پایگاه اینترنتی کاروان صادقیه

دسته: اخلاق و تربیت اسلامی

  • شایعه یک اسیب اجتماعی(3)

    شایعه یک اسیب اجتماعی(3)

    حجت الاسلام شکوری امام جمعه خوی

    حكم شرعي شايعه:

    اگر شايعه مشتمل بر هتك حرمت اشخاص ، دروغ پردازي ، غيبت از ديگران، تهمت و افترا ، اختلال نظم جامعه ، ايجاد ترديد در مسلمانان نسبت به دين و ساير گناهان و ضد ارزشها باشد حرام است و اين حكم از آيات و روايات متعدد استفاده مي شود

    الف: حكم شايعه در قرآن

    1- خداوند در سوره احزاب مي فرمايد:
    لَئِنْ لَمْ يَنْتَهِ الْمُنافِقُونَ وَ الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ وَ الْمُرْجِفُونَ فِي الْمَدِينَةِ لَنُغْرِيَنَّكَ بِهِمْ ثُمَّ لا يُجاوِرُونَكَ فِيها إِلاّ قَلِيلاً(31)
    اگر منافقان و بيماردلان ، و آنها كه اخبار دروغ و شايعات بي اساس در مدينه پخش مي كنند ، دست از كار خود بر ندارند ، تو را بر ضد آنان مي شورانيم ، سپس جز مدت كوتاهي نمي توانند در كنار تو در اين شهر بمانند.
    در تفسير علي بن ابراهيم در شأن نزول آيه چنين مي خوانيم:
    گروهي از منافقين در مدينه بودند و انواع شايعات را پيرامون پيامبر(ص) به هنگامي كه بعضي از غزوات مي رفت ، در ميان مردم منتشر مي ساختند
    گاه مي گفتند : پيامبر(ص) كشته شده و گاه مي گفتند : اسير شده
    مسلماناني كه توانايي جنگ را نداشتند و در مدينه مانده بودند، سخت ناراحت مي شدند ، شكايت نزد پيامبر (ص) آوردند، اين آيه نازل شد ، و سخت اين شايعه پراكنان را تهديد كرد.(32)
    2- خداوند در سوره نور آيه 19 مي فرمايد:
    إِنَّ الَّذِينَ يُحِبُّوَن أَنْ تَشِيعَ الْفاحِشَةُ فِي الَّذِينَ آمَنُوا لَهُمْ عَذابٌ أَلِيمٌ فِي الدُّنْيا وَ الآخِرَةِ(33)
    كساني كه دوست دارند زشتي ها در ميان مردم با ايمان، شيوع يابد عذاب دردناكي براي آنان در دنيا و آخرت است
    در ارتباط با شأن نزول اين آيه و چند آيه قبلي مطالب مختلفي در تفاسير اهل سنّت وجود دارد از آن جمله است داستان پرماجراي اِفك (تهمت عظيم)
    با در نظر داشتن اينكه در ارتباط با محتواي اين شأن نزولها گفتگوهاي زيادي وجود دارد لازم به يادآوري است آنچه براي ما مهم است اين شأن نزولها نيست مهم آن است بدانيم از مجموع آيات استفاده مي شود
    شخص بي گناهي را به هنگام نزول اين آيات متهم به عمل منافي عفّت نموده بودند و اين شايعه در جامعه پخش شده بود و نيز از قرائن موجود استفاده مي شود اين تهمت درباره فردي بوده كه درجامعه آنروز از اهميت ويژه اي برخوردار بوده است
    ونيز گروهي از منافقان و به ظاهر مسلمانها مي خواستند از اين حادثه بهره برداري غرض آلودي به نفع خويش و به زيان جامعه اسلامي كنند كه آيات نازل شد و با قاطعيّت بي نظيري با اين حادثه برخورد كرد(34)

    ب: شايعه از ديدگاه روايات:

    در روايات متعدد شايعه مورد نكوهش قرار گرفته است :
    1- امام رضا (ع) مي فرمايد:
    اَلْمُذِيعُ بِالْسَّيِئَةِ مَخْذُولٌ وَ الْمُسْتَتِرُ بِالْسَّيِئَةِ مَغْفُورٌ لَهُ(35)
    آن كسي كه گناه را پخش كند مترود است و آنكه پنهانش بدارد مشمول آمرزش الهي است
    2- رسولخدا (ص) فرمود:
    مَنْ اَذاعَ فاحِشَةً كانَ كَمُبْتَدِئِها وَ مَنْ عَيَّرَ مُؤْمِناً بِشَئٍ لَمْ يَمُتْ حَتّي يَرْكَبُهُ(36)
    كسي كه كار زشتي را نشر دهد همانند كسي است كه آنرا در آغاز انجام داده است و هركه مؤمني را سرزنش كند نميرد تا آنرا مرتكب شود
    3- مردي از امام موسي بن جعفر (ع) پرسيد :
    فدايت شوم از يكي از برادران ديني كاري نقل كردند كه من آنرا ناخوش داشتم ، از خودش پرسيدم، انكار كرد در حاليكه جمعي از افراد موثق اين مطلب را از او نقل كرده اند:
    امام (ع) فرمود:
    كَذِّبْ سَمْعَكَ وَ بَصَرَكَ عَنْ أَخِيكَ وَ إنْ شَهِدَ عِنْدَكَ خَمْسُونَ قَسامَةً وَ قالَ لَكَ قُولً فَصَدِّقْهُ وَ كَذِّبْهُمْ، وَ لا تُذيعَنَّ عَلَيْهِ شَيْئاً تُشينُهُ بِهْ وَتَهْدِمُ بِهِ مُرُوَّتَهُ، فَتَكُونُ مِنَ الَّذينَ قالَ اللهُ عَزَّوَجَلَّ إِنَّ الَّذينَ يُحِبُّونَ أَنْ تَشِيعَ الْفاحِشَةُ فِي الَّذينَ آمَنُوا لَهُمْ عَذابٌ أَليمٌ فِي الدُّنيا وَ الآخِرَةِ(37)
    گوش و چشم خود را در مقابل برادر مسلمان خود تكذيب كن، حتّي اگر پنجاه نفر سوگند خوردند كه او كاري كرده و او بگويد نكرده ام ، از او بپذير و از آنان نپذير ، هرگز چيزي كه مايه عيب و ننگ اوست و شخصيّت وي را از ميان مي برد، در جامعه پخش مكن وگرنه از آنهايي خواهي بود كه خدا درباره آنان فرموده:
    كساني كه دوست مي دارند زشتيها در ميان مؤمنان پخش شود عذاب دردناكي در دنيا و آخرت دارند

    درمان شايعه پردازي :

    در برابر جلوگيري از شايعات آحاد جامعه مسئوليت دارند و همه بايد دست به دست هم بدهند تا از اين بلاي اجتماعي خانمان سوز جلوگيري بكنند و روشهاي متعددي در اين زمينه وجود دارد از قبيل:
    1- اطلاع رساني شفاف:
    آگاه سازي مردم نسبت به رويدادهاي گوناگوني كه از نظر آنان بسيار مهم بوده و به گونه اي با زندگي روزمره و آينده شغلي و حرفه اي و حيات اجتماعي آنها مربوط مي شود نقش بسزايي در پيشگيري شايعه دارد
    2- مبارزه علمي:
    مسلح شدن انسان به سلاح علم و دانش و آگاهي و تفكر نسبت به پيامدهاي شوم شايعه براي خود و جامعه و خسارتهاي معنوي و مادي مانند ركود فكري و اخلاقي ، ناامني ، مرز شكني ، پوچ گرايي و محروم ساختن انسانهاي لايق از خدمتنقش مؤثري در جلوگيري از شايعات دارد.
    3- تقويت ايمان و اعتقاد به نظارت خداوند و فرشتگان بر اعمال و گفتار انسان
    4- اطمينان در كسب خبر
    تحقيق مردم از خبر و شايعه و عدم پذيرش فوري اخبار و وسوسه در كسب خبر و زدودن زود باوري ، مانع از شايعه پردازي مي شود.(38)
    و چنانكه قرآن مي فرمايد:
    يا اَيُّها الَّذينَ آمَنُوا إِنْ جاءَكُمْ فاسِقٌ بِنَبَإٍ فَتَبَيَّنُوا أَنْ تُصيبُوا قَوْماً بِجَهالَةٍ فَتُصْبِحُوا عَلَي مَا فَعَلْتُمْ نادِمينَ (39)
    اي مؤمنان اگر تبهكاري براي شما خبري آورد بررسي كنيد مبادا نادانسته به گروهي آسيب رسانيد آنگاه بر آنچه كه كرده ايد پشيمان گرديد

    پي نوشت ها :

    (1) لغت نامه دهخدا ج 9 ص 14103
    (2) كاپفر ژان نوئل ، شايعه ، ترجمه خداداد موقر ، 15
    (3) آسيبهاي اجتماعي و درمان آن / بحريني ص 169
    (4) شايعه در قرآن و روايات / مازندراني ص 1
    (5) سوره اعراف آيه 60
    (6) سوره مؤمنون آيه 24
    (7) سوره مؤمنون آيه 25
    (8) سوره اعراف آيه 66
    (9) سوره شعراء آيه 34
    (10) سوره ذاريات آيه 39
    (11) سوره غافر آيه 24
    (12) سوره ص آيه 4
    (13) سوره حجر آيه 6
    (14) سوره انبياء آيه 5
    (15) سوره آل عمران آيه 161
    (16) التبيان / شيخ طوسي ج 4 ص 272
    (17) سوره توبه آيه 61
    (18) تفسير نمونه / جمعي از نويسندگان ج 3 ص 153
    (19) مجمع البيان / طبرسي ج 2 ص 403
    (20) سوره آل عمران آيه 144-145
    (21) سوره توبه آيه 50
    (22) نهج البلاغه نامه 78
    (23) تفسير كبير / فخر رازي ج 23 ص 183 ذيل آيه 19 سوره نور
    (24) جامع البيان / طبري ج 18 ص 119
    (25) مسند/ احمد بن حنبل ج 3 ص 85
    (26) سوره نور آيه 12
    (27) تفسير مجمع البيان / طبرسي ج 2 ص 405
    (28) شرح الاخبار / قاضي نعمان ج 1 ص 279
    (29) تفسير القمي / علي بن ابراهيم ج 1 ص117
    (30) همان
    (31) سوره احزاب آيه 60
    (32) تفسير « علي بن ابراهيم » ، طبق نقل « نور الثقلين » ج 4 ص 307
    (33) سوره نور آيه 19
    (34) تفسير نمونه / جمعي از نويسندگان ج 14 ص 421 و 422
    (35) اصول كافي/كليني ج 2 ص 428
    (36) همان ج 2 ص 356
    (37) سوره نور آيه 19 و ثواب الاعمال / صدوق ص 293 ح 1
    (38) آسيبهاي اجتماعي و درمان آن / دشتي ص 176
    (39) سوره حجرات آيه 6

    منبع:سایت شورای سیاستگذاری ائمه جمعه

  • اخلاق کاربردی

    اخلاق کاربردی

    فصل اول: اخلاق دانشجویی

    1-1. اهمیت و ضرورت

    اهمیت علم و علم آموزی، از دیدگاه اسلام، به قدری واضح است که نیازی به توضیح ندارد. نخستین آیاتی که بر پیامبر اکرم نازل شد، بهترین دلیل بر جایگاه ویژه تعلیم و تعلم در اسلام است. «اقرأ باسم ربک الذی خلق، خلق الانسان من علق، اقرأ و ربک الاکرم، الذی علم بالقلم، علم الانسان ما لم یعلم.»
    بر همین اساس است که پیامبر اکرم وقتی دو گروه را در مسجد مشاهده کردند. گروهی که مشغول عبادت بودند و گروهی که مشغول مذاکره و مباحثه علمی، رفتن به نزد گروه دوم را بر پیوستن به جمع عبادت کنندگان ترجیح داده و درباره این رفتار خود فرمودند: «باالتعلیم ارسلت، من برای تعلیم فرستاده شده ام.» قرآن کریم نیز صراحتا، تعلیم را یکی از اهداف اساسی برانگیختن پیامبر اکرم دانسته و می فرماید:«هوالذی بعث فی الامیین رسولا منهم یتلو علیهم آیاته و یزکیهم و یعلمهم الکتاب و الحکمه» : « او کسی است که در میان جمعیت درس نخوانده رسولی از خودشان برانگیخت که آیاتش را بر آنان می خواند و آنان را تزکیه می کند و به آنان کتاب قرآن و حکمت می آموزد و مسلما پیش از آن در گمراهی آشکاری بودند.»
    ضرورت تحصیل علم از دیدگاه اسلام ضرورتی مطلق است. یعنی نه قید افرادی دارد، نه قید زمانی، نه قید مکانی و نه هیچ قید و محدودیت دیگری، حدیث بسیار مشهور و معروف پیامبر که فرمود: « طلب العلم فریضه علی کل مسلم. علم آموزی بر هر مسلمانی واجب است.» اختصاص تحصیل علم به طبقه یا صنف یا جنس خاصی را رد کرده، آن را از واجبات عمومی همه مسلمانان بر می شمارد.
    همچنین حدیث «اطلبوا العلم من المهد الی اللحد. زگهواره تا گور دانش بجوی» محدودیت زمانی را برای تحصیل علم از میان بر می دارد، بر اساس حدیث «اطلبوالعلم ولو بالصین؛ دانش را بیاموزید هر چند در چین باشد.» دانسته می شود که طلب علم، وظیفه ای است که ، از نظر اسلام ، جا و مکان خاصی نمی شناسد. و احادیثی مانند «الحکمه ضاله المومن فخذ الحکمه ولو من اهل النفاق؛ حکمت گمشده مومن است پس آن را فرا گیرید هر چند در دست منافق باشد.» یا «کلمه الحکمه ضاله المومن فحیث وجدها فهو احق بها؛ کلمه حکمت گمشده مومن است پس در هر جا که آن را بیابد، به آن سزاوارتر است.»محدودیت از حیث معلم را نفی می کند.
    با این همه،روشن است که تحصیل علم مطلوبیت ذاتی ندارد، یعنی به صرف عالم شدن وتحصیل علم ، سعادت حقیقی انسان تامین نمی شود ، چه فراوان بوده وهستند عالمان و اندیشمندانی که علم خود را در جهت تامین خواسته های شیطانی خود و دیگران به کار گرفته و می گیرند، و چه فراوان بوده اند که علم اموزی شان آنان را ازسعادت حقیقی دورتر کرده است، بنابراین اگر، می بینیم که اسلام بر تحصیل علم تاکید کرده وبه آن اهمیت داده است، باید بدانیم که برای آن شرایط واخلاقیاتی نیز بیان کرده است که به برخی از این شرایط واخلاقیات اشاره می کنیم.

    2-1. دانش اندوزی وپارسایی

    درایاتی از قران کریم تصریح شده که جز پارسایان متذکر نمی شوند(غافر/13) وخداوندبه تقواپیشگان معیارشناخت حق ازباطل راعطا میکند (انفال/29) منظور ازاین ایات چیست ؟ایا این بدان معناست که علم اموزی کافران وبی تقوایان ازنظر قران بیهوده وبی نتیجه است ؟پارسایی چه نقشی درتعلیم وتحصیل معرفت ودانش حقیقی دارد که دانش اندوزی ناپارسایان راه به جایی نمی برد؟
    بی تردید ، متون دینی ، همه انسانها حتی کافران و فاسقان را به دانش اندوزی و پیروی از دانش و پرهیز از پیروی گمان دعوت کرده و به تعقل فراخوانده اند. افزون بر این قرآن خود نیز در برابر حق گریزان ، عملا به اقامه دلیل عقلی پرداخته است. سیره عملی پیامبر اکرم(ص) و امامان معصوم(ع) به خوبی نشان می دهد که آن بزرگواران نیز مخالفان خود را به بحث عقلی و استدلالی دعوت کرده در برابر آنان، از براهین عقلی مدد جسته اند. اینها همه نمایانگر آن است که نشاندن پارسایی در کنار خردورزی و دانش اندوزی به معنای ناتوانی بی تقوایان از درک و اقامه براهین عقلی نیست؛ بلکه مراد آن است که با باز گرداندن روح و سرشت آدمی به حالت پاکی و صداقت نخستین و فطری اش ، فراگیری و پذیرش حقایق را برای او تسهیل نماید.
    توضیح آنکه ، انسان مجموعه ای از نیروهای متضاد و متزاحم دارد و هر نیرویی ، بی توجه به نیروهای دیگر ، در اندیشه ارضای خویش است . اگر انسان به یکی از این قوا ، گرایش بیشتر نشان دهد و در ارضای خواسته های آن بیشتر بکوشد ، در گرداب سرکشی آن قوه و سرکوبی قوای دیگر فرو می غلتد و انسانیتش که بر پایه مجموعه این نیروها شکل می گیرد ، پایمال می شود . پس راهی به جز ارضای مساوی و عادلانه همه نیروهای نفسانی وجود ندارد. انسان واقعی کسی است که در ارضای معقول خواسته های همه قوای درونی اش بکوشد.
    از سوی دیگر، انسان در آغاز پیدایش از هر گونه آگاهی و ادانشی بی بهره است : « و خداوند شما را از شکم مادرانتان خارج نمود در حالی که هیچ چیز نمی دانستید؛ و برای شما ، گوش و چشم و عقل قرارداد ، تا شکر نعمت او را به جای آورید.»
    کسب دانش انسان ، معلول کارکرد قوای درونی و بیرونی اوست. طبیعتا تلاش انسان در جهت ارضای خواسته های یک قوه وبی اعتنایی به قوای دیگر ، موجب میل فکری به سوی آن و غفلت از سایر قوا و در نتیجه انحراف فکری و عقیدتی خواهد شد.
    تقوا و پارسایی سبب می شود فطرت انسان به پاکی نخستین خود بازگردد، تا علاوه بر بهره مندی از بینش و بصیرت ، به آسانی بتواند بدون دخالت هواهای نفسانی ، حقایق را پذیرفته و به اندیشه های درست و دانشهای سودمند دست یابد.
    به هر حال اگر عقل بخواهد قضاوتی صحیح داشته باشد و به وظیفه اش که راهنمایی و ارشاد آدمی به مسیر سعادت و هدایت است ، عمل کند باید از بند تمایلات نفسانی رهایی یابد و پارسایی پیشه نماید آنگاه است که پاسبان و پاسدار ورودی ها و خروجی های دل می شود و نامحرمان و بیگانگان را در بند می نهد.

    3-1. موانع دست یابی به علم حقیقی

    ذهن آدمی ، گاه در اثر چینش نادرست مقدمات یا کوتاهی در انتخاب مواد یقین آور برای استدلال دچار خطا می شود و به نتیجه ای نادرست دست می یابد . برای پرهیز از اینگونه لغزشها باید علم منطق و انواع مغالطات را به درستی آموخت و به درستی به کار گرفت. و گاه در اثر مشکلات اخلاقی و آلودگیهای نفسانی از درک درست حقایق ناتوان می گردد و سراب را به جای آب و آب را به جای سراب می پندارند. ما ، دراین بخش می خواهیم ، با تکیه بر قرآن و سخنان اولیای دین ، دانش پژوهان و دانشجویان عزیز را با برخی از مهم ترین لغزشگاه های اخلاقی علم آموزی و خرد ورزی آشنا سازیم.
    1-3-1. پیروی از حدس و گمان: چون دستیابی به « یقین » و تشخیص واقعیت در همه امور روزمره ، کاری دشوار یا غیر ممکن است ، بیشتر آدمیان ، با توجه به غریزه راحت طلبی ، اساس زندگی خود را بر « گمان » بنا می کنند و یا تکیه بر آن ، به زندگی خویش ادامه می دهند. یکی از لغزشگاه های فهم و اندیشه درست آن است که انسان این عادت بد را به ساحت تفکر عقلانی و علمی نیز سرایت دهد وبه جای پیروی از یقین ، به گمان و حدس بسنده کند. این امر ، به ویژه در مسائل اساسی و زیربنایی اندیشه بشر ، مانند اعتقادات دینی، زیان های جبران ناپذیر به بار می آورد؛ ز این رو، قرآن کریم به شدت با آن مخالفت ورزیده و مخاطبان خود را از پیروی حدس و گمان بر حذر داشته است.
    2-3-1. تقلید کورکورانه
    متاسفانه، بسیاری از مردمان، افزون بر مسائل فرعی و جزئی زندگی، مانند نوع پوشش و وضعیت ظاهری خود، در اندیشه و نوع نگاه به مسائل کلی و حیاتی نیز از دیگران تقلید می کنند. در واقع ریشه تقلید در مسائل جزئی و فرعی، و منشا اصلی مد پرستی و مدگرایی، خود باختگی فکری و تقلید در اندیشه و مسائل کلی است:
    چون مقلد بود عقل اندر اصول دان مقلد در فروعش ای فضول
    به هر حال ، یکی دیگر از موانع تحصیل علم واقعی و داشتن اندیشه درست ، سپردن مهار تفکر به دست دیگران است. یعنیاین که انسان به جای آن که آزادانه و محققانه بیندیشد ، مهار تفکر خود را به دست دیگران سپارد و خارج از چارچوب اندیشه های وارداتی از سوی دیگران نیندیشد.
    قرآن کریم ، در برابر کسانی که پیروی کورکورانه از نیاکان را مبنای عمل خود قرار داده اند، می فرماید :
    و اذاد قیل اتبعوا ما انزل الله قالو بل نتبع ما الفینا علیه آباءنا ا و لو کان آباوهم لا یعقلون شیئا و لا یهتدون ؛ و چون به آنان گفته شود : « از آن چه خدا نازل کرده است پیروی کنید » ، می گویند : « نه بلکه از چیزی که پدران خود را بر آن یافته ایم ، پیروی می کنیم» . آیا هر چند پدرانشان چیزی را درک نمی کرده و به راه صواب نمی رفته اند ، { بازهم در خور پیروی هستند ؟ }
    یعنی اگر آنان عقل خود را به کار نگرفته ، به راه راست هدایت نیافتند ، آیا شما نیز می خواهید همانند ایشان بی خردی را پیشه سازید ؟
    زشتی و زنندگی تقلید فقط در تقلید از پیشینیان خلاصه نمی شود؛ بلکه هر نوع دنباله روی کورکورانه، از جمله پیروی از بزرگان و شخصیت های مشهور جامعه، را نیز در بر می گیرد. اسلام یکایک انسانها را دارای شخصیتی مستقل دانسته، “فرد” را “مسئول” می شناسد، و تقلید کورکورانه از بزرگان جامعه را عامل گمراهی عده ای می شمارد :
    «ربنا انا اطعنا و کبراءنا فا ضلونا السبیلا ؛ پروردگارا ! ما روسا و بزرگ تران خویش را اطاعت کردیم و ما را از راه به در کردند. »
    نکته ای توضیحی
    تقلید را به یک اعتبار می توان به دو نوع مذموم وممدوح تقسیم کرد.
    تقلید مذموم، به تقلیدی گفته می شود که رهزن راه اندیشه بوده و بر گمراهی آدمی می افزاید ، در مقابل ، تقلید ممدوح و پسندیده به تقلیدی گفته می شود که عقل و فطرت انسان به آن حکم می کند هر انسان عاقلی درک می کند که در مسائل تخصصی باید به متخصص مراجعه کند و سخن متخصصان را راهنمای خویش سازد . اگر کسی به بهانه نادرستی تقلید از مراجعه به پزشک متخصص خودداری کند و یا با استناد به نادرستی تقلید ، پیروی از مجتهد و متخصص احکام دینی را خطا بداند خبر از نادانی خود داده است. چنین تقلیدی مورد تاکید و سفارش هر عقل سلیمی است.
    3-3-1. شتاب زدگی
    انسان، گاه در داوری های علمی و عقلانی خود شتاب می کند؛ و به صرف فراهم آمدن اطلاعاتی اندک درباره یک موضوع، به نتیجه گیری می پردازد و چنان می پندارد که به همه جوانب مسئله احاطه کامل داشته، و هیچ نکته ای در پس پرده ابهام باقی نمانده است. این گونه اظهار نظرهای شتاب زده ، یکی دیگر از لغزشگاه های اخلاقی اندیشه است.
    4-3-1. تمایلات نفسانی
    هدف از تحصیل علم این است که، به میزان توان، به حقیقت نایل شویم؛ اما دیدگان اندیشه زمانی می توانند به جمال حقیقت روشن شوند که گرد و غبار گرایش های نفسانی بر چهره آن ننشسته باشد و از اسارت و بردگی وهم و خیال رهیده باشد؛ حب وبغض هاوجهت گیریهای تعصب آمیز، مسیرتعلیم وتعقل وتفکر را منحرف کرده وانسان را از کشف حقیقت ودرک درستی یا نادرستی امور باز دارد. .
    امیرالمومنین (ع) دراین باره می فرماید: «هرکس عاشق چیزی می شود، دیدگانش راکور گردانده وقلبش را رنجور. پس باچشم بیمار می نگرد و با گوشی که ازشنیدن حقیقت ناشنواست، می شنود. خواهشهای نفسانی پرده های عقلش را دریده و دوستی دنیا دلش را میرانده است.»
    در جای دیگر می فرماید: «کسی که چیزی را دشمن بدارد ، خوش ندارد بدان بنگرد یا نام آن نزد وی بر زبان رود. »
    و در حدیثی دیگر، طمع را موجب ناکارآمدی اندیشه می داند.
    5-3-1. عجب و خود بزرگ بینی:
    نیز یکی دیگر از رذایل اخلاقی است که ثمره ای جز سستی و ضعف عقل انسان و گمراهی علمی او را در پی ندارد. امام علی می فرماید: «عجب و خود بزرگ بینی نشانه ضعف و سستی عقل است.
    کسی که رای و نظر خود را بزرگ پنداشت ، گمراه شد. »
    و بالاخره این که مبارزه با تمایلات نفسانی و احیای عقل و خرد ورزی ، درخشیدن برق های پر نور الهی و بهره مندی از مراتی عالی معرفت را در پی دارد و سبب یافتن راه هدایت و پیمودن مسیر سعادت شده ، انسان را از دری به در دیگر می برد و در نهایت به در سلامت و سرای اقامت رساند.

    4-1. آداب اخلاقی آموختن

    پیامبر گرامی اسلام ، در بخشی از توصیه بسیار ارزشمند خود به ابوذر غفاری ، چنین می فرماید:
    ای ابوذر ، به درستی که بدترین مردمان در نزد خداوند در روز قیامت عالمی است که از علمش سودی نبرده است. و کسی که برای جلب توجه مردم به سوی خود به دنبال تحصیل علم باشد ، بوی بهشت را نخواهد چشید ای ابوذر ، بوی بهشت به مشام کسی که برای مردم فریبی در جستجوی علم باشد ، نخواهد رسید ای ابوذر ، هرگاه از تو چیزی پرسیدند که پاسخ آن را نمی دانستی ، پس گو : « نمی دانم » و خود را از پیامدهای آن نجات ده و به چیزی که نمی دانی ، فتوا نده ، تا از عذاب خداوند در روز قیامت نجات یابی ؛ ای ابوذر ، گروهی از بهشتیان ، از گروهی از اهل جهنم آگاه می شوند و به آنها می گویند : « چه چیزی شما را جهنمی کرد ، در حالی که ما به برکت تربیت و تعلیم شما بهشتی شدیم ؟ » آنان در پاسخ می گویند : « ما دیگران را به کارهای خیر فرمان می دادیم و خود به آنها عمل نمی کردیم».
    1-4-1. انگیزه الهی ( اخلاص )
    پیامبر اکرم، در حدیث بسیار مشهور و معتبری می فرماید: « هر کس خود را چهل روز برای خدا خالص کند ، چشمه های حکمت از قلب او بر زبانش جاری خواهد شد.»
    نخستین مسئله ای که یک دانشجو باید به طور جد به آن توجه نماید ، مساله « نیت» و « انگیزه » تحصیل است. بر اساس نظام اخلاقی اسلام ، نیت و انگیزه ، بیش از خود عمل اهمیت دارد و به همین دلیل است که پیامبر اکرم فرموده اند: « نیت مومن بهتر از عمل اوست »
    اصولا، ماهیت هر عملی با توجه به نیتی که فرد در انجام آن داشته است، مشخص می شود: « انما الاعمال بالنیات و لکل امرء ما نوی ؛ محققا کارها به نیت ها هستند و برای انسان تنها چیزی باقی می ماند که نیت آن را کرده است ». به تعبیر دیگر، در اخلاق اسلامی، صرف « حسن فعلی »، یعنی خوب بودن کار،برای ارزش گذاری اخلاقی یک کارکافی نیست ،بلکه حسن فاعلی یعنی نیت خوب داشتن در انجام آن ، نیز باید به ان ضمیمه شود.
    باتوجه به مطالب بالا و همچنین آیات و روایات دیگری که در این موضوع وارد شده است ، می توان گفت کار اخلاقی و ارزشمند از دیدگاه اسلام کاری است که صرفا برای رضایت خداوند انجام گرفته باشد. البته رضایت الهی مراتب و درجات متفاوت و مختلفی دارد . به تعبیر دیگر ، ارتباط نیت با خداوند در جات و مراتب مختلفی دارد ؛ برخی افراد به نیت بهره مندی از نعمت های الهی و دخول در بهشت کارهای خود را انجام می دهند و انگیزه برخی از افراد در انجام کارهای خود رهایی از عذاب الهی و ترس از جهنم است و دسته سومی نیز در انجام کارهایشان ، صرفا رضایت و خشنودی خداوند را در نظر می گیرند و نه هیچ چیز دیگر.
    نکته مهم در باب تاثیر در ارزشمندی کارها این است که تاثیر نیت روی کار ، و تاثیر کار در تکامل نفس انسان و رسیدن او به سعادت ابدی ، تاثیری تکوینی است ، نه قراردادی به تعبیر دیگر ، نیت ، بیانگر یک رابطه حقیقی است و نه یک رابطه قراردادی . عمل بدون نیت ، در حقیقت ، یک کالبد مرده است که با دل و روح انسان ارتباط پیدا نمی کند .
    در ارزشگذاری تحصیل علم و دانش اندوزی به عنوان کاری از کارهای اختیاری انسان نیز، نقش عمده بر عهده نیت دانشجو است. علم اندوزی در صورتی ارزشمند بوده، ما را به سعادت و کمال نهایی نزدیک می کند که هدف اصلی از تحصیل آن، قرب الهی باشد. در غیر این صورت، نه تنها تاثیری در سعادت واقعی انسان ندارد؛ حتی اگر هدف از تحصیل علم، کسب شهرت و ثروت و قدرت و امثال آن باشد، از نظر نظام اخلاقی اسلام، هیچ ارزشی نخواهد داشت. نشانه نیت الهی داشتن در تحصیل علم این است که به همان اندازه که علم و دانش انسان افزایش می یابد، ذلت درونی او، در برابر خودش، و تواضعش در برابر مردم و خوف و خشیتش در برابر خدای متعال و درکش نسبت به دین و حقایق الهی نیز افزایش می یابد. پیامبر اکرم در این باره می فرماید:
    «کسی که برای رضای الهی درپی کسب دانش باشد، هر بابی از دانش که برای او گشوده می شود، ذلت و خود کم بینی اش ، در برابر خودش ، تواضعش در برابر مردم، ترسش در برابر خداوند و تلاشش در امور دینی افزایش می یابد. چنین شخصی از علمش بهره می برد، پس شما نیز از علم او بهره گیرید. و کسی که برای دنیا و منزلت نزد مردمان و مکانت در نزد حاکم به دنبال تحصیل دانش باشد، هر بابی از دانش که برای او گشوده می شود، خود بزرگ بینی او در برابر خودش و مردم و غرورش در برابر خداوند و ستم کاری اش در حق دین، افزایش می یابد. چنین فردی بهره ای از علمش نمی برد…»
    دانشجو باید ازهمان ابتدای دانشجویی خود، در پاکسازی نیتش بکوشد، و همواره تلاش نماید تا ارزش علم آموزی خود را پایین نیاورد. تعلیم و تعلمی که این همه ارج و اهمیت دارد، نباید به انگیزه های پستی چون رسیدن به مقامات دنیوی و کسب شهرت اجتماعی و جلب نظر مردم واحترام آنان و کسب مال و شغل و ا مثال آن آلوده شود.
    2-4-1. انتخاب استاد شایسته
    مدتی می بایدت لب دوختن وز سخن دانان سخن آموختن
    تا نیاموزد نگوید صد یکی ور بگوید، حشو گوید بی شکی
    تأثیر استاد ونوع ارزشها و نگرشها و جهان بینی و ایدئولوی او در شاگردان، جای هیچ تردیدی ندارد. تجربه نشان داده است که شاگردان هر اندازه هم که مقاومت نمایند نمی توانند از تأثیر گذاری آشکار و نهان استادان در روند زندگی خود جلوگیری کنند. به همین دلیل است که انتخاب استاد و معلمی شایسته و وارسته همواره مورد توجه وتأکید فراوان اولیاء دین بوده است. امام باقر در پاسخ به این سؤال که منظور از «طعام» در این آیه که می فرماید: «فلینظر الانسان الی طعامه» چیست؟ فرمود: «علمه الذی یأخذه عمن یأخذه» یعنی دانشجو تا جایی که شرایط به او اجازه می دهد باید به دنبال انتخاب استادان شایسته باشد.
    اما استاد شایسته کیست و چه شرایطی دارد؟
    پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) در حدیثی یک معلم و استاد شایسته را کسی می داند که شاگردان خود را:
    1. از تکبر به تواضع دعوت می کند
    2. از حیله گری و چاپلوسی به خلوص و خیر خواهی فرا می خواند
    3. از جهل به علم می کشاند
    استاد شایسته کسی است که با رفتار خود دانشجو را به کسب فضایل ترغیب و از آلودگی به رذایل اخلاقی دور کند. استاد شایسته استادی است که دیدن او انسان را به یاد خدا اندازد و سخن گفتنش بر علم دانشجو بیفزاید.
    3-4-1. رعایت اولویتها
    دوران دانشجویی به گونه ای است که اگر هر دانشجویی خیلی تلاش کند واز لحظات و ساعات عمرش به نحو کامل و به طور بهینه استفاده نماید ، باز هم نمی تواند به مسؤلیت های واجب و ضروری اش، جامه عمل بپوشاند، یعنی مسئولیت ها و وظایف دینی، اجتماعی، علمی، فرهنگی و سیاسی دانشجو آنقدر زیاد است که دیگر فرصتی برای انجام کارهای مباح و مستحب باقی نمی ماند. البته این مسئله نه اختصاص به دانشجویان دارد و نه ویژگی دوران معاصر است. شهید اول در این باره فرموده اند: « گذراندن عمر در کارهای مباح و پرداختن به امور غیر ضروری ، هر چند به میزان اندک، حاصلی جز زیان ندارد». در عین حال، دانشجویان با توجه به نقش ویژه وا نکار ناپذیرشان در جامعه، وظایف و مسئولیت های سنگین تری را بر عهده دارند.
    مهم ترین وظیفه دانشجویان تحصیل علوم نافع به حال جامعه است. علومی که در جهت ارتقای همه جانبه جامعه اسلامی باشد. بنابراین باید، در کلاس درس و خارج از کلاس، همواره در پی فهم مسائل ضروری و لازم بر آیند و هرگز وقت خود را مصروف مسائل غیر ضروری ننمایند. مسائلی که دانستن آنها، صرفا بار اطلاعاتی آدم را می افزاید، و هیچ تأثیری در سعادت دنیوی واخروی فرد وجامعه ندارند. امام علی(ع) در این باره، به دانشجویان توصیه می کند که به دنبال فهم و حل مسائلی باشید که دانستن آنها ضروری و لازم است، و جهل نسبت به آنها پذیرفتنی نیست: «سل عما لابد لک من علمه و لا تعذر فی جهله» و یا می فرماید:« دانش ها بیشتر از آنند که تو بتوانی همه آنها را بیاموزی و بر آنها احاطه یابی، پس باید گلچین کرده و از هر دانشی بهترینهای آن را انتخاب کنی.» پیامبر اکرم، وارد مسجد شدند و مشاهده کردند که گروهی از مردم، در اطراف شخصی حلقه زده اند. پرسیدند: «این شخص کیست؟» مردم گفتند «شخصی بسیار دانشمند و علامه است». پیامبر اکرم از علم او پرسید. مردم گفتند : داناترین مردم نسبت به انساب عرب و وقایع و ایام جاهلیت و اشعار عربی است. » پیامبر فرمودند: این دانشی است که اگر کسی آن را نداند ضرر نکرده است و کسی که آن را می داند، سودی نمی برد.»
    4-4-1. خوب گوش دادن
    آدمی فربه شود از راه گوش جانور فربه شود از حلق و نوش
    یکی از آدابی که رعایت آن برای هر فردی ، به ویژه دانشجویان و طالبان علم، لازم است، هنر خوب گوش دادن به سخنان استادان است. این مسئله نه تنها ادب شاگرد در برابر استاد را نشان می دهد، بلکه راهی است برای بهره مندی بیشتر و بهتر دانشجویان از محضر اساتید. امام علی (علیه ا لسلام) در این باره می فرماید: «زمانی که در نزد دانشمندی نشستی ، پس برشنیدن نسبت به گفتن حریص تر باش و خوب گوش دادن را بیاموز همانگونه که خوب گفتن را می آموزی و سخن هیچ کس را قطع نکن.»
    یک مستمع خوب کسی است که : اولا، در سخنان گوینده دقت لازم را داشته باشد و، به تعبیر دیگر، برای ادراک آمادگی کافی داشته باشد. ثانیا: بردبار و شکیبا بوده و احساس خستگی نکند. و ثالثا: بتواند میان نکات اصلی گفتار گوینده و شاخ و برگهای آن تفکیک نماید. به عنوان مثال، مناقشه در مثال نکند و لب سخن را مورد توجه قرار دهد.
    5-4-1.پرسش و پرسش گری
    پرسش و پرسش گری اگر به منظور کشف حقیقت و فهم واقعیت باشد، نه تنها از فضایل اخلاقی به حساب می آید، که پاره ای از مواقع از نظر شرع و فقهی نیز امری واجب است. کسی که مسائل شرعی خود را نمی داند، تعلیم آنها به او واجب است. واگر راه فهم حکمی در پرسش از کسی باشد، پرسیدن واجب خواهد شد. پیامبر اکرم(ص) پرسش را به عنوان کلید خزاین و گنجینه های دانش معرفی کرده و نه تنها افراد را به پرسش گری تشویق می نماید، بلکه می فرماید شخص پرسش گر اجر و پاداش اخروی نیز دارد:« دانش گنج است و کلید آن ، پرسش است. پس بپرسید. خداوند شما را رحمت کند. به درستی که چهار دسته مأجورند، پرسش گر، گوینده، شنونده، و دوستار آنها»
    امام صادق (علیه السلام) نیز پرهیز از سوال را موجب هلاکت یک قوم می داند: «انما یهلک الناس لانهم لا یسئلون»
    البته باید دانست که ارزش پرسش و پرسش گری ارزشی ذاتی نیست. یعنی، این گونه نیست که پرسشگری در هر شرایطی مطلوبیت داشته باشد. بلکه در صورتی دارای ارزش اخلاقی است که به منظور کشف حقیقت و فهم واقعیت می باشد. و الا اگر به منظور اظهار فضل و مچ گیری و امثال آن باشد، کاری بسیار زشت و ناپسند است. امام علی(علیه السلام) در پاسخ پرسشگری که به منظور اظهار فضل یا مچ گیری سوال کرد فرمود: «برای دانستن بپرس نه برای آزار دادن که نادان آموزنده همانا داناست و دانای برون از راه انصاف، همانند نادان پرچون و چراست.»
    همچنین باید توجه داشت که پرسش های ما درباره موضوعاتی باشد که گرهی از کار فروبسته خود ما یا دیگران می گشاند و نه مسائلی که دانستن یا ندانستن آنها هیچ دخالتی در سرنوشت مادی و معنوی ما ندارد. استاد نیز هرگز نباید از پرسشهای دانشجویان خسته یا ناراحت شود و باید بداند که پاسخ دادن به پرسشهای دینی و اخلاقی و علمی دانشجویان ثوابی بس بزرگ دارد.
    البته ، دانشجویان نیز باید این مسئله را توجه داشته باشند که انتظار پاسخ همه مسائل را از استاد داشتن انتظاری نابجا و نامعقول است. استاد نیز هرگز نباید متکلفانه به پاسخ بپردازد و اگر پاسخ مسئله ای را نمی دانست، با صراحت و شجاعت تمام بگوید، «نمی دانم» و این را بداند که با گفتن نمی دانم نه تنها از ارج و ارزش او کاسته نمی شود که مسؤولیت شناسی خود را در برابر دانشجویان و دغدغه حق طلب و حقیقت خواهی خود را به آنان نشان داده است. متأسفانه در جامعه ما واژه نمی دانم و نظری ندارم و امثال آن تنها بر زبان عده ای انگشت شمار جاری می شود. بسیاری از افراد بر این پندارند که اگر کسی مسئله بگوید نمی دانم معلوم می شود که اصلا چیزی نمی داند واگر کسی هم صاحب نظر باشد، باید هر مسئله ای از او پرسیده شود، بلافاصله پاسخ دهد. گویند که روزی شخصی بر فراز منبر مشغول سخنرانی بوده است. یکی از مستمعان ، پرسشی را طرح کرد. گوینده در پاسخ گفت: «جواب این مسئله را نمی دانم» شخص سوال کننده ناراحت شده و گفت «تو که نمی دانی چرا بر بالای منبر رفته ای؟» گوینده پاسخی حکیمانه داد: «من به اندازه ای می دانم که بتوانم چند پله منبر را بالا روم. اما اگر بنا بود که به اندازه مجهولاتم بالا روم، در آن صورت باید تا آسمانها بالا می رفتم.»
    این درحالی است که آیات و روایات بسیار زیادی در مذمت پاسخهایی که از روی جهل داده می شود وارد شده است. یکی از حقوق خداوند بر بندگانش این است که چیزی را بگویند که به آن علم دارند و چیزی را که نمی دانند نگویند. یکی از عوامل اختلاف و تفرقه ، پرگویی جاهلان است. کسانی که نادانسته سخن می گویند. امام علی(علیه السلام) می فرماید: اگر جاهلان ساکت می شدند، اختلاف برچیده می شد.
    6-4-1. ضبط ونگارش مطالب
    شایسته است که دانشجویان مطالب نو وجدیدی را که در هر درسی می اموزند، یادداشت نمایند.البته شیوه نگارش وشیوه گزیده نویسی یاخلاصه برداری ، نیازمند فراگیری اموزش های خاصی است. امام صادق (ع)، نیزدر این باره می فرماید:«دانش رابنگارید چراکه بدون نگارش نمی توانید انرا حفظ کنید»
    7-4-1. تواضع دربرابر استاد
    سعی ناکرده در این ره به جایی نرسی مزد اگر می طلبی طاعت استاد ببر
    در روایت بسیاری ، بزرگداشت عالمان و اندیشمندان مورد تاکید قرار گرفته است. احترام به عالمان نشانه بهره مندی از عقل و حرمت عالمان همانند و همسنگ حرمت شهیدان و صدیقان معرفی شده است . از شاگردان و متعلمان خواسته شده که ، همچون ملائکه که در برابر اهل علم تواضع می کنند و بالهای خود را زیر پای عالمان می گسترانند، عالمان را بزرگ داشته و بر صدر نشانند. و برای استادهمچون بنده و خدمتکار باشند. زیرا به گفته پیامبر اکرم : «من تعلمت منه حرفا صرت له عبدا » حتی در برخی از روایات اکرام عالمان به منزله اکرام و احترام به خداوند تلقی شده است. امام زین العابدین(ع) در رساله حقوق معلم و استاد می فرماید:«حق کسی که به تو علم می آموزد این است که او را بزرگ بداری؛ و احترام مجلسش را نگه داری؛ و به نیکویی به سخنانش گوش فرا دهی؛ و به او رو آوری و در نزد او با صدای بلند سخن نگویی و اگر کسی از او سوالی پرسید، در جواب دادن به آن بر او پیشی نگیری؛ و در محضر او با افراد دیگر سخن نگویی و در نزد او از دیگران غیبت نکنی…»
    8-4-1. خودشناسی
    آموختن برخی از علوم و دانش ها از واجبات عینی بوده و بر هر فردی لازم است که پیش از هر دانشی دیگری به آموختن آنها بپردازد. یکی ازاین دانشها ،« خود شناسی» است. خودشناسی مقدم بر همه دانش ها و معرفت های دیگر است. از یک دانشجو هرگز پذیرفتنی نیست که صرفا به تحصیل و تعلیم علوم بیرونی پرداخته و از خود غافل باشد. برای انسان، خسران بزرگی است که جوهر و ذات مسائل بیرونی را بداند و دائما به مطالعه و آزمایش و تجربه امور بیرونی و تفکر در مسائل آفاقی بپردازد ، اما سیر انفسی و اندیشه در امور نفسانی و درونی خود را غافل بماند.
    یک پرسش
    علی رغم تاکیدات و توصیه های فراوان اسلام به دانش و دانش اندوزی و علی رغم پیشرفت های اولیه مسلمانان در عرصه های مختلف دانش ، همگی می دانیم که از حدود قرن ششم هجری به بعدبا افول و انحطاط علمی در جهان اسلام مواجه شده ایم. به نظر شما چرا مسلمانان پس از آن همه پیشرفت علمی ، اینگونه از کاروان علم عقب ماندند؟ نقش عوامل درونی و داخلی را در این عقب ماندگی چه مقدار ارزیابی می کنید؟ عوامل بیرونی و خارجی ، همچون حمله مغول و استعمار و امثال آن ، در این رابطه چه نقشی داشتند ؟ و به هر حال ، راه رهایی از این وضعیت و رسیدن به جایگاه علمی شایسته را چه می دانید ؟
    هر یک از ما برای تحقق نهضت تولید علم و جنبش نرم افزاری که در سالهای اخیر ، توسط مقام معظم رهبری ، مطرح شده است ، چه نقشی بر عهده داریم ؟

