آخرین منجی (1)

آخرین منجی (1)

معناى لغوى حجّت
قبل از ورود به بحث، لازم است معناى حجّت و انواع آن بررسى شود و حجّت خاصّى كه مورد نظر است، بيان گردد. حجّت در لغت، از «حجّ» به معناى «قَصد» اخذ شده، و بر وزن فُعله، چون لُمعه و لُقمه مى باشد و به معناى چيز مشخص و داراى حد و مرز است كه براى اثبات مطلوب و بيان مقصود و دفع عُذر استفاده مى شود. بنابر اين «حجّت» هم حدود و ثغورى دارد و هم براى ارائه طريق روشن از آن استفاده مى شود.
حجّت هميشه دو طرف دارد; «له» و «عليه». دارنده حجّت براى اثبات مطلوب خود به چيزى چنگ مى زند كه براى مخاطب، از بين برنده عذر و عليه او خواهد بود. حجّت هم سو با كلماتى چون: دليل و برهان است. «مَحجَّة» به راه روشن و مستقيمى مى گويند كه براى آن حجّت آورده شده، مطلوب و مقصودى است كه براى رسيدن به آن از حجّت استمداد شده، تا آن ها كه طالب راه هستند، از پرتو حجت، رسيدن را، و آن ها كه پذيراى حجّت نيستند، تيه و سرگردانى را پاداش گيرند.

معناى اصطلاحى حجّت
حجّت در اصطلاح هر علم و فن و گروه، معناى خاص و مصداق معينى پيدا كرده كه با معناى لغوى آن هماهنگ است. حجّت منطقى: حد وسط قياس را گويند كه از صغرى و كبرى و نتيجه تشكيل مى شود و «حد وسط» عبارتى است كه در جمله صغرى و كبرى تكرار مى شود وتو را به نتيجه مى رساند و از راه معلومات، تو را با مطلوب جهولت آشنا مى گرداند. گاه اهل منطق به مجموعه قياس ـ صغرى، كبرى و نتيجه ـ حجّت مى گويند. مثلاً: على انسان محسنى است، و هر انسان محسنى خلوص در عبادت دارد، پس على خلوص در عبادت دارد; كه «انسان حسنى» را حجّتِ قياس مى گويند. حجّت اصولى: چيزى كه به وسيله آن حكم شرعى استنباط شود وتكليف تو را در برابر شرع رقم زند، تا آن وظيفه از سوى شارع بر تو قطعيت يابد و عذر تو را در نياوردن آن بردارد.
مثل اين كه مى گويند: عقل وخبر واحد و… حجّت است. آن جا كه تو از مَحَجّه و راه بازمانده اى، در حالى كه نه افراط كرده اى و نه تفريط، در برابر شارع عذر دارى. حجّت كلامى: آنچه را خداوند به وسيله آن انسان ها را دعوت به خود كرده، تا هدايت شوند و به صراط مستقيم راه يابند. از آن جا كه خداوند انسان را در بهترين وَجه آفريده و او را در ابتداى راه گذاشته تا با انتخاب مَحَجّه و طريق وسط همراه با سعى و تلاشِ پى گير، به لقاى حق برسد. بر خداوند است كه زمينه انتخاب آدمى را با نشان دادن صراط مستقيم، فراهم نمايد. به آنچه كه آدمى را به اين مطلوب مى رساند، حجّت گفته مى شود كه هم شامل آيات الهى مى شود و هم كتاب هاى آسمانى را در برمى گيرد و هم بر رسولان و پيامبران الهى و اوصيا و جانشينان آن ها اطلاق مى شود. بنابر اين راهى كه انسان در آن ذاهب و سالك و رونده است تا با سعى به لقاء برسد، به دو چيز نيازمند است: نورى كه همه راه را روشن كند و مشعل دارى كه اين نور را در راه نگه دارد. اين دو، حجت هايى هستند كه خداوند به وسيله آن ها انسان ها را به خود دعوت مى كند. نور، كتاب هاى آسمانى است كه بر پيامبران نازل شده است; چنانچه قرآن مى فرمايد: ( … وَاتَّبَعُوا النُّورَ الَّذى اُنْزِلَ مَعَهُ)
«و از نورى كه همراه رسول اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) نازل شده، پيروى نمودند».
