آخرین منجی (۴)

آخرین منجی (۴)

استمرار و دائمى بودن حجّت و بررسى آن در نهج البلاغه
«و اصطفى سبحانه من ولده انبیاء اخذ على الوحى میثاقهم و على تبلیغ الرساله امانتهم، لمّا بدّل اکثر خلقه عهدالله الیهم فجهلوا حقّه و اتخذوا الانداد معه، واجتالتهم الشیاطین عن معرفته و اقتطعتهم عن عبادته فبعث فیهم رسله و واتر الیهم انبیائه».

اولین خطبه نهج البلاغه
با حمد خداوند و صفات سلبى او شروع شده، از خلقت عالم و ملائکه سخن مى گوید، و پس از آن به خلقت حضرت آدم و طغیان شیطان و وسوسه او و فریفته شدن آدم و هبوط او اشاره دارد. در ادامه، بعثت انبیا و اهداف آن ها و هدف از بعثت و نیز بعثت رسول اکرم(صلى الله علیه وآله وسلم) و کتاب خدا مطرح مى شود. خطبه با ذکر حج و هدف آن و خصوصیات و جایگاه آن در اسلام به پایان مى رسد.

ترجمه خطبه:
«خداوند ـ تبارک و تعالى ـ از بین فرزندان آدم(علیه السلام)خالص ترین آن ها را به عنوان پیامبر برگزید و از آن ها با وحى ـ چه در مرحله دریافت و چه در مرحله ابلاغ ـ پیمان محکمى گرفت که بر وحى آگاه باشند و از آفت نسیان و ابهام و اجمال و تحریف پیراسته باشند و حجّت را بر خلق خدا تمام کنند».
قرآن کریم به این مطلب اشعار دارد:
( وَ اِذْ اَخَذْنا مِنَ النَّبییّنَ میثاقَهُمْ وَ مِنْکَ وَ مِنْ نُوح وَ اِبراهیمَ وَ مُوسى وَ عیسَى ابْنِ مَرْیَمَ وَ اَخَذْنا مِنْهُمْ میثاقاً غَلیظاً لِیَسْئَلَ الصّادِقینَ عَنْ صِدْقِهِمْ وَ اَعَدَّ لِلْکافِرینَ عَذاباً اَلیماً)
«و ] یاد کن [ هنگامى را که از پیامبران پیمان گرفتیم، واز تو واز نوح وابراهیم وموسى وعیسى پسر مریم، واز ] همه [ آنان پیمانى استوار گرفتیم. تا راستان را از صدقشان باز پرسد، وبراى کافران عذابى دردناک آماده کرده است.»
خداوند از پیامبران اولى العزم پیمان اخذ کرد. در آیه اشاره ندارد بر چه چیز اخذ میثاق شده است. حضرت در خطبه توضیح مى دهد که این اخذ میثاق غلیظ، بر وحى بوده تا انبیا وظیفه سنگین شان را به آخر برسانند; و پیامبر اسلام اولین کسى مى باشد که از وى اخذ میثاق شده است، زیرا از همین آیه به دست مى آید «مِنک» قبل از نوح و سایر پیامبران است. روایات بسیارى این را تأیید مى کند. در زیارت رسول الله آمده است: «اول النبیین میثاقاً و آخرهم مبعثاً» و قرآن مى فرماید:
( وَما یَنْطِقُ عَنِ الْهَوى اِنْ هُوَ اِلاّ وحْیٌ یُوحى)
«رسول به سبب وفادارى به آن میثاق، از هوى گریزان است و جز وحى چیزى بر زبان جارى نمى کند».
در جاى دیگر مى فرماید:
( ما کانَ لِبَشَر اَنْ یُؤْتِیَهُ اللهُ الْکِتابَ وَ الْحُکْمَ وَ النُّبُوَّهَ ثُمَّ یَقُولَ لِلنّاسِ کُونُوا عِباداً لِی مِنْ دُونِ اللهِ).
