مشکلات و موانع ازدواج (۳)

مشکلات و موانع ازدواج (۳)

مشکلات و موانع ازدواج (قسمت سوم: اشکال تراشی بزرگترها)

احترام پدر و مادر و اطاعت از آنان، بر فرزندان واجب است؛ آنهم از واجبات بزرگ الهی. رنجاندن و ناراحت کردن و بی احترامی و سرپیچی از اطاعتشان، حرام است؛ آنهم از حرامهای بزرگ.
پدر و مادر، تجربه های فراوانی دارند و خیر و صلاح فرزندانشان را می خواهند و هرچه درباره ی فرزندان خود می گویند و هر تصمیمی می گیرند و هرعملی انجام می دهند، از روی همین خیر خواهی و صلاح اندیشی و تجربه و دلسوزی است. در میان انسانها، هیچ کس به اندازه پدر و مادر، خیرخواه و دلسوز فرزند نیست.
بر جوانان و نوجوانان دختر و پسر، واجب است که به خیر خواهی و دلسوزی و صلاحدید و نظرات والدین، توجه کنند و از تجربیاتشان استفاده ببرند. ممکن است آنچه را پدر و مادر عاقل و فهمیده، در «خشت» می بینند، فرزندان نوجوان در «آینه» نبینند.
این مطلب، در جای خود محفوظ.
اما در بعضی از موارد-متأسفانه- پدر و مادرانی و بزرگترها و اطرافیانی یافت می شوند که: یا از روی خودخواهی وهوای نفس، و یا از روی جهل و نادانی، تیشه به ریشه ی فرزندانشان و نوجوانان و جوانان می زنند و با کج سلیقگی و بهانه های خلاف عقل و شرع و اعمال نظرهای غلط و دخالتهای بیجا، بر سرراه آنان «سنگ اندازی» می کنند و باعث بدبختی و تباهی شان می شوند.
اینگونه افراد، درامر «ازدواج و انتخاب همسر» نیز باعث مشکلات فراوانی برای نوجوانان و جوانان می شوند و گاهی آنان را در طول زندگی و برای یکی عمر، بدبخت می کند. مثلا: نظرات غلط خود را بر فرزندان تحمیل می کنند و آنان را مجبور می نمایند که با کسی که خودشان انتخاب کرده اند ازدواج کنند، هرچند که فرزندان راضی نباشند و نپسندند. خواستگاران را مطابق سلیقه ی خود می سنجند و بدون توجه به نظر فرزند، هر که را خواستند قبول یا در می کنند. هنگامی که همسر مناسبی برای فرزندشان مرح می شود، با بهانه¬ها و شرطها و توقعات نامشروع و ناحق، مانع از انجام پیوند می شوند.
به نمونه ی غم انگیز و تأسفبار توجه فرمایید:
چندی قبل، برای امور فرهنگی و تبلیغی، به یکی از شهرها رفته بودم. در جمع خانواده ای –که مهمانشان بودم- درباره ی وضعیت زندگی و مسائل و مشکلاتشان صحبت می کردیم. صحبتمان به امور فرزندانشان رسید؛ درباره ی تک تک فرزندان صحبت کردیم. تا اینکه صحبت به یکی از دخترانشان که حدود ۲۳ سال سن داشت و هنوز بدون همسر مانده بود رسید. با تعجب پرسیدم:«چرا تا حالا شوهر نکرده؟!» گفتند: «هنوز قسمت نشده»! گفتم یعنی چه؟! یعنی می گویید تا حالا خواستگار خوب برایش نیامده؟! گفتند: «بله، همین طور است، تا حالا کسی که بپسندیم نیامده» گفتم: «شما نپسندیده اید یا خود دختر هم نپسندیده؟»، تا خواستند جواب دهند، خود دختر –که در اطاق دیگری بود و حرفهای ما را می شنید- با شتاب نزد ما آمد و در حالیکه گریه امانش نمی داد، گفت: «نه آقا، اینطور نیست که اینها می گویند، بلکه تا کنون چندین خواستگارخوب و مناسب برایم آمده، اما این پدر و مادر و برادرم، بدون اینکه اصلا با من مطرح کنند و حتی بدون اینکه من باخبر شوم، آنها را رد کرده اند و من بعدا با خبر شدم که…!»
آنگاه دختر، اسم چند نفر از خواستگاران را گفت. اینجانب یکی از خواستگاران را می شناختم که جوان خوبی است؛ رو به آن پدر و مادر و برادر کردم و گفتم: «لا اقل این یک نفر را که من می شناسم، خیلی خوب و مناسب است؛ به چه دلیلی او را رد کردید؟ چرا وقتی می خواستید رد کیند، نظر دخترتان را نپرسیدید؟» سرشان را زیر انداختند و گفتند: «همه اینها که می گویید درست، اما قسمت نبود»!
خیلی دلم سوخت و متأسف شدم؛ اما دیگر نمی شد کاری کرد؛ زیرا آن پسر خوب، با دختر دیگری ازدواج کرده بود.
این دختر هم اکنون دچار افسردگی و پژمردگی و بیماریهای عصبی و روحی و جسمی شده است، و بسیاری از امتیازات نوجوانی را از دست داده است. دیگر خواستگارانی مثل آن جوان خوب، برایش نمی آیند؛ زیرا هم سنش بالا رفته و هم دچار آن بیماریها شده و هم جاذبه ها و امتیازاتش کم شده است.
راستی، این پدر و مادر و برادر که چنین ظلمی به این دختر کردند و اینگونه پدر و مادرها و برادرها و خواهران و بزرگترها و اطرافیان، که اینچنین با سرنوشت و هستی نوجوانان بازی می کنند و اینطور به این نونهالان لطمه و صدمه می زنند، جواب خداوند را چه می دهند؟ وجدان خود را چگونه راضی می کنند؟!
خداوندا! اینگونه نوجوانان مظلوم، پناهی جز تو ندارند؛ یاریشان فرما.

