حسن و قبح و باید و نباید(۲)

حسن و قبح و باید و نباید(۲)

نویسنده:مسعود امید

باید اخلاقی، ضرورت ازلی، بالغیر یا بالقیاس!

پس از اذعاناینکه باید اخلاقی در ذیل ضرورت فلسفی قرار می‌گیرد هنوز این پرسش باقی است که باید اخلاقی بر کدامیک از اقسام ضرورت فلسفی منطبق می‌گردد؟ آیا باید اخلاقی همان ضرورت ازلی است یا ضرورت بالغیر است و یا اینکه همانا ضرورت بالقیاس الی الغیر می‌باشد؟ قبل از پرداختن به پاسخ این پرسش، انواع اعتبارات و جهاتی که پیشتر در مورد هر یک از اقسام ضرورتهای فلسفی مطرح شد باجمال یادآوری می‌گردد و آنگاه با مفاد «باید» اخلاقی مقایسه و تطبیق می‌شود. پیش از این گذشت که ضرورتهای فلسفی به سه اعتبار می‌باشند:
نخست باعتبار نسبت ذات موضوع بـوجود، در حالتی که ذات بگونه ای است که دارای وجودی مستقل و بی نیاز و قائم بـذات بوده و وجود را نه از ناحیه غیر بلکه از ناحیه خود دارد و از این جهت و بنابراین اعتبار نسبت وجود به چنین ذاتی، ضروری است و این ضرورت همانا ضرورت ازلی یا ذاتی فلسفی است.
دوم باعتبار نسبت موضوع بـوجود، بالحاظ جهت تعلیلی و نظر بـعلت وجود آن موضوع; بدین معنی که وجود برای موضوع از ناحیه ذات نبوده و ناشی از غیر موضوع است و موضوع معلول غیر بوده و وجوب و ضرورت غیری دارد. یعنی واجب بالغیر است. پس نسبت وجود بـموضوع ضرورت دارد لیکن ضرورت بالغیر.
سوم باعتبار نسبت موضوع بـوجود، در حالی که موضوع با چیز دیگری مقایسه گردد. در این حالت وجود برای موضوع ضرورت دارد، لیکن در مقایسه با وجود دیگری. در این مقام ضرورت وجود از ناحیه ذات موضوع حاصل نمی‌شود و نه الزاماً معلول غیر می‌باشد. بلکه وقتی که موضوع را با موجود دیگری مقایسه می‌کنیم و بنسبت سنجی عینی میان موضوع و شیء خارجی دیگری می‌پردازیم، رابطه ای ضروری بین آن دو آشکار می‌شود بگونه ای که یکی اقتضای وجود دیگری را دارد، پس شیء دیگر و موجود دیگر سبب ضرورت یافتن وجود موضوع می‌گردد چرا که مقایسه عینی، این ضرورت را برای ما آشکار می‌سازد.
پس «باید اخلاقی» همان ضرورت ازلی فلسفی نمی‌باشد. چرا که:
اولا مصداق ضرورت ازلی فقط و فقط واجب الوجود است و در مورد هیچ امر عینی دیگری بکار برده نمی‌شود.
نمی توان گفت که افعال انسان دارای چنین وجوب و ضرورتی هستند. بطور قطع تمام افعال انسان از این ضرورت برخوردار نیستند.
ثانیاً چنانکه بعداً اشاره خواهد شد مفاد تعابیر اخلاقی که در آنها «باید» بکار برده شده است، حاوی مقایسه بین امور عینی است که در قضایای حاوی ضرورت ازلی چنین مقایسه ای وجود ندارد.
ضرورت باعتبار دوم، یعنی ضرورت بالغیر، نیز نمی‌تواند مفاد باید اخلاقی باشد، چرا که:
اولا از تأمل در تعابیر اخلاقی چنین بر می‌آید که وقتی ما می‌گوییم «راستگویی باید کرد» یا «از ظلم باید اجتناب کرد» یا «عدل باید ورزید» در ادامه چنین در نظر داریم که «تا بـکمال یا سعادت برسیم». به بیان دیگر مفاد تعابیر اخلاقی چنین خواهد بود که «راستگویی باید کرد تا بـکمال یا سعادت رسید» با این فرض نمی‌توان گفت که «باید» بکار رفته در این قضایا ناظر بـرابطه ضرورت غیری موضوع یعنی «راستگویی» با علت آن، یعنی اراده شخصی، می‌باشد. به بیان دیگر، مفهوم «باید» در صدد بیان این نیست که فعل راستگویی معلول غیر می‌باشد و وجوب خود را از غیر می‌گیرد. بلکه مفاد «باید» را باید در رابطه بین راستگویی و کمال جویا شد. به این معنا که باید گفت: «باید» در این تعابیر ناظر بـضرورت موضوع است. لیکن در مقایسه با هدف و غایت موضوع; در تعابیر فوق «باید» ناظر بـضرورت فعل راستگویی است لیکن در مقایسه با کمال حاصله غایت آن محسوب می‌شود. پس این ضرورت بالقیاس است نه بالغیر چرا که در مفاد تعابیر اخلاقی این را درک می‌کنیم که همواره غایتی را در نظر داریم و می‌گوییم «تا بـسعادت و کمال و … برسیم».