«این چنین نیست که خداوند به بشر و نبى، کتاب و نبوت را اعطا کند ـ و با او میثاق وحى ببندد ـ ، آن گاه رسول عهد شکنى کند و به جاى دعوت به حق به خویش دعوت نماید».
«و على تبلیغ الرساله امانتهم».
خداوند در مرحله تبلیغ رسالت و آن چه انبیا مأمور به ابلاغش بودند، از آن ها امانتى را اخذ کرد، یعنى وحى را و تبلیغ رسالت را به پایان ببرند و آن را به اهلش برسانند. حضرت امیر(علیه السلام) درباره ملائکه مى فرماید:
«این ها امانت دار وحى هستند و در ارسال وحى به انبیا کوتاهى ندارند».
از به کارگیرى کلمه «امانت» در آیات قرآن و عبارات نهج البلاغه به دست مى آید که امانت، عبارت از عهد و پیمانى است که بسته شده است و آنچه را طرف مقابل قبول کرده، امانتى نزد او است. لذا خداوند، که با انبیا بر وحى پیمان بسته، میثاق او بر وحى امانتى در دست انبیاء است، که باید آن را ادا کنند و به رسالت خویش که تبلیغ وحى است، اهتمام داشته باشند. آن گاه خداوند از آن ها این امانت را اخذ کرده، آن ها را مورد بازخواست قرار مى دهد.
شاید منظور از «صادقین» در آیه بعدى همین «نبیین» باشد که از صِدق آن ها سؤال مى شود. تعبیر «الصادقین عن صدقهم» مى رساند این ها در اداى امانت صادق بودند.
آن حضرت در یکى از نامه هایش مى فرماید:
«و من لم یختلف سرّه و علانیته وفعله ومقالته فقد ادّى الامانه»
این حدیث مى گوید: تطابق قول و فعل و نیت، انسان را صادق مى سازد، که طبعاً به امانت، وفا خواهد کرد.
کتاب و حکمت و نبوت، آن طور که در آیه هشتاد ویک آل عمران آمده است، امانتى است که انبیاء آن را پذیرفته و از آن ها بر این امانت اخذ میثاق شده است.
اخذ میثاق انبیاء در شرایطى است که اکثر مردم به امانت و عهد الهى خیانت کرده، در آن تغییر و تبدیل روا داشتند. از یک سو بر عبودیت خداوند عهد بسته بوده اندکه با به کار نگرفتن ابزار معرفتى که خداوند در وجود آن ها به ودیعه گذاشته بود، ـ یعنى قواى ادراکى و حواس ظاهرى ـ عهد را شکستند و در نتیجه نسبت به حق خداوند، جاهل شدند، و سرانجام به شرک روى آوردند. آن ها چون از قدر خویش غافل شدند، خداوند را نشناختند، پس شیطان از این فرصت استفاده کرد و از این روزنه رسوخ کرده، آدمى را از معرفت حق منحرف کرد. آن طور که «ابن اثیر» در نهایه معنا مى کند شیطان ابتدا انسان ها را به استخفاف کشاند، آن گاه همراه آن ها در ضلالت سرگردان شد. و فرعون نیز با همین شیوه بر قوم خویش مسلط شد.
( فَاسْتَخَفَّ قَوْمَهُ فَاَطاعُوهُ)
این استخفاف از استعمار و استضعاف مقدم تر است.
بنابر این; معنایى که شارحان نهج البلاغه کرده اند ـ که چون مردم منحرف شدند، خداوند از انبیا اخذ میثاق کرد ـ صحیح نیست، بلکه انسان هر چه قدر هم بر فطرت خویش باقى مى ماند و بر قدر و درک خود فائق مى آمد، نیازش به انبیاء بیش تر مى شد.