نمونه ای عجیب و غریب!
کنار خیابان ایستاده و منتظر تاکسی بودم. اتومبیلی زیبا و مدل بالا، جلوی پایم ترمز زد و دعوتم کرد که سوارشوم. تعجب کردم، زیراچنین ماشینهایی کمتر اتفاق می افتد که کی را سوار کنند و به مقصد برسانند! به هرحال سوار شدم. راننده، جوانی بود حدود بیست و هفت، بیست و هشت ساله. پس از سلام و احوالپرسی گفت: «… یک سؤال و مشکلی دارم که می خواهم با شما مطرح کنم.» گفتم: بفرمایید. گفت: «همینطور که می بینید، سن و سال من بالا رفته، اما هنوز مجرد هستم… تاکنون چند دختر را برای همسری درنظر گرفته ام و مطرح کرده ام، اما خانواده ام مخالفت کرده و به بهانه های مختلف، مانع ازدواجم شده اند و جدیدا دختر خوبی را انتخاب کرده ام و ازهرجهت او را مناسب می بینم، اما این بار خانواده ام یک بهانه خیلی سبک و زشت و در عین حال خنده داری، پیش کشیده اند و مخالفت می کنند… تکلیف من با اینها چیست؟ تا حالا احترامشان را نگه داشته ام و به حرفشان گوش داده ام، اما این بار دیگر نمی توانم؛ چون هم این دختر خوب است و هم بهانه ی آنها خیلی بد…»
گفتم: «توضیح بدهید ببینم بهانه ی خانواده تان چیسیت و خصوصیات و امتیازات دختر چگونه است؟»
گفت: «من اخیرا فارغ التحصیل شده ام و مهندس هستم و از هرجهت هم آمادگی برای ازدواج دارم و هم نیاز شدید به آن احساس می کنم. دختری را که برای همسری ام در نظر گرفته ام، بسیار خوب و مناسب است. او هم تحصیل کرده است و از هرجهت همدیگر را پسندیده ایم و هیچ مشکل و مانع حقیقی و واقعی بر سرراه ازدواجمان نیست. اما فقط و فقط ی «کوچه ی تنگ طاق دار» مانع این ازدواج است!!»
گفتم: یعنی چه؟ من که سر در نمی آورم!»
گفت: « خانه ی ما در محلی زیبا واقعی شده و در منزل ما به روی یک پارک بزرگ باز می شود (اسم آن محله و پارک را هم گفت) اما خانه ی خانواده ی آن دختر، در یک کوچه ی تنگ و تاریک رفت و آمد کنیم و کسر شأنمان، است که خویشان و آشنایان و مهمانانمان را که نزدشان آبرو داریم، به این کوچه و خانه ببریم!!».
بسیار تعجب کردم و نمی توانستم باور کنم که اینطور آدمهایی هم در این دنیا پیدا می شوند.
به جوان گفتم: «یعنی باور کنم که خانواده و بزرگترهای شما اینجورند؟ مگر خانواده ی شما می خواهند خانه ی خانواده ی دختر را بخرند که به کوچه اش اشکال می گیرند؟ من که تا حالا چنین بهانه ای را ندیده و نشنیده بودم.»
گفت: «بله، همینطور است حالا که دیدید و شنیدید. الآن تکلیف من چیست؟ با اینها چه کنم؟»
گفتم: «اگر چنین باشد و بهانه ی آنان همین باشد که شما می گویید، به هیچ وجه تسلیم نظرات باطل و نامشروع و مسخره ی انان نشوید. دیگر بر شما واجب نیست که در این مورد، از پدر و مادرتان اطاعت کنید؛ اما دیگر اعضاء خانواده و بزرگترها هم که هیچگاه واجب نبوده و نیست که از آنان اطاعت کنید. اگر مطمئن هستید که آن دختر، خوب و متناسب است و با همدیگر کفؤ و هماهنگ هستند، به هیچ وجه او را از دست ندهید…»
سپس مطالب دیگری بیان شد که بزودی در راه حلهای همین بخش می آید.