ثانیاً با توجه بمفاد تعابیر اخلاقی وجوب و ضرورتی که از آنها فهمیده می‌شود، وجوبی دو طرفه است. یعنی هم شامل فعل (بـعنوان علت) می‌شود و هم شامل غایت (بـعنوان معلول). به بیان دیگر هم علت در مقایسه با معلول ضرورت دارد و هم معلول در مقایسه با علت ضرورت پیدا می‌کند. در حالیکه ضرورت حاصل از اعتبار دوم، که همان ضرورت بالغیر است، تنها وصف معلول است و بس و نه اینکه وصف علت باشد. توضیح اینکه مفاد بایدهای اخلاقی چنین است که فعل «الف»، غایت «ب» را لازم می‌آورد و ضروری می‌سازد و از طرف دیگر غایت «ب»، فعل «الف» را لازم آورده و ضروری می‌سازد. راستگویی، سعادت را لازم می‌آورد و سعادت راستگویی را ضروری می‌سازد. لیکن در ضرورت بالغیر تنها علت تامه است که بـمعلول خود وجوب وجود می‌دهد و وجوب وصف معلول است و بس. معلول بـهیچ وجه بـعلت خود وجوب نمی‌دهد و از طرف معلول، وجوبی برای علت تامه حاصل نمی‌آید.
در نهایت باید گفت که تنها ضرورت باعتبار سوم، یعنی ضرورت بالقیاس یا وجوب بالقیاس الی الغیر است که می‌تواند مفاد باید اخلاقی باشد چرا که:
اولا بایدهای اخلاقی در سایه مقایسه و نسبت سنجی چیزی با چیز دیگر حاصل می‌شوند و اگر در قالب همان اعتبار سوم بخواهد بیان شود، باید گفت در گزاره های اخلاقی بین موضوع (فعل خاص) و چیز دیگر (غایت فعل)، مقایسه می‌شود و آنگاه بـضرورت وجود موضوع در مقایسه با چیز دیگر و بـتعبیر دیگر بـضرورت بین موضوع و آن چیز اذعان می‌گردد. در این تعبیر اخلاقی که «راستگویی باید کرد تا بـکمال رسید» نظر ما به بیان نسبت و رابطه ضروری بین فعل راستگویی و غایت آن یعنی کمال می‌باشد، که حاصل مقایسه و نسبت سنجی بین آن دو است. پس در چنین گزاره اخلاقی، نخست بین راستگویی و کمال نسبت سنجی و مقایسه ای صورت گرفته و آنگاه میان آن دو، مفهوم ضرورت در قالب «باید» در قضیه آمده است.
ثانیاً وجوب و ضرورت بالقیاس الی الغیر شامل وجوب و ضرورت دو طرفه نیز می‌گردد و این کاملا با ضرورت دو طرفه ای که لازمه بایدهای اخلاقی است، سازگار می‌باشد.
به نظر می‌رسد نکته سومی را نیز در تأیید این ادعا که باید اخلاقی منطبق با ضرورت بالقیاس است، بتوان مطرح ساخت. بدین صورت که آن قالب گزاره ای که تعابیر اخلاقی از آن پیروی می‌کنند، قالب گزاره ای شرطی است که در گزاره های واجد وجوب بالقیاس بکار برده می‌شود. هنگامی که می‌گوییم «عدل باید ورزید تا بتوان بـکمال رسید» در واقع به این معنی است که «عدل هنگامی ضرورت دارد که کمال حاصل گردد» یا «اگر عدل سبب تحقق کمال گردد، ضرورت دارد». در حالت دیگر می‌توان با توجه بـمباحث سابق این گزاره را در قالب گزاره ای شرطی که مطابق با گزاره های شرطی واجد وجوب بالقیاس است، تطبیق داد و به این صورت نوشت که «اگر عدل موجود باشد و با کمال سنجیده شود، دارای ضرورت است». چرا که پیش از این گذشت که تعابیر اخلاقی (علاوه بر اینکه مضمون شرطی دارند) حاوی مقایسه و نسبت سنجی نیز می‌باشند. حال که «باید» ناظر بـضرورت بالقیاس الی الغیر است می‌توان نتیجه گرفت که «نباید» نیز ناظر بـعدم ضرورت بالقیاس الی الغیر می‌باشد.

