نگرشي مقايسه اي بر قيام امام حسين (ع) و عبدالله بن زبير

نگرشي مقايسه اي بر قيام امام حسين (ع) و عبدالله بن زبير

نويسنده: مصطفي پيرمراديان عضو هیأت علمی گروه تاریخ دانشگاه اصفهان

چکيده:

پس از مرگ معاويه و قدرت يافتن يزيد، جامعه اسلامي با چالش آشکارتري در ارتباط با مشروعيت حکومت مواجه شد. عدم بيعت دو شخصيت سرشناس با پسر معاويه(يزيد)، مشخصه عمده اين چالش بود؛ امام حسين فرزند علي(ع) و رسول خدا(ص) و عبدالله فرزند زبير يکي از صحابي رسول الله و نواده ابوبکر و خواهرزاده عايشه همسر پيامبر(ص)؛ اما مخالفت اين دو شخصيت با خلافت يزيد از هر جهت متمايز بود. نويسنده روي اين مسئله متمرکز شده و دو حرکت را از نظر روش و هدف کاملاً متخالف ارزيابي نموده است؛ از جمله: موضع آشکار و قاطع امام حسين (ع)در مخالفت با يزيد و رفتار مشکوک و دوگانه عبدالله بن زبير.

مقدمه

خلافت يزيد پس از پدرش معاويه که به تعبيري آغاز سلطنت و حکومت موروثي در اسلام بود، ميان اعراب حجاز و عراق که بر خلاف شام و ايران با اين شيوه مأنوس نبودند با نوعي مخالفت و مقاومت رو به رو شد. به ويژه که از نظر باقي ماندگان مهاجر و انصار و
بزرگ زادگان صحابه و ساير ساکنان حجاز و عراق، يزيد شايستگي لازم براي تصدي منصب خلافت را نداشت.
بديهي بود که حکومت پسر معاويه با عدم اقبال اين گروه از مسلمانان رو به رو شود. در اين ميان، بزرگ زادگان صحابه خود را از ديگران سزاوارتر مي ديدند که با شيوه جديد و بدعت آميز(حکومت موروثي) مخالفت ورزند. به ويژه که در صورت کنار رفتن يزيد نظرها الزاماً متوجه آنان مي گرديد.
از طرفي تثبيت حکومت يزيد در گرو بيعت اين بزرگ زادگان و به تبع آنان ديگر مسلمانان حجاز و عراق بود. اهميت اين ناحيه از امپراتوري اسلامي نه تنها به وسعت زياد سرزمين هاي آن، بلکه از آن جهت بود که خاستگاه و پايگاه آغازين اسلام و مرکز حکومت پيامبر و خلافت خلفاي راشدين بود.
در اين شرايط بيعت بزرگان و بزرگ زادگان حجاز و عراق با يزيد به معناي تباه شدن پايگاه خانوادگي و حيثيت و شرافت ديني آنان بود، در حالي که از نظر يزيد عدم بيعت اين بزرگان حکومت فرزند معاويه را بدون تضمين و ثبات در معرض نابودي قرار مي داد. لذا هر دو گروه مي بايست براي موجوديت خويش مقاومت و مبارزه مي کردند. دامنه اين مبارزات و مقاومت ها، هولناک ترين فجايع نيمه دوم قرن اول تاريخ اسلام چون فاجعه کربلا، فاجعه حره و ويراني کعبه را به همراه داشت.
در ميان بزرگ زادگان صحابه دو شخصيت بارزتر و شاخص تر از ديگران بودند. در نتيجه اهتمام يزيد بيشتر بر بيعت گرفتن از آن دو بود؛ يعني حسين بن علي و عبدالله بن زبير. در اين راستا هر دو نفر آنان سخت ترين مقاومت ها را در برابر يزيد از خود نشان دادند که به رغم وجوه تشابه زياد در مبارزات آن دو، نکاتي قابل ملاحظه وجود دارد که از وجوه افتراق و اختلافشان به شمار مي رود.
بي ترديد يکي از مؤثرترين روش ها براي تحليل يک حرکت، قيام، يا يک اقدام تاريخي، مقايسه آن با حرکت هاي مشابه و به ويژه همزمان است، تا وجوه تمايز و تفاوت و افتراق و در نتيجه ويژگي هاي بارز حرکت مورد نظر آشکارتر گردد.
از آن جا که حسين بن علي و عبدالله بن زبير پس از مرگ معاويه در قضيه
بيعت با يزيد، در موقعيت مشابهي قرار داشتند، بر حسب مدارک و روايات اهتمام يزيد بيشتر بر بيعت اين دو نفر بوده است. مسلماً مقايسه مواضع، رفتار و چگونگي رويارويي هريک با قضيه بيعت، ما را در شناخت بهتر شخصيت، اهداف، انگيزه ها و ارزيابي قيام هرکدام ياري خواهد کرد.

