اسرار و فلسفه غيبت

اسرار و فلسفه غيبت

نويسنده:حضرت آيت الله صافى گلپايگانى(حفظه الله)

سرغيبت
پيش از آنكه فوائد و مصالح غيبت حضرت صاحب الزمان – أرواح العالمين له الفداء – سخن به ميان آوريم، بايد در نظر بگيريم كه تاكنون علوم و دانشهائى كه بشر از راه‌هاى عادى تحصيل كرده به كشف تمام اسرار خلقت موجودات اين عالم موفق نشده و اگر علم، هزارها بلكه ميليونها سال ديگر هم جلو برود هنوز معلومات او در برابر مجهولاتش بسيار مختصر و ناچيز است و به گفته يكى از دانشمندان بزرگ، مثل «لاشى‌ء» است در مقابل بى نهايت و اين در صورتى است كه ما علم تمام انسانها را به حساب آوريم. و اما اگر علم يك عالم، و دانش يك دانشمند را بخواهيم در نظر بگيريم اصلا قياس آن با اسرار و رازهاى كشف نشده خنده آور و نشانه جهل و نادانى است. جائى كه حضرت مولى امير المؤمنين(علیه السلام) مى‌گويد:
«سبحانك ما أعظم ما نرى من خلقك و ما أصغر عظيمها فى جنب ما غاب عنا من قدرتك»
«منزهى تو، بزرگ است آنچه را ما از آفرينش تو مى‌بينيم و چه كوچك است آن در جنب آنچه از قدرت تو از ماپنهان است».
حال ديگران معلوم است. بنابر اين كسى نمى‌تواند نسبت به وجود يكى از پديدهاى اين جهان بزرگ به علت عدم كشف سر پيدايش و آفرينش آن اعتراض كند و يا پاره‌اى از نظامات و قوانين عالم تكوين را بى فايده وبى مصلحت بداند. هيچ كس هم نمى‌تواند بطور يقين ادعا كند كه در كوچك‌ترين پديده و حوادث جهان، سرى و نكته‌اى نهفته نيست همچنانكه كسى نمى‌تواند ادعا كند كه به تمام اسرار عالم واقف و آگاه است. فلاسفه و حكما و دانشمندان قديم و جديد همه اين درك را براى خود افتخار دانسته و گفته‌اند.
هرگزدل من زعلم محروم نشد
كم ماند ز اسرار كه مفهوم نشد
هفتاد و دو سال جهد كردم شب و روز
معلومم شد كه هيچ معلوم نشد
به جائى رسيده دانش من
كه بدانم هنوز نادانم
و شاعر دانشمند و حكيم عرب گويد:
ماللتراب و للعلوم وانما
يسعى ليعلم انه لايعلم
معروف است: زنى از بزرگمهر – حكيم مشهور ايرانى – مسأله‌اى پرسيد؛ حيكم در پاسخش گفت: نمى‌دانم.
زن گفت: اى حكيم، شاه به تو حقوق و ماهيانه مى‌دهد كه با سر انگشت علم و حكمت خويش، گروه از مشكلات مردم بگشائى، شرم نمى‌دارى كه در جواب مسأله من به جهل و نادانى خود اقرار مى‌كنى؟
حكيم گفت: آنچه را شاه به من مى‌هد در برابر معلومات و دانائيهائى است كه دارم ولى اگر بخواهد در مقابل مجهولات و نادانسته‌هاى من عطا كند هرگاه تمام زر و سيم دنيا را به من بدهد كم داده است.
پس بشر بايد در راه كشف مجهولات و درك اسرار، همواره كوشا باشد و اگر در يك جا كنجكاوى و تجسسات او در راه كشف سرى به جائى منتهى نشد، آن را دليل بر عدم آن نگيرد.
همانطور كه وقتى چشمهاى او مسلح به تلسكوپهاى قوى ميكروسكپهاى ذره بين نبود، حق نداشت منكر وجود موجودات ذره بينى و ميليونها كرات غير مكشوف آسمانى شود.
همانطور كه حيواناتى كه همه رنگها را نمى‌بينند يا همه را به يك رنگ مى‌بينند نمى‌تواند رنگهائى را كه انسان با جلوه‌هاى گوناگون مى‌شناسد انكار نمايند. همانطور كه صداها و امواج صوتى تحت سمعى و امواج فوق سمعى راكسى نمى‌تواند انكار كند.
اين قاعده كه بيان شد در عالم تكوين و در عالم تشريع هر دو جارى است. در عالم تشريع، مواردى داريم كه هنوز عقل ما به فلسفه آن بخصوص راه نيافته و تشريع با تكوين مطابق شده همانطور كه در علم تكوين، در اين موارد حق اعتراض نداشتيم، در عالم تشريع هم حق ايراد و اعتراض نداريم.
بله اگر در هر يك از اين دو ناحيه ( تشريع و تكوين) به موردى بر خورديم كه عقل صحيح و برهان درست ما را به عدم مصلحت و شر آن راهنمائى كرد مى‌توانيم ناراحت شويم؛ ولى تا حال چنين موردى در عالم تكوين و تشريع پيدا نشده و بعد هم هرگز پيدا نخواهد شد.
بعد از اين مقدمه مى‌گوئيم: ما در ايمان به غيبت حضرت امام زمان – عجل الله تعالى فرجه الشريف – به هيج وجه محتاج به دانستن سر آن نيستيم و اگر فرضاً نتوانستيم به هيچيك از اسرار آن برسيم، در ايمان به آن جازم، و آن را بطور قطع باور داريم و اجمالاً مى‌دانيم كه مصالح و فوايد بزرگى در اين غيبت است امام ميان دانستن و ندانستن ما ، با واقع شدن و واقع نشدن آن هيج رابطه‌اى نيست چنانچه اگر ما اصل غيبت را هم نشناسيم به واقعيت آن صدمه‌اى وارد نمى شود.
غيبت آن حضرت امرى است واقع شده و معتبرترين احاديث از آن خبر داده و جمع بسيارى ار بزرگان در اين مدت به درك حضور مقدس آن حضرت نايل شده‌اند، پس ميان اين مطلب بعنى ندانستن سر غيبت و صحت امكان وقوع آن هيج ارتباطى اصلا و قطعاً و جود ندارد مى‌توانيم بگوئيم ما سر غيبت آن حضرت را نمى‌دانيم و مع ذلك به غيبت آن بزگوار ايمان داريم. مثل اينكه فايده بسيارى از چيزها را نمى‌دانيم ولى به وجود و هستى آنها عالم و داناييم.
سخنى در فوائد غيبت
بايد دانست كه پرسش از سر غيبت در زمان ما آغاز نشده و اختصاص به اين عصر ندارد. از زمانى كه غيبت آن حضرت شروع شد و بلكه پيش از آن زمان و پيش از ولادت آن حضرت، از وقتى كه پيغمبر و امامان – صلوات الله عليهم أجمعين – از غيبت حضرت مهدى(علیه السلام) خبر دادند اين سؤالات مطرح شده:
چرا غيبت مى‌نمايد؟و فايده غيبت چيست؟
و در زمان غيبت به چه نحو و چگونه از وجود شريف آن حضرت منتفع مى‌گردند؟
در جواب اين پرسشها، راهنمايان بزرگ ما كه به ظهور حضرت مهدى موعود – عجل الله تعالى فرجه – بشارت داده‌اند، پاسخ هائى فرموده‌اند كه خلاصه بعضى از آن پاسخها اين است.
1 – علت عمده و سر بزرگ و حقيقى غيبت معلوم نخواهد شد مگر بعد از ظهور آن حضرت همانطور كه حكمت كارهاى خضر در موقعى كه موسى – عليه‌السلام – با او مصاحب داشت، معلوم نشد مگر در وقت مفارقت آنها.
همانطور كه فايده و ثمره خلقت هر موجودى اعم از جماد و نبات و حيوان و انسان بعد از گذشتن ماهها و سالها ظاهر شده و مى‌شود.
2 – حكمتها و اسرار معلومى در اين غيبت است كه از آن جمله امتحان بندگان است زيرا به واسطه غيبت، مخصوصاً اگر سر آن نا معلوم باشد مرتبه ايمان و تسليم افراد در برابر تقدير الهى ظاهر مى‌شود و قوت تدين و تصديق آنان معلوم و آشكار مى‌گردد. همچنين در زمان غيبت به واسطه حوادث و فتنه هائى كه روى مى‌دهد، شديدترين امتحانات از مردم به عمل مى‌آيد كه شرح آن در اينجا ميسر نيست.