معرفت شناسی مفاهیم

نوع مفهومی «باید و نباید» و رابطه «باید و نباید» با واقعیت تقسیم بندی مفاهیم در معرفت شناسی:

امری بـمعلوم علم پیدا می‌کند و این واسطه از نوع صورت یا مفهوم می‌باشد.
دانش حصولی خود بر دو قسم می‌باشد: اول تصور، پدیده ذهنی ساده ای که شأنیت حکایت از ماورای خودش را داشته باشد; مانند تصور یا مفهوم کوه. دوم تصدیق بـمعنای قضیه منطقی که شکل ساده آن، مشتمل بر موضوع و محمول و حکم به اتحاد آنهاست. از آن رو که بحث مفاهیم و اقسام آن مربوط به بحث تصورات است، پس دنباله تقسیم تصورات پی گرفته می‌شود که تصورات یا جزئیند یا کلّی.
تصورات جزئی خود بر سه قسمند: تصور حسی، تصور خیالی و تصور حسی، تصور خیالی و تصور وهمی. مهمترین بحث در معرفت شناسی بحث و بررسی درباره مفاهیم کلی است. مفاهیم کلی نیز بر چند دسته قابل تقسیمند:
۱- مفاهیم منطقی.
۲- مفاهیم ماهوی.
۳- مفاهیم فلسفی، که خود بر دو قسمند:
الف) مفاهیم فلسفی خالص. ب) نیمه خالص.
۴- مفاهیم اعتباری.
۵- مفاهیم اعتباری محض.

ویژگی های هریک از مفاهیم کلی

برای تشخیص نوع مفهومی «باید» اخلاقی لازم است تا ویژگیهای هر یک از مفاهیم کلی ذکر شود تا بدین وسیله با توجه به این ملاکها جایگاه بایدهای اخلاقی در میان این مفاهیم، روشن گردد.

۱- مفاهیم منطقی:

الف) اوصاف تصورات و قضایای ذهنی هستند. مثلا کلیت یا جزئیت وصف تصورات ذهنی از قبیل تصور انسان، کوه، عدد و… می‌باشد. یا استقراء و قیاس وصف مجموعه ای خاص از قضایا است که دارای ترکیب خاصی می‌باشند.
ب) ما بـازاء حسی و خیالی ندارند. مفاهیمی مانند کلیت، جزئیت، قیاس، برهان، استقراء و … بـهیچ وجه از ما بـازاءهای حسی و خیالی برخوردار نیستند.
ج) ما بـازایی در عالم خارج از ذهن ندارند. مفاهیم منطقی بگونه ای هستند که در خارج مصداقی برای آنها وجود ندارد. در ازاء مفهوم کلی یا استقراء یا قیاس، اشیایی در خارج از ذهن وجود ندارند.
د) قابل حمل بر امور عینی نیستند. مفاهیم منطقی بر هیچ شی خارجی قابل حمل نیست. نمی‌توان گفت که مثلا این صندلی کلی است یا فلان چیز جزئی است. این ویژگی خود نتیجه و مولود ویژگی سابق است. یعنی وقتی که مفهومی دارای هیچ ما بـازاء خارجی نباشد. قطعاً بر هیچ شیء خارجی قابل حمل نخواهد بود.