( …وَ اَنْزَلْنا اِلَيْكُمْ نُوراً مُبيناً) «به سوى شما نور روشن كننده اى را فرو فرستاديم».
مشعل داران و راهبران اين نور و راه، پيامبران و امامانى هستند كه هميشه با نور، آدمى را به مبدأ هستى و جايگاه ابدى دعوت مى كنند و آن ها «حُجّت خدا» مى نامند. خداوند دو حجّت صامت و ناطق را در كنار هم و با هم براى حيات و سلوك و هدايت آدمى برگزيده است.
( … كِتابٌ أَنْزَلْناهُ اِلَيْكَ لِتُخرِجَ النّاسَ مِنَ الظُّلُماتِ اِلَى النُّورِ بِإذْنِ رَبِّهِمْ اِلى صِراطِ الْعَزيزِ الْحَميدِ )
«اين كتابى است كه ما آن را به سوى تو فرستاديم تا توده ها را به امر پروردگارشان از ظلمت ها به سوى نور و به سوى راه عزيز حميد، خارج نمايى».
از اين رو آخرين پيامبر خدا نورى را كه بر او نازل شده، پس از خود، با عترتش همراه مى كند و مى فرمايد:
«انّي تارك فيكم الثقلين كتاب اللّه وعترتي اهل بيتي لن يفترقا حتى يردا عليّ الحوض»
«من در ميان شما دو چيز نفيس مى گذارم، يكى كتاب خدا و ديگرى عترتم كه خاندان منند واين دو از هم جدا نمى شوند تا در كنار حوض كوثر بر من وارد شوند».
راه بدون راهبر و بدون نور، با بى راهه يكى است. اين حجت ها در پى هم در طول قرن ها همراه با نور، در ميان امت ها آمدند و رفتند، تا در روز هيجدهم ذى الحجه در غديرخم، دين به اكمال، و نعمت به اتمام، و وحى و مَحَجّه به پايان رسيد و براى اين جاده روشن عَلَم ها و نشانه هايى گذارده شد و آن ها هر كدام در طى سه قرن بر مَركب صبر سوار شدند و به فوز شهادت نائل آمدند، تا راه را پاس و از انحراف نگه دارند.اين ها دوازده مشعل دار بودند، كه هستى را روشن، و سنت ها را از بدعت ها جدا كردند و راه رسول را احيا و طريق اهل ضلال را امحاء نمودند، تا آن جا كه همه دشمنانِ نور دست به هم يازيدند و همچون فرعون با كشتن فرزندان فاطمه(عليهما السلام) براى خاموش كردن اين عَلَم ها و وارونه كردن اسلام، هجومى فراگير را تدارك ديدند. جامعه نيز خواستار خوابى خوش و دلى مشغول شد. و در تاريكى ها مى خواست بار مسئوليت را از دوش خود بردارد. مردم بار نهادند و از ولايت علوى شانه خالى كردند. آنها مى خواستند نور خدا را خاموش گردانند، ولى سنت هستى اين بود:
( يُريدُونَ لِيُطْفِئُوا نُورَ اللهِ بِاَفْواهِهِمْ، وَ اللهُ مُتِمُّ نُورِهِ وَ لَوْ كَرِهَ الْكافِرُونَ)
«آنان مى خواهند نور خدا را با دهان خود خاموش سازند; ولى خدا نور خود را كامل مى كند هرچند كافران خوش نداشته باشند!»
خداوند نورش را در پس پرده غيبت نگه داشت و قائم آل محمد(عليهم السلام) را ذخيره حُجَج الهى قرار داد، تاآن گاه كه يار خواهد و… ( بَقِيَّةُ اللهِ خَيْرٌ لَكُمْ اِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنينَ )
«اگر مؤمن باشيد آن كه را خداوند باقى گذاشته براى شما بهتر است»
هدف از اين نوشتار اثبات نياز به حجت هاى ناطق خداوند، وبيان صفات و ويژگى هاى آنان، وبحث از آخرين حجّت او است، كه در سه فصل آينده از آن گفتگو مى شود.