و از جمله آن اسرار اين است كه در دوره غيبت، ملل جهان به تدريج براى ظهور آن مصلح حقيقى و سامان دهنده وضع بشر، آمادگى علمى و اخلاقى و عملى پيدا كنند؛ زيرا ظهور آن حضرت مانند ظهور انبياء و ساير حجج نيست كه مبتنى بر اسباب و علل عادى و ظاهرى باشد بلكه روش آن سرور در رهبرى جهانيان مبنى بر حقايق و حكم به واقعيات و ترك تقيه، شدت در امر به معروف و نهى از منكر و مؤاخذه سخت از عمال و ارباب مناصب و رسيدگى با كارهاى آنها است كه انجام اين امور نياز به تكامل علوم و معارف و ترقى و رشد فكرى و اخلاقى بشر دارد بطورى كه استعداد عالم گير شدن تعاليم اسلام و جهانى شدن حكومت احكام قرآن فراهم باشد.
در خاتمه لازم است توجه خوانندگان محترم را به كتاب‌هاى بسيار پر ارزشى كه در موضوع غيبت تأليف شده مانند كتاب «غيبت نعمانى»، «غيبت شيخ طوسى» و «كمال الدين و تمام النعمه» جلب كنم؛ زيرا مطالعه اين كتابها براى درك قسمتى از اسرار غيبت بسيار مفيد و سودمند است.
حكمت و فلسفه غيبت
بيشتر مردم گمان مى‌كنند حقايق اشيا را شناخته و آنچه را ديده و شنيده و پوشيده و چشيده و لمس كرده‌اند به حقيقتش رسيده‌اند و شايد و پوشيده و چشيده و لمس كرده‌اند به حقيقتش رسيده‌اند و شايد كمترين توجه و عنايتى به مجهولات خود نداشته باشند.
آن كشاورز و باغ دارى كه در صحرا و باغ به كشاورزى و باغ دارى مشغول است، تصور مى‌كند هيچ چيز از اشيائى كه با آنها سروكار دارد از زمين و خاك و خاشاك و آب و هسته و ريشه و ساقه و شاخ و برگ و شكوفه و ميوه و دانه و سنگ و آفات نباتى بر او مجهول نيست. كارگر معدن، چوپان گوسفند چران، دامدار و همه تصور مى‌كنند دست كم چيزهاى زير نظر خود را شناخته‌اند.
افرادى كه كم و بيش درس خوانده‌اند نيز گرفتار همين اشتباه شده و خود را عالم به حقايق اشياء مى‌شمارند.
مهندس برق، معدن، كشاورزى، پزشك متخصص در رشته پوست، اعصاب، خون، استخوان مغز، جهاز هاضمه و…، رياضى دان، ستاره شناس، روانشناس، زيست شناس و فيزيك دان، استاد شيمى و ديگران مى‌خواهند همه پديده هائى را كه با كار و شغل و تخصص آنان ارتباط دارد تعريف كنند و بشناسانند اما متأسفانه از شناساندن حقيقت آنها عاجز و هر چه متبحر باشند جز خواص و آثار و ضواهر اشياء حقيقتى را نشان نمى‌دهند و هر چه دانشمندتر شوند به اشكال و دشوارى و كوتاهى تعريفات ( به اصطلاح) حقيقى داناتر مى‌شوند.
جهان يك سلسله الغاز و رشته بسيار طولانى و درازى است كه انتهاء و ابتداى آن بر بشر مجهول است و در هر حلقه از حلقه‌هاى اين زنجير آنقدر معماها و الغاز نهفته است كه تصور دور نماى آن بشر را غرق در تعجب و تحير مى‌نمايد.
«ليدى استور» مى‌گويد: اگر هر انسانى سخن نگويد مگر از آنچه حقيقتش را شناخته است، سكوت و خاموشى عميق بر سراسر جهان حكومت خواهد يافت(1)
«وارين ويفر» نايب رئيس مؤسسه روكفلر مى‌گويد: آيا علم در ميدان نبرد با جهل و نادانى پيروز مى‌شود؟ در حالى كه علم به هر پرسشى كه پاسخ مى‌دهد گرفتار پرسشهاى بيشتر مى‌شود و هر چه در راه كشف مجهولات جلوتر مى‌رود ظلمات جهل را طولانى‌تر مى‌بيند. علم بشر دائما در ازدياد است اما اين احساس كه تقدم نمى‌يابد به حال خود باقى است. زيرا روز به روز حجم چيزهائى كه ادراك مى‌كنيم و آنها را نمى‌فهميم و نمى‌شناسيم ضخيم‌تر مى‌گردد.(2)
آرى بشرى كه توانسته است بر اساس علوم آزمايشى و حسى، برق، بخار، آهن، آب، خاك، هوا و اتم را مسخر كند و به سوى كرات آسمان دست تصرف دراز نمايد وعناصر را از هم بشكافد، اين همه وسايل صناعى مانند تلفن، تلگراف، راديو و تلويزيون و… كارخانجات صنايع اوتحويل داده هنوز هم كه هنوز است از فهم و در ك اين حقايقى كه شب و روز با آنها دست و پنجه نرم مى‌كند عاجز و ناتوان است.
نه حقيقت برق، نه حقيقت خاك، نه حقيقت آب، نه حقيقت عناصر، و نه اشجار و معادن و نه سلول و هورمون و اتم و الكترون و نه… و نه… را شناخته جز ظواهر و خواصى چند، چيزى كشف نكرده و تمامى اين اشياء براى او هنوز هم معما است.
به گفته يكى از متفكرين، آن كسانى كه انسان را حيوان ناطق، و اسب را حيوان صاهل تعريف مى‌كنند در حالى كه اين تعريف را مى‌نمايند و غرور علمى، باد به دماغ آنها انداخته، گمان مى‌كنند حقيقت انسان و اسب را شناخته‌اند. ولى و قتى از مركب اين غرور پياده شوند، مى‌فهمند نه خود به حقيقت انسان و حيوان رسيده‌اند و نه با اين تعريف كسى را به حقيقت انسان و حيوان آشنا كرده‌اند وبهتر اين است كه اين تعريفات را به قصد شناساندن حقيقت اشياء نگويند.
بشر از شناخت نزديك‌ترين چيزها به خودش هم عاجز است زيرا از جانش به او چيزى نزديك‌تر نيست آيا حيات خود را شناخته؟ و آيا مى‌تواند حقيقت روح و حيات را توصيف كند؟
آيا به حقيقت يك سلسله امور و جدانى خودش معرفت دارد؟ آيا عشق و حب، لذت وصل، ذوق و شجاعت و ساير وجدانيات را شناخته است؟
اما با اين همه دشواريها و مجهولات، آيا بشر مى‌تواند وجود اين حقايق را به علت نارسائى فهم خودش به درك حقيقت آنها منكر شود؟ يا مى‌تواند هزارها ميليارد و بيشتر مخلوقات و عجائب و غرائب و اشيائى را كه حتى وجود آنها بر او مجهول است انكار نمايد؟
آيا مى‌تواند اسرار و خواص و فوايد و معانى كلمات اين كتاب قطور آفرينش را منكر شود؟
آيا مى‌تواند بگويد چون من چيزى را نديده‌ام آن چيز نيست و چون سر و فايده چيزى را كشف نكرده‌ام آن چيز بى فايده و بى سرّ است، حاشا و كلا. هرگز بشر هر چه هم عالم و دانشمند باشد چنين ادعائى را نخواهد كرد بلكه هر چه علمش بيشتر باشد از اينگونه دعاوى بيتشر خود را تبرئه مى‌كند.