    فصل دوم: اخلاق معیشت

    1-2. اهمیت و جایگاه

    در این فصل ، بر آنیم که برخی از مهم ترین اخلاقیات مربوط به معیشت را یادآور شویم. البته روشن است که هر فردی به تناسب استعدادها و تواناییهای ذاتی خویش و یا به اقتضای شرایط اجتماعی و محیطی، برای تامین معیشت خویش شغل خاصی را انتخاب می کند و هر شغلی نیز اخلاقیات خاص خود را می طلبد. مسائل اخلاقی مورد نیاز یک کارمند بانک با مسائل اخلاقی مورد حاجت یک آموزگار یا استاد دانشگاه، در بسیاری از موارد، متفاوت است. مسائل اخلاقی یک کارگر ساختمانی یا مسائل اخلاقی یک مدیر فرودگاه متفاوتند. با وجود این، تأمین معاش، به طور کلی و صرف نظر از اینکه در قالب چه شغلی یا تخصصی باشد، احکام اخلاقی مشترکی دارد که در این بخش می خواهیم برخی از مهم ترین آنها را مورد توجه قرار دهیم. پیشتر لازم است مطالبی را در باب اهمیت کار و فعالیت و نقش آن در سازندگی روحی و معنوی انسان و همچنین جایگاه آن در اسلام و نزد اولیای دین ، متذکر شویم.
    مسئله معیشت و مسائل مرتبط با آن یکی از مهم ترین و پایدارترین مسائل بشری است. هیچ کسی نیست که به نوعی دغدغه معیشت نداشته باشد. این مسئله، مخصوصا برای قشر جوان جامعه، یکی از اساسی ترین مسائل است. داشتن شغلی آبرومند و درآمدی مناسب، شرط لازم داشتن یک زندگی خوب و موفق است. افراد بیکار، هر چند از نظر اقتصادی نیازمند نباشند، بازهم، انسانهایی موفق تلقی نمی شوند. با کار و تلاش است که زندگی انسانی شکوفا می شود و در سایه کار و تلاش است که سعادت دنیا و آخرت فرد و جامعه تأمین می گردد.
    کارکردن و داشتن شغلی آبرومند، نه تنها وسیله ای برای امرار معاش وتأمین ما یحتاج مادی زندگی است، بلکه از عوامل بسیار مهم در احساس شخصیت، عزت، استقلال و اعتماد به نفس است. افرادی که با حاصل دسترنج خود امرار معاش می کنند، در باطن، احساس افتخار و عزت و سربلندی دارند. خود را یک عضو فعال و تأثیر گذار در جامعه می دانند. در مقابل، بیکاری موجب یأس و سرخوردگی و احساس ضعف و بی شخصیتی می شود. فرد بیکار، از نظر دیگران، یک عضو بی فایده جامعه تلقی می شود. خود او نیز به خود اجازه نمی دهد که در تصمیم گیریهای اجتماعی مشارکت جدی و فعال داشته باشد.
    به علاوه «کار» یک وظیفه و مسوولیت اجتماعی هم است. یعنی حتی اگر ما شخصا ، هیچ احتیاجی نداشته باشیم. باز هم وظیفه اجتماعی و مسوولیت اخلاقی ما اقتضا می کند که بیکار نمائیم. در همین جایی که نشسته ایم اگر دقت کنیم و به اطراف خود نظری بیفکنیم می بینیم که غرق در محصولات و نتایج کارهای دیگرانیم. اگر نگاهی به میز و صندلی و تخته و دفتر و کتاب و قلم و کیف و در و دیوار و پنجره و شیشه و ده ها و صدها چیز دیگری که در اطراف ما هست بیافکنیم، خواهیم دید که حاصل کارهای دیگران است. وظیفه انسانی و اخلاقی ما اقتضا می کند که ما نیز خدمتی به دیگران کنیم و در تأمین بخشی از ما یحتاج دیگران سهمی داشته باشیم.
    افزون بر این ، اسلام عزیز نیز اهمیت فوق العاده ای به «کار» داده است. قرآن کریم در بیش از پانصد آیه به ابعاد مختلف کار و فعالیت اشاره کرده است. بهره مندی از حیات پاکیزه و برخورداری از نیکوترین پاداش را مرهون کار و تلاش دانسته 0
    البته ، باید توجه داشت که کار و تلاش، انواع و ابعاد بسیار متعدد و متنوعی دارد که در این میان می توان به کارهای عبادی، فرهنگی، تولیدی، توزیعی و خدماتی اشاره کرد. و هر کدام از این کارها از دیدگاه اسلام ارزش خاص خود را دارد.
    به هر حال، می توان گفت مومنان شاغل، محبوب خداوندند. اسلام عزیز، پاداش کسانی را که در راه تأمین معاش خود و خانواده شان تلاش می کنند، همسنگ پاداش مجاهدان و رزمندگان راه خدا، و بلکه بالاتر از اجر آنان قرار داده است.پیامبر اکرم در حدیثی می فرماید: عبادت و پرستش خداوند هفتاد جزء دارد که بالاترین و برترین جزء آن ، «طلب روزی حلال» است.
    امام باقر (علیه السلام) می فرماید:کسی که برای بی نیازی از مردم، و رفاه خانواده و کمک به همسایگانش در طلب روزی حلال باشد ، در روز قیامت خداوند را در حالی ملاقات می کند که چهره اش مانند ماه شب چهارده می درخشد.
    نتیجه آن که ، اسلام هرگز کار کردن و تلاش برای تأمین معاش را جدای از عبادت و پرستش نمی داند. پیامبر اکرم(ص)، زمانی که از جنگ تبوک به مدینه بازگشت، سعد انصاری، که نتوانسته بود، همراه پیامبر به جنگ برود، به استقبال آن حضرت آمد. وقتی پیامبر اکرم دستان خشک و خشن و ترکیده او را دید، از او پرسید: « صدمه ای به دستانت رسیده است؟». سعد انصاری در پاسخ گفت: «برای تأمین مخارج اهل و عیالم با طناب و بیل کار می کنم». پیامبر بر دستان سعد انصاری بوسه زد و فرمود، «این دستی است که در آتش جهنم نمی سوزد»
    در مقابل، انسان های بیکار و کسانی که بار زندگی خود را بر دوش دیگران می اندازند و از زیر کار و فعالیت شانه خالی می کنند، مورد لعن و نفرین اسلام و اولیای اسلام واقع شده اند. پیامبر اکرم می فرماید:ملعون من القی کله علی الناس؛ کسانی که بار زندگی خود را بر دوش مردم بیاندازد مورد لعن است.
    امام باقر (علیه السلام) می فرماید: حضرت موسی از خداوند سوال کردکه خدایا مبغوض ترین بندگان در نزد تو چه کسانی هستند؟ خداوند در پاسخ فرمود: جیفه باللیل بطال بالنهار. کسانی که شب تا صبح همچون جسد مرده ای می خوابند و روز خود را به بطالت و بیکاری می گذرانند.
    یکی از یاران امام صادق(علیه السلام) می گوید از آن حضرت درباره شخصی پرسیدم که می خواهد در خانه خود بنشیند و به نماز و روزه و عبادت خداوند بپردازد و از تلاش برای کسب درآمد خودداری کند و معتقد است که به هر حال ، خداوند روزی او را به گونه ای ، تأمین خواهد کرد. امام صادق (علیه السلام) در پاسخ فرمودند: « این شخص از کسانی است که دعای آنان به اجابت نمی رسد. یعنی مورد توجه خداوند قرار نمی گیرد». آن حضرت ، در روایت دیگری ، انسانهایی را که برای حفظ آبرو و ادای دین خود و کمک به اقوام و بستگان شان کار نمی کنند، افرادی بی فایده و بی ارزش معرفی کرده و می فرماید:«کسی که نمی خواهد از راه حلال مالی را فراهم کند که با آن آبروی خود را حفظ نماید و دینش را ادا کند و صله رحم را به جا آورد، خیری در او نیست.»

    2-2. نقش نیت در ارزشمندی کار

    در مباحث گذشته ، کرارا، این نکته را تذکر دادیم که یکی از مهمترین ارکان ارزشمندی کارهای اختیاری انسان، مسئله نیت و ا نگیزه فرد از انجام آن است. مسأله «کار» و «تلاش» برای تأمین مخارج روزمره زندگی نیز از این امر مستثنی نیست. آن همه ارزشی که در اسلام برای کار ذکر شده است، همگی مبتنی بر داشتن نیت و انگیزه خوب است. اگر انگیزه افراد در کار، انگیزه ای الهی و خدایی باشد، در آن صورت، کار آنان از ارزش ا خلاقی برخوردار خواهد بود و الا دارای ارزش معنوی و اخروی نخواهد بود. به همین دلیل است که در احادیث متعددی بر نیت الهی داشتن در انجام کار تأکید شده است. در روایتی آمده است که روزی پیامبر اکرم با جمعی از یاران و اصحاب خود نشسته بود؛ جوانی نیرومند وتوانا را دیدند که ، از همان ابتدای صبح، مشغول کار و تلاش شده بود. پاره ای از صحابه پیامبر با نگاه تأسف آمیزی به آن جوان نگریسته و گفتند: «ای کاش این شخص، جوانی و نیروی خود را در راه خدا صرف می کرد.» پیامبر اکرم فرمود: چنین نگویید؛ زیرا این شخص اگر برای حفظ خود از درخواست از دیگران و به منظور بی نیازی از دیگران کار می کند، در آن صورت او در راه خدا است واگر به منظور تأمین مخارج پدر و مادر پیر و ضعیفش و یا خانواده ناتوانش کار می کند، در آن صورت نیز در راه خدا است. اما اگر به منظور مباهات و فخر فروشی و به هدف تکاثر و مال اندوزی کار می کند، در آن صورت در راه شیطان است.

    3-2. رابطه اخلاق و معیشت

    در روایات متعددی اخلاق نیکو به عنوان یکی از عوامل گشایش در رزق و روزی و اخلاق بد به عنوان یکی از عوامل تنگدستی و فقر معرفی شده است. پیامبر اکرم(ص) در سفارش خود به صحابی گرانقدرش، ابوذر غفاری، به این مطلب اشاره کرده و می فرماید:
    «ای ابوذر، به درستی که انسان گاهی به دلیل انجام گناه، از روزی مقرر خود محروم می شود. »
    در روایات دیگری ، چنین می خوانیم:
    «فی سعه الاخلاق کنوز الارزاق ؛ گنجهای رزق در اخلاق خوب نهفته است. »
    «حسن الخلق یزید فی الرزق ؛ ا خلاق نیکو، موجب زیادت در روزی می شود».
    درباره این نوع روایات ، و به منظور تبیین چگونگی رابطه اخلاق و معیشت ، توضیح چند نکته ضروری به نظر می رسد :
    اولا ، باید توجه داشت که « رزق» در اینجا معنایی عام و گسترده دارد. یعنی منحصر در رزق متعارف از قبیل خوراک و پوشاک و مسکن و مرکب و امثال آن ، نیست ؛ بلکه شامل رزقهای معنوی و اخروی نیز می شود . به یک تعبیر ، همه نعمت های الهی، که به نحوی در اختیار انسان قرار گرفته اند « رزق » محسوب می شوند. حتی باید دانست که اهمیت رزق های معنوی ، مانند علم و ایمان و عبادت و امثال آن ، به مراتب ، بیشتر از رزق های مادی است.
    گاه ممکن است ارتکاب گناه موجب بی توفیقی انسان در ادای به موقع انسان از ادامه تحصیل شود ، و گاه ممکن است ارتکاب گناه موجب بی توفیقی انسان در ادای به موقع وظایف دینی و اعمال عبادی اش گردد . حتی نسبت به کسانی که از معنویت بالاتری بر خوردارند و توفیقات و رزق های معنوی بیشتری را نصیب برده اند ، ممکن است ارتکاب یک گناه صغیره ، موجب سلب توفیق آنان از نماز شب باشد.
    ثانیا ، در جای خود به اثبات رسیده است که، اتفاق، امری باطل و نادرست است. یعنی در این جهان هیچ پدیده ای بدون علت رخ نمی دهد . بنابراین ، مصیبت ها و محرومیت ها و گرفتاری ها نیز بدون علت نیستند. اما این را هم می دانیم که خداوند خیر محض است و جز اراده خیر از او سر نمی زند ، پس علت مصیبت ها و گرفتاری ها را باید در جایی دیگر جستجو کرد. قرآن کریم، در آیات متعدد و به بیان های متنوعی ، این حقیقت را تاکید کرده است که علت اصلی محرومیت های انسان اعمال و رفتارهای ناشایست خود او است.
    « هر مصیبتی به ما رسد به سبب دستاورد خود شما است و { خدا } بسیاری را نیز عفو می کند» شوری/30
    همین مسئله عینا در باره بهره مندی از رزق و روزی مادی و معنوی نیز صادق است. قرآن کریم ، تقوای الهی را یکی از عوامل گشایش و وسعت رزق دانسته و می فرماید : «و اگر اهل شهرها و آبادی ها، ایمان می آوردند و تقوا پیشه می کردند، برکات آسمان و زمین را بر آنها می گشودیم؛ ولی { آنها حق } را تکذیب کردند؛ ما هم آنان را به کیفر اعمال شان مجازات کردیم»اعراف/96
    بنابراین، هر چند ما نتوانیم با عقل ناقص و جزئی نگر خود رابطه میان گناه و محرومیت از رزق به ویژه رزق های مادی ، را درک کنیم ، همان طور که ممکن است نتوانیم رابطه میان اخلاق نیک و بهره مندی از رزق های مادی و معنوی را ، به درستی، دریابیم ، اما باید بدانیم که این رابطه ، از نظر قرآن و معارف اصیل اسلامی ، رابطه ای قطعی و ضروری معرفی شده است. ما با عقل و علم خود در برخی موارد می توانیم رابطه علیت و تاثیر و تاثر میان دو پدیده را دریابیم ، اما هم خود عقل اقرار دارد که در ورای اسباب و علل ظاهری ، علل و عوامل دیگری نیز هست که فراتر از درک و فهم بشر است و کشف آنها در حدود تواناییهای عقل مستقل نیست و هم این یک حقیقت مسلم قرآنی و اسلامی است که جز علل و عوامل ظاهری ، علل و عوامل دیگری نیز در این عالم جریان دارد که ارتباط آنها با معلول های شان چندان برای ما محسوس نیست.

    4-2. نقش کار در تربیت و بهداشت روانی

    همان طور که پیشتر اشاره کردیم ، یکی از مهم ترین عوامل سازنده شخصیت انسان ، کار است . رابطه میان کار و شخصیت انسان ، رابطه ای دو طرفه است ؛ یعنی همان طور که کار ، معلول چگونگی و نوع شخصیت انسان است ، شخصیت انسان و گونگی آن نیز معلول و محصول نوع کار و شغل او است. امام علی (ع) در یک سخن بسیار حکیمانه می فرماید : «اگر تو نفس خود را به کاری مشغول نسازی او تو را مشغول خواهد کرد. »
    نفس انسانی و به ویژه قوه خیال آدمی به گونه ای است که اگر بیکار باشد ، انسان را به تباهی و فساد خواهد کشاند. اما کار و فعالیت موجب می شود که قوه خیال چندان مجالی برای به انحراف کشاندن انسان پیدا نکند. اصولا ، یکی از مهم ترین علل ارتکاب گناه ، بیکاری است . انرژی های انسان بالاخره باید به گونه ای مصرف شوند ، اگر راه درست و صوابی در پیش روی خود نداشته باشند ، با توسل به راههای انحرافی و نادرست این کار را خواهند کرد. اشتغال ، افزون بر این که ، از انفجار انرژیهای متراکم جلوگیری می کند ، مانع پیدایش افکار و وساوس و خیالات شیطانی نیز می شود. به قول پاستور « بهداشت روانی انسان در لابراتور و کتابخانه است » ولتر ، یکی از فیلسوفان عصر روشنگری ، می گفت : « هر وقت احساس می کنم که درد و رنج بیماری می خواهد مرا از پای در آورد ، به کار پناه می برم. کار بهترین درمان دردهای درونی من است. » پاسکال:« مصدر کلیه فساد فکری و اخلاقی ، بیکاری است . هر کشوری که بخواهد این عیب بزرگ اجتماعی را رفع کند باید مردم را به کار وادارد تا آن آرامش عمیق روحی که عده معدودی از آن آگاهند در عرصه وجود افراد برقرار شود. »
    در ترجمه یک رباعی منسوب به امام علی (ع) چنین می خوانیم :
    « هر آینه که نقل و انتقال سنگ های سنگین از بالای کوه ها برای من دوست داشتنی تر از منت کشیدن از دیگران است. مردم به من می گویند که کسب و کار برای تو ننگ است ، در حالی که ننگ و خواری در درخواست از مردم است. »
    در ترجمه یک رباعی دیگر ، که باز هم منسوب به امام علی (ع) است چنین می خوانیم: « اگر می خواهی آزاد زندگی کنی ، مثل بردگان تلاش کن ؛ آرزویت را از مال دیگران ، به طور کلی ، قطع نما ؛ نگو این کار مرا پست می کند زیرا در خواست از مردم ، خوارکننده تر است ؛ زمانی که از دیگران مستغنی باشی ، از همه مردم ارجمندتری» .

    5-2. داستانی آموزنده

    یکی از صحابه پیامبر که فقر و تنگدستی بر او چیره شده بود ، در یک روز که احساس کرد دیگر کارد به استخوانش رسیده ، با مشورت و پیشنهاد همسرش تصمیم گرفت به نزد پیامبر رفته و وضع خود را برای رسول اکرم (ص)شرح دهد و از آن حضرت استمداد مالی کند. با همین نیت رفت ، ولی قبل از آن که حاجت خود را بگوید این جمله از زبان رسول اکرم(ص) به گوشش خورد : « هر کس از ما کمکی بخواهد ما به او کمک می کنیم ، ولی اگر کسی بی نیازی بورزد و دست حاجت پیش مخلوقی دراز نکند خداوند او را بی نیاز می کند. » آن روز چیزی نگفت و به خانه خویش برگشت. باز با هیولای مهیب فقر که همچنان بر خانه اش سایه افکنده بود روبرو شد. ناچار روز دیگر با همان نیت به مجلس رسول اکرم(ص) حاضر شد . آن روز هم همان جمله را از رسول اکرم (ص)شنید …. این دفعه نیز بدون این که حاجت خود را بگوید به خانه خویش برگشت . و چون خود را همچنان در چنگال فقر ، ضعیف و بیچاره و ناتوان می دید ، برای سومین بار به همان نیت به مجلس رسول اکرم(ص) رفت . بازهم لبهای رسول اکرم(ص) به حرکت آمد و با همان آهنگ … همان جمله را تکرار کرد . این بار که ان جمله را شنید ، اطمینان بیشتری در قلب خود احساس کرد. حس کرد که کلید مشکل خویش را در همین جمله یافته است. وقتی که خارج شد با قدم های مطمئن تری راه می رفت . با خود فکر می کرد که دیگر هرگز به دنبال کمک و مساعدت بندگان نخواهم رفت. به خدا تکیه می کنم و از نیرو و استعدادی که در وجود خودم به ودیعه گذاشته شده استفاده می کنم و از او می خواهم که مرا در کاری که پیش می گیرم موفق گرداند و مرا بی نیاز سازد. با خودش فکر کرد که از من چه کاری ساخته است ؟ به نظرش رسید عجالتا این قدر از او ساخته هست که برود به صحرا و هیزمی جمع کند و بیاورد و بفروشد. رفت و تیشه ای عاریه کرد و به صحرا رفت. هیزمی جمع کرد و فروخت . لذت حاصل از دسترنج خویش را چشید. روزهای دیگر به این کار ادامه داد ، تا تدریجا توانست از همین پول برای خود تیشه و حیوان و سایر لوازم کار بخرد . بازهم به کار خود ادامه داد تا صاحب سرمایه و غلامانی شد. روزی رسول اکرم(ص) به او رسید و تبسم کنان فرمود : «نگفتم هر کس از ما کمکی بخواهد ما به او کمک می دهیم ، ولی اگر بی نیازی بورزد خداوند او را بی نیاز می کند».
    درخواست کمک مالی از مردم و سربار دیگران بودن ، به دلیل آفات اخلاقی و اجتماعی و فرهنگی فراوانی که دارد ، به شدت مورد مذمت و نکوهش اسلام و اولیای اسلام قرار گرفته است. زراره ، از یاران بزرگ امام صادق ، می گوید :
    شخصی به محضر امام صادق (ع) آمد و عرض کرد :« من مردی فقیر و تنگدست هستم که نه می توانم کار دستی انجام دهم و نه فن تجارت را می دانم . » امام صادق(ع) در پاسخ به او فرمود :« کار کن؛ با سرت باربری کن و خود را از مردم بی نیاز گردان».
    بنابراین، هرگز نباید به خردی کار نگاه کرد. بله ، اگر بتوانیم کاری مطابق میل خود و متناسب با موقعیت اجتماعی و وضعیت خانوادگی خود داشته باشیم، بسیار خوب؛ اما پیدا نکردن شغلی مطابق میل خود هرگز مجوز بیکاری و پذیرش خواری در خواست از دیگران نیست.

    فصل سوم: اخلاق معاشرت

    حقیقت آن است که معاشرت و ارتباط سازنده با دیگران ، یکی از مهم ترین و اصلی ترین نیازهای روحی و روانی آدمیان است. تا جایی که به عقیده بسیاری از فیلسوفان ، آدمیان مدنی بالطبع اند. یعنی ذات و فطرت آدمی به گونه ای است که حتما باید زندگی اجتماعی داشته باشد و در اجتماع زیست کند. همان طور که برخی از نویسندگان گفته اند ، شاید اطلاق کلمه « انسان » در زبان فارسی و عربی، به این موجود، به دلیل نیازمندی او به انس و الفت با دیگران باشد. به هر حال، هر دیدگاهی که در باب علت زیست اجتماعی انسان داشته باشیم، مسلم است که هیچ انسانی، در شرایط عادی، به تنهایی توانایی بقا و ادامه حیات را ندارد. انسان در اجتماع به دنیا می آید، در اجتماع و با معاشرت با دیگران است که می تواند باقی بماند و در اجتماع است که می تواند کیفیت زندگی خود را ترقی دهد. آدمیان نه تنها برای اغاز حیات خود نیازمند دیگران هستند؛ بلکه در همه مراحل بعدی زندگی خود نیز به دیگران محتاجند. انسان در معاشرت با دیگران است که می تواند خود را بهتر بشناسد ، ویژگی ها و توامندی ها و ناتوانی های خود را دریابد ، و به طور کلی ، به تصوری درست و واقع بینانه از خود دست یابد.
    نخستین گروهی که هر فردی با آن مواجه می شود خانواده ، یعنی والدین و احیانا برادران و خواهران و سایر اقوام نزدیک است. البته ، ارتباط انسان با خانواده و احتیاج او به آنان امری مدام و پایدار است و در اغلب موارد ، تا آخرین ساعات زندگی نیز ادامه دارد. در مراحل بعد ، هم سالان و همسایگان و دوستان هستند که در شکل گیری شخصیت آدمی تاثیر فراوان دارند و سپس تعامل انسان با اجتماع بزرگتری چون شهروندان و جامعه جهانی است که تکوین شخصیت اجتماعی ، اخلاقی و سیاسی او تاثیری انکار ناپذیر دارد.
    افزون بر این، نکته دیگری که اهمیت و جایگاه ویژه معاشرت را در اخلاق نشان می دهد این است که بسیاری از فضایل و رذایل اخلاقی، در ظرف معاشرت ظهور پیدا می کنند. ظرف ظهور فضایلی مانند عدالت، انصاف، احسان، ایثار، انفاق، صدقه، تواضع، امانت، صداقت، صراحت، عفت، حجاب، و امثال آن، زندگی اجتماعی و معاشرت با دیگران است و همچنین رذایلی مانند ظلم، حق کشی، خودخواهی، تکبر، خیانت، دروغ، بی حیایی، رشوه، بی بندوباری، غیبت، حسادت، و امثال آن نیز در ظرف اجتماع و ارتباط با دیگران است که خود را نشان می دهند. تعلیم و تعلم، با آن همه ارزشی که در اسلام دارند، بدون زندگی اجتماعی و معاشرت با دیگران امکان تحقق ندارند. آشنایی با تجارب دیگران و بهره مندی از آنان ، یکی از اموری است که جز با معاشرت با مردم حاصل نمی شود. معاشرت با دیگران ، یکی از بهترین ابزارها برای تهذیب نفس و خودسازی است. بسیاری از کسانی که از نظر معنوی و عرفانی رشد کرده اند یکی از مهم ترین عوامل موفقیت خود را تحمل زشت کاری ها و قدر ناشناسی های معاشران خود دانسته اند.
    به هر حال، از مطالب پیش گفته به دست می اید که معاشرت به طور مطلق و با همه انسان ها نه قابل توصیه است وقابل تحذیر، به تعبیر دیگر می توان گفت که معاشرت با دیگران دو گونه است: معاشرت مطلوب و سازنده و معاشرت نامطلوب و مخرب. روشن است که معاشرت به خودی خود ، دارای مطلوبیت نیست؛ یعنی مطلوبیت ذاتی ندارد. بلکه، خوبی یا بدی آن اولا، وابسته به هدفی است که از معاشرت با دیگران دنبال می کنیم و ثانیا، به نوع تاثیر آن در کمال مطلوب انسان بستگی دارد. توسعه اخلاق الهی و بهره مندی از فضایل اخلاقی و پیشرفت در جهت تهذیب و تربیت نفس ، از جمله مهم ترین اهداف معاشرت با دیگران است. بنابراین، اگر در جایی معاشرت با دیگران مستلزم کشیده شدن انسان به گناه و معصیت و انحراف او از مسیر هدایت و سعادت باشد، روشن است که چنین معاشرتی خلاف مقصود است و باید از آن پرهیز کرد. و در مقابل، اگر معاشرت با کسی موجب تقرب انسان به خداوند و تقویت ایمان و بنیه های دینی انسان شود، باید در حفظ و توسعه آن به شدت کوشا بود. به همین دلیل است که در اسلام ویژگی های بسیار زیادی برای معاشران بر شمرده شده است . یعنی ، اسلام که بر معاشرت تاکید دارد ، هر نوع معاشرتی را توصیه و سفارش نمی کند =؛ بلکه برخی از معاشرت ها را زیان بار و مخرب دانسته و توصیه اکید نسبت به ترک آنها کرده است.
    پیامبر اکرم (ص) به ابوذر غفاری فرمودند:
    « ای ابوذر ، همنشین صالح بهتر از تنهایی و انزوا است و تنهایی بهتر از همنشین نا صالح است.»

    1-3. انواع معاشرت

    به طور کلی می توان معاشرت های هر فردی را با دیگران به پنج دسته تقسیم کرد :
    1-1-3. معاشرت های انسانی
    منظور ما از « معاشرت های انسانی »، برخوردهایی است که با دیگران، به عنوان یک انسان و همنوع، داریم؛ صرف نظر از این که هم وطن، هم کیش، هم شهری یا خویشاوند ما هستند یا نه. به تعبیر دیگر، هر کسی به عنوان عضوی از خانواده انسانی در قبال سایر انسانها و هم نوعان ، وظایف و مسئولیت های اخلاقی خاصی بر عهده دارد. اسلام عزیز ، ضمن تاکید بر این نوع معاشرت ، حدود و چارچوبه کلی روابط و اخلاق بین المللی مسلمانان را مشخص کرده است.
    2-1-3. معاشرتهای آیینی
    نوع دیگری از معاشرت هست که می توان آن را « معاشرت آیینی » یا دینی نامید. یعنی معاشرت ها و روابطی که هر فردی باسایر افراد هم کیش و هم مسلک خود دارد. ما به عنوان یک فرد مسلمان برابر سایر مسلمانان مسئولیت ها و وظایفی بر عهده داریم که بعضا فراتر و سنگین تر از وظایفی است که در قبال انسانیت ، به طور کلی ، بر عهده داریم. حدیث بسیار مشهور، پیامبر اکرم فرمود :« کسی که فریاد استمداد برادر مسلمانی را بشنود ، ولی به یاری اش نشتابد مسلمان نیست. » نشان دهنده وظیفه سنگین امت اسلامی در قبال برادران دینی خود است.
    3-1-3. معاشرت های شهروندی
    هر کدام از ما به عنوان یک شهروند با سایر شهروندان دارای روابط خاصی هستیم که با غیر شهروندان چنان روابطی را نداریم. همین مسئله نیز مسئولیت ها و وظایف اخلاقی خاصی بر عهده ما می گذرد. . این مسئولیت ها در مواردی فراتر از مسئولیت هایی است که در قبال همنوعان و هم کیشان خود داریم. به عنوان مثال، در روایت آمده است ، کسی که سیر بخوابد و همسایه اش گرسنه باشد ، مسلمان نیست. سفارش امام علی (ع) ، درباره همسایگان ، در آخرین لحظات عمر شریف شان ، نشان دهنده وظیفه سنگین ما نسبت به همسایگان است:
    « و خدا را ! خدا را ! همسایگان را بپایید که سفارش شده پیامبر شمایند ، پیوسته درباره آنان سفارش می فرمود چندان که گمان بردیم برایشان ارثی معین خواهد نمود. »
    4-1-3. معاشرت های دوستانه
    هر یک از ما میان همنوعا ، همشهریان یا هم کیشان خود، افراد خاصی را بر می گزینیم و با آنان روابط صمیمانه تری را برقرار می کنیم. همین مسئله وظایف اخلاقی خاصی بر عهده ما می گذارد. این نوع معاشرت ها ، به دلیل تاثیر گذاری فوق العاده ای که بر روی شخصیت انسان دارد، مورد توجه اکید اسلام و اولیای دین قرار گرفته است. روایات بسیار متعدد و متنوعی در این باب وارد شده است.
    5-1-3. معاشرت های خانوادگی
    هر یک از ما از پدر و مادری خاص و عضوی از یک خانواده خاص هستیم. ممکن است برادر ، خواهر ، عمو ، عمه ، دایی ، خاله ، پدر بزرگ ، مادر بزرگ داشته باشیم و یا پس از ازدواج عضو خانواده همسر هم به حساب می آییم. همه این ها مسوولیت ها و وظایف اخلاقی خاصی را بر عهده ما می گذارد. ما به عنوان یک فرزند، در قبال والدین خود وظایف ویژه ای بر عهده داریم . احترام والدین، روابط همسران، نحوه تربیت فرزند، صله رحم، و ده ها مسئله خرد و کلان دیگر، همگی مربوط به این نوع از معاشرت می شود.
    همان طور که اشاره شد، هر یک از انواع معاشرت، اخلاقیات خاص خود را دارد و در جای خود لازم است، به تفصیل، مورد بررسی قرار گیرد؛ اما این نوشتار گنجایش بررسی همه این مسائل را ندارد. بنابراین ، ما در این نوشتار صرفا به تبیین احکامی کلی در باب اخلاق معاشرت می پردازیم؛ و از پرداختن به جزئیات مسائل پرهیز می کنیم .

    2-3. معیار معاشرت

    « هر چه برای خود می پسندی برای دیگران هم بپسند » .
    شخصی اعرابی به محضر پیامبر رسید و عرضه داشت : « ای پیامبرخدا ، کاری را به من بیاموزان که با انجام آن به بهشت درآیم » . معلوم است که پیامبر اکرم با توجه به وضعیت مخاطب، که توانایی دسترسی مداوم به آن حضرت را ندارد و نمی تواند هر روز از ارشادات و راهنمایی های رسول خدا استفاده کند ، باید دستور العملی را به او بیاموزاند که عمل به آن بتواند پایه و ریشه بسیاری از ارزشهای اخلاقی باشد ؛ یعنی یک ملاک و معیار به دست او بدهد ، معیاری که با بکارگیری آن بتواند از بهشتیان شود. پیامبر اکرم (ص) در پاسخ او فرمود : « چیزی را که دوست داری از ناحیه مردم به تو برسد ، به آنان برسان و چیزی را که دوست نداری از مردم به تو برسد ، به آنان نرسان.»
    در بخشی از نامه امام علی (ع) به فرزندش امام حسن (ع) چنین آمده است:
    « پسرم ! خود را میان خویش و دیگری میزانی بشمار ، پس آنچه برای خود دوست می داری برای جز خود دوست بدار. و انچه تو را خوش نیاید برای او ناخوش بشمار . و ستم مکن چنان که دوست نداری بر تو ستم رود ، و نیکی کن چنان که دوست می داری به تو نیکی کنند . و آنچه از جز خود زشت می داری برای خود زشت بدان ، و از مردم برای خود آن را بپسند که از خود می پسندی در حق انان ؛ و مگوی – به دیگران آنچه خوش نداری شنیدن آن – و مگو آنچه را ندانی ، هرچند اندک بود آنچه می دانی ، و مگو آنچه را دوست نداری به تو گویند.»
    این قانون ، در حقیقت ، معیار و ملاکی کلی و عام برای اخلاق اجتماعی و نحوه معاشرت با دیگران به حساب می آید. بسیاری از مکاتب اخلاقی نیز این قانون را پذیرفته ، در نظام اخلاقی خود از آن بهره برده و پیروان خود را به آن توصیه می کنند. بهترین و کامل ترین معیار برای سنجش درستی یا نادرستی رفتارهای اجتماعی ما ، همین معیار است. این معیار را می توان در همه برخوردهای اجتماعی به کار گرفت ؛ اعم از برخورد با همسر ، فرزند ، پدر و مادر ، اقوام .. و به طور کلی سایر انسانها.
    راستی چرا ، باید در مقابل دیگران این معیار را به کار بگیریم ؟ چرا باید خود را به جای آنان بگذاریم و آنچه که برای خود نمی پسندیم برای آنان نیز نپسندیم و آنچه برای خود ، خوش می داریم برای آنان نیز خوش داریم ؟ این ، در حقیقت ، مبتنی بر یک بینش انسان شناسانه خاص است. می دانیم که ، بر اساس تعالیم پیامبران الهی و تصریح کتابهای آسمانی ، همه آدمیان از یک پدر و مادر به نام آدم و حوا پدید آمده اند. بنابراین ، همه انسانها در انسانیت و شرافت و کرامت انسانی مشترک اند. حتی اگر تئوری داروین و پیروانش را درباره آفرینش انسان بپذیریم ، بازهم این نکته جای تردید ندارد که همه انسانها دارای توقعات متقابل انسانی از یکدیگر هستند. یعنی ، نمی توان از دیگران انتظار داشت که ، مثلا ، با ما به احترام رفتار کنند ، حریم ما را محفوظ دارند، امانات ما را بر گردانند ، از ما بدگویی نکنند و در زندگی خصوصی ما دخالت نکنند؛ اما ما خود را در برابر آنان ملتزم به رعایت این رفتارها ندانیم.
    بهترین راه فهم توقع دیگران از ما این است که ما خود را جای آنان بگذاریم و تصور کنیم که اگر ما به جای آنان بودیم چه توقعی از طرف مقابل خود داشتیم. « همین مقدار که ما انسان هایی هستیم و باید با هم زندگی کنیم و از زندگی اجتماعی نمی توانیم چشم بپوشیم و این زندگی به روابط متقابل نیازمند می باشد ، کافی ست تا خود را به رعایت روابط اجتماعی متقابل ملزم سازیم و رفتار مناسب داشته باشیم و این مهم با این معیار که خود را به جای طرف مقابل فرض کنیم محقق می گردد.»

    3-3. اهتمام به امور مردم :

    توصیه اکید اسلام این است که هرمسلمانی همواره باید دغدغه سایر انسانها را داشته باشد، نسبت به هدایت و ارشاد آنان احساس مسئولیت کند. و این مختص به همکیشان او نیست. هر جایی که ظلمی را مشاهده می کند، باید در حد توان خود مقابل آن بایستد و هرگز کوتاه نیاید. از سفارشهای امیر مومنان(ع) به فرزندانش، این است که: « با ستمکار در پیکار باشید و ستمدیده را یار.» انسان مسلمان هرگز نباید در برابر حق کشی ها حتی نسبت به غیر مسلمانان آرام نشیند .
    پیامبر اکرم می فرماید : مردم همه عیال خداوندند، پس محبوبترین افراد در نزد خداوند ، نیکوترینشان نسبت به عیال خداوند است. »
    پیامبر اکرم در سخنی دیگر اوج خردورزی را پس از دینداری ، مهربانی و محبت و خیرخواهی نسبت به همه انسانها اعم از خوب و بد معرفی کرده است. و محبت به مردمان را نصف ایمان دانسته است . این جملات اهمیت خدمت به خلق را در اسلام نشان می دهد.
    تصور عموم از بشردوستی و اهتمام به امور مردم، مسایل مادی و رفاهی است . ولی روشن است نه امور مردم منحصر در امور مادی و رفاهی است و نه سود رسانی و خدمت به آنان منحصر در خدمات و منافع مادی و دنیایی، بلکه امور معنوی و خدمات روحانی به مردم از اهمیت بیشتر و اساسی تری برخوردار است.
    بنابراین کسانی که در جهت هدایت روحی و معنوی مردمان و ترویج معارف الهی و گسترش علمی و عملی توحید در سطح جامعه گام برمی دارند، سودمندی شان به مراتب برای مردم بیشتر از سودمندی مادی و دنیوی است.

    4-3 . برآورده ساختن نیاز مردم

    رفع نیاز از یک مسلمان و برآورده ساختن حاجت او نه تنها اجر و پاداش برتر از 20 حج که هر کدام همراه با انفاق هزاران دینار در راه خدا باشد ، دارد، بلکه از جمله محبوبترین کارها در نزد خداوند به حساب می آید. روایات بسیاری در این موضوع در مجامع روایی ما آمده است. حتی در بسیاری از کتابهای روایی بابی تحت عنوان «قضاء حاجه المومن» گشوده شده است. بالاتر آنکه از همه مسلمین خواسته شده به محض اطلاع از نیازمندی یک مومن اخلاقا موظفند در صورت امکان در رفع نیاز او پیش قدم شوند و اجازه ندهند که آن فرد نیازش را بیان نماید. چنانچه در حدیث آمده است، حتی اگر کسی خودش نمی تواند نیاز برادر مسلمانش را برآورده سازد، ولی می تواند از اعتبار و آبروی خود در این جهت مایه بگذارد، اخلاقا موظف است این کار را انجام دهد. یعنی باید از هر راهی که می داند و می تواند درجهت براورده ساختن نیاز برادر مسلمانش کوشش نماید، هر چند کوشش او به نتیجه نرسد. امام رضا (ع) می فرماید: خداوند را در روی زمین بندگانی است که در برآورده ساختن نیازهای مردم تلاش می کنند. اینان روز قیامت درامانند؛ هر کسی که مومنی را شاد نماید، خداوند در روز قیامت دل او را شاد می نماید. همچنین از صاحب الفصول (شیخ محمد حسین ) پرسیدند اگر بدانی چند ساعت دیگر به مرگت مانده است در این چند ساعت چه می کنی؟ او گفت : روی سکوی خانه می نشینم تا نیازهای مردم را برآورده سازم.

    5-3. اصل اصلاح ذات البین

    یکی از بهترین و مطلوبترین اخلاقیات اجتماعی اصلاح ذات البین است. در زندگی اجتماعی همواره کدورت های و ناراحتی هایی میان افراد پدید می آید در اینجایکی از وظایف اخلاقی افراد این است که میان افراد آشتی داده و اجازه ندهند که اختلاف جزئی به اختلافات ریشه ای و عمیق تبدیل شود. پاداش اصلاح ذات البین در اسلام از نماز وروزه و صدقه بالا و برتر است. امیر مومنان(ع) در وصیت نامه خود به فرزندانش می فرماید، شما را سفارش می کنم به ترس از خداو آراسته کردن کارها و آشتی دادن بین یکدیگر ، که من از جد شما شنیدم که می گفت:«آشتی دادن میان مردمان بهتر است از نماز و روزه سالیان.»
    امام صادق (ع) فرمود: اصلاح اختلافات میان مردم و نزدیک کردن آنها به یکدیگر صدقه ای است که خداوند آن را دوست دارد.

    6-3. اصل امر به معروف و نهی از منکر

    یکی از بهترین جلوه های اخلاق اجتماعی در اسلام، مسئله «امر به معروف» و« نهی از منکر» است. اقتضای این اصل این است که انسان در انجام معروف و عمل به آن خودخواه و خودبین نباشد . خوبیها و فضایل را فقط برای خود نخواهد و دوری از زشتیها را اختصاصی نکند بلکه بکوشد خوبیها را در سطح جامعه و جهان گسترش دهد و زشتیها و بدیها را در هر جایی که می بیند بردارد. به تعبیر برخی از نویسندگان این فرضیه بیانگر نفی «خیرخواهی انحصاری » است. پس بر هر مسلمانی واجب است که دیگران را به خیر دعوت کند و از شر باز دارد. امر به معروف ونهی از منکر بهترین وزیباترین نشانه اهتمام به امور خلق و توجه به مسائل مسلمانان است. این اصل یعنی در برابر دیگران احساس مسئولیت کردن، یعنی دغدغه هدایت و ارشاد دیگران را داشتن یعنی هنگامی که می بینیم دیگران درحال افتادن در چاه ضلالت وشقاوت اند،ساکت وخاموش ننشینیم .امربه معروف ونهی ازمنکر یعنی احساس مسئولیت در برابر حقیقت.
    اهمیت این اصل در اسلام به دلیل نقش پایه ای واساسی آن در تحقق سایر احکام و دستورات دین است. اجرای آن، تحقق دین را در پی دارد و ترک آن، فراموشی و کمرنگی دین و آموزه های دینی را به دنبال دارد.
    امام باقر(ع) می فرماید: به درستی که امر به معروف و نهی از منکر راه پیامبران و شیوه صالحان است. وظیفه واجبی است که بوسیله آن سایر واجبات بر پا می شود. راهها، امنیت می یابد و درآمدها، حلال می شود، و حقوق مردم، باز گردانده می شوند و زمین آباد می گردد و از دشمنان انتقام گرفته می شود و کارها روبه راه می گردد.
    1-6-3. وظیفه ای عمومی
    امر به معروف وظیفه ای است که از هر جهت عمومیت و اطلاق دارد. یعنی در هیچ زمانی و تحت هیچ شرایطی تعطیل بردار نیست. برخلاف برخی دیگر از احکام دینی و اخلاقی که ممکن است در شرایط خاصی قابلیت اجرا را نداشته باشد.
    همه مسلمانان از زن و مرد و کوچک و بزرگ مشمول این حکم هستند. یعنی این وظیفه مربوط به فرد و یا گروه خاصی نیست، بلکه بر عهده همه افراد جامعه هست. در حقیقت یک نوع نظارت عمومی و همگانی و ملی است.
    2-6-3. شرایط امر به معروف و نهی از منکر
    از مهمترین شرایط امر به معروف و نهی از منکر ، شناخت معروف و منکر است. دومین شرط احتمال تأثیر است. زیرا هدف اصلی این فریضه تحقق معروف ها و جلوگیری از وقوع منکر و رفع آن است. اگر در جایی احتمال تأثیر ندهیم در آن صورت جایی برای اجرای فریضه نخواهد بود. البته روشن است که این شرط مربوط به مرحله زبانی و عملی است.
    از دیگر شرایط اصرار بر انجام منکرات و نادیده گرفتن معروفات است. بنابراین ،ا گر فرد یا سازمانی خودش متوجه خطا و اشتباه خویشتن شده و در صدد اصلاح برآمده است، در این صورت جایی برای امر به معروف و نهی از منکر باقی نمی ماند. در حقیقت ، در چنین مواردی ، آن افراد خودشان را امر به معروف کرده اند و نیازی به امر دیگران ندارند. حتی برخی از فقیهان نظیر صاحب جواهر در چنین مواردی حکم به حرمت امر به معروف و نهی از منکر داده اند.
    3-6-3. مراتب امر به معروف و نهی از منکر
    برای امربه معروف ونهی ازمنکر،سه مرحله ذکرشده است:قلبی ،زبانی،عملی .منظور ازمرحله قلبی این است که انسان دردرون خویش ازمنکرنفرت داشته ومعروف رادوست بدارد،اصولا اگر کسی ازاین مرحله برخوردار نباشد، انسانی مسخ شده ودارای طبیعت وسرشتی دگرگون شده است.
    منظورازمرحله زبانی این است که به هنگام مشاهده منکر،اعترض وناخشنودی خودرا به زبان نیز اورده،وبه گوش انجام دهنده منکر برسانیم وتنها به باخشنودی قلبی ودرونی اکتفا نکنیم.
    وبالاخره باید توجه داشت که این مرحله نیز ایده ال ونهایی نیست بلکه برای امر به به معروف ونهی ازمنکربایددست به عمل بزنیم بعنی اگر مراتب ومراحل قبلی ناکافی وناکارامدبود،باید عملابرای برچیده شدن منکروتحقق معروف وارد میدان شویم.حتی اگر لازم باشدجان خود وعزیزان خودرا نیزفدا کنیم البته فقهای بزرگواراین مرحله ازامر به معروف ونهی ازمنکر راوظیفه حکومت اسلامی دانسته اند ونه وظیفه تک تک افراد.
    4-6-3. راههای اجرای امر به معروف ونهی ازمنکر
    این سه مرحله امر به معروف و نهی از منکر به ویژه مرحله دوم وسوم یعنی مرحله امر و نهی زبانی و عملی ، به دو صورت قابل اعمال هستند : نخست به شکل مبارزه « ایجابی» و مثبت و دوم در قالب مبارزه « سلبی » یا منفی. مبارزه مثبت به این صورت است که وقتی با منکری مواجه می شویم ، با قاطعیت و جدیت تمام در مقابل آن ایستاده و در حد توانایی خویش از وقوع یا تکرار آن جلوگیری نماییم ؛ البته باید توجه داشت که قاطعیت و جدیت به معنای تندی و خشونت نیست. بلکه می توان و می باید با نرمی و مهربانی و از سر دلسوزی و با تسلط کامل بر اعصاب با منکرات برخورد کرد و به معروف امر نمود. اصولا ، امر و نهی هنگامی تاثیر گذار است که همراه با همدلی و مدارا با مرتکب منکر و تارک معروف باشد. به عبارت دیگر ، بی زاری و نفرت از منکر نباید به بی زاری و نفرت از مرتکب منکر تبدیل شود.
    به همین دلیل بود که مسلمانان صدر اسلام ، زمانی که مرتکب گناهی می شدند ، با رغبت و میل خود خدمت پیامبر رسیده و می گفتند :طهرنی “پاکم ساز” زیرا آنان به خوبی دریافته بودند که هدف از حدود شرعی ، پاک سازی گناه است و نه کیفر دادن گناه کار .
    بله ، اگر در جایی ، برخورد نرم و لین به هیچ وجه پاسخ نداد و حتی موجب جسارت بیشتر مرتکبان گناه و تارکان واجبات شد ، که البته بسیار به ندرت پیش می آید ، در آن صورت ، اگر احتمال می دهیم که برخورد خشن و تند و نگاه های خشم آلود و حاکی از ناراحتی تاثیر مثبت دارد ، می توان از این راه وارد شد و جلوی وقوع منکرات را گرفت . البته ، مبارزه مثبت دارای مراحل بالاتر و جدی تری هم هست که بر عهده حکومت اسلامی است . تعزیر ، زندان ، اعدام . امثال آن را نیز می توان از مصادیق مبارزه مثبت با منکرات به حساب آورد ، که اجرای آنها از وظایف دولت و حکومت اسلامی است و نه افراد عادی و معمولی.
    در جایی که تذکرات و توصیه های گفتاری و برخوردهای عملی ، در آن حدی که بر عهده مردم عادی است ، تاثیری در جلوگیری از منکرات نداشت ، می توان از راه مبارزه منفی وارد شد و آن به این صورت ست که مثلا از نشست و برخاست با مرتکبان گناه و تارکان واجبات پرهیز کرده ، دوستی و رفاقت خود را با آنان قطع کنیم. البته ، این کمترین کاری است که مسلمانی در مواجه با وقوع منکرات می تواند انجام دهد.

