رهايي از آفات دل

رهايي از آفات دل

نويسنده: زهرا لوکه عليخان

وقتي او مرتکب گناهي شد، به درون کلبه دلش رفت و آن را تاريک يافت. بعد ازآنکه پشيمان شد و نور توبه در دلش درخشيد. در دالان هاي دلش، خشم، کينه، انتقام، حسد و ريا به صف ايستاده بودند و نيزه هاي خود را به سوي او پرتاب مي کردند. اکنون چهره هاي پليدي که درونش را تاريک کرده بودند، پديدار مي شدند. اندکي به فکر فرو رفت؛ روزي را به ياد آورد که آتش خشم سر تا پاي وجودش را فرا گرفته بود و بدون توجه به دستور و فرمان مولا(ع) که فرموده بود: «هنگام خشم، نه دستور، نه تصميم و نه تنبيه»، بر سر پدر و مادر خويش فرياد کشيده و موجب آزار آنان شده بود، ضعيف تر از خود را تنبيه کرده بود، اشياء و وسايل قيمتي را شکسته بود، به ديگران ناسزا گفته بود و…، پس اينها همه حاصل خشمي بود که نتوانسته بود آن را مهار کند و يا از آن بگريزد. آه! که چقدر شعله و دود اين آتش زياد بود!
رنگ کدورت و کينه سياه تر از ساير صفات درونش بود و بيشتر از همه نمايان بود. آن روزي را يادآورد که يکي از دوستانش سخني تلخ و گزنده به او گفته و روزي ديگر از او معذرت خواهي کرده بود، اما او عذرش را نپذيرفته و به جاي بخشش، آتش کينه را زير خاکستر انتقام پنهان نمود و هر روز بيشتر از روز پيش از دوستش فاصله گرفت و سرانجام هنگامي که فرصت را مناسب ديد از او انتقام گرفت و تلافي کرده بود. او فرمان خداوند متعال را که فرموده است: (و الکاظمين الغيظ و العافين عن الناس)؛ «خشم خود را فرو مي خورند و از خطاي مردم چشم پوشي مي کنند به فراموشي سپرده بود. او با خود انديشيد که اگر از همان ابتدا عذر دوستش را پذيرفته بود و فرصت جبران اشتباهش را به او داده بود هيچ وقت سياهي کينه و انتقام به درون خود راه نمي داد و بر سياهي قلبش افزوده نمي شد! او همچنان در فکر فرو رفت و دالاني پس از دالاني را پشت سر مي گذاشت تا ديگر سياهي ها را هم ببيند و خود را از آنان رها سازد. ناگهان چشمش به حسد افتاد که سعي داشت خود را از او پنهان کند. آه! که حسد با دل او چه کرده بود! وقتي که پيشرفت همکلاسي خود را مي ديد، از او بد مي گفت و اطرافيان را نسبت به او بدبين مي کرد، وقتي پدر و مادرش رفتار خوب برادرش را تحسين مي کردند، با برادرش دشمني مي کرد و او را اذيت مي نمود. از همه بدتر آن که آرزو کرده بود که از بين بروند تا او بتواند جايشان را بگيرد! اکنون که سياهي حسد را در دل خود مي ديد، بر گذشته اش افسوس مي خورد با قضاوت هاي نادرست خود در مورد ديگران دچار حسد شده بود، پشيمان شد. او همان گونه که فکر مي کرد، به سياهي ديگري برخورد که تمام اعمال نيکش را تباه کرده و ارزش آن ها را از بين برده بود. اين سياهي پنهان بود و کسي نمي توانست متوجه آن شود! اکنون که وارد اين دالان شده بود، متوجه شد که آن از همه بزرگتر است! و براي او عجيب بود که چگونه متوجه بزرگي اين سياهي نشده بود! او در اين مورد بيشتر فکر کرد و روزي را به ياد آورد که براي نماز به مسجد رفته بود و معلمش را ديده است و در طول نماز توجهش به اين بوده که نمازش را طولاني کند تا معلم متوجه او شده و برايش جايزه اي در نظر بگيرد! آن روز نمازش را نه براي خدا، بلکه براي جلب توجه معلم خوانده بود! روزي ديگر به کسي کمک کرده و سعي کرده بود اين کار را به گونه اي انجام دهد که ديگران متوجه آن شوند و بعد هم به او منت بگذارد و او را شرمنده کند! هر چه بيشتر فکر م يکرد خطاها واشتباهات زيادي پيش چشم او حاضر مي شد و او را شرمنده تر و پشيمان تر مي کرد.
با خود گفت: واي بر من اينها همه نتيجه غفلت من است. اگر من در هر حال خدا را در نظر داشتم و حضور او را احساس مي کردم مرتکب چنين خطاهايي نمي شدم. اين افکار و احساس پشيماني سبب جاري شدن اشک بر گونه هاي او گرديد و قسمتي از سياهي هاي درونش را پاک نمود. بعد از آن سعي کرد تا افرادي را که از او رنجيده خاطر شده و يا حقشان را از بين برده بود، از خود راضي کند. اگرچه پيمودن اين مسير برايش دشوار بود و بعضي افراد ديگر نبودند و تعدادي هم به سختي راضي مي شدند، اما دانست که شيطان مي خواهد مانع او شود، پس به راه افتاد و حرکتي پسنديده را آغاز کرد. مي خواست دلش را از آفاتي که موجب سياهي آن شده بودند پاک کند و آن را تنها جايگاه خداوند کند. وقتي شروع کرد، گذشت کريمانه افراد، او را بيش از پيش شرمنده تر مي ساخت. او خطاهاي خود را جبران کرد، و سرانجام با شستشوي تن خود در چشمه نجات توبه، موفق به زدودن زنگارها از قلب خويش شد. و مصداق آيه هشتم از سوره تحريم شد که خداوند فرموده است:
«اي کساني که ايمان آورده ايد، توبه نماييد به سوي خداوند، توبه اي خالص، باشد که خدا از گناهان شما درگذرد و شما را بهشت هايي درآورد که زير آنها نهرها جاري است».
خداوندا! ما را به خود وامگذار و سياهي قلبمان را با آب توبه وضوح شستوش ده و پاک گردان.
منبع:‌ نشريه بشارت شماره 76.

مطالب مشابه