صاعقه كه هزارها سال مورد خشم و سبب ترس و بيم بشر بود، در آن اعصارى كه علم به خواص و منافع آن پى نبرده بود و به آيات قدرت خدا و معجزات آفرينش كه در اين قوه رهيبه پنهان است و تأثير آن در زندگى نبات و حيوان آگاه نشده بود، آيا اين خواص و منافع را نداشت و يكى از نعمتهاى بزرگ خداوند متعال نبود؟و آنهائى كه آن را فقط مظهرى از مظاهر نعمت و عذاب مى‌شمردند اشتباه نمى‌كردند؟
عالم و دانشمند ساختمان جهان را بر اساس منطق و نظام صحيح مى‌داند و اين ظواهر را گنجينه حقايق مى‌شناسد وعالم را مدرسه‌اى مى‌بيند كه بايد در آن حكمت و علم بياموزد و از بحث در خواص، لوازم و آثار اجزاى اين عالم لذت مى‌برد و همين الغاز و معميات برايش لذت بخش است و تحير او كه نتيجه يك عمر تحصيل و كاوش است ، بهترين لذائذ زندگى دانشمندانه او است كه هيچ لذتى با آن برابر نمى‌شود.
او جهان را مانند يك مسأله پيچيده رياضى و هندسى مى‌بيند كه در ظاهر، حل آن آسان است ولى وقتى وارد مى‌شود هر چه جلوتر مى‌رود غموضت و دشوارى و پيچيدگى آن را بيشتر مى‌فهمد. اين منظره براى شخص متفكر و فيلسوف بسيار نشاط بخش است و مى‌خواهد كه حيرت بر حيرتش افزوده شود و به جائى برسد كه ببيند عقل او مسلح به سلاحى كه بتواند به جنگ تمام اين مجهولات برود نيست و اين آيه قرآن مجيد را به معرفت و بصيرت تلاوت كند:
«ولو أن ما فى الارض من شجرة أقلام و البحر يمده من بعده سبعة أبحر ما نفذت كلمات الله»(3)
«اگر هر درخت قلم بشود و آب دريا به اضافه هفت درياى ديگر مركب گردد باز نگارش كلمات خداوند تمام نگردد».و بخواند:
مجلس تمام گشت و به آخر رسيد عمر
ما هم چنان در اول وصف تو مانده‌ايم‌
مع ذلك در تمام كاوشهاى علمى و بررسى‌ها انسان به نظم و حكمت، منطق و غرض و اراده و قدرت و عمل آفريننده اين جهان آشنا مى‌شود و مى‌فهمد كه در اين عالم بى نظمى نيست و هيچ پديده‌اى را نمى‌توان بى فايده و بيهوده شمرد.
اين مختصر شبح و دريچه‌اى است از عجز بشر و چگونگى درك، فهم و شناخت و در عين حال قدرت عجيب عقل و خرد او با اين وصف اگر از درك فلسفه‌اى از فلسفه‌هاى پديده‌هاى عالم تكوين يا تشريع در مانده و نتوانست آن را توجيه و تفسير كند، يا تعبيرات و الفاظش را در تعريف آن كوتاه ديد، نمى‌تواند منكر فايده آن شود.
مثال عالم معانى و حقائق، با علوم و معلومات بشر، مثال الفاظ است با معانى و مسائل؛ عالم الفاظ و لغات هرچه دامنه دار و سيع باشد قطعاً تمام معانى را شامل نيست زيرا لغات، الفاظ و كلمات، محدودو متناهى است و معانى و اشياء نامتناهى است و محدود و متناهى، نامحدود و نامتناهى را فرا نخواهد گرفت .
كامل‌ترين و وافى‌ترين بيانى كه اين حقيقت را بيان كرده قرآن مجيد است كه در يك آيه مى‌فرمايد:
«قل لو كان البحر مداداً لكلمات ربى لنفد البحر قبل أن تنفد كلمات ربى ولو جئنا بمثله مدداً»(4)
«اى پيامبر، بگو اگر دريا براى نوشتن كلمات پرورگار من مركب شود، قبل از آنكه كلمات الهى تمام شود دريا خشك خواهد شد هرچند دريائى ديگر ضميمه آن كنند».
قرآن مجيد چهارده قرن پيش در اين آيه كه هر روز اعجاز و قدرت علمى آن ظاهرتر مى‌شود با فصيح‌ترين بيان، عظمت و كثرت بى نهايت مخلوفات عالم كون را اعلام كرد و احاديث و اخبار اهل بيت نبوت (علیه السلام) هم اين حقيقت را تشريح و روشن ساخت مثلا در آن عصرى كه بشر تعداد كمى از ستارگان را بيشتر نمى‌شناخت در مقام مبالغه در بيان كثرت چيزى، آن را به عدد قطرات باران و ريگ بيابان و ستارگان آسمان قياس مى‌كردند.
از حضرت صادق(علیه السلام) روايت است كه در مقام بيان قصور فهم بشر از درك حقايق مى‌فرمايد:
«يا ابن آدم لو أكل قلبك طائر لم يشبعه و بصرك لو وضع عليه خرت ابرة لغطاة تريد أن تعرف بها ملكوت السموات و الارض»(5)
پس از اين مقدمه، به كسانى كه سر غيبت را مى‌جويند و علت و فلسفه استتار آن حضرت را مى‌طلبند مى‌گوئيم.
بپرسيد و كاوش و دقت كنيد و تحقيق و تجسس نمائيد، ما به جستن و پرسيدن شما هيج اعتراضى نداريم. سؤال كنيد و بجوئيد، زيرا اگر به علت اصلى غيبت و واقع اين سر دست پيدا نكنيد، بسا كه به حواشى و حكمتهائى از آن آگاه شويد و بسا كه اين جستجو و كاوش شما را به يك سلسله دانستنيها رهبرى نمايد؛ ولى اگر غرض شما از اين سوال و جستجو اشكال و اعتراض باشد و مى‌خواهيد نرسيدن خود را به علت غيبت و عجز درك خودتان را از فهم آن، دليل نبودن آن بگيريد از راه راست و خردپسند دور افتاده‌ايد و نمى‌توانيد جائى را خراب و ايمان و عقيده‌اى را متزلزل سازيد.
هرگز نيافتن، دليل نبودن نمى‌شود آيا مجهولات شما همين يك موضوع است؟
آيا در برابر تمام استفها مهائى كه بشر نسبت به اجزاى اين عالم و ظاهر و باطن آن دارد جواب پيدا كرده‌ايد؟
آيا چون سر آنها بر شما مجهول است آن را بى فايده مى‌دانيد؟
و آيا ميزان وجود فايده و عدم آن، همان فهم بنده و شما است؟
يا آنكه نرسيدن خود را به اينگونه علل و حكمتها دليل بر ناتوانى فكر و استعداد خود مى‌شماريد؟
و معتقد هستيد كه اگر عقل و خرد شما به سلاحهاى ديگر مسلح بود وغير از اين وسايل ارتباط با خارج، وسايل وسيع‌تر ديگر داشتيد حتماً به اسرار و خواص مسائل بسيار ديگر از اين عالم آگاه مى‌شديد؟اگر به اين سؤالات، يك دانشمند متفكر و آزموده پاسخ دهد يقيناً به قصور خود اعتراف مى‌كند و با ملاحظه مجهولاتى كه هر روز معلوم مى‌شود هيچ ندانستن را دليل نبودن نمى‌گيرد و در همه چيز اين جهان معتقد به اسرار و شگفتيهاى بى شمار خواهد بود.
پس اين قدر دنبال فلسفه غيبت و پرسش از آن نباشيد غيبت امرى حاصل شده و واقع شده است. سر غيبت دانسته شود يا نشود غيبت واقع شده است و ندانستن شما هيچگاه بر هان نفى ورد آن نيست.
پس آنچه بگوييم راجع به اسرار غيبت، بيشتر مربوط به فوايد و آثار آن است، والا علت اصلى آن بر ما مجهول است.
و اين است معناى احاديث شريفه‌اى كه در آنها تصريح شده به اينكه سر غيبت آشكار نشود مگر بعد از ظهور. چنانچه سر آفرينش درختها ظاهر نمى‌شود مگر بعد از ظهور ثمره و ميوه، و حكمت باران آشكار نشود مگر بعد از زنده شدن زمين و سبز و خرم شدن باغها و بوستانها و مزارع.
صدوق در كتاب كمال الدين و كتاب علل الشرايع به سند خود از عبدالله بن فضل هاشمى روايت كرده است كه گفت: شنيدم حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام) فرمودند: البته براى صاحب اين امر غيبتى است كه چاره‌اى از آن نيست، در آن هر باطل جو، به ريب و شك مى‌افتد.