دردنامه!
آیت الله ابراهیم امینی نامه ی دختر دانشجویی را در کتاب «انتخاب همسر»، بیان کرده اند، که عینا نقل می کنیم:
«دوشیزه …. در نامه اش می نویسد: دختری هستم دانشجو و در سنی قرار گرفته ام که موقعیتهای زیادی جهت ازدواج برایم پیش آمده، ولی پدر و مادرم هر کدام به نحوی مانع ازدواج من شده اند. البته نه اینکه فکر کنید که خواستگار ایرادی داشته است، بلکه آنها دلائلی را مطرح می کنند که به نظرم هرگز موفق به ازدواج نخواهم شد. در صورتی که این افراد، مؤمن و از نظر موقعیت اجتماعی هم خوب بوده اند. و اصلا وقتی کسی به خواستگاری می آید، حتی بدون سؤال کردن، به آنها جواب خیر[نه] می دهند. و این برای آنها به صورت عادت در آمده است . و حتی نظر مرا هم نمی خواهند. من توقع دارم حداقل از من هم نظر خواهی کنند و اجازه دهند که من هم در سرنوشت آینده ام تصمیم بگیرم. باید بگویم که قلبا از آنها بسیار دلگیر هستم، چون به روشنی می بینم که چگونه آینده ی مرا نامعلوم کرده اند، و گاهی اوقات در دلم احساس می کنم که از آنها خوشم نمی آید. چون فکر می کنم کسانی دارند آینده ی مرا تعیین می کنند که در آینده، نقشی دز زندگی من ندارند. خواهر شما….»(۱)

اکنون چه باید کرد؟
تکلیف و وظیفه ی دختران و پسران، در برابر پدر و مادران عاقل و فهیمیده و صلاح اندیش و دلسوز –که ان شاءالله فراوان هم هستند- واضح و روشن است و بیان شد که: واجب است احترامشان را نگه دارند و به نصایح و نظرات آنان توجه کنند و از تجربه هایشان استفاده نمایند. اما وظیفه دختران و پسران، در برابر پدران و مادران و بزرگتران و اطرافیان غیرعاقل و خودخواه و بهانه گیر و اشکال تراش- که تعدادشان کم است! – چیست؟ چگونه عمل کنند که هم ازدواجشان به تأخیر نیفتد و هم با همسر مطلوبشان ازدواج کنند، و هم «سنگ اندازیها» را بر طرف کنند و هم نزاع و کشمکش بوجود نیاید و یا به حداقل برسد؟