۲ – مفاهیم ماهوی:

الف) بطور خودکار توسط ذهن انتزاع می‌شوند. یعنی ذهن بطور اتوماتیک و بدون زحمت و تعمّل خاص آنها را از موارد جزئی و خاص عینی انتزاع می‌کند و می‌گیرد. مراد از موارد جزئی و عینی; اعم از پدیده های بیرونی و درونی است که باید بـترتیب با حواس ظاهری و حواس باطنی (وجدان) درک شوند. مثلا پس از اینکه انسان بـکمک چشم یک یا چند شی سفید را مشاهده کرد، عقل، مفهوم «سفیدی» را انتزاع می‌کند و یا پس ازاینکه انسان چند بار احساس ترس کرد، مفهوم «ترس» را بطور خودکار بدست می‌آورد.
ب) در ازاء مفاهیم ماهوی (اکثراً) تصورات حسی و خیالی و… وجود دارد. تصورات ماهوی بـگونه ای هستند که انسان علاوه بر مفهوم کلی ماهوی نسبت به آنها دارای درک حسی و خیالی و… نیز می‌باشد. مثلاً در ازاء مفهوم ماهوی انسان، ما دارای تصورات حسی و خیالی از آن نیز هستیم; مثل صورت حسی زید و یا صورت خیالی زید.
ج) قابل حمل بر امور عینی و خارج از ذهن هستند برای مثال می‌توان گفت که زید خارجی انسان است یا ذوالجناح (اسب امام حسین(ع)) اسب است.

۳ ـ مفاهیم فلسفی:

الف) نیازمند کندوکاو ذهنی و مقایسه بین اشیا است. انتزاع و دستیابی به این دسته از مفاهیم نیازمند تأمل و مقایسه اشیاء با یکدیگر است. مثلاً ما وقتی رابطه وجود آتش را با وجود حرارت مورد دقت و ملاحظه قرار می دهیم، می‌بینیم وجود حرارت متوقف بر وجود آتش است و هرگاه آتش موجود می‌شود حرارت نیز بوجود می‌آید; آنگاه مفهوم علت را در مورد آتش و مفهوم معلول را در مورد حرارت بکار می‌بریم. اگر چنین مقایساتی صورت نگیرد، ولو هزاران بار آتش را ببینیم و هزاران بار نیز حرارت را احساس کنیم، هرگز مفهوم علت و معلول را که جزو مفاهیم فلسفی است، بدست نمی‌آوریم.
ب) در ازاء این مفاهیم، تصورات حسی، خیالی و… وجود ندارد. برای مثال ما از مفهوم علت و معلول هیچ تصور حسی و خیالی نداریم یا از مفهوم واجب الوجود، ممکن الوجود و…
ج) دارای مصادیق خارجی و حقیقی هستند. در عین حال که علت و معلول، امور محسوسی نیستند، لیکن دارای مصادیقی در خارج می‌باشند. شیء فروزان و شعلهور خارجی همانا آتش است; ولی از جهت دیگر و با تحلیل عینی دیگری که در رابطه با حرارت در نظر گرفته می‌شود، مصداق عنوان علت نیز می‌باشد. یا انسان خارجی مصداق عنوان معلول یا ممکن الوجود و… می‌باشد. در این حالت این عناوین فلسفی ناظر بـنحوه وجود مصادیق خودشان هستند نه ماهیت و حدود وجودی خاص آنها.
د) قابل حمل بر امور عینی می‌باشند. برای مثال می‌توان گفت که انسان معلول است. آتش علت است. می‌توان این عناوین و مفاهیم را در قالب قضیه ای بـامور خارجی حمل کرد. نکته ای که در اینجا بـنظر می‌رسد این است که مفاهیم فلسفی آنگاه که مربوط بـحیطه هستی شناسی صرف (و بحث از وجود بماهو وجود) می‌باشند، مفاهیم فلسفی خالص می‌باشند. مفاهیمی مانند علت، معلول، وجوب، امکان، امتناع، قوه، فعل، ثابت، متغیر و… از این قبیلند. این دسته از مفاهیم مربوط به نخستین تقسیمات وجود و عامترین اوصاف هستی بماهو هستی می‌باشند و هرگاه مفاهیمی لحاظ شوند که مربوط بـچنین حیطه ای نباشند ولی در عین حال اوصاف و ویژگیهای مفاهیم فلسفی را دارا باشند، مفاهیم فلسفی نیمه خالص می‌باشند مانند مفهوم کمیت، عدد، مجموعه، مفاهیم اضافی و…