عرض كردم: چرا؟ فدايت شوم.
فرمودند: براى امرى كه به ما اذن در فاش كردن آن داده نشده است.
گفتم: پس وجه حكمت در غيبت او چيست؟
فرمودند: وجه حكمتى كه در غيبت حجتهاى خدا پيش از آن حضرت بود.
به درستى كه وجه حكمت غيبت كشف نمى‌شود مگر بعد از ظهور او چنانچه وجه حكمت كارهاى ( حضرت خضر) از سوراخ كردن كشتى، كشتن غلام و به پاداشتن ديوار، از براى حضرت موسى – عليه‌السلام – كشف نشد مگر در هنگام مفارقت آنها از يكديگر.
اى پسر فضل اين «غيبت» امرى است از امر خدا تعالى و سرى است از سر خدا و غيبى است از علوم غيبى خدا. و پس از آنكه ما دانستيم خداوند حكيم است، گواهى داده‌ايم به اينكه كار و گفتارهاى او همه موافق حكمت است هر چند وجه آن بر ما روشن نشده باشد(6).
مع ذلك ما برخى از فوائد و منافع و امورى را كه ارتباط با غيبت آن حضرت دارد و استناد غيبت به آن امور عقلاً و عرفاً صحيح است، بطورى كه از اخبار و كلمات دانشمندان و متفكرين اسلام استفاده مى‌شود در ضمن چند بحث آينده مورد بررسى و توضيح قرار مى‌دهيم ان شاء الله تعالى.
بيم از كشته شدن
«و أوحينا الى ام موسى أن أرضعيه فاذا خفت عليه فالقيه فى اليم و لا تخافى و لا تحزنى انا رادوه اليك وجاعلوه من المرسلين»(7).
و ما به مادر موسى وحى كرديم كه طفلت را شير بده و چون ترسان شدى او را به دريا افكن و هرگز بر او مترس و محزون مباش كه ما او را به تو بر مى‌گردانيم و او را پيامبر قرار مى‌دهيم.
«ففررت منكم لما خفتكم فوهب لى ربى حكما و جعلنى من المرسلين»(8).
آنگاه كه از ترس شما گريختم، خداى من، مرا علم و حكمت عطا فرمود و از پيامبران خود قرار داد.
كلينى و شيخ طوسى قدس سرهما در كتاب «كافى» و «غيبت» به سند خود از زراره روايت كرده‌اند كه گفت: شنيدم حضرت صادق(علیه السلام) فرمودند:
براى قائم(علیه السلام) پيش از آنكه، قيام فرمايد غيبتى است، عرض كردم: براى چه؟
فرمودند: براى آنكه از كشته شدن بيم دارد.
چنانچه از اين حديث و بعضى احاديث ديگر استفاده مى‌شود، يكى از موجبات غيبت، خوف قتل و بيم از كشته شدن است كه هم با حدوث غيبت و هم با بقاء آن ارتباط دارد.
اما اينكه بيم از قتل و نداشتن تأمين جانى، سبب غيبت شده باشد از مراجعه به كتابهاى مورد اعتماد و تواريخ و احاديث معلوم مى‌شود. زيرا بنى عباس به ملاحظه آنكه شنيده بودند و مى‌دانستند در خاندان پيغمبر و از فرزندان على و فاطمه(علیه السلام) شخصيتى پيدا خواهد شد كه حكومت جباران و مستبدان به دست او بر چيده مى‌شود و آن كس فرزند حضرت امام حسن عسكرى(علیه السلام) است، در مقام كشتن او بر آمدند و همانطور كه فرعون نسبت به حضرت موسى(علیه السلام) رفتار كرد براى آنكه از ولادت آن حضرت مطلع شوند نخست جاسوسان و كار آگاهان گماشتند؛ و بعد هم خواستند شخص او را بيابند و دستگير سازند. ولى خدا آن حضرت را حفظ كرد و دشمنان او را نا اميد ساخت. و بر حسب ظاهر نيز جنگهاى داخلى بزرگ و ابتلاى بنى عباس به شورش و انقلاب «صاحب الزنج» آنها را از تعقيب اين موضوع باز داشت و چنانچه از درب منبت صفه – سرداب مقدس – كه از آثار گرانبهاى باستانى و يادگار عهدالناصر لدين الله – خليفه بزرگ و دانشمند بنى عباس است – معلوم مى‌شود اين خليفه مؤمن به وجود ولايت و غيبت آن حضرت بوده و از حكايت «اسعميل هر قلى» كه در «كشف الغمه» به، نقل صحيح و قطع آور رويات شده استفاده مى شود كه المستنصر بالله خليفه و بانى مدرسه المستنصريه بغداد نيز به آن حضرت ايمان داشته و با اعطاى هزار دينار به اسمعيل مى‌خواست به آستان امام عرض ارادت و ادبى بنمايد و چون اسمعيل به دستور امام از قبول آن خوددارى كرد، خليفه از شدت ناراحتى و تأثر گريست.
حاصل اينكه حدوث غيبت با خوف از قتل ارتباط داشته و دستگاه حكومتى عصر ولادت آن حضرت از اين لحاظ ناراحت و در انديشه بوده و ولادت و وجود امام(علیه السلام) را به عنوان يك خطر جدى براى خود تلقى مى‌كرده شكى نيست. و اگر مى‌توانستند بى درنگ آن حضرت را شهيد مى‌كردند لذا ولادت امام از آنان پنهان ماند چنانچه ولادت موسى – عليه‌السلام – از فرعونيان مخفى شد پس از ولادت نيز شخص آن حضرت از انظار آنان مخفى گشت و هر چه جهد كردند او را نيافتند.
اما بيان ارتباط بقاى غيبت با خوف از قتل اين است كه اگر چه خداوند متعال، قادر و توانا است كه در هر زمان و هر ساعت آن حضرت را ظاهر و بطور قهر و غلبه بر تمام ملل و حكومتها پيش از فراهم شدن اسباب، غالب سازد ولى چون جريان اين جهات را خداوند بر مجارى اسباب و مسببات قرار داده، تا اسباب چنان ظهورى فراهم نشود، قيام آن حضرت به تأخير خواهد افتاد و اگر پيش از فراهم شدن اسباب و مقدمات ظاهر شود از خطر قتل مصون نخواهد ماند.
چنانچه پيغمبر اكرم(صلی الله علیه و آله و سلم) اگر در آغاز بعثت دست به كار جهاد و دفاع مى‌شد بى موقع و نابهنگام بود ولى وقتى موقعش رسيد فرمان دفاع و جهاد صادر و نصرت خدا نازل و اسلام پيشرفت كرد.
سؤال
چرا آن حضرت مانند نياكان خود ظاهر نمى‌شود تا يا مظفر و پيروز شود و يا در راه خدا كشته و شهيد گردد؟
پاسخ
ظهور آن حضرت براى اتمام نور الله و تحقق مطلق هدف دعوت انبيا و صلح و صفا و عدل و داد و امنيت عمومى در زير پرچم اسلام و يكتا پرستى و اجراى احكام قرآن مجيد در سراسر گيتى است.
و پر واضح است كه مجرى اين برنامه بايد در شرايطى قيام كند كه موفقيت و پيروزى او صد در صد حتمى باشد چنانكه توضيح داده شد مانعى از نزول امداد غيبى و نصرت آسمانى از نظر حكمت الهى در ميان نباشد.
و اگر به صورت ديگر كه منتهى به تحقق اين هدف نگردد ظهور نمايد نقض غرض خواهد شد و باز هم بايد بشر در انتظار حصول وعده‌هاى الهى بماند.
بگردن نداشتن بيعت
يكى از علائم و مشخصات امام منتظر و مهدى آخر الزمان عليه‌السلام اين است كه بيعت هيچ كس و هيچ حكومت غاصب و ستمگرى حتى به عنوان تقيه برگردان او نيست و ظاهر مى‌شود در حالى كه نسبت به احدى از جبابره و حكومتهاى مختلف تمكين و تسليمى نداشته و از راه تقيه هم حكومتهاى مختلف تمكين و تسليمى نداشته و از راه تقيه هم حكومتها غير اسلامى و حكومتهائى را كه تمام اسلامى نيست در ظاهر امضا نكرده است. او اكمل مظاهر اسم «العادل» و «السلطان» و «الغالب» و «الحاكم» است و چنان شخصيت و مقامى از اينكه تحت سلطنت غير خدا واقع شود يا به حكومتى از حكومتهاى جائر به تقيه رأى داده باشد بر حسب اخبار محفوظ و محروس است و چنانچه از اخبار كثير استفاده مى‌شود، آن حضرت به تقيه عمل نخواهد كرد و حق را آشكار و باطل را از صفحه روزگار بر خواهد انداخت.
