آخرین منجی (۵)

آخرین منجی (۵)

فصل دوّم : حجّت هاى بعد از رسول (صلى الله علیه وآله وسلم)

خاتمیت پیامبر (صلى الله علیه وآله وسلم)
با تصریح قرآن و تأکید رسول و معصومین(علیهم السلام)، پیامبر اسلام آخرین فرستاده ربّ العالمین، و خاتم پیامبران است.
( ما کانَ مُحَمَّدٌ اَبا أَحَد مِنْ رِجالِکُمْ وَ لکِنْ رَسُولَ اللهِ وَ خاتَمَ النَّبِیّین وَ کانَ اللهُ بِکُلِّ شَىْء عَلیماً)
«محمد پدر هیچ یک از مردان شما نیست ولى او فرستاده خداوند و کسى است که پیامبران به او ختم مى شوند و پایان مى پذیرند و خداوند به هر چیزى بسیار دانا است».
سوره احزاب در نگاهى سریع، با خطاب هاى متعددى به نبىّ ومؤمنان، شروع شده، مسئولیت ها و ویژه گى هاى رسول را برمى شمارد، و به مسئولیت اهل ایمان در برابر رسول اشاره دارد، و رسول را الگو وسرمشق نیکوى آنان معرفى کرده، بر عصمت و طهارت اهل بیت تأکید مى نماید، و با تقابل بین اهل بیت و زنان پیامبر، به معرفى اهل البیت مى پردازد که آنها نه رجال قریش هستند و نه زنان رسول; آیاتى از سوره، از احزاب و دشمنان داخلى ـ منافقان ـ و دشمن خارجى، مشرکان وکفار سخن مى گوید و از صف بندى دو جبهه ایمان و کفر و اتحاد کفر و نفاق، هرچند در شکل حزب هاى مختلف، گفتگو مى شود و تا انتهاى عالَم و قیام ساعت، این تقابل پى گیرى مى شود.
در پایان این سوره به عرضه امانت بر زمین و آسمان و کوه ها، و سرباز زدن آنها از پذیرش این امانت، و قبول آن توسط انسانِ برخوردار از آگاهى و آزادى که جهول و ظلوم بودن علامت آن است، اشاره مى شود، و از عاقبت این آزادى و موضع گیرى انسان در برابر این امانت گفتگو مى شود که انسان آگاه و آزاد در پذیرش امانت، ممکن است به آن خیانت کند، و راه کفر و نفاق در پیش گیرد; یا حقّ آن را تأدیه نماید و با گرایش و عشق به آن، توجه و گرایش و توبه حق را به خود جذب کند.
پس سوره با محور قرار دادن شخص رسول، صفات او را بیان مى کند و دوستان و دشمنان او را معرفى مى نماید، و آنچه را که ویژه رسول است از جمله خاتم بودن او، ذکر مى کند، و خصوصیات تداوم دهندگان او را توضیح مى دهد که اهل بیت او و از عصمت و طهارت برخوردار و از هر پلیدى و ناپاکى مبرّا هستند، و با تاکید بر آزادى و آگاهى انسان از موضع گیرى او در برابر این امانتِ وحى سخن مى گوید.
این اشاره گذرایى بود به کلیت سوره، و تفصیل آن را به مباحث تفسیرى ارجاع مى دهیم.
بنا بر این آیه، که از محکمات آیات مى باشد و براى احدى شبهه اى در آن پیش نیامده است; همراه با احکام و اتقان به این مطلب، صراحت دارد که رسول الله، خاتم النبیین است نه اینکه رسول خاتِم (به کسر تا) انبیاء باشد تا گفته شود که شاید رسول دیگرى را به عنوان پیامبر خاتم معرفى کرده است. او خاتَم است یعنى او کسى است که پیامبران وحى به او پایان مى پذیرند و او آخرین آنها است. چرا که کلمه خاتَم مثل عالَم و حاتَم در اصطلاح ادبى اسم است براى چیزى که اشیاء و افراد به او ختم مى شوند، و مُهر را نیز از این جهت خاتَم مى گویند که نامه و قرارداد و نوشته با آن پایان مى یابد; و از آنجا که دارنده گان چنین مُهرهایى ـ اعم از ملوک و دولتمردان و صاحب منصبان ـ آن مهرها را نگین انگشتر قرار مى دادند، به نگین انگشتر نیز خاتَم گفته مى شود.
و همین صراحت قرآن در کلام رسول و اهل بیت عصمت(علیهم السلام) همراه توضیح و تبیین، تأکید و تثبیت مى شود. از جمله، در سخنى امیرالمؤمنین(علیه السلام)بعد از اینکه از انقیاد و تسلیم محضِ عالَم هستى در برابر خداوند، سخن مى گوید و در عبارتى کوتاه قرآن را توصیف مى کند، در باره پیامبر چنین مى فرمایند:
«ارسله على حین فتره من الرسل و تنازع من الالسن فقفّى به الرسل و ختم به الوحی فجاهد فی الله المدبرین عنه و العادلین به».
«خداوند او را در دوره فترت و فقدان رسولان و در دوره اختلاف ها و درگیرى هاى زبان ها و فرهنگ ها فرستاد و او را در پى و ادامه رسولان قرارداد و و حى را به او ختم کرد. او در راه خدا با کسانى که از خدا اعراض کرده بودند ونیز کسانى که برایش شریک قرار داده بودند، جهاد کرد.»