شاید به یک اعتبار معناى شارحان درست باشد، که حضرت نمى فرماید: آن ها را ارسال کرد، بلکه مى فرماید: بر آن ها میثاق غلیظى گرفت که با انحرافات مردم شدت عمل بیشترى اِعمال کنند، تا اکثر خلق را به صراط، هدایت کنند، در آن هنگامى که شیطان در حوزه معرفت آدمى رسوخ کرد و او را به استخفاف کشاند و راه رشد و فلاح آدمى را بست، و راه عبودیت انسان را قطع کرد
«فبعث فیهم رسله و واتر الیهم انبیائه».
این بخش دنباله و عطف به ابتداى کلام است; یعنى «اصطفى سبحانه من ولده الانبیاء…».
خداوند سبحان بعد از اخذ میثاق و داشتن شایستگى و بایستگى انبیاء براى رسالت عظیم، آن ها را بعد از برگزیدن، برانگیخت، آن هم در بین همان اکثریت که از جنس خود آنها بودند، نه از غیر انسان، تا به آدم ها بقبولاند که انسان استعداد درجات بالایى را دارد و مى تواند رسول وحى و امین حق شود. با این که اهل خسران در اوج ناباورى مى گفتند: مگر بشر مى تواند پیام آور وحى باشد؟! و این ها که مدّعى نبوتند، بر خداوند افترا مى بندند.
خداوند پیامبران را مبعوث کرد، و بعث و ارسال را استمرار بخشید، و به سوى مردم انبیاء و حجت هاى خود را پیاپى برانگیخت. کلمه «واتر» که با کلمه «تترى» ـ در آیه ـ از یک واژه است، به معناى فرد و تنها مى باشد. کلام حضرت تصریح دارد که خداوند انسان را لحظه اى بدون حجّت وانمى گذارد.
سپس امام(علیه السلام) در ادامه کلام به اهداف و انگیزه برانگیختن انبیاء اشاره دارد، که توضیح آن در اهداف انبیاء خواهد آمد. حضرت بعد از چند بخش که از فلسفه بعثت انبیاء سخن مى گوید، مجدداً تأکید بر استمرار حجّت دارد و مى فرماید:
«و لم یخل الله سبحانه»
«خداوند سبحان خلقش را از حجّت صامت و ناطق، خالى نگذاشته است. همیشه در بین خلق پیامبرى هست که به سوى آن ها ارسال شده، یا کتابى هست که بر آن ها نازل شده و یا حجتى وجود دارد که همراه خَلق است».
خَلق بدون این حجّت نمى تواند باقى باشد و بر طریق و سنت ها پابرجا و استوار بماند. از آن رو که حضرت در بخش بالا و در این جا کلمه «سبحانه» را تکرار مى کند، وجه عنایت و اهتمام حق را مى رساند، که خداوند براى هدایت خلق و اِتمام حجّت و تبیین آیات و بینات، هیچ کم نگذاشته و پاک و منزه از هر نقصى است. و اگر انسان دیروزى یا انسان معاصر کمبودى را احساس مى کند، یا کمبودها را توجیه مى کند ودر دفاع از دین مى گوید نباید از دین و رسول انتظار زیادى داشت. باید ریشه این احساس را در جاى دیگر جستجو کرد، که یا از جهت
( ذلِکَ مَبْلَغُهُمْ مِنَ الْعِلْمِ)
«دنیا نهایت علم این ها است»
بوده و انتهاى علم این ها به چهار دیوارى دنیا خلاصه مى شود، و یا غافل از شناخت ارزش خویش هستند، و یا براى دین و رسول چندان رسالتى قائل نیستند.
( سُبْحانَهُ وَتَعالى عَمّا یَقُولُونَ عُلُوّاً کُبیراً)
«او پاک ومنزّه است واز آنچه مى گویند بسى والاتر است» .
نکته دیگرى که حضرت دارند، انتخاب کلمه «خلق» به جاى انسان یا بشر و یا ناس است، که معناى عامى دارد و سایر مخلوقات از جمله جنّ را دربر مى گیرد.