فصل اول : نياز انسان به حجّت و لزوم آن
بعد از روشن شدن معناى حجّت و انواع آن، اين سؤال مطرح مى شود كه آيا نياز به حجّت، از نيازهاى ضرورى آدمى است، كه بدون آن حياتش ناقص است، يعنى آن طور كه انسان در ابتداى تولد به شير مادر نيازمند است و در ادامه زندگى به آب و نان و مسكن احتياج دارد، براى تداوم زندگى اش نيز به حجّت و ولىّ نيازمند است؟ گواه اين نياز چيست؟ كدام برهان، نياز به حجّت را اثبات مى كند؟ با اين كه خود شاهد هزاران انسان هستيم، كه بدون «ولىّ» زندگى مى كنند و باكشان نيست، اگر ديروز فاطمه(عليها السلام) الگو بود، امروز ديگران الگو هستند، و چه نياز به فاطمه(عليها السلام)؟! ديروز گروهى به نام «براهمه» و امروز پيروان آن ها مدعى هستند، با داشتن عقل و حِسّ و تجربه، چه نيازى به حجّت و بعثت انبيا است؟ زيرا آن چه رسولان مى آورند، يا مطابق عقل است، كه همه مى دانند و تحصيل حاصل است، و يا مخالف آن، كه قطعاً باطل است اثبات نياز به حجّت، از دو راه ممكن است:
1 ـ دليل عقلى و استقرايى و تجربى.
2 ـ دليل نقلى ـ بيانات قرآن كريم و كلمات حُجَج الهى ـ
از آن رو كه در اين نوشتار محور بحث، سخنان حضرت على(عليه السلام) در نهج البلاغه است، اشاره اى گذرا به دليل هاى عقلى كرده، سپس با ذكر آياتى چند از قرآن كريم به تحليل كلام مولا مى پردازيم.

ادلّه عقلى اثبات حجّت
كسانى كه در اين حوزه قلم مى زنند، دلائل متعددى ذكر كرده اند:

1 ـ دليل لطف :
در تعريف لطف گفته اند: چيزى است كه انسان را به اطاعت خداوند نزديك، و از معصيت و نافرمانى او دور مى كند، و اين با وجود امام و پيامبر، حاصل مى شود. اين صغراى قضيه است; و بر خداوند لطف لازم است تا حجّت را بر انسان تمام كند و انسان به لقاء بار يابد و عذرى در برابر خداوند نداشته باشد. و اين كبراى قضيه است.
نتيجه اين كه; بر خداوند تعيين حجت، واجب و لازم است.

2 ـ برهان عنايت :
عنايت به معناى اعتنا داشتن و كوشش كردن وهمّت گماردن به اين كه كار به بهترين وجه انجام پذيرد و در اصطلاح فلسفى، توجه مافوق به مادون است. علم حق تعالى به نظام احسن و خير مطلق را، كه عين وجود نظام جهان هستى به نحو اتمّ و اكمل است، عنايت مى نامند.
حكما عنايت را به عنايت در علم ـ كه به آن علم عنانى مى گويند ـ و عنايت در فعل ـ به معناى آفرينش نظام هستى در كمال حُسن و اتقان و جمال ـ تقسيم مى كنند. و همان گونه كه نظام تكوين بهترين و كامل ترين نظامى است كه مى توان تصور كرد، نظام تشريع (نظام تربيت انسان ها) نيز بهترين نظام ممكن است. نظام تكوين پيش درآمد نظام تشريع، براى رسيدن انسان به كمال است.
وقتى خداوند اين گونه به نظام تكوين نظر دارد و هر چيزى را در حدّ عالى آن، خلق و هدايت كرده:
( … رَبُّنَا الَّذِي اَعْطى كُلَّ شَىْء خَلْقَهُ ثُمَّ هَدى)
«پروردگار ما كسى است كه هر چيزى را خلقتى كه در خور اوست بخشيده، سپس آن را هدايت كرده است».
