جهاد با نَفس

جهاد با نَفس

شروع قبل از مُردن

حکمت هر که پيش از مرگ طبيعي به موت ارادي بِمُرد، زنده ابد شد؛ و اين عبارت است از ميراندن شهوت و کشتن غضب، به فرمان عقل و شرع
شيري (1) نه خون آهو و روباه خوردن ست
گر ديو نفس را بدريدي غضنفري (2)
هوا پرستي با خدا پرستي جمع نشود و خودبيني با حق بيني به يک جاي ننشيند
(3)

جهاد با نفس تا آخرين نَفَس

نکته تا از تويي تو با تو مويي همراه است آن عَلَمِ فتنه ايست بر پاي، که عَلَم چون بر پاي باشد، دشمن اگر چه شکست خورده و گريخته باشد، بيم بُوَد که توان بازيابد و باز گردد و هجوم آورد… . اي بنده، اگر روزي صد بار آب و خاک شوي به از آنکه در راهِ پسندِ نفس خود هلاک شوي. از مکر نفس ايمن منشين که هلاک شوي، ايمن وقتي شوي که با ايمان به خاک شوي.(4)

خود را از ميان برداشتن

توصيه اي دوست! از تو تا خدا راهي نيست، و اگر هست، راه تويي؛ خود را از ميان بَردار تا راه نماند و به يقين بدان، که مُلک هستي از آنِ خداست
يک قدم بر نفس خود نِه، ديگري بر کوي دوست
هر چه بيني، دوست بين، با اين و آنت کار نيست(5)
***
چون تو از بودِ خويش گشتي نيست
کمر جهد بند و در ره ايست
چون کمر بسته ايستادي(6) تو
پاي بر فرقِ دل نهادي تو
تاج اقبال بر سرِ دل نه
پاي اِدبار بر خور و گِل نه(7)
نيايش الهي، مرا به قضاي خويش راضي کن و به عنايت خود خرسند، از هواي نفس دور دار و در شريعت در بند(8)
جمله نغز قدم بر هوا(9) نِه تا بر هوا رَوي، قدم بر آبروي نفس نِه تا بر روي آب روي.(10)

گذر از خود براي خدا

حکايت شبي با يزيد بسطامي گفت : الهي راه به تو چگونه است ؟
جواب آمد: تو از راه بر خيز که رسيدي؛
چون به مطلوب رسيدي، طلب نيز حجاب راه بود، ترکَش واجب باشد.
گفتم ملکا تو را کجا جويم من
وز خلعت تو وصف کجا گويم من
گفتا که مرا مجو به عرش و به بهشت
نزد دل خود که نزد دل پويم من(11)
تا از خود پرستي فارغ نشوي، خداپرست نتواني بودن؛ تا بنده نشوي، آزادي نيابي؛ تا پشت به هر دو عالم نکني، به آدميت نرسي؛ و تا از خود نگريزي به خود در نرسي؛ و اگر خود را در راه خدا نبازي و فدا نکني مقبول درگاه نشوي؛ و تا پشت
پاي بر همه نزني و پشت بر همه نکني کامل نشوي و به جمله راه نيابي؛ و تا فقير نشوي غني نباشي؛ و تا فاني نشوي باقي نباشي(12)
از تو تا دوست نيست ره بسيار
ره تويي سر به زير پاي درآر(13)
راه خدا
توصيه اي عزيز، بدان، که راه خدا نه از جهت راست است و نه از جهت چپ ،و نه بالا و نه زير، و نه دور و نه نزديک؛ راه خدا در دل است، و يک قدم است :«دَع نفسَکَ و تَعال؛ نفست را رها کن و پيش آي».(14)
چون گذشتي ز عالمِ تک و پوي
چشمه زندگاني آنجا جوي
اجل آمد کليد خانه راز(15)
در دين بي اجل (16) نگردد باز
تا بود اين جهان، نباشد آن (17)
تا تو باشي نباشدت يزدان (18)

جنگيدن با دشمن باطن

توصيه عزيزا، با جنس هم نَفس باشي بهتر از آن است که با ناجنس در قفس باشي. با دشمن ظاهر جنگ کردن آسان است، با دشمنِ باطن در جنگ شو که در پي ايمان توست (19)
دزدِ خانه است نفسِ حالي بين(20)
زونگه دار خانه دل و دين
دزدِ ناگه، خسيس(21) دزد بود
دزد خانه نفيس (22) دزد بود
چون ظفر يافت (23) دزد بيگانه
نَبَرد جز که خرده خانه
باز چون دزد خانه در نگرد
همه کالاي دور دست برد (24)
از درونت پلنگ و موش به هم
تو همي خُسبي، اينت (25) جهل و ستم
غافل از کيد و حيلت شيطان
کرده شيطان زمکر قصد به جان (26)