لطافت دیگر وجود کلمه «اَو» است که مى توان آن را به معناى واو گرفت، یعنى نبى و کتاب و سنت و حجّت و آیات بیّنات، همیشه در بین خلق موجود است یا «اَو» به معناى خودش باشد، که دلالت دارد: حداقل یکى از این ها از خلق جدا نیست.
«رسل لا تقصّر بهم قلّه عددهم…»
حضرت آن گاه در توصیف حُجَج الهى و ارتباط آن ها با هم دیگر در ادوار مختلف زمانى، سخن مى گوید، که هیچ عاملى رسولان را در تبلیغ رسالت و اداى امانت و وفاى به عهد مانع نشد. کمى عدد این ها و کثرت مخالفان و تکذیب کنندگان، موجب کوتاهى این ها در انجام وظیفه نشد، حضرت امام حسین(علیه السلام)فرمود:
«واللّه لو لم یکن فی الدنیا ملجأ ولا مأوى لما بایعت یزید بن معاویه»
«اگر در دنیا هیچ پناهگاهى نداشته باشم با یزید بیعت نخواهم کرد».
با این که حجج الهى در یک زمان با هم نبودند، ولى از آن جا که هدف مشترک داشته و از یک منبع تغذیه مى شدند و همه امت واحد بودند، پیشینیان آن ها پیامبران آینده را مى شناختند و به دیگران مى شناساندند و زمینه را براى ظهور آن ها فراهم مى کردند و مردم را در انتظار آن ها آماده مى نمودند. آن ها مبشرانى براى آینده بعد از خود بودند. در آیه (۶) سوره صف، و آیه (۱۵۷) سوره اعراف، دو رسول اولى العزم ـ موسى و عیسى ـ جامعه بشرى را به ظهور و بعثت رسول اکرم(صلى الله علیه وآله وسلم) خبر دادند، و یوسف به ظهور موسى در جامعه بنى اسرائیل خبر داد.
انبیاء و رسولانِ بعد، از پیامبران گذشته یاد کردند و از اهداف آن ها و از قوم و عاقبت امرشان خبر دادند. قرآن یکى از فوائد ارتباط و اطلاع انبیاء از پیشینیان را، تسکین و تثبیت قلب نبى ذکر مى کند:
( وَ کُلاًّ نَقُصُّ عَلَیْکَ مِنْ اَنْباءِ الرُّسُلِ ما نُثَبِّتُ بِهِ فُؤادَکَ وَ جاءَکَ فى هذِهِ الْحَقُّ وَ مَوْعِظَهٌ وَ ذِکْرى لِلْمُؤْمِنینَ)
«وهریک از سرگذشت هاى پیامبران خود را که بر تو حکایت مى کنیم، چیزى است که دلت را بدان استوار مى گردانیم، ودر اینها حقیقت براى تو آمده، وبراى مؤمنان اندرز وتذکرى است» .
آیات سوره هود از فشارى که رسول از مخالفان مى بیند، خبر مى دهد که چگونه برخورد کفار و نسبت افترا دادن به رسول و انتظارهاى بى جا و بى موردى که آن ها داشتند، بر رسول سنگین آمده و این، حکایت از خسران وجودى آن ها دارد که قدر خود را نشناخته و ارزش ها را در فرشته بودن رسول جستجو مى کردند!
خداوند در برابر این ها رسول را با «بینات» مسلح مى کند; بینات و شاهدى از خود پیامبر، یعنى على(علیه السلام) و ریشه اى که او در تاریخ دارد و در ادیان سابق، اسمش مکتوب و ثابت است. آن گاه از دو گروهى که در برابر هم صف بندى کرده، سخن مى گوید و رسول را به عظمت کارش آگاه مى کند . آن گاه به داستان نوح، اولین پیامبر اولى العزم، مى پردازد و در آیات بعدى، پس از ذکر این داستان غیبى، رسول را به صبر دعوت مى کند و از عاقبت امر خبر مى دهد.