چگونه مى تواند به اشرف مخلوقات بى اعتنا باشد و انسان را بدون هادى و سرپرست به حال خود رها كند؟! پس وجود انسان بدون حجّت الهى موجب نقص نظام تشريع است، و اين نقص بر خداوند محال است. بنابر اين اهتمام و عنايت خداوند به نظام انسانى، اقتضا دارد براى او حجتى مشخص كند، تا وى را به كمال و اهداف اصلى اش برساند

3 ـ قاعده امكان اشرف
هر موجود اخس و پايين مرتبه اى در خلقش، نيازمند اين است كه موجود اشرفى قبل از آن خلق شده باشد، تا اين موجود اشرف علت به وجود آمدن آن موجود اخس باشد; و از نگاه ديگر هر موجود اشرفى كه يافت شود، بايد موجود اخسى كه معلول آن است نيز يافت شود. بنابراين قاعده، بين خداوند كه مجرد محض و اشرف بلا منازع است و بين انسان هاى عادى بايد مخلوقات و وجودهايى باشد كه نقش واسطه را دارد چه در خلقت و چه در شريعت

4 ـ اثبات ضرورت حجّت از راه مقدمات سه گانه
الف: هدف از آفرينش انسان، كمال او است، كه لازمه اختيار و آزادى انسان است.
ب: انتخاب آگاهانه و كار خير، نيازمند شناخت راه و هدف است. بدون اين شناخت، انتخاب ممكن نيست و حكمت خداوند اقتضا دارد راه و هدف را به انسان نشان دهد.
ج: حس و عقل براى شناخت راه و هدف كافى نيست، زيرا حس و عقل با توجه به پيچيدگى روابط و تفاوت آدم ها و شرايط گوناگون، جواب گوى نيازهاى انسان نيستند.
نتيجه: با توجه به اين سه مقدمه، مقتضاى حكمت الهى اين است، كه راه ديگرى به جز حس و عقل براى شناختن مسير تكامل، در اختيار بشر قرار دهد، و آن راه وحى است، كه انسان از طريق انبيا آن چه را براى رسيدن به كمال نهايى لازم دارد، فرا مى گيرد.

5 ـ علم حضورى و اثبات حجّت
يكى از بهترين و نزديك ترين راه هاى اثبات مبدء و معاد و ضرورت وحى و رسول و حجّت، سير در علوم حضورى و ادراكات بدون واسطه انسان است تا از اين طريق بدون نياز به بطلان دور و تسلسل و پيمودن ساير مقدّمات پيچيده عقلى، به مطلوب و مقصود برسيم.
قبل از شروع در مقصود، دعايى را كه در زمان غيبت حجّت(عليه السلام) خوانده مى شود، نقل كرده، به نكاتى از آن اشاره مى كنيم.
«اللّهم عرّفنى نفسك، فانّك ان لم تعرّفنى نفسك، لم اعرف رسولك. اللّهم عرّفنى رسولك، فانّك ان لم تعرّفنى رسولك، لم اعرف حجّتك. اللّهم عرّفنى حجّتك، فانّك ان لم تعرّفنى حجّتك، ضللت عن دينى».
«بارالها! خودت را به من بشناسان، زيرا اگر خود را به من نشناسانى، رسولت را نخواهم شناخت.
بارالها! رسولت را به من بشناسان، زيرا اگر رسولت را به من نشناسانى، حجتت را نخواهم شناخت.
بارالها! حجتت را به من بشناسان، زيرا اگر حجتت را به من نشناسانى، دينم را گم مى كنم و آن را به فراموشى مى سپارم».
اين دعا به دو نكته مهم اشاره دارد:
يك: نياز به شناخت حجّت; زيرا اگر انسان امامش را نشناسد، از مسير و برنامه زندگى فاصله خواهد گرفت و هلاك خواهد شد و در بن بست ها و «ايسم ها» گرفتار خواهد آمد.
دوم: اين دعا راه شناخت حجّت را به انسان نشان مى دهد و مى فهماند كه براى رفع اين نياز و برآوردن آن از چه راهى اقدام نمايد، تا از هلاكت و گم شدن نجات پيدا كند.