حضرت امیر(علیه السلام) در این خطبه همان معناى «خاتَم» را توضیح مى دهند، «خَتم به الوحىَ»خداوند به وسیله پیامبر، به وحى خاتمه و پایان مى دهد، نه اینکه رسولِ خاتِم و رسول کسى که ختم کننده وحى است باشد.
در کلام دیگرى مى فرمایند:
«بابی انت و امّی یا رسول الله! لقد انقطع بموتک ما لم ینقطع بموت غیرک من النبوه و الانباء و أخبار السماء».
«پدر و مادرم فداى تو باد اى رسول خدا! با مرگ تو رشته اى بریده شد که به مرگ غیر تو بریده نشده بود. رشته نبوت و خبرهاى غیبى و خبرهاى آسمانى».
این خطبه، اولین خطبه حضرت است که در هنگام غسل دادن و تجهیز پیامبر ایراد فرموده اند. در این خطبه بعد از عبارت «بأبی انت و امی» تصریح دارند که آنچه که با مرگ سایر پیامبران قطع نشد با مرگ پیامبر قطع گشت، و نبوت پایان پذیرفت. نبأ و خبرهاى مهم غیبى، همچنین اخبار و گزارش هاى آسمانى، ودر یک کلمه وحى منقطع گشت; و دیگر نه پیامبرى ظهور خواهد کرد و نه وحى بر احدى نازل خواهد شد; و با مرگ پیامبر طومار وحى درهم پیچیده مى شود.
شخصیت ممتاز رسول(صلى الله علیه وآله وسلم) ـ که مادر گیتى هرگز مثل او نخواهد زائید ـ از این جهان رخت برمى بندد و دامن کشان تا بارگه دوست رهسپار مى شود; و این چنین مصیبت عظیمى سبک کننده همه مصیبت ها مى شود، و همه در چنین مصیبتى خود را یتیم مى بینند; و على(علیه السلام) این کوه صبر، تاب نمى آورد و از اشک خود سیل جارى مى کند; و در نهایت از پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم) مى خواهد که در برِ دوست از ما یادى داشته باشد، تا او بر فقر و یتیمى ما ترحمى نماید، تا شاید از جانب او این فقدان نبوت و ابوّت تدارک شود که در برابر هر چیزى که فوت مى شود او خلف و جانشینى خواهد گذاشت:
«عندک مما فات خلف»
آنچه گفته شد امرى قطعى و از قطعیات اعتقاد هر مسلمانى است که رسالت رسول با خاتمیت او، امر واحد تفکیک ناپذیرى است، و آنچه باید گفته شود و قابل طرح است این که:
چرا خاتمیت؟
و چرا انقطاع وحى و چرا قطع رابطه عالم غیب و شهود؟
و چرا محروم شدن بشر از این چشمه حیات؟
و چرا یتیم شدن او از داشتن چنین پدر وحیانى؟ و چرا…؟!
مهم پاسخ به این چراهاست:
۱ ـ آیا از آن جهت است که بشر به دوران افول استعدادهایش رسیده، دیگر تحمل وحى را ندارد و لیاقت و شایستگى چنین پیوندى را با عالم غیب دارا نیست؟
۲ ـ یا از آن جهت است که دیگر فردى از افراد انسان استعداد پیامبر شدن را ندارد و مادر گیتى توان زائیدن چنین فرزندى را از دست داده؟ هرچند جامعه به آن حد از بى ظرفیتى و بى لیاقتى نرسیده باشد؟
۳ ـ یا از جهت تأثیر ناپذیرى انسان از وحى و بى اثر بودن آن در زندگى انسان است که بود و نبود آن براى انسان امروزى مساوى است و انسان با عصیان و طغیانش به وحى پشت پا زده است.
۴ ـ چون پیامبر خود انسان کاملى است و از او کامل تر کسى نیست، پس نبوت به او ختم مى شود که عرفاء به این وجه تمسک مى جویند.
۵ ـ و یا از جهت کامیاب شدن وحى در رسیدن به اهدافش ـ که هدایت انسان ها است ـ مى باشد و با تحقق اهداف و حصول مطلوب، دیگر نزول وحى تحصیل حاصل وبى فایده است.
۶ ـ یا از جهت استغناى بشر از وحى است، زیرا وحى متعلق به دوران قبل از بلوغ عقلى و علمى انسان، و دوران بت پرستى او بود و اکنون که انسان با رشد عقلى و گسترش علوم و اوج گیرى عرفان به دوران صنعتى و فراصنعتى دست یافته، خود با عقل گرائى و عقلانیت، پاسخگوى نیازهاى خویش است واز وحى مستغنى است.
و یا جهت دیگرى دارد که باید خودِ وحى پاسخگوى آن باشد که چرا شروع و نزول وحى و چرا ختم و قطع آن؟
شاید بتوان گفت که پاسخ اول تا سوم گوینده اى ندارد و تنها به عنوان احتمال مطرح مى باشد، چرا که واقعیت خارجى سیر تحول انسان ها و جوامع، خلاف آن را نشان مى دهد و بشر شاهد تحول فکرى و عقلى و تکامل همه جانبه خود مى باشد و همین تحول سریع و تکامل شتابان، کسانى را در حوزه دین وادار به طرح پاسخ پنجم و ششم نموده است.
