اخلاق آن حضرت-بخش اول

اخلاق آن حضرت-بخش اول

نويسنده: سيدهاشم رسولى محلاتى
منبع:كتاب«زندگانى امام حسن مجتبى عليه السلام»
مرحوم شيخ صدوق در كتاب امالى به سند خود از امام صادق(ع)روايت كرده كه آن حضرت فرمود:
حسن بن على(ع)عابدترين مردم زمان خود و زاهدترين آنها و برترين آنها بود، و چنان بود كه وقتى حج‌به جاى مى‌آورد، پياده به حج مى‌رفت و گاهى نيز پاى برهنه راه مى‌رفت. (1)
و چنان بود كه وقتى ياد مرگ مى‌كرد مى‌گريست، و چون ياد قبر مى‌كرد مى‌گريست، و چون از قيامت و بعث و نشور ياد مى‌كرد مى‌گريست، و چون متذكر عبور و گذشت از صراط-در قيامت-مى‌شد مى‌گريست.
و هر گاه به ياد توقف در پيشگاه خداى تعالى در محشر مى‌افتاد، فريادى مى‌زد و روى زمين مى‌افتاد…
و چون به نماز مى‌ايستاد بندهاى بدنش مى‌لرزيد، و چون نام بهشت و جهنم نزد او برده مى‌شد مضطرب و نگران مى‌شد و از خداى تعالى رسيدن به بهشت و دورى از جهنم را درخواست مى‌كرد…و هر گاه در وقت‌خواندن قرآن به جمله‌«يا ايها الذين آمنوا»مى‌رسيد مى‌گفت: «لبيك اللهم لبيك‌»…
و پيوسته در هر حالى كه كسى آن حضرت را مى‌ديد به ذكر خدا مشغول بود، و از همه مردم راستگوتر، و در نطق و بيان از همه كس فصيحتر بود… (2)
و مرحوم ابن شهرآشوب در كتاب مناقب از كتاب محمد بن اسحاق روايت كرده كه گويد:
«ما بلغ احد من الشرف بعد رسول الله(ص)ما بلغ الحسن‌»(احدى پس از رسول خدا(ص)در شرافت مقام به حسن بن على(ع)نرسيد.)
و سپس مى‌گويد: رسم چنان بود كه براى آن حضرت بر در خانه‌اش فرش مى‌گستراندند، و چون امام(ع)مى‌آمد و روى آن فرش مى‌نشست، راه بسته مى‌شد و بند مى‌آمد، زيرا كسى از آنجا نمى‌گذشت جز آنكه به خاطر جلالت مقام آن حضرت مى‌ايستاد و جلو نمى‌رفت، و هنگامى كه امام(ع)از ماجرا مطلع مى‌شد برمى‌خاست و داخل خانه مى‌شد و مردم هم مى‌رفتند و راه باز مى‌شد…
و دنبال اين حديث، راوى گويد:
«و لقد رايته فى طريق مكة ماشيا فما من خلق الله احد رآه الا نزل و مشى حتى رايت‌سعد بن ابى وقاص يمشى‌» (3)
(من آن حضرت را در راه مكه پياده مشاهده كردم و هيچ يك از خلق خدا نبود كه او را مشاهده كند جز آنكه پياده مى‌شد و پياده مى‌رفت تا آنجا كه سعد بن ابى وقاص را ديدم(به احترام آن حضرت)پياده مى‌رفت.)و از روضة الواعظين فتال نيشابورى روايت كرده كه گويد:
«ان الحسن بن على كان اذا توضا ارتعدت مفاصله و اصفر لونه، فقيل له فى ذلك فقال: حق على كل من وقف بين يدى رب العرش ان يصفر لونه و ترتعد مفاصله، و كان عليه السلام اذا بلغ باب المسجد رفع راسه و يقول: الهى ضيفك ببابك يا محسن قد اتاك المسى‌ء فتجاوز عن قبيح ما عندى بجميل ما عندك يا كريم…»
(حسن بن على(ع)چنان بود كه چون وضو مى‌گرفت‌بندهاى استخوانش به هم مى‌خورد و رنگش زرد مى‌گشت، و چون سببش را پرسيدند فرمود: هر كس كه در پيشگاه پروردگار بزرگ مى‌ايستد بايد اين گونه باشد كه بندهايش به هم بخورد و رنگش زرد شود.و چون بر در مسجد مى‌رسيد، سرش را بلند كرده و مى‌گفت:
خدايا ميهمانت‌بر در خانه توست، اى نيكوكار!بدكار به درب خانه‌ات آمده، پس از زشتيهايى كه نزد من است‌به خوبى‌هايى كه نزد تو است درگذر، اى بزرگوار!)
و از كتاب فائق زمخشرى روايت كرده كه گويد: رسم امام حسن(ع)چنان بود كه چون از نماز صبح فارغ مى‌شد با كسى سخن نمى‌گفت تا آفتاب طلوع كند…
و آن حضرت بيست و پنج‌بار پياده حج‌به جاى آورد…
و اموال خود را دو بار با خدا تقسيم كرد…(يعنى نصف آن را در راه خدا به فقرا داد…) (4) و از حلية الاولياء ابى نعيم نقل كرده كه به سندش از امام باقر(ع)روايت نموده كه فرمود:
«قال الحسن: انى لاستحيى من ربى ان القاه و لم امش الى بيته فمشى عشرين مرة من المدينة على رجليه.و فى كتابه بالاسناد عن شهاب بن عامر: ان الحسن بن على(ع) قاسم الله تعالى ماله مرتين حتى تصدق بفرد نعله، .و فى كتابه بالاسناد عن ابى نجيح ان الحسن بن على(ع)حج ماشيا و قسم ماله نصفين.و فى كتابه بالاسناد عن على بن جذعان قال: خرج الحسن بن على من ماله مرتين و قاسم الله ماله ثلاث مرات حتى ان كان ليعطى نعلا و يمسك نعلا و يعطى خفا و يمسك خفا.
و روى عبد الله بن عمر عن ابن عباس قال: لما اصيب معاوية قال: ما آسى على شى‌ء الا على ان احج ماشيا، و لقد حج الحسن بن على خمسا و عشرين حجة ماشيا و ان النجايب لتقاد معه و قد قاسم الله ماله مرتين حتى ان كان ليعطى النعل و يمسك النعل و يعطى الخف و يمسك الخف‌».
(من از خدا شرم دارم كه ديدارش كنم و پياده به خانه‌اش نرفته باشم.و به همين خاطر بيست‌بار پياده از مدينه به حج رفت.
و به سند خود از شهاب بن عامر روايت كرده كه حسن بن على(ع)دو بار همه مالش را با خدا تقسيم كرده و دو نصف كرد، حتى نعلين خود را…
و به سند خود از على بن جذعان روايت كرده كه گويد: حسن بن على(ع)دو بار همه مال خود را در راه خدا داد و سه بار هم تقسيم كرد، نصف براى خود و نصف را در راه خدا داد. ..)