حفظ اعضا و جوارح

توصيه غيبت مکن، تهمت مزن،حسد مبر و بخل مَوَرز؛ و زبان را در ميدان بيان سرگردان مدار که از زيان تا زبان يک نقطه مسافت بيش نبود و مَحرم به نقطه اي مُجرم مي شود. چشم از باطل بپوش و گوش به غير حق مده و د هر قدمي و دمي، ذکري و فکري به جاي آر و مراقبه (27) از دست مگذار (28)و(29)

مبارزه با منشأهاي افات

نکته بيشتر افات که از نفس پديد آيد از خفتن و خوردن و پوشيدن است؛ و انسان چون سير بخورد کاهل شود، از وي عبادت نيايد. و چون بسيار خسبد کُند شود از وي خلوت نيايد؛ و چون جامه فاخر پوشد چابکي اش برود و از وي خدمت نيايد(30)

مهار کردن شهوت

حکمت حکيمي گفت: ايزد تعالي فرشتگان را عقل داد بي شهوت، و ستوران شهوت داد بي عقل، و آدميان را شهوت داد با عقل. هر آن کسي که عقل وي شهوت او را غلبه کند او بهتر از فريشتگان باشد. هر آن کسي که شهوت وي مر عقل او را غلبه کند؛ او بدتر از ستوران باشد (31)

بند نهادن بر نفس

تا گَزَنده بُوي، گُزيده نه اي
تا درنده بُوي رسيده نه اي
بند بر خود نهي، گُزيده شوي
پاي بر سر نهي رِسيده شوي (32)

مخالفت با نفس

جمله نغز معاملت با خود به خلاف، (33) با خلق به انصاف، با حق به اعتراف (34)

مبارزه با وسوسه هاي نفساني

حکايت
بود پيري به بصره در، زاهد
که نبود آن زمان چون او عابد
گفت هر بامداد برخيزم
تا ازين نفس شوم، بگريزم
نفس گويد مرا که هان اي پير
چه خوري بامداد؟ کن تدبير
باز گويد مرا که تا چه خورم؟
منش(35) گويم که مرگ و در گذرم
گويد انگاه، نفس ِ من با من
که چه پوشم؟ بگويمش که کفن
بعد از آن مر مرا سؤال کند
آرزوهاي بس محال کند
که کجا رفت خواهي اي دل کور(36)
منش گويم خموش، تا لبِ گور
تا مگر بر خلاف نفس نفَس
بتوانم زدن ز بيم عَسَس (37)
بَخ بَخ (38) آن را که نفس را دارد
خوار، و در پيش خويش نگذار (39)

توبيخ نفس

توصيه خويشتن را پند ده و بر نفس خويش خشم گير، بلکه به هيچ وقت ملامت و توبيخ از وي باز مگير و با وي بگوي: اي نفس! ادعاي زيرکي کني و اگر کسي تو را احمق گويد خشم گيري، و از تواحمق تر کيست! کسي که به بازي و خنده مشغول باشد وقتي که لشکري بر در شهر باشد! و منتظر وي، و کس فرستاده تا وي را ببرند و هلاک کنند، و وي به بازي مشغول باشد، از وي احمق تر که باشد!
و امروز لشکر مردگان بر در شهر منتظر تواند، و عهد کرده اند که تا تو را نبرند بر نخيزند؛ و دوزخ و بهشت براي تو آفريده اند، و ممکن است که همين امروز تو را ببرند، و اگر امروز نبرند فردا ببرند، و کاري را که خواهد شد، انجام شده فرض کن؛ ومرگ با کس وعده ننهد که به شب آيم يا به روز…
اگر مي پنداري که خداي نمي بيند، کافري؛ و اگر مي داني که مي بيند، سخت گستاخي و بي شرم که از اطلاع وي باک نمي داري؛ اگر غلام تو در حق تواين نافرماني کند بنگر تا خشم تو باوي چوي بود؛ پس از خشم خداي به چه ايمن شده اي! اگر مي پنداري که طاقت غذاب وي داري، انگشت بر آتش نِه، يا يک ساعت در افتاب بنشين، يا در گرم خانه گرمابه شو، تا بيچارگي و بي طاقتي خويشتن بيني؛ تا نپنداري که به هر چه مي کني تو را بدان مواخذه نخواهند کرد….
با خود بينديش که چرا هر که نمي کارد نمي درود؟ و چرا چون خواسته اي داري، همه حيلت ها بکني تا به دست آري، و نگويي خداي رحيم است، خود بي رنج من کار من مهيا کند؟ واي بر تو! همانا مي گويي: آري چنين است و ليکن طاقت رنج نمي دارم (40)