مرگ معاويه و مسئله بيعت با يزيد

يزيد پس از مرگ معاويه و استقرار بر جاي پدر، نامه اي به مدينه فرستاد که همزمان خبر مرگ معاويه و مأموريت وليد بن عقبه مبني بر گرفتن بيعت از عبدالله بن زبير و حسين بن علي را ابلاغ مي نمود.
پس از آن که وليد نامه را دريافت کرد کس فرستاد و هر دو را که در آن هنگام در مدينه بودند نزد خويش فرا خواند. ابومخنف آورده است که هر دو در مسجد مدينه نشسته بودند(1) که فرستاده ي وليد آمد و از آنان خواست تا نزد وليد بروند، در حالي که هر دو دانستند که وليد براي چه منظوري احضارشان کرده است. ابن زبير از حسين بن علي پرسيد چه تصميمي داري و حسين(ع) جواب داد همين ساعت جوانانم را جمع مي کنم و نزد او خواهم رفت. و چون به دارالاماره رسيدم از آنان مي خواهم آن جا را محاصره کنند. سپس داخل خواهم شد. ابن زبير گفت از اين که داخل شوي بر تو مي ترسم و حسين (ع)گفت داخل نخواهم شد مگر اين که قادر باشم دفع او کنم، و سپس همان گونه که گفته بود عمل کرد. چون به نزد وليد رفت در مجلسي که مروان نيز حضور داشت از او خواسته شد تا با يزيد بيعت کند و او عنوان کرد که چون بيعت امثال من در نهاني کفايت نمي کند، وقتي در ميان مردم آمدي و آنان را به بيعت فراخواندي، مرا نيز بخوان تا کار يکجا صورت گيرد. وليد پذيرفت. مروان که ظاهراً به خوي و مرام حسين بن علي بيشتر آگاه بود به وليد توصيه کرد که نگذارد حسين(ع) خارج شود مگر اين که بيعت نمايد، يا گردنش را بزند. حسين (ع)برخاست و گفت: «اي پسر زن کبودچشم، تو مرا مي کشي يا او؟ به خدا قسم دروغ گفتي و
اشتباه کردي» و پس از اين برخورد تند و خشمگينانه به خانه رفت.(2)
از طرفي عبدالله بن زبير به خانه رفت و از رفتن به نزد وليد تعلل مي نمود. فرستادگان وليد پيوسته به خانه او در رفت و آمد بودند تا اين که برادرش جعفر بن زبير را به نزد وليد فرستاد. و او به وليد گفت امروز را دست از عبدالله بازداريد، فردا خودش خواهد آمد. چون روز به پايان رسيد عبدالله بن زبير به همراه برادرش جعفر از بيم تعقيب نيروهاي وليد شبانه و از بيراهه به مکه گريخت(3) . ابن زبير چون به مکه رسيد به خانه خدا پناهنده شد و گفت من پناهنده ام.(4)
به استناد روايات او يک روز قبل از حسين بن علي (ع)از مدينه خارج شده است و قاعدتاً از آن جهت که از ترس تعقيب نيروهاي وليد سريع تر حرکت کرده و هم بدان جهت که دو نفر مرد بودند و به صورت کارواني حرکت نکرده اند، قبل از امام حسين (ع)به مکه رسيده است.
حسين بن علي (ع)برخلاف ابن زبير همراه با فرزندان برادران و برادرزادگان و بيشتر افراد خاندان خويش به جز محمد ابن حنفيه(5) از مدينه خارج و از طريق اصلي عازم مکه شد.(6) او حتي توصيه مسلم بن عقيل مبني بر رفتن از جاده فرعي را(همان گونه که ابن زبير رفته بود) نپذيرفت.(7)
اين از اولين وجوه افتراق در حرکت اين دو شخصيت برجسته جامعه اسلامي به سال 60 هجري است که در روايات مزبور به روشني بيان شده است. مخالفت هر دو با خلافت يزيد امري غيرقابل انکار است و اصرار يزيد بر بيعت هر دو نفر گوياي موقعيت مشابه هر دو است، لکن يکي از رو در رو شدن با دشمن و اظهار عقيده و نظر خويش به طور صريح استنکاف مي کند و بلکه به سبب مساعد
نبودن شرايط از بيان صريح عقيده خويش با مردم نيز امتناع مي کند، در حالي که ديگري با اظهار صريح عقيده و نظر خويش هم رو در روي دشمن و هم در ميان مردم، در واقع موضع خود را که برخاسته از اصول و مباني ايمان و عقيده اش مي باشد بيان کرده، راه عدول از آن اصول و مباني را بر خود مسدود مي کند. اين استنباط، هنگامي بهتر درک مي گردد که در نظر بياوريم مدينه که اين هر دو در آن جا به سر مي بردند، اصلي ترين پايگاه صحابه رسول خدا(ص) بوده و بيش از ساير مراکز و مناطق امپراتوري اسلامي، صحابه و تابعين بزرگ را در خود جاي داده است. و بدون ترديد مسلمانان در ساير مراکز چشم به مواضع و برخورد بزرگان اسلام در برابر خلافت يزيد دوخته بودند.

انگيزه ابن زبير از روي آوردن به عبادت و علت بيزاري مردم از يزيد

ابن زبير هنگامي که به مکه رسيد به خانه ي خدا پناهنده شد و خود را عائذ البيت خوانده مشغول عبادت گرديد.(8) توجه به رواياتي که خبر از عبادت هاي طاقت فرساي ابن زبير مي دهد بسيار حائز اهميت است. اگرچه برخي روايات گاه اغراق آميز و غيرقابل باور است، لکن آنچه محل ترديد نيست اين که روي آوردن ابن زبير به عبادت چندان افراط آميز و خارج از عرف و عادت بود که در چشم مردم و سپس راويان تا اين حد اغراق آميز شده است. ذکر دو سه روايت از ده ها روايت منقول در اين زمينه خالي از ضرورت نيست.
از عمرو بن دينار نقل شده که گفت نمازگزاري بهتر از ابن زبير نديدم(9). او همچنين گفته است که ابن زبير روزگارش را به سه بخش تقسيم مي کرد، يک شب تا صبح در قيام بود، يک شب
تا صبح در رکوع بود و يک شب تا صبح در سجود(10). گفته شده است روزه هاي طاقت فرسا مي گرفت، چنان که از جمعه تا جمعه روزه مي گرفت.(11) و نيز گفته اند چهل سال لباس از تن خويش بيرون نياورد(12)(ظاهراً کنايه از اين که از زنان دوري کرده و نياز به غسل نداشته است). سيوطي آورده که هيچ عبادتي نبود که مردم از انجامش عاجز باشند مگر اين که ابن زبير آن را انجام مي داد.(13)
درباره ي انگيزه ي ابن زبير از اين گونه عبادت ها لازم است به خاطر بياوريم که يکي از عوامل و بلکه اصلي ترين عاملي که مردم به ويژه مردم حجاز و عراق خلافت يزيد بن معاويه را پس از پدرش مورد سؤال و ترديد قرار داده بودند عدم پايبندي او به احکام شريعت بود؛ چنان که به گفته يعقوبي وقتي خلافت يزيد مطرح شد عبدالله بن عمر(به رغم روحيه سازشکارانه اش) گفت:«با کسي بيعت کنيم که با ميمون و سگ بازي مي کند، شراب مي نوشد و آشکارا مرتکب فسق مي شود.»(14) و همو آورده که چون معاويه از زياد بن ابيه خواست تا براي پسرش يزيد از مردم کوفه بيعت بگيرد زياد قاصدي به سوي معاويه فرستاد تا بگويد: «وقتي مردم را به بيعت با يزيد دعوت مي کنيم مي گويند او با سگ ها و ميمون ها بازي مي کند و لباس رنگين مي پوشد، و هميشه شراب مي نوشد، و شب را با ساز و آواز مي گذراند، در حالي که حسين بن علي، عبدالله بن عباس، عبدالله بن زبير و عبدالله بن عمر در ميان مردم اند.»(15)
در شرايطي که مردم خليفه مطرح شده را به علت عدم تقيد به شريعت و لاابالي گري و بي بند و باري، لايق و
شايسته بيعت نمي دانستند بديهي بود که در ميان چهره هاي مورد قبول مردم آن که به زهد و عبادت و تقوا شهره تر بود بهتر و بيشتر شانس مقبوليت در ميان مردم را خواهد داشت و اين امري است که ابن زبير از آن غافل نبود. البته قابل انکار نيست که زهد و تعبد تصنعي معمولاً از ديد مردم ريزبين پنهان نخواهد ماند و لذا بسياري روايات اشاره دارد به اين که کم نبوده اند افرادي که رويه ابن زبير در عبادت هاي طاقت فرسايش را برخاسته از نيت جذب و جلب توجه و رضايت مردم و در نتيجه قبض خلافت دانسته اند.
ابن عباس زماني که توسط ابن زبير به طائف تبعيد شد در ستايش عليه او مي گفت:«پسر زبير با عمل آخرت دنيا را طلب مي کند. در حالي پوست بز مي پوشد که زير آن دل هاي سگان و گرگان نهفته است.»(16) يعقوبي نيز آورده است که چون عبدالله بن عمر بر جسد مصلوب ابن زبير گذشت گفت: «اي ابا خبيب پيوسته از آن زمان که به اشتران سياه و سفيد پسر حرب[ معاويه] خيره شده بودي و تو را شيفته کرده بودند از چنين روزي مي ترسيدم.»(17)