تواضع و فروتنى آن حضرت
ابن شهرآشوب در مناقب و ابن ابى الحديد در شرح نهج البلاغه و ديگران به سند خود روايت كرده‌اند كه امام حسن بن على(ع)بر جمعى ازفقرا (5) عبور كرد كه روى زمين نشسته و تكه‌هاى نانى در پيش روى خود گذارده و مى‌خوردند، و چون آن حضرت را ديدند تعارف كرده گفتند:
هلم يابن بنت رسول الله الى الغداء»!
(اى پسر دختر رسول خدا بفرما!به صبحانه!)
امام(ع)پياده شد و اين آيه را خواند:
ان الله لا يحب المستكبرين‌»(براستى كه خدا مستكبران را دوست نمى‌دارد!)
و سپس شروع كرد به خوردن غذاى آنان و چون سير شدند امام(ع)آنها را به مهمانى خود دعوت كرد و از آنها پذيرايى و اطعام كرده و جامه نيز بر تن آنها پوشانيد، و چون فراغت‌يافت فرمود:
«الفضل لهم (6) لانهم لم يجدوا غير ما اطعمونى، و نحن نجد اكثر منه‌» (7)
(با همه اينها فضيلت و برترى از آنهاست، زيرا آنها بغير از آنچه ما را بدان پذيرايى و اطعام كردند چيز ديگرى نداشتند، ولى ما بيش از آنچه داديم باز هم داريم!)
ملا محمد باقر مجلسى(ره)در بحار الانوار از برخى كتابهاى مناقب معتبره به سندش از مردى به نام نجيح روايت كرده كه گويد:
حسن بن على(ع)را ديدم كه غذا مى‌خورد و سگى نيز در پيش روى او بود كه آن حضرت هر لقمه‌اى كه مى‌خورد لقمه ديگرى همانند آن را به آن سگ مى‌داد.
من كه آن منظره را ديدم به آن حضرت عرض كردم: اجازه مى‌دهى‌من اين سگ را با سنگ بزنم و از سر سفره شما دور كنم؟در جواب من فرمود:
«دعه انى لاستحيى من الله عز و جل ان يكون ذو روح ينظر فى وجهى و انا آكل ثم لا اطعمه‌»!
(او را بحال خود واگذار كه من از خداى عز و جل شرم دارم كه حيوان روح دارى در روى من نگاه كند و من چيزى بخورم و به او نخورانم!) (8)
سيوطى در كتاب تاريخ الخلفاء روايت كرده كه هنگامى امام حسن(ع)در مكان نشسته بود و چون خواست از آنجا برود فقيرى وارد شد، امام(ع)به آن مرد فقير خوش‌آمد گفته و با او ملاطفت كرد و سپس به او فرمود:
«انك جلست على حين قيام منا افتاذن بالانصراف‌»؟
اى مرد تو وقتى نشستى كه ما براى رفتن برخاستيم، آيا اجازه رفتن به من مى‌دهى؟)
مرد فقير عرض كرد:
«نعم يابن رسول الله‌»(آرى اى پسر رسول خدا) (9)

