سيماى اخلاقى پيامبر اكرم(ص) و مسئله عصمت (2)

سيماى اخلاقى پيامبر اكرم(ص) و مسئله عصمت (2)

نويسنده:سيدحسن اسلامى

3. آيات عبس:

عَبَسَ وَتَوَلَّى أَن جَاءهُ الاَْعْمَى وَمَا يُدْرِيكَ لَعَلَّهُ يَزَّكَّى أَوْ يَذَّكَّرُ فَتَنفَعَهُ الذِّكْرَى اَمَّا مَنِ اسْتَغْنَى فَأَنتَ لَهُ تَصَدَّى وَمَا عَلَيْكَ أَلاّ يَزَّكَّى وَأَمَّا مَن جَاءكَ يَسْعَى وَهُوَ يَخْشَى فَأَنتَ عَنْهُ تَلَهَّى.
روى ترش كرد و رخ بگردانيد، كه آن نابينا نزد وى آمد. و تو چه دانى، بسا او پاكيزگى يابد، يا در ياد گيرد و آن يادكرد، او را سود مى رساند. اما آن كه بى نيازى نشان مى دهد، تو به او مى پردازى؟ و بر تو الزامى نيست و اما آن كه شتابان نزد تو آمد، در حالى كه (از خدا) مى هراسد، تو از او روى به ديگرى مى پردازى (عبس: 1ـ10، ترجمه موسوى گرمارودى، ص585).
در اين آيات مكى، داستان مردى نابينا، نيك دل و صافى ضمير آمده است كه براى تعليم نزد حضرت رسول آمد. در آن هنگام حضرت مشغول گفتوگوى مهمى با برخى از مشركان در جهت دعوت آنان به اسلام بود. در اين ميان، كسى از حضور آن نابينا رنجيد و روى ترش كرد و رفتارى از خود نشان داد كه خداى را خوش نيامد. آن گاه آيات فوق نازل شد و شخص ترش روى، سخت نكوهش شد. آن شخص كه بود؟ اگر پيامبر بود كه اين رفتارش با عصمت وى سازگارى ندارد. اگر شخص ديگرى بود، چرا آيات حضرت را مخاطب ساخته است؟
در اين آيات، نامى از آن شخصى كه چنين رفتارى از او سرزده، به ميان نيامده است; اما مفسران طبق مشرب هاى مختلف خود كوشيده اند آن شخص را شناسايى كنند. برخى گفته اند كه اين شخص مجهول است (مغنية، التفسير الكاشف، ج7، 515). از نظر اين گروه اساساً اين شخص، چه بسا فرد مشخصى نباشد و نتوان او را از نظر تاريخى بازشناخت. طبق اين نظر، شخص عابِس (چهره در هم كشنده)، چندان مورد توجه قرآن نيست، بلكه مهم آن درس تربيتى و اخلاقى اى است كه خداوند خواسته به دست دهد. نمونه هايى از آيات قرآن مى تواند مؤيد اين نظرگاه باشد (قيامت: 31ـ35). اين نظر در ميان مفسران چندان مقبوليت ندارد و آنان بر اين باورند كه شخص يادشده در آيات واقعيتى تاريخى دارد و قابل بازشناسى است. با اين حال، كسانى كه بر اين نظرند، درباره وى اختلاف دارند كه كيست و عمدتاً دو ديدگاه در اين باره وجود دارد:
يك، برخى از مفسران بر اين نظرند كه آن شخص، حضرت رسول اكرم(صلّی الله علیه و آله و سلّم) است. طبق اين نظر، روزى پيامبر اكرم در مكه با گروهى از بزرگان قريش كه همچنان بر شرك خود پاى مى فشردند، سخن مى گفت و آنان را به پذيرش اسلام ترغيب مى نمود. در جمع مشركان، كسانى مانند عُتبه و شيبه از پسران ربيعه، ابوجهل، عباس بن عبدالمطلب، امية بن خلف و وليد بن مغيره نيز حضور داشتند (زمخشرى، الكشاف، ج4، ص217). حضرت سخت به ايمان آوردن آنان اميد بسته بود و بر اين نظر بود كه با اين كار، راه دعوت، هموار و بسيارى از موانع، از سر راه برداشته مى شود. در اين حال، يكى از مؤمنان و شيفتگان اسلام كه نابينا بود، شتابان خود را به آن جمع رساند و بى توجه به موقعيت، يا بى خبر از آن، از حضرت رسول اكرم(صلّی الله علیه و آله و سلّم) خواست تا به او برخى از احكام دين را بياموزد. حضرت به دليل آن كه در حال گفتوگو با ميهمانان خود بود، توجهى به او ننمود; ليكن وى پى درپى خواسته خود را بر پيامبر مطرح مى كرد و مى گفت: يا رسول الله، علمنى مما علمك الله. حضرت بر اثر اصرارهاى نابجاى او رنجيد و چهره اش در هم رفت و آثار كراهت در آن پديدار شد. در اين هنگام، آيات بالا نازل شد و حضرت به دليل آن كه به جاى پاسخ به آن نابينا، توجه خود را مصروف مشركان قريش كرده بود، مورد عتاب خداوند واقع شد.