( … فَاصْبِرْ اِنَّ الْعاقِبَهَ لِلْمُتَّقینَ)
سپس داستان هود را دنبال مى کند و از ثمود و پیامبرشان صالح سخن مى راند و از ابراهیم و قوم لوط سخن مى گوید و از شعیب در میان قوم مدین و سپس از جریان موسى و فرعون خبر مى دهد. آن گاه خطاب به حضرت رسول(صلى الله علیه وآله وسلم)مى فرماید:
( فَاسْتَقِمْ کَما اُمِرْتَ وَ مَنْ تابَ مَعَکَ)
«تو ـ اى پیامبر ـ و کسانى که به حق بازگشته و همراه تو هستند آنطور که امر شده اید و از شما خواسته شده، باید استقامت کنید».
پیامبر در این باره فرمود:
«شیّبتنی هود»
«سوره هود من را پیر کرد»
خداوند براى سبک کردن این مسئولیت سنگین، از انبیاء و قوم آن ها و عاقبتِ هر یک، سخن راند، تا دل رسول را قوى دارد و موعظه و تذکر باشد براى آن ها که به رسول پیوسته اند.
«على ذلک نسلت القرون ومضت الدهور…»
و این سنت جاریه الهى در استمرار انبیاء و عدم انقطاع حجج الهى، در ادوار مختلف تاریخ عبور ملت ها و گذشت روزگار و پدید آمدن نسل هاى جدید ادامه یافت، تا به خاتم انبیاء و از او به خاتم اوصیا رسید. مرحوم صدوق در کتاب امالى روایتى را از امام صادق(علیه السلام)به نقل از حضرت رسول روایت مى کند، که حضرت، برگزیدگان الهى را از آدم(علیه السلام) تا على(علیه السلام)برمى شمارد
آن گاه حضرت در پایان، از بعثت رسول و شرایط فرهنگى و اجتماعى عصر بعثت، و این که خداوند حضرت را برگزید تا به وعده اش عمل کرده، حجّت را بر خلق تمام کند و دور نبوت را به پایان برساند، سخن مى گوید. ان شاءالله در مبحث خاتمیت توضیح این بخش خواهد آمد.
حضرت در ذیل خطبه، این کلام نورانى را مى فرماید: درست است نبوت به حضرت محمد(صلى الله علیه وآله وسلم) ختم شد و بعد از او، پیامبرى مبعوث نخواهد شد، لکن خاتمیت به معناى ختم حجّت نیست، تا دیگر براى خلق حجتى نباشد، بلکه به شیوه انبیاى سَلَف، آن حضرت نیز، حجتى را براى امتش به جا گذاشت. زیرا هدف دار بودن و عنایت و لطف حق و نیاز آدمى اجازه نمى دهد خلق بدون حجّت باشد. خلق خدا در مسیر حرکت و سلوک خویش به سوى حق، هم نیازمند صراط روشنى است و هم راهنمایى که راه عبودیت را به او بنمایاند. از این رو حضرت مى فرماید:
«خلّف فیکم ما خلّفت الانبیاء فى اممها، اذ لم یترکوهم هملا، بغیر طریق واضح، و لا علم قائم»
«محمّد(صلى الله علیه وآله وسلم) نیز در میان امّت خود چیزهایى به ودیعت نهاد که دیگر پیامبران در میان امّت خود به ودیعت نهاده بودند، زیرا هیچ پیامبرى امّت خویش را بعد از خود سرگردان رها نکرده است، بى آن که راهى روشن پیش پاى شان گشوده باشد یا نشانه اى صریح وآشکار براى هدایت شان قرار داده باشد.»
این کلام درست همان معناى حدیث متواتر ثقلین است.