توسل؛ راه رهايي از نفس

نيايش
که رساند به من سخن جز تو!
که رهاند مرا زمن جز تو!
نخري رنگ و بوي و دمدمه (41) تو
زين همه وارهانم اي همه تو(42)
***
عجز و بيچارگي و ضعف خري
نخري سستي و خري و تري (43)

سوزاندن نفس

توصيه هيزم تويي ومِهرِ او آتش، آتش در هيزم زن و بنشين خوش. اگر روزي بوي سوزش خويش بشنوي، نخواهي که به جز ان بوي هيچ شنوي (44)

پی نوشت ها :

1ـ شيري: شير بودن
2ـ غضنفر: شير
3ـ حُسن دل، ص41
4ـ مجموعه رسائل خواجه عبدالله انصاري، ج1، ص201
5ـ انسان کامل (بازنويسي الانسان الکامل)،ص138
6ـ کمر بسته ايستادن: کنايه از آمادگي
7ـ پاي ادبار بر خور و گِل نهادن: به خوردن و خواست هاي جسماني توجه نداشتن و آنها را خوار گرفتن است و کسي که چنين کند گويي بر سر دل خويش تاجي از اقبال نهاده است. خلاصه حديقه (برگزيده حديقة الحقيقة)، ص18
8ـ مجموعه رسائل خواجه عبدالله انصاري، ج1، ص380
9ـ هوا:هواي نفس
10ـ مجموعه رسائل خواجه عبدالله انصاري ،ج1، ص120
11ـ مرا نزد دل خود بجوي که جولانگاه من دل است. تمهيدات ، ص24
12همان،ص26و25
13ـ به -اصلاح -خود مشغول شو. خلاصه حديقه (برگزيده حديقة الحقيقة)، ص48
14ـ تمهيدات،ص92
15ـ کليد خانه اسرار، کشتن نفس است
16ـ منظور منيت خود را کنار گذاشتن است نه اجل محتوم
17ـ منظور از «آن»جهان است
18ـ خلاصه حديقه(برگزيده حديقة الحقيقة)،صص27و28
19ـ مجموعه رسائل خواجه عبدالله انصاري، ج1، ص80
20ـ نفس حالي بين: نفس اماره دنيا جوي لذت طلب
21ـ خسيس: پَست
22ـ نفيس: ارجمند
23ـ ظفر يافت :کامياب شد
24ـ دور دست: پنهان شده، خارج از دسترس. دزد خانگي کالاهاي قيمتي را که در خزانه گذاشته مي برد
25ـ اينت: گفتا
26ـ قصد جان کردن: در پي گرفتن جان کسي بودن. خلاصه حديقه (برگزيده حديقة الحقيقة)، ص160
27ـ مراقبه: حضوردل با خدا و مواظبت اعمال خود بودن.
28ـ فراموش مکن
29ـ حُسن دل، ص31
30ـ صوفي نامه، صص 57و58
31ـ خرد نامه، ص102
32ـ رسيده شوي: کامل شوي. خلاصه حديقه (برگزيده حديقه الحقيقة) ص54
33ـ منظور، مخالفت با نفس است
34ـ منظور، اعتراف به گناهان است. صد ميدان، ص26و27
35ـ منش: من به او
36ـ اي کور دل به کجا خواهي رفت
37ـ عسس: نگهبان، داروغه
38ـ بَخ بخ: مرحبا، آفرين
39ـ خلاصه حديقه (برگزيده حديقة الحقيقة)، ص182
40ـ کيمياي سعادت، ج2، صص499و500
41ـ دمدمه: فريب
42ـ اي کسي که همه چيز تويي.
43ـ خري و تري: حماقت و ناخوشي. خلاصه حديقه (برگزيده حديقة الحقيقة)، ص70
44ـ مجموعه رسائل خواجه عبدالله انصاري ، ج1، ص46

منبع:گنجينه ش 81

مطالب مشابه