انس با قرآن و خوف و خشيت آن حضرت
از كتاب سير اعلام النبلاء ذهبى-يكى از دانشمندان اهل سنت-از ام موسى روايت‌شده كه گفته: رسم امام حسن بن على(ع)آن بود كه چون به بستر خواب مى‌رفت، سوره كهف را مى‌خواند و مى‌خوابيد. (10) و زمخشرى در كتاب ربيع الابرار روايت كرده كه حسن بن على چنان بود كه چون از وضوى نماز فارغ مى‌شد رنگش تغيير مى‌كرد و مى‌فرمود:
«حق على من اراد ان يدخل على ذى العرش ان يتغير لونه‌» (11)
شيخ صدوق(ره)در كتاب امالى به سندش از امام رضا(ع)روايت كرده كه فرمود: چون هنگام وفات امام حسن(ع)رسيد، گريست!
به آن حضرت عرض شد: چگونه مى‌گريى با اينكه مقام شما نسبت‌به رسول خدا(ص)آنگونه است؟و رسول خدا(ص)درباره شما آن سخنان را فرمود؟ (12) و بيست مرتبه پياده حج‌به جاى آورده‌اى؟و سه بار مال خود را با خدا تقسيم كرده‌اى؟
امام(ع)در پاسخ فرمود:
«انما ابكى لخصلتين: لهول المطلع و فراق الاحبة‌» (13)
(من به دو جهت مى‌گريم يكى براى دهشت از روز قيامت و ديگرى براى فراق دوستان!)
و در روايت ديگرى از طريق اهل سنت آمده كه چون برادرش حسين(ع)سبب گريه آن حضرت را پرسيد در پاسخ فرمود:
«يا اخى ما جزعى الا انى ادخل فى امر لم ادخل فى مثله و ارى خلقا من خلق الله لم ار مثلهم قط‌» (14)
(برادر جان بى‌تابى من نيست جز براى آنكه در چيزى درآيم كه همانندش‌را نديده و داخل نشده‌ام، و خلقى از خلقهاى خدا را مى‌بينم كه همانندشان را نديده‌ام.)
و در حديث ديگرى است كه فرمود:
«انى اقدم على امر عظيم و هول لم اقدم على مثله قط‌» (15)
و اين اشعار را نيز ابن آشوب و ديگران در بى‌اعتبارى دنيا و زهد در آن از آن حضرت روايت كرده‌اند:
قل للمقيم بغير دار اقامة
حان الرحيل فودع الاحبابا
ان الذين لقيتهم و صحبتهم
صاروا جميعا فى القبور ترابا
(بگو بدانكه رحل اقامت‌به سراى ناپايدار افكنده، زمان كوچ نزديك شد با دوستان وداع كن.آنها كه ديدار كردى و همدمشان بودى همگى در گورها به خاك تبديل شدند.)
يا اهل لذات دنيا لا بقاء لها
ان المقام بظل زائل حمق
(اى لذت طلبان دنياى ناپايدار براستى كه جاى گزيدن در سايه ناپايدار حماقت است. )
لكسرة من خسيس الخبز تشبعنى
و شربة من قراح الماء تكفينى
و طرة من دقيق الثوب تسترنى
حيا و ان مت تكفينى لتكفينى
(براستى كه يك تكه نان عادى مرا سير كند، و يك شربت آب معمولى مرا كفايت كند.و يك قطعه از پارچه نازك در زمان حيات مرا بپوشاند و اگر مردم نيز براى كفنم كفايت كند.)