شناخت دين و رسول و امام، بر شناخت ربّ و الله متوقف است. انسان تا حاكمى را بر خود باور نكند و او را حكيم و مدبّر نيابد، در پى ارتباط و قرب او نخواهد بود، و چون به اين شناخت برسد و طالب قرب و لقاى او باشد، يعنى به هدف مند بودن حيات خود آگاه شود، به حلقه واسطه اى بين خود و ربّش و نيز به راهبرى نيازمند مى گردد، تا او را از وادى حيرت به طريق بصيرت هدايت كند. بايد دانست فقط كتاب و رسول اين نياز را حل نخواهند كرد، زيرا پس از رسول نيز اين نياز پابرجا است، به ويژه كه آنچه رسول از عالم غيب براى انسان به نام دين آورده، پاسدارانى را خواهان است تا همه نسل ها در همه عصرها از اين چشمه فيّاض تجديد حيات كنند.

ضرورت شناخت
راه هاى شناخت كدام است؟ كدام راه نزديك ترين و يقينى ترين است؟
شناخت، دغدغه همه دورانِ تاريخِ معرفت بشرى است. در ابتدايى ترين مرحله تا به امروز و در فرداهاى دور، هميشه اين سؤال بنيادى انسان، او را به خود مشغول كرده است، كه: كيست؟ از كجا آمده؟ و به كجا خواهد رفت؟
نويسنده كتاب تمدن سال 2001 در آخرين صفحه كتاب خود چنين مى نويسد:
«آيا سرانجام اين تمدن، رفاه، تأمين اجتماعى، فراغت، و لذت، آدمى را به زندگى دلبسته خواهد كرد؟ آيا پس از جدايى مسئله توليدِ مثل و لذت، باز هم تمدن بشرى دوام خواهد داشت؟ و آيا انسان را به سعادتمندى خواهد رساند؟ كار ما روز به روز مؤثرتر و قوى تر از ميليون ها اجدادمان مى شود. به اين ترتيب، بشر به قدرت عظيمى در مصرف ـ وفور براى همگان ـ دست يافته و بر طبيعت احاطه پيدا كرده است. اما هنوز نمى دانيم براى چه به اين جهان آمده ايم، اصلا كجا هستيم يا كه هستيم؟ حكمت ها، فلسفه ها، اخلاق ها و باورهاى سنتى فقط كنجكاوى تاريخى ما را برمى انگيزند، و از بقاياى آن ها مفاهيمى براى جهان ناپايدار و رنگارنگ و منقطع و منتزع گرد مى آوريم كه گاه ما را سرگرم و گاه شيفته مى كند … روشن است كه بايد در پى دلايل و توجيهاتى باشيم كه انسان را در گذشته وادار مى كند كه اخلاق و مذهب داشته باشد و به دنبال تصويرى از «حقيقت» راز عظيم زندگى، بگردد، تا با تكيه برآن ها موفق به شناسايى اين تصوير بزرگ «حقيقت» كه بر ديوار ابديت افتاده است بشود»
سؤالى كه آرام و قرار را از انسان قرن بيست و يك گرفته و تا به جواب قانع كننده اى دست نيازد، همه چيز بر او تلخ است. جستجوى پاسخِ همين پرسش ها است، كه نِحله ها و مكتب هاى مختلف فكرى و فلسفى را شكل داده است. شناخت علمى و تجربى، فلسفى و عقلى، عرفانى و شهودى سه حوزه هستند، كه اين مكتب ها را متمايز ساخته است.
در پايان قرن بيستم، سخن گفتن دوباره از نوعى تاريخ منسجم وجهت دار بشرى كه در نهايت بخش اعظم بشريت را به دموكراسى ليبرال رهنمود خواهد ساخت، معنايى دارد يا نه؟ در جواب مى گويد: پاسخى كه من به آن رسيده ام به دو دليل جداگانه پاسخى مثبت است. يكى از اين دو دليل با اقتصاد ارتباط دارد و ديگرى با آنچه پيكار براى شناسائى ناميده ام. توجه به علوم طبيعى جديد و تأثير آن بر جوامع بشرى وهمسان سازى جوامع، شروع خوبى براى نشان دادن تاريخ عام انسانهاست كه در ابتداى قرن بيستم مطرح شده، لكن به جهت رويدادهاى ناپسند اين قرن پرونده آن بسته شد.