این دو پاسخ که در استغناى از وحى خلاصه مى شود با همان توضیحاتى که گذشت و خواهد آمد در کتاب «احیاء تفکر دینى» اقبال ریشه دارد و در مقاله «ریشه در آب است» ریشه دارتر شده است و قبلاً مرحوم مطهرى در کتاب خاتمیت، آن را نقد و بررسى کرده است.
در مقاله نامبرده مى خوانیم:
«…نکته مهم معناى استغناست و همه سخن در گرو دقت در این دقیقه است. دو معنا و دو نوع استغنا متصور است: استغناى محمود و استغناى مذموم. حسن و قبح این دو استغنا در گرو نوع نسبتى است که میان طرفین طالب و مطلوب برقرار مى شود. توضیح اینکه حصول پاره اى از نسبت ها از اصل براى نفى آنهاست و به عبارت دیگر، پاره اى از نسبتها هستند که به نفى خود بدل مى شوند. رابطه طبیب و بیمار را در نظر آورید; یک سو بیمار غیر طبیب داریم و دیگر سو طبیب غیر بیمار. اگر نسبت میان آن دو مشفقانه نباشد، طبیب در راسختر کردن و تثبیت این نسبت خواهد کوشید، یعنى استخوان را لاى زخم و بیمار را همیشه بیمار نگاه خواهد داشت. امّا اگر عنصر شفقت در میان باشد، همه مساعى طبیب معطوف علاج و بهبود بیمار خواهد شد که عین نفى نسبت اول و حصول استغناى بیمار از طبیب است… رابطه معلم و شاگرد نیز چنین است; ایجاد نسبت معلّمى و شاگردى اصولا براى آن است که معلم آن قدر به شاگرد بیاموزد تا او را به سطح خود برساند به نحوى که از آن پس، شاگرد بتواند از معلم استغنا پیشه کند…
اما استغناى قبیح و مذموم از بُن چیز دیگر است و آن، پا در راه حقّ و حقیقت ننهادن و به معلم و طبیب و مربى اعتنا نکردن و از محضر آنها در عین جهل و بیمارى و فقر بهره نبردن است. برعکس استغناى نخست که نه تنها مذموم نیست، بلکه بسیار ممدوح و نیکو است…
در تعالیم دینى رابطه نبى و امت به رابطه معلم و شاگرد، مربى و متربى، و نیز رابطه طبیب و بیمار تعبیر و تصویر شده است…
حال در مقام داورى در باب جوامع کنونى، باید به تفکیک این دو استغناء بیندیشیم و ببینیم در جامعه جدید، استغناى بشر جدید از مکتب انبیا به کدام دلیل است؟ آیا از این روست که تعلیمات انبیا چندان در ذهن و ضمیر آدمیان راسخ شده که در حکم بدیهیات درآمده اند و بى آنکه ولایتى معنوى بطلبند، مقبول مى افتند و بشر جدید در دل این تعلیمات به دنیا مى آید و با آنها زندگى مى کند و در فضاى آنها تنفس مى کند؟ و یا از آن روست که در عین تهیدستى و جهل و از سر عناد و الحاد و معارضت با حق به آنها بى التفاتى و بى مهرى مى کند؟ اگر دومى باشد، لاجرم باید انگشت افسوس به دندان حسرت گزید و بر شکست انبیا اشک تأسف بارید، لکن حق این است که چنین نیست.
کسانى از جمله مرحوم اقبال لاهورى در باب خاتمیت سخنانى گفته اند که از کلام آنها چنین استشمام مى گردد که از خاتمیت همین معنا و نسبت را دریافته اند…
بیان اقبال را اگر به قالب دیگرى بریزیم، این خواهد بود که غرض از ایجاد رابطه نبى و امّت، نفى این رابطه است. یعنى ایده آل این است که مردم رفته رفته از تذکار نبى مستغنى گردند; همچنان که بیماران رفته رفته از طبیب و کودکان رفته رفته از نظارت والدین مستغنى مى شوند»
این نظریه این چنین خلاصه مى شود که اولا جوامع بشرى هدایت شده اند و در نتیجه انبیاء کامیاب و موفق بوده اند، ثانیاً این جوامع با این وجهه هدایت و بهره مندى، از انبیاء مستغنى شده اند و این استغناء نیز ممدوح و محمود است.
در پاسخ باید گفت: چنین نیست که براى اثبات کامیابى پیامبران بگوییم که جامعه بشرى باید هدایت شده باشد، در غیر این صورت انبیاء شکسته خورده هستند. زیرا کامیابى پیامبران در ابلاغ دعوت و فراهم کردن زمینه انتخاب انسان است که انسان بتواند خیر یا شرّ، خوبى یا بدى، یکى را انتخاب کند، و اگر همه انسان ها بدى و شرّ را برگزینند و ناپاک شوند باز همچنان انبیاء کامیاب هستند; چرا که هدایت ارائه طریق است و نشان دادن راه:
( اِنّا هَدَیْناهُ السَّبیلَ اِمّا شاکِراً وَاِمّا کَفُوراً)
«ما راه را بدو نمودیم; یا سپاسگزار خواهد بود ویا ناسپاسگزار»
( وَهَدَیْناهُ النَّجْدَیْنِ)
«و هر دو راه ] خیر و شرّ [ را بدو نمودیم»
که منظور دو راه خیر و شر است و این هدف انبیاء است نه وصول به مطلوب، و بردن و کشاندن انسان ها به بهشت; این است که ما نوح را کامیاب مى دانیم و لوط را ظفرمند، و صالح و هود را موفق; هرچند قوم آنها به ورطه هلاکت سقوط کردند و همگى نابود شدند.