    7-3. آسیب شناسی معاشرت با دیگران

    1-7-3. دخالت در امور خصوصی
    امر به معروف و نهی از منکر یکی از وظایف شهروندی و اجتماعی مسلمانان است. به تعبیر دیگر ، این فرضیه مربوط به حیات اجتماعی است و نه زندگی خصوصی و فردی . بنابراین ، باید از کشاندن آن به حریم خصوصی افراد ، به شدت ، پرهیز کرد. نهایت جهل است که برای امر به معروف و نهی از منکر ، خود مرتکب منکر شده و معروف را بازگذاریم. کسانی که به حریم خصوصی افراد تجاوز کرده و نهان خانه ذهن و زندگی آنان را افشا می کنند ، باید بدانند که خود مرتکب منکری بزرگ شده اند. اسلام ، نه تنها به ما اجازه این کار را نداده ، بلکه توصیه های فراوانی به پرده پوشی کرده است.
    تنها استثنا در این مورد ، بازرسی از سازمانها و نظارت بر ارگانهای دولتی است . امام علی (ع) در توصیه خود به مالک اشتر ، درباره کارکنان و مدیران می گوید :
    ” بر کارهای آنان مراقبت دار و جاسوسی راستگو و وفا پیشه بر ایشان بگمار ؛ که مراقبت نهانی تو در کارهایشان ، وادار کننده آنها است به رعایت امانت ، و مهربانی است بر رعیت. ”
    2-7-3. شایعه پراکنی
    پیامبر اکرم در توصیه خود به ابوذر غفاری می فرماید :
    ” ای ابوذر ، برای دروغگو بودن فرد همین بس که هر چه را می شنود بازگو نماید.”
    یعنی حتی در جایی که شنیده های او عین واقع باشد ، اما او بدون تحقیق و بررسی به بازگویی آنها بپردازد ، دروغ گو به حساب می آید . چه رسد به این که از آنچه شنیده است بکاهد ، یا بر آن بیفزاید. با توجه به این سخن پیامبر(ص) ، می توان شایعه پراکنی را از مصادیق دروغ دانست . حتی اگر انسان انگیزه ناپسندی از نقل شایعه نداشته باشد ، باید نگاه کند که آیا نقل آن ، فایده ای هم دارد یا نه ، افزون بر این ، باید بیندیشد که آن شایعه ، اساسی دارد یا نه ، پس باید پیش از نقل هر خبری در درستی آن تحقیق کنیم و پس از اطمینان به درستی آن ، به نقل بپردازیم.
    3-7-3. سوءاستفاده از دیگران
    هرگز نباید معاشرت با دیگران را به عنوان پلی برای رسیدن به مطامع و خواسته ای شخصی خود قرار دهیم. امیرالمومنین(ع) ، در سفارش خود به امام حسن (ع) به این نکته مهم اشاره می کند که هرگز نباید به اعتماد دوستی با کسی ، حق او را ضایع کرد :” و حق برادرت را به اعتماد دوستی که با او دارای ضایع مگردان ، زیرا کسی که حق او را ضایع کنی دیگر برادر تو نخواهد بود.”
    یکی از مهم ترین شرایط پایداری دوستی و معاشرت با دیگران ، رعایت انصاف در حق آنان است. در این زمینه ، روایات فراوانی در مجامع روایی و اخلاقی ما وجود دارد. امام علی(ع) می فرماید :
    :”انصاف موجب پیوند دلها به یکدیگر می شود.”
    با رعایت انصاف است که دوستی میان دو نفر تداوم می یابد. و بر پایه انصاف است که دوستی و مودت میان دو نفر استوار می شود . امام جواد (ع) یکی از عوامل دوست یابی را انصاف در معاشرت معرفی می کند ؛
    امام علی (ع) انصاف را یکی از راههای بهره مندی از دوستهای فراوان می داند . از این احادیث دانسته می شود که اگر کسی می خواهد حق معاشرت با دیگران را رعایت کند و از معاشرتی پایدار با دیگران برخوردار باشد ، هرگز نباید از معاشرت و دوستی با آنان سوء استفاده کرده و برای خود حقوق ویژه ای قائل باشد.
    اهمیت دوست و نقش انکار پذیر دوستی ، در زندگی انسان ، بر کسی پوشیده نیست ، در برخی از روایات یکی از راههای شناخت دین و مذهب افراد ، شناخت دوستان آنان دانسته شده است. یکی از نخستین راهها برای قضاوت درباره شخصیت افراد ، شناخت معاشران و دوستان آنان دانسته شده است. بهره مندی از معاشران خوب ، در کنار رازداری ، مساوی با بهره مندی از خیر دنیا و آخرت معرفی شده است. در مقابل، داشتن دوستان بد ، ناخواسته و ناخودآگاه ، انسان را به بدی سوق می دهد. ویژگیهای دوست از راههای پنهانی ، به دوست ، منتقل می شود. امام علی در این باره می فرماید :
    ” با انسانهای شرور معاشرت نکن ، چرا که طبع تو ، نا آگاهانه ، از طبع او می دزدد”.
    یعنی ، ویژگیهای او به صورت پنهان به تو منتقل می شود. پسر نوح ، به واسطه معاشرت با دوستان بد ، خاندان نبوتش گم شد. به هر حال ، هرگز نباید با این تصور که من تحت تاثیر بدی دیگران واقع نمی شوم ، با انسانهای بد معاشرت داشت. بسیاری از جوانان ، زمانی که به آنان گفته می شود با دوستان معتاد معاشرت نداشته باشید ، در پاسخ می گویند : « من هرگز به اعتیاد و فساد کشیده نخوام شد . » اما تجربه نشان داده است که به ندرت چنین اتفاقی می افتد . اینان ، در حقیقت ، از تاثیر سحر آمیز معاشرت دوستانه در اخلاق و رفتار و نگرش انسان غافل اند
    امیر مومنان(ع) ، در نامه ای به حارث همدانی ، در توصیه هایی که به او دارد ، درباره دوست گزینی و انتخاب همنشین، به او می فرماید:
    « از همنشینی با آن کس که رایش سست و کارش ناپسند بود بپرهیز که هرکس را از آن که دوست اوست شناسند.»
    اصولا باید دانست اگر میان دو نفر رابطه دوستی برقرار شود، حتما سنخیتی میان آن دو نفر هست.بنابراین ، دوستان انسان ، بهترین محک برای شناخت شخصیت او هستند . به عنوان مثال ، اگر کسی با انسانهای دروغ گو ، چاپلوس ، فریب کار و خائن دوستی دارد ، این نشانه خوبی است برای اینکه بداند ، خود او نیز اگرچه تا به حال ، مرتکب چنین کارهای خلافی نشده است ؛ اما روح و جان او چندان با چنین کارهایی بیگانه نیست.
    روزی جالینوس حکیم به دوستان خود گفت : « مرا نزد فلان پزشک ببرید تا فلان دوا را به من بدهد که ان موجب درمان من خواهد شد. » دوستان گفتند: « تو خود استاد و حکیم هستی و بهتر از ما می دانی که فلان دوا برای درمان دیوانگی است ، تو که دیوانه نیستی . » جالینوس گفت : « امروز دیوانه ای به من نگاه کرد و مدتی چشمک به من زد و آستین مرا به نشانه دوستی آنچنان کشید که پاره شد. اینها علامت آن است که بین من و او اشتراکی پیدا شده و از این رو دریافتم که باید درمان شوم»

    8-3. ویژگیهای دوست

    امام صادق (ع) می فرماید : دوستی دارای شرایط و حدودی است. اگر کسی همه ا ن شرایط را داشته باشد ، کمال صداقت و دوستی را دارد و اگر کسی تنها برخی از آنها را داشته باشد ، هرچند دوست نامیده می شود ، اما کمال صداقت و دوستی را ندارد و اگر کسی هیچ یک از آنها را نداشته باشد ، چیزی از دوستی را ندارد و اصلا نباید او را دوست نامید :
    1. ظاهر و باطن دوست باید یکسان باشد
    2. زینت دوستش را زینت خود و ننگ او را ننگ خود بداند.
    3. ثروت و قدرت ، رفتار او تغییر ندهد.
    4.چیزی را از دوستش دریغ نورزد .
    5. در سختیها دوست خود را رها نکند.
    در روایت بسیار مشهوری ، که هم از حضرت عیسی(ع) نقل شده است و هم از پیامبر اکرم(ص) ، بهترین دوستان کسانی دانسته شده اند که دیدن آنان انسان را به یاد خدا انداخته ، گفتارشان بر دانش انسان افزوده و رفتارشان یاد آخرت را در دل انسان زنده می کند. همچنین در روایات متعددی به ما توصیه شده است که با انسانهای خردمند معاشرت داشته باشیم. چرا که مصاحبت و دوستی با خردمندان حیات و زندگی روح و جان آدمی بوده و موجب امنیت و آسایش و آرامش نفس است.

    9-3. اعتدال در دوستی

    نکته مهمی که در باب روابط میان دوستان ، تذکر آن و توجه به آن بسیار مهم است ، « حد نگه داشتن » در دوستی است. همواره باید به این اصل توجه داشت که « کل سر جاوز الاثنین شاع » پس نباید همه اسرار خود را برای دوستان ، ولو دوستان بسیار نزدیک ، فاش کرد. زیرا هر دوستی ای ممکن است روزی به دشمنی تبدیل شود. به همین دلیل ، امامان معصوم ، سفارش کرده اند که اسرار خود را برای دوستان فاش نکنید، مگر مسائلی را که اگر دشمنان شما نیز از آنها مطلع شوند ، ضرری نداشته باشد. امام علی (ع) می فرماید :
    “دوستت را چندان دوست مدار ! مبادا که روزی دشمنت شود و دشمت را چندان کینه مورز که شاید روزی دوستت گردد.”
    در دشمنی نیز باید همین مسئله را مراعات کرد. اگر با کسی اختلافی پیدا کردیم ، نباید کاری کنیم که هر گونه راه رجوع و بازگشت را بر روی خود و او ببندیم . تجربه نشان داده است که بسیاری از دشمنیها به دوستی تبدیل خواهد شد. بنابراین ، نباید به گونه ای رفتار کرد که روی بازگشت را نداشته باشیم.
    امام صادق (ع) می فرماید:
    “پس از قطع ارتباط با دوستت ، چندان از او بدگویی نکن که راه بازگشت را بر او ببندی ؛ شاید که تجارب زندگی او را به سوی تو بازگرداند. ”

    10-3. با که دوستی نورزیم ؟

    ” هرگاه کسانی را دیدی که آیات ما را استهزا می کنند ، از آنان روی بگردان تا به سخن دیگری بپردازند و اگر شیطان از یاد تو ببرد ، هرگز پس از یاد آمدن با این جمعیت ستمگر منشین . و اگر افراد با تقوا ( برای ارشاد و اندرز با آنان بنشینند) . چیزی از حساب ( وگناه ) آنان برایشان نیست ؛ ولی ( این کار ، باید تنها ) برای یادآوری آنها باشد، شاید ( بشنود و ) تقوا پیشه کنند. (فرقان/29-27)”
    “وبه خاطربیاورروزی که ستمکاردست خودراازشدت حسرت به دندان می گزدومی گوید: ای کاش بارسول خدا راهی برگزیده بودم !ای وای برمن،کاش فلان(شخص گمراه)رادوست خود انتخاب نکرده بودم !اومراازیاداوری (حق)گمراه ساخت بعدازان که(یادحق)به سراغ من امده بود وشیطان همیشه خوارکننده انسان بوده است.”فرقان/29-27″
    امیر مومنان(ع) ،درپاسخ به این سوال که بدترین دوستان کیانند؟فرمود:”کسی که گناه رادرچشم دوستان زیبا جلوه می دهد ”
    آن حضرت از همنشینی ودوستی باافراد چاپلوس نیز بر حذر داشته ومی فرماید:
    “باچاپلوس معاشرت نکن ،چراکه کارش رادر نظر تو زیبا جلوه می دهد ودوست دارد که تو هم مثل اوباشی .”
    امام باقر(ع)میفرماید:پدرم ،امام سجاد (ع)،به من فرمود:”پسرم مواظب باش که باپنج گروه نه دوستی داشته باشی ونه هم سخن شوی ونه درراهی با آنان همراه شوی”
    گفتم:”پدر،انان کیانند؟”
    فرمود:”ازدوستی بادروغ گو بپرهیز، زیرادرغ گوهمچون سراب است، دور را برای تونزدیک جلوه می دهد ونزدیک را برایت دورمی نماید، ازدوستی با فاسق بپرهیز، چراکه تو را به لقمه ای یا کمتر از لقمه ای می فروشد. ازدوستی بابخیل بپرهیز، زیرا تو را در زمانی که بیشترین نیازمندی را به مال او داری، رها می کند. از دوستی با احمق بپرهیز ، چرا که احمق هر چند اراده سود رسانی به تو را دارد، اما به تو زیان می رساند. از دوستی با کسی که رابطه اش را با خویشان خود قطع کرده بپرهیز،چراکه درسه ایه ازقران مورد لعن قرارگرفته است…..

    فصل چهارم: اخلاق نگاه کردن

    1-4. تأثیر نگــاه

    از پدیده هایی که در نگرش سطحی بی اهمیت است وبا ژرف نگری بسیار حایز اهمیت است ،موضوع نگاه های افرادبه یکدیگر است .بیشتر مسایل زندگی مابه همین نگاه ها بستگی دارد.نگاه هایی کوتاه که گاه کرانه تلاطم و آشوب آفرینی آن معلوم نیست
    .از میان اقسام نگاه ها،نگاه مردبه زن با دیگر نگاه ها تفاوت داردوآنگاه که سن بیشتر شود- بخصوص دردوره جوانی – نگاه ها معنی دار تر وبا نفوذتر می گردد.انتخاب همسر ،شغل ،خانه ،دوست وصدها موضوع دیگر همه با نگاه پیونددارد.چشم ونگاه آدمی از مهم ترین عناصر موثر درتصمیم گیری اوست .منشاء برخی از نفرت ها، اشتیاق ها و انتخاب ها ،نگاه است ومنظور از این نگاه ،دیدن بدون توجه واراده نیست .نگاهی که منشاء تصمیم و انتخاب است دیدنی است که با توجه و انگیزه همراه باشد.
    نگاه ها انواع مختلف دارند.برخی عبادت اندوبرخی مایه حسرت ورنج .بعضی درمان اندوبعضی درد.
    گاهی نگاه ،آدمی را هشیار می کندوزمانی مست وبی قرار .بعضی از آنها زهر آلودندوبعضی مانند نگاه مادر،محبت آور وامید بخش . نگاه گاهی با التماس همراه است وگاهی با خشم .بعضی از صد نهیب و خشم برنده تر وبعضی از صد هدیه ارزشمندتر.
    دراین همه ، ویرانگرترین نگاه ،نگاه شهوت آلود افراد به یکدیگر است که حدود ویرانی آن نامعلوم است .می نویسند: (( درقرون وسطی مردم اروپا،طنازی وعشوه گری زن در مجامع را سحر وجادو می دانستند.زیرا موجب سلب اراده واختلال روانی مردان می شد؛ به طوری که اگر شخصی زنی را درخواب می دید،پس از بیداری به محکمه شکایت می بردوقاضی آن زن را به عنوان جادوگری که حتی درعالم خواب هم درصدد اغوای مردان است مجازات می کرد.به همین سبب زنی را که مرتکب عمل فحشا می شد،به مرگ محکوم می کردند،اما مردان تبهکار را به عنوان کسانی که مورد اغوای زن واقع شده اند،مورد تفقد و آمرزش وسپس عفو وبخشش قرار می دادند.))
    توجه به آثار زیانبار نگاه سبب شده است که قرآن ، از اهل ایمان بخواهد که برای حفظ پاکی خود و جامعه ،نگاهشان را مهار سازند.با این حال ، در هیچ آیه وروایتی لذت آدمی از نگاه ،ودشواری ((پارسایی از نگاه به مناظر شهوت انگیز ))انکار نشده است .
    آدمی نمی تواند از تأثیر شنیده ها و دیدنی هایش برمغز جلوگیری کند.این تأثیر پذیری به کمک شبکه اعصاب و فعالیت مغز است و شخص نمی تواند با تلقین ،چندان از تأثیر آن بکاهد.
    نگاه زن ومرد به یکدیگر و نیز به دیگر پدیده ها ،دارای تفاوت هایی است .نگاه هر دو تنوع طلب و لذت جوست ؛ جز اینکه میدان تنوع طلبی نگاه زن بیشتر طبیعت است و حوزه لذت جویی مرد ،در امور غریزی .به همین سبب نگاه مرد کمترین تفاوت ظاهری زنان رادرمی یابدوهمین امر ،میزان توجه جدی او در فعالیت های روزنه اش را کاهش می دهدو ذهن او را بی سبب درپی مقایسه امتیازات زنان ،دچار آشفتگی می سازد.زنان هم کم بیش می دانندکه یک عامل مهم انحرافات مردان ، توجه به تفاوت های زنان با یکدیگر است .

    2-4. تفاوت چهره هــا و مــوهـا

    هیچ قسمتی از بدن ،پس از پوشیدگی اندام ،به اندازه چهرۀزیبا (گردی صورت ) حساسیت برانگیز و جاذبه آفرین نیست ودرنظر گرفتن همین ویژگی است که سبب شده برخی آشکار کردن چهرۀ بسیار زیبا رابرای زنان روا ندانند
    به وسیله چهرۀ است که افراد از یکدیگر باز شناخته شده ،یکی زیبا ودیگری نازیبا ،سیاه و سفید، خوشرو یا عبوس وکم سن یا بزرگسال معرفی میشود .زن خوش سیما ،هر چند از بسیاری امتیازات بی بهره باشداغلب خواستنی است ودرجاذبه آفرینی وخیره کردن چشم ها موفق تر از دیگران .
    بنابراین , مهم ترین قسمتی که جاذبه پایدار ایجاد می کندچهره و تناسب اجزای آن است . هرگز نشنیده ایم که کسی در توصیف علاقه خودبه دیگری ،بگویدکه وی دلباخته پایا دست اوشده است .اگر اینها نیز نخستین عوامل تحریک کننده بوده است ،درنهایت آنچه علاقه را استمرار بخشیده وتمایل قلبی پدید آورده است ، چهره می باشد.این عضو در ارضای غرایز نیز سهم بسزایی دارد.
    آیا تا به حال شینده اید که جوانی درهنگام خواستگاری ،چندان خواهان دیدن دست یا ساق باشد؟تنها قسمتی که بیش از هر چیز خواستار دیدار آن است سیما است .پرسش های بعدی نیز درباره تناسب اجزای صورت ( لب ،چشم ؛گونه ،ابروو…) است .پسندیدن چهره ،کلید انتخاب است .وقتی رخسار را بپسنددگویا سراسربدن را دیده وپسندیده است .یعنی پدید آمدن این کشش ،ناخود آگاه کشش های بعدی را به دنبال خواهد آورد.
    درتأیید آنچه گذشت درجمله ای ازحضرت محمد امین (ع ) می خوانیــــم :
    زمانی که تصمیم به ازدواج با زنی داشتیدسزاوار است چنانکه از زیبایی سیما یش پرسش و
    تحقیق می کنید ،درباره مویش نیز بپرسید.زیرامویکی از دو[ عنصرمهم در] زیبایی زن است .
    اصرار وتأکید مردان به مشاهده چهره وموی زنان ،یکی به این علت است که چهره ومووتناسب آنها،از فرد،شمایلی منحصر به خود می سازدکه مرد نمونه آن را نزد شخص دیگر مانند همسرش نمی یابد؛ولی درسایز اعضا ( مانند گردن ودست وپا و…) میا ن افراد تشابه زیادی می توان یافت .

    3-4. لـــذت نــگاه

    آدمی موجودی لذت جوست که دوست دارد از همه حواس خودیه نوعی لذت ببردوچشم نیز ابزار لذت بردن است و نگاهش زمانی منشاء لذت است که با تمرکز همراه باشدوذهن رابه خدمت بگیرد.فلسفه چشم چرانی بیشتر این است که فرد با تمرکز درهنگام نگاه ،تخیلاتش رابه خدمت گیردودردنیای خیالات به هوسرانی بپردازد.بنابراین ، آنچه نگاه را لذت آفرین می کند بیشتر تخیلات پس از نگاه است .

    4-4.حالـت تجســم (تنــاوری )

    پس از نگاه متمرکز به چهره زیبا ،قوه لذت جوی آدمی دروجود او بیدار می شود و تصاویر ذهنی (Eidetic Image) ،آن را تقویت می کند.آدمی دراین مرحله از درون برای ارضا ی غریزه تحریک شده به صحنه سازی ذهنی رو می کند وخیلی زود تصویر کاملی از خصوصیات پیداوناپیدای شخص به مغز مخابره می شود ومغز همانند یک دستگاه رایانه آنها را به هم می پیوندد.
    دراین حال ،فرد بیننده با آنچه می بیند،تماس ندارد،ولی ذهن می توانددردنیای خیالات با چشم دیده ،هر طور که بخواهد رابطه برقرار کند.درچنین حالتی ،ذهن انسان دچار اشتغال ناخواسته و اختلال حواس می شود.
    درنگاه های عادی ،شخص به سرعت می تواند چشم وذهن را از توجه به یک نقطه به سمتی دیگر متمایل سازد،ولی پس از نگاه متمرکز و ایجاد حالت تجسم ،چون شبکه های مغز به فعالیت ویژه واداشته شده است ،انتقال ذهنی به کندی صورت می گیردوبرای همین است که هر گاه فردی غرق تفکر وخیال یا اندوه باشدنمی توان ذهن او رابه سرعت از آن حالت دور ساخت وبه فعالیت تازه واداشت .
    درهر حال ،پس از نگاه متمرکز به زن و اوج گرفتن اوهام غریزی و ایجاد حالت تجسم درذهن ،بیننده احساس می کند بی اختیار به طرف شخص مورد نظر درحال حرکت ونزدیک شدن است .این احساس ،در حقیقت نشان تمایل سرکشی است که در اثر نگاه ،پدیدآمده است .کم کم شخص دوست داردصحنه را از فاصله نزدیک تر ببیندواز بقیه آنچه نمی بیند هم لذت ببرد.اودرخیال خودبا شخص مشاهده شده ،به بهره وری جنسی (Erotic Daydreaming Sexual) می پردازدودرهمان دنیای خیالات از این رابطه لذت می برد.این آخرین کوشش نقدی است که از او برمی آید.دراین حالت ،فرددچار نوعی استثمار فکری مرموز می شود که وی را از هر تفکر دیگر باز می دارد.
    نگاه و تخیل را به سختی می توان از یکدیگر جدا ساخت و بیننده ، به ویژه اگر پاکدامن نباشد ونگاه هوس آلود کند،نمی تواندذهن خودرا از تخیلات غیر ارادی پس از نگاه فارغ سازد.
    به فرموده حضرت امیر مومنان علی ( ع ) : چشم ،دیدبان عقل و پرچمدار وجاسوس دل است . دیدبان ،مشاهدات خودرا به مرکز اطلاعات گزارش می کند .در مرکز است که نسبت به مشاهدات دیدبان تصمیم گیری ونیروها بسیج می شود.چشم نیز پیام رسان دل است .در مغز است که تلاطم پدید می آید وفرمان ترشح هورمون محرک غرایز به سراسر بدن صادر می شود.آنچه درمغز رخ می دهد شاید همان باشدکه امام صادق (ع ) فرموده است : النظرۀ بعدالنظرۀ تزرع فی القلب الشهوۀ و کفی بها لصاجبها فتنۀ: نگاه پیایی ،بذر شهوت رادردل می افشاندو همین برای هلاکت بیننده کافی است .
    نگاه مانند کلید برق است .به وسیله آن نیروی نهفته خواهش های نفسانی درسراسر وجود آدمی به جریان می افتد و آنگاه فروغ عقل هر خردمندی خاموش ،وپند و نصیحت بی اثر، وترس از آبروریزی ولغزش ،فراموش می گردد.

    5-4. نگــاه نــاکــام

    شاید بپرسید: زیان نگاه های آلوده و تخیلات نامبرده چبست ؟
    پاسخ:آنها که به زنان کم پوشش نگاه می کنند،یا افراد بدون همسرندیا همسر دارند.افراد بدون همسر یا باید برای ارضای غریزه تحریک شده به گناه آلوده شوندیا تلخی را بچشندودچار اشتغالات رنج آور ذهنی وبیماری روانی شوند.اما از گروه دوم، چون مردی سیما و اندام زنان ناپوشیده (کم حجاب ) را مشاهده کندبه سبب وجودهمان تفاوت ها که درچهره ،مو،صداواندام وعشوه های آنها است چهره واندام وعشوه های آن افراد برای وی جذاب تر ولذت آفرین تر از همسر خود او جلوه می کند .رفتار آنها برایش تحریک آمیز تر و دلپسندتر است .چون :
    اول اینکه : بانوان برای حضور دربیرون خانه معمولا ” خود را نظیف و زیبا می سازندوعیب جسمی یا اخلاقی آنها بربیننده مخفی است ؛ حال آنکه درخانه همیشه مرتب وتمیز نیستندوشوهر نیز از عیوب آنها با اطلاع است .
    دوم : سرشت آدمی گاه به آنچه که دراختیار دیگری است بیشتر اشتیاق داردتاا نچه دردست خوداوست .تصور می کنداگر آنچه که دیگری دارد،به دست آورد،از زندگی اش لذت بهتر ی می بردوبه همین سبب است که گاه فردی با دارا بودن همسر زیبا،به کسی دل می بنددکه هیچ زیبا نیست .
    سوم : از نظر روانی ،دیده مرد نسبت به زنان زشت رو ونامتناسب اندام ،بی دقت است .خاطر او معمولا” زنانی رابه یاد می سپاردکه از همسر خودزیباتروخوش اندام ترند.علت این امر به طور خلاصه آن است که چهره نازیبا ، خواهش های نفسانی را کمتر به هیجان می آوردواز همین رو جلب نظر نمی کند ودرخاطر نمی ماند.شاید برای شما رخ داده باشدکه گاه به دنبال فروشگاهی خاص ( مانند لوازم برقی ) صدها فروشگاه را نگاه می کنیدتابه محل مورد نظر برسید.درآن حالت اگر از شما بپرسند دربین راه چند کتاب فروشی دیدید،نخواهید دانست .چون درجستجوی آن نبوده تاتعدادیا حتی وجود آنها را به ذهن بسپارید.
    مرد نیز در برخورد وتماس خودبا زنان ،از آنجا که چهره های نا زیبا نظر او را جلب نمی کند،جز زیبا رویان خاطره ای از مشاهدات دیگر در ذهنش با قی نمی ماند ؛ زیبا رویانی که – به تصور صحیح یا غلط- از همسر خود وی جاذبه بیشتری دارند.چنین مردی به طور پیوسته نظاره گر چهره ها و اندام های زیباتر و دلرباتر از همسر خود اوست .افزون بر اینکه دیگر ویژگی ها مانند صدای مهیج ،عشوه های مخصوص زنانه ،بوی عطر ولباس های خوش رنگ ،همه درشدت بخشیدن به این حالت تأثیر می نهـــــد.
    حال آیا این مرد تنها ساعاتی به چنین مشاهدات می پردازدوآنگاه خیالی آسوده دارد؟ هرگز! درهر سال صدها خانواده به سبب همین موضوع متلاشی می شود وهزاران خردسال از سایه پدرومادر محروم می مانندوهزاران رابطه ناسالم با عواقب تباهی آور رخ می دهد که کسی هم از آنها خبر ندارد.بی سبب نیست که امام علی (ع ) فرموده است : “آنکه نگاهش را مهار کند،دلش را آسوده سازد.”
    گذشته از این ، ناکامی (Frustration) درنگاه ، پیامدهای دیگری نیز داردکه درزیر به تشریح آن می پردازیم .

    6-4. تیــرهــای زهـــر آگیــن

    درتعبیری بسیار دقیق از حضرت صادق (ع ) چنین آمده است : نگاه به نا محرمان ،تیری از تیرهای زهر آگین ابلیس (شیطان بزرگ ) است .اثر تیرهای معمولی پس از مدتی الیتام می یابد ودردآن به پایان می رسدو گاه حتی جای زخم ناپدید می شود اما تیر زهرآگین راچون از بدن بیرون کشند نه جای زخم آن به زودی التیام می یابدونه اثر زهر آن که به سراسر بدن سرایت کرده است به راحتی برطرف می شود .گاه شخص نه دراثر اصابت تیر،بلکه دراثر سرایت زهر آن هلاک می گردد.
    زهر نگاه آلوده یکی همان اوهام وفشارهای روانی است که در کوتاه ترین زمان ،سراسر جسم وروح آدمی را دستخوش تلاطم می کند.خاطره صحنه مشاهده شده در مغز تداعی می شود.فردکه می دانددستیابی به آنچه دیده ونیل به ارضای شهوت برایش به آسانی میسر نیست دراندیشه فرو می رود واندوه خود رابه درون می فرستدواین همان تیری است که از نگاه به قلب واز آنجا به همه اعضا سرایت می کند.فرویداین پدیده را ((امیال واپس رانده )) می نامیدکه از بخش خود آگاهشخص ناخود آگاه (unconscious) منتقل می شودوفردرادچار عقده می سازد.

    7-4. امواج الکترو مانیتیک چشم

    تحقیقات فیزیک دانان پس از کشف پدیده امواج الکترو ما نیتیک ثابت کرد که از چشم بعضی از موجودات ،امواجی فرستاده می شود که سرعت آن مانند سرعت نور (سیصد هزار کیلومتر درثانیه ) است . این امواج که مانند امواجی رادیویی است ، برچشم دیگران وبقیه اعضا تأثیر می نهد.
    آزمایش ها ومشاهدات تجربی نشان داده است که از چشم مار امواجی فرستاده می شود که گنجشک ها را از حرکت باز می دارد، تا آنکه ماریکی از آنها را شکار کند.چنانکه برخی مرتاضان می توانند با امواج چشم جلو حرکت لوکوموتیو را بگیرند.
    مراتب ضعیف وقوی این امواج درنگاه هر انسانی وجودداردو چون نگاه، با خشم یا خیانت وهوس درآمیزدموثرتر می گردد..
    وقتی دونفر علاقه مند به یکدیگر ،به هم نگاه می کنند امواج چشم هردو به یکدیگر برخورد می کندوچیزی مانند جرقه نامرئی به سوی هردو باز می گرددوعلاقه ،به وسیله همان امواج ،به ایشان الهام می شود.دراین حال ،بدون آنکه میان آن دو کمترین گفتگوی محبت آمیز رخ داده باشد هریک به علاقه دیگری پی می برد.حال اگر آن دو نفر دختر و پسری بیگانه باشندمعلوم است که……….

    8-4. فشار روانی و فرمان هیپو تالاموس (hypothalamus)

    چون چهره واندام زنان کم پوشش ،روح زیبا پسندی و تنوع طلبی افراد را وسوسه کندوپس از تحریک ،زمینه کامیابی و ارضای غرایز فراهم نباشد روان شخص درفشار قرار می گیردورفته رفته ظرفیت عصبی او به انتها می رسد. دراین هنگام به سرعت هورمون های آزار دهنده سمی (زهر نگاه ) درخون ترشح می شود.درزمانی کمتر از 2/1 ثانیه مغز که با شبکه های ارتباطی به سراسر بدن وصل است به کمک غده هیپوفیز و فرمان های مرکز هیپوتالاموس این سم رابه همه اعضا روانه می کند.
    بدن برای بیرون راندن این سم به تکاپو می افتد و جنگ داخلی اعصاب آغاز می شود .شخص درخود احساس اضطراب و خستگی، می نماید .تصور می کند چیزی ناشناخته بر روان وی فشار می آورد.علایم این حالت ،سردردخفیف ،ازدیاد تنفس و احساس خفقان دراطراف قلب و نا آرامی است .فرد نسبت به وقوع خطری ناشناخته ،دلهره وهراس دارد.با استمرار این حالت ،بیماری های جسمی مانند زخم معده واثنی عشر فرد را آزار می دهدوبه گفته روانکاران او به بیماری های روان تنی دچار می گردد؛ بیماری هایی که نه کاملا” جسمی است ونه کاملا” روانی .وقتی فرد دچار فشار روانی می شود فعالیت قلب ،ریه، جهاز هاضمه و غدد درون ریز و دستگاه های عصبی افزایش می یابد ودرصورت ادامه عوامل فشار ،فرد دچار ضعف و اختلال جسمی می شود .تحقیقات نیز نشان داده است که یکی از عوامل مهم حملات قلبی ،فشار روانی است
    دراین باره هنوز آدمیان سخنی پرارج تر و سنجیده تر از این ،نگفته اند، که پیشوای شیعه حضرت صادق (ع ) فرموده است : “هیچ کس غینمتی به چنگ نیاورده است که پر فایده تر باشداز غینمتی که آدمی از راه فرو آوردن چشم ؛به دست آورده است” .
    امام علی (ع ) فرموده است : آن که چشم خودرا آزاد،نهدتأسف واندوه وی بی پایان شود.نیز امام صادق (ع ) فرمود:” بسا نگاهی کوتاه که حسرت دامنه داری درپی آورد.”
    شخصی که نگاهش را مهار نکند،بی آنکه پس از نگاه بهره ای به چنگ آورده باشد ،تنها حسرت تلخ برایش برجای خواهد ماند.
    به هر تحلیل ،آنچه گذشت ویژه نگاه مرد به زن نیست .نگاه معنی دار زن به مرد نیز همین آثار رابه جای خواهد گذاشت .از فرمودهای حضرت محمدامین (ص ) است که “:خشم خداوند نسبت به زن شوهرداری که دیدگانش رابه غیر همسرش یا به نامحرمان بدوزد،شدیداست .دراین صورت ،خداوندهمه اعمال او را بی نتیجه (بدون پاداش ) می گرداند.”

    9-4. تنش درمحیط خـانـه

    بسیار رخ می دهدکه انسان رخسار ورفتار ویژه افرادراپس از گذشت زمان از یاد می برد.اما تصور کلی آن را درخاطر دارد.چون مردی به چهره وپیکر زنان ودختران کم پوشش چشم بدوزدپس از آنکه به خانه باز می گرددمجموعه ای از ویژگی های آنان را پیش رو مجسم می بیند وبرایش تسلسل خاطر پدید می آید.سپس درمقام مقایسه آنها با همسر خودبرآمده ،به همسرش بی رغبت می شود.زیراانس و مصاحبت با همسر ،زیبایی و جاذبه و امتیازات اورا عادی می نمایدیابه طور کلی مردرااز آن غافل می کندو امتیارات عادی دیگران را نزدش چشمگیرتر ومهم تر می سازد.
    پس از مدتی این تلاطم درونی ،مرد کم ظرفیت وتنوع طلب رابه خرده گیری از زن وامی داردوزن نیز ناخواسته از زندگی وشوهر دلسرد می شود .ودروظایف خود درخانه و نظافت و آرایش برای همسر ،بیش از گذشته کوتاهی می کند وهمین امر مشکل آنان را پیچیده تر می گرداند.
    اگر زندگی آنان به جدایی نینجامد کمترین حاصل آن این است که مرد را زود رنج و شکننده می کندورفتارش را تنش آور و بهانه جویانه می گرداند؛ هر چند ،گاه علت بهانه گیری خود راهم نمی داند .گویا هر دم آماده ستیز است .رفته رفته به لجبازی رو می کند.بچه ها و مادرشان را بی سبب می رنجاندو محیط خانه راکانون عوامل تلخی و تنش می گرداندواین هدیه ای است که از زنان و دختران کم پوشش دریافت داشته وبه خانه برده است .
    جورج کامینکس ،جامعه شناس معروف ، می نویسد: به عقیده من عامل اصلی اختلاف [ زن و شوهر درطلاق ] این استکه برای مردان ،امکان نظر اندازی و روابط نامشروع با دیگران ،فراهم تراز قبل شده است .
    آنچه درپایان گفتنی است اینکه : آدمی زمانی که خود نخواهد به خویشتن خیری رساند هیچ کس نمی تواند برای او خیری فراهم سازد. خداوند نیز چون کسی را خیرخواه خویش نبیند و لیاقت خیر رادراو مشاهده نکندتأکیدی برخیررسانی به او ندارد پس دراین میان ما خودیم که سرنوشت خویش را رقم می زنیم . زندگی امروز و آینده ما در گرو کارهای خودما است .شاید بیشتر مشکلات وامور ناملایمی که ما درزندگی شخصی خود مشاهده می کنیم بازتاب نوع نگاه مابه حقایق و و قایع وشیوه ارتباط مابا دیگران است . گذشته از آن که برخی از آنها نتیجه کردار نادرست ما است .

    فصل پنجم : اخلاق جنسی

    دستیابی به لذایذ طبیعی ( تدابیر هدایتگر)

    این حقیقت رانمی توان انکار کردکه آدمی چون از لذایذ حرام بهره ببرداز تمایلش به لذایذحلال کاسته می شود؛ تا جایی که دیگر از آنها لذت نمی بردوبه انجام حرام مشتاق تر است . رفته رفته لذتهای حرام هم برای وی عادی (یکنواخت ) می گردد؛ به طوری که دیگرلذت دلخواه را از آنها نمی یابد ولذایذ جنسی انحرافی – که نوع زشت تر لذایذ حرام است – برای وی دلپذیر می گردد. دراین حال او دیگر از انجام کار حرا م نیز خشنود نمی شودولذت خودرابیشتر درجلوه های انحرافی حرامها جستجو می کند.
    این وضعیت بدینجا پایان نمی پذیرد وپس از مدتی انواع انحرافات پس از آزمون عادی می شوندوفردنه راهی به بازگشت داردونه فراروی خود،لذتی دست نیافته مشاهده می کند تابدانهارو کند . اینجاست که دچار ” جنون جنسی ” می شود.دراین مرحله جنون جنسی ،فردبه تدریج سلامتی روان وجسم خودرااز دست می دهد. زیرا با دارابودن قدرت جنسی ،از لذایذ آن بی بهره است .
    بررسی علمی پدیده جنون جنسی نشان می دهد که “هیجان جنسی ” را رهیدگی( ازادی) کامل غریزه فرو نمی نشاند.غریزه جنسی زمانی مایه لذت و عزت است که خوب شناخته شود، هیچ آیین آسما نی به سرکوب غریزه ای که خداوند آفریده وتابدین میزان تأثیر گذارش قرارداده است ؛ فرمان نمی دهد.
    هیچ آیه و حدیثی رانمی توان یافت که به مبارزه با میل جنسی – به معنای سرکوب – سفارش کرده باشد.پندارهای واهی افراداست که تعابیر قرآن وحدیث رابه “سرکوب “تفسیر می کند.از مهم ترین تعابیر قرآن وروایات “جهاد با نفس ” است که در هیچ کتاب فرهنگ لغت سرکوب غریزه نیست .”جهاد بانفس ” کوشش برای غلبه عقل برهواوچیرگی برشیطان ورعایت اعتدال اخلاقی است ؛ همین که فرداز چیره شدن هوای نفس بردیگر قوای خودجلوگیری کندونگذاردهمه نیروهای اوبه مهار هوا درآید.
    به هرحال دستیابی به لذاید جنسی طبیعی به پی گیری تدابیری چند، میسر است .آموزه های آسمانی برای این منظور دوگونه تدبیر دارد:
    1 0 تدابیر بــازدارنده.
    2 0 تدابیر ارضاکننده.
    لذت های جنسی حلال ،زمانی به دلخواه دست یافتنی است که فردبه جلوه حرام آن آلوده نشده باشد.از این رو طرح تدابیر بازدارنده بدان منظور نیست که فردرا از نعمتی محروم سازدیا از لذتی حلال دور کند، بلکه بدان سبب است که بدون این تدابیر، راه وصول به لذت حلال هم ، غیرممکن یادشوار می گردد.(دقت شود) بنابراین ،پرهیز از عوامل بازدارنده درحقیقت برای یاری فرددربهره بردن از مجموعه لذتهای حلال است .چه اینکه هیچ لذت حرامی ارزش آن رانداردکه مایّۀمحرومیت از کمترین لذایذحلال شود.حرام هرچه باشددرمقایسه با حلال ،نه کم ارزش ، که بی ارزش است .
    تدابیر بازدارنده اموری است که از تشدیدوتحریک بیجای غریزه جنسی وزیاده خواهی وبروز انحراف جلوگیری می کند.این تدابیر عبارت از :
    1) جلوگیری از خیالات واندیشه های با طل جنسی
    این خیالات گاه از القائات شیطان وگاه به وسیله مشاهده مناظر خاص یا شیندن صدا- مانند موسیقی های تحریک کننده جنسی – پدیدمی آید.
    2) ایجاد موازین میان افرادغیر نامحرم
    این ضابطه باچندامر ممکن است :
    الف . منع تماس غیر مشروع بدنی
    ب . دوری از گفتگوی وسوسه آور با افراد
    ج . رعایت پوشش مناسب وترک خودنمایی
    د. منع نگاه آلوده به افراد
    هـ . استفاده نکردن از بوی خوش برای تحریک نامحرم
    و. ترک خلوت با نامحرم
    3) بازداری خویشتن از آنچه شرم را فرو می ریزد.
    4) مراقبتهای روحی وروانی
    تدابیر ارضا کننده :
    1 . ازدواج دائم
    2 . ازدواج موقت
    3 . روابودن طلاق درموارد ضروری
    جامعه امروز ما همانند گذشته وچه بسا درآینده درهمه ا ین سه مورد دچار مشکلات پیچیده است .جامعه ای که درآن انجام ازدواج دایم ،رویای دست نایافتنی باشد وازدواج موقتش مایه خفت وشرمساری تعریف شود، چاره ای نداردکه مراکز فحشا رااز حالت رسمی وعلنی به حالت غیررسمی وپنهان (به درون خانه ها) منتقل کندوافتخار نماید که مراکز فحشا برچیده شده است ! گناه آن که ازدواج دایم را دشوار یا ازدواج موقت را ممنوع گردانیدکمتراز گناه فرعون نیست .
    یک روزغفلت از (( سیاست پیشگیری )) ، روزها وشاید سالها افراد را به پی گیری (( سیاست درمان )) گرفتار می کند.حماقت وهوشمندی ملتها و دولتها را از این حدیث می توان شناخت :
    امام صادق (ع ) فرمود:
    درهم وقایۀ ،خیر من قنطار علاج
    … مبلغی [ناچیز] که به منظور پیشگیری خرج شودبهتر [ وتأثیر گذارتر] از مبالغ هنگفتی است که برای درمان به مصرف برسد.
    درحال حاضر بیشترین سرمایه های جامعه به مصرف ((سیاست درمان )) می رسدوبه سیاست پیشگیری چندان توجهی نمی شود.در روزگار ما تدابیرارضا کننده غریزه جنسی ،به کار بسته نمی شودوتنها بر تدابیر بازدارنده تأکید می شود ودیر زمانی است از آنجا که تدابیر باز دارنده نیز موثر واقع نشده است ، تأکیدبرآنها نیز می رودکه به فراموشی سپرده شود.
    ((سیاست پیشگیری )) همان تدابیر ارضا کننده است . زمانی که فرد بتواند درسن ازدواج ،به همسر – دایم یا موقت – دست یابدودرصورت اختلاف و ناسازگاری با او ، از وی جدا شود وزندگی را بی درنگ با دیگری آغاز کند ،چندان نیاز نیست که به وی هشدار دهندکه با نامحرم خلوت نگزیند، تماس بدنی نداشته باشدو نگاه آلوده شان نکندوبه گفتگوی وسوسه آور نپردازد.