در راه زيارت خانه خدا و سفر حج
چنانكه در صفحات قبل خوانديد، امام حسن(ع)بارها پياده به سفر حج رفت كه عدد آنها را برخى بيست‌سفر و برخى بيست و پنج‌سفر ذكر كرده‌اند، كه از آنجمله حاكم نيشابورى-از دانشمندان اهل سنت-به سندخود از عبد الله بن عبيد روايت كرده كه گويد:
«لقد حج الحسن بن على خمسا و عشرين حجة ماشيا و ان النجائب لتقاد معه‌» (16)
(براستى كه حسن بن على بيست و پنج‌سفر پياده به حج رفت و مركبهاى راهوار او را بدون سوار همراهش مى‌كشيدند.)
و نظير اين روايت را بيهقى در سنن كبرى و بيش از ده نفر ديگر از دانشمندان اهل سنت از عبد الله بن عبيد روايت كرده‌اند. (17)
چنانكه در بيش از پنجاه حديث ديگر از راويان و مؤلفان اهل سنت‌به سندشان از محمد بن على و على بن زيد بن جذعان به همين مضمون رواياتى نقل شده است. (18)
و در اين باره حديث جالبى نيز در كتابهاى كافى و خرائج و مناقب ابن شهرآشوب (19) از ابى اسامة از امام صادق از پدرانش(ع)روايت‌شده كه متضمن معجزه و كرامتى نيز از آن حضرت مى‌باشد و آن حديث اين است كه فرمود:
حسن بن على(ع)در يكى از اين سفرها، از مكه به سوى مدينه حركت كرد و پياده مى‌رفت، و در اثر همان پياده‌روى، پاهاى آن حضرت ورم كرد و برخى از همراهان عرض كردند: خوب است‌سوار شويد تا اين ورم بر طرف گردد؟
امام(ع)فرمود: نه، ولى ما هنگامى كه به منزلگاه مى‌رسيم مرد سياه چهره‌اى پيش ما خواهد آمد كه با خود روغنى دارد و براى مداواى اين ورم خوب است و شما آن روغن را از او بخريد و در خريد با او سختگيرى نكنيد(و چانه نزنيد).
برخى از همراهان و خدمتكاران عرض كردند: سر راه ما چنين منزلى كه كسى بيايد و چنين دارويى بفروشد نيست!؟
فرمود: چرا اين منزل سر راه ماست.
و به دنبال اين گفتگو چند ميل راه رفتند كه مرد سياه چهره‌اى پيش روى ايشان در آمد، امام حسن(ع)به خدمتكار خود فرمود: اين است آن مرد سياه(كه گفتم)روغن را به قيمتى كه مى‌گويد از او بگير، و چون نزد او رفت، مرد سياه گفت: اين روغن را براى چه كسى مى‌خواهى؟
پاسخ داد: براى حسن بن على بن ابيطالب(ع)!
سياه گفت: مرا نزد او ببر، و چون او را نزد امام(ع)بردند عرض كرد:
«يابن رسول الله انى مولاك لا اخذ ثمنا و لكن ادع الله ان يرزقنى ولدا سويا ذكرا يحبكم اهل البيت فانى خلفت امراتى تمخض‌»
(اى پسر رسول خدا من از دوستان شمايم كه بهايى نخواهم گرفت، ولى از خدا بخواه كه مرا فرزند پسرى صحيح و سالم روزى كند كه شما خاندان را دوست‌بدارد، زيرا من كه آمدم زنم در حال زاييدن بود.)
امام(ع)فرمود: به خانه‌ات برو كه خداى تعالى فرزند پسرى سالم به تو خواهد داد.
مرد سياه فورا به خانه‌اش رفت و مشاهده كرد كه خداوند پسرى سالم به او عنايت كرده، و آن مرد خوشحال به نزد امام حسن(ع)بازگشته و به آن حضرت دعا كرده و ولادت آن فرزند را اطلاع داد، و امام(ع)نيز روغن را به پاهاى خود ماليد و هنوز از آن منزل نرفته بودند كه ورم پاهاى آنحضرت برطرف گرديد.