بلى! اگر بعد از طرح دعوت و ارائه طریق، گروهى به رسولان اقبال کردند و ایمان آوردند، رسولان وظیفه بالاترى نسبت به آنها خواهند داشت، و ولایت آنها را به عهده خواهند گرفت و این سخن دیگرى است. خلاصه پشت کردن همه انسان ها به دعوت پیامبران و ناپاک شدنِ همه آنها، علامت شکست انبیاء نیست. آن طور که سر تسلیم فرود آوردن در برابر اوامر انبیاء نیز دلیل کامیابى آنها نیست، که کامیابى انبیاء در فراهم کردن زمینه انتخاب براى انسان ها خلاصه مى شود;
من آنچه شرط بلاغ است با تو مى گویم***تو خواه از سخنم پندگیر خواه ملال
انسان بعد از این روشنایى و بینات یا به راه مى آید و شاکر مى شود و یا چشم مى پوشد و کافر مى گردد; یا مذبذب مى شود و مردد مى گردد و بى هویت و منافق، و در نهایت به کفر منتهى مى شود; و یا جزء گروه چهارم مى شود که توفیق دریافت پیام دعوت را ندارد و به او خبرى نمى رسد که مستضعف است ودوزخ از او دور است.
( وَاِذْ تَاَذَّنَ رَبُّکُمْ لَئِنْ شَکَرْتُمْ لاََزیدَنَّکُمْ وَلَئِنْ کَفَرْتُمْ اِنَّ عَذابی لَشَدیدٌ)
اما این سخن که رمز و سرّ خاتمیت را باید در استغناى بشر از وحى جستجو کرد، جاى بسى تامل و درنگ دارد، واین پاسخ از چند جهت مخدوش و معیوب است:
۱ ـ شما انسان امروز را با تکیه بر علم، تکنیک، صنعت و فراصنعت متکامل ومستغنى مى دانید، امّا انسان دیروز ـ یعنى در فاصله خاتمیت تا شروع رنسانس ـ چه تحولى را شاهد بوده تا بى نیازى خود را از وحى اعلان نماید؟ و در این برهه زمانى ـ که نه پیامبرى بوده و نه صنعتى ـ انسان چه گناهى نموده که مغضوب زمین و آسمان گردیده است؟ نه ستاره اى در آسمان درخشید و نه از زمین آتشفشانى فوران کرد.
۲ ـ اگر پیامبران صرفاً طبیب و مربى و معلم باشند، آیا جامعه امروز سلامت کاملِ خود را یافته و تربیت شده و به علم ما کان و ما یکون عالم گشته است که دیگر نیازى به وحى نداشته باشد؟ قطعاً چنین چیزى محقّق نشده، چنانکه صاحب مقاله اقرار مى کند و مى گوید:
«…وضوح بیشتر سخن و مدعا، این توهم و واهمه را زایل مى کند. فرض کنیم چنین باشد، ببینیم این فرض چه اشکالى دارد؟ اگر همه مردم بر اثر مساعى انبیا خداپرست شوند و جامعه از عدالت لبریز شود و یاد مرگ و معاد دل آدمیان را چنان پر کند که دیگر به تذکار نبى محتاج نباشند (درست مثل جامعه اى که در اثر مساعى طبیبان همه سالم باشند و بیم بیمار شدنشان نرود و به طبابت طبیب هم محتاج نشوند) حال، این علامت شکست انبیاست یا علامت توفیق آنان؟ آیا این نهایت تأثیر و نفوذ پیامبران را نشان نمى دهد که مردم (آگاهانه و نا آگاهانه، مقلدانه و محققانه) نادیده از نبى تبعیت کنند و همان را انجام دهند که نبى مى خواهد؟ اما مى دانیم که چنین فرضى واقع نمى شود و این ایده آل محقق نمى گردد، همچنان که رابطه طبیب و بیمار، معلم و شاگرد نیز على العموم چنین است»
پس اکنون که جامعه از سلامت کامل برخوردار نیست و آنچنان تربیت نشده و پیراسته نگردیده و هنوز طفولیت علمى خود را مى گذارند، همچنان محتاج است و مستغنى از وحى نمى باشد.
۳ ـ پاسخ متقن آنطور که در ابتداى این نوشتار بیان شد، همان اضطرار انسان به وحى مى باشد که چرا انسان به وحى روى مى آورد؟ آنگاه باید در جامعه انسان امروزى دید که آیا آن عوامل و آن اضطرار رخت بربسته و انسان امروز دیگر آن انسانى نیست که به وحى نیازمند و مضطر شده بود؟ اگر جواب منفى باشد و عوامل اضطرار به وحى همچنان انسان امروز را نیز در خود مى پیچد و حتى به عللى باید گفت که این اضطرار به وحى بیشتر شده است; چرا باید طرح استغناى بشر از وحى را در افکند و محترمانه دین را بوسیده و بر طاقچه گذاشت و آن را بایگانى کرد و روزنه هاى منتهى به آن را بست؟!