خطبه ۹۱
«فلمّا مهد ارضه و انفذ امره اختار آدم(علیه السلام)خیره من خلقه، و جعله اوّل جبلّته و اسکنه جنّته و ارغد فیها اُکُله، و اوعز الیه فیما نهاه عنه و اعلمه انّ فى الاقدام علیه التعرض لمعصیته و المخاطره بمنزلته، فاقدم على ما نهاه عنه ـ موافاه لسابق علمه ـ فاهبطه بعد التوبه لیعمر ارضه بنسله و لیقیم الحجّه به على عباده، ولم یُخَلهِمْ بعد ان قبضه، مما یؤکد علیهم حجّه ربوبیته و یصل بینهم و بین معرفته بل تعاهدهم بالحجج على السن الخیره من انبیائه و متحمّلى ودائع رسالاته، قرناً فقرناً حتى تمت بنبینا محمد(صلى الله علیه وآله وسلم)حجته و بلغ المقطع عذره و نذره».
«چون زمینش را بگسترد وفرمان خود روان ساخت، آدم را از میان آفریدگان خود برگزید و او نخستین آدمیان بود. در بهشت خود جایش داد وعیش او فراوان و گوارا گردانید وبه او آموخت که از چه کارهایى پرهیز کند وگفتش که اگر چنان کارهایى از او سر زند مرتکب معصیت شده است و مقام ومنزلتش به خطر افتاده. ولى آدم به کارى که خداوند از آن نهیش کرده بود، مبادرت ورزید، و علم خدا در مورد او به وقوع پیوست هنگامى که آدم توبه نمود خداوند او را به زمین فرستاد تا زمینش را به فرزندان خود آبادان سازد و از سوى خدا بر بندگانش حجّت وراهنمایى باشد.
خداوند، جان آدم بگرفت. ولى مردم را در امر شناخت خویش بدون حجّت رها ننمود تا میان مردم وشناخت خود فاصله اى نیفتد، بلکه به زبان پیامبرانش، حجّتها ودلیلها فرستاد و از ایشان پیمان گرفت. پیامبران قرنى پس از قرنى بیامدند و ودایع رسالت او را به مردم رسانیدند. تا به وجود پیامبر ما محمّد(صلى الله علیه وآله وسلم)حجّتش را تمام کرد و دیگر، جاى عذرى براى کسى باقى نگذاشت و هر هشدار و بیم که بود، بر همگان بداد».
این کلام قسمتى از طولانى ترین خطبه نهج البلاغه به نام «خطبه اشباح» است. خطبه درباره ربوبیّت پروردگار و صفات او است. حضرت این خطبه را در جواب سؤال کسى فرمود که از حضرت خواست براى او خداوند را وصف کند. حضرت مى فرماید:
چون خداوند نامحدود است و در محدوده عقل بشر نمى گنجد، باید او را از طریق آثارش شناخت. آثارى که خود او به ما ارائه داده، یعنى آیات انفسى و آفاقى.
خداوند به سه طریق ما را نیازمند معرفت خویش کرده است، که خواهد آمد. حضرت در این خطبه نشانه هاى قدرت حق را توضیح مى دهد. وقتى آدم به خلقت خود توجه کند مى بیند از اسپرم به انسانِ صاحب عرض و طولى تبدیل مى شود، به تعبیر قرآن:
( وَمِنْ آیاتِهِ أَنْ خَلَقَکُمْ مِنْ تُراب ثُمَّ اِذا أَنْتُمْ بَشَرٌ تَنْتَشِروُن)
«واز نشانه هاى او این است که شما را از خاک آفرید، پس بناگاه شما به صورت بشرى هر سو پراکنده شدید.»
این طریق اول است. راه دوم عجائبى است که آثار حکمت از آنها حکایت دارند. جهانى بر پایه جمال و نظام و داراى هدف، بر چه چیزى جز حکمت گواهى دارد؟
و راه سوم; نیاز ذاتى مخلوقات به خالق هستى و درک این نیاز توسط مخلوقات است.