پس يكى از حكم و مصالح غيبت اين است كه آن حضرت پيش از رسيدن و قت ظهور و مأمور شدن به قيام ناچار نمى‌شود مانند پدران بزرگوارش از راه تقيه با خلفاء و زمامداران و سياستمداران وقت بيعت نمايد و وقتى كه ظاهر مى‌شود هيج بيعتى در گردن او نيست و هيچ حكومتى را بر خود غير از حكومت خدا و احكام و قوانين قرآن حتى به ظاهر و تقيه هم، نپذيرفته است.
و اين معنى از چند حديث كه در «كمال الدين» باب 48 – باب علت غيبت – و در «عيون» و «علل» و كتابهاى ديگر روايات شده استفاده مى‌شود، از جمله در حديث هشام بن سالم، حضرت صادق(علیه السلام) مى‌فرمايد:
«يقوم القائم وليس فى عنقه بيعة لاحد»
«قائم(علیه السلام) قيام مى‌كند در حالى كه در گردن او بيعت براى احدى نيست».
و نيز در روايت حسن به على بن فضال است كه وقتى آن حضرت خبر از غيبت امام، پس از وفات امام حسن عسكرى(علیه السلام) داد پرسيد براى چه؟ حضرت رضا(علیه السلام) فرمودند: براى آنكه در گردن او بيعت براى كسى نباشد چون به شمشير قيام كند.
تخليص و امتحان
يكى از مصالح غيبت، تخليص و آزمايش و امتحان مرتبه تسليم و معرفت و ايمان شيعيان است. چنانچه مى‌دانيم و عمل و شرع و آيات و احاديث بر آن دلالت دارد يكى از سنن الهى كه همواره جارى و بر قرار بوده و هست، امتحان بندگان و انتخاب صلحا و زبده‌گيرى و بزگزيدن است. زندگى و مرگ، بينوائى و توانگرى، تندرستى و بيمارى، جاه و مقام، داشتن و نداشتن هر نعمت و گردش هر حالت، مصائب و مكاره، خوشحالى‌ها و شادمانى‌ها، همه وسائل تخليص و تربيت و امتحان و ارتياض و براى ظهور كمالات و فعليت استعدادها و نمايش شخصيت و ايمان و صبر و استقامت افراد و درجه حضور و تسليم آنها در اطاعت او امر خداوند جهان است.
بطور كه از اخبار استفاده مى‌شود به دو جهت امتحان به غيبت حضرت مهدى(علیه السلام) از شديدترين امتحانان است(9):
جهت اول: چون اصل غيبت كه بسيار طولانى مى‌شود، بيشتر مردم در ريب و شك مى‌افتند و برخى در اصل ولادت و بعضى در بقاى آن حضرت شك مى‌نمايند و جز اشخاص مخلص و با معرفت و آزموده، كسى بر ايمان و عقيده به امامت آن حضرت باقى نخواهد ماند. چنانچه پيغمبر اعظم(صلی الله علیه و آله و سلم) در ضمن روايت معروفى كه جابر روايت كرده است فرمودند:
«ذلك الذى يغيب عن شيعته و أوليائه غيبة لا يثبت فيها على القول بامامته الا من امتحن الله قلبه للايمان»(10)
و معلوم است كه ايمان به بقاء و حيات و عمر و غيبت طولانى و انتظار ظهور در دوران بسيار طولانى غيبت، ايمان به غيبت، دليل حسن اعتقاد و اعتماد به خبرهاى غيبى پيغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) و ائمه(علیه السلام) و نشانه ايمان به قدرت الهى، و علامت قوت تسليم و تمكين از برنامه‌هاى دينى است. براى اينكه ايمان كامل و صادق به امور غيبى حاصل نمى‌شود مگر براى اهل يقين و پرهيزكاران و كسانى كه از تاريكى وساوس نجات يافته و به سر منزل اطمينان نفس و ثبات عقيده رسيده و دلشان از انوار هدايت منور و روشن شده باشد و به استبعادات و شبهات واهى اعتنا نكرده در راه ديندارى و ولايت، لغزش قدم و تزلزل نيابند.
جهت دوم: شدتها و پيش آمدهاى ناگوار و تغييرات و تحولاتى است كه در دوره غيبت، روى داده و مردم را زير و رو مى‌سازد بطورى كه حفظ ايمان و استقامت، بسيار دشوار مى‌گردد و ايمان افراد در مخاطرات سخت واقع مى‌شود چنانچه از حضرت صادق(علیه السلام) روايت شده است كه فرمودند: آن كس كه بخواهد در عصر غيبت به دينش متمسك و ملتزم باشد، مثل كسى است كه شاخه درخت خار را با دست بزند تا خارهايش قطع گردد – سپس امام با دست خود به اين كار اشاره كرده آنگاه فرمودند: به درستى كه براى صاحب اين امر غيبتى است پس بايد هر بنده خداى بپرهيزد و بايد به دينش متمسك گردد.(11)
در دوران غيبت، جمال ظاهر دنيا هر چه بيشتر و بهتر جلوه گر و دل فريب مى‌شود، اسباب معاصى و گناهان و لذائذ حيوانى بيش از همه وقت فراهم و در دسترس عموم قرار مى‌گيرد، بساط لهو و لعب و غنا و خوانندگى و طرب همه جاگسترده مى‌شود، زنها و مردها بيگانه با هم امتزاج و اختلاطهاى نامشروع و خلاف عفت و نجابت پيدا كنند، كسب‌هاى حرام متداول و رسمى و معاش اكثر مردم از راههاى حرام باشد و براى مؤمن ضربت شمشير از به دست آوردن يك درهم حلال آسان‌تر باشد، ماديات و دنيا پرستى بر مردم غالب و مقامات و مناصب به دست كسانى افتد كه به احكام خدا پايبند و ملتزم نباشند. زنان را در رتق و فتق امور عامه و كارهائى كه به عهده مردها است دخالت دهند، ربا و ميگسارى و فروش شراب و قمار و بى عفتى و فحشاء علنى گردد. اهل دين و امانت و ايمان، ذليل؛ و نابكاران و اراذل و بى دينان، به ظاهر عزيز گردند. امر به معرف و نهى از منكر ترك و عكس آن رايج شود. معروف را منكر و منكر را معروف شناسند، به معصيت و گناه و هم كارى با ستمگران افتخار نمايند امانت را غنيمت و صدقه را غرامت شمارند.
شعائر و آداب اسلام را ترك و آداب و شعائر كفار را رسمى كنند. اهل حق خانه نشين و ناباكان و خدا نشناسان مصدر امور گردند. زنها با گستاخى تمام آداب و سنن اسلامى را ترك و به وضع دوران جاهليت برگردند. به واسطه تسلط و غلبه كفار و استبداد اشرار، آن چنان مؤمنان در فشار واقع و از آزادى محروم شوند كه كسى را جرأت آن نباشد كه نام خدا را ببرد مگر در پنهانى. و بطورى كار حفظ ايمان سخت شود كه شخص صبح كند در حالى كه در شمار مؤمنان و مسلمانان است و شب كند در حالى كه از اسلام بيرون رفته و كافر شده باشد.
از حضرت صادق(علیه السلام) روايت شده است كه فرمودند: اين امر براى شما واقع نخواهد شد مگر پس از نا اميدى. نه به خدا نمى‌آيد تا شما ( مؤمن و منافق) از هم جدا شويد. نه به خدا نخواهد آمد تا شقى شود هر كس شقى مى‌گردد و سعيد گردد هر كس سعيد مى‌گردد.(12)
و در روايت ابن عباس است كه پيامبر اعظم(صلی الله علیه و آله و سلم) فرمودند: كسانى كه در زمان غيبت او بر عقيده به امامت او ثابت باشند از كبريت احمر كمياب ترند.
