قضاوت کودک

قضاوت کودک

نویسنده: محمد غفارنیا

کودکی هفت ساله بود و با کوکان دیگر بازی می‌کرد. دو نفر برای شکایت، نزد پدرش داوود آمده و دعوای خود را چنین مطرح کردند.
یکی از آنها گفت: ای پیامبر خدا، شبانه گوسفندان این آقا، به تاکستان من آمده و برگ‌ها و خوشه‎‌های انگور مرا خورده و از بین برده است. اکنون شما میان ما داوری کن.
پدرش به صاحب باغ گفت: در مقابل این خسارت، تمام گوسفندان مال توست. برو وآنهارا تصاحب کن. همین که صاحب گوسفندان گریه کنان از محضر پدرش داود بیرون می‌آمد، کودک از او پرسید: برای چه گریه می‌کنی؟
گفت: پدرت چنین حکم کرد و من هم راضی هستم؛ ولی برای معاش خانواده ام چیزی ندارم.
کودک، با فهم و هوشی که خداوند به او ارزانی داشته بود، به آن مرد گفت: برگرد و به پدر بگو در حکم تأمّل کند
صاحب گوسفند برگشت و مطلب را به داوود (علیه السلام) اظهارکرد.
حضرت داود (علیه السلام)، سلیمان (علیه السلام) را خواست و گفت، چرا او را باز گردانیدی؟
-ای پیامبر بزرگ خدا، این حکم را تغییر ده و تعدیل کن.
-چگونه؟
-گوسفندان باید به صاحب باغ سپرده شود تا فقط از منافع و شیر و پشمشان استفاده کند؛ باغ نیز به صاحب گوسفندان داده شود تا در اصلاح آن بکوشد. همین که باغ به حال اول برگشت به صاحبش تحویل داده شود، گوسفندان نیز به صاحبش برگردد. (۱)
پیامبر خدا در اندیشه بود که خداوند داوری سلیمان (علیه السلام) را تایید کرده و جریان را در آیه‌ای ذکر فرمود:
(وَدَاوُدَ وَسُلَیْمَانَ إِذْ یَحْکُمَانِ فِی الْحَرْثِ إِذْ نَفَشَتْ فِیهِ غَنَمُ الْقَوْمِ وَکُنَّا لِحُکْمِهِمْ شَاهِدِینَ * فَفَهَّمْنَاهَا سُلَیْمَانَ وَکُلًّا آتَیْنَا حُکْمًا وَعِلْمًا … )
داود و سلیمان، هنگامی که درباره‌ی کشتزاری، که گوسفندان قوم آن را شبانه چریده و خراب کرده بود، داوری می‌کردند و ما شاهد قضاوت آنها بودیم و ما حکم واقعی آن را به سلیمان تفهیم کردیم؛ و به هر یک از آنها شایستگی داوری و علم دادیم…. (۲)

پی‌نوشت‌ها:

۱-مجمع البیان: ج ۷، ص ۵۷؛ قصص الانبیاء: جویری، ص۱۸۲.
۲-انبیا/۷۸.
منبع مقاله :
غفارنیا، محمد، (۱۳۸۷) ۱۴۲ قصّه از قرآن: همراه با شأن نزول آیاتی از قرآن، قم: جامعه القرآن الکریم، چاپ اول

مطالب مشابه