    میل جنسی و پدیدهّ فکر و تخیل

    بخشی از مراقبتهای روحی وروانی درمسایل جنسی به ((کنترل نگاه ))و ((مراعات ضوابط اخلاقی )) ممکن است وبخشی به مهار کردن فکر و تخیل . یکی از مهم ترین عوامل تشدید و تحریک میل جنسی ،فکر و تخیل است .((میل جنسی )) درحقیقت با ((تخیل ))آبیاری می شود.به فرموده امیر مومنان (ع ) :” کسی که در اندیشه گناه باشد سرانجام همان افکار ، او را به ارتکاب گناه وا می دارد.”
    برای مهارفکر و تخیل ،نخستین چاره ، کوشش برای ارضای غریزه به شیوه حلال است .پس از آن ،دو عامل دراین امر موثر است :
    1) مهار محرکهای جنسی
    محرکهای جنسی ،مایه آشفتگی روح وروان و عامل برهم زدن تعادل فکری و شعله ور گردیدن کانون شهوت است .کشورها امروزه با عرضۀ بیش از حد محرکهای جنسی ،توازن روانی انسانها را به هم زده اند.انسان درجهان امروز بیشترین انرژی روانی خودرا صرف فرو نشاندن ((تحریکات جنسی برخاسته از محیط))می کند.
    2) ایجاد زمینه های اشتغال
    وقتی بیکاری رواج یابدفرصت برای شیطنت فراهم می شود.نباید جوان فرصت بیکاری داشته باشد.تبهکاری وشیطنت و آزار رسانی جوانان بیکار نه بدان سبب است که براثر بیکاری شان ،از خوراک ولباس و مسکن محروم مانده اند.رنج بیکاری و احساس شکست خوردگی است که آنان را به انتقام واداشته است .این احساس ،شخصیت واراده آنها را متزلزل ساخته وبه انجام خطاها واداشته است .درپی این احساس ، ناامید ،بی اراده وبی هدف می شوندوروح خوشبینی وداشتن آرزو راکه تشویق گر انسان به سوی پیشرفت است ، درخود نابود شده می بینند0
    منبع: www,eshraghen00r,ir

  • ميزان و معيار شناخت گناهان كبيره از صغيره

    ميزان و معيار شناخت گناهان كبيره از صغيره

    در اين كه معيار در شناخت گناهان كبيره از صغيره چيست، بين علما، گفتگو و اختلاف فراوان شده، كه در مجموع پنج معيار را بيان كرده‌اند:
    1- هر گناهى كه خداوند در قرآن، براى آن وعده عذاب داده باشد.
    2- هر گناهى كه شارع مقدس، براى آن حد تعيين كرده، مانند شرابخوارى يا زنا و دزدى و مانند آن كه تازيانه و كشتن و سنگسار از حدود آنها است و در قرآن به آن هشدار داده است.
    3- هر گناهى كه بيانگر بى اعتنايى به دين است.
    4- هر گناهى كه حرمت و بزرگ بودنش با دليل قاطع ثابت شده است.
    5- هر گناهى كه در قرآن و سنّت، انجام دهنده آن، شديداً تهديد شده است.(36)
    گناهان كبيره از ديدگاه امام خميني (ره)
    در كتاب تحرير الوسيله امام خمينى (ره) در مورد معيار گناهان كبيره، چنين آمده است:
    – گناهانى كه در مورد آنها در قرآن يا روايات اسلامى وعده آتش دوزخ، داده شده باشد.
    – از طرف شرع، به شدت، از آن نهى شده است.
    – دليل، دلالت دارد كه آن گناه، بزرگتر از بعضى از گناهان كبيره است.
    – عقل، حكم كند كه فلان گناه، گناه كبيره است.
    – در ذهن مسلمينِ پايبند به دستورات الهى، چنين تثبيت شده كه فلان گناه، از گناهان بزرگ است.
    – از طرف پيامبر اكرم يا امامان (عليهم السلام) در خصوص گناهى تصريح شده كه از گناهان كبيره است.
    سپس مى‌گويند: گناهان كبيره، بسيار است، بعضى از آنها عبارتند از:
    1- نا اميدى از رحمت خدا.
    2- ايمن شدن از مكر خدا.
    3- دروغ بستن به خدا يا رسول خدا (صلّى الله عليه وآله) و يا اوصياى پيامبر (عليهم السلام)
    4- كشتن نا بجا.
    5- عقوق پدر و مادر.
    6- خوردن مال يتيم از روى ظلم.
    7- نسبت زنا به زن با عفت.
    8- فرار از جبهه جنگ با دشمن.
    9- قطع رحم.
    10- سحر و جادو.
    11- زنا.
    12- لواط .
    13- دزدى.
    14- سوگند دروغ.
    15- كتمان گواهى. (در آنجا كه گواهى دادن واجب است)
    16- گواهى به دروغ .
    17- پيمان شكنى.
    18- رفتار بر خلاف وصيّت.
    19- شرابخوارى.
    20- رباخوارى.
    21- خوردن مال حرام.
    22- قمار بازى.
    23- خوردن مردار و خون.
    24- خوردن گوشت خوك.
    25- خوردن گوشت حيوانى كه مطابق شرع ذبح نشده است.
    26- كم فروشى.
    27- تعرّب بعد از هجرت. يعنى انسان به جايى مهاجرت كند كه دينش را از دست مى‌دهد.
    28- كمك به ستمگر.
    29- تكيه بر ظالم .
    30- نگهدارى حقوق ديگران بدون عذر.
    31- دروغگويى.
    32- تكبر.
    33- اسراف و تبذير.
    34- خيانت.
    35- غيبت.
    36- سخن چينى.
    37- سرگرمى به امور لهو.
    38- سبك شمردن فريضه حج.
    39- ترك نماز.
    40- ندادن زكات.
    41- اصرار بر گناهان صغيره.
    اما شرك به خدا و انكار آنچه را كه خداوند دستور داده، و دشمنى با اولياى خدا، از بزرگترين گناهان كبيره مى‌باشد.(37)
    همانگونه كه بيان شد طبق فتواى امام خمينى(ره) گناهان كبيره، بسيار است و آنچه در بالا ذكر شد قسمتى از آنها است، مثلا توهين به كعبه و قرآن و پيامبر (صلّى الله عليه وآله) و امامان (عليهم‌السلام) يا ناسزا گفتن به آنها و بدعت گذارى و … از گناهان كبيره است.
    يك تقسيم بندى ديگر در مورد گناهان
    امام على عليه السلام در گفتارى فرمود:
    انّ الذنوب ثلاثة… فذنب مغفور و ذنب غير مغفور و ذنب نرجو لصاحبه و نخاف عليه… ؛ گناهان بر سه گونه‌اند: گناه بخشودنى و گناه نابخشودنى و گناهى كه براى صاحبش، هم اميد(بخشش) داريم و هم ترس از كيفر.
    سپس فرمود: «اما گناهى كه بخشيده است، گناه بنده‌اى است كه خداوند او را در دنيا كيفر مى‌كند و در آخرت كيفر ندارد. در اين صورت خداوند حكيم‌تر و بزرگوارتر از آنست كه بنده‌اش را دو بار كيفر كند.
    اما گناهى كه نابخشودنى است، حق الناس است يعنى ظلم بندگان نسبت به همديگر كه بدون رضايت مظلوم بخشيده نمى‌شود.
    و اما نوع سوم، گناهى است كه خداوند آن را بر بنده‌اش پوشانده و توبه را نصيب او نموده است، و در نتيجه آن بنده هم از گناهش هراسان است و هم اميد به آمرزش پروردگارش دارد، ما نيز درباره چنين بنده‌اى، هم اميدواريم و هم ترسان.(38)

    پي‌نوشت‌ها:

    1- كافى، ج3، ص 392. به نقل از علامه مجلسى كه او اين موارد را از شيخ بهائى نقل نموده است.
    2- تحرير الوسيله، ج 1، ص 274- 275.
    3- بحارالانوار، ج 6، ص 30.

    منبع:گناه شناسى، محسن قرائتى

  • مراحل توبه و پاكسازى

    مراحل توبه و پاكسازى

    از نشانه‌هاى رحمت و لطف وسيع الهى، نعمت توبه و پذيرش آن از سوى خداوند، توبه به معنى ترك گناه، بازگشت به سوى خدا و عذرخواهى در پيشگاه خداوند است.
    عذرخواهى بر سه گونه است؛
    گاهى عذر آورنده مى‌گويد: من اصلاً فلان كار را انجام نداده‌ام. گاهى مى‌گويد: من به آن جهت اين كار را انجام دادم. و گاهى مى‌گويد: اين كار را انجام دادم ولى خطا كردم و بد كردم و اينك پشيمانم. اين همان توبه است.
    توبه در اسلام داراى شرايطى است؛ 1- ترك گناه، 2- پشيمانى از گناه، 3- تصميم بر انجام ندادن دوباره گناه، 4- تلافى و جبران گناه.(1)
    توبه همچون بيرون آوردن لباس چركين از بدن و پوشيدن لباس پاك و تميز است. توبه همچون شستشوى بدن آلوده و عطر زدن است.
    قرآن در آغاز سوره هود مى‌فرمايد:
    و ان استغفروا ربكم ثم توبوا اليه (2)؛ و از پروردگار خود آمرزش بطلبيد، سپس به سوى او بازگرديد.
    آوردن استغفار و توبه در يك آيه، حاكى از آن است كه اين دو با هم تفاوت دارند، اولى به معنى شستشو و دومى به معنى كسب كمالات است. انسان نخست بايد خود را از گناهان پاك سازد و سپس خود را به اوصاف الهى بيارايد، نخست هرگونه معبود باطل را از قلب خود بزدايد و سپس معبود حق را در آن جاى دهد، به قول حافظ:
    تا نفس، مبرّا ز نواهى نكنى
    دل، آئينه نور الهى نكنى

    استغفار و توبه در قرآن

    در قرآن، ذات پاك خداوند، 91 بار غفور، «بسيار آمرزنده» و 5 بار غفّار، «بسيار بخشنده» ياد شده و در آيات بسيارى، مردم به استغفار و طلب آمرزش از درگاه خدا دعوت شده‌اند. و بيش از 80 بار سخن از توبه و پذيرش توبه به ميان آمده است. در اينجا به ذكر چند آيه مى‌پردازيم:
    تعبيراتى كه در اين آيه آمده مانند: «بندگان من»، «نااميد نشويد»، «رحمت خدا»، «آمرزش همه گناهان»، «غفور و رحيم بودن خدا»؛ همه حكايت از وسعت دامنه استغفار و پذيرش توبه و گستردگى رحمت الهى مى‌كند، به خصوص تعبير به “عبادى”؛ «بندگان من»، كه بيانگر آن است كه همه از خوب و بد، بندگان خدا هستند و خداوند به آنها آنچنان مهربان است كه آنها را بندگان خودش خوانده است. بنابراين چشم‌انداز اميد به آمرزش، بسيار وسيع و گسترده است.
    1- والّذين اِذا فَعَلوا فاحِشَة اَو ظلموا اَنفُسهم ذكروا الله فَاستَغفروا لِذُنوبِهم(3)؛ و از نشانه‌هاى پرهيزكاران آن است كه: هرگاه مرتكب عمل زشتى شوند، يا به خود ستم كنند، به ياد خدا مى‌افتند و براى گناهان خود از خدا طلب آمرزش مى‌كنند.
    2- و من يَعمَل سُوء او يَظلِم نَفسَه ثُمّ يَستغفِرِ الله يَجد الله غَفوراً رَحيماً(4)؛ كسى كه كار بدى انجام دهد، يا به خود ستم كند، سپس از خداوند طلب آمرزش نمايد، خداوند را آمرزنده و مهربان خواهد يافت.
    3- وعد الله الّذينَ آمَنوا و عَمِلوا الصّالِحاتِ لَهم مَغفِرةٌ و اجرٌ عظيم(5)؛ خداوند به آنها كه ايمان آورده و عمل صالح انجام داده‌اند وعده آمرزش و پاداش عظيمى داده است.
    4- قُل يا عِبادِىَ الَّذينَ اسرفُوا على اَنفُسهِم لا تَقْنطوا مِن رَحمَة الله إنّ الله يَغفرُ الذُّنوبَ جَميعاً إنَّه هو الغَفورُ الرّحيم(6)؛ بگو اى بندگان من كه بر خود اسراف و ستم كرده‌ايد، از رحمت خداوند نوميد نشويد كه خدا همه گناهان را مى‌آمرزد و او بسيار بخشنده و مهربان است.
    تعبيراتى كه در اين آيه آمده مانند: «بندگان من»، «نااميد نشويد»، «رحمت خدا»، «آمرزش همه گناهان»، «غفور و رحيم بودن خدا»؛ همه حكايت از وسعت دامنه استغفار و پذيرش توبه و گستردگى رحمت الهى مى‌كند، به خصوص تعبير به “عبادى”؛ «بندگان من»، كه بيانگر آن است كه همه از خوب و بد، بندگان خدا هستند و خداوند به آنها آنچنان مهربان است كه آنها را بندگان خودش خوانده است. بنابراين چشم‌انداز اميد به آمرزش، بسيار وسيع و گسترده است.
    5- و اِذا سَئَلكَ عِبادِى عَنّى فَانّى قَريبٌ اُجيبُ دَعوَةَ الدّاعِ اِذا دَعانِ فَليَستجيبوا لِى وليُؤمِنوا بى لَعلَّهُم يَرشُدون (7)؛ هنگامى كه بندگانم از تو درباره من سوال كنند، (بگو) من نزديكم به دعا كننده به هنگامى كه مرا مى‌خواند پاسخ مى‌گويم، پس بايد دعوت مرا بپذيرند و به من ايمان بياورند تا راه يابند و به مقصد برسند.
    از لطايف و نكات بسيار ظريف در نزديك بودن خدا به انسان اين كه در اين آيه خداوند هفت بار، امور را به ذات پاك خود، بدون واسطه نسبت داده است: بندگان من، درباره من، من نزديكم، مرا مى‌خواند، من پاسخ مى‌گويم، دعوت مرا اجابت كند، به من ايمان آورد.
    يار نزديكتر از من به من است
    وين عجب بين كه من از وى دورم
    6- … و تُوبُوا اِلى اللهِ جَمعياً اَيُّها المُؤمِنون (8)؛ اى مؤمنان! همگى به سوى خدا باز گرديد.
    7- وَ هُو الّذى يَقبِلُ التَّوبَة مِن عِبادِه (9)؛ و خدا كسى است كه توبه بندگانش را مى‌پذيرد.
    8- … اِنَّ الله يُحِبُّ التَّوّابِين (449)؛ قطعاً خداوند توبه كنندگان را دوست دارد.
    9- يا ايّها الَّذينَ آمَنوا تُوبُوا اِلَى اللهِ تَوبَةً نَصُوحاً(10)؛ اى كسانى كه ايمان آورده‌ايد توبه حقيقى و خالص كنيد.
    10- و هُو الَّذى يَقبلُ التَّوبَة عَن عِبادِه و يَعفُوا عَنِ السّيّئات (11)؛ او كسى است كه توبه بندگانش را مى‌پذيرد و از گناهان مى‌گذرد.
    11- اَفَلا يَتُوبُونَ اِلَى الله و يَستَغفِروُنَه و اللهُ غَفُورٌ رَحيم (12)؛ آيا توبه نمى‌كنند و به سوى خدا باز نمى‌گردند و از او طلب آمرزش نمى‌نمايند. خداوند آمرزنده مهربان است.
    در اين آيه با استفهام انكارى كه بيانگر تاكيد است، خداوند انسان‌ها را به سوى توبه و استغفار دعوت مى‌نمايد و با ذكر دو صفت “غفور” و “رحيم” بودنش، عواطف آنها را تحريك مى‌نمايد تا شايد به سوى خدا باز گردند و با آب استغفار، گناهانشان را بشويند و در پرتو توبه بر كمالات و فضايل انسانى خود بيفزايند.

    توبه از ديدگاه روايات

    با بررسى و تجزيه و تحليل روايات مربوط به توبه و استغفار، مطالب متنوع و جامعى، پيرامون توبه به دست مى‌آيد كه در اينجا به طور خلاصه به بخش مهمى از آن مى‌پردازيم:

    1- توبه راستين

    توبه راستين پنج ركن دارد:
    – ترك گناه.
    – پشيمانى از گناهان سابق.
    – تصميم بر ترك گناه.
    – جبران گناهانى كه قابل جبران است با اداى حق الله و حق النّاس.
    – استغفار با زبان.

    توبه نصوح چيست؟

    خداوند در قرآن كريم مي فرمايد:
    تُوبُوا الى الله تَوبَة نَصُوحاً(13)؛ به درگاه الهى توبه نصوح كنيد.
    امام صادق عليه السلام در تفسير واژه «نصوح» چنين فرمودند:
    هو الذَّنبُ الّذى لا يَعودُ فيه اَبداً(14)؛ آن توبه‌اى است كه هرگز به آن گناه باز نگردد.
    و امام هادى عليه السلام در معنى نصوح فرمود:
    ان يكونَ الباطِنُ كالظاهِر و افضِل من ذلك (15)؛ توبه نصوح، آن است كه باطن انسان مانند ظاهر بلكه بهتر از ظاهر باشد.
    رسول خدا صلّى الله عليه وآله در معنى نصوح فرمودند:
    ان يَتُوب التائِب ثمّ لايَرجع فى ذَنبٍ كما لايَعود اللَبن الى الضَّرع (16)؛ توبه كننده، هرگز به گناه باز نگردد، چنانكه شير به پستان باز نمى‌گردد.
    امام على عليه السلام در معنى نصوح مى‌فرمايد:
    نَدمٌ بِالقَلب و استِغفار باللّسان و القَصد على ان لا يَعود(17)؛ پشيمانى قلبى و عذرخواهى با زبان، و تصميم جدى و مداوم بر ترك گناه.

    2- شرائط صحت و كمال توبه

    شخصى براى خودنمايى در محضر على عليه السلام گفت: “استغفر الله”. حضرت على عليه السلام به او فرمود: مادرت به عزايت بنشيند آيا مى‌دانى استغفار (تنها به زبان نيست و) از درجه اعلى است؟ سپس فرمود: استغفار و توبه داراى شش ركن است:
    – پشيمانى از گناهان قبل،
    – تصميم بر ترك گناه،
    – اداى حق مردم،
    – اداى حق الله،
    – ذوب شدن گوشت بدن كه از غذاى حرام روييده شده با حزن و اندوه،
    – بدن سختى طاعت خدا را بچشد همانگونه كه شيرينى گناه را چشيده است.(18) در اين هنگام بگو: استغفر الله.(19)
    جبران گناهان گاهى به مرحله‌اى مى‌رسد، كه بايد گناهان سابق را تبديل به نيكى‌ها كند. يعنى نه تنها آثار گناه را از لوح دل بشويد، بلكه آثار درخشان كارهاى نيك را جايگزين آن بنمايد. به عنوان مثال اگر كسى مدت‌ها پدر يا مادرش را آزرده و اكنون توبه كرده، تنها قطع آزار كافى نيست. بلكه بايد با شيرينى محبت خود، تلخى آزار را جبران كند.
    امام سجاد عليه السلام فرمودند:
    انّما تَوبَة، اَلعَمل و الرُّجوع عن الاَمر و ليستِ التَّوبة بِالكَلام (20)؛ توبه يعنى كار شايسته و بازگشت از انحراف، نه لقلقه زبان.
    يكى ديگر از شرايط توبه، جبران ضايعات گناه است.
    قرآن در اين باره مى‌فرمايد:
    اِلاّ الَّذينَ تابُوا مِن بَعدِ ذلِك وَ اَصْلحوا؛ مگر كسانى كه بعد از اين توبه كنند و به اصلاح و جبران بپردازند.
    جمله “واصلحوا” بيانگر اين است كه شرط مهم توبه اصلاح و جبران ضايعات گناه است.
    يكى ديگر از شرايط كمال توبه اقرار به گناه است، تا آنجا كه امام باقر عليه السلام فرمودند:
    والله ما ينجو من الذّنب الاّ من اقربه؛ سوگند به خدا از گناه نجات پيدا نمى‌كند، مگر كسى كه به گناه اعتراف كند.(21)
    و حضرت على عليه السلام مى‌فرمايد:
    المُقرّ بالذَّنبِ تائِب (22)؛ اعتراف كننده به گناه، توبه كننده است.

    3- انواع توبه و مراحل آن

    امام صادق عليه السلام در ضمن گفتارى فرمودند:
    و كل فرقة من العباد لهم توبة … و توبة الخاص، من الاشتغال بغير الله تعالى و توبة العام من الذنوب (23)؛ هر گروهى داراى يك نوع توبه هستند… توبه بندگان خاص و ممتاز، توبه كردن از لحظات غفلت از خدا و متوجه شدن به غير خداست و توبه توده مردم، توبه از گناهان است.
    مطلب ديگر اين كه، پشيمانى از گذشته و تصميم بر ترك گناه، مرحله نخستين توبه است، مراحل بعد آن است كه توبه كننده از هر نظر به حالت روحانى قبل از گناه درآيد.
    همچون بيمار و كسى كه تب دارد، كه با خوردن دارو، تب او قطع مى‌شود، ولى بعد از اين مرحله نياز به داروهاى تقويتى دارد تا با استفاده از آنها، بنيه جسمى او به مرحله قبل از بيمارى برسد و شايد سخن امام باقر عليه السلام بر همين اساس باشد كه فرمود:
    التائِبُ من الذَّنب كَمَن لا ذَنبَ له و المُقيم على الذّنب و هو مستغفِرٌ منه كالمُستَهز(24)؛ توبه كننده از گناه همانند كسى است كه گناه ندارد و آن كس كه در گناه بماند و در عين حال استغفار كند همانند مسخره كننده است.

    4- وسعت دامنه پذيرش توبه

    چنانكه قبلاً ذكر شد، خداوند مى‌فرمايد:
    … لا تَقنطوا مِن رَحمَة الله اِنّ اللهَ يَغفِر الذُّنوبَ جَميعاً(25)؛ از رحمت خدا نااميد نشويد، خداوند همه گناهان را مى‌آمرزد.
    اين آيه با صراحت بيان مى‌دارد كه راه توبه به روى همه كس باز است. تا آنجا كه نقل شده «وحشى» قاتل حضرت حمزه (عليه السلام) با شنيدن اين آيه به حضور پيامبر (صلّى الله عليه وآله) آمد و اظهار توبه كرد.
    پيامبر اكرم (صلّى الله عليه وآله) توبه او را پذيرفت ولي فقط به او فرمود: از چشم من غايب شو، چرا كه من نمى‌توانم به تو نگاه كنم.
    رسول اكرم (صلّى الله عليه وآله) مى‌فرمايد:
    در هر جا هستى، از خدا بترس و با مردم با اخلاق نيك برخورد كن، و هرگاه گناهى كردى كار نيكى انجام بده كه آن گناه را محو كند.
    بعضى سؤال كردند: آيا اين آيه درباره وحشى است يا شامل همه مسلمين مى‌شود؟ پيامبر (صلّى الله عليه وآله) فرمود: همه را شامل مى‌شود.(26)
    وسعت و دامنه پذيرش توبه تا آنجاست كه روايت شده: شخصى در محضر حضرت رضا (عليه السلام) گفت: خدا لعنت كند كسى كه با على (عليه السلام) جنگيد. امام رضا (عليه السلام) به او فرمود:
    قل الاّ مَن تاب و اَصلح (27)؛ بگو مگر كسى كه توبه كرد و خود را اصلاح نمود.
    و اين بيانگر لطف الهى نسبت به گنهكاران است اصولاً اسلام راه بازگشت به سوى خدا را به روى هيچ كس نمى‌بندد، حتى در مورد عذاب سخت شكنجه گران مى‌فرمايد:
    اِنّ الَّذينَ فَتَنُوا الْمُؤمِنينَ والمُؤمِناتِ ثُمَّ لَم يَتُوبُوا فَلَهم عَذابُ جَهنَّم(28)؛ براى آنان كه زنان و مردان با ايمان را شكنجه دادند، ولى توبه ننمودند عذاب دوزخ است.
    جمله “ثم لم يتوبوا” حاكى از پذيرش توبه شكنجه گران است.

    5- محبت خاص خدا به توبه كنندگان

    در قرآن مى‌خوانيم:
    اِنَّ الله يُحِبُّ التَّوّابين(29)؛ خداوند قطعاً توبه كنندگان را دوست مى‌دارد.
    امام باقر عليه السلام مى‌فرمايد:
    هر گاه مردى در شب تاريك شتر و توشه‌اش را در سفر گم كند و سپس پيدا كند، چقدر خوشحال مى‌شود، خداوند بيشتر از او نسبت به توبه كننده فرحناك مى‌شود.(30)
    و در سخن ديگر فرمودند:
    الله افرح بتوبة عبده من العقيم الوالد، و من الضال الواجد، و من الظمان الوارد(31)؛ خداوند به توبه بنده‌اش فرحناك‌تر است از مرد عقيمى كه داراى فرزند شود و از شخصى كه گمشده‌اش را پيدا كند، و از تشنه‌اى كه به آب مى‌رسد.
    رسول اكرم (صلّى الله عليه وآله) فرمودند:
    هيچ موجودى در پيشگاه خدا، محبوب‌تر از مرد يا زن توبه كننده نيست.(32)
    نيز فرمودند: التائبُ حَبيب الله (33)؛ توبه كننده، محبوب خدا است.

    6- سرزنش از تاخير توبه

    انسان، هر لحظه مامور به توبه است و فرمان توبوا، «توبه كنيد» او را به تعجيل در توبه دعوت مى‌نمايد، بنابراين تاخير در توبه تاخير در انجام فرمان الهى است و چنين كسى در هر لحظه به عنوان ترك كننده فرمان خدا به حساب مى‌آيد.
    امام جواد عليه السلام مى‌فرمايد:
    تَاخير التُّوبَة اِغتِرار، و طُول التَسويف حَيرَة(34)؛ تاخير توبه نوعى غرور و بى‌خبرى و طولانى نمودن آن نوعى حيرت و سرگردانى است.
    امام باقر عليه السلام مى‌فرمايد:
    سه كار كفاره و جبران كننده گناه است: بلند سلام كردن، اطعام دادن، نماز شب و عبادت در آن هنگام كه مردم خوابيده‌اند.
    مردى از اميرمؤمنان على عليه السلام درخواست موعظه كرد، آن حضرت به او فرمود:
    لا تَكُن ممّن يَرجوا الا خِرة بِغَير العَمَل و يُرَجِّى التَّوبَة بِطُول الاَمَل (35)؛ از كسانى مباش كه بدون عمل، اميد سعادت آخرت را دارند، و توبه را با آرزوهاى دراز به تاخير مى‌اندازند.
    نيز فرمودند: لا دينَ لِمُسَوّف بِتَوبته(36)؛ آن كس كه توبه را به آينده موكول مى‌كند، دين ندارد.
    امام باقر عليه السلام مى‌فرمايد:
    ايّاكَ و التَّسويف فَانَّه بَحرٌ يُغرَقُ فيه الهَلْكى (37)؛ از تاخير انداختن (توبه) بپرهيز، زيرا تاخير انداختن (همچون) دريايى است كه درمانده در آن غرق مى‌گردد.
    بايد توجه داشت كه توبه هنگام مرگ، ارزشى ندارد، چنان كه ايمان و توبه فرعون هنگام غرق شدن پذيرفته نشد و در آيه 18 سوره نساء به اين مطلب تصريح شده است.
    محمد همدانى مى‌گويد، از حضرت رضا (عليه السلام) پرسيدم: چرا خدا، فرعون را غرق كرد، با اين كه ايمان آورد و به توحيد اعتراف كرد؟
    آن حضرت در پاسخ فرمود:
    لانَّه آمَنَ عند رُؤيَة البَاءس، و الايمانُ عِند رؤيَةِ البَاسِ غَير مَقبُول (38)و (39)؛ زيرا فرعون هنگام ديدن عذاب، ايمان آورد. و ايمان در اين هنگام پذيرفته نيست.
    و اين را نيز نبايد از نظر دور داشت كه در روايات متعدد آمده هرگاه مؤمن گناهى مرتكب شود، تا هفت ساعت به او مهلت داده مى‌شود كه اگر در اين هفت ساعت توبه كرد، گناه او در نامه عمل ثبت نمى‌گردد، در بعضى از روايات به جاى هفت ساعت از صبح تا شب ذكر شده است، امام صادق عليه‌السلام فرمودند:
    إنّ العبد اذا اذنب ذنباً اُجِّل من غَدوَةٍ الى الليل فانْ استغفر الله لم يكتب عليه (40)؛ بنده وقتى كه گناه كند، از بامداد تا شب مهلت دارد اگر در اين مدت از درگاه خدا طلب آمرزش كرد، آن گناه بر او نوشته نشود.

    7- نتايج درخشان توبه

    توبه و قبولى آن از نعمت‌ها و مواهب كم نظير الهى است و داراى آثار و نتايج بسيار درخشانى است.
    توبه حقيقى آنچنان انسان گنهكار را دگرگون مى‌كند، كه گويى اصلاً گناه نكرده است. چنانكه امام باقر عليه السلام مى‌فرمايد:
    التائب من الذنب كمن لا ذنب له (41)؛ توبه كننده از گناه مانند آن است كه گناهى نكرده است.
    امام باقر عليه السلام فرمود: اگر كسى داراى چهار خصلت باشد هر چند از سر تا قدمش را گناه فرا گرفته باشد خداوند آن گناهان را به نيكى تبديل مى‌كند:
    راستگويى، شرم و حيا، نيك خلقى، روحيه شكرگزارى.
    توبه حقيقى موجب پرده‌پوشى و نابودى آثار گناه مى‌گردد، امام صادق عليه السلام فرمودند:
    هنگامى كه بنده توبه حقيقى كرد، خداوند او را دوست مى‌دارد، و در دنيا و آخرت گناهان او را مى‌پوشاند، هر چه از گناهان كه دو فرشته موكل بر او برايش نوشته‌اند از يادشان ببرد و به اعضاى بدن وحى مى‌كند كه گناهان او را پنهان كنيد. و به نقاط زمين (كه او در آن گناه كرده) فرمان مى‌دهد گناهان او را پنهان كنيد.
    فيلقى الله حين اَلقاه و ليس شَيى يَشهد عليه بشىء من الذّنوب (42)؛ پس توبه كننده با خدا ملاقات كند به گونه‌اى كه هيچ چيز نيست كه در پيشگاه خدا گواهى بدهد كه او چيزى از گناه را انجام داده است.
    در آيه 8 سوره تحريم كه به توبه نصوح امر شده، به پنج ثمره و نتيجه توبه حقيقى اشاره شده كه عبارتند از:
    1- بخشودگى گناهان.
    2- ورود در بهشت پر نعمت الهى.
    3- عدم رسوايى در قيامت.
    4- نور ايمان و عمل، در قيامت به سراغ توبه كنندگان آمده و پيشاپيش آنها حركت نموده و ايشان را به سوى بهشت، هدايت مى‌كنند.(43)
    5- توجه آنها به خدا بيشتر مى‌گردد، و تقاضاى تكميل نور و آمرزش كامل گناه خود مى‌كنند.
    بطور خلاصه، توبه حقيقى انسان را محبوب خدا مى‌كند، آن هم به عنوان محبوب‌ترين بندگان، چنانكه امام كاظم عليه السلام مى‌فرمايد:
    و اَحَبّ العِباد الى الله تعالى المُفَتَّنون التَّوابون(44)؛ و محبوب‌ترين بندگان در پيشگاه خدا، آنهايى هستند كه در فتنه (گناه) واقع شوند و بسيار توبه كنند.
    و در روايت ديگرى از امام معصوم نقل شده (45) كه خداوند به توبه كنندگان، سه موهبت عطا كرده كه اگر يكى از آنها را به همه اهل آسمان‌ها و زمين مى‌داد همه آنها نجات مى‌يافتند:
    1- بشارت به آنها كه خداوند آنان را دوست دارد،(46) و كسى كه خدا او را دوست بدارد او را عذاب نمى‌كند.
    2- حاملين عرش خدا و ره‌يافتگان در جوار عرش كبريايى خداوند براى توبه كنندگان، طلب آمرزش مى‌كنند و مقامات عالى را براى آنها آرزو مى‌نمايند.(47)
    3- گناهان توبه كنندگان به حسنات و پاداش‌ها، تبديل مى‌گردد و خداوند به آنها نويد رحمت و امن داده است.(48)
    در پايان بحث توبه، با امام سجاد عليه السلام همنوا شويم كه در فرازى از مناجات خود از مناجات‌هاى پانزده‌گانه‌اش به پيشگاه خداوند چنين عرض مى‌كند:
    الهى انت فَتَحت لِعبادك باباً الى عَفوِك، سمّيتَه التّوبه، فقلت: توبوا الى الله توبة نصوحاً، فما عذر مَن اغفل دخول الباب بعد فتحه؟ (49)؛ اى خداى من! تو آن كسى هستى كه درى به سوى عفوت براى بندگانت گشوده‌اى و نام آن را توبه نهاده‌اى و (در قرآن) فرموده‌اى: به سوى خدا باز گرديد و توجه خالص كنيد، اكنون عذر كسانى كه از وارد شدن به اين در گشوده غفلت كرده‌اند، چيست؟

    جبران گناه

    در توبه يكى از اركان مهم، جبران گناه است، كه موجب شستن آثار گناه شده و زدودن رسوبات گناه مى‌گردد.
    از اين جبران، در اسلام با عنوان «كفارات و تكفير» «پوشاندن و پاك كردن» ياد مى‌شود.
    «تكفير» در مقابل «اِحباط» است، احباط يعنى انسان با ارتكاب گناه، كارهاى نيك خود را پوچ و بى اثر كند، ولى تكفير يعنى انسان با كارهاى نيك، آثار گناهان از چهره جان خود بزدايد، به عبارت روشن‌تر توبه داراى دو مرحله است:
    1- قطع و ترك گناه (پاكسازى).
    2 – تقويت جان با اعمال نيك (بهسازى).
    همانند بيمارى كه درمان او داراى دو بعد است، يكى خوردن داروى‌هاى درمان كننده، دوم خوردن داروهاى نيروبخش، تا آثار و ضايعات بيمارى را از بين ببرد.
    جبران گناهان گاهى به مرحله‌اى مى‌رسد، كه بايد گناهان سابق را تبديل به نيكى‌ها كند. يعنى نه تنها آثار گناه را از لوح دل بشويد، بلكه آثار درخشان كارهاى نيك را جايگزين آن بنمايد. به عنوان مثال اگر كسى مدت‌ها پدر يا مادرش را آزرده و اكنون توبه كرده، تنها قطع آزار كافى نيست. بلكه بايد با شيرينى محبت خود، تلخى آزار را جبران كند.

    جبران گناه از ديدگاه قرآن

    – و يَدْرؤُونَ بِالحَسَنَةِ السَّيّئة (50)؛ (انديشمندان) با كارهاى نيك، كارهاى بد خود را از بين مى‌برند.
    – اِلاّ مَن تابَ و آمن و عَمل صالِحاً اُولئِك يُبدِّل الله سيِّئاتِهم حَسَنات (51)؛ مگر كسى كه توبه كند و ايمان آورد و عمل صالح انجام دهد، كه خداوند گناهان اين گروه را به حسنات تبديل مى‌كند.
    – و اَقِم الصَّلوةَ طَرَفَى النَّهار و زُلَفاً مِنَ الليل اِنَّ الحَسَنات يُذهِبْن السَّيّئات (52)؛ نماز را در دو طرف روز و اوايل شب برپا دار، چرا كه نيكى‌ها، بدى‌ها را بر طرف مى‌سازد.
    – اِنْ تَجتَنِبُوا كَبائِرَ ما تَنهَون عَنه نُكَفِّر عَنكُم سيِّئاتِكم (53)؛ اگر از گناهان كبيره‌اى كه از آن نهى شده‌ايد، اجتناب كنيد گناهان كوچك شما را مى‌پوشانيم.
    – والَّذينَ آمَنوا و عَمِلوا الصّالِحاتِ لَنُكَفِّرنَّ عَنهُم سَيِّئاتِهم(54)؛ كسانى كه ايمان آورده و عمل صالح انجام دادند، قطعاً گناهان آنان را مى‌پوشانيم.

    منظور از پوشاندن گناه چيست؟

    – … فَالَّذينَ هاجروا وَ اُخرِجوا مِن دِيارِهم و اُوذوا فى سَبيلى و قاتَلوا وَ قُتلوا لاُكَفِّرنَّ عَنهم سَيِّئاتهم (55)؛ پس آنها كه در راه خدا هجرت كردند و از خانه‌هاى خود بيرون رانده شدند، و در راه من آزار ديدند و جنگ كردند و كشته شدند سوگند ياد مى‌كنم كه گناهان آنها را مى‌پوشانم و محو مى‌كنم.
    از آيات فوق چنين نتيجه مى‌گيريم كه:
    توبه‌اى مورد قبول است و موجب محو گناهان مى‌گردد كه با ايمان، عمل صالح، نماز، هجرت، جهاد و شهادت همراه باشد وگرنه ضايعات گناهان سابق، جبران نخواهد شد.

    جبران گناه از ديدگاه روايات

    در روايات بطور صريح تاكيد شده كه در توبه ترك گناه و پشيمانى، كفايت نمى‌كند. بلكه بايد آثارى را كه گناهان در زندگى انسان پديد آورده‌اند با كارهاى نيك، جبران و اصلاح نمود.
    اين جبران در چهره‌هاى مخصوصى بروز مى‌كند، تا عامل تربيت و تكامل انسان گردد. براى تكميل اين بحث، به روايات زير توجه كنيد:
    – رسول اكرم (صلّى الله عليه وآله) مى‌فرمايد:
    اتَّقِ الله حيث كنت و خالط الناس بخلق حسن و اذا عملت سيئة فاعمل حسنة تمحوها(56)؛ در هر جا هستى، از خدا بترس و با مردم با اخلاق نيك برخورد كن، و هرگاه گناهى كردى كار نيكى انجام بده كه آن گناه را محو كند.
    – امام باقر عليه السلام مى‌فرمايد:
    التّائب إذا لم يَستبن اثر التّوبة فلَيس بِتائب: يرضى الخصماء و يُعيد الصّلوات و يتواضع بين الخَلق يتّقى نفسه عن الشهوات(57)؛ هرگاه نشانه‌هاى توبه، از توبه كننده آشكار نگردد، او توبه كننده حقيقى نيست. (آشكار شدن نشانه‌هاى توبه اين است كه:) آنها را كه ادعاى حقى بر او دارند راضى كند، نمازهاى قضا شده‌اش را اعاده نمايد، در برابر مؤمنان متواضع باشد، و خود را از طغيان هوس‌هاى نفسانى حفظ نمايد …
    – اميرمؤمنان على عليه السلام فرمودند:
    ثَمَرة التّوبة إستدراك فَوارط النّفس (58)؛ ميوه و اثر توبه، جبران ضايعات نفس است.
    – امام باقر عليه السلام مى‌فرمايد:
    ما احسن الحَسنات بَعد السّيئات (59)؛ چقدر كارهاى نيك، بعد از گناهان شايسته و زيبا است.
    – امام كاظم عليه السلام فرمودند:
    من كفارات الذّنوب العِظام إغاثة المَلهوف و التّنفيس عن المَكروب (60)؛ از كفارات گناهان بزرگ، پناه دادن به انسان‌هاى پريشان و گرفتار و زدودن اندوه از اندوهگين است.
    – شخصى از رسول خدا (صلّى الله عليه وآله) پرسيد: كفاره گناه غيبت چيست؟
    حضرت فرمودند:
    تَستَغفر لِمَن إغتَبته (61)؛ براى كسى كه او را غيبت كرده‌اى، از خدا طلب آمرزش كن.
    – امام باقر عليه السلام مى‌فرمايد:
    ثلاث كفّارات: إفشاء السّلام و إطعام الطّعام و التّهجُد باللّيل و النّاس نيام (62)؛ سه كار كفاره و جبران كننده گناه است: بلند سلام كردن، اطعام دادن، نماز شب و عبادت در آن هنگام كه مردم خوابيده‌اند.
    – امام باقر عليه السلام فرمودند:
    اربع مَن كنّ فيه و كان مِن قَرنه الى قَدمه ذُنوباً بَدّلها الله حَسنات: الصِّدق والحَياء و حُسنُ الخُلق و الشّكر(63)؛ اگر كسى داراى چهار خصلت باشد هر چند از سر تا قدمش را گناه فرا گرفته باشد خداوند آن گناهان را به نيكى تبديل مى‌كند:

    راستگويى، شرم و حيا، نيك خلقى، روحيه شكرگزارى.

    – شخصى به حضور رسول خدا (صلّى الله عليه وآله) آمد و عرض كرد: گناهانم بسيار شده‌اند و اعمال نيكم اندك است. پيامبر اكرم فرمود:
    اكثر السّجود فانّه يحطّ الذّنوب كما تحطّ الرّيح وَرق الشجر (64)؛ سجده‌هاى بسيار بجا بياور چرا كه سجده، گناهان را آنچنان مى‌ريزد كه باد، برگ‌هاى درخت را مى‌ريزد.

    هماهنگى جبران با گناه

    جبران گناه، با كارهاى نيك، ممكن است به صورت‌هاى گوناگون مانند كمك‌هاى مالى، جهاد در راه خدا، روزه گرفتن، شب زنده‌دارى و … انجام گيرد، ولى مناسب آن است كه جبران هر گناه متناسب با همان گناه باشد. مثلاً بى‌حجابى و ناپاكى را با حفظ كامل عفت و پاكدامنى، جبران كرد. گناه غيبت را با كنترل و مراقبت زبان، جبران نمود. گناه ظلم و بى رحمى را با احسان به مظلومان و دستگيرى از بينوايان، تلافى نمود. گناه چشم‌چرانى را با عفت چشم و نگاه‌هايى كه براى آن پاداش است مانند نگاه به قرآن و به چهره عالم و نگاه به چهره پدر و مادر، جبران نمود. چنانكه از بعضى روايات اين مطلب استفاده مى‌شود؛
    امام صادق عليه السلام مى‌فرمايد:
    كفارة عمل السّلطان قَضاء حوائِج الاِخْوان (65)؛ كفاره و جبران (گناه) كارمندى حاكم ظالم، رسيدگى و برآوردن نيازمندى‌هاى برادران(مردم) است.