اين خلاصه داستانى است كه در اين باره وجود دارد. البته برخى از تفاسير بر اين مقدار، بازهم افزوده اند، مانند ابوبكر عتيق نيشابورى (سورآبادى، تفسير، ج4، ص2766). شوكانى نيز در شأن نزول اين آيات، روايتى دال بر نابينايى حضرت پس از اين واقعه به دست مى دهد و از ابن كثير نقل مى كند كه اين حديث غريب است و سند آن جاى سخن دارد (شوكانى، فتح القدير الجامع بين فني الرواية و الدراية من علم التفسير، ج5، ص386). همچنين در برخى از نقل ها آمده است كه ابن ام مكتوم عصاكشى داشت كه بى توجه به دستور حضرت رسول اكرم مبنى بر عدم ورود به جلسه گفتوگو، او را به سمت حضرت هدايت مى كرد. اما خواجه عبدالله انصارى بر اين نظر است كه ابن ام مكتوم عصاكشى نداشت و هنگام آمدن سكندرى مى خورد و رسول را مى جست و حضرت ناراحت شد و… (انصارى، كشف الاسرار و عدة الابرار، ج10، ص381)
طبق اين تفسير، پيامبر اكرم پس از اين واقعه آن نابينا را سخت محترم مى داشت و دو بار در غياب خود و هنگامى كه عازم جنگ شده بود، او را جانشين خود در مدينه ساخت و هر گاه وى را مى ديد، مى فرمود: مرحباً بمن عاتبنى فيه ربى (زمخشرى، الكشاف، ج4، ص217 و تفسير مقاتل بن سليمان، ج4، ص590). اين سخن آخر با تفصيل بيشترى نيز نقل شده است (طبرسى، مجمع البيان، ج9، ص664). درباره نام و نسب دقيق وى ميان مفسران اختلاف نظر فراوانى وجود دارد (زمخشرى، الكشاف، ج4، ص217 و بروسوى، تفسير روح البيان، ج10، ص330).