البته هرچند علوم طبيعى نو، ما را به آستانه سرزمين موعود دموكراسى ليبرال هدايت مى كند، ولى به اين سرزمين نمى رساند. منطق علوم طبيعى جديد در واقع تفسيرى اقتصادى از دگرگونى تاريخى است، دگرگونى كه بر خلاف تفسير ماركس به سرمايه دارى مى انجامد. امّا اين دليل به تنهايى كافى نيست، چرا كه بشر تنها حيوان اقتصادى نيست تا به همين تفسير اكتفا شود. بشر علاوه بر نيازهاى مادى و حيوانى، خواهان شناخته شدن است و ميل دارد به عنوان يك انسان با كرامت، شناخته شود. براى ارضاى خواسته هاى مادى به تكنولوژى واقتصاد بازار آزاد نياز دارد و براى رسيدن به شناسائى توسط ديگر انسان ها به آزادى نياز دارد كه هر دو در نظام دمكرات ليبرال تبلور يافته و هيچ آرايش ديگرى از نهادهاى اجتماعى نمى توانند به شكل بهترى اين تمنا را پاسخ گويند.
بنابراين هيچ دگرگونى تاريخى پيش رونده ديگرى امكان وقوع ندارد. در نقد اين نظريه بايد گفت: هنوز آقاى فوكوياما لذّت نظريه پايان تاريخ خود را نچشيده بود كه حوادث خارجى آن را، در كامش تلخ نمودند ونظام تك قطبى و نظم نوين جهانى وحاكميت دموكراسى ليبرال جاى خود را به نظريه برخورد تمدّنها داد و جهان سال 2001 به استقبال گفتگوى تمدّنها و جهان چند صدايى شتافت وگفته شد كه شكست كمونيسم به معناى پيروزى نظام غرب نيست. زيرا چه بسا اين نظام با ظهور تمدّنهاى ديگر و بحرانهاى درونى خويش شاهد اضمحلال زودرس خود باشد.
كه آدمى تنها دو آرزوى مادى و آزادى ندارد تا باعث شود كه گمشده خود را در نظام ليبرال دمكرات ببيند و به آن بسنده كند، عدالت، اخلاق، معنويت وامنيت روانى آرزوهاى ديرينه همين انسان است كه نظام دموكرات ليبرال نه تنها آنها را برآورده نساخته، بلكه خود تهديد كننده اصلى آنها مى باشد. برخورد تمدّنها ناشى از رفتار و برخورد تحقيرآميزى است كه غرب با ديگران دارد ورفاه و آزادى كه غرب منادى آن است تا جايى است كه انسان غربى از او بهره مند شود وگر نه الجزاير، مصر، افغانستان، فلسطين، و… همه انسان هستند وخواستار آزادى و برابرى و آنچه مانع رسيدن اين جوامع به اين آرمانهاست تمدّن غربى است. و مهمتر اين كه اقتصاد و بازار آزاد و رفاه ماديى مطلوب است كه از يك طرف همه از امكانات برابر برخوردار باشند و از طرف ديگر مواد اوليه به وفور در اختيار همگان باشد
و اكنون كه بر اثر رشد بى رويه جهان صنعتى و تخريب محيط زيست، ذخائر ارضى رو به اتمام مى باشد، چه تضمينى است كه انسان غربى فاقد اخلاق ومعنويت در شرايط بحران و فقدان منابع به ساوات وبرابرى تن دهد آن طور كه امروزه نيز حاضر به رعايت مساوات با جهان سوم در هيچ زمينه اى نيست اين نظريه را ساموئل هانتينگتون استاد كرسى حكومت و رئيس مؤسسه مطالعات استراتژيك دانشگاه هاروارد امريكا مطرح كرده، و در فصلنامه فارين ـ افرز (Foreign – Affairs) به چاپ رسيده است و در ماهنامه اطلاعات سياسى ـ اقتصادى، شماره 70 ـ 69، توسط آقاى مجتبى اميرى ترجمه شده است، كه خلاصه نظريه فوق چنين است: ايشان در ابتدا بعد از نفى نظريه هاى ديگران درباره آينده جهان مى گويد: بشر تاكنون دوره هاى مختلف درگيريها را به خود ديده است:
دوره اول: جنگ پادشاهان ومستبدان جهت گسترش سرزمين تحت حكومت خود.
