بنده و حرکت در طریق بندگى

بنده و حرکت در طریق بندگى

عبادت را اهل لغت به معناى غایت خضوع و تذلّل دانسته‏اند و گفته‏اند چون عبادت اعلى مراتب خضوع است پس لایق نیست، مگر براى کسی که اعلى مراتب وجود و کمال و اعظم مراتب نعم و احسان را دارد و از این جهت عبادت غیر حق شرک است.[۱] عبادت را سه مرتبه است: بعضى خدا را عبادت کنند به امید ثواب آخرت و خوف از عقاب؛[۲] که عامه مؤمنانند. و بعضى خدا را عبادت کنند که شرف عبودیّت یابند و خدا آنها را بندۀ خود خواند. و بعضى خدا را عبادت کنند از جهت هیبت و جلال او و محبت بدو که مرتبت اعلاى عبودیّت است.[۳] به فرمودۀ امام صادق ‏(ع): کلمۀ عبد از سه حرف “ع – ب – د” تشکیل شده است. “عین” کنایه از علم و یقین بنده نسبت به خداوند متعال است و “با” اشاره‏اى به بینونت و جدایى و دورى او از غیر حق تعالى است. و حرف “دال” دلالتى است بر دنُّو و نزدیکى و تقرب بنده به پروردگار بزرگ، بدون هیچ حجاب و واسطه.[۴] عبد در تمام هستى و کمالات، خویش را مدیون مولاى خود می داند. از این رو تسلیم اوست و همین نادیده گرفتن خود و هوا و هوس خویش، او را به رنگ کمالات مولا درمى‏آورد. تا آن جا که به فرمودۀ رسول مکرم اسلام (ص): بندۀ حقیقى حضرت پروردگار کسى است که اطاعت و فرمانبردارى خدا شیرینى او و محبت خدا لذتش باشد. حاجت به خداى خود برد و حکایت خویش به او گوید و توکل و اعتماد خود بر او بندد.[۵]

