داناي امت پيامبر (ص)

داناي امت پيامبر (ص)

نويسنده: سيده زهرا برقعي

جماعت کثيري در شام گرد هم آمده بودند. امام محمد باقر(ع) تازه از پيش هشام بلند شده بود و هشام، کلي سئوال از ايشان پرسيده بود و امام، به بهترين شکل ممکن پاسخش را داده بود. وقتي بيرون آمد و آن جمعيت کثير را ديد، از نگهبان پرسيد: اين ها کيستند؟
نگهبان پاسخ داد: اين ها قديسان و رهبان نصاري اند. سالي يک بار دور عالم ترين شان جمع مي شوند و مسائل خود را از او مي پرسند.
امام محمد باقر(ع) نزد آن ها رفت و سر و روي خود را با پارچه پوشاند تا شناخته نشود.
عالم ترين علماي نصراني آمد به روي تخت و چنان پير بود که چشم هايش با موهاي بلند ابروها پوشيده شده بود. نگاهي به جمعيت انداخت و متوجه حضور امام شد. از او پرسيد: تو از مايي يا از امت محمد؟!
امام پاسخ داد: از امت محمدم.
پرسيد: از علماي ايشاني يا از جهال شان؟
– از جهال ايشان نيستم.
– من از تو سئوال کنم يا تو مي پرسي؟
– تو سئوال کن!
پيرمرد عالم رو به سايرين گفت: عجيب است که مردي از امت محمد مي گويد که من از او بپرسم. پس پرسيد: اي بنده خدا بگو ببينم کدام ساعت است که نه شب است و نه روز؟
امام پاسخ داد: ما بين طلوع فجر است.
– از کدام ساعت هاست؟
– از ساعات بهشت است و در اين ساعت، بيماران ما به هوش مي آيند، و دردها ساکن مي شوند و کسي که شب خوابش نبرده، در اين ساعت به خواب مي رود. و حق تعالي اين ساعت را در دنيا موجب رغبت رغبت کنندگان به سوي آخرت گردانيده، و از براي عمل کنندگان براي آخرت، دليل واضح ساخته. و براي انکارکنندگان که عمل براي آخرت نمي کنند، حجتي گردانيده.
پيرمرد نصراني گفت: راست گفتي… . و اما بگو از آن چه اهل بهشت مي خورند و مي آشامند اما بول و غائطي ندارند، نظير آن در دنيا چيست؟
– جنين در شکم مادر مي خورد و از او چيزي جدا نمي شود. نصراني گفت مگر تو نگفتي از علماي امت محمد نيستي؟
– من گفتم از جهال ايشان نيستم.
– خب بگو از آن چه شما ادعا مي کنيد که در بهشت هر چه از ميوه ها بخورند، باز هم ميوه ها به همان حالت اول مي مانند، آيا نظيري در دنياي ما دارند؟
حضرت فرمود: نظير آن در دنيا چراغ است که اگر صد هزار چراغ از آن بيفروزند، نور آن کم نمي شود؟
پيرمرد، نصراني مدام سئوال پشت سئوال مي پرسيد تا امام محمد باقر(ع) را که در آن لحظه هنوز نمي شناختش، تسليم کند و شکست بدهد. اما امام پاسخ هاي محکم و متقني مي داد که نصراني، شگفت زده مي شد.
پس از مدتي پيرمرد برخاست و گفت: از من داناتري را آورده ايد که مرا رسوا کنيد؟! به خدا سوگند تا اين مرد در شام است، من لب به سخن باز نمي کنم. هرچه مي خواهيد از او بپرسيد. (تاريخ چهارده معصوم، علامه مجلسي)
مأمون، خليفه عباسي، از جايي عبور مي کرد. سرراهش کودکاني سرگرم بازي بودند و امام جواد(ع) نيز در بين آنان به چشم مي خورد. همه کودکان با ديدن مامون گريختند؛ جز امام جواد(ع). مأمون پرسيد: «تو چرا فرار نکردي؟!»
امام پاسخ داد: « خطايي نکرده ام که بابت آن بگريزم. راهت هم تنگ نيست تا لازم باشد کنار بروم. هر جا مي خواهي برو!»
مأمون پرسيد: « تو کيستي؟!»
امام جواد(ع) فرمود: « من محمد پسر علي پسر موسي پسر جعفر پسر محمد پسر علي پسر حسين پسر علي بن ابي طالب (ع) هستم.»
مأمون پرسيد: از دانش ايشان چه بهره داري؟
فرمود: «از اخبار آسمان ها از من بپرس»
مامون خداحافظي کرد و رفت در حالي که يک باز شکاري در دست داشت و آن را در آسمان ها رها ساخت و پس از ساعتي ماهي صيد کرد و آورد.