جلال الدين رومى همين واقعه را پذيرفته و آن را اين گونه گزارش كرده است:
چون دوايت مى فزايد درد، پس *** قصه با طالب بگو، بر خوان عبس
چون كه اعمى طالب حق آمدست *** بهر فقر، او را نشايد سينه خست
تو حريصى بر رشاد مهتران *** تا بياموزند عام از سروران…
زين سبب تو از ضرير مهتدى *** رو بگردانيدى و تنگ آمدى
(بلخى، مثنوى، ج2، 95)
اين تفسير، مورد قبول عمده مفسران مسلمان است، تا جايى كه فخر رازى در اين باره ادعاى اجماع كرده است (رازى، التفسير الكبير، ج31ـ32، ص56). شوكانى (فتح القدير، ج5، ص382)، قرطبى (الانصارى، الجامع لاحكام القرآن، ج19، ص209) و طالقانى (پرتوى از قرآن، ج1، ص124) هر يك به شيوه اى به اين اجماع اشاره مى كنند. اين وحدت نظر در ميان اهل سنت تقريباً قطعى است و تا كنون نگارنده در جايى خلاف آن را نيافته است. (مقاتل بن سليمان، تفسير، ج4، ص590) به صراحت از شخص رسول اكرم نام مى برد. طبرى، نُه روايت بدين مضمون نقل مى كند كه حضرت رسول مورد عتاب واقع شد و زان پس همواره ابن ام مكتوم را گرامى مى داشت (طبرى، جامع البيان عن تأويل آى القرآن، ج15، ص65ـ66). عبد الرزاق بن همام (عبد الرزاق، تفسير، ج3، ص392) ابن ادريس رازى (رازى، تفسير القرآن العظيم، ج10، ص3399) ابوالليث سمرقندى (تفسير السمرقندى، ج3، ص542) هُوّارى (تفسير كتاب الله العزيز، ج4، ص470) قشيرى (لطائف الاشارات، ج3، ص678) ثعلبى(الكشف و البيان المعروف بتفسير الثعلبى، ج10، ص131ـ130) ابن جوزى (زاد المسير فى علم التفسير، ج4، ص399) جارالله زمخشرى (الكشاف، ج4، ص217) فخر رازى (التفسير الكبير، ج31ـ32، ص55) بقاعى (نظم الدرر فى تناسب الآيات و السور، ج21، ص250) ثعالبى (تفسير، ج5، ص551) سيوطى (الدر المنثور فى تفسير المأثور، ج8، ص417) قرطبى (الجامع لاحكام القرآن، ج19، ص209) شوكانى (فتح القدير، ج5، ص382) شنقيطى (اضواء البيان فى ايضاح القرآن بالقرآن، ج10، ص310) سيد قطب (فى ظلال القرآن، ج6، ص3824) و وهبه الزحيلى، (التفسير المنير، ج29ـ30، ص60) نيز سخنانى با همين مضمون دارند. در ميان تفاسير شيعه نيز گاه به اين شهرت اشاره شده است (مكارم شيرازى، تفسير نمونه، ج26، ص123).
كسانى كه اين تفسير را پيش مى نهند، بايد به اين پرسش پاسخ دهند: مستند اين ادعا چيست؟ آيا اين عتاب و خطاب تند، با عصمت رسول خداوند سازگار است؟ چرا خداوند رسول خود را اين گونه مورد مؤاخذه قرار داد؟ آيا رفتار آن نابينا درست بود يا رفتار حضرت؟ چرا در آغاز سوره به آن شخص به صورت غايب اشاره شده است؟ مفسران كم و بيش به اين مسائل پرداخته و كوشيده اند تا پاسخى بدانها دهند.
نخستين مسئله اى كه بايد حل شود، مستند اين ادعاست. در اين مورد، دو دليل ارائه مى شود: برون متنى، و درون متنى. دليل برون متنى، همان ادعاى اجماع يا اجماع محقق در اين زمينه است. دليل دوم و مهم تر، سياق آيات است. مرورى بر آيات فوق براى بسيارى يك نكته را مسجل مى سازد: فاعل دو آيه نخستين و كسى كه در آيات بعد مورد خطاب قرار گرفته است، يك تن است. سبك «التفات از غيبت به خطاب» در آيات ديگر قرآن كريم نيز مشهود است (مانند قيامت: 31ـ35).