پس جابر به پا خاست و عرض كرد: يا رسول الله براى قائم از فرزندان تو غيبت است؟
فرمودند: آرى سوگند به پروردگارم و با يد خدا گروندگان را تخليص كند و كفار را محو سازد. اى جابر، اين امرى است ( كار بزرگى است) از كارهاى خدا و سرى است از اسرار خدا كه از بندگان خدا پوشيده است پس بر حذر باش از شك در آن پس به درستى كه شك در كار خداوند عزوجل كفر است(13).
و در حديث عبدالرحمان بن سليط، حضرت امام حسين(علیه السلام) مى‌فرمايد: از ما دوازده نفر مهدى «هدايت شده) باشند؛ كه نخستين ايشان امير المومنين على بن ابيطالب و آخرايشان نهمين از فرزندان من است، او است امام قائم به حق كه خدا زمين را پس از مردگى به او زنده سازد و دين را به او ظاهر و بر هر دين پيروز گرداند اگر چه مشركان كراهت داشته باشند، براى او غيبتى است كه جمعى در آن از دين مرتد و بيگانه شوند و ديگران بر دين خود ثابت مانده و اذيت شوند؛ به آنها گفته شود: چه زمان اين وعده انجام شود ( چه وقت قائم قيام كند) اگر راست گويانيد؟ آگاه باش كه صبر كننده در عصر غيبت او بر اذيت و تكذيب، مانند جهاد كننده با شمشير در پيش روى پيغمبر خدا است(14)
آماده شدن اوضاع جهان
يكى از مصالح غيبت، انتظار كمال استعداد بشر آمادگى فكرى او براى ظهور آن حضرت است زيرا روش و سيره آن حضرت مبنى بر رعايت امو ظاهرى و حكم به ظواهر نيست بلكه مبنى بر رعايت حقايق و حكم به واقعيات و ترك تقيه و مسامحه نكردن در امور دينى و احقاق حقوق و رد مظالم و بر قرارى عدالت واقعى و اجراى تمام احكام اسلامى است.
آنچه را كه دشمنان اسلام و مخالفان اصلاحات و سياستمداران رياست طلب سازمان داده‌اند، باطل و خراب مى‌كند و آنچه را كه از احكام اسلام متروك و ضايع كرده‌اند، همه را اجراء و زنده مى‌سازد و اسلامى را كه جدش پيغمبر اعظم(علیه السلام) آورده و در اثر مظالم صاحبان نفوذ و زمامداران خود سر و دنيا طلبان، مهجور و از رسميت افتاده، از نور رسميت جهانى مى‌دهد و خلق را به همان دعوت اسلام و قرآن باز مى‌گرداند. از عمال و صاحب منصبان و متصيان و مصادر امور مردم به شدت مؤاخذه مى‌نمايد و با اهل معصيت و ستم هيچگونه سازشى و مداهنه‌اى ننمايد و حكومت جهانى اسلام را تشكيل دهد.
معلوم است كه انجام اين برنامه و اين انقلاب همه جانبه محتاج به ترقى بشر در ناحيه علوم و معارف و فكر و اخلاق و آمادگى جامعه براى پذيرش و استقبال از اين نهضت و لياقت زمامدارى آن رهبر عظيم الشأن مى‌باشد. بايد اصحاب خاص كه در يارى آن حضرت ثابت قدم و در معرفت و بصيرت كامل باشند، به عدد معين در احاديث پيدا شوند و مزاج جهان آمده چنان ظهورى بشود و جامعه بشر و ملتها بفهمند كه هيئت‌هاى حاكم در رژيمهاى گوناگون از عهده اداره امور بر نمى‌آيند، و كتب‌هاى سياسى و اقتصادى مختلف دردى را درمان نمى‌كنند و اجتماعات و كنفرانس‌ها و سازمانهاى بين المللى و طرحها و كوششهاى آنها به عنوان حفظ حقوق بشر نقشى را ايفا نخواهند كرد و در اصلاحات از تمام اين طرحها كه امروز و فردا مطرح مى‌شود مأيوس شوند و فساد و طغيان شهوات و ظلم و ستم همه را در رنج و فشار گذارد همانطور كه در روايات است بى عفتى و فحشاء بقدرى رواج پيدا كند كه در كنار خيابانها و ملا عام رن و مرد علناً مانند حيوانات از ارتكاب آن شرم نكنند و حيا آنها از ميان برود.
چنانچه مى‌بينيم طرحهائى كه داده مى‌شود و پى ريزى هائى كه مى‌كنند، در مسير مخالف تمدن واقعى و مروج ظلم و فساد و سبب اضطراب و نگرانى وعقده‌هاى روحى و ارتداد و ارتجاع است و بيشتر به تأمين جنبه‌هاى حيوانى و جسمى توجه مى‌شود و به جنبه‌هاى انسانى و روحى اعتنا ندارند.
وقتى اوضاع و احوال اينگونه شد و از تمدن ( منهاى انسانيت) كنونى همه بستوه آمدند و تاريكى جهان را فرا گرفت ظهور يك رجل الهى و پرتو عنايات غيبى با حسن استقبال مواجه مى‌شود و تاريكى‌ها از هم شكافته و به تشنگان جام حقيقت و عدالت، آب زلال معرفت و سعادت مى‌دهد و در كالبد اين بشر دل مرده، روح نو مى‌دمد كه‌
«اعلموا ان الله يحيى الارض بعد موتها»(15)
«بدانيد كه خداوند زمين را بعد از مردن، زنده مى‌گرداند».
در اين شرايط، پذيرش جامعه از نداى روحانى يك منادى آسمانى بى‌نظير خواهد بود زيرا در شدت تاريكى درخشندگى نور ظاهرتر و ارج و اثر آن آشكارتر است.
ولى اگر شرايط و اوضاع و احوال مساعد نباشد و تأخيرى كه در ظهور آن حضرت، حكمت الهى اقتضاى آن را دارد واقع نشود نتايج و فوايدى كه از اين ظهور منظور است حاصل نمى‌گردد.
پس بايد اين ظهور تا وقت معلوم به تأخير افتد و در هنگامى كه شرايط آن حاصل و حكمت الهى مقتضى شد و منادى آسمانى آن را اعلام كرد، انجام شود و كسى از وقت آن اطلاع ندارد و هر كس، وقتى براى آن معين كند، دروغ گفته است.
از حضرت صادق(علیه السلام) روايت است كه فرمودند: از براى ظهور، وقتى نيست براى آنكه مانند روز قيامت علم آن در نزد خدا است، تا اينكه فرمودند: براى ظهور مهدى ماكسى وقتى معين نكند، مگر آن كس كه خود را شريك در علم خدا بداند و مدعى باشد كه خدا او را بر سر خودش آگاه كرده است.(16)
پيدايش مؤمنان از پشت كفار
چنانچه در اخبار و احاديث است خداوند نطفه‌هاى بسيارى از مؤمنان را در اصلاب كفار به وديعه گذارده و اين ودايع بايد ظاهر شود و پيش از ظهور اين ودايع، قيام امام با شمشير و قتل كفار و رفع جزيه، عملى نخواهد شد زيرا مانع از خروج اين ودايع مى‌شود.
آيا كسى پيش بينى مى‌كرد از صلب حجاج خوانخوار ستمكار كه در بين دشمنان اهل بيت مانند او در شرارت كم يافت شده، مردى چون حسين بن احمد بن الحجاج معروف به ابن الحجاج شاعر و سخنور معروف شيعه و دوستدار خاندان رسالت(علیه السلام) پيدا شود كه آن قصائد غرا و اشعار شيوا در مدح ومناقب على(علیه السلام) و اهل بيت آن حضرت و در نكوهش و سرزنش دشمنان آنها بگويد و مذهب شيعه را ترويج نمايد؟
كه از جمله قصائد او قصيده معروفى است كه مطلع آن اين شعر است.
يا صاحب القبة البيضاء على النجف‌
من زار قبرك و استضفى لديه شفى(17)
آيا كسى گمان مى‌كرد از فرزندان سندى بن شاهك، قاتل حضرت بن جعفر(علیه السلام) يكى از مشاهير شعرا و ستارگان جهان ابد ( كشاجم) پيدا شود كه تحت تأثير جلوه حقيقت و ولايت على(علیه السلام) و خاندانش عمرش را به مديحه سرائى و نشر فضايل اهل بيت به پايان رساند.