اگر تو انسان را در هستى نه در جامعه، در عوالم نه در دنیا، نظاره کنى و او را در این حوزه ببینى و به قدر و اندازه وجودى او وبه روابط پیچیده و استمرار او توجه داشته باشى، در مى یابى که از دنیا بزرگتر است و از زندگى محدود به این عالم فراتر، آنگاه شاهد نیازهاى او در این وسعت مى شوى ودر مى یابى که نه غریزه مَرکب او، و نه عقل راهبر او، و نه عرفان کشتى امن او، مى تواند باشد; بلکه تنها وحى پاسخگوى نیازهاى او خواهد بود، و وحى دارو نیست که با مصرف آن بهبودى پیدا کنى; بلکه آب حیات و هوائى براى استشمام است که بدون آن زندگى و حیات ممکن نخواهد بود، و هرگز تو از او مستغنى نخواهى بود، و به شهادت سوره روم انسان در دو مرحله به دین روى مى آورد ونیاز خود را به آن احساس مى کند.
یکى در مرحله سیر فکرى و سیر در انفس و آیات الهى، بعد از مرحله تفکر و تعلّم و سماع و تعقل و شهود در مجموعه هستى و آیات و نشانه هاى متعدد انفسى و آفاقى، این خطاب مى رسد:
( فَاَقِمْ وَجْهَکَ لِلدّینِ حَنیفاً فِطْرَهَ اللهِ الَّتی فَطَرَ النّاسَ عَلَیْها لا تَبْدیلَ لِخَلْقِ اللهِ ذلِکَ الدّینُ الْقَیِّمُ وَلکِنَّ أَکْثَرَ النّاسِ لا یَعْلَمُونَ)
و مرحله دیگر که انسان با تجربه ایسم هاى متعدد و مکاتب مختلف و حکومت هاى غیر دینى که نتیجه اى جز ظهور فساد در همین پهن دشت زمین ندارند، آهنگ دین مى کند و آن را مى خواهد. همان کششى که در انسان امروز به «مهدویت» و «مصلح جهانى» احساس مى شود و همان تعبیرى که در بعضى روایات آمده است:
«یملأ الارض قسطاً و عدلا کما ملئت ظلماً و جوراً»
که در همین سوره بعد از طرح:
( ظَهَرَ الْفَسادُ فی الْبَرِّ وَالْبَحْرِ بِما کَسَبَتْ اَیْدِی النّاسِ … قُلْ سیرُوا فِی الاَْرْضِ فَانْظُرُوا کَیْفَ کانَ عاقِبَهُ الَّذینَ مِنْ قَبْلُ کانَ اَکْثَرُهُمْ مُشْرِکینَ)
این چنین خطاب مى شود:
( فَاَقِمْ وَجْهَکَ لِلدّینِ الْقَیِّمِ مِنْ قَبْلِ اَنْ یَأْتِیَ یَوْمٌ لا مَرَدَّ لَهُ مِنَ اللهِ یَوْمَئِذ یَصَّدَّعُون)
البته تفصیل آیات در تفسیر سوره روم نگاشته شده است.
در این دو مرحله سیر فکرى و برخورد تجربى، این نیاز و گرایش به دین در انسان شعلهور مى شود و تفاوت نمى کند که انسانِ امروز باشد یا انسانِ دیروز، هرچند که در مقطعى از زمان دست آوردهاى علمى، او را مغرور نماید و از دین فاصله بگیرد. اما قرار گرفتن او در بن بست و زبانه کشیدن شعله هاى نیاز، او را به صراط و سبیل و دین و وحى خواهد کشاند، و این رویکرد به دین همان چیزى است که در فرا تاریخ، فراگیرى و جهانى شدن آن را شاهد هستیم. و نمى توان انسان منبسط و مفتقر را مستغنى از وحى دانست، و همین نکته اى است که صاحب مقاله در صفحه پانزده به آن تصریح مى کند:
«…و حتى اگر به ظاهر نسبت به انبیا بى اعتنایى و استغنا مى رود در عمق و باطن، ارتزاق و تغذیه از تعالیم آنان در کار است و جریان هاى به ظاهر الحادى و لائیک به واقع نه آتش در ریشه، بلکه در عود دین مى زنند و عطر آن را منتشرتر مى سازند».
و حرکت هاى بنیادى صده و دهه اخیر، در روى آوردن به دین و مذهب خود شاهد صدقى بر به بن بست رسیدن مکاتب غیر الهى هستند; اگرچه ممکن است این حرکت ها و انقلاب ها در مرحله رسیدن به حکومت، با ضعف مدیریت و برنامه ریزى و فشار و محاصره استکبار، گرفتار مشکلاتى شوند و شاید در برهه اى سقوط کنند، یا منحرف شوند; امّا خواست توده مردم جهت گیرى الهى و صالح عمل کردن حاکمان، تحت لواى دین است.
شبسترى که خود از جمله کسانى است که در به انزوا کشیدن دین مى کوشد، تحت عنوان مدرنیسم و وحى، چنین مى گوید:
«یک تحول عمده این است که در دهه هاى اخیر بُعد سیاسى ـ اجتماعى اسلام به شدت در میان مسلمانان، برجسته شده است. امروز حرکت هاى سیاسى با انگیزه اسلامى از این تفکر ناشى مى شود که ایمان اسلامى را نمى توان از آثارى که در همین حیات دنیوى مى گذرد جدا کرد و اسلام باید آثار دنیوى خود را نشان دهد».