بندگى چیست؟

امام صادق (ع) می فرماید: حقیقت عبودیت و بندگى سه چیز است: اوّل این که بنده در آنچه خدا بر او منّت گذاشته و بخشیده است براى خود مالکیّت نبیند، بدان جهت که بندگان را ملکى نیست، مال را مال خدا مى‏دانند، و آن را در جایى که خدا فرموده است قرار مى‏دهند.. دوم: این که بندۀ خدا براى خودش مصلحت اندیشى و تدبیر نکند. سوم: این که تمام مشغولیاتش منحصر شود به آنچه که خداوند او را بدان امر نموده، یا از آن نهى فرموده است. بنابراین، اگر بندۀ خدا براى خودش ملکیتى را در آنچه که خدا به او سپرده است نبیند، انفاق نمودن بر او آسان مى‏شود. و چون بندۀ خدا تدبیر امور خود را به مدبرش بسپارد، مصائب و مشکلات دنیا بر وى آسان مى‏گردد. و زمانى که به آنچه خداوند به وى امر کرده و نهى نموده است اشتغال ورزد، دیگر فراغتى نمى‏یابد تا مجال و فرصت خودنمایى و فخر نمودن بر مردم پیدا نماید.
از این رو چون خداوند بندۀ خود را به این سه چیز گرامى بدارد، زندگى در دنیا و نحوۀ برخورد با ابلیس و خلایق بر وى سهل و آسان مى‏گردد. به انگیزۀ زیاده اندوزى و فخر و مباهات با مردم به دنبال دنیا نمى‏رود و آنچه را که از جاه و جلال و منصب و مال در دست مردم مى‏نگرد، آنها را براى عزت و علّو درجۀ خویشتن طلب نمى‏نماید و روزهاى خود را به بطالت و بیهودگى نمى‏گذراند.[۶] بندگى، مفتاح ولایت است[۷] و نام بنده، بهترین اسم‏ها. از این رو پیامبر عظیم الشأن اسلام (ص)، “عبداللَّه” است در لیله المعراج درخواست عبودیت نمود: “أضفنى إلیک بالعبودیه یا ربّ”.
از ابو بصیر نقل شده که امام باقر (ع) فرمود: از جمله دعاهاى امیر المؤمنین (ع) این بود: اى خداى من! همین عزّت مرا بس که بنده توام، و همین افتخار مرا بس که تو پروردگار منى. اى خداى من! همان گونه که من دوست دارم تو از آن منى، پس مرا به آنچه دوست دارى موفّق بدار.[۸] انسان کامل، عبداللَّه است و تمام تجلیات اسمائى را دارد. فانى در حضرت إلاهیه باشد و مغلوب اسماى إلاهى.
چه زیبا است گفتۀ خواجه عبداللَّه انصارى که: إلاهى اگر یکبار گویى “بندۀ من”، از عرش گذرد “خندۀ من”.
در حدیث قدسى آمده است: اى بندۀ من، از من اطاعت کن تا ترا مثل (یا شبیه و نظیر) خود قرار دهم من به چیزى مى‏گویم بشو، مى‏شود. تو به چیزى مى‏گویى بشو، مى‏شود.[۹] بنابر این، به فرمودۀ امام صادق (ع): “العبودیه جوهره کنهها الربوبیّه”؛ یعنى عبودیت و بندگى خداوند متعال یک جوهره و واقعیتى است که باطن و حقیقتش ربوبیّت است.[۱۰] به واسطۀ بندگى، نفس انسانى صیقل پیدا مى‏کند و قابلیت انعکاس اشعۀ نوریۀ عالم بالا در او پدیدار مى‏گردد و هر چه پاکى و صیقل بیشتر باشد شفافیت و انعکاس آن بیشتر مى‏گردد و جلوه‏هاى حضرت حق در او زیادتر به ظهور مى‏رسد، تا جایی که خلافت بالقوه و بالاستعداد وى به مقام فعلیّت مطلقه در مى‏آید و بالفعل، خلیفه الله در تمام عالم وجود و شئون و مظاهر حیات مى‏شود. باید دانست که این الوهیّت نیست، بلکه خلافت و نمایندگى است که عین آثار الوهیّت در آن به ظهور مى‏رسد. لازم به ذکر است که خلیفه الله کار خدایی نمى‏کند، بلکه خدا به دست وى کار خود را به ظهور مى‏رساند و از دریچۀ نفس وى خود را متجلى مى‏گرداند و اسما و صفات خود را بروز مى‏دهد. از این رو عارف بالله آئینۀ تمام نماى جمال و جلال خداوند ازلى و ابدى است و در تمام مراتب معجزات انبیا و کرامات امامان و اولیاى خداوند، در حقیقت خداست که فاعل بى حد و حاکم مطلق است و نفس ولىّ خدا فانى شده است و این همان مقام “عبودیت” است. مقامى که در اثر اطاعت خداوند متعال پیدا مى‏شود.[۱۱] سالک در این مقام خود را “اسم الله” و “علامه الله” و “فانى فى الله” ببیند و سایر موجودات را نیز چنین بیند و اگر ولىّ کامل باشد متحقق به اسم مطلق شود و براى او تحقّق به عبودیت مطلقه دست دهد و عبدالله حقیقى شود. و تواند بود که تعبیر به عبد در آیۀ شریفۀ “سبحان الذى اسرى بعبده”؛ منزه است آن کس که شبانه بنده‏اش را سیر داد”.[۱۲] براى آن باشد که عروج به معراج قرب و افق قدس و محفل انس به قدم عبودیت و فقر است و رفض غبار انیّت و خودى و استقلال مى‏باشد و شهادت به رسالت در تشهّد، بعد از شهادت به عبودیّت است؛ زیرا عبودیت مرقات رسالت است و در نماز که معراج مؤمن و مظهر معراج نبوت است، شروع شود پس از رفع حُجُب به بسم الله – که حقیقت عبودیّت است – “سبحان الّذى اسرى بِنبیّه بمرقاه العبودیه المطلقه”؛ پس منزه است آن کس که پیامبرش را با نردبان عبودیت مطلقه سیر داد و او را به قدم عبودیت به افق احدیّت جذب فرمود و از کشور ملک و ملکوت و مملکت جبروت و لاهوت رهانید و سایر بندگان را که مستظّل به ظلّ آن نور پاکند به سمه‏اى از سمات الله و مرقات تحقق به اسم الله – که باطن آن عبودیت است – به معراج قرب رساند.[۱۳]