«و اعتراف الحاجه من الخلق الى ان یقیمها بمساک قوته… فصار کل ما خلق حجه له و دلیلا علیه»
«واعتراف آفریدگان بدین حقیقت که سراسر ناتوان وفقیرند ونیازمند وحقیر; واوست که باید بر آنان رحمت آرد، وبه قوّت خود بر پاى شان دارد… پس هرچه آفریده برهان آفریدگارى و دلیل خداوندى او است» .
بنابر این همه مخلوقات و آن چه خلق کرده، حجّت و دلیل بر وجود خداوند هستند. ادله عقلیه براى اثبات خالق حکیم، تمام و کامل است; ولى خداوند براى تأکید بر این حجّت و جلوگیرى از غفلت انسان و نبود عذر آدمى، پس از مهیا کردن زمین و خلق آدم(علیه السلام)، او را حجّت قرار داد.
«و لم یخلهم بعد ان قبضه ممّا یؤکد علیهم حجَّه ربوبیته… حتّى تمّت بنبیّنا محمّد صلّى اللّه علیه وآله حجّته…»
بعد از قبض روح آدم(علیه السلام) بندگانش را براى معرفت مقام ربوبیتش، از حجّت محروم نکرد و مردم را بدون حجّت رها ننمود و توسط انبیاء و حاملان رسالت با مخلوقاتش عهد و پیمان بست، و هر امّتى پس از امّت دیگر، این چنین سرنوشت محتومى را گذراندند، تا با بعثت پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله وسلم) نبوت به آخر رسید وبعد از او پیامبرى نخواهد آمد; امّا حجّت همیشه مى باشد، چون نیاز به او همیشه هست.

خطبه ۹۴
«فاستودعهم فى افضل مستودع و اقرّهم فى خیر مستقر تناسختهم کرائم الاصلاب الى مطهّرات الارحام، کلّما مضى منهم سَلَف قام منهم بدین الله خلف».
«خداوند پیامبران را در برترین ودیعتگاهها به ودیعت نهاد ودر بهترین قرارگاهها جاى داد. آنان را از صلبهایى کریم به رحمهایى پاکیزه منتقل فرمود. هرگاه یکى از ایشان از جهان رخت بر بست دیگرى براى اقامه دین خدا جاى او را گرفت.»
حضرت خطبه را با ذکر صفات خدا شروع مى کند و از آن جا که خداوند نامحدود است، غایتى براى او قابل تصور نیست. مبارک و مستدام است.
این وجود غیر متناهى و غیر قابل درک، حتى براى همت هاى والاى دوراندیش که از تیزبینى خاصّى برخوردارند قابل درک نخواهد بود. نهایتِ درک ما از او به اندازه عقل ما است. حضرت در جاى دیگرى مى فرماید:
«و لا تقدّر عظمه الله سبحانه على قدر عقلک فتکون من الهالکین»
«عظمت خداى سبحان را به اندازه عقل خودت مَسنج که از هلاک شوندگان حساب مى شوى».
و در وصف ملائکه مى فرماید:
«متولهه عقولهم ان یحدّوا احسن الخالقین»
«فرشتگانى که عقلشان از شناساندن و وصف کردن بهترین آفرینندگان واله وحیران است».
به دنبال این کلام، حضرت علت ناتوانى آن ها را توضیح مى دهد که آن چه قابل درک است، چیزى است که داراى شکل و اعضا و جوارح باشد و محدود به زمان باشد که با به سرآمدن اجل و زمانش فانى شود.
بنابر این ارتباط با وجود حىّ قیوم ازلى ابدى، جز با واسطه ممکن نیست.