بنابر این طرح انسان در هستى، و وجود نیازهاى گسترده او، و محدود بودن غریزه، علم، عقل، عرفان و ناتوانى آنها در پاسخ به نیازهاى چنین انسانى، او را مضطر به وحى مى گرداند که هرگز با داشتن چنین فقر وجودى، از وحى مستغنى نمى شود.

چرا خاتمیت و انقطاع وحى؟
انقطاع وحى از یک طرف; و اضطرار انسان به وحى و مستغنى نبودن او از آن، از طرف دیگر; و حکیم بودن خداوند و رها نکردن انسان و پاسخگوئى به نیازهاى او، این را مى طلبد که در پى جواب دیگرى بود; تا بتوان از مجموعه سه گانه به یک جمع بندى روشنى رسید و دچار تناقض نشد.
به طور خلاصه باید گفت: انقطاع وحى در کمال وحى و پایدارى و کامل شدن آن است، و خاتمیت نیز ختم نبوت است نه ختم حجیّت، و این کلام از زبان خود وحى گرفته شده که قرآن خود اکمال وحى را اعلام مى دارد و تداوم حجّت را بیان مى کند.
وحى در این مرحله از حیات بشرى به اکمال مى رسد و همه نیازهاى او را پاسخ مى گوید و براى دسترسى بشر به آن، مکتوب مى شود و بر خلاف سیر وحى در ادوار گذشته که دچار تحریف مى شد، از تحریف مصون مى ماند و صاحب وحى صیانت و حفظ آن را تضمین مى کند:
( انّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّکْرَ وَاِنّا لَهُ لَحافِظُونَ)
«بى تردید، ما این قرآن را به تدریج نازل کرده ایم، و قطعاً نگهبان آن خواهیم بود».
تأکیدهاى فراوان این آیه کوتاه تصریح بر این نکته است که وحى از دستبرد تحریف مصون خواهد ماند; و همین قرآن موجود ـ که وحى مکتوب است ـ پایدار و استوار، بدون هیچ زیاده و نقصان مى ماند. سخن تفصیلى از آیه و از کیفیت نگهدارى خداوند از وحى، در بحث هاى تحریف ناپذیرى قرآن، آمده است که مى توان مراجعه کرد.
اکمال دین و بقاء آن، انقطاع وحى را به دنبال دارد، ولى تداوم حجج الهى و استمرار آنها در شکل دیگرى غیر از نبوت، همراه اتمام دین انقطاعى ندارد.
قرآن به دو حقیقت تصریح مى نماید، و به طور روشن توسط خاتم النبیین بر بلنداى تاریخ با حضور یکصد و بیست هزار نفر اعلان مى دارد:
( …اَلْیَوْمَ یَئِسَ الَّذینَ کَفَرُوا مِنْ دِینِکُمْ فَلا تَخْشَوْهُمْ وَ اخْشَوْنِ، اَلْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ وَاَتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتی وَرَضیتُ لَکُمُ الاِْسْلامَ دیناً)
این خطاب بخش میانى آیه سوم سوره مائده مى باشد که شایسته و سزاوار است از زوایاى گوناگون به آن پرداخته شود; ارتباط این فقره از آیه با صدر و ذیل آن پرسشى است براى همه کسانى که با آن مواجه مى شوند و در آن تأمل مى کنند و ابهام ارتباط، آن چنان است که حتى مانند علامه طباطبائى در تفسیر المیزان بفرماید: قرار گرفتن آیه در این جایگاه برخاسته از عمل پیامبر یا عمل مؤمنین بعد از پیامبر است.
و چنانچه احتمال دوم را بپذیریم و بگوئیم مسلمانان بعد از رسول، آیه را در این جایگاه قرار داده اند، به شیوه خفیفى راه تحریف پذیرى قرآن را، گشوده ایم. اگر مسلمین این چنین در حوزه قرآن و جابجائى آیات دخالت داشته باشند چه تضمینى بر عدم دخالت آنها در حوزه هاى دیگر قرآن هست، و شاید مرحوم علامه آن را تنها به عنوان یک احتمال مطرح کرده است.
بررسى زوایاى دیگر آیه طرح پرسش هاى کلیدى را مى طلبد که عبارتند از:
۱ ـ «الیوم» چه روزى است یا روز خاصى مدّ نظر نیست و به معناى در این روزگار مى باشد؟
۲ ـ در این روز چه تحولى و حادثه اى واقع شده که کفّار از دین مأیوس و ناامید شده اند؟
۳ ـ آنچه باعث اکمال دین در این روز شده است، چیست؟
۴ ـ آنچه موجب اتمام نعمت مى شود، کدام است؟
۵ ـ نسبت اکمال با اتمام چیست؟ آیا هم معنا هستند، یا هرکدام معناى ویژه اى را بیان مى کند؟
سوره مائده با این خطاب آغاز مى شود:
( یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنوُا اَوْفُوا بِالْعُقوُدِ…)
و بر محوریت همین آغاز، سوره ادامه و پایان مى یابد. در این سوره از عهدها و میثاق هایى که انسان ها با خداوند بسته وپیمان هایى که در روابط فیمابین امضاء مى کنند، گفتگو مى شود; و در برابر همه این عهدها از مؤمنان ـ یعنى کسانى که از عشق و گرایش به حق سرشار هستند ـ وفا و ثبات و پایدارى خواسته مى شود تا حدود را پاس دارند و به فسق و خروج از عهدهاى پذیرفته شده، دچار نشوند. و جهت تشویق و عبرت اهل ایمان نمونه هایى از پیمان شکنى هاى اهل کتاب ذکر مى شود.