پناه بردن به خانه خدا و هتک حرمت حرم

امام حسين(ع) چون به مکه رسيد در شعب علي(ع) منزل گرفت و مردم گروه گروه به نزد او مي آمدند و گرد او حلقه مي زدند، اين در حالي بود که قبل از آمدن حسين بن علي (ع)بر عبدالله بن زبير گرد آمده بودند. و روي آوردن مردم به حسين بن علي(ع) براي پسر زبير بسيار ناراحت کننده و سخت بود.(18)
اگرچه حسين (ع)از مدينه به مکه رفت و چند ماهي در آن جا رحل اقامت افکند، لکن قدر مسلم آن است که از پناه بردن به خانه خدا و استفاده کردن از حرمت حرم سخت امتناع کرده است. روايت و سندي نيز که او خود را عائذ البيت خوانده باشد در دست نيست، بلکه روايات متعدد دلالت دارند که آن حضرت قصد رفتن داشت و ماندن در
مکه را با چنين شرايطي مکروه مي داشت. بلاذري از ابي مخنف نقل کرده که ابن سعيد المقري گفت: حسين (ع)را ميان دو نفر ديدم، در حالي که به مسجد پيامبر داخل مي شد، شنيدم که مي گفت:

لا ذعرت السوام في وضح الصب
ح مغيراً و لا دعيت يزيداً

يوم اعطي مخافة الموت ضمياً
و المنايا يرصدني ان احيداً(19)

از اين که در روشنايي صبح شتران رها شده[ حوادث] به کدام جهت روند باکي ندارم آن گاه که ترس از مرگ ذلت برايم بياورد. و حال آن که مرگ همچنان در کمين من است، از عزم خويشم باز نخواهم گشت.
روايات بسياري در دست است که تصريح مي کنند افرادي چون عبدالله بن مطيع عدوي، عمر بن عبدالرحمان بن الحارث المخزومي، عبدالله بن عمر، عبدالله بن عباس و حتي عبدالله بن زبير به او پيشنهاد کردند که مکه را ترک نکند و به کوفه نرود.(20) لکن او پس از اين که نپذيرفته است اشاره کرده به کبوتران حرم، که اگر در لانه کبوتري از اين کبوتران باشم مرا خارج خواهند کرد و تصميمشان را در مورد من عملي خواهند ساخت، و تصريح مي کند که از نظر او اگر يک قدم دورتر از حرم کشته شود بهتر است که يک قدم نزديک تر به حرم.(21) روايتي از قول فرزدق نقل شده که گفت:«در هشتم ذي الحجه سال 60 هجري با حسين که در حال خارج شدن از مکه بودم ملاقات کردم و به او گفتم چرا عجله مي کني و او جواب داد اگر عجله نکنم مرا خواهند گرفت»(22). اين روايت مي رساند که خارج شدن حسين از مکه در زمان حج براي پيشگيري از هتک حرمت حرم بوده است
و حتي به روايت ازرقي، ابن عباس به اين دليل مانع از رفتن حسين (ع)نشده است که حسين (ع)به او گفته است:«اگر در کجا و کجا کشته شوم بيشتر دوست دارم از اين که حرمت حرم به وسيله من از ميان برود.»(23)
آنچه به هر حال غير قابل ترديد مي نمايد اين که حسين خود را موظف و مکلف به حفظ حرمتها و مقدسات مي دانست. اين نکته بسيار حائز اهميت است که او با اين که راه و هدف خويش را مقدس مي شمرد، ولي قائل به اين منطق نبود که براي هدف مقدس مي توان مقدسات را هزينه کرد. شايد يکي از اساسي ترين تفاوت ها در قيام حسين بن علي و حرکت عبدالله بن زبير اين نکته به ظاهر ساده و در واقع مهم باشد. توجه به بعضي روايات اهميت اين امر را آشکارتر مي سازد. ابومخنف آورده است که در آخرين گفت و گويي که ميان حسين و ابن زبير واقع شد، ابن زبير از او خواست تا در مکه بماند. حسين (ع)گفت: پدرم به من گفته است که در مکه قوچي خواهد بود که حرمت آن را مي ريزد و نمي خواهم آن قوچ من باشم.(24)
شبيه به اين روايت با تفاوت و اختلافاتي اندک، متواتر نقل شده است. (25) اگر اين گونه روايات نيز مخدوش باشد، لکن ترديد نيست که وجود اين گونه روايات پرده از حقيقتي برمي دارد و آن اين که اين احتمال منطقي و عقلي وجود داشته که پناهنده شدن فردي چون پسر زبير به خانه خدا، يزيد و عمال او را از حمله به حرم و شکستن حرمت آن باز نمي دارد. همان گونه که حسين بن علي(ع) با صراحت بدن اشاره کرده بود(26). اين واقعيت تنها در نظر حسين (ع)متجلي نبود، بلکه همان گونه که ياد شد، احتمال عقلي و منطقي عکس العمل شخصي مثل يزيد به همين دليل ابن زبير
را در شکسته شدن حرمت حرم دخيل مي دانست. يعقوبي آورده است که چون پسر عمر بر جسد مصلوب ابن زبير گذشت، گفت:«اي اباخبيب اگر سه چيز در تو نبود من مي گفتم تو، تو. الحاد تو نسبت به حرم، سبقت گرفتنت در فتنه و بخل ورزيدنت»(27)