جواب
این مشکل نیز- همانند بعضی از مشکلات ازدواج- دو نوع راه حل دارد: یکی «دراز مدت» و دیگری «کوتاه مدت».
اما در دراز مدت:باید فرهنگ جامعه اصلاح شود. مصلحان و اندیشمندان و مربیان، افکار و عقاید و اخلاق جامعه را اصلاح کنند؛ تا هر کس وظیفه و مسؤولیت خود را بداند و عمل کند. این مسائل، باید در جای خودش مطرح شود و مورد بحث و تحقیق قرار گیرد.
اما بحث ما، فعلا مربوط به کوتاه مدتهاست. پس اینک به آنها می پردازیم:

راه حلها:

۱- صحبت مستقیم با سنگ اندازها و اشکال تراشان
اگر جوانان، با چنین سنگ اندازیها و بهانه جویی ها و دخالتهای ناروا، مواجه شده و به ناحق بودن آنها اطمینان داشتند؛ ابتدا خودشان با آن بهانه جوها صحبت کنند. خجالت و رودرباستی را کنار بگذارند. خیلی محترمانه و مؤدبانه به آنان بگویند: ما می خواهیم ازدواج کنیم و از شما که بزرگترمان هستید خواهش می کنیم ما را یاری کنید و مانع خوشبختی ما نشوید.احترام شما بر ما واجب است و ما این واجب را رعایت می کنیم؛ اما بر شما هم واجب است که ما را در این برهه ی حساس، کمک کنید تا زندگی مان را بر مبنایی صحیح، استوار کنیم. اما فلان مانع و اشکال شما- باعرض معذرت- صحیح نیست.(۲) این معیارها و رسوم و تشریفاتی را که شما مطرح کنید، مطابق معیارهای اسلام و عقل نیست. لطفا کاری نکنید که مجبور شویم خلاف رأی و دستور شما عمل کنیم…
اینگونه صحبتها و طرح رودرروی مسائل، با احترام و متانت، تأثیر خوبی در اصلاح اموردارد.