    پي‌نوشت‌ها:

    1- مفردات راغب، ص 76.
    2- هود / 3.
    3- آل عمران / 135.
    4- نساء / 110.
    5- مائده / 9.
    6- زمر / 53.
    7- بقره / 186.
    8- نور / 31.
    9- شورى / 25.
    10- بقره / 222.
    11- تحريم / 8.
    12- تحريم / 8.
    13- مائده / 74.
    14- تحريم / 8.
    15- كافى، ج 2 ص 432.
    16- بحار، ج 6 ص 22.
    17- مجمع البيان، ج 10 ص 318.
    18- تحف العقول / ص 149.
    19- از علامه مجلسى قدس سره نقل شده كه چهار ركن اول شرايط صحت توبه است، و دو ركن بعد دو شرط كمال توبه مىباشد.
    20- نهج البلاغه، حكمت 417.
    21- كشف الغمه، ج 2 ص 313.
    22- وسائل الشيعه، ج 11 ص 347.
    23- مستدرك الوسائل، ج 2 ص 345.
    24- مصباح الشريعه، ص 97.
    25- كافى، ج 2 ص 435، در قرآن 8 بار ذات پاك خدا با عنوان تَوّاب رَحيم توصيف شده اين عنوان بيانگر آن است كه: اگر بنده اى توبه خود را شكست، باز نااميد نشود و مجدداً توبه كند، چرا كه خداوند بسيار توبه پذير است.
    26- زمر / 53.
    27- سفينة البحار (وحشى). تفسير فخر رازى، ج 27 ص 4.
    28- وسائل الشيعه، ج 11 ص 266.
    29- بروج / 10.
    30- بقره / 222.
    31- كافى، ج 2 ص 435.
    32- ميزان الحكمه، ج 1 ص 541.
    33- سفينة البحار، ج 1 ص 127، عيون اخبار الرضا، ج 2 ص 29.
    34- جامع السعادات، ج 3 ص 51.
    35- بحار، ج 6 ص 30.
    36- نهج البلاغه، حكمت 150.
    37- غرر الحكم، ميزان الحكمة، ج 4 ص 589.
    38- بحار، ج 78 ص 164.
    39- بحار، ج 6 ص 23.
    40- از آيات 50 و 51 سوره يونس استفاده مىشود كه به هنگام نزول عذاب درهاى توبه بسته است، چرا كه توبه در چنين حالى شبيه توبه اجبارى و اضطرارى است و چنين توبه اى بى ارزش است.
    41- كافى، ج 2 ص 437.
    42- كافى، ج 2 ص 435.
    43- كافى، ج 2 ص 431.
    44- نمونه، ج 24 ص 292.
    45- كافى، ج 2 ص 432.
    46- كافى، ج 2 ص 432.
    47- بقره، 222.
    48- مؤمن / 7 9.
    49- فرقان / 68 70.
    50- بحار، ج 94 ص 142.
    51- رعد / 22.
    52- فرقان / 70.
    53- هود / 114.
    54- نساء / 31.
    55- عنكبوت / 7.
    56- آل عمران / 195.
    57- بحار، ج 71 ص 242. وسائل الشيعه، ج 11 ص 384.
    58- بحار، ج 6 ص 35، ميزان الحكمة، ج 1 ص 548.
    59- مستدرك الوسائل، ج 2 ص 348.
    60- وسائل الشيعه، ج 11 ص 384.
    61- شرح نهج البلاغه (حديدى)، ج 18 ص 135.
    62- وسائل الشيعه، ج 15 ص 583.
    63- بحار، ج 77 ص 52.
    64- بحار، ج 71 ص 332.
    65- بحار، ج 85 ص 162، ميزان الحكمة، ج 3 ص 477، وسائل الشيعه، ج 15 ص 584.

    منبع:
    گناه شناسى، محسن قرائتى،

  • زمینه‌های گناه در وجود انسان

    زمینه‌های گناه در وجود انسان

    الف- غریزه

    در انسان غرایزى وجود دارد كه گاهى دچار افراط یا تفریط مى‌شود، پس باید راه‌هاى تعدیل آنها را شناخت.
    امام على علیه السلام در گفتارى مى‌فرماید:
    خداوند فرشتگان را به عقل اختصاص داد (و آنها تكویناً محكوم به اطاعت عقل هستند) و حیوانات را به شهوت و غضب، اختصاص داد. (و آنها به طور تكوینى محكوم به ارضاى غرائز حیوانى هستند) اما انسان را با اعطاء عقل و خشم و شهوت شرافت بخشید. پس هرگاه پیروى از عقل كند، مقامش برتر از فرشتگان خواهد شد، زیرا با بودن خشم و شهوت، اطاعت از عقل نموده است، و اگر اطاعت از شهوت و غضب كند، از حیوانات، پست‌تر است، زیرا با داشتن عقل پیروى از خشم و شهوت نموده است.(1)
    قرآن در مورد كسانى كه از غرائز حیوانى پیروى مى‌كنند؛ مى‌فرماید:
    اولئك كالاَنعامِ بل هم اضلّ سَبیلا(2)؛ آنها همچون چارپایان بلكه گمراه‌ترند.

    قواى غریزى

    علماى اخلاق مى‌گویند: منشا و انگیزه گناهان، سه قوه است:
    1- قوه شهویّه.
    2- قوه غضبیّه.
    3- قوه وهمیّه.
    قوه شهویّه، انسان را به افراط در لذت‌خواهى نفسانى، مى‌كشاند، كه سرانجامش، غرق شدن در فحشا و زشتى‌ها است.
    قوهّ غضبیّه، انسان را به ظلم و طغیان آزاررسانى و تجاوز، وادار مى‌كند.
    قوهّ وهمیّه، برترى‌طلبى و انحصارجویى و تكبر و روح خودخواهى را در انسان زنده مى‌كند و او را به گناهان بزرگى در این كانال، وامى‌دارد.(3)
    اگر با دقت بررسى كنیم در مى‌یابیم كه اكثر گناهان (اگر نگوییم همه گناهان) به این سه قوه باز مى‌گردند.
    این سه قوه در وجود انسان لازم است، ولى اگر كنترل و تعدیل نشود و به افراط و تفریط كشانده شود، سرچشمه گناهان بسیار خواهد شد.
    براى توضیح بیشتر به این مثال توجه كنید:
    آب كه مایه حیات انسان و گیاه و حیوان‌ها مى‌باشد، اگر در جلو آن سدى بسته شود، تا سیلاب پشت سر آن جمع شود، نه تنها سیلاب به ما ضرر نمى‌زند، بلكه هر وقت نیاز به آب شد، دریچه سد را باز كرده و گیاهان و دام‌ها از آب آن سد، بهره‌مند مى‌شوند.
    امام صادق علیه السلام فرمود:
    دوزخیان از این رو جاودانه در دوزخ مى‌مانند كه نیت داشتند اگر همیشه در دنیا مى‌ماندند همواره خدا را نافرمانى كنند. و بهشتیان از این رو جاودانه در بهشت مى‌مانند كه نیت داشتند اگر همیشه در دنیا مى‌ماندند همواره از خدا اطاعت نمایند. بنابراین هر دو دسته به خاطر نیتشان جاودانى شدند.
    حال اگر سیلاب مهار نشود، هنگام طغیان، دیوانه‌وار به باغ‌ها و كشتزارها و خانه‌ها سرازیر شده و همه را ویران مى‌كند.
    در مورد انسان نیز، نیروى غضب براى دفاع و شهوت براى بقاى نسل لازم است، ولى اگر این دو غریزه بر اثر افسار گسیختگى طغیان كنند، موجب بروز جنایات ویرانگر و انحرافات جنسى و بى عفتى خواهند شد.
    نتیجه این كه: اگر بخواهیم جامعه را از لوث گناه پاك سازیم، و یا وجود خویش را از آلودگى گناه، حفظ كنیم، باید غرایز و تمایلات نفسانى را كنترل و تعدیل كنیم.
    البته كنترل و تعدیل غرایز شهوانى، نیاز به برنامه‌هایى دارد كه در این كتاب، به قسمتى از آنها شاره خواهد شد.

    ب- قلب

    در قرآن 132 بار سخن از قلب به میان آمده است، و در آیات متعدد، از قلب كافران و منافقان و مجرمان، به قلب مُهر زده، قلب بیمار، قلب سخت، قلب منحرف و قلب قفل زده یاد شده است.
    منظور از قلب یعنى مركز فرماندهى و تصمیم‌گیرى انسان است. قلب سلیم و پاك، منشا كارهاى نیك است، و به عكس قلب ناسالم و تاریك، كانون فساد مى‌باشد، و ما در راستاى اطاعت خدا و دورى از گناه، باید توجه عمیق به پاك نگهداشتن قلب، داشته باشیم.
    در اینجا به روایت جالبى از امام صادق علیه السلام توجه كنید:
    «ما من مومن الا و لقلبه اءُذنان فى جوفه، اءُذُن ینفث فیها الوسواس الخناس و اءُذُن ینفث فیها الملك فیؤید الله المؤمن بالملك فذلك قوله تعالى و ایّدهم بروحٍ منه. (4)و (5)
    قلب هر شخص با ایمانى در درون داراى دو گوش است: گوشى كه وسواس خناس در آن مى‌دمد و گوشى كه فرشته در آن مى‌دمد، و خداوند، مؤمن را به وسیله آن فرشته، كمك مى‌كند. و همین است گفتار خداوند كه مؤمنان را به وسیله روح خود، تقویت كرده است.»

    قلب، كانون انگیزه‌ها

    نیت‌هاى پاك و آلوده هر دو از قلب سرچشمه مى‌گیرد و انگیزه‌هاى انحراف و گناه، بر اثر ناصافى دل پدید مى‌آید، اگر بخواهیم به گناه آلوده نشویم، باید به سراغ سرچشمه برویم و آن را صاف كنیم.
    رسول اكرم صلّى الله علیه وآله فرمود:
    «نیّة المُؤمِنِ خیرٌ من عَمله و نیّةُ الكافِر شرُّ من عَمَله و كلّ عامل یعمل على نیَّتِه (6)؛ نیت مؤمن بهتر از عمل اوست و نیت كافر بدتر از عملش مى‌باشد و هر كس طبق نیتش عمل مى‌كند.»
    در شرح این حدیث مطالب بسیار گفته شده اما به نظر مى‌رسد بهترین قول این باشد كه چون نیت، كانون و مركز تصمیم‌گیرى و چگونه بجا آوردن اعمال در كمّ و كیف است، لذا نیت مؤمن كه پاك است كانونى براى كارهاى نیك با كیفیت عالى مى‌گردد. حتى اگر عملى انجام ندهد ولى زمینه براى اعمال نیك دارد. ولى نیت كافر چون ناپاك است كانون فساد خواهد شد، گرچه كارى انجام ندهد ولى آماده كارهاى زشت است. آنچنان فكرش آلوده است كه هر لحظه احتمال آن دارد كه بزرگترین گناه را انجام دهد.
    امام صادق علیه السلام فرمود: اگر مؤمن قصد كار نیك كند و انجام ندهد براى او پاداشى نوشته شود و اگر انجام دهد ده پاداش براى او نوشته مى‌شود ولى اگر مؤمن قصد كار بد كند و انجام ندهد، كیفرى بر او نوشته نشود.
    امام صادق علیه السلام فرمود:
    دوزخیان از این رو جاودانه در دوزخ مى‌مانند كه نیت داشتند اگر همیشه در دنیا مى‌ماندند همواره خدا را نافرمانى كنند. و بهشتیان از این رو جاودانه در بهشت مى‌مانند كه نیت داشتند اگر همیشه در دنیا مى‌ماندند همواره از خدا اطاعت نمایند. بنابراین هر دو دسته به خاطر نیتشان جاودانى شدند.
    سپس امام صادق علیه السلام این آیه را تلاوت فرمود:
    قُل كلّ یَعمَل على شاكِلَته(7)؛ بگو هر كس بر اساس ساختار و شیوه خود عمل مى‌كند. یعنى طبق نیت خود.(8)
    عواملى مانند غذا، رفیق، محیط و … در شكل‌گیرى نیت، نقش اساسى دارد. اگر غذا، حلال و رفیق و محیط خوب باشد موجب شكل‌گیرى نیت نیك خواهد شد، و اگر غذا، حرام و رفیق و محیط ، بد باشد نیتِ ناپاك شكل خواهد گرفت.
    اصولاً در اسلام عملى ارزش دارد كه از روى نیت پاك و خالص انجام شود، وگرنه در پیشگاه خداوند پذیرفته نمى‌شود.
    رسول اكرم صلّى الله علیه وآله فرمود:
    اِنّ اللهَ لایقبل عَملاً فیه مِثقال ذرّة من رِیا(9)؛ خدا عملى را كه در آن به مقدار ذره‌اى ریا باشد نمى‌پذیرد.
    امام صادق علیه السلام فرمود:
    اگر مؤمن قصد كار نیك كند و انجام ندهد براى او پاداشى نوشته شود و اگر انجام دهد ده پاداش براى او نوشته مى‌شود ولى اگر مؤمن قصد كار بد كند و انجام ندهد، كیفرى بر او نوشته نشود.(10)

    حبّ و بغض

    قلب كانون حب و بغض در وجود انسان است و باید آن را بر اساس اسلام تنظیم كرد، زیرا حب و علاقه به چیزى، موجب انجام آن مى‌شود، و بغض و نفرت از چیزى موجب ترك آن مى‌گردد.
    و این مساله به قدرى مهم است كه امام صادق علیه السلام در سخنى فرمود:
    هل الایمان الا الحب و البغض؛ مگر ایمان جز حب و بغض است.
    یك مثال: شخصى در خانه‌اش نشسته، ناگهان مى‌فهمد كه گربه‌اى آمد و نیم كیلو گوشتى كه خریده و در آشپزخانه بود، ربود و رفت. او برمى‌خیزد و به دنبال گربه مى‌رود تا گوشت را از او بگیرد ولى وقتى كه گربه از خانه بیرون پرید و در كوچه فرار كرد دیگر او را دنبال نمى‌كند زیرا حب او به گوشت تا این اندازه بود.
    ولى اگر روباهى آمد و مرغ خانه را ربود و با خود برد آن شخص روباه را در خانه و كوچه دنبال مى‌كند ولى وقتى كه روباه به بیابان فرار مى‌كند او از دنبال كردن روباه صرف نظر مى‌نماید؛ زیرا حب او به مرغ و بغض او نسبت به روباه تا این اندازه بیشتر نبود.
    اما اگر گرگى آمد و گوسفند او را ربود و با خود برد آن شخص گرگ را در خانه و كوچه و بیابان دنبال مى‌كند بلكه گوسفندش را از او بگیرد وقتى كه گرگ از بیابان دور شد و از كوه بالا رفت آن شخص از گرگ صرف نظر كرده و باز مى‌گردد، چرا كه حب و بغضش او را بیش از این اندازه نتوانست حركت دهد.
    حال اگر درنده دیگرى آمد و كودك خردسال او را گرفت و با خود برد آن شخص آن درنده را در بیابان و كوه دنبال مى‌كند، و همچنان به دنبال او شب و روز مى‌رود تا آن را بگیرد و با خود مى‌گوید هر چند براى به دست آوردن جنازه كودكم باشد باید به دنبال آن درنده بروم.
    با این مثال روشن مى‌شود كه «حب و بغض» و درجات آن چه نقش بالایى در اراده و حركت انسان دارند و هر چه حبّ انسان به چیزى زیادتر شد، آن را بیشتر دنبال مى‌كند و هر چه بغض انسان به چیزى زیادتر گردید تنفر و دشمنى خود را نسبت به آن بیشتر مى‌سازد.
    اسلام حب و بغض انسان را بر اساس صحیح و در راستاى اطاعت خدا قرار مى‌دهد تا كانون تصمیم گیرى انسان را سالم و پاك سازد.

    ج- فكر و اندیشه

    كانون دیگرى كه در وجود انسان سرچشمه كارها است تفكر و اندیشه است. فكر سالم، محصول و بازده سالم و پاك دارد و فكر آلوده، بازده ناسالم و آلوده خواهد داشت.
    امیر مؤمنان على علیه السلام مى‌فرماید:
    مَن كَثُر فِكرهُ فِى المَعاصى دَعَته اِلَیها(11)؛ كسى كه بسیار درباره گناه فكر كند او را به گناه سوق مى‌دهد.
    حضرت عیسى علیه السلام ضمن گفتارى به حواریون فرمود:
    من به شما امر مى‌كنم كه روح خود را به فكر زنا خبر ندهید، تا چه رسد به این كه زنا كنید زیرا كسى كه روح و فكرش را به زنا خبر دهد مانند كسى است كه در اطاق رنگینى، آتش روشن كند، دود آتش نقشه‌هاى رنگین آن اطاق را كثیف مى‌كند گرچه خانه را نسوزاند.(12)
    یعنى فكر گناه كانون تصمیم‌گیرى وجود انسان را آلوده مى‌نماید و چنین كانونى به تاریكى گناه نزدیكتر است تا به سفیدى اطاعت خدا.

    زمینه‌هاى پیدایش گناه

    در «گناه‌شناسى» از موضوعات بسیار مهم، شناخت «زمینه‌هاى گناه» است؛ چنانكه گفته‌اند: قابلیت قابل، اصل مهم براى تهذیب نفوس است.
    باران كه در لطافت طبعش خلاف نیست
    در باغ، لاله روید و در شوره‌زار، خَس
    كسى كه مى‌خواهد گناه نكند حتماً باید به زمینه‌هاى گناه توجه كند، وقتى آنها را شناخت به پیشگیرى و درمان آنان بپردازد.
    كمبود ویتامین‌ها در بدن، انسان را آماده پذیرش میكرب‌ها مى‌كند و یا بیمارى‌ها را پرورش و گسترش مى‌دهد، پس باید این كمبودها جبران گردد تا زمینه پذیرش و همچنین زمینه پرورش بیمارى‌ها از بین برود. بنابراین باید «زمینه‌شناس و زمینه‌زدا» باشیم. مثلا اگر در منزل چاه فاضلابى زمینه‌ساز انواع پشه‌ها مى‌باشد سمپاشى بیهوده است باید چاه را پر كرد. پس در مورد مبارزه با گناهان هم باید زمینه‌های آن را شناخت و موارد را از بین برد.

    پي‌نوشت‌ها:

    1- جامع السعاده، ج 1 ص 34.
    2- اعراف / 179، فرقان / 4.
    3- تفسیر فخررازى، ج 20 ص 104.
    4- مجادله / 22.
    5- كافى، ج 2 ص 267.
    6- كافى، ج 2 ص 84.
    7- اسراء / 59.
    8- كافى، ج 2 ص 85.
    9- بحار، ج 72 ص 304.
    10- كافى، ج 2 ص 125.
    11- فهرست غرر، (ذنب).
    12- «وانا امركم ان لاتحدثوا انفسكم بالزنا فضلاً من ان تزنوا…». بحار، ج 14 ص 331. سفینة البحار، ج 1 ص 560.

    منبع:گناه شناسى، محسن قرائتى، تنظیم و نگارش: محمدى اشتهاردى .

  • موارد تبديل گناه صغيره به كبيره

    موارد تبديل گناه صغيره به كبيره

    از آيات و روايات استفاده مى‌شود كه در چند مورد، گناه صغيره، تبديل به كبيره مى‌شود و حكم گناهان كبيره را پيدا مى‌كند از جمله:

    اصرار بر گناه صغيره

    تكرار گناه صغيره، آن را تبديل به گناه كبيره مى‌كند، و اگر انسان حتى يك گناه كند، ولى استغفار نكند، و در فكر توبه هم نباشد، اصرار به حساب مى‌آيد.
    گناه صغيره همچون نخ نازك و باريكى است كه اگر تكرار شود، طناب و ريسمان ضخيم و كلفتى مى‌گردد كه پاره كردنش مشكل است.
    قرآن درباره پرهيزكاران مى‌فرمايد:
    “و لم يصروا على ما فعلوا و هم يعلمون (1)؛ آنان آگاهانه بر گناهانشان، اصرار نورزند.”
    امام باقر عليه السلام در شرح آيه فوق فرمود:(2)
    «اصرار، عبارت از اين است كه كسى گناهى كند و از خدا آمرزش نخواهد و در فكر توبه نباشد.»(3)
    اميرمؤمنان على عليه السلام فرمود:
    «اياك و الاصرار فانه من اكبر الكبائر و اعظم الجرائم (4)؛ از اصرار بر گناه بپرهيز، چرا كه از بزرگترين جرايم است.»

    غفلت از گناهان كوچك

    امام صادق عليه السلام فرمود: رسول خدا (صلّى الله عليه وآله) همراه ياران (در سفرى) در سرزمين بى آب و علفى فرود آمد، به يارانش فرمود: ائتوا بحطب؛ «هيزم بياوريد» كه از آن آتش روشن كنيم تا غذا بپزيم.
    امام باقر عليه السلام در شرح آيه فوق فرمود: «اصرار، عبارت از اين است كه كسى گناهى كند و از خدا آمرزش نخواهد و در فكر توبه نباشد.»
    ياران عرض كردند: اينجا سرزمين خشكى است و هيچگونه هيزمي در آن نيست!
    رسول خدا (صلّى الله عليه وآله) فرمود: «برويد هر كدام هر مقدار مى‌توانيد جمع كنيد.» آنها رفتند و هر يك مختصرى هيزم يا چوب خشكيده‌اى با خود آورد و همه را در پيش روى پيامبر (صلّى الله عليه وآله) روى هم ريختند، پيامبر اكرم فرمود:
    هكذا تجتمع الذنوب؛ « گناهان، اينگونه روى هم انباشته مى‌شوند»، سپس فرمود:
    ايّاكم و الُمحقّرات من الذّنوب…(5)؛ از گناهان كوچك بپرهيزيد كه همه آنها جمع و ثبت مى‌گردد.
    امام صادق عليه السلام فرمود:
    لا صَغيرة مع الاِصرار(6)؛ در صورت اصرار، گناه ديگر صغيره‌ نيست.

    كوچك شمردن گناه

    كوچك شمردن گناه، آن را به گناه بزرگ تبديل مى‌كند، براى روشن شدن موضوع، به اين مثال توجه كنيد:
    اگر كسى سنگى به سوى ما پرتاب كند، ولى بعداً پشيمان شده و عذرخواهى كند، ممكن است او را ببخشيم، ولى اگر سنگ ريزه‌اى به ما بزند، و در مقابلِ اعتراض بگويد: اين كه چيزى نيست، بى خيالش. او را نمى‌بخشيم، زيرا اين كار، از روح استكبارى او پرده برمى‌دارد و بيانگر آن است كه او گناهش را كوچك مى‌شمرد. به اين روايات توجه كنيد:
    – امام حسن عسكرى عليه السلام فرمود:
    من الذّنوب التّى لا يغفر ليتنى لا اءُؤاخَذُ الاّ بهذا(7)؛ از گناهان نابخشودنى اين است كه انسان بگويد: كاش مرا به غير از اين گناه مجازات نكنند. (يعنى آن گناهِ مورد اشاره را كوچك بشمرد.)
    – اميرمؤمنان على عليه السلام مى‌فرمايد:
    اشدّ الذّنوب ما استَهان به صاحبه (8)؛ بدترين گناهان، آن است كه صاحبش آن را كوچك بشمرد.
    – امام صادق عليه السلام فرمود:
    از گناه حقير و ريز، بپرهيز (سبك مشمار) كه آمرزيده نشود.
    عرض كردم: گناهان حقير چيست!؟ فرمود آن است كه:
    الرّجل يَذنب فيَقول طُوبى لى لو لم يَكن لى غير ذلك (9)؛ كسى گناه كند و بگويد خوشا به حال من اگر غير از اين گناه نداشتم.
    – حضرت سجاد عليه السلام در ضمن دعا، به خدا عرض مى‌كند:
    الّلهم اَعُوذُ بِكَ مِن … الاِصرارِ عَلى المَاءثَم و استِصغار المَعصيَة (10)؛ پروردگارا! به تو پناه مى‌برم از اصرار بر گناهان، و كوچك شمردن گناه.

    اظهار خوشحالى هنگام گناه

    لذت بردن از گناه و شادمانى هنگام انجام گناه، از امورى است كه گناه را بزرگ مى‌كند و موجب كيفر بيشتر مى‌شود. در اينجا به چند روايت توجه كنيد:
    حضرت سجاد عليه السلام در ضمن دعا، به خدا عرض مى‌كند: پروردگارا! به تو پناه مى‌برم از اصرار بر گناهان، و كوچك شمردن گناه.
    امير مؤمنان على عليه السلام فرمود:
    شر الاشرار من تبهّج بالشر(11)؛ بدترين بدها كسى است كه به انجام بدى خوشحال گردد.
    و نيز فرمود:
    مَن تَلذّذ بمعاصِى الله ذُلّ(12)؛ كسى كه از انجام گناه، لذت ببرد خداوند ذلّت را به جاى آن لذّت به او مى‌رساند.
    امام سجاد عليه السلام فرمود:
    إيّاك و ابتهاج الذّنب فانّه اعظم من ركوبه (13)؛ از شاد شدن هنگام گناه بپرهيز، كه اين شادى بزرگتر(بدتر) از انجام خود گناه است.
    و نيز فرمود:
    حلاوة المعصية يفسدها اليم العقوبة (14)؛ عذاب دردناك گناه، شيرينى آن را تباه مى‌سازد.
    و از سخنان امام سجاد عليه السلام است:
    لا خير فى لذّة من بعدها النّار(15)؛ در لذتى كه بعد از آن آتش دوزخ است خيرى نيست.
    رسول اكرم صلّى الله عليه وآله فرمود:
    من اذنب ذنبا و هو ضاحك دخل النار و هو باك (16)؛ كسى كه گناه كند و در آن حال خندان باشد وارد آتش دوزخ مى‌شود در حالى كه گريان است.

    گناه از روى طغيان

    يكى ديگر از امورى كه موجب تبديل گناه كوچك به گناه بزرگ مى‌شود، طغيان و سركشى در انجام گناه است.
    امّا مَن طَغى وَ اثَر الحَياة الدّنيا فَاِنّ الجَحِيمَ هِىَ المَاءوى (17)؛ و اما آنها كه طغيان كردند و زندگى دنيا را مقدم شمردند، بى گمان جايگاهشان دوزخ است.

    مغرور شدن به مهلت الهى

    ديگر از امورى كه گناه كوچك را به گناه بزرگ تبديل مى‌كند، آن است كه گنهكار مهلت خدا و مجازات نكردن سريع او را دليل رضايت خدا بداند و يا خود را محبوب خدا بداند.
    و يقولون فى انفسهم لولا يعذّبنا الله بما نقول حسبهم جهنّم يصلونها فَبِئسَ المَصير(18)؛ گناهكاران در دل مى‌گويند: چرا خدواند ما را به خاطر گناهانمان عذاب نمى‌كند؟ جهنم براى آنها كافى است، وارد آن مى‌شوند و بد جايگاهى است.
    وعده عذاب جهنم براى چنين افرادى، دليل آن است كه گناه افرادى كه مغرور به عدم مجازات سريع خداوند هستند، گناه كبيره است.

    تجاهر به گناه

    آشكار نمودن گناه نيز، گناه صغيره را تبديل به گناه كبيره مى‌كند، شايد از اين نظر كه آشكار نمودن گناه حاكى از تجرّى و بى باكى بيشتر گنهكار است، و موجب آلوده كردن جامعه، و عادى نمودن گناه مى‌گردد.
    رسول اكرم صلّى الله عليه وآله فرمود: كسى كه گناه كند و در آن حال خندان باشد وارد آتش دوزخ مى‌شود در حالى كه گريان است.
    اميرمؤمنان على عليه السلام فرمود:
    ايّاك و المجاهرة بالفُجور فانّه من اشدّ المآثم (19)؛ از آشكار نمودن گناهان بپرهيز، كه آن از سخت‌ترين گناهان است.
    و حضرت رضا عليه السلام فرمود:
    المستتر بالحسنة يعدل سبعين حسنة و المذيع بالسيّئة مخذول (20)؛ پاداش پنهان كننده كردار نيك، معادل هفتاد كار نيك است، و آشكار كننده گناه، خوار مى‌باشد.

    گناه شخصيت‌ها

    گناه آنان كه در جامعه، داراى موقعيت خاص هستند، با گناه ديگران يكسان نيست، و چه بسا گناه صغيره آنها، حكم گناه كبيره را داشته باشد، زيرا گناه آنها داراى دو بعد است: بعد فردى و بعد اجتماعى.
    گناه شخصيت‌ها و بزرگان از نظر بعد اجتماعى مى‌تواند زمينه اغوا و انحراف جامعه را فراهم كرده و موجب سستى دين مردم شود.
    بر همين اساس، حساب خداوند با بزرگان و شخصيت‌ها، غير از حساب او با ديگران است.

    پي‌نوشت‌ها:

    1- آل عمران / 135
    2- كافى، ج 2 ص 288.
    3- بر همين اساس بعضى از فقهاء گفته اند: عزم بر تكرار گناه همچون اصرار بر گناه است.
    4- غررالحكم، ج 1 ص 151.
    5- كافى، ج 2 ص 288.
    6- بحارالانوار، ج 8 ص 351.
    7- تحف العقول، ص 487.
    8- نهج البلاغه، حكمت 348، غرر الحكم، ج 1 ص 193.
    9- كافى، ج 2 ص 287.
    10- صحيفه سجاديه، دعاى هشتم.
    11- غرر الحكم، ج 1 ص 446.
    12- فهرست غرر، ص 130.
    13- بحارالانوار، ج 78 ص 159.
    14- بحارالانوار، ج 78 ص 159.
    15- بحارالانوار، ج 78 ص 159.
    16- مشكاة الانوار، ص 394، وسائل الشيعه، ج 11 ص 168.
    17- نازعات / 37 39.
    18- مجادله / 8.
    19- غررالحكم، ج 1 ص 151.
    20- مشكاة الانوار، ص 394، كافى، ج 2 ص 428.

    منبع:گناه شناسى، محسن قرائتى

  • آثار و فواید حسن خلق

    آثار و فواید حسن خلق

    حسن خلق دارای آثار و فواید فراوانی است. این آثار در دنیا و آخرت دیده می شود از جمله:

    آثار دنیوی حسن خلق

    الف: پیوندهای دوستی را محکم و پایدار می کند. پیامبرگرامی اسلام صلی الله علیه و آله فرمود: «حُسْنُ الْخُلْقِ یُثَبِّتُ الْمَوَدَّة؛ خوشرویی دوستی را پایدار می کند».
    ب: موجب آبادی سرزمین ها و طول عمر می گردد. امام صادق علیه السلام در این باره فرمود: «اِنَّ الْبِرَّ وَ حُسْنَ الْخُلْقِ یَعْمُرانِ الدَّیارَ وَ یَزیدانِ فِی الْاَعْمارِ؛ به درستی که نیکوکاری و خوش خلقی، سرزمین ها را آباد می کند و بر عمرها می افزاید».
    ج: روزی را زیاد می کند. امام علی علیه السلام می فرماید:«فی سِعَةِ الْاَخلاقِ کُنُوزُ الْاَرزاقِ؛ گنجینه های روزی در نرمخویی و گشاده رویی است».
    د: موقعیت اجتماعی انسان را بهبود می بخشد. همان حضرت می فرماید: «کَمْ مِنْ وَضیعٍ رَفَعَهُ حُسْنُ خُلْقِهِ؛ چه بسیار فرد بی مقداری که خوشرویی اش او را برتری بخشیده است».
    و: مشکلات و ناهمواری های زندگی را هموار می سازد. همان امام فرمود: «مَنْ حَسُنَ خُلْقُهُ سَهُلَتْ لَهُ طُرُقُهُ؛ هرکس خلقش نیکو شد، راه های زندگی برایش هموار می گردد».

    آثار اخروی حسن خلق

    الف: موجب نیل به درجات عالی می شود. پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله فرمود: «اِنَّ الْعَبْدَ لَیَبْلُغُ بِحُسْنِ خُلْقِهِ عَظیمَ دَرجاتِ الاخِرَةِ وَ اَشْرَفَ الْمَنازِلِ وَ اِنَّهُ ضَعیفُ الْعِبادَةِ؛ به درستی که بنده، در سایه خوش خلقی خود به درجات بزرگ و مقامات والایی در آخرت می رسد، با آنکه عبادتش ضعیف است».
    ب: حساب را آسان می کند. امام علی علیه السلام می فرماید: «حَسَّنْ خُلْقَکَ یُخَفِّفِ اللهُ حِسابَکَ؛ اخلاقت را نیکو کن تا خداوند حسابت را آسان کند».
    ج: آمرزش گناهان. امام صادق علیه السلام فرمود: «اِنَّ الْخُلْقَ الْحَسَنَ یُمیثُ الْخَطیئَةَ کَما تُمیثُ الشَّمْسُ الْجَلیدَ؛ به درستی که اخلاق نیکو لغزش ها را ذوب می کند همان گونه که آفتاب یخ را».
    د: ورود به بهشت. رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: «اَکْثَرُ ما تَلْجُ بِهِ اُمَّتیَ الْجَنَّةَ تُقْوی اللهِ وَ حُسْنُ الْخُلْقِ؛ بیشترین امتیازی که امت من به سبب داشتن آن به بهشت می رود، تقوای الهی و خوش خلقی است.

    كامل ترین مؤمنان

    امام باقرعلیه السلام كه شكافنده ى علوم و حقایق و بیناى به اسرار است در این زمینه مى فرماید :«إنَّ أكمَلَ المُؤمنینَ إیماناً أحْسَنَهُم خُلْقاً؛ كامل ترین مؤمنین از جهت ایمان نیكوترین آنان از نظر اخلاق است» (كافى 2 / 99، باب حسن الخلق، حدیث 1). معلوم مى شود بدون مكارم اخلاقى و حسنات نفسى، ایمان در وجود انسان ناقص و در مرتبه اى ضعیف است، و این نقص و ضعف را ارزش هاى اخلاقى درمان مى كند و ایمان را به برترین و كامل ترین درجه ى خود مى رساند.
    مقرب ترین انسان در قیامت به پیامبر
    پیامبر اکرم (ص) می فرماید: «أقربُكُم مِنّى مَجلِساً یَومَ القِیامَةِ أحسنُكُم خُلْقاً وَخیرُكُم لاِهلِهِ؛ نزدیك ترین شما به من از نظر جایگاه در قیامت نیكوترینتان از جهت اخلاق و بهترینتان نسبت به خانواده اش مى باشد» (عیون اخبار الرضا:2 / 38، باب 31، حدیث 108؛ وسائل الشیعه: 12 / 153، باب 104، حدیث 15927). در روایتى دیگر فرموده است: «أقربُكم مِنّى غَداً فِى المَوقِفِ أصدَقُكُم لِلحَدِیثِ وَأدّاكُم لِلأمانَةِ وَأحسَنُكُم خُلُقاً؛ نزدیك ترین شما به من در قیامت راستگوترینتان در گفتار و اداكننده ترینتان نسبت به امانت و نیكوترینتان از نظر اخلاق است» (مجموعه ى ورام: 2 / 31؛ بحار الانوار: 74 / 152، باب 7، حدیث 83 ).

    کمال ایمان

    حضرت صادق علیه السلاممی فرماید: «أربعُ مَن كُنَّ فیه كَمُلَ إیمانُهُ وَإن كانَ مِن قَرْنِهِ إلَى قَدَمِهِ ذُنُوباً لَم یَنْقُصْهُ ذَلِك ، قالَ : وَهُو الصّدقُ وأداءُ الأمانةِ وَالحَیاءُ وَحُسنُ الخُلُقِ؛ چهار خصلت است اگر در كسى باشد ایمانش كامل مى شود، اگرچه از سر تا پایش گناهانى باشد، این گناهان چیزى از او نمى كاهد؛ فرمود: و آن چهار چیز: صدق و اداى امانت و حیا و حسن خلق است» (كافى: 2 / 99، باب حسن الخلق، حدیث 3 ؛ بحار الانوار: 68 / 374، باب 92، حدیث 3).

  • اقسام گناه

    اقسام گناه

    علماى اسلام از قدیم گناهان را بر دو گونه تقسیم نموده‌اند:
    1 گناهان كبیره (بزرگ).
    2 گناهان صغیره (كوچك).
    این تقسیم‌بندى از قرآن و روایات سرچشمه گرفته است؛
    در قرآن چنین مى‌خوانیم:
    “ان تجتنبوا كبائر ما تنهون عنه نكفر عنكم سیئاتكم و ندخلكم مدخلا كریماً(1)؛ اگر از گناهان كبیره‌اى كه از آن نهى شده‌اید، اجتناب كنید، گناهان كوچك شما را مى‌پوشانیم و شما را در جایگاه خوبى وارد مى‌سازیم.”
    و در جاى دیگر آمده است:
    “و وضعَ الكِتاب فَترىَ الُمجرمینَ مُشفِقینَ ممّا فیهِ و یقُولونَ یا ویلتنا ما لِهذا الكِتاب لایُغادِر صغیرة وَلا كَبیرةً الا اَحصاها(2)؛ و كتاب (نامه اعمال) در آنجا گذارده شود، گنهكاران را مى‌بینى كه از آنچه در آن است، ترسان و هراسناكند، و مى‌گویند: اى واى بر ما، این چه كتابى است كه هیچ عمل كوچك و بزرگى نیست، مگر این كه آن را شماره كرده است؟”
    و در آیه‌اى دیگر مى‌خوانیم:
    “الّذین یَجتَنبون كبائِرَ الاِثم و الفَواحش الاّ اللَمَم انّ ربّك واسعُ المَغفرة…(3)؛ (نیكوكاران) كسانى هستند كه از گناهان بزرگ و زشتى‌ها، جز گناهان كوچك پرهیز مى‌كنند، بى گمان آمرزش پروردگارت وسیع است.
    و درباره بهشتیان مى‌خوانیم:
    “والَّذینَ یَجتَنِبُون كبائِر الاِثمِ والْفَواحِش (4)؛ (مواهب آخرت، جاودانه است براى) آنان كه از گناهان بزرگ و كارهاى زشت پرهیز مى‌كنند.”
    و درباره مغفرت الهى مى‌خوانیم:
    “انّ اللهّ لایَغفر اَن یُشركَ به و یَغفِر ما دونَ ذلك لِمن یشاَّء و من یُشرك بِالله فَقد اِفتَرى اِثما عَظیما(5)؛
    خداوند(هرگز) شرك را نمى‌بخشد و پایین‌تر از آن را براى هر كس بخواهد (و شایستگى داشته باشد) مى‌بخشد و آن كس كه براى خدا شریكى قایل گردد، گناه بزرگى انجام داده است.”
    از این آیات به روشنى استفاده مى‌شود كه گناهان، دو گونه‌اند: كبیره و صغیره و همچنین استفاده مى‌شود بعضى از گناهان، بدون توبه حقیقى بخشودنى نیست، ولى بعضى از آنها بخشودنى است.
    اقسام گناه در روایات
    روایات متعددى از ائمّه (علیهم السلام) به ما رسیده كه بیانگر تقسیم گناهان به كبیره و صغیره است، و در كتاب اصول كافى یك باب تحت عنوان «باب الكبائر» به این موضوع اختصاص یافته كه داراى 24 حدیث است.
    در روایت اوّل و دوّم این باب، تصریح شده كه گناهان كبیره، گناهانى را گویند كه خداوند، دوزخ و آتش جهنم را بر آنها مقرر نموده است.(6)
    در بعضى از این روایات (روایت سوم و هشتم)، هفت گناه به عنوان گناه كبیره، و در برخى از روایات (روایت 24) نوزده گناه به عنوان گناهان كبیره، شمرده شده است.(7)
    گرچه هر گناه، چون مخالفت فرمان خداى بزرگ است، سنگین و بزرگ مى‌باشد، ولى این موضوع منافات ندارد كه بعضى از گناهان نسبت به خود و آثارى كه دارد، بزرگتر از برخى دیگر باشد، و به گناهان بزرگ و كوچك تقسیم گردد.

    پي‌نوشت‌ها:

    1- نساء / 31.
    2- كهف / 49.
    3- نجم / 32.
    4- شورى / 37.
    5- نساء / 48.
    6- الكبائر التى اوجب الله علیها النار. كافى، ج 2، ص 276.
    7- كافى چاپ آخوندى، ج 2، ص 285، وسائل الشیعه، ج 11، ص 276.

    منبع: گناه شناسى، محسن قرائتى

  • اخلاق انساني

    اخلاق انساني

    اخلاق انساني در جهان معاصر از جمله جوامع اسلامي چگونه است: چرا؟

    مقدمه:

    بدون ترديد سازندگي دروني انسان و اصلاح و تهذيب نفس او در سعادت فردي و اجتماعي دنيوي و اخروي او نقشي به سزايي دارد بطوريكه اگر انسان تمامي علوم را تحصيل كند و كليه ي نيروهاي طبيعت را به تسخير خويش در آورد اما از تسخير درون و تسلط بر نفس خود ناتوان باشد از رسيدن به سعادت و نيل به كمال باز خواهد ماند.
    تمامي پيشرفتهاي علمي و صنعتي، در صورتيكه همراه با اصلاح درون انسان نباشد. بسان كاخهاي سر به فلك كشيده اي هستند كه بر بالاي كوه آتشفشان بنا گرديده اند از اين رو تربيت روحي و اخلاقي انسان و در يك كلام برنامه ي انسان سازي براي هر جامعه اي امري به غايت جدي و حياتي است با اين وصف نگاهي به اوضاع جوامع بشري نشان مي دهد كه آنچه قبل از همه بدست فراموشي سپرده شده است، تربيت اخلاقي و معنوي انسان است تمامي نابسامانيهاي موجود در سطح جهاني و انواع گرفتاريهائي كه بشريت امروزه با آن دست به گريبان است و به عنوان تنش ها و بحرانهاي اجتماعي و جهاني نمايان است و ريشه ي همه ي خشونت ها به هر نوعي شده، همگي ناشي از غفلت انسان از امر «سازندگي روحي و اخلاقي خويش» است.

    انحطاط اخلاق در جهان معاد و پايه و اساس بحران و خشونت:

    در جهان معاصر آنچه با تمام تلخي حقيقت انكار ناپذير است اين است كه در فرهنگهاي ظاهراً پيشرفته امروزي نه تنها خبري از تربيت حقيقي و برنامه انسان سازي نيست بلكه به علت ضعف و شكست در اين عرصه، حتي كسي به فكر آن هم نيست.»
    انسان ظاهراً «متمدن» امروزي خود نيك مي داند كه در عرصه تسلط برخود و اميال و كنشهاي ناموزون خويش كمترين توفيقي بدست نياورده است ولي هرگز اين شكست بزرگ و اساسي را به روي خود نمي آورد و چنان وانمود مي كند كه گويي فاجعه اي بوجود نيامده و چيزي از دست نرفته است اما در اين ميان بر هيچ فرد آگاهي پوشيده نيست كه در اين تمدنهاي ظاهر فريب آنچه قبل از همه بدست فراموشي سپرده شده همانا «انسان» است. وگرنه كدام شخص منصف و عاقلي است كه اين همه بي بند و باري، ستم، وحشي گري، فساد، انحراف، انحطاط، خود پرستي و تجاوز و… را به جاي انسانيت بپذيرد و مسئله را حل شده تلقي نمايد؟!
    هم اكنون به هر كجاي دنيا كه نظر كنيد، غالباً جز ستم و تجاوز و انحطاط چيز ديگري به چشم نمي خورد چه جنايتهاي عظيمي كه در حق انسانهاي مظلوم و بي پناه مي شود، اما آب از آب تكان نمي خورد و كسي در مقام دادخواهي آنان بر نمي خيزد، كشورهائي كه ملت هاي آنها خود را در اوج انسانيت و كمال و تمدن مي دانند، دولتهايشان در روز روشن به غارت و چپاول و كشتار ملتهاي مظلوم مي پردازند، اما تمدن و انسانيت اين ملت ها هيچ لطمه اي نمي بيند! گويي آنانكه در خارج از مرزهاي آنها زندگي مي كنند حتي حق حيات هم ندارند اين چه انسانيتي است كه تنها در محدوده مرزهاي يك كشور معني مي يابد و در خارج از آن مفهوم خود را از دست مي دهد؟
    آثار و طبقات سقوط اخلاقي تنها به گسترش ظلم و جنايت از سوي قدرتمندان عليه ملت هاي ديگر محدود نمي شود. در داخل مرزهاي همين كشورهاي ظاهراً پيشرفته، مرگ ارزشهاي اخلاقي سبب بروز بحران عظيم معنوي شده و پشت انسان جديد را خم كرده است بحران حاكم به اجتماعات پيشرفته تا آنجا پيشرفته است كه در مواردي حتي توان زندگي را از انسان دوران جديد سلب كرده است و او را با بن بست هاي عظيم روحي، فكري و معنوي مواجه ساخته است.
    انساني كه فكر مي كرد اگر قيدهاي اخلاقي را زير پا گذارد و يكباره خود را از تمامي محدوديت هاي اخلاقي و معنوي رها سازد به سعادت نايل خواهد آمد، اكنون چنان در برابر اساسي ترين مسائل حيات خود وامانده شده است كه گاهي نمي داند در برابر دو راهي «بودن» يا «نبودن» كداميك را انتخاب كند و چرا؟
    رو گرداني از ارزشهاي اصيل انساني و حاكميت بي بند و باري و افسار گسيختگي در كشورهاي مترقي سبب شده است كه روزبروز بر تيرگي دلها افزوده شود و آن نور معنوي كه سبب روشنايي دلها و مايه ي آرامش قلبهاست بكلي از ميان برود و اصول و موازيني كه لازمه حيات سالم انساني است بدست فراموشي سپرده شود و دلها در ظلمتي عميق فرو رود. همان ظلمتي كه در روابط اجتماعي و بين المللي اين همه مشكلات توان فرسا را پيش آورده است تا آنجا كه امروزه كمتر انديشمند روشن دل و متفكر آگاه، حتي در ديار غربت انسانيت و ارزش هاي انساني يافت مي شود كه از اين انحطاط حاكم بر جهان ظاهراً پيشرفته شكوه و شكايت نكند و ناله سر ندهد. نمونه هاي فراواني از اين قبيل فريادها و شكايت ها و اعترافات را در لابلاي اظهارات انديشمندان شرق و غرب مي توان يافت. اينها همه بيانگر اين حقيقت تلخ است كه در اين جوامع، قبل از هر چيز، انسانيت و اخلاق فاضله ي انساني در مسلخ تمدن جديد قرباني شده است.

    در جوامع اسلامي:

    اين انحطاط اخلاقي و انسانيت و سازندگي نه تنها در جوامع شرق و غرب كه از حاكميت دين الهي در آنها خبري نيست بلكه حتي در ميان بعضي از ممالك و جوامع اسلامي نيز مشهود است نابسامانيهاي موجود در جوامع اسلامي و در روابط بين مسلمانان كه اخلاق و معنويت عاليه ي اسلامي آنچنانكه بايد در بين مسلمانان قدر و اهميت خود را باز نيافته و از طرف اكثريت قريب به اتفّاق مسلمانان جدّي گرفته نشده و آنها احكام و تعاليم ديني را فداي اغراض و تعارضها و وابستگي هاي خود كرده اند آري اين بزرگترين ستمي است كه مسلمانان در حق مسلمانان مظلوم وزير سلطه ي اجانب قرار گرفته و در حق اسلام و انسانيت روا داشته اند. و اگر چنين امنيتي در ميان مسلمانان وجود نداشته باشد هر كسي به نوعي از دست ديگران در رنج و عذاب و بحران و خشونت قرار خواهد گرفت، و خود نيز منشاء آزار و اذيت ديگران خواهد بود. و اگر قسمتي يا بخشي از اين جامعه در دنيا مورد بي توجهي قرار گيرد، قسمت هاي ديگر ان نيز دچار آفت شود و هدف كلي به خطر مي افتد.

