بررسی مواضع سیاسی علی (ع) در قبال مخالفین (۳)

بررسی مواضع سیاسی علی (ع) در قبال مخالفین (۳)

نویسنده: جلال درخشه

سومین جریان در مقابل امام علی علیه السلام جریان خوارج بود، در حقیقت پیدایش خوارج در اواخر جنگ صفین و در جریان حکمیت می باشد در آن هنگام که معاویه دید سپاهش در حال اضمحلال می باشد به آنها دستور داد قرآنها بر سر نیزه کنید. علی علیه السلام به خدعه معاویه واقف بود ولی اصرار حضرت بر نیرنگ بازی معاویه برای سپاهیانش مقبول نیفتاد و با نادیده گرفتن فرمان حضرت، آتش بس و حکمیت را به حضرت تحمیل نمودند. پس از احلاس داوران و نتیجه سوئی که به بار آورد، خوارج که به وجود آورنده این جریان بودند به اشتباه خود پی بردند ولی از اشتباه اصلی غافل بودند، لذا محور اصلی اعتراض خود را متوجه علی علیه السلام نمودند و وی را متهم کردند که کافر شده است و از وی درخواست کردند که توبه نمایند، بدین ترتیب خوارج بعنوان یک فرقه مذهبی-سیاسی دست به فعالیت زدند و اصولی را مد نظر خود قرار دادند. در این بحران امام علی علیه السلام تا منتهای درجه ممکن آزادی با خوارج رفتار کرده و در حالی که در صدر حکومت بودند و قدرت در دست وی بود و می توانست از ابتداء با آنها از در خشونت وارد شود چنین نکرد، آنها از در خشونت وارد شود چنین نکرد، آنها را به زندان نیفکند و حتی سهمیه آنها را از بیت المال قطع نکرد، (۱) و چون سایر افراد با آنها رفتار نمود. جالب اینجا است که خوارج در ابراز عقیده خود آزاد بودند و حتی اگر اصحاب امام قصد درگیری با آنها را داشتند، حضرت چنین اجازه ای را به آنها نمی داد و در حالیکه در جریان سخنرانی و … با نماز جماعت حضرت اخلال می نمودند امام حاضر می شد با آنها به صورت آزاد مباحثه نماید.
به هر ترتیب با بررسی مقطع تاریخی که خوارج پدیدار شدند به این نتیجه می رسیم که امام متناسب با مراحل مختلف، موضع گیری خویش را تنظیم می نمود، در ابتدای امر نهایت تلاش امام مصروف این می شد که هدایتشان نماید و آنها را متوجه راهی کند که به اشتباه می رفتند، فرستاده ابن عباس و جواب دادن به شبهات خوارج، سخنرانی های مکرر حضرت در این باره و مذاکرات شخص خودش تماماً نمود این تلاش بود تا بتواند حتی اگر شده تعدادی از آنها را آگاه سازد و از منجلاب جهالت نجات دهد، البته این باعث نمی شد که در مقابل اهانت های آنها جواب مناسب را ندهد، عکس العمل مناسب امام در قبال برج ابن مسهر الطائی (۲) و اشعث بن قیس (۳) در همین راستا است، بهرحال چون امام اصلی ترین اقدام خویش را متوجه معاویه می دانست، این جرأت را به خود داد که حتی از خوارج دعوت کند تا آنها نیز به کمک حضرت بیایند و در کنار وی با معاویه بجنگند ولی آنها رد کردند و مجدداً از حضرت خواستند تا توبه کند، خوارج در ابتدای امر آشوب طلبی نمی کردند و آرام بودند و فقط به بحث انتقاد اکتفاء می کردند و موضع حضرت نیز آنچنان بود که گفتیم، ولی آنها بتدریج شیوه خود را عوض کردند و تصمیم گرفتند دست به شورش بزنند تا بدین وسیله حکومت علی را تضعیف کنند و در همین راستا دست به زور و خشونت زدند و محیط جامعه را ناامن کردند، آیا در اینجا دیگر جائی برای گذشت و آزادگذاشتن آنها بود؟ مسلماً نه اما امیرالمؤمنین تا آخرین لحظات با اتخاذ تدبیرهای مختلف حتی در صحنه نبرد سعی نمود خوارج را از راهی که می روند باز دارد ولی چون به دعوت حضرت پاسخ ندادند و با امام درگیر شدند، امام نیز ناچار به سپاه خود دستور داد به آنها یورش برند و سرسختی آنها را با سرسختی جواب دهند و چون آنها را منهدم ساخت دستور داد که پس از او خوارج را نکشند. (۴) در این کلام حضرت این نکته قابل تأمل است که چرا با وجود اینکه علی علیه السلام در زمان حیات با شدت تمام خوارج را سرکوب کرد به شیعیان خویش دستور می دهد که پس از وی آن ها را نکشند؟ از این حضرت معلوم می شود اگر خوارج عرصه را بر علی علیه السلام تنگ نمی کردند و خود دست به کشتار مردم و فساد در زمین نمی زدند حضرت به آنها مهلت داد تا خود به اشتباه خویش واقف شوند، در مجموع جریان مسلمین هرچند در صفوف مسلمانها ایجاد تفرقه کرد و گروه آنها را به ضلالت انداخت اما این نکته نباید فراموش شود که آنها حق طلبانی بودند که در این حق خواهی به بیراهه رفتند و به گمان خویش برای یک امر بسیار مقدس مذهبی جنگ می کردند و خود را بدوش کشنده مسئولیت بزرگ الهی می دانستند و لذا در مقایسه با بنی امیه ضررشان کمتر بود، خوارج به ظن خود جهت استقرار اسلام می جنگیدند ولی راه ضلالت را می پیمودند در حالی که بنی امیه می دانستند که برای ریشه کن نمودن اسلام می جنگند لذا حضرت می فرماید:
“لیس من طلب الحقّ فاخطاه، کمن طلب الباطل فادرکه” (۵)
به همین خاطر مبارزه اصلی حضرت با بنی امیه و سرکرده آنها معاویه بود و اگر خوارج جلوی وی نمی ایستادند بهیچ وجه حضرت با آنها درگیر نمی شد، البته دو نکته دیگر نیز در این خصوص قابل ذکر است، اول اینکه درگیری شیعیان با خوارج پس از حضرت باعث تضعیف شیعیان و تقویت معاویه می شد در حالی که شعیان از نظر قدرت ضعیف بودند و دوم اینکه خوارج پس از حضرت می توانستند عامل بازدارنده ای در مقابل معاویه باشند و از اجرای طرحهای معاویه جلوگیری نمایند لذا حضرت توصیه نمودند که پس از ایشان خوارج را نکشند.
بدین ترتیب مرحله ای دیگر از دوران حکومت حضرت سپری شد. تا اینکه در شب نوزدهم ماه مبارک سال چهلم در آن هنگام که امام علی علیه السلام در مسجد کوفه سر به سجده عبودیت می سائیدند، ناگهان صفوف شکافته می شود، شمشیر جهل و جمود و کج فکری و انتقام جوئی بر سر اسوه تقوا، فضیلت، عدالت، شجاعت، بصیرت و آگاهی علی ابن ابی طالب فرود می آید و فرق شریفش شکافته می شود، خون وی بر بلندای وجود برای همیشه ثابت کرد که علی علیه السلام در محراب عبادت و در سجده بوسیله جهل و جمود شرب شهود و شهادت نوشید.
حضرت در حالی که دروازه های ابدیت برویش گشوده می شد خطاب به فرزندانش چنین فرمود:
“یا بنی عبدالمطلب الفینکم تخوضون دماء المسلمین خوضاً، تقولون: قتل امیرالمؤمنین! لا لاتقتلنّ بی الا قاتلی انظروا اذا انامت من ضربته هذه فاضربوه ضربه بضربه (۶)
ای فرزندان عبدالمطلب نیابم شما را که در خون مسلمانان فرو روید و بهانه آورید که امیرالمؤمنین کشته شده است، و بدانید که در برابر من جز کشنده من نباید کشته شود. بنگرید اگر من از ضربت او از دنیا رفتم یک ضربه به او بزنید.
و باز خطاب به فرزندانش نسبت به قاتل خویش می فرماید:
“اطعموه و اسقوه و احسنوا اساره فان اصح فانا ولی دمی ان شئت اعفو و ان شئت استعذت و ان هلکت فاتلوه.
به او اطعام کنید و آشامیدنی بدهید و از حیث اسارت با او به نیکی رفتار کنید اگر من سلامت خود را باز یافتم که اختیار او بدست خود من است اگر خواستم او را می بخشم و اگر خواستم قصاص می کنم و اگر کشته شدم پس او را بکشید.
بدین ترتیب عدالت و آزادگی خود را حتی در آخرین لحظات زندگی برای بشریت و تاریخ بجای گذاشت.