«و انت کما تقول و فوق ما نقول»
خداوند باید خود را به خلق بشناساند. خداوند آن طور است که مى گوید، نه آن چه که ما مى گوییم. به این جهت ما نیاز به حجّت داریم که احسن الخالقین را به ما بشناساند. به همین علت حضرت از حُجَج الهى مى گوید و ابتدا از طهارت پدران و مادران آن ها مى گوید، و این که خداوند آن ها را در بهترین ودیعت گاه ها گذاشت و در بهترین ارحام مادران، آن ها را مستقر کرد. این از اعتقادات شیعه است که نیاکان و پدران و مادرانِ انبیاء موحّد بودند; نه شرکى در آن ها راه یافته بود و نه فسق و فجورى از آن ها سر زده است. جریان حضرت ابراهیم و «آذر» که در قرآن آمده است، هر چند در ابتدا از آن استشمام مى شود که پدر ابراهیم مشرک بوده، ولى چنین نیست، زیرا قرآن تصریح دارد که پدر ابراهیم مشرک نبوده است; در نتیجه آذر پدر او نیست. گو این که آیات سوره مریم از مناظره ابراهیم با پدرش سخن دارد، و او پدر را انذار مى کند، تا از بت پرستى دست بردارد. وقتى پدر او را تهدید مى کند، ابراهیم در کمال ادب مى فرماید:
( … سَلامٌ عَلَیْکَ سَأَسْتَغْفِرُ لَکَ رَبّی…)
«درود بر تو باد، به زودى از پروردگارم براى تو آمرزش مى خواهم».
در سوره توبه خداوند بیان مى کند که مسلمان حق ندارد براى مشرک دعا کند; آن گاه مى گوید استغفار ابراهیم، زمانى مشخص داشت و در واقع مهلتى براى استغفار آذر بود. وقتى با سرآمدِ موعِد، پدر در شرک باقى ماند، ابراهیم از او تبرى جست.
این آیات نشان مى دهد که آذر در حال شرک ماند و ایمان نیاورد. از سویى قرآن خبر مى دهد ابراهیم در آخر عمر ـ بعد از ساختن کعبه و پس از این که خداوند در پیرى به او اسماعیل و اسحاق را عطا کرد ـ عرض مى کند:
( رَبَّنَا اغْفِرْ لى وَ لِوالِدَىَّ وَ لِلْمُؤْمِنینَ یَوْمَ یَقُومُ الْحِسابُ)
«پروردگارا! روزى که حساب برپا مى شود، بر من وپدر ومادرم وبر مؤمنان ببخشاى»
ابراهیم براى والدینش طلب مغفرت مى کند; اگر این والد همان آذر باشد، ابراهیم حق ندارد براى او که مشرک است، استغفار کند.
پس والد و پدر ابراهیم(علیه السلام)، آذر نبوده است. واژه «والد» صراحت در کسى دارد که شخص، فرزند او باشد، ولى «اب» کلمه عامى است که بر جدّ و شوهر مادر و هر سرپرستى اطلاق مى شود .
بعد از این که حضرت از طهارت پدران و مادرانِ انبیاء خبر مى دهد، از پیوستگى آن ها سخن مى گوید:
«کلّما مضى منهم سلف قام منهم بدین الله خلف»
«هرگاه یکى از ایشان از جهان رخت بربست دیگرى براى اقامه دین خدا جاى او را گرفت.»
در اولین خطبه نهج البلاغه، که کلمه «واتر» داشت و تصریح بر استمرار حجج الهى بود، ابن ابى الحدید معتقد است: نیاز به فاصله زمانى است که یک نبى ظهور کند و بمیرد و سپس نبى دیگرى ـ بعد از مدت زمانى ـ مبعوث شود . هرچند توضیح داده شد «وتر» این معنا را نمى رساند، بلکه به معناى اتصال است.
هر زمان که پیامبرى به پایان مسیر خود رسید و درگذشت، شخص دیگرى از جانشینان صالح آن ها، حافظ دین خداوند خواهد بود.
بنابر این در نگاه عقل و قرآن و على(علیه السلام) حجج الهى تداوم، پیوستگى واستمرار دارند.
ادامه دارد ……

مطالب مشابه