دوره دوم: جنگ ميان كشورها ـ ملتها كه منجر به جنگ جهانى اول گرديد.
دوره سوم: جنگ ميان ايدئولوژى ها، يعنى جنگ كمونيستها با ليبرال دمكراسى موسوم به جنگ سرد دو بلوك شرق و غرب.
با شكست كمونيسم و فروپاشى شوروى جنگ سرد پايان يافت و اكنون سياست جهانى به مرحله جديدى وارد شده است ودوره چهارم تاريخ بشر آغاز مى شود و فرضيه او اين است كه منبع اصلى برخورد در جهان نوين اساساً نه ايدئولوژى است ونه اقتصاد، بلكه شكاف هاى عميق ميان افراد بشر است
وبرترين منبع برخورد، ماهيت فرهنگى خواهد داشت… و درگيرى هاى اصلى در صحنه سياست جهانى بين ملتها وگروهها با تمدنهاى مختلف رخ خواهد داد و رويارويى تمدنها بر سياست جهانى سايه خواهد افكند و خطوط گسل (مرزهاى تلاقى بين تمدنها) ميان تمدنها، در آينده خطوط نبرد خواهد بود.
برخورد تمدنها آخرين مرحله از سير تكاملى برخورد در جهان نو را تشكيل خواهد داد. در ادامه تمدن را تعريف و تمدنهاى موجود را بر مى شمارد، تمدن بالاترين گروه بندى فرهنگى مردم وگسترده ترين سطح هويّت فرهنگى است كه انسانها از آن برخوردارند. «توين بى» جامعه شناس معروف، در كتاب بررسى تاريخ (21) تمدن را شناسائى كرده كه(6) تمدّن از آنها در جهان معاصر موجودند.
هويت تمدنى به طور روزافزون در آينده اهميّت خواهد يافت و جهان تا اندازه زيادى بر اثر كنش و واكنش بين هفت يا هشت تمدّن بزرگ شكل خواهد گرفت كه اين تمدّنها عبارتند از:
1 ـ تمدن غربى
2 ـ تمدن كنفوسيوس
3 ـ تمدن ژاپنى
4 ـ تمدن اسلامى
5 ـ تمدّن هندو
6 ـ تمدّن اسلاوى ـ ارتدكسى
7 ـ تمدّن آمريكاى لاتين
8 ـ احتمالاً تمدّن آفريقايى و جنگ جهانى بعدى در صورت وقوع، جنگى بين تمدّنها خواهد بود.
و كانون درگيرى در آينده بسيار نزديك بين تمدّن غرب (تمدّن مسيحى) و تمدّن اسلامى ـ كنفوسيوسى (تمدّن چين) خواهد بود.
در پايان مقاله مى نويسد: در آينده قابل پيش بينى، هيچ تمدّن جهان شمولى وجود نخواهد داشت، بلكه دنيايى خواهد بود با تمدنهاى گوناگون كه هريك از آنها ناگزير است همزيستى با ديگران را بياموزد. اين نظريه كه حاوى توصيه هاى نويسنده به غرب جهت آمادگى براى برخورد با تمدنهاى ديگر بالاخص با تمدّن اسلامى ـ كنفوسيوسى وحفظ برترى بر آنها و اتخاذ استراتژى هماهنگ است، در مواردى انتقادهاى بسيار تندى را در جهان برانگيخته است كه خلاصه تعدادى از اين نقدها در شماره 74 ـ 73 مجله اطلاعات سياسى ـ اقتصادى همراه با جواب نويسنده درج شده است.
اين نظريه با همه آثار مخرّبى كه مى تواند به جاى بگذارد و عرصه را بر ساير انسانها در تمدّن هاى ديگر تنگ نمايد، نكات ارزنده اى را گوشزد مى كند:
الف: جهان آينده هرگز جهان تك قطبى وحاكميت مطلق غرب نيست و نفس نظريه خط بطلانى بر نظريه دمكراسى ليبرال فوكوياما است.