پس اين موضوع خروج نطفه‌هاى مؤمنان از اصلاب كفار، موضوع مهمى است كه ظهور نبايد مانع از آن شود و بايد ظهور در موقعى واقع شود كه در اصلاب كفار و ديعه‌اى بافى نمانده باشد، چنانچه در سرگذشت نوح پيامبر – على نبينا و آله و عليه السلام – قرآن مجيد از سخن او در مقام دعا خبر داده: «ولايلدوا الا فاجرا كفارا»(18)
«و فرزندى هم جز بدكار و كافر از آنان به ظهور نمى‌رسد».
ظهور جهانى حضرت ولى عصر – عجل الله تعالى فرجه – نيز در چنين موقعيتى واقع مى‌شود.
و به همين معنى آيه شريفه:
«لو تزيلوا لعذبنا الذين كفروا منهم عذابا أليماً»(19)
«اگر شما عناصر كفر و ايمان از يكديگر جدا مى‌گشتيد همانا آنان كه كافرند به عذاب دردناك معذب مى‌ساختيم».
در روايات متعددى كه در تفسير برهان و صافى و بعضى تفاسير ديگر و كتب حديث روايت شده تفسير گرديده است.
و مضمون آن رويات اين است كه قائم(علیه السلام) هرگز ظاهر نشود تا ودايع خدا خارج شود، پس وقتى خارج شد، دشمنى خدا بر هركس ظاهر شود آنها را به قتل رساند.
كلام محقق طوسى
فيلسوف شهير شرق و افتخار فلاسفه و حكماى اسلام خواجه نصير الدين طوسى در رساله فيلسوفانه و محققانه‌اى كه در امامت تأليف فرموده، فصلى كامل راجع به غيبت امام دوازدهم و طول مدت و رفع استبعاد آن مرقوم داشته است و در پايان آن راجع به «سبب غيبت» چنين فرموده است:
«و أما سبب غيبته فلا يجوز أن يكون من الله سبحانه و لا منه كما عرفت فيكون معى المكلفين، و هو الخوف الغالب و عدم التمكين و الظهوريجب عندزوال السبب»(20)
«اما سبب غيبت امام دوازدهم، پس جايز نيست كه از جانب خداى سبحان و يا از جانب خود آن حضرت باشد؛ بلكه – همانگونه كه شناختى، – از مردم و مكلفين است و آن خوف غالب و تمكين نداشتن مردم از امام است و هر موقع اين سبب زايل شود يعنى مردم تمكين و اطلاعت از امام نمايند ظهور واجب مى‌شود».
چنانچه دقت و ملاحظه شود كلام اين استاد بزرگ كه در روشنائى عقل و حكمت اين موضع را بررسى و مورد تحليل قرار داده، مؤيد بعضى وجوهى است كه در مقالات پيش بطور مفصل شرح داديم و آن بيم از قتل و تمكين نكردن مردم است و اگر اين سبب بر طرف شود، آن حضرت ظاهر مى‌شود پس سزاوار نيست بندگان با آنكه سبب غيبت خود آنها هستند اشكال و ايراد نمايند. مع ذلك چنانچه آنها رفع سبب نكنند اراده خدا بر آن تعلق گرفته كه در زمان مقتضى او را به قهر و غلبه تمكين دهد وعده‌اى را كه در قرآن شريف در آيه كريمه:
«وعد الله الذين آمنوا منكم وعملوا الصالحات ليستخلفنهم فى الارض كما استخلف الذين من قبلهم و ليمكنن لهم دينهم الذى ارتضى لهم و ليبدلنهم من بعد خوفهم أمناً»(21)
خدا به كسانى كه از شما بندگان ايمان آورده و نيكو كار گردد وعده فرموده كه در زمين خلافت دهد چنانكه امت‌هاى صالح پيرامون گذشته، جانشين پيشينيان خود شدند و علاوه بر خلافت، دين پسنيديده آنان را بر همه اديان تمكين و تسلط عطا كند و به همه مؤمنان پس از خوف و انديشه از دشمنان ايمنى كامل دهد.
به مؤمنين داده انجاز فرمايد و آن حضرت ظاهر و آشكار شود و اگر يك روز از دنيا باقى نمانده باشد آنقدر آن روز را طوفلانى سازد تا مهدى(علیه السلام) ظاهر شود و زمين را پر از عدل و داد كند پس از آنكه پر از ظلم و جور شده باشد.
علت تولد امام مهدى (عجل الله تعالی فرجه الشریف) قرنها قبل از ظهور چه بوده و فايده امام غايب چيست؟
سوال: مصلحت اينكه امام قرنها پيش از ظهور تولد يافته و پس از عمرى طولانى ظاهر مى‌شود چيست؟
مگر خدا قدرت ندارد كه مثلاً چهل سال پيش از ظهور كسى را كه صالح و شايسته اين مقام باشد بيافريند؟
و فايده اينكه آن حضرت صدها سال قبل از موعد قيام و ظهورش خلق شده چيست؟ و بالاخره فايده و جود امام ناپيدا و غائب چيست و آيا وجود و عدم او برابر نيست؟
پاسخ: اين سؤال غير از سؤال از فلسفه غيبت چيز ديگرى نيست و پاسخ آن همان است كه در مقالات گذشته گفته شد مع ذلك بالخصوص در اينجا هم چند پاسخ به اين سؤال مى‌دهيم.
پاسخ نخست: فايده وجود امام، منحصر به ظهور و قيام او در آخر الزمان و اينكه ظاهراً هم در كارها تصرف و دخالت داشته باشد نيست بلكه يكى از فوائد وجود امام، امان خلق از فنا و زوال به اذن خدا و همچنين بقاى شرع و حفظ حجتها و بينات خدا است چنانچه اخبار معتبر و بعضى احاديث مشهور ائمه اثنا عشر و احاديث ديگر كه از طرق اهل سنت و شيعه روايت شده بر آن دلالت دارد و همجنين احاديث بسيارى كه دلالت دارند بر آنكه زمين هيچگاه خالى از حجت نمى‌شود. از جمله از حضرت امير المؤمنين(علیه السلام) روايت است كه فرموده:
«اللهم بلى لا تخلو الارض من قائم لله بحجة اما ظاهراً مشهوراً أو خايفاً مغموراً لئلا تبطل حجج الله و بيناته»(22)
«خدايا، آرى خالى نماند زمين از كسى كه قائم باشد از براى خدا به حجت يا ظاهر و آشكار يا بيمناك و پنهان تا حجتها خدا و بينات او از ميان نرود».
مثل امام در اين جهان، مثل قلب است نسبت به جسد انسان و مانند روح كه به امر خدا سبب ارتباط اعضاء و جوارح با يكديگر است و بقاى جسد وابسته به تعلق و تصرف او است و ولىّ و انسان كامل كه همان شخص امام است نيز به اذن الله تعالى نسبت به ساير مخلوقات، صاحب چنين رتبه و منزلت است.
و فايده ديگر اين است كه چناچه از اخبار هم استفاده مى‌شود. وجود مؤمن در بين مردم منشأ خيرات و بركات و سبب نزول رحمت و جلب عنايات خاص و دفع كثيرى از بليات است پس وقتى مؤمن وجودش اين فوائد و بركات را داشته بادش، معلوم است كه وجود امام و ولى الله اعظم فوائد و بركاتش بسيار عظيم و با اهميت است و به عبارت ديگر امام و حجت و اسطه اخذ و ايصال فيوض و بركاتى است كه ديگران استعداد و لياقت آنكه مستقيماً آن بركات و افاضات را تلقى و اخذ نمايند ندارند لذا وجود و عمر طولانى و ولادت آن حضرت در قرنهاپيش يك مصلحتش همين است كه فيوض ربانى در اين مدت از عباد قطع نشود و خلق الله از بركاتى كه بر اصل وجود امام مترتب است محروم نگردند.