در مسير بازگشت از امام جواد (ع) پرسيد: « از اخبار آسمان ها چه مي داني؟»
امام فرمود: «پدرم از پدرانش از پيامبر خدا و او از جبرئيل و او از خداوند نقل مي کرد که ميان آسمان و هوا فضايي است که امواجش در تلاطم است و در آن ابرهاي متراکمي است که بعضي ماهيان با آن بالا رفته اند و با شکم هايي سبز رنگ در آن زندگي مي کنند؛ و پادشاهان با بازهاي شکاري آن ها را صيد مي کنند تا علماء را بيازمايند!»
مأمون گفت: « تو و پدر جد و پروردگارت راست گفتيد» (بحارالانوار، ج5، ص 65، ح 13)
در مجلسي که بني عباس با اجازه مأمون براي آزمايش مقام علمي امام جواد (ع) برگزار کرده بودند.
يحيي بن اکثم بزرگ ترين قاضي آن روزگار براي مناظره حضور داشت.
امام جواد (ع) نيز در حالي که نه سال بيش تر نداشت وارد مجلس شد و در جايگاه مخصوصي که به سفارش مأمون برايش درست کرده بودند نشست و گروه هاي مختلف مردم نيز در مجلس حضور داشتند.
يحيي بن اکثم پرسيد: «آيا اميرالمؤمنين (مأمون) اجازه مي دهد که از ابوجعفر (امام جواد (ع)) سئوالي بپرسيم؟!»
مأمون گفت از خودشان اجازه بگيرد.
يحيي از امام پرسيد: « به من اجازه سئوال مي دهيد؟»
امام جواد (ع) فرمود: « بپرس»
يحيي پرسيد: « حکم شخص محرمي که حيواني را صيد کرده و کشته چيست؟
امام جواد (ع) فرمود: « اين صيد را در منطقه حَرَم کشته است يا در خارج از حرم؟ حکم کشتن صيد را مي دانسته يا نمي دانسته؟ عمداً کشته يا غير عمد؟ شخص محرم، آزاد بوده يا بنده؟ کودک بوده يا بزرگسال؟ بار اولش بوده يا سابقه داشته؟ حيوان کشته شده، پرنده بوده يا خير؟ کوچک بوده يا بزرگ؟ آيا شخص محرم به کارش اصرار دارد يا پشيمان است؟ صيدش را در شب کشته يا در روز؟ آيا شخص، در احرام عمره بوده يا در احرام حج؟»
يحيي بن اکثم که از اين همه تقسيم بندي جا خورده بود، عجز و درماندگي در صورتش پيدا شد و زبانش به لکنت افتاد. همه حضار متوجه درماندگي اش شدند و مجلس به پايان رسيد. وقتي فقط عده کمي از خواص ماندند، مأمون از امام جواد (ع) پاسخ قسمت هاي مختلف پرسش هاي او را خواست و امام يک يک آن ها را پاسخ دادند.
(بحارالانوار، ج 50، ص 74 تا 78، ح 3، منتهي الامال).
منبع: نشريه ديدار آشنا شماره 121

مطالب مشابه