عوامل و انگيزه هاي ماندن در مکه و خارج شدن از آن

نکته قابل ملاحظه اي که بايد يادآور شد اين که در نظر مردم ناراضي از خلافت يزيد قطعاً حسين بن علي و عبدالله بن زبير هر دو از شخصيت هاي خوشنام و براي خلافت اصلح و ارجح بودند. لذا حسين بن علي (ع)تنها رقيب جدي براي پسر زبير شناخته مي شد، به ويژه که هم به جهت شرافت خانوادگي و نسب بر پسر زبير برتري داشت و هم از آن نظر که قبل از او پدر و برادرش براي مدتي هر چند کوتاه زمام خلافت را در دست داشتند، موقعيت بهتري نسبت به پسر زبير در ميان مردم دارا بود. از طرف ديگر نبايد فراموش کرد که خاطره جنگ جمل کينه ديرينه پسر زبير را نسبت به آل علي پيوسته تازه مي کرد. با در نظر گرفتن مجموع اين شرايط اهميت اين قضيه روشن خواهد شد که زماني که پسر زبير به مکه رسيده بود مردم به او توجه داشتند و چون چند روز بعد حسين بن علي به مکه رسيد، گروه زيادي ورود او را غنيمت شمرده، بر او گرد آمدند و در نمازها به او اقتدا مي کردند. اين امر براي ابن زبير نمي توانست خوشايند باشد و از اين رو کراهت شديد او را از حضور حسين بن علي(ع) مي توان دريافت. اگرچه عبدالله ابن زبير به نزد حسين (ع)آمد و شد داشت و حتي به روايت ابن اعثم در نمازها به او اقتدا مي کرد و به سخنانش گوش فرا مي داد، لکن مي دانست که با وجود حسين(ع) کسي به بيعت با او رغبت نمي کند(28). از اين رو حضور حسين(ع) براي ابن زبير در مکه سخت و به تعبير ابي مخنف، وجود حسين در نظر او ناگوارتر از هرکس بود.(29)
با اين وصف بديهي مي نمايد که براي
ابن زبير بسيار مطلوب بود که حسين بن علي(ع) از مکه خارج شود، تا از يک طرف حجاز براي او خالي شود و از طرف ديگر چنان که حسين قرباني سست عهدي و بي وفايي مردم عراق شود(امري که کاملاً قابل پيش بيني بود) او تنها مدعي خلافت در برابر يزيد باشد. اين نکته را مسعودي چنين بيان مي کند که براي ابن زبير چيزي دلپسندتر از آن نبود که حسين از مکه بيرون شود.(30) و ابوالفرج اصفهاني آورده که براي عبدالله ابن زبير امري ناگوارتر از آن نبود که حسين در حجاز بود و چيزي برايش محبوب تر از رفتن حسين به عراق نبوده است.(31) ابن اعثم نيز آورده که ابن عباس به حسين گفت: اکنون مردم به پسر زبير توجه ندارند و چون تو خارج شوي به او روي مي آورند.(32) روايت ابوحنفيه دينوري چنين است که ابن زبير مي دانست مادامي که حسين در مکه باشد مردم به او توجهي نخواهند کرد.(33) ابومخنف همچنين آورده که حسين نيز فرموده است که اين مرد(ابن زبير) از دنيا چيزي بهتر دوست ندارد از اين که من به عراق بروم؛ زيرا مي داند با وجود من چيزي از خلافت نصيب او نخواهد شد و مردم با وجود من به او روي نخواهند آورد.(34)
با وجود اين روايات بسياري از اين قبيل که براي رعايت اختصار از نقل آن خودداري مي شود، سندي در دست نيست که خارج شدن حسين را با حضور پسر زبير در مکه مربوط دانسته باشد. از طرفي روايات دوگانه که از برخورد عبدالله بن زبير با حسين بن علي (ع)نقل شده است، گواه بر اين حقيقت است که پسر زبير گرچه از رفتن حسين(ع) خشنوده بوده و با صراحت و بعضاً غيرمستقيم آن حضرت را در رفتن به عراق توصيه
مي کرد، لکن گاهي از بيم آن که مبادا حسين از سخنانش بدگمان شود از ماندن او نيز سخن به ميان آورده است. از او نقل شده است که حسين (ع)مي گفت: اگر من مانند تو پيرواني در عراق داشتم در رفتن به آن جا درنگ نمي کردم(35). همچنين نقل شده است که مي گفت اگر در مکه بماني گرد تو جمع خواهيم شد و تو را کمک خواهيم نمود. عبدالله بن عباس از نيت ابن زبير پرده برمي دارد، آن جا که سعي کرد حسين(ع) را از رفتن به عراق باز دارد و موفق نشد، هنگام بازگشتن چون به ابن زبير برخورد کرد گفت:

يا لک من قبره بعمري
خلا لک الجو فبيضي و اصفري

و نقري ما شئت ان تنقري
هذا حسين خارجاً فاستبشري(36)

اي پرستو که در خانه اي، فضا براي تو خلوت شد، پس تخم بگذار و چه چه بزن و هرچه مي خواهي دانه برچين؛ زيرا اين حسين است که خارج مي شود؛ پس شادمان باش.