ممكن است كه پرسش ديگرى مطرح شود: چرا در اين آيات اين دوگانگى به چشم مى خورد و حركت از غيبت به خطاب صورت گرفته و چه حكمتى چنين چرخشى را موجه ساخته است؟ از آن جا كه از ديدگاه مفسران مسلمان اين گونه تغييرِ زاويه ديدها، بر حكمتى مبتنى است و آنان در جاهاى مختلف در پى كشف و بيان آن بوده اند، در اين جا نيز كوشيده اند علت آن را بيان كنند. خلاصه نظر مفسرانى كه مخاطب آيات فوق را حضرت رسول اكرم مى دانند، آن است كه در اين تغيير سياق و خطاب، لطفى نهفته است. خداوند از حركتى ناخوشايند يعنى چهره دژم كردن نام مى برد، ليكن نمى خواهد آن را مستقيماً به پيامبر محبوب خود نسبت دهد; از اين رو، به جاى آن كه به صراحت به او بگويد: «عبست و توليت»، از فاعل اين حركت به عنوان شخص غايب ياد مى كند; ليكن پس از آن كه اين مسئله بيان شد، حضرت حق از باب تأنيس و تأليف قلب، شيوه خطاب مستقيم را در پيش گرفته و به تأديب و تعليم پيامبرش روى آورده، مستقيماً او را مورد خطاب قرار مى دهد. از جمله مفسران متعددى كه اين نكته را گفته اند و مورد قبول مفسران بعدى واقع شده، مى توان قرطبى (الجامع لاحكام القرآن، ج19، ص209) از اهل سنت، و طبرسى (مجمع البيان، ج9ـ10، ص664) از مفسران شيعه را نام برد. سيد قطب نيز بر اين نظر است (سيد قطب، فى ظلال القرآن، ج6، ص3824). به نظر مى رسد كه اين توجيه قانع كننده باشد و با شيوه ديگر آيات سازگار است. اما مهم ترين پرسش در اين باره كه موجب شقاق ميان مفسران شده و آنان را به دو اردوگاه تقسيم كرده است، اين گونه پرسش ها نيست. پرسش اصلى آن است كه آيا اين سبك خطاب و اين گزارش از سوى خداوند با عصمت پيامبر سازگارى دارد و آيا مى توان آن را با ديگر تعاليم دينى در اين باره هماهنگ ساخت.
در اين جاست كه اهل سنت كوشيده اند تا طبق مشرب خود به اين پرسش پاسخ دهند. نكته اى كه نبايد فراموش كرد، آن است كه مسئله عصمت پيامبران، به ويژه حضرت رسول اكرم، مورد قبول همه مسلمانان است و از اين جهت فرقى ميان اهل سنت و شيعه نيست. تنها تفاوت در دامنه عصمت و معناى آن است. يكى از پاسخ ها آن است كه معناى عصمت، پرهيز از گناه است; اما آنچه حضرت رسول اكرم در اين باره انجام داد، گناه به شمار نمى رفت و تنها ترك اولى بود. ايشان بر اين باور بود كه دوستان را همواره مى توان مورد تفقد قرار داد; اما اين فرصت كوتاهى كه پيش آمده، چه بسا تكرارپذير نباشد. در اين جا نيز شخصيت هاى تعيين كننده اى حضور دارند كه مى توانند سرنوشت دعوت دينى را به سود حضرت دگرگون كنند و از اين رو بايد از اين فرصت سود جست. اما خواسته ابن ام مكتوم را در آينده نيز مى توان برآورده ساخت و تعليم برخى از فروع دين، در اين شرائط چندان اولويتى ندارد. به همين دليل حضرت نخواست با عبدالله سخن بگويد و ترجيح داد كه به گفتوگوى با مشركان ادامه دهد. اين راه حلى است كه بسيارى از مفسران ارائه كرده اند. فخر رازى اين راه حل را پيش مى كشد و بر آن است كه رفتار حضرت نوعى ترك افضل بود، نه گناه (رازى، التفسير الكبير، ص56). شوكانى، (فتح القدير، ج5، ص383) همين نظر را دارد، و قرطبى آن را به عنوان يكى از پاسخ هاى خود پيش مى كشد. با اين حال، وى بر آن است كه بعيد نيست كه اين كار گناه صغيره بوده باشد (الجامع لاحكام القرآن، ج19، ص213). از مفسران شيعه نيز فتح الله كاشانى همين تفسير را پيشنهاد مى كند (كاشانى، تفسير منهج الصادقين، ج10، ص149).