و-بحثی در خصوص شعار لاحکم الا الله خوارج و مسئله ضرورت حکومت:
یکی از مسائل مهمی که در رابطه با خوارج مطرح است دیدگاه آنها نسبت به حکومت است و شعار لاحکم الا لله آنها نیز در همین خصوص است، بدون تردید مراد از حکم در اینجا قانون و نظامات بشری است و در این آیه حق قانون گذاری از غیر خدا سلب شده است. منظور خوارج از این شعار این بود که حکومت و حکمیت و رهبری نیز همچون قانونگذاری حق اختصاصی خداست و غیر از خدا احدی حق ندارد که بهیچ وجه حکم و حاکمیان میان مردم باشد همچنانکه حق جعل قانونی ندارد. (۷)
همانطوری که از این شعار برداشت می شود خوارج در ابتدا قائل بودند که مردم و اجتماع احتیاجی به امام و حکومت ندارند (۸) و مردم خود باید به کتاب خدا عمل نمایند و امام علی علیه السلام نیز این معنی را از قول خوارج نقل می کند “ولکن هولاء یقولون! لاامراه” یعنی هیچ امارت و ریاستی وجود ندارد (۹) در حالیکه حضرت علی علیه السلام امامت و رهبری (حکومت) را واجب می دانسته اند (۱۰) و صریحاً تاکید می کند “انه لابد للناس من امیر برِّ او فاجر” و در تحلیل قضیه می فرماید: “یعمل فی امرته المومن و یستمتع فیها الکافر و یبلغ الله فیها الاجل و یقاتل به العدو و تامن به السُّبُل و یوخذ به للضعیف من القوی حتی یستریح بر و یستراح من فاجر” (۱۱) (و حال آنکه برای مردم امیری لازم است خواه نیکوکار یا بدکار باشد، مؤمن در امارت و حکومت او به طاعت مشغول است و کافر بهره خود می یابد و خداوند در زمان او هر که را به اجل مقدر می رساند و بتوسط او مالیات جمع می گردد و با دشمن جنگ می شود و راهها ایمن می گردد و حق ضعیف و ناتوان از قوی و ستمکار گرفته می شود تا نیکوکار در رفاه و بدکار آسوده ماند)، ابن ابی الحدید در ذیل این قسمت می نویسد که “تمام این علتها از مصلحت های دنیوی است (یعنی ارتباط با امور حکومتی و دنیوی دارد).”(۱۲)
به هر ترتیب یکی از مسائل مهم و قابل بحث و ضروری در رابطه با شعار لا حکم الا لله مسئله ضرورت حکومت است، بطور کلی حکومت را می توان در یک کلام به هر قدرت اداره کننده امور اجتماع تعبیر نموده که متشکل از قوای ثلاثه مجریه، قضائیه و مقننه می باشد. چه اینکه این قوا در یک کانال خاص اعمال شوند و یا مستقل از یکدیگر، حکومت با این تعبیر امری است بس طبیعی چون هر سازمانی که عهده دار امری می گردد، جهت توفیق در امر بایستی وسائل لازم را در اختیار داشته باشد. در میان تمام موجودات جهان، فقط انسان است که در مورد قسمتی که مربوط به او می شود با اراده و میل خود می تواند راه خود تعین نماید، یا تغییر دهد در خلقت انسان نیروی عقل و قدرت تشخیص قرار داده شده است و می تواند قبل از هر عملی آنرا شناسائی و ارزیابی کند پس انسانها هم عقل دارند و هم اراده، در کنار این دو مسئله باید متذکر شد که انسان از موجوداتی است که دارای زندگی اجتماعی است و طبعاً مدنی باشد و تاریخ بشر مؤید این حقیقت می باشد که انسان به صورت اجتماعی می زیسته است و نیازهایش را بنا بر هدایت خداوند با همکاری و همفکری مرتفع می ساخته است، بهرحال زندگی اجتماعی انسان واقعیتی غیرقابل انکار و حتی برخی حیوانات نیز از همین نظام تبعیت می کنند.
جوامع انسانی، از ابتداء تاکنون دستخوش تغییرات وسیعی شده است و از اجتماعات ساده دیروزی به جوامع بسیار پیجیده امروزی گرویده اند، آنچه به عنوان مشترک فیه مطرح است این که تمدن بشر مدیون همین زندگی جمعی او است چه به صورت اجتماع ساده یا پیچیده.
از یک طرف این انسانی که از آن بحث می کنیم طبیعتاً خود را دوست دارد و خویشتن خواه است، البته این ویژگی هر موجود زنده است که نیازهای خود را برآورد و زیانهای ممکن را از خود دور سازد، از طرف دیگر جهانی که ما در آن زندگی می کنیم جهان محدودیت و تزاحم است، در چنین شرایطی است که انسانها مختار و عاقل و اجتماعی و خودخواه و خود دوست با توجه به محدودیت های مادی، با یکدیگر برخورد، درگیری و جدال و بالاخره به پیروزی یا شکست می رسند. نتیجه طبیعی، آزادبودن انسانها در این شرایط دوام جنگ و خونریزی، حاکمیت زور خواهد بود.