۲- قرار دادن واسطه
اگر صحبت مستقیم تأثیر نکرد (و یا خجالت کشیدید و نتوانستید رو در رو با خودشان صحبت کنید) و باز هم خواستند نظرات غیر صحیح خود را تحمیل کنند، نوبت به مرحله ی بعدی می رسد و آن این است که: کسی یا کسانی را که می دانید حرفشان درآن بزرگترها تأثیر دارد، واسطه قرار دهید و کل نظرات خود را با آنان مطرح کنید و از آنها خواهش کنید که با آن «مانع تراشها» صحبت کنند و آنان را از مخالفت و لجاجت باز بدارند. این کار، تأثیر فراوانی می تواند داشته باشد.
به این نمونه، توجه کنید:
دختری نزد پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله آمد و گفت: یا رسول الله، پدرم می خواهد مرا مجبور کند که با پسر بردارش (پسرعمویم) ازدواج کنم و من با این کار مخالفم و نمی خواهم با این شخص ازدواج کنم…»
پیامبراکرم صلی الله علیه و آله ابتدا- به خاطر رعایت احترام پدر- دختر را نصیحت کردند و فرمودند: «اگر می توانی، پیشنهاد پدرت را قبول کن.»
دختر گفت: «ای پیامبر خدا! من علاقه ای به پسر عمویم ندارم و نمی توانم او را به عنوان همسرم برگزینم.»
پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله فرمودند: «اختیار با توست، می خواهی قبول کن، نمی خواهی قبول نکن.»
آنگاه دختر گفت: «ای پیامبر خدا! اکنون که چنین شد، من حاضرم با پسر عمویم ازدواج کنم؛ اما می خواستم با این کار برای پدرم و دیگران معلوم شود که حق ندارند دخترشان را مجبور به ازدواج با کسی کنند که خودش مایل نیست.»(۳) (آفرین بر این دختر شجاع و فهمیده.)
این واسطه ی خیر را می توان از بین خویشاوندان، عموها، دائی ها، پدربزرگها، مادربزرگها، عمه ها، خاله ها، روحانیون، امام جماعت محل، امام جمعه، استاد درس، دبیر و مدیر مدرسه و…. انتخاب کرد.
این نمونه ی دیگر را هم بنگرید:
یکی از دوستان ما-که نام مستعار «حسین» را برایش انتخاب می کنیم – در مسأله ی ازدواج و انتخاب همسر، با سنگ اندازی پدرش مواجه شد. هرچه تلاش کرد که پدر را از لجاجت و یکدندگی پایین بیاورد، فایده نبخشید. پسر، به یک مجتهد دانا و با تقوا- که نسبت به مسائل ازدواج و امور خانوادگی و اجتماعی، آگاهی زیاد داشت و پدر حسین به ایشان علاقه و ارادت داشت و نظر او برایش حجت بود- مراحعه کرد و مسائل را با ایشان در میان گذاشت. آن آقا، پدر «حسین» را طلبید و با او صحبت کرد. هنگامی که پدر از نزد ایشان برگشت، چشمانش پر اشک بود؛ رو به «حسین» – که بیرون از اطاق منتظر نتیجه بود- کرد و گفت: «پسرم! مرا ببخش؛ من الآن فهمیدم که چقدر درباره ی ازدواج تو اشتباه می کردم و نزدیک بود تو را بدبخت کنم…»

نمونه جالب دیگر
در روزنامه ی «رسالت»، شماره ی ۱۹۹۱، تاریخ شنبه ۷ آذر ۱۳۷۱، صفحه ۵ (صفحه ی خانواده)، ستون «برگی از دفتر زندگی» مطلب بسیار جالبی از آقای «عبدالله پرهیزکار» آمده است که عینا به نظرتان می رسد:

«برگی از دفتر زندگی»
این هفته
«دختر عمو!»
از اطلاعات روزنامه اطلاع دادند که آقایی با من کار دارد. به طبقه همکف رفتم و مسؤول اطلاعات، مردی را به من نشان داد پس از معرفی و احوالپرسی او را به اطاق راهنمایی کردم. در اطاق تنها بودم. در چهره مرد، دردی غریب را می دیدم و فهمیدم که مشکلی دارد خطاب به او گفتم:
– من آماده شنیدن حرفها و مشکل شما هستم.
– ببینید آقا مشکل من، مشکل عجیب و غریبی است!…
– در چه زمینه ای مشکل دارید؟
– والله، پدرم یک برادر دارد که از وضع بسیار خوبی برخوردار است و فقط یک دختر دارد که الان امسال سال چهارم دبیرستان است، پدرم و عمویم هر دو با هم تبانی کرده اند تا من «دختر عمویم» را بگیرم و حرف هر دوی آنها هم این است که نمی خواهیم این «مال» و «منال» بدست غریبه ها بیفتد! اما من دختر عمویم را دوست ندارم و نمی توانم او را بعنوان همسر آینده ام بپذیرم؟ حال مانده ام معطل و سرگردان که چه بکنم؟
– تحصیلات و شغل شما چیست؟
– من فوق دیپلم الکترونیک دارم و دریکی از مؤسسات دولتی کار می کنم، یکی از دوستانم که خواننده روزنامه شماست مرا راهمایی کرد تا نزد شما بیام، حال هم اومدم تا ببینم شما چه کمکی می تویند به من بکنید؟
– دوست عزیز، از اعتمادی که به ما دارید تشکر می کنم، اما می خواستم بدونم که چرا دختر عمویتان را دوست ندارید؟
– ببینید آقای پرهیزکار! حقیقتش اینه که خانواده عمویم و یه مقداری هم خود پدرم، همه چیز را با معیار و ملاک «پول» می سنجند! اما من بر خلاف نظیه آنان به این مسأله اعتقادندارم، من نمی خواهم خودمو اسیر منت و طعنه های «زنعمو» و «دخترعمو» بکنم هرچند که میدونم با این ازدواج خیلی هم «پولدار» میشم! ولی حاضر نیستم اعتقادات خودم را فدای خواسته ها و تمایلات غیر منطقی آنها بکنم…
مرد جوان از ارزشهای والای انسانی صحبت می کرد. او حاضر نشده بود که خود را به «پول» بفروشد و زیر بار ازدواج تحمیلی برود. او می خواست کخه به میل خود با دختر موردعلاقه ای بدون وجود انگیزه ها و علائق مادی ازدواج کند. تفکرش قابل تحسین بود و میشد امیدوار باشیم که هنوز هستند بسیاری که انسانیت و معنویت و صفای باطنشان را با هیچ معیاری مادی قابل قیاس نمی دانند. خطاب به او گفتم:
– دوست عزیز، من شما را تحسین می کنم که چنین افکاری دارید و بهترین راه هم همین است که شما تحت هیچ شرایطی زیر بار این «ازدواج تحمیلی» نروید و حاضر به چنین امری نشوید.
– شما میگید در برابر فشارهای پدرم چه بکنم؟
– شما باید در این ایام تمام مسائل و افکارتان را بدون هیچ پرده پوشی و محافظه کاری به پدرتان بگویید. باید پدرتان را متوجه این موضوع کنید که ازدواج یک امری اختیاری و سلیقه ای است و هیچ کس را نباید و نمی توان به اجبار وادار به چنین کاری کرد. زیرا پرونده های موجود در مراجع قضایی که در ارتباط با ازدواج های تحمیلی تشکیل شده است حکایت از مصیبت هایی می کند که به سر شوهر و زن و اطرافیانش رفته است…
– آقای پرهیز کار من خجالت می کشم با این صراحت با پدرم صحبت کنم.
– خجالت نداره و شما غیر از این هم راهی ندارید! زیرا هیچکس بهتر از خود شما نمی تواند آنچه را که در دلتان می گذرد به آنها بگوید و به آنها تفهیم کند. ضمنا شما می توانید از دیگران و بزرگان فامیلتان کمک بگیرید.
– آقای پرهیزکار می خواستم یه خواهشی از شما داشته باشم!
– بفرمائید.
– مشکلی که دارم این است که نمی خواهم این مسأله در میان فامیل پخش شود و به همین خاطر می خواستم از شما تقاضا کنم که با پدرم صحبت کنید!
– من خوشحال می شم که بتونم به شما کمکی کرده باشم، میتونم در همینجا پذیرای شما و پدرتان باشم.
– خیلی متشکرم، من میرم و ظرف چند روز آینده با پدرم بر می¬گردم!….
جوان با خوشحالی خداحافظی کرد و رفت. براستی جای تأسف است که بعضی خانواده ها پیدا می شوند و خواسته های منطقی و بحق فرزندانشان را نادیده می گیرند. لجاجت و پافشاری آنها می تواند جوانشان را در ورطه های هولناکی گرفتار سازد.
جوان رفت تا با پدرش برگردد. امیدوار هستم که بتواند پدرش را قانع کند و دیگر نیازی به من نباشد. بهرحال منتظر آمدن آنها هستم.»
چهار هفته ی بعد، در همان روزنامه شماره ی ۲۰۱۵، به تاریخ ۵ دی ماه ۱۳۷۱، در همان صفحه و همان ستون، ماجرای آمدن پدر و پسر، چنین آمده است:

«برگی از دفتر زندگی»
این هفته:
«پدر آمد!»
از اطلاعات روزنامه به من اطلاع دادند که دو نفر با شما کار دارند. از مسؤول اطلاعات در خواست کردم گوشی تلفن را به یکی از آنها بدهد.
– آقای پرهیزکار.
– بفرمایید.
– من همان جوانی هستم که قرار بود بروم و پدرم را پیش شما بیاورم تا با او صحبت کنید.
– بله، یادم آمد، بسیار خوب، بفرمایید.
بالاخره پدر و پسر آمدند، پسر آمده بود تا من پدرش را راضی کنم تا که او را وادار به ازدواج با «دختر عمویش» نکند. از آمدن پدر دریافتم که او هنوز خودش اصرار دارد که پسرش با دختر برادرش ازدواج کند تا به قول خودش آن مال و منال ا زخانواده بیرون نرود. در این فکر بودم که با این پدر چگونه باید برخورد کنم که آنها را در جلوی اطاقم دیدم پس از سلام و احوالپرسی دور یک میز به گفتگو نشستیم.
-پدر جان خیلی خوش آمدید، از آمدنتان فهمیدم که به سرنوشت پسرتان علاقمندید، امیدوارم که همیشه این علاقه شما پایدار باشد.
– متکشرم پسرم، من چون به سرنوشت و آینده پسرم علاقه مندم از او خواسته ام که با «دختر عمویش» عروسی کند! دختر خیلی خوب و نجیبی است، با سواد و وضع برادرم هم خوبه و نمیذاره تو این دوره، زمونه، اونا سختی و مشکلات رو تحمل کنند!
– شما فکر می کنید که پول میتونه خوشبختی اونارو برای همیشه تضمین کنه؟
– اگر پول داشته باشند زندگی براشون آسانتر میشه! با این وضع گرونی و تورم اگر خونه داشته باشند، پس انداز داشته باشند و خلاصه همه چیز داشهب اشن مگه بده؟
– اما اگه همدیگر رو دوست نداشته باشند، اگر علاقه و محبتی بین آنها نباشه، اگر همیشه مثل کاردو پنیر باشند و هر روز دعوا و مرافعه داشته باشند چی؟ آیا آنوقت خود شما زجر نخواهید کشید؟ آیا تأسف نمی خورید که چرا پسرتان را مجبور به یه «ازدواج تحمیلی» کردید؟
– به نظر من، اگه از نظر مالی راحت باشند، مسلما ناراحتی های عصبی اونها هم کمتره، کمتر بین آنها دعوا و اختلاف پیش میاد!؟
– آقای محترم وقتی که بین یک زن و مرد عشق و علاقه و عاطفه عمیقی نباشد، با تمام پولهای دنیا هم نمیشه این علاقه رو ایجاد کرد! دلم می خواهد کمی منطقی تر فکر کنید!
– شما میگید چیکار کنم… .
پدر مستأصل شده بود و هیچ حرفی برای گفتن نداشت. از حرفهایش دریافتم کهخ منطق ایشان، منطق پوله و می خواست با تحکم و اجبار پسرش را وادار به ازدواج بکند وقتی که گفت: « میگید چکار کنم» فهمیدم که در حال عقب نشینی است و حالا نوبت من رسیده خطاب به او گفتم:
– پدر عزیز، شما باید منطقی فکر کنید، باید اجازه بدید که پسرتون با دختری که مورد علاقه اش است ازدواج بکند، اگه شما اونو مجبور کنید که زیر بار یک ازدواج تحمیلی بره مسلما آخر و عاقبت خوشی ندارند. فردا که اونا به خاطر بی علاقگی و نبودن محبت بینشان با هم دچار اختلاف شدند هم خانواده شما زجر می کشند و هم خانواده برادرتون، پس به قول معروف «چرا عاقل کند کاری که باز آرد پشیمانی». شما باید اجازه بدین که پسرتون در آرامش و خیالی آسوده تصمیم بگیره نه در یک فضای پر از اجبار و تهدید.
واقعیت اینه که اگه پسرم با دختر برادرم عروسی نکنه، برادرم از من دلخور میشه؟ برادریمون به هم میخوره!
– برادری شما الآن به هم بخوره بهتر، تا وقتی که اونها از هم طلاق گرفتن و مشکلات بیشتر شد. شما باید بنشینید و با برادرتون همین صحبتها رو بکنید و اونو قانع کنید که دختر و پسر خودشون باید همسر آینده شون رو انتخاب کنند.
جوان با خوشحالی با گفتگوی پدرش و من گوش می کرد. برق شادی را در چشمانش می خواندم پدرش داشت راضی و قانع میشد و جوان از اقدام به یک ازدواج تحمیلی رهایی می یافت. پدرش را مورد خطاب قرار دادم و گفتم:
– مطئن باشید که اگر همه مسائل رو با برادرتون در میون بگذارید و حقایق زندگی را براش توضیح بدهید ممکنه اوهم راضی بشه و بین شما دلخوری پیش نیاد. من آخرین حرفم به شما اینه که به آینده پسرتون و خوشبختی او فکر کنید این جور که من دیدم برای پول و مال و منال عمو، هیچ ارشی قائل نیست او میخواد روی پاهای خودش بایستد و او حتی به مال و منال شما هم احتیاجی نداره، شما باید خیلی خوشحال باشید و به خودتون افتخار کنید که همچین پسری دارید و برای مال دنیا ارزشی قائل نیست. اون به آینده و سعادت خودش فکر می کنه و شما هم باید در این واقعیت زیر بال و پرش را بگیرید!…
اشک در چشمان پدر حلقه زده بود و خنده بر لبان جوان نقش بسته بود و در چهره پدر میخواندم که قانمع شده بود. دستش را دراز کرد و دستان پسرش را در دست گرفت. پدر و پسر همدیگر را در آغوش گرفتند و هق هق گریه های شوق آلود آنها فضای اطاق را پر کرده بود. برایم مسلم شد که پدر از لجاجت و یکدندگی خودش دست کشیده برای آنها چای ریختم و آنها را به آرامش دعوت کردم. من و جوان هر دو نفسی راحت کشیدیم و خوشحالی جوان زایدالوصف بود زیر آینده خودش را تضمین شده می دید.»
راه حلها و نمونه های دیگری نیز وجود دارد که چون ممکن است باعث «سوءتفاهم» یا «سوءاستفاده» یا «برداشت غلط» شود، از بیان آنها خودداری می کنیم. اما اگر کار به بن بست رسید، جوانان به افراد «عاقل و دانا» مراجعه کنند و از آنان راهنمایی بخواهند.