در این سوره، بعد از بیان وفاى به عهد، و به حدود و احکام پاى بند بودن، و به خوبى و اطاعت روى آوردن، و حرمت حج را نگه داشتن، و دچار فسق و خروج از حق نشدن، و بعد از بیان احکام حرام و حلال بودن گوشت حیوانات، اکمال دین در آیه مذکور ذکر مى شود.
در سه آیه ابتداى سوره روابط انسان ها با خداوند و با خود و با حیوان ها ذکر مى شود و بعد از بیان این روابط و حدود و حکم هر کدام، اکمال دین و اتمام نعمت و رضایت به اسلام اعلان مى گردد و در خاتمه آیه، تفریع مى شود که خروج از حوزه دین بعد از اکمال و اتمام جائز نیست، و روابط فیما بین بر این اساس تنظیم مى گردد، مگر در شرایط خاصى که اضطرارى دست دهد و بناى بر اِثم و کُندى و سستى در روابط نباشد که شکستن پیمان یا خروج از حد جائز مى شود و با اعلان رضایت حق به اسلام، دین اسلام تنها روش مقبول است که باید بر مبناى آن روابط به پا شود و به کسى اجازه خروج از این حدود مقرّر داده نمى شود، مگر در موارد نادر و اضطرارى که این گونه انعطاف پذیرى دین و کمال یافتن و تمامیت آن، برخاسته از بخشش و رحمت خداوند مى باشد. و بدین سان آیه ها به هم پیوند مى خورد.
مجموع این آیه ها نشان مى دهد که دین آمده تا به روابط انسان با خداوند و خودى و بیگانه و با سایر موجودات معنا بخشد و این روابط را نظام مند کند و از انسان در برابر این دین عهد و پیمان بگیرد.
این تعهد و امضاء، این عهدنامه و مهر زدن بر آن، علامت کامل شدن آن است که انسان آنچه را در روابطش به آن نیاز دارد بیان شده، و گفته شده است و وحى با نزول تدریجى در طول سال هاى پیاپى براى این هدف، امروز به کمال مى رسد و تکامل مى یابد، و این نزول تدریجى و شروع از مراحل ابتدایى و نقصان ورسیدن به مراحل نهایى و کمال، به انقطاع وحى مى انجامد ـ که کمال یعنى کامل شدن اجزاء یک مجموعه با توجه به هدفى که از آن انتظار مى رود ـ واگر دین صراط و راه آدمى است، و روش و مسلک او و مایه برپایى و قیام انسان است و در یک کلمه پاسخ به نیازهاى انسان در روابط جمعى و فردى او است امروز این نتیجه حاصل شده، و نیازى نیست که بدون پاسخ مانده باشد، پس دین به کمال رسیده است.
این نعمت که به حق منتسب و از او است نیازمند متممى مى باشد که آن را به بهره مندى و باردهى برساند، و آن را در حیات جمعى و فردى انسان اجرا نماید، و به نطق و پاسخ گویى وا دارد. که تکامل یک چیز با تمامیت آن متفاوت است، و شىء کامل اگر در هدفى که براى آن ساخته شده به کار گرفته نشود عقیم و ابتر مى ماند.
ماشینى که کامل و بدون نقص است، نیاز به راننده اى دارد که آن را به مقصد هدایت کند و این تمامیت آن است، که اتمام نعمت دین نیز به این است که متممى پیدا کند و چیزى به او اضافه شود و پیوند بخورد که آن را آماده بهره دهى نماید، و همین نیز بیان نسبت اکمال و اتمام است که اکمال یعنى اضافه شدن آخرین جزء به مجموعه اجزاء و گذر از نقصان، و اتمام پیوند این مجموعه کامل با عنصر دیگرى که آن را به نتیجه و بهره مندى برساند و آن را از عقیم بودن و ابتر ماندن برهاند.
سؤال اساسى این است که آن عنصر تمام کننده چیست؟ که این نعمت کامل دین را تمام مى کند. این چه چیزى است که خداوند در همین سوره از رسول مى خواهد که اگر آن را اعلان و ابلاغ ننمایى، رسالتت را ـ که بیست و سه سال براى آن زحمت کشیده اى ـ بجا نیاورده اى; و این متمم چیست؟ که رسول خوف ابلاغ آن را دارد تا آنجا که خداوند به او تضمین مى دهد.
( یا أَیُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما اُنْزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَبّکَ وَإنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَاللهُ یَعْصِمُکَ مِنَ النّاسِ إِنَّ اللّهَ لاَیَهْدِی الْقَوْمَ الْکَفِرِینَ)
«اى پیامبر! آنچه از جانب پروردگارت به سوى تو نازل شده، ابلاغ کن; واگر نکنى پیامش را نرسانده اى. وخدا تو را از گزندِ مردم نگاه مى دارد، آرى، خدا گروه کافران را هدایت نمى کند».