تعامل با خويشان، ياران و دشمنان و نتيجه قيام

حسين در حالي که به شرايط خود، اهداف ابن زبير و موقعيت و خواسته هاي يزيد واقف بود از مکه خارج شد و به سوي عراق رفت. او در حالي به طرف کوفه مي رفت که از او دعوت کرده و او را وعده داده بودند که ياري اش کنند. هنگامي که از مکه خارج شد بجز خويشاوندان و ياران اندکش کسي او را همراهي نمي کرد. شايان ذکر است گروهي نه چندان زياد از بدويان در راه مکه به کوفه به اميد اين که مردم کوفه در اطاعت امام خواهند بود به او پيوستند، لکن در منزل زباله، حسين(ع) اعلام کرد از کوفه خبر رسيده که شيعيان ما، ما را بي ياور گذاشتند. هرکس از شما مي خواهد بازگردد، باز گردد که حقي بر او نداريم. روايات تصريح مي کند که حسين (ع)اين سخن را از آن جهت گفت که نخواست با وي بيايند در حالي که ندانند کجا مي روند؛ زيرا مي دانست وقتي معلومشان کند جز کساني که
مي خواهند جانبازي کنند و با وي بميرند همراهش نخواهند رفت.(37)
اين روايت ابن قتيبه اگر صحيح باشد که مسلم بن عقيل قبل از اين که کشته شود از عبدالله بن زياد خواست تا وصيت کند و به عمر بن سعد گفته است که به حسين(ع) نامه بنويس و او و همراهانش را که جمعاً نود نفرند(زن و مرد و کودک) از آمدن به کوفه منصرف کن، مي توان با اطمينان گفت جمعيت اندکي که همراه حسين از مکه خارج شدند، به ويژه خويشاوندان او را رها نکرده اند.
اگرچه در دعوت کردن مردم از حسين ترديدي نيست، لکن در اين امر نيز ترديدي نيست که جمعيت دعوت کننده هرگز به او نپيوستند تا از او جدا شوند، بلکه آنان که بدو پيوستند جز اندکي نگسستند. آنچه در اين ميان چشمگير است اين که خويشاوندان حسين در حمايت و همراهي او دريغ نکرده اند و اين روايت ابي مخنف صحيح است که مي گويد فرزندان و برادران و فرزندان برادرانش بجز محمد حنفيه با او همراه بودند.(38) اين که شب عاشورا فرصت خواست و جنگ را به صبح عاشورا موکول کرد و شب هنگام از ياران و برادران و خويشانش خواست تا جان خويش باز خرند و به همراه اهل بيت او با استفاده از تاريکي شب اردوي او را ترک کنند(39)، در حقيقت نمايشي بود تا قدرت وفاداري و علقه و پيوند خويش با ياران و خويشاوندانش را در معرض تماشاي تاريخ گذارد. يعقوبي آورده که به يارانش نگاه کرد و گفت: شما آزاديد که برويد. گفتند: نه به خدا نخواهيم رفت مگر اين که قبل از تو کشته شويم.(40). اين وفاداري زماني پررنگ مي شود که عبدالله بن ابي محل که عمه اش ام البنين همسر علي بن ابي طالب بود از عبيدالله بن زياد براي چهار فرزند ام البنين امان کتبي گرفته بود و توسط غلام خويش کزمان به نزد آنان فرستاد و آنان در جواب گفتند به دايي ما سلام برسان و بگو ما را به امان
شما حاجت نيست، امان خدا از امان پسر سميه بهتر است.(41)
سرانجام حسين بن علي (ع)با اندک ياران خويش به استقبال دشمني رفتند که در هر صورت آنان را رها نمي کرد. آنان در سرزمين طف با نزديک به ده ها برابر با سپاهيان عبيدالله و يزيد رو به رو شدند و به محاصره درآمدند، آن گاه بر عقيده خويش پاي فشردند و سر بر سر باور خويش گذاشتند.
لکن از پي کشته شدن حسين (ع)و يارانش آتش ندامت بر خرمن دل و دماغ بي وفايان افتاد و شعله هاي آن، شوق طرفداري و حمايت از آل علي و عطش تنفر و خونخواهي از امويان را پيوسته و به تدريج قوت و وسعت بخشيد و اين شعله همچنان شدت يافت تا خاندان اموي را بسوخت و آل عباس به استناد قرابت با آل محمد و علي بر ويرانه هاي خلافت امويان خلافتي هاشمي به پا کردند.
عبدالله بن زبير در مکه پناه گرفت و از روايات و قراين چنين استنباط مي گردد که پس از خارج شدن حسين (ع)از مکه او همچنان از اعلان مخالفت صريح با يزيد خودداري مي نمود و براي پرهيز از رودر رويي با او پيوسته خود را عائذ البيت مي خواند و مي گفت: من در اطاعتم، ولي با هيچ کس بيعت نمي کنم.(42) گروهي سازشکاري پسر زبير را بيش از اين دانسته اند. بلاذري از واقعدي نقل کرده که ابن زبير نزد يحيي بن الحکم بن صفوان که از طرف عمرو بن سعيد بر مکه گمارده شده بود رفت و با يزيد بيعت کرد. و گفت: من شنونده اي مطيعم و از فرمانروايي که از او در امان نيستم، به خانه خدا پناه برده ام.(43)
گمان غالب اين است که اگر ابن زبير(آن گونه که واقدي نقل کرده) بيعت کرده باشد، بيعت او در نزد حاکم مدينه بوده است و انعکاس عمومي نداشته و به همين دليل فرستادگاني از جانب يزيد براي گرفتن بيعت به نزد پسر زبير رفت