راه حل ديگر آن است كه بگوييم رفتار حضرت رسول، گناه يا حتى ترك اولى نبود، و به نوشته ثعالبى «در اين آيه چيزى دال بر گناهكارى حضرت يا مخالفت ايشان با فرمان پروردگارش وجود ندارد» (ثعالبى، الجواهر الحسان فى تفسير القرآن، ج5، ص551) زيرا پيش تر نهيى متوجه آن نشده بود. از اين رو چهره دژم كردن و رويگردانى خطا به شمار نمى رفت. اما پس از نزول اين آيات و تعبير «كلاّ» كه در آغاز يازدهمين آيه آمده، اين عمل حرام و گناه شمرده شد. طبرسى از جُبّايى، از متكلمان بزرگ معتزلى، نقل مى كند كه اين آيه دلالت دارد كه آن رفتار، به دليل نهيى كه به آن تعلق گرفته، پس از آن معصيت خواهد بود; اما پيش از نهى خداوند از آن، معصيت نبوده است (طبرسى، مجمع البيان، همان، ص664). فتح الله كاشانى نيز در توضيح كلمه «كلاّ» همين توضيح را مى افزايد (منهج الصادقين، همان، ص152). طبرسى خود ظاهراً اين تفسير را مى پذيرد و چنين مى گويد: «كلا: اى لا تعد و انزجر عنه… و قوله كلا فيه دلالة على انه ليس له ان يفعل ذلك فى المستقبل و اما الماضى فلم يتقدم النهى عن ذلك فيه فلا يكون معصية» (طبرسى، مجمع البيان، همان، ص665).
راه حل سوم آن است كه اين عمل از سوى پيامبر نه گناه بود و نه ترك اولى و حضرت درست همان كارى را كرد كه بايد انجام مى داد و علت اين خطاب و عتاب را بايد در جاى ديگرى جست. حضرت رسول مسئول تربيت مؤمنان بود و هر رفتار او درسى براى ديگران به شمار مى رفت. از سوى ديگر، رفتار ابن ام مكتوم در قطع سخن حضرت در هر حال خطا بود و شايسته تنبيه. اين تنبيه مى توانست زبانى باشد و مى توانست از طرق چهره در هم كشيدن و سكوت كردن، تا آن شخص نادرستى رفتار خود را دريابد و ديگر آن را تكرار نكند. اين كه مخاطبان حضرت در آن جمع مشرك بودند، دليل نمى شود كه شخص ثالثى سرزده وارد شود و سخن حضرت را قطع كند و مصرانه در پى ارشاد يا پاسخ پرسش هاى خود باشد. رفتار ابن ام مكتوم بى ادبانه بود و او مستوجب توبيخ. حضرت نيز به مقتضاى حال چنين كرد. اما به دلايلى آيات فوق براى ابهام زدايى نازل شد; برخى از حاضران در آن جلسه به جاى توجه به علت اين رفتار حضرت چه بسا دچار اين پندار شده بودند كه حضرت با ديدن سران قريش و موقعيت آنان، ياران ديرين و درويشان را فراموش كرده يا آن كه به دولتمندان بيش از بى چيزان بها مى دهد. به همين سبب، آيات فوق نازل شد و مخاطب حقيقى نه خود حضرت كه همه مسلمانان بودند تا مبادا به دلايلى از اين دست، بى چيزانِ مؤمن را رها كنند و جانب دولتمندان را بگيرند. كسى كه به تفصيل وارد اين بحث شده و پرسش هاى مختلفى را پيش كشيده و به آنها پاسخ داده، فخر رازى است. وى پس از نقل داستان ابن ام مكتوم، سه پرسش در اين باره پيش مى كشد و به آنها پاسخ مى دهد:
نخستين پرسش آن است كه پسر ام مكتوم سزاوار سرزنش و توبيخ بود، پس چرا خداوند حضرت رسول را سرزنش كرد؟ او به چند دليل مستحق توبيخ بود. يكى آن كه گرچه نابينا بود، گوشش سالم بود. از اين رو، تلاش براى به هم زدن اين گفتوگو و طرح خواسته خود خلاف ادب بود; ديگر آن كه اهمّ مقدم بر مهم است و ابن ام مكتوم مسلمان شده و مسائل لازم خود را آموخته بود; اما آن كافران هنوز مسلمان نشده بودند و مسلمان شدن آنان مى توانست موجب نيكى فراوان گردد و اين مسئله مهم تر از آموزش ابن ام مكتوم به شمار مى رفت; سوم آن كه خداوند متعال مى فرمايد: «آنهايى كه از آن سوى حجره ها ندايت مى دهند، بيشتر بى خردانند» («ان الذين ينادونك من وراء الحجرات اكثرهم لايعقلون»، حجرات: 4) و مسلمانان را از فراخواندن حضرت رسول اكرم جز در مواقع معين منع كرده بود. اما اين بانگ بى موقع موجب انصراف كافران از ايمان آوردن شد. بدين ترتيب رفتار ابن ام مكتوم خطا بود و آنچه حضرت انجام داد بايسته بود (فخر رازى، التفسير الكبير، ج31ـ32، ص55ـ56).