نقش نیّت و اخلاص در عبادت

نیّت، پیش عامّه، عزم بر اطاعت است طمعاً یا خوفاً: “یدعون ربهّم خوفاً و طمعاً”[۱۴] و در نزد اهل معرفت، عزم بر اطاعت است هیبهً و تعظیماً: “فاعبد ربّک کانّک تراه و ان لم تکن تراه فانّه یراک” و در نزد اهل جذبه و محبّت، عزم بر اطاعت است شوقاً و حبّاً… و در نزد اولیا، عزم بر اطاعت است تبعاً و غیراً بعد از مشاهدۀ جمال محبوب استقلالاً و ذاتاً و فناى در جناب ربوبیت ذاتاً و صفهً و فعلاً.[۱۵] و از اشد شرایط نیت، اخلاص آن است.
اخلاص در عبادت عامّه، تصفیۀ از شرک جلّى و خفّى است از قبیل ریا و عُجب و افتخار:” الا للّه الدین الخالص”؛ هان، که دین خالص فقط از آن خداست.[۱۶] و در عبادت خواص، تصفیۀ آن است از شوب طمع و خوف که در مسلک آنها شرک است. و در عبادت اصحاب قلوب، عبارت است از تصفیۀ از شوب انانیّت و انیّت که در مسلک اهل معرفت، شرک اعظم و کفر اکبر است:
مادر بت‏ها بت نفس شماست
زانکه آن بت مار و این بت اژدهاست.[۱۷] و در عبادت کُمّل، عبارت است از تصفیۀ آن از شوب رؤیت عبودیّت و عبادت، بلکه رؤیت کون؛ چنان که امام خمینی (ره) فرمود: “قلب سلیم آن است که ملاقات کند حق را و در آن احدى سواى حق نباشد”.[۱۸] بندگى او به از سلطانى است
که اناخیر دم شیطانى است
فرق بین و برگزین تو اى حبیس
بندگى آدم از کبر بلیس
گفت آنک هست خورشید ره او
حرف طوبى هر که ذلت نفسه
ظل ذلت نفسه خوش مضجعى است
مستعد آن صفا را مهجعى است
گر از این سایه روى سوى منى
زود طاغى گردى و ره گم کنى[۱۹]

پی نوشتها :

[۱] امام خمینى، اسرار الصلوه؛ پرواز در ملکوت، ترجمه، فهرى سید احمد،ج ۲، ص ۱۹۰.
[۲] نهج البلاغه، حکمت ۲۳۷ ؛ اصول کافى، ج ۲، ص ۸۴، ح ۵.
[۳] دامادى، سید محمد، شرح بر مقامات اربعین، ص ۱۲۵.
[۴] مصباح الشریعه، باب ۱۰۰.
[۵] شیخ بهایى، محمد، اربعین.
[۶] مجلسى، بحار الانوار، طبع حروفى، مطبعه حیدرى، ج ۱، ص ۲۲۴، ح ِ۱۷.
[۷] علامه‏ طباطبائى، محمد حسین، تفسیر المیزان، ج ۱، ص ۲۷۷.
[۸] بحار الأنوار الجامعه لدرر أخبار الأئمه الأطهار، ج ‏۷۴، ص ۴۰۲؛ الحکم الزاهره، ترجمه انصارى، ص ۴۸۸، ح ۱۳۵۲.
[۹] شیرازى، سید حسن، کلمه الله، ص ۱۴۰، شماره ۱۵۴.
[۱۰] محمدى رى شهرى، میزان الحکمه، ج ۶، روایت شماره ۱۱۳۱۷.
[۱۱] حسینى طهرانى، سید محمد حسین، انوار الملکوت، ج ۱، ص ۲۸۸.
[۱۲] اسراء، ۱.
[۱۳] امام خمینى، سر الصلوه، مؤسسۀ تنظیم و نشر آثار امام، ص ۸۹.
[۱۴] سجده ۱۶.
[۱۵] امام خمینى، سر الصلوه، مؤسسۀ تنظیم و نشر آثار امام ، ص ۷۵ و ۷۶.
[۱۶] زمر، ۳.
[۱۷] مولوى جلال الدین محمد، مثنوى معنوى، دفتر اول، ص ۲۲.
[۱۸] امام خمینى، سر الصلوه، ص ۷۵.
[۱۹] مولوى، مثنوى معنوی، دفتر چهارم.

مطالب مشابه