و آمد کرده اند.(44) لکن او از جواب صريح و روشن امتناع کرده است. چنان که ابوحنيفه دينوري آورده، ابن زبير در جواب فرستاده ي يزيد از او خواست تا به يزيد بفهماند که هيچ جوابي درباره آنچه از او خواسته شده نمي دهد. فرستاده يزيد گفت: مگر تو در اطاعت نيستي؟ گفت: آري، ولي خود را در اختيار تو نمي گذارم و هرگز چنين نمي کنم. فرستاده بازگشت و آن خبر را به يزيد داد و او ده تن از بزرگان شام را که مسلم بن عقبه و نعمان بن بشير از آن جمله بودند به نزد ابن زبير فرستاد که بگويند يزيد صلح و آشتي را بيشتر مي پسندد، ولي آنان موفق نشدند.(45)يزيد عمرو بن سعيد الاشدق را مأمور کرد تا فردي را براي جنگ با پسر زبير بفرستد و او عمرو بن زبير برادر عبدالله را به اين کار مأمور کرد. حمله عمرو بن زبير به خانه خدا اولين هجوم به مکه پس از اسلام بود. گفته اند که حتي مروان حکم، عمرو را از چنين کاري منع کرد، ولي او بدان اعتنايي نکرد و گفت: به خدا به رغم کساني که نمي پسندند با وي جنگ مي کنيم و در دل کعبه به او حمله مي بريم.(46) گويند عمرو بن زبير نزد برادرش عبدالله کس فرستاد تا از او بخواهد براي جلوگيري از جنگ در خانه خدا و در ماه حرام غلي از نقره را که توسط يزيد فرستاده شده بود بر گردن اندازد و تسليم شود تا قسم خليفه راست آيد و عبدالله به او جواب داد که وعده گاه ما مسجدالحرام است.(47)
سرانجام سپاه عمرو بن زبير از عبدالله شکست خورد و عمرو دستگير و بر اثر شکنجه کشته شد. از طرفي پس از شهادت حسين(ع) ابن زبير از هيجاني که در افکار مسلمانان ايجاد شده بود عليه يزيد استفاده کرد، به ويژه که آثار عصيان و نارضايتي در مردم مدينه بيشتر از ساير شهرها مشهود بود. به رغم اين شرايط ابن زبير جانب احتياط را از دست نمي داد و با آن که گفته شده است در پنهاني بيعت مي گرفت از ظاهر کردن آن امتناع مي نمود و حتي زماني که يزيد قسم ياد کرده بود که از او دست برندارد
مگر اين که او را در زنجير ببرند و فرستاده اي با زنجير نقره به نزد او فرستاد، ابن زبير با برخوردي نه از روي عصيان و مقابله، بلکه از موضع احتياط و مداهنه گفت: به خدا من ذليل نيستم و فرستاده را با مدارا جواب داد.(48)
باري از جمله عواملي که به موقعيت ابن زبير کمک کرد، اعتراضات مردم مدينه بود که پس از شهادت حسين رشد فزاينده اي يافته بود. پس از آن که تعداد زيادي از بزرگان مدينه به نزد يزيد دعوت شدند و يزيد براي دلجويي آنان جوايز و عطايايي بخشيد و اين اقدام نيز مؤثر واقع نشد و آن گروه نه تنها ساکت نشدند، بلکه به بدگويي از يزيد و افشاي مفاسدش شدت بخشيدند، اوضاع مدينه عليه يزيد و بني اميه متشنج گرديد. اين امر به مدينه اختصاص نداشت، و دامنه حجاز و عراق را نيز گرفت. در اين رابطه مردم متعرض و ناراضي که خود علم طغيان و شورش عليه خليفه برافراشته بودند الزاماً و به طور طبيعي مي بايست شخصيتي مناسب جايگزين کرده، بدان روي آورند. در چنين شرايطي بارزترين نمونه و شاخص ترين چهره در نظر مردم پسر زبير بود که پس از حسين بن علي (ع)بيشترين اذهان و انظار را به خود معطوف ساخته بود، به ويژه که هيچ کدام از بزرگان بني هاشم پس از شهادت حسين بن علي (ع)دعوي خلافت نکردند و حتي محمد بن حنفيه نيز برخلاف ادعاي مختار داعيه رهبري نداشته، بلکه تنها مي توان گفت در قضيه قيام مختار از اين که انتقام کشته شدگان فاجعه کربلا گرفته شود اظهار رضايت کرده است.(49)
به نظر مي رسد به رغم عصيان مردم مدينه و نارضايتي هايي که در حجاز و عراق مشاهده شده بود عبدالله بن زبير همچنان از اعلان خلافت خويش و گرفتن بيعت علني خودداري مي نموده است. او که پيوسته در مکه پناه گرفته بود پس از سرکوبي مردم مدينه توسط مسلم بن عقبه با هجوم سپاهيان بني اميه به مکه توسط حصين بن نمير رو به رو گرديد. سپاهيان حصين، عبدالله بن زبير و طرفدارانش را در مسجد الحرام محاصره کردند و کعبه را به منجنيق بستند، لکن از
خوشبختي پسر زبير، خبر مرگ يزيد در خلال جنگ به مکه رسيد و نه تنها او را از شکست و مرگ نجات داد، بلکه با مرگ يزيد چنان که انتظار مي رفت، زمينه از هر جهت براي خلافت ابن زبير فراهم گرديد. مرگ يزيد در شرايطي که بيزاري و گريز مردم از بني اميه به اوج رسيده بود و عدم وجود مدعي شايسته و خوشنام و شناخته شده از بني اميه براي خلافت، راه را براي روي آوردن مردم به پسر زبير هموار ساخته بود. در بصره عبيدالله بن زياد از خشم مردم به حارث بن قيس رئيس ازديان پناهنده شد و توسط او گريخت.(50) در کوفه مردم عمرو بن حريث نماينده عبيدالله را سنگباران کردند.(51) در خراسان مردم بر مسلم بن زياد برادر عبيدالله شوريدند و او گريخت(52) و خود را به ابن زبير تسليم کرد. قطعاً در ساير بلاد نيز تنفر مردم از حاکميت بني اميه و يزيد چندان خفيف نبوده است؛ زيرا در شام که پايه هاي حکومت بني اميه از همه جا مستحکم تر بود، بيزاري مردم چنان بود که وقتي معاوية بن يزيد پس از مرگ پدرش خطبه خواند گفت:«اي مردم! ما به شما و شما به ما گرفتار شده ايد. و ما از بيزاري و بدگويي شما نسبت به خودمان بي اطلاع نيستيم.»(53)