نمونه‌هايى از كرم و سخاوت امام(ع)
درباره سخاوت امام(ع)روايات زياد و جالبى نقل شده كه برخى از آنها را ذيلا خواهيد خواند، و در حديثى آمده كه امام حسن(ع)هيچ‌گاه سائلى را رد نكرد و در برابر درخواست او«نه‌»نگفت، و چون به آن حضرت عرض شد: چگونه است كه هيچ‌گاه سائلى را رد نمى‌كنيد؟پاسخ داد: «انى لله سائل و فيه راغب و انا استحيى ان اكون سائلا و ارد سائلا و ان الله تعالى عودنى عادة، عودنى ان يفيض نعمه على، و عودته ان افيض نعمه على الناس، فاخشى ان قطعت العادة ان يمنعني المادة‌»!
(من سائل درگاه خدا و راغب در پيشگاه اويم، و من شرم دارم كه خود درخواست كننده باشم و سائلى را رد كنم، و خداوند مرا به عادتى معتاد كرده، معتادم كرده كه نعمتهاى خود را بر من فرو ريزد، و من نيز در برابر او معتاد شده‌ام كه نعمتش را به مردم بدهم، و ترس آن را دارم كه اگر عادتم را ترك كنم اصل آن نعمت را از من دريغ دارد.)
امام(ع)به دنبال اين گفتار اين دو شعر را نيز انشا فرمود:
«اذا ما اتانى سائل قلت مرحبا
بمن فضله فرض على معجل
و من فضله فضل على كل فاضل
و افضل ايام الفتى حين يسئل‌» (20)
(هنگامى كه سائلى نزد من آيد بدو گويم: خوش آمدى اى كسى كه فضيلت او بر من فرضى است عاجل.و كسى كه فضيلت او برتر است‌بر هر فاضل، و بهترين روزهاى جوانمرد روزى است كه مورد سؤال قرار گيرد، و از او چيزى درخواست‌شود.)
اين هم داستان جالبى است:
ابن كثير از علماى اهل سنت در البداية و النهاية روايت كرده كه امام(ع)غلام سياهى را ديد كه گرده نانى پيش خود نهاده و خودش لقمه‌اى از آن مى‌خورد و لقمه ديگرى را به سگى كه آنجا بود مى‌دهد.
امام(ع)كه آن منظره را ديد بدو فرمود: انگيزه تو در اين كار چيست؟
پاسخ داد:
«انى استحيى منه ان آكل و لا اطعمه‌»(من از او شرم دارم كه خود بخورم و به او نخورانم!)
امام(ع)بدو فرمود: از جاى خود برنخيز تا من بيايم!سپس به نزد مولاى آن غلام رفت و او را با آن باغى كه در آن زندگى مى‌كرد از وى خريدارى كرد، آنگاه آن غلام را آزاد كرده و آن باغ را نيز به او بخشيد! (21)