پاسخ دوم: اين است كه مسؤول دخالت نكردن و تصرف ننمودن امام در امور مردم، خود مردم هستند كه حاضر به قبول رهبرى آن حضرت نيستند و مخالفت مى‌ورزند. چنانچه با نياكان كرامش مخالفت كردند و از آن بزرگواران اطاعت ننمودند و اگر مردم حاضر به اطاعت و فرمانبرى بودند، آن حضرت ظاهر مى‌شد و در اين جهت فرقى بين امام حاضر و غائب نيست و محقق طوسى در تجريد همين جواب را فرموده است:
«وجوده لطف و تصرفه لطف آخر و عدمه منا»(23)
«اصل وجود امام، لطف ( مقرب به طاعت و نزديك كننده به مصالح و مبعد از معاصى و دور كنند از مفاسد) است و تصرف او لطف ديگر است و تصرف نكردن او، از جانب ما است».
حاصل آنكه وجود امام لطف و اتمام حجت بر عباد است و اگر در اين مدت طولانى قطع رشته و لايت و هدايت شود مردم را بر خدا حجت خواهد بود.
خدا به مقتضاى صفات كمالى مانند رحمانيت و رحيميت و منعميت و ربوبيت، نعمت تربيت و هدايت بندگان را به وسطه خلق و نصب امام بر بندگان به مدلول آيه شريفه:
«اليوم أكملت لكم دينكم»(24)
اكمال و اتمام مى‌فرمايد و اگر مردم از اين نعمت منتفع نشوند و مانع از اشراق شمس هدايت امام گرديدند به وجود و تعيين امام كسى حق اعتراض ندارد، چنانچه اگر از بسيارى از نعمتها مردم استفاده نكنند و مانع از ظهور منافع آنها شوند و بلكه سوء استفاده كنند، اين رفتار مردم سبب اشكال به اصل آفرينش آن نعمتها نمى‌شود و كسى نبايد بگويد چون مردم انتفاع نمى‌برند، چه فايده دارد و وجود و عدم آنها على السوا است بلكه در اينجا بايد بگويند: چرا با اينكه خداوند فياض فيض بخشى نموده و نعمتها را در دسترس مردم گذارده از اين نعمت‌ها انتفاع نمى‌برند و چرا كفران نعمت مى‌نمايند؟
پاسخ سوم: اين است كه ما قطع نداريم كه آن حضرت از جميع اولياء و دوستان خود پنهان باشد و در امورى كه مصلحت باشد به توسط آنها و تأييد و ارشاد دخالت ننمايد.
پاسخ چهارم: آنچه مسلم است اين است كه در عصر غيبت، آن حضرت از نظرها پنهان است و اين به آن معنى نيست كه مردم نيز از آن حضرت پنهان مى‌باشند بلكه چنانچه از بعضى اخبار استفاده مى‌شود آن حضرت در ايام حج حاضر مى‌شود و حج به جا مى‌آورد و اجداد گرامش را زيارت مى‌كند و با مردم مصاحب و در مجالس حاضر مى‌شود و از بيچارگان فرياد رسى مى‌نمايد و بيماران را عيادت مى‌فرمايد و بساكه شخصاً در قضاى حوائج آنان سعى فرمايد.
پاسخ پنجم: اين است كه، بر امام واجب نيست كه شخصاً و بدون واسطه در امور دخالت نموده و راتق باشد، بلكه مى‌تواند ديگران را به نحو خصوص يا به عنوان عموم از جانب خود بگمارد همانطور كه امير المؤمنين و ائمه(علیه السلام) از طرف خود در شهرهائى كه حاضر نبودند، ديگران را منصوب مى‌فرمودند، امام هم در زمان غيبت صغرى كسانى را به مقام نيابت خاصه نصب فرموده بود و در غيبت كبرى بطور عموم فقهاء و علماى عادل را كه دانا با احكام هستند، براى قضاى فصل خصومات و اجراى سياسات و حفظ و نظر در مصالح عالى اسلامى نصب و تعيين كرده كه مرجع امور خلق باشند پس ايشان در عصر غيبت به نيابت از آن حضرت بر حسب ظاهر عهده دار حفظ شريعت و به شرحى كه در كتابهاى فقه مذكور است داراى ولايت مى‌باشند.
پاسخ ششم: اصل وجود امام موجب دلگرمى و قوت روح بندگان خدا و كسانى كه سالك سبيل هدايت هستند مى‌باشد و به عبارت ديگر يك نقطه اتكاء براى سالكان سبيل الله است كه اگر چه خدا نقطه اتكاى همه است و همه به خدا اتكال و اعتماد دارند ولى وجود پيغمبر در جنگها و غزوات باعث يك دلگرمى و قوت قلب خاص براى مجاهدين اسلام بود و با نبودن ايشان تفاوت بسيار داشت كه حتى شخصيتى مثل حضرت امير المؤمنين(علیه السلام) فرمودند:
«كنا اذا احمرّ البأس و اتقينا برسول الله(صلی الله علیه و آله و سلم) فلم يكن أحد منا أقبر الى العدومنه»(25).
«ما هرگاه آتش جنگ سرخ مى‌شد ( جنگ شدت مى‌يافت) به رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) پناه مى‌برديم تا آن حضرت پيشاپيش همگان جهاد مى‌كرد احدى از ما از او به دشمن نزديك‌تر نبود».
خود اين موضوع كه امام حى و زنده داريم و ملجأ و پناهگاه و حافظ شريعت است، موجب قوت قلب و استحكام روح و مانع از تسلط يأس و نوميدى بر سالكان و مجاهدان است و همواره از او مدد مى‌گيرند و همت مى‌طلبند و اين مسأله از نظر علم النفس بسيار اساسى و مهم است.
در مثل مناقشه نيست. معروف است كه نادر شاه افشار در جنگ مورچه خوار سربازى را ديد كه دلاورانه جنگ مى‌كند و سپاه دشمن را به هم مى‌زند نادر تعجب كرد، به او گفت: در هنگام حمله افغانيها تو كجا بودى؟ گفت: من بودم ولى تو نبودى.
پس وجود امام از جهت قدرت روح و قوت قلب و پناهگاه روانى و نقطه اتكاى مؤمنان، لازم و واجب است و اين يك فايده بزرگى است كه براى آن هم نصب امام حتماً و قطعاً و عقلاً و شرعاً لازم است.

پی نوشت ها:
1) مجله «المختار من ريدر زدايجست»، ص 37، نوامبر 1959.
2) مجله «المختار من ريدر زدايجست»، ص 113، اكتبر 1959.
3) سوره لقمان، آيه 27.
4) سوره كهف، آيه 109.
5) حق اليقين شبر، ج 1 ص 46. ترجمه اين حديث قبلا گذشت.
6) منتخب الاثر نگارنده، باب 28، فصل 2،ح 1.
7) سوره قصص، آيه 7.
8) سوره شعرا، آيه 21.
9) مراجعه شود به كتاب منتخب الاثر تأليف نگارنده، فصل 2، باب 28 و 47.
10) منتخب الاثر، فصل 1، باب 8، ح 4.
11) كمال الدين، چ 2، ص 16، ح 34، ب 34 و منتخب الاثر تأليف نگارنده، فصل 2، ب 27، حديث 10.
12) كمال الدين، ج 2، ب 34، ص 15، ح 31.
13) كمال الدين، ج 1 ب 26، ص 404 و 405، ح 7.
14) كمال الدين، ج 1، ب 30، ص 434، ح 3. مخفى نماند كه اخبار راجع به شدت اين امتحان بسيار است. مراجعه شود به «غيبت نعمانى» و «غيبت» شيخ و «كمال الدين» صدوق – رضوان الله عليهم – و منتخب الاثر .
15) سوره حديد، آيه 17.
16) اثبات الهداة، جلد 7، فصل 55، ب 32، ص 156، ح 40.
17) اى صاحب قبه درخشان برمكان بلند، هر كس قبر تو را زيارت كرد و به آن طلب شفا نمود شفا يافت.
18) سوره نوح، آيه 27.
19) سوره نوح، ايه 25.
20) اين رساله در سال 1335 شمسى در تهران طبع شده و اين جمله در فصل سوم ص 25، آن نقل گرديد.
21) سوره نور، آيه 57.
22) نهج البلاغه صبحى الصالح، ص 497، كلام 147.
23) تجريد الاعتقاد، مبحث امامت.
24) سوره مائده، آيه 3.
25) نهج البلاعه، ص 214، نهمين كلام از كلمات غريبه امام(ع).

منبع: امامت و مهدويت ، حضرت آيت الله صافى گلپايگانى ، جلد 3

مطالب مشابه