ب: دين و مذهب به عنوان يك عامل قوى و نيرومند در صحنه بين الملل ايفاى نقش خواهد نمود وجهان رويكرد جديدى به دين و مذهب خواهد داشت و جدايى دين از سياست و عدم دخالت مذهب در حيات دنيوى انسانها، ممكن نخواهد بود.
ج ـ انسانها در آينده هويت خويش را باز خواهند يافت واز يوغ سلطه غرب رهايى خواهند يافت.
د ـ در نهايت غرب مجبور است تمدنهاى ديگر را به رسميت بشناسد و با آنها همزيستى مسالمت آميزى داشته باشد وبا آنها به گفتگو بنشيند.
البته به دو دليل احتمال درگيرى دو تمدّن مسيحى و اسلامى در آينده نزديك بسيار كم است، زيرا از يك طرف مسيحيّت حامل تجربه جنگهاى صليبى است و حاضر به تكرار اشتباه خود نيست و از طرف ديگر توجه مسلمين به قرآن آنها را بر اين نكته واقف مى كند كه دشمن اصلى آنها مسيحيّت نمى باشد و بحران آينده از درگيرى جامعه فاقد تمدّن ـ يعنى صهيونيزم ـ با ساير تمدّنها بالاخص اسلام شكل مى گيرد، همان كسانى كه عامل بحران قرن بيستم بوده اند و نتوانستند از آوارگى رهايى يابند و براى خود منطقه امنى را ايجاد نمايند.
موج سوم، الوين تافلر، ترجمه خوارزمى، ص 577، چ دوازدهم.
ـ اديان ـ اعم از ابراهيمى و غير ابراهيمى و بالاتر توحيدى و غير توحيدى ـ پيروان خود را به آمدن مصلح جهانى در پايان تاريخ بشارت مى دهند. بودائيان چشم به راه بوداى پنجم نشسته اند، زرتشتيان سوشيانس را انتظار مى كشند، يهوديان منتظر مسيع (ماشيع)، و مسيحيان منتظر برگشتن حضرت عيسى(عليه السلام) مى باشند، وهندوها نيز از ظهور حاكم عادلى خبر مى دهند.
در كتاب مقدّس چنين آمده است: ونهالى از تنه يَسى (پدر داوود) بيرون آمده، شاخه اى از ريشه هايش خواهد شكفت و روح خدا بر او قرار خواهد گرفت ـ يعنى روح حكمت وفهم و روح مشورت و قوّت و روح معرفت و ترس خداوند… ـ مسكينان را به عدالت داورى خواهد كرد و به جهت مظلومان زمين به راستى حكم خواهد كرد… گرگ با بره سكونت خواهد كرد و پلنگ با بزغاله خواهد خوابيد…
جهان از معرفت خدا پر خواهد شد مثل آبهايى كه درياها را مى پوشاند. «كتاب اشعياء نبى: باب 11».
و در انجيل نيز آمده:
لهذا شما نيز حاضر باشيد زيرا در ساعتى كه گمان نبريد پسر انسان مى آيد. «45 انجيل متى، باب 24»
زيرا همچنانكه برق از مشرق ساطع شده تا به مغرب ظاهر مى شود ظهور پسر انسان نيز چنين خواهد شد. «27، همان باب 27»
حضرت عيسى(عليه السلام) در انجيل به پسر انسان كه كسى غير از خود آن حضرت است، بشارت مى دهد، هر آينه به شما مى گويم كه بعضى در اينجا حاضرند تا پسر انسان را نبينند در ملكوت خود مى آيد ذائقه موت را نخواهند چشيد.«انجيل متى، ب 16/28».
واز اين جمله استفاده مى شود كه آن فردى كه نمى ميرد تا پسر انسان را درك كند همان كس است كه در اعتقاد ما خود حضرت عيسى(عليه السلام) است كه با ظهور صاحب الامر«عج» در حضور او حاضر مى شود و مسيحيت، عيسى را پسر انسان نمى دانند.
ادامه دارد ……

مطالب مشابه