چه نامه پر بركتى
ابراهيم بيهقى، يكى از دانشمندان اهل سنت، در كتاب المحاسن و المساوى (22) روايت كرده كه مردى نزد امام حسن(ع)آمده و اظهار نيازى كرد، امام(ع)بدو فرمود:
«اذهب فاكتب حاجتك فى رقعة و ارفعها الينا نقضيها لك‌»(برو و حاجت‌خود را در نامه‌اى بنويس و براى ما بفرست ما حاجتت را برمى‌آوريم!)
آن مرد رفت و حاجت‌خود را در نامه‌اى نوشته براى امام(ع)ارسال داشت، و آن حضرت دو برابر آنچه را خواسته بود به او عنايت فرمود.شخصى كه در آنجا نشسته بود عرض كرد:
«ما كان اعظم بركة الرقعة عليه يابن رسول الله!»(براستى چه پر بركت‌بود اين نامه براى اين مرد اى پسر رسول خدا!)
امام(ع)فرمود:
«بركتها علينا اعظم حين جعلنا للمعروف اهلا، اما علمت ان المعروف ما كان ابتداءا من غير مسئلة، فاما من اعطيته بعد مسئلة فانما اعطيته بما بذل لك من وجهه‌»(بركت او زيادتر بود كه ما را شايسته اين كار خير و بذل و بخشش قرار داد، مگر ندانسته‌اى كه بخشش و خير واقعى، آن است كه بدون سؤال و درخواست‌باشد، و اما آنچه را پس از درخواست و مسئلت‌بدهى كه آن را در برابر آبرويش پرداخته‌اى!)

و چه لقمه پر بركتى
قندوزى، از نويسندگان اهل سنت، در كتاب ينابيع المودة (23) از حضرت رضا(ع)روايت كرده كه امام حسن(ع)به خلاء (24) رفت و لقمه نانى را در آنجا ديد، پس آن را برداشت و با چوبى آن را پاك كرد و به برده‌اش داد، و چون بيرون آمد آن را از آن برده مطالبه كرد و برده گفت:
«اكلتها يا مولاى‌»؟
(اى آقاى من، من آن را خوردم!)
امام(ع)به او فرمود:
«انت‌حر لوجه الله‌»!
(تو در راه خدا آزادى!)
آنگاه فرمود: از جدم رسول خدا(ص)شنيدم كه مى‌فرمود:
«من وجد لقمة فمسحها او غسلها ثم اكلها اعتقه الله تعالى من النار، فلا اكون ان استعبد رجلا اعتقه الله عز و جل من النار».
(كسى كه لقمه‌اى را افتاده ببيند و آن را پاك كرده يا بشويد و بخورد، خداى تعالى او را از آتش دوزخ آزاد كند، و من چنان نيستم كه مردى را كه خداى عز و جل از آتش دوزخ آزاد كرده به بردگى خود گيرم.)

و چه شاخه‌گل پر بركتى
زمخشرى در كتاب ربيع الابرار از انس بن مالك روايت كرده كه گويد: من در دمت‌حسن بن على(ع)بودم كه كنيزكى بيامد و شاخه گلى را به آن حضرت هديه كرد.
حسن بن على بدو گفت:
«انت‌حرة لوجه الله‌»(تو در راه خدا آزادى!)
من كه آن ماجرا را ديدم به آن حضرت عرض كردم: كنيزكى شاخه گل بى‌ارزشى به شما هديه كرد و تو او را آزاد كردى؟
در پاسخ فرمود:
«هكذا ادبنا الله تعالى‌«اذا حييتم بتحية فحيوا باحسن منها»و كان احسن منها اعتاقها» (25)
(اينگونه خداى تعالى ما را ادب كرده كه فرمود: «وقتى تحيه‌اى به شما دادند، تحيتى بهتر دهيد»و بهتر از آن آزادى اوست.)