به همین دلیل انسانها پذیرفته اند که بالضروره در چارچوب ضوابط و قوانین حرکت نموده و به خاطر حفظ آزادی بیشتر و بهتر بهره گیری از آن خود را محدود کنند و در مسائل فردی و اجتماعی اصلح و انفع انتخاب نمایند، به هر ترتیب در یک کلام انسان مختار، عاقل، اجتماعی، خوددوست در زندگی این جهان محدود مکلف است و خود خویش موظف به رعایت نظم و قانون و ضابطه ای می داند و حداقل در زندگی اجتماعی و همکاری با دیگر انسانها جهت رفع نیازهای خود رعایت حدود و ضوابطی را ضروری می بیند، اما این که ضوابط از کجا و توسط چه کسی باید تنظیم شود خود بحثی دیگر است، بهرحال احتیاج به قوانین و مقررات واقعیتی است غیرقابل تردید چرا که با توجه به اینکه افراد با هم زندگی می کنند و در ارتباط با هم هستند نمی تواند این زندگی مشترک بدون نظم و قانونی و مقرّراتی انجام پذیرد و چون افراد با هم زندگی می کنند بدلایلی با هم در جدال و درگیری می شوند، کنترل چنین برخوردها و مراقبت و پیشگیری از این صحنه ها و متخلّفین، نیازمند یک قدرت و سلطه است و یا به عبارت دیگر می توان چنین تعبیر نمود که حفظ و حراست حقوق انسانها از تجاوز همنوعان یکی از اهداف حکومت است، از اینجا است که وجود یک سیستم اجتماعی و دولت و حکومت از ضروری ترین و بدیهی ترین نیازهای بشری است و بعنوان یک نیاز فطری و طبیعی قلمداد می شود و این مهم یکی از موضوعات بحث انگیزی است که بشر از آغاز پیدایش به آن توجه داشته و خواهد داشت. چرا که قبح هرج و مرج اجتماعی و ضرر آن چیزی است که هر عاقلی درک می کند لذا در هیچ نقطه ای از جهان تاکنون دیده نشده است که جامعه ای بتواند بدون یک نظام و حکومت دوام یابد. حکومت از مقتضیات طبع بشری است، زیرا انسان بالطبع موجود اجتماعی است و کسی که قائل به عدم این ضرورت شود بنیادها و روابط بسیار طبیعی بشر را ویران می سازد.
ضرورت حکومت، معنائی است که در اسلام نیز بر آن تأکید شده است. (۱۳) یکی از عالی ترین گفتارها در این خصوص کلام علی علیه السلام است که قبلاً نیز بدان اشاره شد که در آن بوضوح و روشنی منظور و مقصود را می رساند و از اتیان دلیلی دیگر بی نیاز می سازد، حضرت در رد کلام خوارج می فرماید: “لابد للناس من امیر بر او فاجر” (ناچاراً مردم نیاز به رهبری دارند چه آن رهبر نیکوکار باشد و چه ستمکار) به هر حال اسلام هیچ گاه سازمان حکومت را نفی نمی کند و سنت و رویه و رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم دلیل متقن بر لزوم حکومت از دیدگاه اسلام است.
در مقابل کسانی که معتقد به ضرورت حکومت هستند، عده ای نیز منکرند از جمله آنارشیست ها و مارکسیست ها و همین خوارج که در خصوص آن بحث شد، البته بی حکومتی مساوی با آنارشیست نیست بلکه ممکن است کسی منکر ضرورت حکومت باشد ولی آنارشیست نباشد همچون خوارج که اعتقاد دارند مباحث دینی برای جامعه کفایت می کند، البته نهایتاً در نتیجه همگام با آنارشیست هستند.

پی‌نوشت‌ها:

۱. مستدرک نهج البلاغه، ج۲، ص ۳۳۹، محمدباقر محمودی.
۲. نهج البلاغه، خ ۱۸۳.
۳. نهج البلاغه، خ ۱۹.
۴. نهج البلاغه، خ ۶۰.
۵. نهج البلاغه، خ ۶۰.
۶. نهج البلاغه، نامه شماره ۴۷، فیض الاسلام.
۷. مرتضی مطهری، جاذبه و دافعه علی علیه السلام، ص ۱۶۳.
۸. ابن ابی الحدید شرح نهج البلاغه، ج۲، ص ۳۰۸.
۹. نهج البلاغه، خ ۱۲۵ فیض الاسلام.
۱۰. ابن ابی الحدید، نهج البلاغه، ج ۲، ص ۳۰۷.
۱۱. نهج البلاغه، خ ۴۰، ص ۱۲۵.
۱۲. ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج ۲، ص ۳۰۸.
۱۳. قرآن کریم، آیه های: ۱۳۶ انعام، ۱۳۶ آل عمران، انفال ۴۶، حجرات ۱۰ و انفال ۶۳.
منبع: فصلنامه سالنمای النهج، شماره ۶-۸.

مطالب مشابه