جاي ترديد نيست که در چنين شرايطي همه چيز براي سقوط بني اميه و خلافت ابن زبير فراهم بود. به گفته يعقوبي مردم از همه بلاد به ابن زبير روي آوردند و هيچ ناحيه اي باقي نماند مگر اين که به ابن زبير گرويدند، بجز اردن که در دست حارث بن بجدل کلبي بود.(54) عبارت يعقوبي به اين معني است که حتي شام و دمشق که پايگاه ديرينه بني اميه بود نيز با مرگ يزيد به ابن زبير روي آوردند. لذا بدون ترديد مطرح شدن مروان براي خلافت فقط يک اتفاق غير مترقبه بود(55)؛ زيرا مروان خود قصد داشت با ابن زبير بيعت کند و گويا ابن زياد او
را از اين کار بازداشته(56)، به تعبير ابوعلي مسکويه، مروان را که روحش از چنين موقعيتي خبر نداشت و خواب آن را نيز نمي ديد براي خلافت به طمع انداخت.(57) اگر در اين روايت که حصين بن نمير که در حال جنگ با ابن زبير بود و چون خبر مرگ يزيد را شنيد دست از جنگ کشيد و به ابن زبير پيشنهاد کرد که به عنوان خليفه با او بيعت کند(58)، تأمل شود، مشهود است که با وجود ابن زبير در ميان ارکان بني اميه نيز اميدي به ادامه حکومت امويان پس از مرگ يزيد نبوده است.
پسر زبير به رغم موقعيت ممتازي که برايش فراهم گرديد و با آن که هيچ کس چون او به اقبال همه جانبه مردم رو به رو نشد، نتوانست از موقعيت مذکور به خوبي بهره گيرد. او اگرچه در خلأ حاصل از مرگ يزيد به قدرت رسيد، لکن در مدتي اندک با سوء تدبير شرايط را براي قدرت گرفتن مروان فراهم ساخت و پس از مروان پسرش عبدالملک با درايت و به سرعت دست تسلط و حاکميت زبيريان را از مناطق مختلف محدود و کوتاه ساخت، تا سرانجام عبدالله بن زبير را در مسجدالحرام که همچنان پناه گرفته بود توسط حجاج به محاصره افکنده به قتل رسانيده و با کشته شدن او دولت مستعجل آل زبير پايان يافت. دولتي که خوش درخشيده بود پايان زودرس آن بسيار ناخوشايند بود. زماني که حجاج مکه و سپس مسجدالحرام را محاصره کرد، ياران ابن زبير به تعبير طبري به طور حيرت آوري او را ترک مي کردند و به حجاج مي پيوستند و امان مي گرفتند(59) . ابن قتيبه آورده است ابن زبير در شبي که فرداي آن کشته شد قريشيان را گرد آورد و گفت: نظر شما چيست؟ يکي از آنان که از بني مخزوم بود گفت: دو راه بيشتر نمانده، يا اجازه بده براي خودمان و تو امان بگيريم، يا به ما اجازه بده برويم. او نيز گفت: با خدا عهد بسته ام بيعت همه کسان را از آنان بردارم بجز ابن صفوان.(60) اين روايت مسعودي که عروه برادر ابن زبير براي خويش و براي عبدالله نيز امان گرفته بود(61)، نمي تواند چندان از حقيقت به دور باشد؛ زيرا اين که عبدالله در آخرين ساعات حيات نزد مادرش مي رود و از او کسب تکليف مي کند و به تعبير يعقوبي مي گويد: به من امان داده اند چه مي گويي؟ و مادرش او را از تسليم شدن به فرزندان بني اميه نهي کرده است(62)، دلالت دارد که اولاً بر پسر زبير نوعي ترديد عارض شده و ثانياً اين که راهي بجز کشته شدن براي او وجود داشته است که بتواند انتخاب کند.
به هر حال همه ياران و حتي فرزندان و برادران ابن زبير بجز اندکي از گرد او پراکنده شدند و از حجاج امان گرفتند، چنان که زبير بن بکار که از نوادگان اوست آورده که چون عبدالله بر مادرش وارد شد گفت: اي مادر! مردم و حتي فرزندان و خانواده ام بجز اندکي مرا رها کرده اند(63)(اين در حالي است که فرزندان عبدالله بن زبير را دوازده و فرزندان زبير را ده نفر ذکر کرده اند.) چون اندک يارانش کشته شدند به تنهايي جنگيد تا کشته شد. آن گاه جسدش را به دار آويختند و پس از سه يا هفت روز پايين آورده دفن کردند. اين واقعه در سال 73 هجري روي داد.(64)
مرگ فرزند زبير نه تنها به دولت زبيريان پايان بخشيد، بلکه مُهر ختمي بود بر انديشه زبيري گري به عبارتي ديگر نه قيام ابن زبير براي کسي سمبل حق طلبي و عدالت خواهي و مشروعيت قرار گرفت و نه اصول و مباني و معيارهاي او و آل زبير براي کسب خلافت مقبول بود و نه سيره و مرام و عملکرد آنان در دوران خلافت کوتاهشان چندان جذاب و مطلوب بود که موجب گرايش و تمايل مردم باشد. لذا پس از مرگ عبدالله هيچ کدام از زبيريان نتوانستند انگيزه اي براي جلب حمايت مردم در راستاي برقراري خلافت و حکومت زبيريان ايجاد نمايند.