دفع دشمنى خطرناك از مردى به وسيله امام
از كتاب العدد روايت‌شده كه گفته‌اند مردى در حضور امام حسن(ع)ايستاده، گفت:
«يابن امير المؤمنين بالذى انعم عليك بهذه النعمة التى ما تليها منه بشفيع منك اليه بل انعاما منه عليك، الا ما انصفتنى من خصمى فانه غشوم ظلوم، لا يوقر الشيخ الكبير و لا يرحم الطفل الصغير»!
(اى فرزندان امير مؤمنان سوگند به آنكه اين نعمت را به تو داده كه واسطه‌اى براى آن قرار نداده، بلكه از روى انعامى كه بر تو داشته آن را به تو مرحمت فرموده، كه حق مرا از دشمن بيدادگر و ستمكارم بگيرى كه نه احترام پيران سالمند را نگهدارد و نه بر طفل خردسال رحم كند!)
امام(ع)كه تكيه كرده بود، برخاست و سر پا نشست و به آن مرد فرمود: اين دشمن تو كيست تا من شرش را از سر تو دور كنم؟
عرض كرد: فقر و ندارى!
امام(ع)سر خود را به زير انداخت و لختى فكر كرد و سپس سربرداشت و به خدمتكار خود فرمود:
«احضر ما عندك من موجود»؟
(هر چه موجودى دارى حاضر كن!)
خدمتكار رفت و پنجهزار درهم آورد.
امام(ع)فرمود: اين پول را به اين مرد بده، آنگاه به وى فرمود:
«بحق هذه الاقسام التى اقسمت‌بها على متى اتاك خصمك جائرا الا ما اتيتنى منه متظلما» (26)
(به حق همين سوگندهايى كه مرا بدانها سوگند دادى كه هرگاه اين دشمنت‌براى زورگويى نزد تو آمد حتما براى گرفتن حق خود نزد من آيى!)

پى‌نوشت‌ها:

1.در اين باره داستان جالبى-كه عنوان معجزه نيز داشته-از يك مرد سياه‌پوست نقل شده كه انشاء الله تعالى در صفحات آينده خواهيد خواند.
2.بحار الانوار، ج 43، ص 331.
3.مناقب آل ابيطالب، ج 4، ص 7.
4.و در پاره‌اى از روايات مانند روايت كشف الغمه از على بن زيد بن جذعان وايت‌شده كه گويد: «خرج الحسن بن على من ماله مرتين و قاسم الله ثلاث مرات‌»(دو بار از مال خود بيرون آمد(يعنى هر چه داشت همه را در راه خدا داد)و سه بار هم با خدا تقسيم كرد يعنى نصف آن را در راه خدا داد…)(بحار، ج 43، ص 349).
5.و در نقل ابن ابى الحديد و ابن قشيرى‌«صبيان‌»(يعنى كودكان)به جاى فقرا ذكر شده.
6.و در نقل ابن قشيرى است كه فرمود: «اليد لهم‌»كه در معنى چندان فرقى ندارد.
7.بحار الانوار، ج 43، ص 352 و ملحقات احقاق الحق، ج 11، ص 114.
8.بحار الانوار، ج 43، ص 352، مقتل الحسين موفق ابن احمد، ص 102.
9.تاريخ الخلفاء سيوطى، ص 73.
10.ملحقات احقاق الحق، ج 11، ص 114.
11.ملحقات احقاق الحق، ج 11، ص 112 و نظير اين حديث در صفحات قبل نيز از مناقب نقل شده بود.
12.ظاهرا منظور امثال حديث‌«ان الحسن و الحسين سيدا شباب اهل الجنه‌»و نظير آن است كه در بخشهاى قبل بتفصيل ذكر شده است.
13.بحار الانوار، ج 43، ص 332، امالى مجلسى، ص 39، كشف الغمة، ص 167.
14.ملحقات احقاق الحق، ج 11، ص 174.
15.بحار الانوار، ج 44، ص 154.
16.مستدرك حاكم، ج 3، ص 169.
17 و 18.ملحقات احقاق الحق، ج 11، ص 123.
19.بحار الانوار، ج 43، ص 324 و مناقب ابن شهرآشوب، ج 4، ص 7.
20.نقل از كنز المدفون سيوطى، (چاپ بولاق)، ص 234 و نور الابصار شبلنجى، ص 111.
21.البداية و النهاية، (چاپ مصر)، ج 8، ص 38.
22.المحاسن و المساوى، (چاپ بيروت)، ص 55.
23.ينابيع المودة(چاپ اسلامبول)، ص 225.
24.ممكن است منظور«بيت الخلاء»باشد، و احتمال نيز دارد كه منظور جايگاهى خلوت باشد.
25.ملحقات احقاق الحق، ج 11، ص 149.
26.بحار الانوار، ج 43، ص 350.

مطالب مشابه