گویا با عدم ابلاغ و بیان نکردن آنچه که از رسول خواسته شده، رسول وظیفه رسالت را انجام نداده است و آنچه تا امروز گفته و ابلاغ کرده، بر باد خواهد رفت وبه بار نخواهد نشست و ابتر مى گردد.
بنابر این، امروز روزى است که رسول آنچه را به او ابلاغ شده اعلان مى دارد، و اظهار مى کند، و او را خوفى از دیگران نیست، هرچند آنچه باید بگوید موجب تهدید او از ناحیه مردمى که به دنبال پوشیدن حقّ و مخفى کردن آن هستند، مى گردد.
آنچه باید رسول اظهار کند تا با اکمال دین، دین متولد شود و حیاتش را ادامه دهد و همه انسان ها را سیراب کند، آن چیز در این روز، به عنوان اتمام دین چیزى جز اعلام و نصب حجج بعد از خود نیست تا این حجت ها یکى پس از دیگرى با ولایت بر انسان ها و صیانت از دین کامل، امام و جلودار انسان هاى سالک و راهبر آدمهاى راهرو باشند; و این حقیقتى است که تاریخ در جلوه هاى مختلف آن را ضبط نموده است که مراجعه به کتاب «الغدیر» علامه امینى(رحمه الله) تو را با همه این جلوه ها آشنا مى کند و قطعیت آن را به اثبات مى رساند.
همین اعلان حجت ها به عنوان متمم نعمت دین، کفّار را مأیوس مى کند که با وجود این حجج، هرگز دین را نمى توان پوشاند و آن را تحریف کرد، هرچند آنها به تهدید و ارعاب و خشونت و قتل اقدام مى کنند و کمر به قتل این حجت ها مى بندند. تاریخ شاهد صدقى بر این است که حجت ها یکى پس از دیگرى شهید مى شوند; اما هرگز نابود نمى گردند و دین را رها نمى کنند.
این آیه آن چیزى است که فلسفه خاتمیت را گوشزد مى کند که خاتمیت کمال دین است و اضطرار انسان به وحى تداوم حجت را به دنبال دارد.
این حقیقت از زبان رسول به گونه اى متواتر نقل شده که حضرت فرمودند:
«انّى تارک فیکم الثقلین کتاب الله و عترتى اهل بیتى ما ان تمسکتم بهما لن تضلّوا ابدا و انهما لن یفترقا حتى یردا علىّ الحوض».
در این کلام نورانىِ رسول، آنچه براى هدایت انسان ها در دوره بعد از خاتمیت لازم مى باشد، اعلان گردیده است که رسول در میان مردم دو چیز را بجا مى گذارد و آن دو، دو ثقل و دو پایه هدایتند. کتاب الله که همان وحى مکتوب است و عترت که همان حجت هاى بعد از رسول هستند. این دو مانع ضلالت و گم شدن انسان ها هستند، و ویژگى دوم آنها این است که هرگز از هم جدا نمى شوند و یکى متمم دیگرى است. این دو تا پایان حیات بشر در این کره خاکى باقى و پایدار هستند.
«حسبنا کتاب الله» شعار انحرافى بود که مى خواست این دو را از هم جدا نماید، و مردم را از رجوع به اهل بیت(علیهم السلام)، باز دارد و آنان را خانه نشین کند تا خود و دار ودسته اش بر مسند حکومت بنشینند.
ابن عاشور صاحب تفسیر «التحریر و التنویر» از اهل سنت، این کلام را از خلیفه دوم نقل مى کند و مى گوید: در هنگام اختلاف اصحاب در شأن نگارش پیامبر در بستر بیمارى، عمر این شعار را داد تا اعلام نماید که کتاب خداوند ما را کفایت مى کند، چون جامع اصول احکام مى باشد. این سخن و توجیه، مخالف قرآن است، زیرا به شهادت خود قرآن، کتاب به تنهائى مانع کفر و ضلالت آدمى نخواهد بود، بلکه در کنار کتاب نیاز به رسول مى باشد:
( وَکَیْفَ تَکْفُرُونَ وَاَنْتُمْ تُتْلى عَلَیْکُمْ آیاتُ اللهِ وَفیکُمْ رَسُولُهُ وَمَنْ یَعْتَصِمْ بِاللّهِ فَقَدْ هُدِىَ إِلى صِراط مُسْتَقیم)
«وچگونه کفر مىورزید، با این که آیات خدا بر شما خوانده مى شود وپیامبر او میان شماست؟ وهرکس به خدا تمسّک جوید، قطعاً به راه راست هدایت شده است».
پس دو عامل مانع کفر است: یکى تلاوت آیات و دیگرى وجود رسول; و همین آیه شاهد صدقى بر جانشینى رسول و وجود حجت بعد از رسول مى باشد. زیرا این دو با هم ـ نه به تنهایى ـ مانع گم شدن آدمىو عامل هدایت او هستند.
خلاصه: انسان همچنان نیازمند وحى است و انقطاع وحى، اکمال دین است; و امامت و ولایت ادامه نبوت است، و دو ثقل «کتاب و عترت» دو دستگیره اعتصام به الوهیّت هستند.
ادامه دارد ……

مطالب مشابه