پرسش دوم: هنگامى كه خداوند حضرت رسول اكرم را به مجرد چهره در هم كشيدن توبيخ كرد، با اين كار ابن ام مكتوم را ستود، اما چرا از او به عنوان «اعمى» كه نوعى تحقير است، نام برد؟ (همان، ص56)
پرسش سوم: پيامبر اكرم مجاز بود كه آن گونه كه صلاح مى داند، با اصحاب خود رفتار نمايد. از اين رو، اين چهره در هم كشيدن نيز مى توانست بخشى از شيوه تربيتى حضرت باشد و در نتيجه اين كار حضرت مجاز بوده است; حال چرا حضرت رسول بايد به سبب آن مورد عتاب قرار گيرد؟ (همان)
از نظر فخر رازى، پرسش اول دو پاسخ دارد: يك، هرچند حقيقت مطلب همان گونه است كه گفته شد، ليكن اين رفتار حضرت رسول اكرم چه بسا موجب اين توهم مى شد كه ايشان دولتمندان را بر درويشان ترجيح مى دهد و اين مسئله موجب دل شكستگى آنان شود. به همين سبب خداوند حضرت را مورد عتاب قرار داد: «و لا تطرد الذين يدعون ربهم بالغداة و العشى يريدون وجهه ما عليك من حسابهم من شئ و ما من حسابك عليهم من شئ فتطردهم فتكون من الظالمين»،(انعام: 52). پاسخ دوم آن كه اين عتاب متوجه رفتار ظاهرى حضرت نبود، بلكه به سبب تمايل قلبى او بود. چه بسا ايشان مى پنداشت كه كافران قريش داراى شرافت و مكانت برترى از ابن ام مكتوم اند و خداوند بر اثر اين تصور حضرت رسول اكرم را توبيخ كرد (فخر رازى، التفسير الكبير، همان، ص56).
پاسخ دومين پرسش آن است كه خداوند از آن شخص به عنوان «اعمى» ياد كرد تا تأكيدى باشد كه وى به دليل اين نقص جسمانى بيشتر سزاوار محبت و توجه است (همان). علامه طباطبايى نيز در مورد تعبير به «اعمى» همين نظر را دارد (طباطبايى، الميزان فى تفسير القرآن، ج20، ص200). شنقيطى نيز اين وصف را توجيهى براى قطع سخن حضرت مى داند (شنقيطى، اضواء البيان، ج10، ص310).
پاسخ سومين پرسش آن است كه حضرت در اين گونه رفتارها مأذون بود، ليكن اين كار موجب اين توهم مى شد كه ايشان دولتمندان را بر فقيران مقدم مى دارد و به اين ترتيب گويى دنيا بر آخرت ترجيح دارد (فخر رازى، التفسير الكبير، همان، ص56). فخر رازى پس از اين پاسخ ها، اين مسئله را پيش مى كشد كه قائلان به صدور گناه از پيامبران به اين آيه استناد كرده، آن را گواه ادعاى خود قرار داده اند. آنگاه وى اين نحو استناد را رد كرده، مى گويد كه اين رفتار از سوى پيامبر گناه به شمار نمى رفت; ليكن چون موجب توهم مقدم داشتن دولتمندان بر درويشان مى شد، خداوند حضرت رسول اكرم را به سبب آن عتاب كرد (همان).