    فقر عاطفي و نتايج آن:

    اگر توجه انسان به غير و گرايش قلبي او به ديگران تنها بر اساس عواطف اوليه باشد و از پشتوانه ايماني قابل اعتمادي برخوردار نباشد اين توجه و گرايش در نتيجه ي غلبه خود خواهي ها بسرعت ضعيف مي شود و از بين مي رود و عواطف انساني به جهت لطافت بزودي در هم مي ريزند، امروزه در كشورهاي بظاهر پيشرفته بر غم پيشرفت عقلي و علمي، خبري از عواطف عاليه ي انساني نيست و همين فقر عاطفي آنها را با بحران معنوي بزرگي روبرو ساخته و زندگي را بصورت مكانيكي و عاري از فروغ محبت و بشكل خشك و بيروح در آورده است – فقر عاطفي كه يكي از ويژگيهاي بارز تمدن جديد است سبب افزايش خشونت و گسترش جرم و جنايت در سطح اجتماعات و حتي در سطح جهاني شده است. آمارهاي منتشره از سوي مراجع و منابع رسمي در كشورهاي غربي كه حكايت از گسترش وحشتناك خشونت و جنايت در اين كشورها مي كند، بيانگر عمق اين فاجعه است – فقر عاطفي در اين اجتماعات سبب شده است كه انسان جديد با وجود اينكه در ميان انبوه همنوعان خود زندگي مي كند، مع الوصف در حقيقت تنهاي تنهاست بطوريكه نه او بفكر كسي است و نه كسي به فكر اوست اين اندازه غربت و تنهايي، ره آورد تمدني است كه رابطه ي خود را با معنويت و خدا و دين گسسته و اينك در بحراني از فقر معنوي و عاطفي دست و پا مي زند، تزلزل بنيان خانواده، گسستن پيوندهاي دوستي، افزايش بيرحمي، و قساوت، شيوع انواع بيماريهاي رواني و… از آثار و نتايج همين بحران است.

    ره آورد غرب:

    فقر عاطفي تنها در حصار كشورهاي غربي باقي نمانده بلكه همراه با هجوم فرهنگي آنها به كشورهاي ديگر جاي پاي محكمي نيز در اين كشورها براي خود باز كرده است.
    هر اندازه كه استيلاي فرهنگ غرب در جائي بيشتر شده، مرگ ارزشها و انهدام عواطف عاليه ي انساني نيز به همان اندازه بيشتر در آنجا واقع شده است.
    در جامعه ي ما نيز، بعد از جنگ جهاني دوم و تشديد تهاجم فرهنگي غرب و ايجاد تزلزل در بنياد ارزش هاي معنوي، سرمايه ي عاطفي موجود بمقدار زيادي به تاراج رفت و خشونت اخلاقي و بي مهري و بي وفايي بخصوص در ميان بعضي قشرهاي جامعه، جاي پيوندهاي عاطفي و ارزش هاي انساني را گرفت و همين امر سرچشمه ي بسياري ناملايمات و نابسامانيها در روابط بين انسانها گرديد.
    بايد تلاش كرد تا همراه با طرد و نفي آثار و بقاياي فرهنگ ضد انساني غرب و شرق و بازگشت به فرهنگ اصيل اسلامي، اين آفت نيز كه در ميان پاره اي از قشرهاي جامعه ما رسوخ كامل پيدا كرده، از بين برود.
    نظريات اسلام از نظر اخلاق و معنويات و برقراري صلح و آرامش و مهر و محبت و… جنبه ي همگاني دارد مرزهاي قومي و ملي، سرحدّات را شكافته و خواستار بيداري ارزش هاي معنوي و انساني و موهبت هاي الهي در ميان اقشار جهان است.

    عطوفت و مهر و محبت از ديدگاه اسلام:

    مطالعه در زندگي انسانها نشان مي دهد كه پاره اي اميال و كشش هايي در انسان وجود دارد كه بر اساس توجه به خود و تامين احتياجات و منافع فردي نيست از قبيل حب فرزند، دوستي و محبت نسبت به همنوعان و غمخواري و از خودگذشتگي در راه ديگران و امثال آن ها.
    در هيچ يك از اين نوع امور خود فردي انسان هدف نيست بلكه حفظ و بقاء زندگي جمعي و تعلق به غير در آنها بخوبي مشهود است اين نوع گرايش ها كه توجه انسان را بطور آگاهانه از محور «خود» خارج و به سمت «غير» معطوف مي گرداند، به عاطفه ي انساني تعبير مي شود كه اين موهبتي است الهي، بر اساس اين استعداد فردي انسان قادر است يك گرايش دروني بر اساس مهر و محبت به همنوع خود يابد و از اين راه به ايجاد پيوند قلبي و انس و الفت با او بپردازد.

    عاطفه و مهر سرچشمه بسياري از فضايل:

    وجود اين نوع موهبت الهي در انسان همراه است با تضعيف خودخواهي و سوق دادن انسان به سوي ديگران، سبب رشد بسياري از فضايل در انسان مي شود از قبيل محبت و دوستي، ايثار و فداكاري، عفو و گذشت، بذل و بخشش، تعاون و همكاري، دلسوزي و غمگساري و بطور كلي تقدم غير بر خود، كه با مقدم داشتن او بر خود و در دل گرفتن مهر و علاقه ي او، از فردّيت خويش خارج مي گردد.

    عطوفت و مهر، عامل تلطيف روحي:

    روح انساني به سبب برخورداري از مواهب الهي و ملكوتي از خشونت روحي بيزار و از آن گريزان است و در حالت سلامت فطري، در نهايت لطافت و صفاست، كه صفاي فطري موجود در دوران كودكي خود شاهد زنده اي بر آن است، رشد و پرورش عواطف در انسان از آن جهت كه انسان را از عالم حيواني دور ساخته و از دشت توجه انسان به خود مي كاهد، موجب كاهش خشونت روحي مي شود و آدمي را به محور لطافت روحي نزديكتر مي گرداند و همين لطافت روحي تاثير مهمي در برقراري ارتباط روحي و پيوند قلبي با ديگران برجاي مي گذارد و درك بسياري از معاني و حقايق عاليه معنوي را براي انسانهاي پيشرفته در مسير معنويات امكان پذير مي گرداند.

    لذت عاطفي:

    آنانكه در سايه ي تربيت صحيح به پرورش عواطف انساني خويش همت گمارده اند از ارضاء عواطف به لذتي مي رسند كه هرگز از غرايز ديگر به چنان لذت نائل نمي شوند و انسان به تناسب رشد شخصّيت معنوي نوع لذاّت او نيز تغيير مي كند تا آنجا كه ميزان تعالي روحي هر كسي را مي توان از روي علائق او شناخت بطوري كه امام علي (ع) مي فرمايند: «لئيمان از طعام لذّت برَند و كريمان از اِطعام»

    محبت نياز روحي انسان:

    محبت به عنوان يك نياز روحي، در زندگي انسان و تامين سلامت روحي و رواني از نقش بسزايي دارد و به آن حلاوت خاصي مي بخشد و كساني كه به دليل غرق شدن در خود، از برقراري پيوند روحي با ديگران محروم و از ارزش و اهميت آن بي خبرند، از چنان حلاوت معنوي و لذت عاطفي در زندگي خود بي نصيب اند. پيوندي كه بر اساس منافع مادي و مصالح ظاهر در ميان انسانها ايجاد مي شود، پيوندي انساني نيست.
    و محبت در بين انسانها در صورتي كه بر حول يگانه محور ثابت و لايزال دوستي ها و محبت ها كه همانا محور حق است استوار گردد آثار روحي و بركات معنوي فراوان بدنبال مي آورد و سبب ارتقاء مراتب كمال انساني مي شود.

    ارزش محبت در تعاليم اسلامي:

    در اسلام به ايجاد اٌلفت بين مومنين و پيدايش پيوند قلبي بر اساس مهر و محبّت تاكيد فراوان شده است پيامبر اكمر (ص) مي فرمايد: «آگاه باشيد كه مودّت و دوستي مومن، از بزرگترين عوامل ايمان است.»
    از سخن پيامبر مي توان دريافت كه محبت و عاطفه از اركان ايمان است و لازمه رشد و تقويت ايمان
    امام صادق (ع) مي فرمايد: «لازمه ي دوست داشتن دين، دوست داشتن برادر ديني است.»

    خشم و شخونت از ديدگاه اسلام:

    يكي از آثار كبر و خودپسندي، خشم است، انسان چون گرفتار خودپسندي و احساس برتري شود، براي خودشان و مقام كاذبي قائل مي شود و ديگران را موظف به مراعات آن مي داند و اگر كسي در تعظيم او كوتاهي كند و رفتارش مناسب با آن شان و مقام خيالي وي نباشد، يا حتي به جهت دارا بودن مواهب و كمالاتي مانعي بر سر راه تفوق طلبي او باشد، او را خشمگين مي كند و از محور حق و تعادل بيرون مي برد.
    علاوه بر كبر و خودپسندي عوامل ديگري نيز در پيدايش اين رذيله ي اخلاقي موثرند از قبيل حرص و آز به افزايش مال و مقام، و چون شخص عشق و علاقه به ماديات و جاه و مقام را در دل دارد چون از رسيدن به آن بازماند يا كسي مانع سر راه او شود يا چيزي از مال و مقام را از دست دهد، دستخوش خشم مي شود و تعادل رواني خود را از دست مي دهد.
    خشم در اصل نيروئي است دفاعي كه براي دفاع از خود و پاسداري از حق در نهاد انسان گذارده شده ولي چون از محور اصلي خويش خارج گردد، تبديل به يكي از رذايل بزرگ مي شود و رذايل مهم ديگري را با خود به همراه مي آورد، بنابراين اگر خشم در جهت پاسداري از حق و دفاع از چيزي باشد كه دفاع از آن عقلاً و شرعاً ضروري است، از جمله فضايل است اما اگر بر مبناي خودخواهي بوجود آيد، ما در بسياري از رذايل مي شود، بنابراين، كسي كه هرگز خشم به سراغ او نمي آيد، و در برابر تمامي صحنه ها بي تفاوت و آرم است، او انسان كاملي نيست.
    خشم در مواجهه با ظلم و تعدّي و در مقام دفاع از حقيقت، به شرطي كه شكل افراطي به خود نگيرد و انسان را از محور اعتدال خارج نكند، ناشي از بيداري دل و حساسيت در برابر حق و باطل است.
    اگر خشم اثر خودخواهي باشد و شخص قدرت بر انتقام يا فرو نشاندن آتش غضب از روي اختيار نداشته باشد به صورت كينه ي دروني درخواهد آمد و به صورتهاي مختلف بر حسب شرايط بيروني، ظاهر مي شود كه از مهم ترين آنها: حسد، غيبت و دروغ و تهمت، شماست و تحقير و بد زباني، شدت عمل و بطور كلي بد خلقي، ستم و آزار و تضيع حق و امثال آن است.
    به هر حال، خشم و كينه از آن جهت كه تعادل روحي انسان را بهم مي زند او را از محور حق و عدل خارج مي سازد. اگر در مقام انتقال بر آيد، به چندين برابر حقي كه از او ضايع شده راضي نمي شود و اگر در مقام كينه توزي بر آيد، همه اصول و موازين را زير پا مي گذارد و به صورت خودآگاه يا ناخودآگاه، بر اساس عقده ي روحي موجود به انواع ظلم ها دست مي يازد و در برابر ديگران هر جا كه بتواند، از اعمال خشونت و شدت عمل دريغ نمي كند از اين رو از فضايل و كمالاتي چون رفق و مدارا و ترقي در رفتار با ديگران، عفو و گذشت، حسن خلق و حسن معاشرت محروم و بي نصيب مي گردد و خوي درندگي و سبعيت، به تناسب شدت و ضعف اين رذيله ي اخلاقي، بر او حاكم مي شود.
    «از خشم و غضب بپرهيز كه آن لشكر عظيمي از لشكريان شيطان است.» امام علي (ع):
    «تاريكي هاي رستاخيز، همان ستم هاي دنياست» امام علي (ع)
    «شري كه كيفرش سريعتر باشد. ستم و تعدي است.» پيامبر اكرم (ص)
    «من سمع رجلا ينادي يا للمسلمين فلم يجبه فليس بمسلم»
    كسي كه فرياد ياري و كمك «اي مسلمانان» را بشنود و اجابت نكند، مسلمان نيست. پيامبر اكرم (ص)
    از عوامل مهم (هم از فرهنگي – اجتماعي – اقتصادي كه سبب تنش و بحران و تضاد و در نهايت منجربه خشونت مي شود (به طور عام جهاني)

    الف- عام اقتصاد در «سرمايه داري»

    شمه اي از مشكلات كنوني نظام سرمايه داري چنين است:
    در كشورهاي سرمايه داري پيشرفته، ميزان بيكاري و فقر طي دو دهه اخير افزايش يافته است، كشورهاي جهان سوم كه منابع حياتي آنها بيرون كشيده شده با حمايت و برنامه هاي صندوق بين المللي پول و بانك جهاني به نحو فزاينده اي تحت كنترل شركتهاي فرا مليتي قرار گرفته اند انفجار بي امان جمعيت در حالي تداوم مي يابد كه تلاش فرهنگي و قومي در حال افزايش است، فروش جنگ افزار از سلاحهاي دستي تا جنگ افزارهاي پيچيده، در سراسر جهان ادامه دارد و آنچه تمام اين مسائل را پيچيده تر مي كند علائم مشخصه بيماري عمومي تنگ نظري است كه در سراسر جهان گسترش مي يابد، سرشت سوداگرانه و بيماري زاي سرمايه داري و انبوه برنامه هاي تلويزيوني كه به دروغ و با رزق و برق در بين مردم علاقه مند «زندگي خوب» را تبليغ مي كند، احساس تنگ نظري فزآينده اي را باعث مي شود كه در روندي از كنش و واكنش ناگزير خبر از پي آمدهاي نگران كننده مي دهد از جمله به همان اندازه كه در رشد اقتصادي خود موفقيت كسب مي كنند سبب تخريب محيط زيست، تخريب روابط اجتماعي بين گروهها و دسته ها و اقوام و نژادها و ملتها انتظار مي رود، واقعاً مضحك است كه نظريه پردازان اين كار را پيروزي براي سرمايه داران و پايان عصر ايدئولوژي اعلام كرده اند.
    باور ادعايي سرمايه داري به دموكراسي و حقوق بشر و افسون فريبنده «تجارت آزاد» همچنان حاكمان و بهره مندان جهان را مي فريبند – و سياستمداران و گروههاي فشار را همواره با قيمت كمتري در دسترس دارند – بدترين عمليات را در كشورهاي جهان سوم انجام مي دهند سپس به كمك تسلطي كه بر رسانه ها و در دولت دارند مانع آگاهي مردم از اين مشكلات مي شوند.
    از ميان قربانيان بايد كساني باشند كه به بيداري مردم بپردازد و اخلاق خود كفايي و خود محوري به مردم آموخته شود، مقوله تعاون و همكاري و اتحاد ارائه شود – ريشه ها و رويه ها و هويت اصيل خود را در اين جهان با تنوع فرهنگها بيابد، انديشمندان و متفكران و عالمان و روشنفكران در اصلاح و نوسازي و فرهنگ سازي ملت و كشور خود مسئوليت سنگيني دارند تا مردم به آگاهي و شعور با حفظ هويت ملي و ديني و فرهنگي خود بتوانند در برابر تنش ها و عوامل آسيب زاي فرهنگي خود و واكنشهاي بيگانگان و دشمنان خارجي و داخلي و استعمار و استثمار و… واكنش نشان دهند و خلاصه مردم بايد با روشن بيني و اگاهي بتوانند اجتماع خود را بسازند.

    ب- از عوامل فرهنگي: «منفي گرايي»

    فرهنگ هر قوم، تعيين كننده اصلي سعادت و شقاوت، سطح زندگي و كيفيت روابط انساني در آن جامعه است فرهنگ جامعه، برنامه زندگي اعضاي آن جامعه را معين مي كند اين برنامه هر قدر جامع، كامل و پيش رو باشد، افراد جامعه نيز به همان اندازه از ويژگيهاي آن بهره مند شده آثار آن در زندگي عملي ايشان تجلي پيدا مي كند.
    در اينجا بايد فرهنگ را از لحاظ نظري و عملي متمايز ساخت. فرهنگ نظري مجموعه باورها و انديشه هايي است كه جنبه آرماني داشته باشد و در اذهان و انديشه هاي مردم يك جامعه جريان دارد يا در متون ديني – ادبي – فلسفي و… مكتوب و مضبوط است.
    فرهنگ عملي برنامه اي است كه افراد يك جامعه در عمل بدان پايبندند و در چهارچوب آن، اعمال و رفتارهاي روزمره خويش را سامان مي بخشند – فرهنگ عملي و نظري، هر چند كه با هم مرتبط اند، اكثر اوقات دو مقوله ي متمايز از يكديگر به شمار مي آيند در جامعه اي چون جامعه ايران، مردم از فرهنگ نظري بسيار غني جامع – رشد يابنده و رشد دهنده اي برخوردارند، ليكن عمل آحاد جامعه در اكثر مواقع بر اساس چنين فرهنگي شكل نمي گيرد. مردم در مقام كلام و به هنگام مباحثات نظري بيشتر در سطح فرهنگ نظري خود را حفظ مي كنند ولي به هنگام عمل به شيوه ديگري رفتار مي كنند كه اين تفاوت بيانگر آن است كه آنچه بدان مي انديشيم و آنچه بدان عمل مي كنيم مي باشد.
    به هر حال براي كاويدن نقاط ضعف و قوت يك جامعه، مشكل نبايد در فرهنگ نظري آن جامعه جستجو كرد بلكه بايد به سراغ عمل و رفتار مردم يك جامعه رفت و به آنچه آنان در عمل بدان مقيدند و از خود بروز مي دهند توجه كرد و بايد برخي از عناصر آسيب زا در فرهنگ عملي مردم ايران را مورد كاوش قرار داد و عناصري كه مي تواند آسيبي فراگير به آحاد جامعه وارد كند. آناني كه در انديشه جامعه خويش اند ناگزير از توجه به اين عناصرند اين عناصر بايد چون ميكروبي خطرناك و يك بيماري مهلك در نظر گرفته شوند و به همت همگان از اين سرزمين ريشه كن گردند.
    يك نمونه از آسيب هاي جامعه و فرهنگ يك كشور مي تواند منفي گرايي باشد كه يكي از معاني آن مقاومت در مقابل نظريات و پيش نهادهاي ديگران است كه آن را منفي گرايي انفعالي نيز مي گويند.
    معناي ديگر آن تمايل به انجام كاري بر خلاف روند معمول و رايج است به اين نوع منفي گرايي، منفي گرايي فعال مي گويند در هر حال منفي گرايي اثار سوئي دارد از جمله: 1- كشيده شدن به طرف جلب توجه منفي 2- منفي گرايي موجب اضمحلال تدريجي رفتارهاي درست و نااميدي دست اندركاران خواهد شد. 3- منفي گرايي موجب بدبيني و سوء ظن در جامعه مي شود. 4- پس جامعه اي كه در صدد توسعه و پيشرفت همه جانبه است بايد متفكرين و دست اندركاران فرهنگي جامعه تفكري با قابليت بازگشت پذيري را در جامعه تقويت كنند و به همگان بياموزند كه پديده ها را در طيف گستره خود در نظر بگيرند و تنها به يكي از دو قطب خوب و بد توجه نكنند.

    ج- از عوامل اجتماعي: «هم ستيزي»

    ستيز به معناي جدال و جنگ مانند تعارض معرّف دو طرف خواهد بود كه با يكديگر ستيز مي كنند. همستيزي يعني آن كه دست كم دو موقعيت با يكديگر در ارتباطي غير قابل تحمل قرار مي گيرند بنابراين دو موقعيت با يكديگر برخورد پيدا مي كنند – در چهارچوب جامعه شناسي (اصطلاحي است به كار برده شده در مورد برخوردها و درگيريها، تنشها، مخاصمتها، تضادها، نزاعها و مبارزات و مقابله ميان افراد، گروهها، سازمانها اتحاديه ها – جامعه ها – دولتها بر سر ارزشها – هدفهاي زيستي – منزلت – قدرت يا چگونگي توزيع كالاهاي كمياب) مفهوم همستيزي را از زبان محاوره مي شناسيم، همستيزيهايي هستند كه ميان كشورها بوجود مي آيند يا ميان جناحهاي راست و چپ يك حزب يا ميان شوراهاي مناطق و يا مديريت موسسات يا كارخانه ها رخ مي دهد (هم ستيزي اجتماعي) و هم ستيزيهاي اجتماعي در بيشتر مواقع از نيازهاي جامعه و ارضاء نيازهايي در جامعه قرار مي گيرد كه پاره اي مورد تعارض و اغتشاشها منجر به وفاق و يگانگي مي شود و جامعه اي نتوان يافت كه در آن همستيزي نهادي شده يافت نشود (به استثناي اشكالي از جنگ ها)
    *«كتاب توسعه (نظريه هاي اجتماعي) به كوشش جواد موسوي خوزستاني»

    مدارا و خشونت يا جاذبه دافعه در جهان انسان از ديدگاه شهيد مطهري:

    جذب و دافع هايي در ميان افراد انسان در صحنه حيات اجتماعي وجود دارد، قسمت عمده اي از دوستيها و رفاقتها و يا دشمن ها و كينه توزيها، همه مظاهري از جذب و دفع انساني است اين جذب و دفعها بر اساس سنخيت و مشابهت و يا ضديت و منافرت پي ريزي شده است و در حقيقت علت اساسي جذب و دفع را بايد در سنخيت و تضاد جستجو كرد.
    گاهي دو نفر انسان يكديگر را جذب مي كنند و دلشان مي خواهد با يكديگر دوست و رفيق باشند اين رمزي دارد و رمزش جز سنخيت نيست. اين دو نفر تا در بين شان مشابهتي نباشد همديگر را جذب نمي كنند و متمايل به دوستي با يكديگر نخواهد شد و بطور كلي نزديكي هر دو موجود دليل بر يك نحو مشابهت و سنخيتي است در بين آنها.
    در مثنوي، دفتر دوم داستان شيريني را آورده است:
    «حكيمي زاغي را ديد كه با نكلكي طرح دوستي ريخته با هم مي نشينند و با هم پرواز مي كنند! دو مرغ از دو نوع زاغ نه قيافه اش و نه رنگش، با لك لك شباهتي ندارد، تعجب كرد كه زاغ با لك لك چرا؟
    نزديك آنها رفت و ديد كه هر دو تا لنگند.»
    اين يك پائي بودن، دو نوع حيوان بيگانه را با هم انس داد. انسانها نيز هيچگاه بدون جهت با يكديگر رفيق و دوست نمي شوند كمااينكه هيچوقت بدون جهت با يكديگر دشمن نمي شوند.
    به عقيده بعضي ريشه اصلي اين جذب و دفع ها نياز و رفع نياز است، انسان موجودي نيازمند است و ذاتاً محتاج آفريده شده، با فعاليتهاي پي گير خويش مي كوشد تا خلاهاي خود را پر كند و حوائجش را برآورد و اين نيز امكان پذير نيست بجز اينكه بدسته اي بپيوندد و از جمعيتي رشته پيوند را بگسلد. تا بدينوسيله از دسته اي بهره گيرد و از زيان دسته ديگر خود را برهاند.
    روي اين حساب، مصالح حياتي و ساختمان فطري، انسان را جاذب و دافع پرورده است، در حقيقت جذب و دفع دو ركن اساسي زندگي بشرند و بهمان مقداري كه از آنها كاسته بشود در نظام زندگيش خلل جايگزين مي گردد و بالاخره قدرت پر كردن خلاها را دارد.

    اختلاف انسانها در جذب و دفع:

    افراد از لحاظ جاذبه و دافعه نسبت به افراد ديگر انسان، يكسان نيستند بلكه به طبقات مختلفي تقسيم بشوند:
    1- افرادي كه نه جاذبه دارند و نه دافعه، نه عشق و علاقه و ارادت را بر مي انگيزد و نه عداوت و حسادت و كينه و نفرت كسي را، به تفاوت در بين مردم مثل يك سنگ راه مي رود. و اين، يك موجود ساقط و بي اثر است.
    2- مردمي كه جاذبه دارند اما دافعه ندارند با همه گرم مي گيرند و با محبت و مدارا رفتار مي كنند و در زندگي همه كسي آنها را دوست دارد و بنا به گفته شاعر (عرفي)، چنين شخصي وقتي هم كه مي مي ميرد مسلمان او را با آب زمزم مي شويد و هندو بدن آن را مي سوزاند.
    و غالباً خيال مي كند كه اجتماعي باشد و با همه هميشه مدارا كند و حسن خلق و معاشرت داشته باشد اما اين براي انسان هدفدار ميسر نيست، زيرا همه مردم هميشه يك جور فكر نمي كنند و يك جور احساس ندارند و پسندهاي همه يك نواخت نيست در بين مردم دادگر همه هست، ستمگر هم هست، و تنها كسي موفق مي شود دوستي طبقات مختلف و صاحبان ايده هاي مختلف را جلب كند كه متظاهر و دروغگو باشد و با هر كسي مطابق ميلش رفتار كند.
    در فلسفه هندي و مسيحي از جمله مطالبي كه بسيار بچشم مي خورد محبت است و آنها مي گويند بايد بهمه چيز علاقه ورزيد و ابراز محبت كرد.
    اما اين آقايان بايد بدانند تنها اهل محبت بودن كافي نيست، اهل مسلك هم بايد بود و به قول «گاندي» در :«اينست مذهب من» محبت بايد با حقيقت توام باشد و اگر با حقيقت توام بود بايد مسلكي بود و مسكلي بودن خواه ناخواه دسمن ساز است و در حقيقت دافعه اينست كه عده اي را به مبارزه بر مي انگيزد و عده اي را طرد مي كند.
    اسلام نيز قانون محبت است، قرآن، پيغمبر اكرم را رحمه للعالمين معرفي مي كند.
    «و ما ارسلناك الا رحمه للعالمين» «نفرستاديم تو را مگر كه مهر و رحمتي باشي براي جهانيان» يعني نسبت به خطر ناكترين دشمنانت نيز رحمت باشي و به آنان نيز محبت كني.
    اما محبتي كه قرآن دستور مي دهد آن نيست كه با هر كسي مطابق ميل و خوشايند او عمل كنيم و محبت اين نيست كه هر كسي را در تمايلاتش آزاد بگذاريم و يا تمايلات او را امضاء كنيم اين محبت نيست بلكه نفاق و دورويي است، محبت خير رساندن است و احياناً خير رساندنها به شكلي است كه علاقه و محبت طرف را جلب نمي كند. چه بسا افرادي كه انسان از اين رهگذر به آنها علاقه مي ورزد و آنها چون اين محبت را با تمايلات خويش مخالف مي بينند بجاي قدرداني دشمني مي كنند، و ضمنا خير و مصلحت جامعه بشريت بايد در نظر گرفته شود نه خير يك فرد و يا يكدسته بخصوص.
    در تاريخ مصلحين بزرگ بسيار مي بينيم كه براي اصلاح شوون اجتماعي مردم مي كوشيدند و رنجها را بخود هموار مي ساختند اما در عوض جز كينه و آزار مردم جوابي نمي ديدند پس محبت هميشه جاذبه نيست بلكه گاهي محبت بصورت دافعه اي بزرگ جلوه مي كند كه جمعيتهائي را عليه انسان متشكل مي سازد. پس محبت و مدارا كردن تنها داروي علاج بشريت نيست در مذاقها و مزاجها خشونت نيز ضرورت دارد و مبارزه و دفع و طرد لازم است، اسلام هم دين جذب و محبت است و هم دين دفع و نقمت. [1]
    3- مردمي كه دافعه دارند اما جاذبه ندارند، دشمن سازند اما دوست ساز نيستند اينها نيز افراد ناقصي هستند. علي (ع) مي فرمايد: «ناتوانترين مردم كسي است كه از دوست يافتن ناتوان باشد و از آن ناتوانتر آنكه دوستان را از دست بدهد و تنها بماند.»
    4- مردمي كه هم جاذبه دارند و هم دافعه، انسانهاي با مسلك كه در راه عقيده و مسلك خود فعاليت مي كنند، گروههائي را بسوي خود مي كشند و گروههايي را هم از خود دفع مي كنند اينها نيز چند گونه اند زيرا گاهي جاذبه و دافعه هر دو قوي است و گاهي هر دو ضعيف و گاهي با تفاوت.
    افراد با شخصيت آنهايي هستند كه جاذبه و دافعه شان هر دو قوي باش و اين بستگي دارد باينكه پايگاههاي مثبت و پايگاههاي منفي در روح آنها چه اندازه نيرومند باشد و اما قوت نيز مراتب دارد تا به جايي مي رسد كه دوستان مجذوب، جان را فدا مي كنند و در راه او از خود مي گذرند و دشمنان هم آنقدر سر سخت مي شوند كه جان خود را در اين راه از كف مي دهند، اين جذب و دفعهاي سه بعدي از مختصات اولياء است.
    از طرفي بايد ديد چه عناصري را جذب و چه عناصري را دفع مي كنند، مثلاً گاهي عنصر دانا را جذب و عنصر نادان را دفع و گاهي بر عكس است.
    صرف جاذبه و دافعه داشتن و حتي قوي بودن جاذبه و دافعه براي اينكه شخصيت شخص قابل ستايش باشد كافي نيست بلكه دليل اصل شخصيت است و شخصيت هيچكس دليل خوبي او نيست تمام رهبران و ليدرهاي جهان حتي جنايتكاران حرفه اي از قبيل جنگيز و حجاج و معاويه، افرادي بوده اند كه هم جاذبه داشته اند و همه دافعه. تا در روح كسي نقاط مثبت نباشد هيچگاه نمي تواند هزاران نفر سپاهي را مطيع خويش سازد و مقهور اراده خود گرداند، تا كسي قدرت رهبري نداشته باشد نمي تواند مردمي را اين چنين به دور خويش گرد آورد.
    نادر شاه يكي از اين افراد است، چقدر سرها بريده و چقدر چشم ها را از حدقه ها بيرون آورده است اما شخصيتش فوق العاده نيرومند است، از ايران شكست خورده و غارت زده اواخر عهد صفوي لشكري گران بوجود آورد مردان جنگي را به گرد خويش جمع كرد كه نه تنها ايران را از بيگانگان نجات بخشيد بلكه اقصي نقاط هندوستان براند و سرزمينهاي جديدي را در سلطه حكومت ايراني در آورد. بنابراين هر شخصيتي هم نسخ خود را جذب مي كند، شخصيت عدالت، عناصر خير خواه و عدالت جو را بسوي خود جذب و هوا پرستها و پول پرستها و منافقها را از خود طرد مي كند و شخصيت جنايت، جانيان را بدور خويش جمع مي كند و نيكان را از خود دور مي كند.

    علي شخصيت دو نيروئي:

    علي از مرداني است كه هم جاذبه دارد و هم دافعه، و شايد در تمام قرون و اعصار، جاذبه و دافعه اي به نيرومندي جاذبه و دافعه علي پيدا نكنيم دوستاني دارد عجيب، تاريخي، فداكار با گذشت، از عشق او همچون شعله هائي از خرمني آتش، سوزان و پر فروغ اند از جمله «ميثم تمار» كه بيست سال پس از شهادت مولي بر سر چوبه دار از علي و فضائل و سجاياي انساني او سخن مي گويد مردم از اطراف براي سخنان ميثم» هجوم آوردند اما حكومت اموي كه منافع خود ار در خظر مي بيند دستور مي دهد كه بر دهانش لجام زدند و بعد از چند روز به حياتش خاتمه دادند.

    تشيع، مكتب محبت و عشق:

    از بزرگترين امتيازات شيعه بر ساير مذاهب اين است كه پايه و زير بناي اصلي آن محبت است از زمان شخص نبي اكرم كه اين مذهب پايه گذاري شده است زمزمه محبت و دوستي بوده است. آنجا كه در سخن رسول اكرم جمله «علي و شيعته هم الفائزون» را مي شنويم.
    علي، مقياس و ميزاني است براي سنجش فطرتها و سرشتها، آنكه فطرتي سالم و سرشتي پاك دارد از وي نمي رنجد و لو اينكه شمشيرش بر او فرود آيد و آنكه فطرتي آلوده دارد به او علاقمند نگردد ولو اينكه احسانش كند، علي جز تجسم حقيقت چيزي نيست.

    اكسير محبت در ادب فارسي:

    شعراي فارسي زبان «عشق» را «اكسير» ناميده اند.
    كيميا گران معتقد بودند كه در عالم، ماده اي وجود دارد به نام «اكسير» يا «كيميا» كه مي تواند ماده اي را به ماده ديگري تبديل كند، قرنها به دنبال آن مي گشتند. شعرا اين اصطلاح را استخدام كردند و گفتند آن اكسير واقعي كه نيروي تبديل دارد عشق و محبت و عاطفه است، زيرا عشق است كه مي تواند قلب ماهيت كند. عشق مطلقا اكسير است و خاصيت كيميا دارد، يعني فلزي را به فلز ديگر تبديل مي كند[2]، مردم هم فلزات مختلفي هستند. «الناس معادن كمعادن الذهب و الفضه»
    عشق است كه دل را دل مي كند و اگر عشق نباشد دل نيست آب و گل است.
    هر آن دل را كه سوزي نيست دل نيست
    دل افسرده غير از مشتِ گل نيست
    الهي! سينه اي ده آتش افروز
    در آن سينه دلي وان دل همه سوز[3]
    از جمله آثار عشق نيرو و قدرت است، محبت نيرو آخرين است، عشق و محبت سنگين و تنبل را چالاك و زرنگ مي كند و حتي از كودن، تيزهوش مي سازد.
    عشق است كه از نجيل بخشنده و از كم طاقت و ناشكيبا متحمل و شكيبا مي سازد.
    در زبان شعر و ادب، در باب اثر عشق بيشتر به يك اثر بر مي خوريم و آن الهام بخشي و فياضيت عشق است.
    بلبل از فيض گل آموخت سخن ورنه نبود
    اين همه قول و غزل تعبيه در منقارش[4]
    فيض گل گر چه بِحَسَب ظاهر لفظ تا يك امر خارج از وجود بلبل است ولي در حقيقت چيزي جز نيروي خود عشق نيست.
    عشق، تو اي خفته را بيدار و نيروهاي بسته و مهار شده را آزاد مي كند نظير شكافتن اتمها و آزاد شدن نيروهاي اتمي.
    الهام بخش است و قهرمان ساز، چه بسيار شاعران و فيلسوفان و هنرمندان كه مخلوق يك عشق و محبت نيرومندند عشق نفسي را تكميل مي كند و استعدادهاي حيرت انگيز باطني را ظاهر مي سازد از نظر قواي ادراكي الهام بخش و از نظر قواي احساسي، اراده و همت را تقويت مي كند و آنگاه كه در جهت علوي متصاعد شود كرامت و خارق عادت به وجود مي آورد.
    صفات رذيله ناشي از خود خواهي و يا سردي و بي حرارتي را از قبيل بٌخل، امساك، جبن، تنبلي، تكبر و عٌجب، از ميان مي برد و عقده ها و كينه ها و رذايل را از بين بر مي دارد «از محبت تلخها شيرين شود از محبت مسها زرين شود»
    توليد رقت او رفع غلظت و خشونت از ورح، و به عبارت ديگر تلطيف عواطف و همچنين توحد و تاحد و تمركز و از بين بردن تشتت و تفرق نيروها و در نتيجه قدرت حاصل از تجمع همه از آثار عشق و محبت است.
    شاه جان مر جسم را ويران كند
    اي خنك جاني كه بهر عشق و حال
    كرد ويران خانه بهر گنج زر
    آب را ببريد و جو را پاك كرد
    پوست را بشكافت پيكانرا كشيد
    كاملان كز سّر تحقيق آگهند
    نه چنين حيران كه پشتش سوي اوست
    بعد ويرانيش آبادان كند
    بذل كرد او خان و مان و ملك و مال
    وز همان گنجش كند معمورتر
    بعد از آن در جو روان كرد آب خورد
    پوست تازه بعد از آتش بر دَميد
    بي خود و حيران و سست و واله اند
    بل چنان حيران كه غرق و مست دوست[5] *خشونت و دشمن سازي در وجود علي (ع):
    علي همه وقت شخصيت دو نيروئي بوده است، علي هم جاذبه داشته است و هم دافعه، مخصوصاً در دوره اسلام از اول گروهي را مي بينيم كه به گرد علي بيشتر مي چرخند و گروهي ديگر را مي بينيم كه با او چندان ميانه خوبي ندارند و احياناً از وجود او رنج مي برند، علي مردي دشمن ساز و ناراضي ساز بود، اين يكي ديگر از افتخارات بزرگ او است، هر آدم مسلكي و هدفدار و مبارز و مخصوصاً انقلابي كه در پي عملي ساختن هدفهاي مقدس خويش است و مصداق قول خدا كه:
    «يجاهدون في سبيل الله و لا يخافون لومه لائم»
    «در راه خدا مي كوشند و از سرزنش سرزنشگري بيم نمي كنند»
    دشمنان علي اگر از دوستانش بيشتر نبوده اند، كمتر هم نبوده و نيستند. اگر شخصيت علي، امروز تحريف نشود و همچنانكه بوده ارائه داده شود، بسياري از مدعيان دوستيش در رديف دشمنانش قرار خواهند گرفت علي در راه خدا از كسي ملاحظه نداشت بلكه اگر به كسي عنايت مي ورزيد و از كسي ملاحظه مي كرد بخاطر خدا بود قهراً اين حالت دشمن ساز است و روحهاي پر طمع و پر آوزو را رنجيده مي كند و به درد مي آورد. در ميان اصحاب پيغمبر هيچكس مانند او دشمناني اينچنين جسور و خطرناك نداشت، مردي بود كه حتي بعد از مرگ، جنازه اش مورد هجوم دشمنان واقع گشت. او خود از اين جريان آگاه بود و آن را پيش بيني مي كرد و لذا وصيتي كرد كه قبرش مخفي باشد و جز فرزندانش ديگران ندانند، تا آنكه حدود يك قرن گذشت و دولت امويان منقرض گشت، خوارج نيز منقرض شدند و يا سخت ناتوان گشتند، كينه ها و كينه توزيها كم شد و بدست امام صادق تربت مقدسش اعلان گشت.
    خلاصه علي در جنگهاي بسيار او با كفار و مشركين و منافقان و ناكثين و قاسطين و سارقين شدت خشم او را مشاهده كرديم ولي با مطالعه ي زندگي و شخصيت او مي توان فهميد كه علي دو طبقه را سخت دفع كرده: 1- منافقان زيرك 2- زاهدان احمق
    هر مكتبي براي جامعه پيامي دارد (براي نمونه استراتژي دعوت): [6]
    مثلاً مكتب انسانيت «اگوست كنت» كه مدعي نوعي «مذهب علمي» است و جوهر تكامل انسان را در ناحيه ذهنيت او مي داند و او معتقد است انسان در ذهنيت خود دو مرحله را كه مرحله اساطيري و فلسفي است طي كرده و به مرحله علمي رسيده است.
    و يا «ماركيسم» كه تئوري انقلابي طبقه كارگر است: آگاهيهائي كه مي بخشد از نوع وارد كردن تضادهاي طبقاتي در خود آگاهي كارگران است.
    مكتبها بر حسب اينكه ديدشان از تاريخ و تكامل تاريخ و از انسان چه باشد، درباره شعاع تاثير دعوت و درباره رابطه دعوت بازور، و اخلاقي و غير اخلاقي بودن زور نظريات مختلفي خواهند داشت. بعضي مكتبها، مانند مسيحيت، تنها يچزي را كه در مواجهه با انسانها اخلاقي مي شمارند، دعوتهاي مسالمت آميز است. زور را به هر شكل و به هر صورت و در هر شرايطي غير اخلاقي مي شمارند. لهذا در اين مذهب دستور مقدس اين است كه اگر به گونه راستت سيلي زدند، گونه چپت را پيش آر و اگر جبه ات را ربودند كلاهت را هم تسليم كن.
    متقابلاً برخي مكتبها مانند مكتب «نيچه» تنها چيزي را كه اخلاقي مي داند «زور» است، زيرا كمال انسان در قدرت است و ابر مردي مساوي است با مقتدرترين مرد. و از نظر نيچه اخلاقي مسيحيت بردگي و ضعف و ذلت و عامل اساسي ركود بشريت است.
    برخي ديگر اخلاق را وابسته به قدرت و زور مي دانند، اما هر زوري را اخلاقي نمي شمارند. از نظر «ماركيسم» زوريكه استثمارگر عليه استثمار شده به كار مي برد غير اخلاقي است، چون در جهت حفظ وضع موجود و عامل توقف است و اما زوري كه استثمار شده بكار مي برد اخلاقي است چون در جهت دگرگون شدن جامعه و تحول به مرحله عاليتر است.
    به عبارت ديگر در نبرد دائمي حاكم بر جامعه كه دو گروه با يكديگر در نبردند، يكي نقش «تز» را ايفا مي كند و يكي نقش «آنتي تز» را.
    زوري كه نقش «تز» را ايفا مي كند به دليل اينكه ارتجاعي است غير اخلاقي است و زوري كه نقش «آنتي تز» را ايفا مي كند بدليل اينكه انقلابي و تكاملي است اخلاقي است. و البته همين نيرو كه اكنون اخلاقي است در مرحله بعد با نيروي ديگري كه نقش نفي كننده اين را ايفا مي كند مواجه مي گردد و در آنوقت، نقش او ارتجاعي، و نقش رقيب تازه نفسي اخلاقي خواهد بود و لهذا اخلاق نسبي است. آنچه در يك مرحله اخلاق است در مرحله بالاتر و كاملتر ضد اخلاق است.
    پس از نظر «مسيحيت» رابطه مكتب با گروه مخالف كه از نظر مكتب، ضد تكاملي است تنها يك رابطه است است و آن رابطه دعوت مقرون به نرمي و ملايمت است و تنها اين رابطه است كه اخلاقي است. از نظر «نيچه» تنها رابطه اخلاقي رابطه قدرتمند با ضعيف است هيچ چيزي اخلاقي تر از قدرت نيست و هيچ چيزي غير اخلاقي تر از ضعف نيست يا جرمي و گناهي بالاتر از ضعف وجود ندارد.
    از نظر «ماركيسم» رابطه دو گروه مخالف از نظر پايگاه اقتصادي خبر رابطه زور و اعمال قدرت نمي تواند باشد. در اين رابطه اعمال قدرت طبقه استثمارگر به دليل ضد تكاملي بودن غير اخلاقي است و اعمال قدرت استثمار شده اخلاقي است.
    ديگر بحثي نيست كه رابطه نيروي تازه نفسي با نيروي كهن همواره هم ستيز باشد و هم اخلاقي. از نظر «اسلام» تمام نظريات بالا محكوم است، اخلاقي بودن آنچنانكه مسيحيت مي پندارد در روابط مسالمت آميز و دعوت ملايم و صلح و صفا و صيميت و محبت خلاصه نمي شود، احياناً زور و قدرت نيز اخلاقي مي شود. لهذا اسلام مبارزه عليه زور و ظلم را مقدس و مسئوليت مي شمارد و جهاد را كه همان قيام مسلحانه است در شرايط خاصي تجويز مي كند.
    تمام پيامبراني كه جنگيده اند مرحله اول دعوت خود را با حكمت و موعظه حسنه و احياناً مجادله كلامي گذرانده اند و پس از آنكه از آن را به نتيجه نرسيده اند و يا به نتيجه كلي نرسيده اند مبارزه و جهاد و اعمال قدرت و زور را اخلاقي شمرده اند. ريشه اساسي اين است كه اسلام، نظر به اينكه روحي مي انديشد نه مادي، براي برهان و استدلال و موعظه و اندرز نيروي شگرف قائل است.
    و همانطور كه (به تعبير ماركس) براي انتقاد سلاحها نيرو قائل است براي سلاح انتقاد هم نيرو قائل است و از آن بهره مي جويد. و البته آنرا تنها نيروئي كه همه جا بايد از آن بهره جست نمي داند. و از اين مطلب كه اسلام مبارزه با جبهه ضد تكاملي را رابطه دوم مي داند نه رابطه اول، و براي برهان و موعظه و جدال با حسن نيرو قائل است.
    پس معلوم شد اينكه رابطه يك مكتب با جبهه مخالف بر دعوت محض باشد يا بر مبارزه محض و يا رابطه اولش دعوت باشد و رابطه دومش مبارزه و درگيري، مي تواند ديد مكتب را درباره تاثير نيروي منطق و تذكر و حدود تاثير آنها و همچنين ديد مكتب را در جريان تاريخ و نقش مبارزه را در آن روشن مي كند.
    در دين اسلام دعوت روي دو اهرم است، با توجه به سوره هاي مكيه كه در سيزده سال اول بعثت رسول اكرم نازل شده تذكر به مبدا و معاد است يعني گرايش فكري و عملي از اعتقادات شرك آميز و عبادتهاي شركت آميز به توحيد فكري و توحيد در عبارت بود و اين آگاهي ريشه دار كه پنجه در اعماق فطرت انسانها دارد نوعي غيرت و تعصب دفاع از عقيده و نشاط و كوشش در بسط و گسترش آن بوجود آورد كه از بدل جان و مال و مقام و فرزند در راه آن كوتاهي نمي كردند در درجه دوم، در تعليمات اسلامي آگاهيهاي انساني ديده مي شود يعني توجه دادن انسان به كرامت ذات و شرافت ذات خودش، توجه دادن به عزت و بزرگواري ذاتي خودش، انسان موجودي است كه در آن پرتوري از روح الهي است، فرشتگان به او سجده برده اند، جوهر پاكي است كه با لذات با بدي، خونريزي، دروغ، فساد، زبوني، پستي، حقارت، تحمل زور و ظالم ناسازگار است در درجه سوم آگاهي به حقوق و مسئووليتهاي اجتماعي است، در قرآن به مواردي بر مي خوريم كه با تكيه بر حقوق از دست رفته ديگران و يا حقوق از دست رفته خود مي خواهد حركت بيافريند «و ما لكم لا تقاتلون في سبيل الله و المستضعفين من الرجال و النساء و الولد ان الذين يقولون ربنا اخرجنا من هذه القريه الظالم الها و اجعل لنا من لدنك وليا و اجعل لنا من لدنك نصير[7]».[8]
    «چه مي شود شما را؟ چرا نمي جنگيد در راه خدا و در راه خوار شمردگان از مردان و زنان و كودكاني كه مي گويند پروردگارا ما را از اين شهر ستمگران بيرون بر و به لطف و عنايت خودت براي ما سرپرست و ياور بفرست» در اين آيه كريمه براي تحريك به جهاد بر دو ارزش روحي تكيه شده است. يكي اينكه راه راه خداست، ديگر اينكه انسانهاي بيچاره و بي پناهي در چنگال ستمگران گرفتار
    مانده اند.
    و در سوره حج آيات 39 الي 41 چنين آمده: «به مومنان به موجب آنكه مظلوم واقع شده اند اجازه داده شده كه با دشمن جنگجو بجنگند، خداوند بر ياري مومنان تواناست. همانها كه از خانه هاي خود به ناحق بيرون رانده شده اند و جرمي نداشته جز آنكه گفته اند پروردگار ما خداست. و اگر نبود كه خداوند شر بعضي از مردم را وسيله بعضي ديگر دفع مي كند، صومعه ها ديرها، كنشتها و مساجد كه در انجا فراوان ياد خدا مي شود مفهوم مي گرديد، خداوند كساني كه او را ياد مي كند ياري مي كند، همانا خداوند نيرومندي فرادست است. آنانرا كه اگر در زمين مستقر سازيم نماز را بپا مي دارند، زكوه را مي پردازند، به معروف فرمان مي دهند و از منكر باز مي دارند. پايان كارها از آن خدا است.»
    در اين آيه مي بينيم اجازه جهاد و دفاع را با اشاره به حقوق از دست رفته مجاهدين آغاز مي كند اما در عين حال فلسفه اصلي دفاع را امري بالاتر، و ارزشي اصولي تر از حقوق از دست رفته عده اي ذكر مي كند و آن اينكه دفاع و جهاد در كار نباشد و اگر اهل ايمان دست روي دست بگذارند معابد و مساجد از كار مي ايستد:
    و در سوره شعراء آيه 227 آمده: الا الذين آمنوا و عملوا الصالحات و ذكروا الله كثيرا و انتصروا من بعد ما ظلموا «مگر آنانكه ايمان آورده و شايسته عمل كنند و خدا را فراوان ياد كنند و پس از آنكه مظلوم واقع شدند انتقام خويش را از ستمگر بگيرند.
    در قرآن و سنت در عين اينكه زير بار ظلم رفتن از بدترين گناهان است و احقاق حقوق يك وظيفه است باز همه اينها به عنوان يك سلسله «ارزشها» مطرح شده است كه جنبه انساني اين مسائل است منطق اسلام آنجا كه تشويق مي كند از مال خود دفاع كن ولي در صدد تحريك حرص و آز نيست. بلكه به صورت دفاع از «حق» است كه يك ارزش است.
    بنابراين مدارا و مهر و محبت و عاطفه و خشونت و مبارزه با ظلم و دفاع از حق از نظر متون دين اسلام ارزش است.

