خاطره ای شیرین

خاطره ای شیرین

یکی از اهل منبر نقل می کند که اولین باری که برای تبلیغ به تبریز دعوت شدم، با دعوت کننده شرط کردم، در محله ای فقیر نشین، و در خانه ای معمولی، برایم تهیه جا ببیند، پذیرفتند، وقتی به تبریز رفتم به وعده عمل شده بود، خانه ای معمولی در محله ای متوسط، خانه دو طبقه داشت در طبقه ای خانواده اش زندگی می کردند و طبقه دیگر جنبه حسینیه داشت، صاحب خانه کاسبی عادی و درآمدی معمولی داشت، اهل عبادت و نماز شب بود، انسان عجیبی به نظر می رسید، به من گفت علت آمدنت را به این خانه می دانی؟ گفتم خودم در تهران با دوستان دعوت کننده این وضع را شرط کردم، گفت نه ارتباطی به شما ندارد، من روز عرفه در مشهد در دعای شما شرکت داشتم، پس از پایان دعا در غروب آفتاب به حرم حضرت رضا (علیه السلام) رفتم و با گریه و ناله به حضرت عرضه داشتم، این شخص اگر بنا شد روزی به تبریز بیاید به خانه من بیاید، این برنامه تنظیم شده حضرت رضا (علیه السلام) است و شما به دعوت امام هشتم به خانه من آمده اید، این خانه، من، زن و بچه ام متعلق به اهل بیت هستیم، و خدمتگذاران به اهل بیت، سپس مطلب عجیبی از پدرش نقل کرد، گفت پدرم در تمام عمر اهل نماز شب و عبادت بوده، مرا هم از سن سیزده سالگی با محبت و لطف بیدار می کرد می گفت: پسرم همه مردم خوابند وقت بسیار مناسب است، بیا با هم گوشه ای رفته و ساعتی برای مظلومیت حضرت سید الشهداء گریه کنیم، ما حسینی بوده و حسینی بار آمده ایم و دست از حسین بر نمی داریم تا در قیامت در خدمت او قرار بگیریم

مطالب مشابه