قرطبى نيز پس از نقل اصل داستان و برخى مناقشات تاريخى درباره حاضران در آن جلسه مى گويد: «علماى ما مى گويند: اگر ابن ام مكتوم مى دانست كه پيامبر در حال گفتوگو است و اين كار را انجام داد، مرتكب سوء ادب شده بود، ليكن خداوند او را معاتب ساخت تا دل اهل صُفّه نشكند يا آن كه دانسته شود كه مؤمنِ فقير از كافر غنى برتر است» (الجامع لاحكام القرآن، ج19، ص211). وى همچنين اشاره مى كند كه مشابه اين خطاب در جاهاى ديگر قرآن نيز ديده مى شود، مانند آيه 28 سوره كهف: «و همراه با كسانى كه هر صبح و شام پروردگارشان را مى خوانند و خشنودى او را مى جويند، خود را به صبر وادار. و نبايد چشمان تو براى يافتن پيرايه هاى اين زندگى دنيوى از اينان منصرف گردد. و از آن كه دلش را از ذكر خود بى خبر ساخته ايم و از پى هواى نفس خود مى رود و در كارهايش اسراف مىورزد، پيروى مكن» (ترجمه آيتى، ص298) و آنها را مؤيد اين نظرگاه قرار مى دهد (همان، ص212). عتيق نيشابورى نيز نقل مى كند كه: «هر چند جرم در آنْ عبد الله را بود … لكن خداى تعالى عتاب با رسول كرد از بهر قوت دل وى را و ضعف دل آن درويش را تا جهانيان بدانند كه درويش را نيكو بايد داشت كه خداى در دو جهان يار درويشان است» (سورآبادى، تفسير، ج4، ص2767).
دو: در برابر ديدگاه مسلط فوق، برخى از مفسران با اين تفسير سخت مخالفند و بر آن اند كه شخصى كه چهره دژم كرد، به هيچ روى رسول خدا نبود و اين كار با مقام و موقعيت ايشان، سلوك اخلاقى حضرت و شخصيت شان سازگار نيست. ابو الفتوح رازى، پس از نقل داستان معروف، موضعى معارض اتخاذ مى كند و دلايلى به سود آن پيش مى كشد (ابوالفتوح رازى، روض الجنان و روح الجنان، ج20، ص147). اين ديدگاه در ميان مفسران شيعه مدافعان فراوانى دارد، مانند قمى، (تفسير، ج2، ص5ـ404; البته در صورتى كه انتساب اين تفسير را به قمى بپذيريم) طوسى، (التبيان، ج10، ص268) جرجانى، (تفسير گازر، ج10، ص288) فيض، (الصافى، ج5، ص284) لاهيجى، (شريف لاهيجى، تفسير، ج4، ص708) ميرزا محمد مشهدى، (قمى مشهدى، كنز الدقائق و بحر الغرائب، ج14، ص146) شبّر، (تفسير القرآن الكريم، ص548) طباطبايى (همان) و صادقى تهرانى (صادقى، الفرقان، ج30، ص108).
غالب كسانى كه از اين ديدگاه دفاع مى كنند، به نحوى از دلايل شريف مرتضى، متكلم بزرگ شيعى متأثرند و آنها را به همان سبك يا با اندكى تفاوت نقل مى نمايند. براى مثال، طبرسى در مجمع البيان عين سخنان او را بدون داورى و كاستى يا افزايشى نقل مى كند (مجمع البيان، ج9ـ10، ص664). مفسران بعدى نيز، مانند علامه طباطبايى (الميزان، ج20، ص203) عمدتاً به نقل از طبرسى سخنان شريف مرتضى را آورده اند.
ادامه دارد …

مطالب مشابه

دیدگاهتان را ثبت کنید