    پي نوشت ها :

    [1] – نقمت: مظاهري از عواطف و محبت ها است (خشم جهت رحمت) پدري كه بر فرزندش خشم مي گيرد چون او را دوست دارد.
    [2] – در برهان قاطع: جوهري است گدازنده و آميزنده و كامل كننده يعني مس را طلا كند. (اكسير)
    [3] – از و حيث افت
    [4] – از حافظ
    [5] – مثنوي مولوي
    [6] – بررسي جايگاه مدارا و مهرباني و خشونت از كتاب جامعه و تاريخ استاد شهيد مرتضي مطهري.
    [7] – مطالب از كتاب جامعه و تاريخ (استاد شهيد مطهري)، صص 197-198-199-200.
    [8] – سوره نساء آيه 75

  • ضرورت و آثار معرفت

    ضرورت و آثار معرفت

    در اين مجال دربارة «معرفت الامام» گفت وگو ميكنيم تا جايگاه معرفت امام و راه رسيدن به معرفت و آثار معرفت امام را بيان نماييم. اساساً ما يك تلقي ظاهري از معرفت امام داريم كه همان معرفت جسماني امام و خصوصيات ظاهري آنهاست.
    ما بحث اصلي اين است كه معرفت واقعي امام چيست و چگونه واقع ميشود و چه ضرورتي دارد، و آثار و بركات اين معرفت كدامند؟
    لازم است قبل از ورود به اين بحث، ابتدا بحث «معرفت شناسي» مورد دقت قرار گيرد تا روشن شود كه اساساً معرفت چيست و چگونه حاصل ميشود؟
    آيا معرفت يك جريان جبري و عليتي است يا يك جرياني است كه اختيار انسان در آن نقش دارد؟ تا اين قضاوت را بهدست بدهيم كه از جمله در معرفت امام و يا در معرفت به ساحت مقدس خداي متعال آيا اختيار انسان و نوع عملكرد ارادة او در كيفيت معرفتش حضور دارد يا خير؟ لذا بر اساس معارف ديني انسان مومن و انساني كه عبادت را اختيار ميكند، به يك معرفتهايي دست مييابد در حالي كه انساني كه اهل عبادت نيست، از آن معرفتها محروم ميشود. اينها بحثهاي پردامنه اي است كه در مبحث معرفتشناسي بايد طرح شود.

    1. ضرورت معرفت امام

    در باب ضرورت معرفت امام كه در روايات و آثار ما مطالب بسيار فراواني موجود است. اين روايت نبوي معروف را ـ كه فريقين (شيعه و اهل سنت) شايد به حد تواتر نقل كردهاند ـ همه مكرر شنيدهايد كه آن حضرت (ص) فرمودند:
    من مات و لم يعرف إمام زمانه مات ميتةً جاهليةً.1
    اگر كسي از دنيا برود و امام خودش را نشناخته باشد، او به مرگ جاهلي مرده است.
    يعني دو نحوه مردن متصور است: يكي مردن زمان جاهلي و ديگري مردن دورة نبوت نبي اكرم(ص) كه دورة حيات معنوي بشر است. انساني كه بميرد و امام زمانش را نشناسد مردن او مردن جاهليت است. البته حيات و مردنش هر دو جاهلي است. اما اينكه چرا فقط بر مسئله مرگ تكيه شده، و نسبت به جنبة حيات اشاره نشده است، نكات متعددي دارد؛ شايد يك نكتهاش اين باشد كه اين انسان گويا در عصر قبل از بعثت مرده و اصلاً بعثت را درك نكرده است. يعني دورة حياتش را در دورة قبل از بعثت گذرانده و از بعثت و نبوت حضرت بهرهمند نشده است. اين يك معناي ظاهري است كه از اين روايت به خوبي استفاده ميشود.
    اما معاني دقيقتري نيز دارد كه طبق اين معناي از روايت، اساساً ما دو نوع موت و دو نوع حيات داريم: «موت جاهلي» و «موت معنوي» و نيز «حيات جاهلي» و «حيات معنوي». يعني انتقال انسان از اين دنيا ميتواند بر اساس يك حيات معنوي يا انتقال جاهلانه باشد؛ كسي كه تحت ولايت نبي اكرم(ص) رشد ميكند، به يك حيات و موت ديگري ميرسد. لذا انسان اگر به معرفت امام نرسد، به آن موت و حيات نميرسد. البته ظاهر روايت همان است كه بيان شد كه گويا شخص بهرهاي از اسلام و دين نبرده است. اما وقتي در مضمون آن دقت مي كنيم از آن استفاده ميشود كه انسان مؤمن كه تحت ولايت نبي اكرم(ص) زندگي ميكند ـ به يك مرتبه و درجهاي ميرسد كه مرگ او هم مثل حياتش متحول ميشود و او نوع ديگري از مرگ را دارد. مرگ براي او انتقال به مراحل كامل تر و جامع است و لذا انساني كه به ولايت انبيا روي ميآورد، تلقي او از مرگ با انساني كه رو به ولايت نميآورد متفاوت است. مرگ انسان دومي بر اساس نگاه خودش به منزلة نيستي اوست؛ به تعبير ديگر مرگ براي او خط تقاطع همة اهداف و آرزوهايش ميباشد. در حالي كه مرگ مؤمني كه با دعوت انبيا آشنا و همراه شده، طريق او به مقاصد عالي و رفيع است؛ به گونهاي زندگي ميكند كه با مرگش به درجات بالا ميرسد. لذا مشتاق مرگ هم ميباشد. به هر حال معرفت امام كليد بهرهمندي از دعوت و نبوت نبي اكرم(ص) است.
    البته مطالب زيادي ذيل اين روايت نوراني بيان شده كه شايد يكي از آن نكات اين باشد: از آنجايي كه ديگران مانند فراعنه و سردمداران حيات مادي نسبت به حيات دنيايي انسان ادعا دارند لذا به بشر وعده ميدادند و سعي ميكردند آن وعدهها را محقق كنند؛ جامعههاي آرماني را به تصوير ميكشيدند ولي نسبت به موت انسانها هيچ ادعايي نداشتهاند. انبيا نه تنها موت انسانها را هم متحول ميكردند بلكه مهمترين دعوت آنها تحول در موت و بعد از موت بوده است. كسي كه به امامش راه پيدا ميكند موتش متحول ميشود در حالي كه مكاتب غير اسلامي هيچ ادعايي نسبت به اين امر ندارند. يعني واقعاً مرگ كساني كه در دورة مدرن زندگي ميكنند با كساني كه در دورة جاهليت زندگي ميكردند يكي است. حتي حياتشان چندان تفاوت ندارند، يعني فرق نميكند كه جاهليت، جاهليت مدرن و يا كهنه باشد؛ فرق نميكند كه در كاخها زندگي كند يا در كپرها؛ فرق نميكند با هواپيما سفر كند يا با قاطر. چون اينها انسان را به حيات و علم و معرفت نميرساند. ولي بر فرض بگوييم آنها عقب افتاده بودند و اينها پيشرفت كردهاند يا آنها جاهل بودند و اينها عالم هستند، اين به نوع زندگي آنها بر ميگردد اما نحوة مرگشان يكسان ميباشند؛ يعني تفاوتي در موت اين دو گروه وجود ندارد، چنانچه از اول تاريخ تا كنون همه به يك نحو مردهاند. حال انسان اگر امام خود را نشناسد آنگونه ميميرند. گويا مرگ انسان بايد مرگ خاصي باشد كه مبدأ حيات، رشد و شكوفايي او بشود و اين در شعاع معرفت امام اتفاق ميافتد؛ يعني در مرگ انسان نيز تحول پيدا ميشود و انسان در شعاع معرفت امام با موت خودش به حيات ميرسد. لذا به نظر ميرسد تأكيد روايت بر همين مطلب است.

    2. آثار معرفت امام

    به هر حال در معارف و فرهنگ شيعه، معرفت امام از ضروريات بوده و آثار و بركات فراواني نيز نسبت به آن بيان شده است. مثلاً در اصول كافي بابي است تحت عنوان: «وجوب معرفت الإمام» كه در آن روايات فوقالعادهاي آمده است و مجموع اين روايات دلالت ميكند كه معرفت امام شرط معرفت الله است.
    معرفت امام طريق معرفت الله: در ذيل آيه شريفه:
    ما خلقت الجنّ والإنس إلّا ليعبدون.2
    جن وانس را جز براي آنكه عبادت كنند نيافريدم.
    مرحوم فيض از حضرت سيدالشهدا (ع) روايتي را نقل ميكند كه آن حضرت به اصحاب خود فرمودند:
    اي مردم، همانا خداوند -كه يادش بزرگ باد- بندگان را نيافريد مگر براي آنكه او را بشناسند و هنگامي كه او را شناختند، او را بپرستند و هنگامي كه او را پرستيدند از پرستش غير او بي نياز شوند.3
    معرفت، عبوديت، استغناي از شرك؛ گويا اين سه چيز اهداف خلقت هستند. يعني خداي متعال انسان را براي معرفت آفريده كه اثر معرفت، عبوديت و اثر عبوديت هم استغنا از عبادت غير است. كسي كه به مقام توحيد راه پيدا ميكند استغناي از توجه به غير در او پيدا ميشود.
    آنگاه از حضرت سؤال شد كه: آن معرفت الهي (كه خلقت به خاطر آن است و ثمرة اين معرفت عبوديت است به گونهاي كه انسان تا به اين مقام معرفت نرسد به مقام عبوديت راه پيدا نميكند) چيست؟ حضرت فرمودند:
    [يعني] شناخت اهل هر زماني امامشان را كه اطاعتش بر آنان واجب مي باشد.
    يعني اگر مردم هر زمان امام زمان خودشان را بشناسند، با اين معرفت به معرفت خداي متعال راه مييابند. به تعبير ديگر از طريق معرفت امام معرفت الله تحقق پيدا ميكند.
    مراتب و درجات معرفت امام: اين معرفت ـ كه طريق معرفت الله است ـ به نظر ميرسد درجاتي دارد كه مرتبة مطلوبش «معرفت بالنّورانيّة» (شناخت به نورانيت) است؛ يعني كسي كه مقام نورانيت امام را درك نكند، معرفت مطلوب را به دست نياورده است. معرفت به خصوصيات جسماني ائمه(ع) اگر به معرفت نورانيت و حقيقت امام ختم نشود، آن معرفت گاهي رهزن انسان نيز ميشود. چه بسيار دشمناني كه در كنار ائمه(ع) زندگي ميكردند و به عكس به جاي تسليم و تولّي، بر غرور و كبر و استكبار آنها افزوده شده است. لذا خودشان را همسنگ ائمه(ع) تلقي ميكردند يا حتي ادعاي سبقت داشتند. به همين خاطر بوده كه گاهي كه فقط معرفت جسماني برايشان حاصل ميشده اين گونه تلقي ميكردند كه معرفت امام همين است؛ لذا احساس ميكردند كه اگر همين شخصيت جسماني است، لزوم ندارد كه ما اين قدر از او تبعيت كنيم و خشوع و خضوع تام در مقابل او داشته باشيم! حتي ابليس هم يك جهت سجده نكردنش همين بود كه باطن نوراني خليفة الله و آن روح الهي را كه در او دميده شده بود نميديد و لذا گفت:
    خلقتني من نارٍ و خلقته من طينٍ.5
    مرا از آتش آفريدي و او (انسان) را از گِل آفريدي.
    محجوب بودن، مانع از تبعيت ابليس شد. اينكه اين همه تأكيد شده ما نسبت به ائمه(ع) معرفت پيدا كنيم آن هم در حد «زيارت جامعهكبيره»6 يك نكتهاش همين است كه انسان تا آن معرفتها برايش حاصل نشود، به آن درجات از خضوع و خشوع كه طريق قرب اليالله است، به راحتي دست نمييابد.
    معرفت الله طريق عبادت:ابوحمزه از حضرت امام باقر(ع) روايت مي كند كه فرمودند:
    [تنها آن كسي خدا را مي پرستد كه خدا را بشناسد، اما آنكه خدا را نمي شناسد، چنين پرستشي كاملاً در ضلالت است.]
    حقيقت عبوديت از آن كسي است كه معرفت الله پيدا كرده است؛ ولي اگر به مقام معرفت نرسيده و در تاريكي و ضلال خدا را عبادت ميكند، در واقع عبادت خدا واقع نميشود. گوهر عبادت و عبوديت يك گوهر ارزشمندي است كه به راحتي و به ارزاني به دست كسي نميرسد، و فقط تابع معرفت است.
    ماهيت و حقيقت معرفت الله: مي گويد به امام(ع) عرض كردم: آن معرفتي كه عبوديت را محقق ميكند (معرفت خدا) چيست؟ آن حضرت فرمودند:
    [تصديق خداي عزوجل و تصديق رسولش(ص) و ولايت علي(ع) و اقتداي به او و امامان هدايت(ع) [و پذيرفتن آن حضرات به امامت] و برائت و بيزاري جستن به خداي عزوجل از دشمنشان؛ بدين ترتيب خداوند عزوجل شناخته مي گردد.9]
    طريق معرفت اينهاست. اگركسي خيال كند با برهان و استدلال خداشناس ميشود و مقام معرفتي كه عبوديت ايجاد ميكند برايش حاصل ميشود، اين گونه نيست. معرفت الهي وقتي واقع ميشود كه خدا و رسول را تصديق كند و موالات نسبت به ائمه هدات معصومين(ع) و برائت نسبت به دشمنان آنها داشته باشد. تا اين تولي و تبري در انسان شكل نگيرد و مقام تصديق نسبت به خدا و رسول حاصل نشود، اين مقام معرفت الله حاصل نميشود. پس معرفت يك امر بسيط و ساده نيست كه هر كسي بر وجود خدا و توحيد استدلال و برهان اقامه كرد، او به مقام معرفت رسيده است. البته نه اينكه آنها لازم نيست آنها براي مقام «احتجاج» لازم است ولي معرفت غير از آن است. همچنين در روايت ديگري آمده است:
    بنده، مؤمن نيست جز آنكه خدا و رسولش وهمة امامان و امام زمانش را بشناسد و به سوي او رد نمايد و تسليم [امر] او باشد.10
    ايمان مقوم به اين اركان است. در روايت ديگري راوي از امام باقر(ع) روايت مي كند كه فرمودند:
    تنها كسي خداوند عزوجل را مي شناسد و او را عبادت مي كند كه خدا را مي شناخته و امامش از ما اهل بيت را بشناسد و هر كس خداوند را نشناسد و امام از ما اهل بيت را نشناسد، به خدا سوگند، در اين صورت كاملاً غير خدا را در ضلالت، شناخته و مي پرستد.11
    كسي كه به اين مقام نرسيده، غير خدا را عبادت ميكند؛ خيال ميكند خشوع در مقابل خدا دارد. البته به اين مطلب خواهيم پرداخت كه طريق سجده در مقابل خداوند از تسليم بودن به ولايت الله عبور ميكند. لذا تا مقام معرفت حاصل نشود، عبادت حقيقي واقع نميشود. صرف صورت عبادت، عبادت نيست. و الا شيطان هم اين را داشته است. اگر حقيقت خضوع و خشوع در مقابل خداي متعال در مناسك عبادت جاري شد، آن عبادت است كه انسان را به مقام عبوديت ميرساند و اين حقيقت خشوع و خضوع جاري نميشود مگر در كساني كه از طريق «ولي الله» به عبادت خداي متعال روي ميآورند.

    3. معرفت به نورانيت و مراتب آن

    حال سؤال بعدي اين است كه اين معرفت به نورانيت چه معرفتي است و چگونه حاصل ميشود؟
    بنا بر آنچه از روايات استفاده ميشود، باطن و حقيقت ائمه(ع) حقيقت نوراني است كه خداي متعال در آغاز خلقت آفريده و خلقت با آنها آغاز شده است و آنگاه اين حقيقت نوراني را به تناسب در عوالم مختلف تنزل داده و لذا در عوالم مختلف حضور داشتهاند از جمله اين حقيقت نوراني در عالم دنيا تنزل پيدا كرده است:
    في بيوتٍ أذن الله أن ترفع و يذكر فيها اسمه.12
    [آن نور هدايتگر الهي] در خانه هايي است كه خداوند اجازه داده است تا رفعت يابند و نام او در آنها ياد شود.
    معرفت مقام نورانيت ائمه(ع): حال معرفت به نورانيت يعني درك اين حقيقتهاي نوراني كه خداوند در باطن ائمه(ع) قرار داده و اين حقيقت را نازل كرده است كه خود درك اين معرفت هم درجاتي دارد. يعني درجات نورانيت آنها درجات متفاوتي است. اين يك نور تنزل پيدا كرده اي است كه در عوالم مختلف تنزل پيدا كرده و طبيعتاً متناسب با تنزلاش درجاتي دارد. از اين طرف سير معرفتي و سير صعودي ما هم در مقام معرفت يك سير نسبت به درجات و مراتب آنهاست كه در اين بخش به آن اشاره ميكنيم .
    ائمه(ع) نور الهي در همة عوالمند: ابو خالد كابلي از امام باقر(ع) روايتي را نقل ميكند كه در آن از امام(ع) دربارة يك آية شريفه سؤال شده كه خداي متعال در آن آيه دستور فرموده است:
    فآمنوا بالله و رسوله و نور الّذي أنزلناه؛13
    كه اين دستور هم بعد از آن نكته اي است كه خداي متعال بيان ميفرمايد:
    زعم الّذين كفروا أن لن يبعثوا قل بلي و ربّي لتبعثنّ ثمّ لتنبّئنّ بما عملتم و ذلك علي الله يسير فآمنوا با لله و رسوله و نور الّذي أنزلناه .14
    كفار يك گمان باطلي دارند و آن اين است كه برانگيختني در كار نيست و زندگي آنها به همين دنيا ختم ميشود. به آنها بگو: هم برانگيختن است و هم شما با كردههاي خودتان مواجه خواهيد شد؛ بنابراين شما ادامه وجودي خودتان را انكار نكنيد، بلكه خودتان را اصلاح كنيد و راه خودتان را بيابيد. به جاي انكار خود و ادامه وجوديتان -كه بگوييد خبري نيست و اين قول منتهي به انكار ربوبيت خداي متعال مي شود- به خدا و رسول و اين نوري كه نازل كرديم، ايمان بياوريد.
    به نظر ميرسد اين آيه مراتب سير انسان را توضيح ميدهد و ميگويد شما به جاي انكار خودتان، رو به سوي اين نور بياوريد تا مراتب راه را ببينيد و بتوانيد سالك در مراتب اين راه بشويد. آن نور حقيقي كه ما از عوالم بالا تنزل داديم، مسير شما را روشن كرده است. شما به جاي اينكه خودتان و راهتان را انكار كنيد، رو به سوي اين نور بياوريد تا راه خودتان را ببينيد و در شعاع اين نور بتوانيد سير كنيد. راوي از حضرت پرسيد، يابن رسول الله(ص) مقصود از «نور» در اين آية شريفه چيست؟ آنگاه حضرت با چند قسم موكد بيان فرمودند:
    اي اباخالد، اين نور، به خدا سوگند، ائمة آل محمد(ع) مي باشند؛ تا روز قيامت.16
    تا روز قيامت، همين يك نور بيشتر نيست. گمان نكنيد كه اين نورها مقطعي هستند و انوار ديگري هم هستند كه تنزل پيدا ميكنند. تا روز قيامت و تا اينكه خلقت اين عالم به پاست، آن نوري كه خداوند متعال در اين عالم نازل كرده، جز اين نيست.
    روشن است كه اين ناظر به مرتبة نورانيت ائمه(ع) است. اين حقيقتهاي نوراني در عالم بالا بوده و خداي متعال اين نور را تنزل داده است.
    سپس تعبير دوم امام(ع) اين است:
    وايشان، به خدا سوگند، [همان] نور الله هستندكه در آسمان ها و زمين است.17
    كلمة نور در اين آية شريفه معرّف به «الف و لام» است؛ امام(ع) الف و لام را برداشته و به جاي آن مضاف اليه گذاشتهاند.
    «النور» تبديل به «نورالله» شده است. ائمه(ع) نورالله هستند؛ نور الهي كه خداي متعال آن را نازل نموده است. اين ائمه(ع) نور الله در همة عوالم وجود هستند؛ يعني اگر عالم نوراني و روشن به نور حضرت حق است، اين نور الهي كه تنزل يافته و همة عوالم منور به اين نور است، نور ائمة هدات معصومين(ع) است. پس اولا،ً نور تا روز قيامت آنها هستند. ثانيا،ً نورالله هستند. ثالثاً، نورالله در همة عوالم هستند. اگر انبياي الهي نيز انواري بودند كه به جوامع خودشان نورانيت دادند و قلوب جوامع و امم خودشان را نوراني كردند، آنها مرتبه اي از نورانيت ائمه هدات معصومين(ع) بودند.
    سپس آن حضرت(ع) نكتة دقيقي را بيان فرمودند كه اين نكته بيشتر مورد نظر ماست.
    حصول معرفت، رفع حجب و هدايت يافتن در شعاع نور امام: امام(ع) آنگاه فرمودند:
    [به خدا سوگند اي اباخالد، حقاً نور امام در قلب هاي مؤمنان از خورشيد تابان در روز تابناك تر است.]18
    اگر كسي به مقام ايمان رسيد، نور امام در قلب او (مؤمن) از خورشيد در روز روشن تر است، و ابهام و حيرت از او برداشته ميشود. لذا تلقي من اين است، كسي كه به مشاهدة ملكوت عالم هم ميرسد و ميتواند عوالم را ببيند، حيرتهايش برداشته ميشود و به يقين ميرسد؛ و اين به واسطة همين نورانيت است. اين نور است كه تجلي ميكند و بعد حجابها با همين نور برداشته ميشود. حتي حجب نور هم با اين نور برداشته ميشود. اين نورانيت است كه بايد در قلب تجلي كند كه به ميزان تجلي آن، حجب نور برداشته ميشود.
    اينكه در آية ديگري از قرآن، خداي متعال در ماجراي حضرت ابراهيم خليل(ع) بيان ميكند كه:
    و كذالك نُري إبراهيم ملكوت السّموات و الأرض و ليكون من الموقنين فلمّا جنّ عليه الّليل رأي كوكباً قال هذا ربّي.
    ديدن قمر و شمس را در چند سطح ميتوان معنا نمود؛ يك سطح از معنايش همين است كه به باطن آيات اشاره دارد كه بر اساس آن، هم ستاره، هم شمس و هم قمر به ائمة هدات معصومين(ع) تفسير شده است، و آيات ديگر:
    بعلاماتٍ و بالنّجم هم يهتدون.
    و الشّمس و ضحيها و القمر إذا تليها.
    به ائمه هدات معصومين(ع) تفسير شده، كه هدايت با نورانيت آنها حاصل ميشود. در تفسير آية:
    الله نور السّموات و الأرض19؛
    [خداوند نور آسمان ها و زمين است.]
    گفته شده است:
    يعني براي اهل آسمان و اهل زمين هدايت كننده است.20
    زيرا هدايت به نور الهي است، همچنين؛
    مثل نوره كمشكوةٍ.21
    [يعني] نور الهي كه همة عوالم را هدايت ميكند، و در قالب يك مشكاتي تمثل پيدا كرده، به انوار پاك چهارده معصوم(ع) تفسير شده است.
    بنابراين آن ستارهها آن شعاعهاي نوراني اند،كه همة هدايتها در عوالم به وسيله آنهاصورت مي گيرد؛ هر كسي بخواهد راه بيابد در ضلال است، فقط با نور ستاره و ماه و خورشيد راه پيدا ميكند. البته معناي ظاهري آيه اين است كه حضرت با كفار محاجه ميكرد، ولي معناي باطني آيه شايد اين است كه حضرت ابراهيم به دنبال انوار ميگشت و ميخواست با اين انوار هدايت بشود. البته اينها ناظر به مراتب نورانيت و مراتب سير ايشان است،كه شايد اين اختلافي هم كه در روايات است ناظر به اختلاف سير ارباب معرفت باشد،كه گاهي در قالب ستاره و گاهي در قالب ماه و گاه خورشيد است. لذا برخي به عنوان يك معرفت محتمل اين چنين گفتهاند كه اين ناظر به مراتب سير باطني است كه فرد در مراتب سيرش، درجاتي از نورانيت آنها را دريافت ميكند.
    براي درك اين معنا لازم است دقت شود كه اينها انوار الهي هستند، اينها ستاره و ماه خورشيد عالم اند و همه هدايتها به وسيله آنها واقع ميشود. و حضرت ابراهيم(ع) هم به همين وسيله هدايت شد؛ يعني حضرت به وسيله اين انوار به سمت خداي متعال هدايت شد، تا به آن حقيقت محض رسيد كه شهود حقيقت نوراني نبي اكرم(ص) و اميرالمومنين(ع) بود كه از اين طريق متوجه به حضرت حق شد، و بيان نمود:
    إنّي وجّهت وجهي للّذي فطر السّموات و الأرض حنيفاً و ما أنا من المشركين.22
    آن مرتبه اي از توجه بعد از سير در اين مراتب است. اين مراتب از معرفت به نورانيت بايد حاصل بشود؛ بعد از اينهاست كه انسان متوجه ميشود كه آن مرتبه از توجه هم خودش توجه به وجه الله است؛
    وجه الله الّذي إليه يتوجّه الأولياء.23
    [وجه خدا كه اوليا به سوي آن توجه مي نمايند.]
    طريق وجه الله واقع ميشود. وقتي انسان به آن وجه اتمّ روي آورد و حقيقت و جه اتم مشهود شد، آنگاه توجه به حضرت حق واقع ميشود.
    تحليل مقام نورانيت بر دو قسم است: يك تحليل، تحليلي است كه ما بر اساس ادراكاتي كه از عالم داريم انجام مي دهيم؛ شروع به بحث كردن ميكنيم و براي خودمان يك صورتهايي هم درست ميكنيم و احياناً ممكن است كه از طريق هدايتهاي باطني هم يك چيزهايي براي ما حاصل بشود. ولي يك مرتبه اش اين است كه انسان بايد حركت كند تا به آن نورانيت برسد، آنگاه است كه ميفهمد آن نورانيت چيست. به ميزاني هم كه انسان سير كند، درجات نورانيت برايش مشهود ميشود؛ يعني ممكن است در قدم اول خيال كند حقيقت انوار را ميبيند، بلكه بالاتر ممكن است وقتي جلوة اول حضرت امير(ع) را ديد بگويد خود خدا را ديدم؛ بعد هم ادعا كند كه حضرت امير(ع) خداست.
    مرتبه نازلة درك از نورانيت همين نورانيت ظاهري است كه انسان به كلمات ايشان پيدا ميكند؛ وقتي انسان كلمات معصومين(ع) را ميخواند واقعاً نوراني ميشود مگر اينكه انسان كاملاً بيگانه باشد و نتواند با همين مراتب ظاهري فهم برقرار كند كه در اين صورت هيچ بهرهاي نخواهد برد؛ مانند اهل عناد. همة قرآن نور است، از عالم بالا تا پايين نور است، جلوه هاي ظاهريش هم نور است. لذا در روايت هست خانه اي كه قرآن در آن تلاوت ميشود براي ملكوتيها مانند ستاره ميدرخشد. آنهايي كه اهل اين انوار هستند آن را ميبينند. در همين عالم دنيا، آنهايي كه اهل سير معنوي هستند، نورانيت قرآن را ميبينند. ولي كسي كه دنبال بازيگري با قرآن است، به وسيله همين قرآن اضلال(گمراه) ميشود. اين گونه نيست كه هر كس به قرآن روي آورد، ولو بخواهد با قرآن بازيگري كند، هدايت بشود.
    يضلّ به كثيراً و يهدي به كثيراً.23
    [(خداوند) به وسيله آن (قرآن) تعداد زيادي را به گمراهي مي افكند و تعداد زيادي را هدايت مي كند.]
    البته خداي متعال مي فرمايد:
    و ما يضلّ به إلّا الفاسقين.24
    كساني كه فسق و خروج از ولايت دارند، آنها با قرآن اضلال ميشوند. چون آنها ميخواهند با قرآن بازي كنند و قرآن به كسي اجازه نميدهد با آن بازي كند، و لذا با قرآن تاريك تر ميشوند و اين هم عين عدل است.يعني خداي متعال گمراه ميكند و گمراه كردنش عين عدل است، مانند آنكه عذاب ميكند و عذابش هم عين عدل است. كسي كه ميخواهد با نور الهي بازي كند طبيعي است با همين نور هم اضلال و گمراه ميشود.
    نوراني شدن قلوب مؤمنين در شعاع نور امام: اين نوري كه خدا نازل كرده، اين نور در قلوب مؤمنين تجلي پيدا ميكند، ظهور در قلب پيدا ميكند. اين نور از نور خورشيد روشنتر است و قلب مؤمن نوراني ميشود؛ و در شعاع همين روشني است كه حجابها و حجاب عالم ملكوت و حتي حجب نوراني برداشته ميشود؛ لذا در ذيل آية «و كذلك نري إبراهيم…» نقل شده است:جابر بن يزيد جعفي ميگويد به امام صادق(ع) عرض كردم اين آيه يعني چه؟ حضرت به طرف بالا اشاره نمودند و سپس فرمودند:«يعني اين»26، و حجاب را از او برداشتند و در قلبش نورانيت ايجاد كردند به طوري كه در پرتو اين نور، حجاب ملكوت را هم كنار زد.
    ملكوت مرتبهاي از مراتب باطن عوالم است كه در آنجا ادارة عالم اتفاق ميافتد. ما خيال ميكنيم كه خود باران ميبارد يا وقتي هوا گرم ميشود بعد آبها تبخير ميشوند آنگاه وقتي در دماي تقطير قرار ميگيرند، تبديل به باران ميشوند. اما ما نميبينيم قوانيني كه اينها را اداره ميكند، از عالم ملكوت است؛ يعني قوانيناش، ارادههاي ملكوتي است. يعني اين ارادههاي ملكوتي هستند كه عالم را اين گونه اداره ميكنند و آنها خود فاعلهاي مسخّر خداي متعال هستند، منتهي فاعلهاي مسخر مراتب دارند كه مرتبة ملكوت عالم يك مرتبه از فاعل مسخر است و پايينتر مرتبة پايينتري است.
    به هر حال حضرت امام باقر(ع) در ادامة بياناتشان فرمودند:
    به خدا قسم كه آنان (ائمه(ع)) قلوب مؤمنين را نوراني ميكنند.
    پس نورانيت قلب، فعل ما نيست بلكه تنوير، فعل ولي الله و فعل امام است. به ميزاني هم كه قلب نوراني ميشود، حجب از او برداشته ميشود.
    حجب نور را بعضي اين گونه توضيح داده اند كه حقيقت نور به نبي اكرم(ص) عطاء ميشود و آنگاه از طريق ايشان به همه ميرسد. اساساً آنچه از مجراي ايشان ميرسد، نوراني است و آنچه از مجراي دستگاه ابليس ميرسد، ظلماني است. گاهي در تلقي(دريافت) انوار و حقايق بين ما و نبي اكرم (ص) بين ما و حجت خدا واسطههاي فراواني است؛ يعني با واسطههاي فراواني ارزاق و خيرات، اعم از رزق علم و غير علم، به ما ميرسد. حال اين واسطههايي كه واسطة جريان و نزول رحمت خداوند بر ما هستند، اينها حجب نور هستند. لذا به ميزاني كه حجب نور برداشته ميشود، انسان به سرچشمههاي معرفت نزديك تر ميشود و ميتواند از سرچشمه بخورد. به عنوان نمونه يك ليوان آبي كه ما ميخوريم چقدر گشته تا از آن سرچشمه به دست ما رسيده است و احياناً در هر واسطهاي هم كه از آن گذشته يك محدوديتهايي پيدا كرده و آن صفا و باطن خودش را از دست داده است. البته تا آنجايي كه در حجب نور ميچرخد ظلماني نميشود ولي محدوديت پيدا ميكند؛ يعني نور نازل تر ميشود. ولي اگر انسان بتواند حجابها را كنار بزند آن نورهاي وسيع تر يا كلي تر و جامع تر را ميتواند تلقي و اسقا نمايد و بچشد و برخوردار بشود. منتهي اين امر تابع نورانيت قلب است. به ميزاني كه قلب انسان به شعاع نور امام-كه همان نور الله عزوجل است- نوراني ميشود، اين حجب برداشته ميشود.
    امام باقر(ع) سپس مي فرمايند:
    [تا آنكه ديدگان قلب ها حجاب هاي نور را بردرد و به معدن عظمت برسد و خداي عزوجل بين آنها و هر كس بخواهد حجاب قرار مي دهد، پس قلب هايشان تاريك وظلماني مي گردد.]26
    خداي متعال بين آنها و كساني كه بخواهد حجاب مياندازد و در نتيجه قلوب آنها ظلماني ميشود. به تعبير ديگر اگر بين اين نور و قلبي حجاب شد، اين قلب ظلماني ميشود. به خاطر اينكه نور فقط «نورالله» است و «نورالله في السّموات و الأرض» هم فقط همين ائمة هدات معصومين(ع) هستند. بنابراين اگر قلبي محجوب از اين نور شد، انسان در هر مرتبه اي از مراتب سير باشد، در ظلمت است؛ چون فراتر از اين نور، نور ديگري نيست كه بگوييم حالا از اين نور به نور ديگري روي آورده است.

    كيفيت حصول معرفت به نورانيت

    بحث بعدي اين است كه معرفت به نورانيت چگونه حاصل ميشود، آيا اين معرفت با برهان و استدلال و با خواندن تاريخ به دست ميآيد؟ البته ممكن است اينها قسمت هايي از آن باشد و بي تأثير در معرفت نباشد، ولي طريق اصلي تحصيل معرفت به نورانيت در روايات به گونه ديگري بيان شده است. از جمله در روايات «كتاب الحجة» كافي در باب «معرفت الإمام» و باب «فرض طاعة الأئمة(ع)» اين روايات آمده است:
    تسليم، تصديق، معرفت:در باب «معرفة الإمام و الرّد إليه» روايتي است كه توضيح ميدهد معرفت ائمه(ع) چگونه واقع ميشود.من آن روايت را اين گونه ميفهمم _البته ممكن است غير از اين هم معني بشود- ولي يكي از معاني روايت شايد اين باشدكه:
    شما به مقام صلاح نميرسيد و صالح نميشويد تا معرفت پيدا كنيد و معرفت پيدا نميكنيد تا تصديق كنيد و تصديق نميكنيد تا به مقام تسليم برسيد.28
    پس جريان معرفت از بستر ارادة انسان عبور ميكند. لذا معرفت چيزي نيست كه فقط با برهان و استدلال حاصل شود، بلكه معرفت مستند به ارادة انسان است؛ وبنابراين روايت، براي انسان بعد از تسليم، تصديق و معرفت حاصل ميشود؛ البته تسليم پايان راه نيست بلكه تسليم اول راه است؛ يعني حركت ما با تسليم آغاز ميشود.
    تسليم، تطهير، معرفت: در روايت ديگري آمده است:
    [به خدا سوگند، اي اباخالد، بنده اي ما را دوست نمي دارد و ولايت ما را نمي پذيرد، جز آنكه خداوند قلب او را تطهير مي نمايد و خداوند قلب بنده اي را تطهير نمي نمايد جز آنكه خود را تسليم ما نمايد و تسليم ما باشد، پس چنانچه تسليم ما شود،خداوند او را از حساب شديد به سلامت مي دارد و از فزع روز قيامت اكبر در امان مي دارد.]29
    شرّاح اين روايت را دو گونه معنا كردهاند، يك معناي روايت اين است كه بگوييم، انساني ما را دوست نميگيرد مگر اينكه خدا قلبش را تطهير كند و خدا قلبي را تطهير نميكند مگر اينكه تسليم ما شود و مقام «سِلم» پيدا كند؛ يعني هميشه تسليم ماست تا اينكه به مقام سلم برسد. آنگاه اگر كسي اين مسير را طي كرد، نتيجة حب، تطهير و تسليم اين است كه انسان به مقام امنيت و سلم ميرسد. اين يك معناي روايت است كه بر اساس آن مقام سلم (سلم و سلامت در مقابل شدتها) زمينة گذر از شدايد قيامت است.
    البته به نظر ميرسد اين(نتيجة نهايي) از باب مثال باشد؛(يعني) كسي كه در مقابل شدت حساب قيامت به سلامت بگذرد، او از بقية مراحل به سلامت خواهد گذشت. كسي كه از فزع روز قيامت -كه قرآن از آن به« فزع اكبر» ياد ميكند- در امان باشد، از ديگر فزعها به طريق اولي در امان است، و روشن است كه او از سكرات مرگ و شدايد و بلاهاي دنيا به راحتي عبور ميكند، در متن بلا در وادي ايمن است و هيچ رنجي نميبرد، بلا به او ضرر نميرساند، امنيتِ او را نميگيرد و او را ناامن نميكند، شدايد مرگ و برزخ و احوال عوالم بعد او را مظطرب نميكند. به نظر ميرسد رفع شدت حساب قيامت به عنوان مثال بيان شده است و الا همة شدتها و فزعها از انساني كه به مقام سلم در مقابل ولي خدا رسيده و هيچ مقاومتي ندارد، برداشته شده است.
    من حدس ميزنم (ترتيب) مراتب از آن طرف(از انتها به ابتدا) است: چون حب و ولا، تطهير لازم دارد و براي تطهير، تسليم لازم است؛ پس آغاز از تسليم است و نه حب؛ حب مرتبه پاياني است. اگر كسي به مقام حب و ولا رسيد، او به باطن ولايت راه پيدا كرده است. ايمان همان مقام حب است و مقام حب بعد از مقام تسليم و تطهير است. انسان اول بايد تسليم بشود و سپس تسليم را ادامه بدهد تا به مقام سلم برسد. البته خود مقام سلم بركاتي دارد كه بركات آن، رسيدن به راحتي و امنيت است. ولي به همين ختم نميشود. انساني كه مقام سلم در مقابل وليّ خدا پيدا ميكند، حالا خداي متعال بر روي اين موجود داراي سلم، كار ميكند و او را تطهير ميكند. در روايت است كه:
    وقتي ايمان مؤمن نيكو ميشود بلايش فراوان ميشود.30
    عزيزي ميفرمود، وقتي خداي متعال با گيرة ايمان ميگيرد، سوهان بلاء را ميكشد و او را تطهير ميكند، و الا انسان فرار ميكند.بنابراين سلم فعل ماست؛ يعني مقام تسليم تا سلم، فعل ماست. وقتي كه انسان تسليم شد، او را تطهير ميكنند كه فعل خداي متعال است. و وقتي پاك شد به مقام حب و ولا ميرسد.
    به نظر ميرسد اينها همان مراتبي است كه بايد سير بشود تا انسان به مقام معرفت به نورانيت برسد. اين حب و ولا، طريق جريان نور امام است. امام، انسان را نوراني ميكند كه خود حب و ولا نيز مرتبه اي از نورانيت است . اصلاً شايد حقيقت نورانيت همين جريان حب باشد؛ يعني ظهور نور امام همان مرتبة حب و نور ولا است كه در قلب مؤمن دميده ميشود.

    معناي تسليم و نتيجه آن

    سلم يعني اينكه انسان در همة مراتب وجود حتي در باطن خودش تسليم بشود و به مقام سلم برسد. يعني در باطن خودش هم مقاومت نداشته باشد. اگر او در مقابل حكم الهي حرج داشته باشد، او تسليم كامل ندارد . كما اينكه امام(ع) فرمودند:
    [اگر قومي خدا را به يكتايي و بدون شريك بپرستند و نماز را به پا دارند و زكات را بپردازند و حج خانه [خدا] و روزه ماه رمضان را به جاي آورند اما در دل اعتراض كنند كه چرا خداي متعال و رسولش چنين يا چنان كرد، آنان با اين [اعتراض] مشرك مي باشند.]32
    يا اينكه حتي در دلشان حرج نسبت به اين معنا پيدا كنند، يعني در دل اعتراض كنند كه چرا خداي متعال و رسولش چنين يا چنان كرد، او با اين اعتراض در دل مشرك شده است. سپس حضرت اين آية قرآن را تلاوت فرمودند:
    فلا و ربّك لا يؤمنون حتّي يحكّموك فيما شجر بينهم ثمّ لا يجدوا في أنفسهم حرجاً ممّا قضيت و يسلّموا تسليماً.33
    يعني در مقام قضاوت الهي تسليم محض باشند. پس حرج، ناشي از عدم تسليم است. اگر در قلب، مقام تسليم باطني حاصل شد، حرج باطني برداشته ميشود؛ چون حرج ناشي از اين است كه انسان در مقام باطن، تسليم نشده است. اين مقام سلم به نظر ميرسد همان مقامي است كه انسان به جايي ميرسد كه ايمان پيدا ميكند، آنگاه خداي متعال او را تطهير و بعد تنوير ميكند.