۴ ـ مفاهیم اعتباری:

الف) محصول فعالیتِ استعاری ذهن هستند. بدین معنی که غالب آنها از مفاهیم ماهوی و فلسفی بـعاریت گرفته شده اند و ریشه در این مفاهیم دارند. برای مثال می‌توان مفهوم و اعتبار مالکیت را در نظر گرفت. این مفهوم از مفهوم علیت که یک مفهوم فلسفی است اخذ شده و بـعاریت گرفته شده است. علیت یک رابطه واقعی بین اشیاء است که در طی آن چیزیب چیز دیگر وابسته و مرتبط می‌شود. مثلاً وقتی که رابطه علّی خود و حالات و عواطف خود را در نظر بگیریم، این حالات و عواطف و… وابسته و در ارتباط و اتصال وجودی با ما هستند. ذهن انسان با توجه بـچنین مفهومی واقعی، مفهومی شبیه آن را می‌سازد که همان مفهوم مالکیت است. مالکیت هم بـنحو پنداری، ربط و اتصال شیئی از اشیاء به ما می‌باشد و آنچه در مالکیت ما قرار می‌گیرد گویی در حکم یکی از معلولات ما و متعلق بماست. در حالیکه فی الواقع چنین نسبت عینی وجود ندارد و تنها در مفاد علیت است که می‌توان از چنین ربط و نسبتی سخن بـمیان آورد. بطور کلی باید گفت این مفاهیم حاصل صرف مقایسه نمی‌باشد. بلکه ذهن در این مقام فعالیت خاص دیگری را انجام می‌دهد که عبارت از عاریت گیری مفهوم و تعمیم آن بـموارد دیگری می‌باشد. این مفاهیم باعث ایجاد ضوابط و نظم در جامعه می‌باشد تا سعادت انسان حاصل شود بـعبارت دیگر ابداع و جعل این عناوین برای وصول به غایت و مقاصد خاصی است.
ج) در مورد امور عینی و خارج از ذهن بکار می‌روند و بر آنها حمل می‌گردند. برای مثال، آنگاه که ما اضافه
مال را به انسان و در سایه افعال خاص او لحاظ می‌کنیم، مفهوم مالک را در مورد او بکار می‌بریم. پس با اضافه
مال به انسان، او دارای وصف مالکیت می‌شود و بر او حمل می‌گردد.

نکته: اوصاف دیگر مفاهیم اعتباری:

اوصاف دیگری که به این قسم از مفاهیم می‌توان افزود بدین ترتیب است:
۱- مصادیق اینگونه از مفاهیم فرضی و قراردادی است. مالکیت یک رابطه فرضی بین انسان و اشیاء است. چنین رابطه ای در ظرف خارج ما بـازاء عینی ندارد و تنها در ظرف فرض و قرارداد لحاظ می‌شود.
۲- این مفاهیم از سنخ مفاهیم ماهوی نبوده و انتزاعی هستند. از آنجا که این مفاهیم دارای ما بـازاء عینی نیستند و نیز ادراک حسی یا خیالی نیز در ازاء آنها وجود ندارد نمی‌توان این مفاهیم را، مفاهیم ماهوی قلمداد کرد، بلکه می‌توان گفت این مفاهیم عناوین انتراعی هستند که ناظر بـرابطه میان امور و اشیاء و اوصاف غیر ماهوی آنها می‌باشند. بـعبارتی باید گفت در مورد این مفاهیم، ما نخست مفهومی را بعاریت، از مفاهیم حقیقی دیگر اخذ کرده و آنگاه آن را در مورد روابط و نسبت مفروض میان اشیاء و امور عینی بکار می‌بریم، برای مثال مالکیت ناظر بـحدود ماهوی انسان و افعال او نیست، بلکه مفهومی عاریتی و انتزاعی است که ناظر بـرابطه سلطه و تسلط فرضی انسان بر اشیاست و این سلطه در سایه افعال خاص و فعالیت ویژه ای برای او فرض و حاصل شده است. یا مفهوم راستگویی، مفهومی ماهوی که ناظر بر ماهیت افعالی از قبیل حرکت زبان و دهان و هوایی که از حنجره خارج می‌شود و… نیست; بلکه مفهومی عاریتی و انتزاعی است که ناظر بـرابطه معنا یا معانی حاصل از فعل تکلم با مطابق خارجی آنهاست.
۳- آثاری که بر افراد بـواسطه این اعتبارات مترتب می‌شود، قراردادی است نه نفس الامری. وقتی که اعتبار مالکیت را در جامعه در مورد شخصی بکار می‌بریم، آثاری که بر فرد بـواسطه این اعتبار مترتب می‌شود مانند مجازات تجاوز بـحریم مالکیت او و… همه این آثار قائم به قرارداد است، نه اینکه در واقع و نفس الامر، آن شخص با اعتبار مالکیت دارای یک وصف عینی شود; بـگونه ای که مثلاً بطور تکوینی تجاوز بـحریم مال او ممکن نباشد، یا بطور تکوینی متجاوز مجازات شود. بـعبارت دیگر، آثار، مترتب بر این اعتبارات تکوینی نیست و شخص در این حالت تکویناً واجد چیزی نمی‌شود و حدود وجودی او عوض نمی‌گردد. چرا که اساساً چون خود اصل اعتبار قراردادی است و فرضی، بنابراین اثر آن هم فرضی خواهد بود و قراردادی. مالکیت فی نفسه یک وصف قراردادی و فرضی است که به اشخاص و… داده می‌شود و از این رو هر آنچه بدنبال این اعتبار و وصف قراردادی حاصل شود پیامد فرضی و قراردادی آن خواهد بود. به بیان دیگر چون وصف تکوینی نیست، اثر و معلول وصف هم تکوینی نخواهد بود.
۴- این مفاهیم در عین حال که فی نفسه ناظر بر امور فرضی و قراردادی میان اشیا و امور هستند، لیکن اعتبار این مفاهیم و کاربرد آنها میان انسانها، کاملاً در رابطه با امور نفس الامری است. به بیان دیگر این اعتبارات در راستای تحقق اهداف نفس الامری و واقعی و در مقام تأمین اغراض عینی انسانها می‌باشند. می‌توان گفت این اعتبارات نماد روابط عینی میان افعال انسانی و نتایج مترتب بر آنها هستند.
برای مثال «مالکیت» در عین حال که فی نفسه ناظر بـرابطه فرضی میان اشیا و افراد است; لیکن بین این اعتبار و حفظ نظم و اهداف خاص اجتماعی رابطه حقیقی وجود دارد. بـگونه ای که عدم مراعات این قرارداد با قیود خاص آن موجب هرج و مرج در جامعه می‌گردد و روابط عینی اجتماعی را تحت تأثیر قرار می‌دهد. یا «راستگویی» در عین حال که فی نفسه ناظر بـرابطه فرضی بین معانی اقوال و اشیاست. لیکن دارای رابطه ای حقیقی با تکامل فردی و اجتماعی انسان و اهداف اجتماعی اوست از این قبیلند امانتداری، عدل و…
۵- این مفاهیم متضمن نوعی مقایسه بوده و نماد روابط عینی میان افعال و نتایج آن هستند. در نهایت باید گفت باتوجه بـویژگیهای این نوع از مفاهیم باید آنها را نیز در زمره مفاهیم فلسفی قلمداد نمود چراکه مفاهیمی انتزاعی بوده و اوصاف اساسی مفاهیم فلسفی را دارا هستند.

مطالب مشابه