تذکر
باز هم تأکید می کنیم که جوانان توجه داشته باشند: منظور ما از «اشکال تراشی و سنگ اندازیهای بزرگترها و….»، بهانه ها و خواسته ها و نظرات خلاف شرع و عقل است، نه نظرات صحیح عاقلانه و دلسوزانه و خیرخواهانه.
همانگونه که قبلا بیان شد، پدران و مادران و بزرگترهای فراوانی وجود دارند که چون بیشتر از نوجوانان تجربه دارند و خیر و صلاح آنان را می خواهند، ممکن است در بعضی از امور ازدواج و انتخاب همسر، نظراتی خلاف نظر نوجوانان داشته باشند، که موافق با عقل و شرع و منطق و تجربه باشد، که در این صورت، حتما باید نظراتشان را محترم شمرد و از تجربیاتشان استفاده کرد و به نصیحتهایشان توجه نمود.
پس، مواظب باشید که مسائل، مخلوط نشود و مشکلات، افزون نگردد.
اگر در موردی اختلاف نظر پیش آمد و حیران شدید و نتوانستید تشخیص دهید که نظر شما صحیح است یا نظر آنان، در اینجا حتما به افراد «عاقل و دانا» مراجعه کنید و با آنان «مشورت» نمایید.

پی نوشت

۱- کتاب «انتخاب همسر»،ص ۱۵۶، ۱۵۷، نشرسازمان تبلیغات اسلامی، چاپ اول.
۲- باز تأکید می کنیم که جوانان باید به ناحق و ناصحیح بودن آن مخالفتها، یقین و اطمینان داشته باشند.
۳- نقل به مضمون.

مطالب مشابه