    معناي تصديق و نتيجه آن

    در روايت هاي ذكر شده اين گونه آمده بود كه انسان بتواند بعد از تسليم، تصديق بكند. شايد تصديق همان مرتبة تسليم باطني يا مرتبة بعد از تطهير است؛ يعني انسان تا تطهير نشده باشد هر چه سعي كند تسليم بشود نميتواند تسليم باشد. در او ريب و شك پيدا ميشود، نميتواند بفهمد كه اين پيغمبر خدا از عالم انوار با اختيار خود پايين آمده و آمده است كه به ميثاق خود عمل كند، همهاش عبادت و بندگي و خيرخواهي است؛ و جز رنج و خيرخواهي براي او نيست. نميتواند بفهمد همهاش خير محض و نورانيت است؛ نميتواند باور كند كه در سراسر زندگي پيامبر حتي يك نقطه كوچك تاريك وجود ندارد. آدمي كه تسليم نيست نميتواند تصديق بكند. مقام تصديق يعني اينكه انسان به جايي برسد كه هر كاري آنها ميكنند، آن را عين صدق و برابري با صدق بداند، و آن مقام صدق را در آنها درك بكند. و طبيعي است انساني كه نتواند تصديق كند نميتواند معرفت پيدا بكند و به شك و ريب و به تعبير ادعيه به «نكس» و بيعت شكني و بالاخره به تكذيب وليّ خدا كشيده ميشود.

    پي نوشت ها :

    1.مجلسي،بحار الأنوار، ج8، ص368، باب27، ح41.
    2.سورة ذاريات( )، آية56.
    3.فيض، علل الشرايع، ص9؛ كنز الفوائد، ج1، ص328. أيّهاالنّاس إنّ الله جلّ ذكره ما خلق العباد إلّا ليعرفوه فإذا عرفوه عبدوه فإذا عبدوه إستغنوا عن عبادة من سواه.
    4.همان.معرفة أهل كلّ زمانٍ إمامهم الّذي يجب عليهم طاعته.
    6.قمي، عباس، مفاتيح الجنان،زيارت جامعه كبيره.
    7.الكليني، اصول كافي، كتاب الحجة، باب معرفة الإمام و الرّدّ إليه، ح1.إنّما يعبد الله من يعرف الله فأمّا من لا يعرف الله فإنّما يعبده هكذا ضلالاً.
    8.همان، ح2.تصديق الله عزّوجلّ و تصديق رسوله صلّي الله عليه و آله و سلّم و موالات عليّ عليه السّلام و الإيتمام به و بأئمّة الهدي عليهم السّلام و البرائة إلي الله عزّوجلّ من عدوّهم هكذا يعرف الله عزّوجلّ.
    9.همان،ح4. لا يكون العبد مؤمناً حتّي يعرف الله و رسوله و الائمّة كلّهم و إمام زمانه و يردّ إليه و يسلّم له.
    10.إنّما يعرف الله عزّوجلّ و يعبده من عرف الله و عرف إمامه منّا أهل البيت و من لا يعرف الله عزّوجلّ و لا يعرف الإمام منّا أهل البيت فإنّما يعرف و يعبد غير الله هكذا و الله ضلالاً.
    11.سوره نور(24)، آيه36.
    15.يا أبا خالد «النّور» والله الأئمّة من آل محمّدٍ عليهم السّلام إلي يوم القيامة.
    16.و هم والله نورالله الّذي أنزل.
    17.والله يا أبا خالد لَنور الإمام في قلوب المؤمنين أنورمن الشّمس المضيئة بالنّهار.
    18.أي هادٍ لأهل السّماء و هادٍ لأهل الأرض.
    24.در زيارت مطلقه سيدالشهدا(ع) آمده است:«الحمد لله الّذي جعل النّار مثويكم»يعني حمد ميكنم خدايي را كه شما (ظالمان) را در جهنم قرار داد؛ اگر خداي متعال جهنم را خلق نميكرد چگونه ميتوانستيم عاشورا را تحمل كنيم. اين گونه نيست كه جهنم بردن و عذاب كردن خلاف عدل باشد يا اضلال، خلاف عدل باشد.
    26.و هم و الله ينوّرون قلوب المؤمنين.
    27.حتّي تخرق أبصار القلوب حجب النّور و تصل إلي معدن العظمة و يحجب الله عزّوجلّ نورهم عمّن يشاءفتظلم قلوبهم.
    28.إنّكم لا تكونوا صالحين حتّي تعرفوا و لا تعرفوا حتّي تصدّقوا و لا تصدّقوا حتّي تسلّمو أبواباً أربعةً.
    29.و الله يا أبا خالد لا يحبنّا عبدٌ و يتولّانا حتّي يطهّر الله قلبه و لا يطهّر الله قلب عبدٍ حتّي يسلّم لنا و يكون سلماً لنا فإذا كان سلماً لنا سلّمه الله من شديد الحساب و آمنه من فزع يوم القيامة الأكبر.
    30.من حسن إيمانه كثر بلائه.
    33.ليظهره علي الدّين كلّه و لو كره المشركون.
    31.لو أنّ قوماً عبدوا الله وحده لا شريك له و أقاموا الصّلوة وءاتوا الزّكات و حجّوا البيت و صاموا شهر رمضان ثمّ قال لما صنعه الله و رسوله علي صنع غير الّذي صنع كانوا بذلك مشركين.

     

  • احترام به پدر و مادر

    احترام به پدر و مادر

    نويسنده: غلامعلی دانش

    چکیده
    یکی از مهمترین اصول اخلاقی در مکتب اسلام، احترام به پدر و مادر است: آیات و روایات تاکید فراوان در این باره دارند جالب این است که در موارد بسیار بعد از توحید و یکتاپرستی بدون فاصله احسان به این دو نهاد ارزشمند عالم خلقت را مطرح می کنند، آری اینگونه بیانات آن هم از قادر حکیم علی الاطلاق و رسول گرامی اش و ائمه هدی علیهم السلام خود بیانگر اهمیت آن است.

    مقدمه:
    عواطف انسانی و حق شناسی دو مسئله ارزشمندی است که برای رعایت احترام به والدین کافی است و لی از آن جهت که در مکتب اسلام عزیز روی مسائل که عقل در آن استقلال دارد و عاطفه هم آن را در می یابد به عنوان تاکید حکم دارد و سکوت را ناروا می داند و در مسئله احترام والدین تاکیدات دارد که در جای دیگر کمتر دیده می شود.
    در قرآن کریم سوره لقمان آیه 15 می فرماید: « ان جاهداک علی ان تشرک بی ما لیس لک به علم فلا تطعهما و صاحبهما فی الدنیا معروفاً» در این آیه شریفه توصیه می کند حتی اگر پدر و مادر کافر باشد احترام آنها لازم است: امام صادق علیه السلام می فرماید: « لو علم الله شیئاً هو ادنی من اف لنهی عنه و هو من ادنی العقوق ان ینظر الرجل الی والدیه فیحد نظر الیهما» اگر چیزی کمتر از اف وجود داشت خداوند از آن نهی می کرد اف کمترین اظهار ناراحتی است و این حداقل مخالفت و بی احترامی نسبت به پدر و مادر است و از اسن جمله نظر تند و غضب آلود به آنها است. (مکارم شیرازی/ تفسیر نمونه/ ج 12/ ص 96)
    جهاد یکی از مهمترین برنامه های اسلامی مادام که وجوب عینی پیدا نکند خدمت پدر و مادر و رسیدگی بامور آنها اهم از آن است حتی اگر جهاد رفتن موجب ناراحتی آنها شود جائز نیست.
    امام صادق علیه السلام از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله نقل می کند که پیامبر صلی الله علیه و آله در جواب جوان که شور جهاد در دل داشت ولی پدر و مادر ناتوان داشت که خیلی با و انس و علاقه داشت فرمود:
    « فوالذی بعثنی بالحق لانسها بک لیله خیر من جهاد فی سبیل الله سنه»
    قسم به آنکه مرا به حق مبعوث ساخته است اگر یک شب مادر با تو مانوس باشد از یک سال جهاد در راه خدا بهتر است(مکارم شیرازی/ تفسیر نمونه/ج 12/ ص 96)
    موثر ترین نفرین، نفرین پدر ومادر درباره فرزند است. اگر والدین برای فرزند نفرین کند او در بهشت راه ندارد نه تنها راه ندارد بلکه از بوی بهشت از فاصله های دور محروم می گردد.
    پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله فرمود: ایاکم و عقوق الوالدین ریح الجنه لوجد من مسیره الف عام و لا یجرها عاق» بترسید از اینکه عاق پدر و مادر قرار گیرید زیرا بوی بهشت از هزار سال راه به مشام می رسد ولی به مشام عاق والدین نخواهد رسید.( مکارم شیرازی/ تفسیر نمونه/ ج12 ص 97)
    خداوند منان و حکیم نسبت به یکتاپرستی و احترام والدین از انسان این گل سرسبد عالم خلقت تعهد و پیمان گرفته است و آن هم در جایی مطرح ست که مطلوب و مقصود دلداری اهمیت وارزش باشد والا تعهد و پیمان معنی و مفهوم ندارد.
    خداوند در کتابش می فرماید: «و اذا اخذنا میثاق ببنی اسرائیل ان لا تبعدون الا الله و بالوالدین احسانا ..» (بقره/ 83)
    به یاد آور زمانی را که ازبنی اسرائیل پیمان گرفتیم که جز خداوند یگانه را پرستش نکنید و به پدر و مادر نیکی کنید.
    گر چه شأن نزول آیه درباره ی بنی اسرائیل است اما در حقیقت یک برنامه کلی الهی را درباره ی تمام جوامع بشری بیانگر است:
    از آن جایی که اخترام به پدر ومادر در مکتب اسلام جایگا ویژه دارد لازم دیدیم در این مورد بحث داشته باشم گر چه نمی توانم حق مطلب را ادا کنم. و من الله توفیق.

    احترام و نیکی به پدر و مادر

    احترام و نیکی به پدر و مادر یکی از اصول بسیار مهم و ارزشمند اخلاقی است که معصومین و ائمه هدی علیهم السلام در گفتار و کردار خود اهمیت و بهاء زیادی به آن داده اند وبرای روشن شدن این مطلب لازم است از جهات مختلف مورد ارزیابی و بررسی قرار گیرد:
    الف: نیکی به پدر و مادر معنی وسیعی دارد
    احترام به پدر و مادر معنی گسترده و وسیعی دارد به طور خلاصه هر شکل و … هر نوع بی احترامی و هر چیزی که موجب ناخشنودی و نارضایتی آنها شود باید از آن دوری جست و در برابر آنها کاملاً خاضع و به خودش به آنها مودبانه و شایسته باشد و به تعبیر قرآن کریم:
    « و لا تقل لهما اف»(1)
    ترجمه: به پدر و مادر اف نگو.
    یعنی از ریزترین و کوچک ترین سخن و حرکتی که باعث آزردگی و بخش خاطر آنها گردد اجتناب کن.
    واژه ی اف بی مقدارترین و سبکترین تعبیر نامودبانه است که برای ابراز درد با ناراحتی گفته می شود.
    امام صادق علیه السلام فرمود:«لو علم الله شیئاً هو ادنی من اف لنهی عنه و هو من ادنی العقوق و من العقوق ان ینظر الرجل الی والدیه فیحد النظر الیها» (2)
    ترجمه: « اگر در آزردن پدر و مادر خداوند چیزی را کمتر از اف میدانست از آن نهی می کرد» و از جمله آزردن این است که انسان یا چشم خیره بآنها بنگرد. اف گفتن از کمترین و بی مقدارترین موراد آزردن است از مفهوم این روایت فهیمده یم شود که احترام و نیکی به پدر و مادر تا چه اندازه وسعت و گسترش دارد.
    خلاصه این روایت بیانگر وسعت گسترش معنای بی احترامی به پدر و مادر است.
    ب: احترام و نیکی به پدر و مادر از دیدگاه قرآن
    در سیزده مورد ، قرآن کریم یاد از احترام و نیکی به پدر و مادر نموده و جالب اینکه در هفت مورد پس از دعوت به یکتایی و شکر خدا، بدون فاصله دعوت به احسان و تشکر از پدر و مادر می کند این مطلب بیانگر ارزش فوق العاده ی احترام به پدر و مادر است که بعد از اعتقاد به یکتای خدای منان مطرح و بیان شده است.
    1-و اذ اخذنا میثاق بنی اسرائیل الا تعبدون الا الله و بالوا لدین احساناً و ذالقربی» (3)
    ترجمه: « به یادآورید زمان اینکه از بنی اسرائیل پیمان گرفتیم که جز خدای یگانه پرستش نکنید و به پدر ومادر و نزدیکان … نیکی کنید».
    در این آیه سخن از پیمان است که خداوند از بنی اسرائیل گرفته و آنها را بواسطه ی شکاستاندن این پیمان شدیداً مورد سرزنش قرار میدهد در این پیمان چندین مطلب آمده است من جمله دو مورد ذیل:
    1-پیمان می گیرد که خدای یگانه را پرستش کنید و در برابر هیچ بتی سر تعظیم فرود نیاورد.
    2- نسبت به پدر و مادر احترام ونیکی کنید.
    برنامه ای برای زنده ماندن ملت ها
    این آیه شریفه شأننزول آن درباره ی یهود است و در عین حال یک سلسله قوانین کلی و عمومی را برای همه ی ملل دنیا در بردارد، عوامل زنده ماندن، بقاء و سرافرازی ملت ها و رمز شکست آنان را یادآور می شود .
    الف: ازدیدگاه قرآن، سرافرازی و سربلندی ملتها در صورتی امکان پذیر است که خود را به قوی ترین قدرت و ریشه دارترین نیرو متکی سازند و در هر فراز و نشیبی زندگی با او مرتبط باشد واز او مدد جویند به قدرت تکیه کند که فنا و زوال در او راه نداشته باشد.
    اگر چنین کنند از هیچ کسی ترس و وشت نخواهد داشت و پیروزی و موفقیت آنها تضمین شده است و معلوم و هویدا است که چنین مبدئی جز آفریدکار جهان نخواهد بود آری این تکیه گاه خداوندا ست.
    ب: و از طرف دیگر ، برای بقاء و جاودانگی ملت ها هم بستگی خاصی بین ملت ها و افراد لازم است این عمل در صورت ممکن است که هر کس و هر فردی نسبت به پدر و مادر که شعاع زندگی آنها ست و بعد نسبت به خویشاوندان و اقربا و بعد از آنها نسبت به تمام افراد اجتماع و جامعه احترام بگذارد و با نیکی رفتار کند تا اینکه : همه بال و پر یکدیگر باشند.
    2- و اعبدوالله و لاتشرکوا به شیئاً و بالوالدین احسانا!» (4)
    ترجمه: « و خدا را بپرستید و هیچ چیز را همتای او قرار ندهید! و به پدر ومادر نیکی کنید…»
    در آیه فوق چندین مورد از حقوق اسلامی اعم از حق الهی و بندگان او و آداب معاشرت با مردم اشاره شده است.
    1-نخست مردم را به عبادت و پرستش ذات باری تعالی و ترک شرک و بت پرستی که ریشه ی اصلی تمام برنامه های اسلامی است دعوت می کند دعوت به توحید و یگانه پرستی روح را پاک و نیّت را خالص، اراده را قوی و تصمیم را برای انجام هر کاری و برنامه ی مفیدی محکم می سازد از آنجا که آیه بیانگر یک سلسله از حقوق اسلامی است قبل از همه حقوق خداوند بر مردم را اشاره نموده و فرمود: « واعبدوالله و لا تشرکوا به شیئاً»
    2- به جق پدر و مادر اشاره کرده و توصیه میکند: « نسبت به آنها نیکی کیند» « و بالوالدین احسانا»
    کمتر موضوع در قرآن مثل حق والدین مورد تاکید قرار گرفته است اینکه حق والدین در چندین مورد بعد از دعوت به پرستش خدای یگانه قرار می گیرد بیانگر اهمیت آن است علاوه بر این از چنین تعبیرهایی مکرر استفاده می شود میان یگانه پرستی و احسان والدین ارتباط و پیوندی وجود دارد و در حقیقت این چنین هم است چون بزرگترین نعمت، نعمت هستی و حیات است که در درجه اول از ناحیه ی خدا است و در مراحل بعد به پدر وادر ارتباط دارد ، زیرا فرزند بخشی از وجود پدر ومادر است.
    بنابراین ترک حقوق پدر و مادر، هم دوش شرک به خدا است.
    3-« قل تعالوا اتل ما حرم ربکم علیکم الا تشرکوا به شیئاً و بالوالدین احساناً» (5)
    ترجمه:« بگو بیائید آنچه را پروردگارتان بر شما حرام کرده است برای تان بخوانم اینکه چیزی را شریک خدا قرار ندهید و به پدر ومادر نیکی کنید…»
    در این آیه به بخشی از محرمات الهی اشاره شده و جالب توجه این است که شرک به خدا و احترام به والدین را در ردیف اول قرار داده و احترام به والدین را بعد از شرک بیان می کند.
    نخست می فرماید به آنها بگو: بیائید تا آنچه را خدا بر شما تحریم کرده است برایتان بخوانم و بر شمارم « قل تعالوا اتل ما حرم ربکم علیکم»
    1-«اینکه هیچ چیز را شریک و هم تای خدا قرار ندهید» «الا تشرکوا به شیئاً»
    2- «نسبت به پدر ومادر نیکی کنید» « وبالوالدین احساناً»
    اگر در بیان محرمات الهی از شرک شروع می شود و نکته رمز قرآن این است که در واقع شرک سرچشمه اصلی همه ی مفاسد اجتماعی است و ذکر نیکی به پدر و مادر بلافاصله بعد از مبارزه با شرک و قبل از دستورهای مهمی همانند تحریم قتل نفس و اجرای اصول عدالت می آید دلیل بر اهمیت فوق العاده ی حق پدر و مادر در دستورهای اسلامی است این موضوع وقتی روشن می شود که می بینیم به جای تحریم آزار پدر و مادر که هم آهنگ با سایر تحریم های این آیه است موضوع احسان و نیکی کردن، ذکر شده است یعنی نه تنها ایجاد ناراحتی برای آنها حرام است بلکه علاوه بر آن احسان و نیکی در مورد آنان نیز لازم و ضروری است.
    4- وقضی ربک الا تعبدوا الا ایاه و بالوالدین احسانا اما یبلغن عندک الکبر احدهما او کلاهما فلا تقل لهما اف و لا تنهرهما و قل لهما قولاً کریما» (اسراء/23)
    ترجمه: « پروردگارت فرمان داده است که جز او را نپرستید! و به پدر و مادر نیکی کنید هرگاه یکی از آن دو یا هر دوی آنها نزد تو به سن پیری برسد کمترین اهانت بآنها روا مدار و بر آنها فریاد مزن و گفتار لطیف و سنجیده و بزرگوارانه به آنها بگو».
    و اخفض لهما جناج الذل من الرحمه و قل رب ارحمهما کما ربیانی صغیرا» (اسراء / 24)
    ترجمه: و بالهای تواضع خویش را از محبت و لطف، در برابر آنها فرود آر بگو: پروردگارا همانگونه که آنها مرا در کوچکی تربیت کردند، مشمول رحمتشان قرار ده.

    توحید و نیکی به پدر و مادر

    اصل توحید یکی از اساسی ترین تعلمات انسانی انبیاء الهی است در این آیه پروردگارت فرمان داده که تنها او را بپرستید و نسبت به پدر ومادر نیکی کنید. « و قضی ربک الا تعبدوا الا ایاه و بالوالدین احساناً» قضاء مفهوم و معنی موکدتری از امر دارد و امر و فرمان قطعی و محکم را می رساند و این نخستین تاکید در این مسئله است.
    قرار دادن توحید یعنی اساسی ترین اصل اسلامی، در کنار نیکی به پدر و مادر تاکید دیگری است بر اهمیت این دستور اسلامی.
    مطلق بودن احسان که هرگونه نیکی را در بر می گیرد و هم چنین والدین که مسلمان و کافر را شامل می شود سومین و چهارمین تاکید در این جمله است. توجه باین نکته نیز لازم است که فرمان معمولاً روی یک امر اثباتی می رود و در این جا روی نفی رفته است (پروردگارت فرمان داده جز او را نپرستید) ممکن است این شکل سخن راندن برای این باشد که: از جمله «قضی» فهمیده می شود که جمله دیگری در شکل اثباتی در تقدیر است و در معنی چنین می باشد. پروردگارت فرمان موکد داده است او را بپرستید و غیر او را نپرستید و یا اینکه مجموع جمله ی نفی و اثبات ( لا تعبدوا الا ایاه) در حکم یک جمله اثباتی است ، اثبات عبارت انحصاری پروردگار سپس به دنبال بیان یکی از مصداق های روشن نیکی به پدر و مادر پرداخته می فرماید: هرگاه یکی از آن دو یا هر دوی آنها، نزد تو به سن پیری و شکستگی برسند (آن چنان که نیازمند به مراقبت دائمی تو باشد) از هرگونه محبت در مورد آنها دریغ مدار وکمترین اهانت به آنان مکن حتی سبکترین تعبیر نامودبانه یعنی اُف به آنها مگو.(6)
    دقت و باریک بینی هایی در احترام پدر ومادر
    دو آیه ی فوق الذکر نهایت دقت و بارک بینی را لازم دارد چرا؟ برای اینکه قسمتی از ریزه کاری های رفتار مودبانه را نسبت به پدر و مادر بیانگر است.
    1-انگشت روی حالات ضعف و ناتوانی آنها می گذارد یعنی حال پیری و زمین گیری ایشان را یاد آور می گردد، در آن حال ضعف و ناتوانی است که نیاز به حمایت و محبت دارد و می گوید ناچیزترین سخن آزاردهنده به آنها نگو.
    2- یادآور می شود اگر آنها آنقدر پیر و ناتوان شود که نتواند از جا برخیزند و یا اینکه حتی قدرت دفع آلودگی را از خود نداشته باشد باز هم مسئولیت شما در قبال آنها سنگین تر است و این خود آزمایش بزرگی است که فرزندان به آن آزموده می شوند که: آیا وجود آنها را به داشتن چنین حالتی رحمت می داند و یا نقمت و بلا.
    آیا صبر و حوصله برای نگهداری دارند و یا آرزوی مرگ آنها را می کنند؟
    3- خداوند به پیامبرش فرموده: در این حال بآنها اف نگو یعنی اظهار تنفر وناراحتی نکن، داد نزن، صدا بلند مکن و با قول ملاطفت آمیز و بزرگوارانه بآنها سخن بگو که این خود نهایت ادب است.
    4- قرآن کریم فرمان به تواضع و فروتنی می دهد و تواضعی که نشان محبت، علاقه باشد نه اینکه بیانگر چیزی دیگری باشد.
    5- در موقع دعا و التماس آنگاه که رو به جانب رب العزه می کنی پدر و مادر را چه زنده باشد و چه مرده باشد فراموش مکن و تقاضای عفو و بخشش الهی را برای آنها داشته باش و بگو خداوندا همانطور که آنها مرا در کودکی تربیت کردند آنها را مورد رحمت بی پایان خویش قرار بده.
    نکته ی مهمی که از این تعبیر استفاده می شود این است اگر پدر و مادر امروز به مرحله ی از ناتوانی رسیده اند که قدرت دفع آلودگی از خود ندارند فراموش مکن و به خود مغرور مباش تو هم روزی و روزگاری چنین بودی که آنها هیچ گونه خودگذری و محبت را در مور تو فراموش نکردند تو هم امروز محبت و ملاطفت آنها را لازم است جبران کنی اگر چه جبران سخت است و آن ممکن نیست مگر با عنایت خاص الهی در این مرحله لازم می دانم این دعا را بکنم و بگویم بارالها دست مرا بگیر و مرا به این خدمت که قدرت بیان وصف آن را ندارم یاری فرما. آمین.
    « و وصینا الانسان بوالدیه احسانا حملته امه کرها و وضعته کرها و حمله و فصاله ثلاثون شهرا حتی اذا بلغ اشده و بلغ اربعین سنه قال رب اوزعنی ان اشکر نعمتک التی انعمت علی و علی والدی و ان اعمل صالحاً ترضاه و اصلح لی فی ذریتی انی تبت الیک و انی من المسلمین»(7)
    ترجمه: ما به انسان توصیه کردیم که به پدر و مادرش نیکیکند مادرش او را با ناراحتی حمل می کند و با ناراحتی به زمین می گذارد ، و دوران حمل و از شیر بازگرفتنش سی ماه است، تا زمانی که به قدرت و رشد برسد و به چهل سالگی بالغ گردد می گوید: پروردگارا مرا توفیق ده تا شکر نعمت را که به من و پدر ومادرم دادی به جا آورم و کار شایسته ای انجام دهم که از آن خوشنود باشی و فرزندان مرا صالح گردان ، من به سوی تو باز می گردم و توبه می کنم و من از مسلمانم.
    در این ایه شریفه نخست به وضع و حال نیکوکاران پرداخته و از نیکی پدر و مادر و شکر زحمات آنها که مقدمه ای است برای شکر پروردگار آغاز می کند و می فرماید: « ووصینا الانسان بوالدیه احسانا». توصیه به معنی مطلق سفارش است، و معنی و مفهوم او تنها انحصار به سفارش های بعد از مرگ ندارد روی جهت است که بعضی از مفسرین آن را به معنی امر و دستور تفسیر کرده اند.
    بعد از بیان نیکی به پدر و مادر به حق شناسی مادر پرداخته و با دلیل آن را مطرح می کند و می فرماید: مادر او را با اکراه و ناراحتی حمل می کند، و با ناراحتی بر زمین می گذارد و دوران حمل و از شیر بازگرفتن او سی ماه است. «حملته امه کرها و وضعته کرها و حمله و فصاله ثلاثون شهرا»
    در این مدت بزرگترین فداکاری و از خودگذشتگی را مادر درباره فرزند دلبندش از خود به نمایش می گذارد او را در جای نگهداری و بزرگ می کند و رشد می دهد که هیچ کسی دیگری را در آن جا نگهداری نمی کند و از شیره ی جان و مغز استخوان او را تغذیه می کند.
    از روزی که نطفه ی او منعقد می گردد حالت مادر دگرگون می شود و ناراحتی یکی پشت سر دیگری باو رخ می دهد هر قدر جنین بیشتر رشد و نمو می کند مواد بیشتری از شیره ی جان مادرمی گردد تا آنجا که روی استخوان و اعصاب مادر تاثر انکار ناپذیری می بخشد گاه خواب و خوراک واستراحت و آرامش او فدای فرزند می گردد و در دوران آخر، زمان حمل حتی نشست و برخواست برای او مشکل می شود اما مادر بواسطه عشق به فرزندی که بزودی دیده به جهان می گشاید و بر چهره دلربای مادر لبخند جانانه می زند این ناملایمات و مشکلات طاقت فرسا را تحمل می کند.
    سخت ترین لحظات زندگی زندگی مادر همان لحظه است که لحظه وضع حمل فرا می رسد خیلی از مادران در این لحظات حساس جان به قربان فرزند می کنند و زنده ماندن خود را فدای زنده ماندن فرزندمی کند به هر صورت آنگاه که مادر این بار سنگین را زمین گذاشت و فرزندش دیده به جهان گشود دوران سخت دیگری برای او شروع می شود دوران مراقبت دائم و شبانه روزی از فرزند دوران که به تمام نیازهای فرزند باید جواب گفت آن هم نیازهای کودکی که هیچ گونه قدرت به بیان آنها ندارد اگر دردی دارد، ناراحتی دراد نمی تواند آن را بیان کند اگرگرسنه است و یا تشنه و یا گرما زدگی و سرما خوردگی داشته باشد اصلاً توان و قدرت بیان آنها را ندارد آنچه او ابراز می کند ناله و فریاد است و اشک ریختن این مادر است که باید با حوصله و بردباری تمام و کامل این نیازها را تشخیص دهد و مانند یک دکتر حازق و دلسوخته نیازهای و را بر اورده سازد فرزندان کوچولو نیاز به نظافت دارد و این خود مشکل دیگری از مشکلات مادر است.
    نوزاد در این دوران گرفتار بیماری های مختلفی می شود این مادر است که شکیبایی فوق العاده و استثنایی به مقابله آنها برخیزد و فرزند عزیزش را نجات بخشد.
    قرآن در اینجا تنها از ناراحتی ها و مشکلات مادر سخن می گوید و از مشکلات و گرفتاری های پدر سخن به میان نمی آورد و اینگونه سخن گفتن باری تعالی برای بی اهمیت نشان دادن زحمات و مشکلات پدر نیست بلکه پدر در بسیاری از این مشکلات شریک مادر است ولی مادر سهم بیشتر در سختی و گرفتاری دارد لذا روی او بیشتر تکیه شده است.
    خداوند منان در ادامه آیه مورد بحث می فرماید: حیات انسان هم چنان ادامه می یابد تا زمانی که به کمال قدرت و نیروی جسمانی رسد و به مرز چهل سالگی وارد گردد «حتی اذا بلغ اشده و بلغ اربعین سنه»
    حضرت آیت الله ناصر مکارم شیرازی می فرماید: ظاهر این است که بلوغ اشد اشاره به بلوغ جسمانی و رسیدن به اربعین سنه (چهل سالگی) اشاره به بلوغ فکری و عقلانی است، چرا؟ برای اینکه معروف است: انسان غالباً در چهل سالگی به مرحله کمال عقل می رسد و گفته اند: غالب انبیاء در چهل سالگی مبعوث به نبوت شدند. (8)
    در مورد اینکه سن بلوغ جسمانی چه سنی است؟ در بین علماء و بحث و گفتگو است. بعضی سن بلوغ جسمانی همان سن معروف بلوغ را می داند ولی روایات بعضش تصریح دارد که سن هجده سالگی همان سن بلوغ جسمانی است.
    این هم مانع ندارد که این واژه در موارد مختلفی معنی متفاوتی داشته باشد البته این معانی متفاوت بواسطه قرائن که در کلام وجود دارد روشن می شود.
    به هر صورت قرآن کریم بعد از مطرح کردن اشد بلوغ و بلوغ اربعین سنه می فرماید: این انسان با ایمان و لایق زمان که به چهل سالگی رسید از خدای منان سه چیز را می خواهد:
    1- پروردگاری به من الهام کن و توفیق عنایت فرما تا شکر نعمتی که به من و پدر ومادرم ارزانی داستها ی به جا آورم. «قال رب اوزعنی ان اشکر نعمتک التی انعمت علی و علی والدی»(9)
    در چنین سن و سالی انسان موحد و با ایمان هم ازعمق و وسعت نعمت های خدا برای خودش آگاه می گردد و هم از خدمات که پدر و مادر برای او انجام داده که تا باین حد رسیده چرا؟ برای اینکه خودش در این سن و سال طبق معمول پدر و مادر می شود و زحمات طاقت فرسا و بی شائبه و ایثارگرانه ی آنها را با چشم سر مشاهده می کند و می بیند وانگهی بی اختیار به یاد آنها می افتد و به نیابت آنها خدا را شکر گذاری می کند.
    2- در مرحله دوم تقاضای او از خدایش این است: « وان اعمل صالحاً ترضاه»
    بارالها به من توفیق ده تا عمل صالح به جا آورم که تو از آن خوشنود باشی.
    3- تقاضای سوم او باین صورت مطرح می شود « واصلح لی فی ذریتی» خداوند ا اصلاح و درست کاری را در فرزندان و دودمان من تداوم بخش کلمه «لی» که در این جمله آمده بیانگر این است که این صلاح و درست کاری طوری باشد که نتایج آن عائد من نیز بشود.
    شگفتی این چند جمله ی از دعا در این است که در دعای اول پدر و مادر را شریک قرار می دهد و به دعای سوم فرزندان و ذریه خود را ولی در دعای دوم برای خودش دعا می کند. آری انسانهای صالح و ملکوتی هرگز تنها خود را در نظر نمی گیرند بلکه اگر با چشمی خود را می نگرد و با چشم دیگر به افرادی که بر او حق دارند می نگرند.
    آنگهی در پایان دو مطلب خیلی مهم را اعلام می دارد که هر کدام بیانگر یک برنامه ی اعلای عملی است یک « انی تبت الیک» پروردگارا من در این سن و سال بسوی تو باز می گردم وتوبه می کنم و به جا و حد رسیده ام که باید خطوط زندگی من تعیین گردد و خط سیر من تا آخرین مرحله ی زندگی من مشخص گردد، راستی من به مرز چهل سالگی رسیده ام و برای عبد چون من چه قدر زشت و زننده است که به سوی تو باز نگردم و خود را از گناهان با اب گوارای توبه نشویم.
    دو: برنامه ای دومش این است که می گوید: « و انی من المسلمین»
    خدایا من از مسلمین هستم.
    در واقع این دو جمله پشتوانه ی است برای آن دعاهای سه گانه و معنایش این است چون من توبه کردم و تسلیم مطلق در برابر فرمان توام خدایا تو نیز بزرگواری و مرا مشمول آن نعمت ها بفرما.
    آیه بعدی که آیه 16 از سوره احقاف است اجر و مزد این گروه از مومنان شکرگزار را بیان می کند که می فرماید: «اولئک الذین نتقبل عنهم احسن ما عملوا» (10)
    فعلاً مجال وارد شدن ای بحث نیست لذا از آن صرف نظر می کنیم و آن را به فرصت دیگری واگذار می کنیم و من الله توفیق.
    « و وصینا الانسان بوالدیه حملته امه وهنا علی وهن و فصاله فی عامین ان اشکر لی و لوالدیک الی المصیر» (11)
    ترجمه: « ما به انسان درباره پدر و مادرش سفارش کردیم، مادرش او را باناتوانی روی ناتوانی حمل کرد، و دوران شیرخوارگی او در دو سال پایان می یابد. آری به او توجه کردیم که برای من و برای پدر و مادرت شکر به جا آور که بازگشت همه به سوی من است».
    در این آیه ی شریفه نخستین چیززی که مطرح می شود سفارش به پرد ومادر است و این خود بیانگر اهمیت حقوق پدرو مادر نسبت به فرزندان است واینگونه بیان الهی زنگ خطری است برای فرزندان که این حقوق را همیشه نصب العین داشته باشند.
    و برای اولین بار می فرماید:
    « و وصینا الانسان لوالدیه» ما به انسان درباره پدر و مادرش سفارش کردیم و آنگاه به زحمات فوق العاده ی مادر می پردازد و می فرماید: «و حملته امه وهنا علی وهن».
    مادر او را حمل کرد و در حالی که هر روز ضعف و سستی تازه ای بر ضعف او افزوده می شد.
    از نظر علمی این مطلب روشن و ثابت شده و تجربه نبز حاکی از این است که مادران هنگام بارداری شدیداً گرفتار وهن و سستی می شوند، چرا؟
    برای اینکه : شیره ی جان و مغز استخوان خود را برای پرورش و رشد فرزند که در آینده ی نزدیک قره العین برای او می شود اختصاص می دهد.
    بدین لحاظ مادران در دوران بارداری گرفتار کم بود انواع ویتامین ها می شود و آن ها باید جبران گردد و الا برای مادران خطرناک است و ممکن است بدین جهت سر به بالین مرگ نهند و این وهن و سستی حتی در دوران رضاع و شیردهی نیز ادامه دارد چرا؟ برای اینکه شیر، شیره ی جان مادر است لذا به دنبال بارداری بلافاصله قرآن کریم دوران شیردهی را مطرح می کند و می فرماید: «و فصاله فی عامین» پایان دوران شیرخوارگی او دو سال است. و در سوره بقره آیه 233 نیز می فرماید: « و الوالدات یرضعن اولادهن حولین کاملین» مادران فرزندان خود را دو سال کامل شیر می دهند. البته منظور دوران کامل شیرخوارگی است گاهی ممکن است کمتر از آن باشد.
    به هر صورت در این مدت سی و سه ماه، مادر بزرگترین فداکاری و خودگذری را هم از نظر روحی و عاطفی و هم از نظر جسمی و هم از نظر خدمات درباره فرزندش انجام می دهد و به دنبال توصیه به پدر و مادر خداوند منان می فرماید: «ان اشکر لی و لوالدین» شکر مرا به جا آور که من خالق و منعم اصلی تو هستم. یعنی این منم که تو را به این هیئت و شکل زیبا قالب زدم و به تو شعور، درک، عقل دادم و نعمتهای فراوانی در اختیار تو قرار دادم که قابل شمارش نیست این منم که تو را گل سرسبد عالم هستی قرار دادم و به پاس این نعمتها مرا شکرگذار باش و هم چنین لازم است که شکر پدر و مادر را بنمایی چرا؟ برای انیکه: آنها واسطه این فیض و عهده دار انتقال نعمت های من به تو می باشند.
    آری، در این جا شکر پدر و مادر در کنار شکر الهی قرار گرفته و این خود به نوبه اش بیانگر اهمیت شکرگزاری برای پدر و مادر است و این خیلی نکته جالب است و انسان باید با درک این حقیقت با خود ببالد که شکر پدر و مادر او در قبال شکر الهی قرار گرفته و آن را هم کسی دیگری نه بلکه ذات اقدس الهی خود شکر پدر و مادر را در کنار شکر خود هم ردیف آن قرار داده است.
    در قسمت پایان آیه قادر لایزال و در عین حال رئوف و مهربان با لحن که خالی از تهدید و هشدار نیست می فرماید: «الی المصیر» بازگشت همه ی شما به سوی من است» بله در این مورد اگر کسی سستی و یا کوتاهی کند در پیش گاه الهی و در روز محشر تمام این حقوق و زحمات مورد بررسی قرار می گیرد و موبه مو محاسبه می گردد و باید از این حساب و کتاب که رباره شکر نعمتهایش و هم چنین از شکر نعمتهای وجود پدر و مادر و عواطف پاک و بی آلایش آنها بر آئید و الا مورد عقاب او قرار خواهد گرفت.
    احترام به پدر ومادر و اطاعت فرزندان از پدران ومادران یکی از مسائل عمده و اساسی اسلامی است ولی از آنجا که توصیه به احترام پدر و مادر و اطاعت از آنها ممکن است این توهم را به وجود بیاورد که حتی در مسئله اعتقادی از قبیل ایمان و کفر نیز به آنها مماشات کرد وحرف آنها را پذیرفت این مسئله استثنایی دارد و آن هم استثنایی محترمانه لذا قرآن کریم می فرماید: « و ان جاهداک علی ان تشرک بی ما لیس لک به علم فلا تطعهما» (12)
    ترجمه: « هرگاه آن دو تلاش کنند که تو چیزی را همتای من قرار دهی، که از آن (حداقل) آگاهی نداری از ایشان اطاعت مکن.»
    این آیه شریفه دستور قاطعانه می دهد رابطه انسان با پدر و مادر هرگز مقدم بر رابطه او با خداوند نباشد، و عواطف خویشاوندی هرگز نباید حاکم بر مسائل اعتقادی و مکتبی او گردد. جمله ی «جاهداک» اشاره به این حرف دارد گاهی پدر و مادر به گمان اینکه سعادت و خوش بختی فرزند را می خواهند، تلاش و سعی می کنند او را رهنمایی نموده به عقیده ای انحرافی خود سوق دهند و این طرز عمل کرد در مورد همه ی پدران و مادران دیده شده و می شود وظیفه ی فرزندان هم در هم چه مواردی این است: هرگز در برابر فشار و خواسته آنها تسلیم نشوند و استقلال فکری خود را محفوظ نگهدارد و وارد هیچ گونه معالمه ای نگردد توحید و عقائد توحیدی را با چیز دیگری معاوضه نکنند. ممکن است فرمان « فلاتطعهما» باز این توهم را بوجود آورد که در برابر پدر ومادر مشرک باید شدت عمل و بی حرمتی به خرج داد بلافاصله اضافه می کند عدم اطاعت از آنها در مسئله کفر و شرک دلیل بر قطع رابطه ی مطلق با آنها نیست بلکه فرمان می دهد « و صاحبهما فی الدنیا معروفا» (13) با آنها در دنیا به طرز شایسته ای رفتار کن. از نظر دنیا و زندگی مادی با آنها مهر و محبت و ملاطفت داشته باش و از نظر مسائل اعتقادی و برنامه های مذهبی تسلیم افکار و پیشنهادهای آنها نباش پس این گونه عمل کردن خود نقطه ی اصلی اعتدال است که تمام حقوق پدر و مادر در آن جمع است لذا بعداً می فرماید: « واتبع سبیل من اناب الی» (14)
    راه آنهایی را پیروی کن که به سوی من بازگشته اند و آن راه پیامبران و مومنان راستین است چرا؟ برای اینکه: « ثم الی مرجعکم فانبئکم بما کنتم تعلمون» (15)
    بازگشت همه ی شما به سوی من است و من شما را از آن چه در دنیا عمل می کردید آگاه می سازم و بر طبق آن اجر و پاداش و کیفر می دهم. این قسمت آیه نیز هشدار است برای عمل کرد ما در نیا و باید متوجه آن باشیم به هر صورت لازم است یادآور شویم که آیه فوق کاملاً شبه چیزی است که در آیه 8 سوره ی عنکبوت بیان شده است و افراد علاقه مند می توانند در آن جا مراجعه کنند.

    منبع : راسخون

    پي نوشت ها :

    (1)-اسری/ 23.
    (2)- تفسیر نمونه/ج12/ ص 96، ناصر مکارم شیرازی، انتشار 1385: ناشر دارالکتب الاسلامیه- تهران
    (3)- بقره/ 83 ، تفسیر نمونه/ج1/ ص 382ـ 387
    (4)- نساء/36، تفسیر نمونه/ج3/ ص 479
    (5)- انعام/ 151 ، تفسیر نمونه/ج6/ ص 43ـ 48
    (6)- تفسیر نمونه/ج12/ ص 90-91.
    (7)- احقاف/ 15، تفسیر نمونه/ج21/ ص 342.
    (8)- تفسیر نمونه/ ج21/ ص 344.
    (9)- اوزعنی از ماده ی انزاع است که به معنی الهام و توفیق عشق و علاقه و بازداشتن از انحراف است.
    (10)- احقاف/16
    (11)- لقمان/14، تفسیر نمونه/ج17/ ص 52.
    (12)- لقمان/ 15، تفسیر نمونه/ج17/ ص 54.
    (13)- لقمان/ 15.
    (14)- همان.
    (15)- همان.
    منابع
    قرآن
    تفسیر نمونه/ج12/ ص 96، ناصر مکارم شیرازی، انتشار 1385: ناشر دارالکتب الاسلامیه- تهران

  • گناهان كلیدى

    گناهان كلیدى

    همانگونه كه پیرى و ضعف، زمینه هجوم كسالت و بیمارى‌هاى گوناگون مى‌گردد، گاهى عیب و یا گناهى زمینه و كلید انواع گناهان مى‌شود. مثلاً:
    1- حسادت، انسان را به انواع گناهان مانند كارشكنى، تهمت، دروغ و سوء قصدها و … وادار مى‌كند. امام صادق علیه السلام فرمود:
    ان الحَسَد یَاكُل الاِیمانَ كَما تَاكُلُ النّار الحَطَب(68)؛ همانگونه كه آتش، هیزم را مى‌بلعد، حسادت ایمان را مى‌بلعد.
    انسان حسود به هر تلاشى كه رقیب خود را بشكند، دست مى‌زند.
    2- بخل و حرص، بخل سبب ندادن زكات و خمس و ترك انفاق و … مى‌شود، به علاوه مردم از بخیل ناراحتند و همین موجب بدگویى‌ها و سوء ظن‌ها مى‌گردد.
    امیرمؤمنان على علیه السلام فرمود:
    البُخلُ جامِع لِمساوِى العُیُوب وَ هُو زمام یقادُ بِه اِلى كلّسوء(69)؛ بخل، جامع و گرد آورنده همه بدى‌ها است، و افسارى است كه همه بدى‌ها را به سوى خود مى‌كشاند.
    حرص نیز سبب گناهانى مانند: كم فروشى، احتكار، گران فروشى، رشوه خوارى، تملق و انواع بى‌تقوایى‌ها مى‌شود.
    3- دروغ، انسان با دروغ، گناهان خود را توجیه مى‌كند و زیر پوشش توجیه‌هاى دروغین، صدها گناه دیگر بروز مى‌كند، امام حسن عسكرى علیه السلام فرمود:
    جُعِلَت الخَبائِثُ كُلّها فى بَیتٍ و جُعِلَ مِفتاحُها الكذب (70)؛ تمام زشتى‌ها در اتاقى قرار داده شده، و كلید آن، دروغ است .
    4- خشم و بداخلاقى، عیبى است كه سبب فحش، غیبت، دشمن تراشى و انواع زشتى‌ها مى‌شود. امام حسن عسكرى علیه السلام فرمود:
    الغضب مفتاح كل شر(71)؛ خشمِ (بى‌كنترل) كلید هر بدى است.
    عیوب و گناهان دیگرى نیز وجود دارند كه زمینه‌ساز گناهان دیگر مى‌شوند، مانند: بدگمانى، حرام‌خوارى، شراب‌خورى، ستیزه‌جویى، ترس، تكبر و … كه براى رعایت اختصار از شرح بیشتر خوددارى شد.

    پي نوشت ها :

    1- بحارالانوار، ج73، ص 255.
    2- بحارالانوار، ج73، ص 307/ نهج البلاغه، حكمت 370.
    3- بحارالانوار، ج72، ص 262.
    4- تحف العقول، ص 581/ كافى، ج2، ص303 از امام صادق علیه السلام.

    منبع:گناه شناسى، محسن قرائتى، تنظیم و نگارش: محمدى اشتهاردى