پي نوشت ها :

1- ابومخنف، وقعة الطف، تحقيق محمد هادي يوسف غروي، قم، 1367ش، ص 77.
2-همان، ص 80.
3- محمد بن جرير طبري، تاريخ الامم و الملوک، تحقيق محمد ابوالفضل ابراهيم، بيروت، ورائع التراث العربي، ج5، ص 340.
4-همان، ج5، ص 341.
5- همان، ج 5، ص 343.
6- ابن اعثم، کتاب الفتوح، تحقيق علي شيري، بيروت، دارالاضواء، 1991م، ج5، ص 21.
7- همان، ج 5، ص 22.
8- ابوعلي مسکويه، تجارب الامم، تحقيق ابوالقاسم امامي، تهران، انتشارات سروش، 1366ش، ج2، ص 39.
9- ابن عساکر، تاريخ دمشق، تحقيق شکري فيصل، دارالفکر، تراجم حرف العين، ص 410؛ جلال الدين سيوطي، تاريخ الخلفا، بيروت، دارالکتب العلميه، 1988م، ص 170؛ نويري، نهاية الارب في فنون الادب، ترجمه دکتر محمود مهدوي دامغاني، تهران، انتشارات اميرکبير، 1364ش، ج6، ص 122.
10-ابن عساکر، تاريخ دمشق، تراجم حرف العين، ص 408؛ نويري، نهاية الارب، ج6، ص 119.
11- ابن عساکر، تاريخ دمشق، تراجم حرف العين، ص 414؛ ابن ابي الحديد، جلوه تاريخ در نهج البلاغه، ترجمه دکتر محمود مهدوي دامغاني، تهران، نشر ني، 1367ش، ج8، ص 238.
12-ابن عساکر، تاريخ دمشق، تراجم حرف العين، ص 415؛ نويري، نهاية الارب، ج6، ص 120.
13- سيوطي، تاريخ الخلفا، ص 170؛ نويري، نهاية الارب، ج6، ص 120.
14- يعقوبي، تاريخ اليعقوبي، دار صادر، دار بيروت، 1960، ج2، ص 228.
15- همان، ج 2، ص 230.
16- ابن ابي الحديد، جلوه تاريخ در نهج البلاغه، ج8، ص 248.
17- تاريخ اليعقوبي، ج2، ص 267.
18- ابوحنيفه دينوري، اخبار الطوال، قم، منشورات الرضي، 1412ق، ص 229.
19- ابوالحسن بلاذري، انساب الاشراف، تحقيق محمود الفردوس العظم، بيروت، النشرات الاسلاميه، بيروت، 2001م، الجزء الثاني، ص 461؛ ابومخنف، وقعة الطف، ص 83.
20- ابومخنف، وقعة الطف، ص 99، 150 و 152؛ ابن اعثم، ج5، ص 64-66؛ دينوري، اخبار الطوال، ص 244-246.
21- ابومخنف، وقعة الطف، ص 152؛ بلاذري، انساب الاشراف، ج2، ص 447؛ ابن اعثم، الفتوحف ج5، ص 65.
22- شيخ مفيد، الارشاد، چاپ سوم؛ بيروت، مؤسسه الاعلمي للمطبوعات، 1979م، ص 218.
23- ابي الوليد محمد بن عبدالله بن احمد ازرقي، اخبار مکه، تحقيق رشدي الصالح ملحسن، چاپ ششم: مکه، مطابع دارالثقافه، 1994م، ج 2، ص 134.
24- ابومخنف، وقعة الطف، ص 152.
25- ابن کثير، البداية والنهاية، مطبعة السعاده بجوار محافظة مصر، 1351ق/ 1912م، ج8، ص 341.
26- ابومخنف، وقعة الطف، ص 152؛ ابن اعثم، الفتوح، ص 65.
27-تاريخ اليعقوبي، ج2، ص 167.
28 ابن اعثم، الفتوح، ج5، ص 167.
29- ابومخنف، وقعة الطف، ص 88.
30- ابوالحسن علي بن حسين مسعودي، مروج الذهب و معادن الجوهر، تحقيق سعيد محمد اللحام، بيروت، دارالفکر، 1994م، ج3، ص 66.
31- ابوالفرج اصفهاني، مقاتل الطالبين، شرح و تحقيق السيد احمد صقر، چاپ سوم، بيروت، مؤسسه الاعلمي، 1998م، ص 110.
32- ابن اعثم، الفتوح، ج5، ص 65.
33- دينوري، اخبارالطوال، ص 229.
34- ابومخنف، وقعة الطف، ص 148.
35-ابوالفرج اصفهاني، مقاتل الطالبين، ص 110؛ ابومخنف، وقعة الطف، ص 148؛ نويري، نهاية الارب، ج7، ص 156.
36- بلازري، انساب الاشراف، ج2، ص 466.
37- طبري، تاريخ الامم و الملوک، ج5، ص 398؛ شيخ مفيد، الارشاد، ص 223.
38- ابومخنف، وقعة الطف، ص 85.
39-طبري، تاريخ الامم و الملوک، ج5، ص 419.
40- تاريخ اليعقوبي، ج2، ص 244.
41-طبري، تاريخ الامم و الملوک، ج5، ص 415.
42- دينوري، اخبارالطوال، ص 262.
43- بلاذري، انساب الاشراف، تحقيق محمود الفردوس العظم، قراءة صبحي نديم المارديني، داراليقظة العربيه، 1998م، ج3، ص 307.
44- دينوري، اخبار الطوال، ص 262؛ بلاذري، انساب الاشراف، ج3، ص 308.
45- دينوري، اخبارالطوال، ص 262.
46- بلاذري، انساب الاشراف، ج3، ص 304.
47- همان.
48-همان.
49- طبري، تاريخ الامم و الملوک، ج6، ص 13.
50- دينوري، اخبارالطوال، ص 282 و 283.
51- طبري، تاريخ الامم و الملوک، ج5، ص 524.
52- ابوالحسن بلاذري، فتوح البلدان، تعليق رضوان محمد رضوان، بيروت، دار الکتب العلميه، 1398ق، ص 374.
53- تاريخ اليعقوبي، ج2، ص 255.
54- همان.
55- عبدالله بن مسلم بن قتيبه دينوري، الامامة و السياسه، قم، منشورات الرضي، 1388ق، ج2، ص 15.
56-دينوري، اخبارالطوال، ص 285؛ بلاذري، انساب الاشراف، ج2، ص 30.
57- ابوعلي مسکويه، تجارب الامم، ج2، ص 89.
58- تاريخ اليعقوبي، ج2، ص 253؛ ابن قتيبه دينوري، الامامة و السياسه، ج2، ص 15؛ دينوري، اخبارالطوال، ص 268.
59- طبري، تاريخ الامم و الملوک، ج6، ص 188.
60- ابن قتيبه، الامامة و السياسه، ج2، ص 30.
61- مسعودي، مروج الذهب، ج2، ص 117.
62- تاريخ اليعقوبي، ج2، ص267.
63- طبري، تاريخ الامم و الملوک، مطبعة الاستقامة بالقاهره، 1358، 5/ 30.
64- مسعودي، 2/ 95؛ يعقوبي، 2/ 267.

منبع: نشريه مشکوة، شماره 102.

مطالب مشابه