ویژه مبعث حضرت محمد صلی الله علیه و اله و سلم

ویژه مبعث حضرت محمد صلی الله علیه و اله و سلم

ویژه مبعث حضرت رسول صلی الله علیه و اله و سلام (سال های قبل)

مقالات مربوط به زندگی گهربار حضرت محمد (ص) را میتوانید اینجا مطالعه کنید(لطفا کلیک کنید)

 جهل چون مرضی بر جان اعراب افتاده است . بشر از کفر خود می سوزد و آسمان از کفر کافر می گرید . زمین جولانگاه بدمستی انسان شده است، رنگش رنگ خون است و بویش بوی خون . مرد از نامرد می گریزد و مظلوم از ظالم . کویر از وحشی گری بشر عطش دارد و از ناله ی نوزادی زبون که به جرم بودن خشک می گرید، و مجازات به تدریج مردن در خاک را تاب نمی آورد . شهر، مرکز غارت است . مالی با زور به یغما می رود، و کسی فروخته می شود، به ناکسی با جور . مرد را به شمشیر می شناسند و شمشیر را به خون تازه برتیغه . بزرگ قبیله بزرگ وحشی پروری است که خود رهبر ظلم است و نادانی . نه چیزی می داند و نه چیزی به یادگار می گذارد، جز عشیره ای خون خوار . از بی دینی و خرافه بیداد می کند . زمین از چرخه می ماند آن لحظه که شمشیر برجگر بی پناهی فرو می رود و در زیر تلی در خاک پنهان می گردد . مردم همه شاگرد جهل خود هستند و از آن روزی می طلبند . همه در یک مکتب تربیت شده اند و آن وحشی گری است و نادانی . حال در این عصر کفر، کسی باید، مردی باید، عاشقی باید، که بی باکانه بر شیطان بتازد و خود سپر آرمان خود شود و به پیش رود .

زمین شاهد جاهلیت حجاز است، ولی چاره اش را می داند . از بت های سنگی آنان گریزان است و در انتظار فرجی است، تا بساط جهل جاهلان را بر چیند . او خسته نمی شود که به دورانی رسیده که روشنایی روزهایش دو چندان شده است و تابش ماه شب هایش موجب شگفتی آسمان شب . قحطی از عرب دور شده است و برکت نازل . بوی دوستی می آید از هرسوی . کسی در مکه است که امین است، محمد امینی که کارگشای خلق است . اوچیزی را می داند که دیگران قادر به دانستن آن نیستند . او سرآفرینش را درک کرده است و هنگامی که به آسمان می نگرد، در جستجوی خالقی است توانا که جهانی آفریده است، بزرگ و بی همتا . نه ستاره را می پرستد، نه سنگ را . نه بت را و نه بت پرست را . او خدای یکتای جهانیان را می پرستد آن هنگام که از کوهی بلند بالا می رود و در غاری تنگ و تاریک سجاده ی نیایش پهن می کند و با خدایش رازها می گوید . او محمد امینی است که امانت داری و آوازه اش در شهر به برکت اعتقاد راستینش است . او در غار خدا را می خواند و علی به دنبال محمد خواندن او را می نگرد و با قلبی روشن همانی می کند که محمد، ولی خارج از غار .

قلب پرامید تاریخ به شماره افتاده است و خبر از حادثه ای دارد که قلب بشریت جهل را می شکافد و در عوض دانه ی گلی می کارد سرخ، تا با یقین بتپد و بشری باشد آن گونه که خدایش آفریده است . آری، این بار نیز محمد در حرا است، در نیایش خالق که صدایی گرم می گوید! بخوان – که او خواندن نمی داند – و باز می گوید بخوان به نام پروردگارت و محمد می داند که او فرستاده ی خدایش است . از آسمان، از عرش آمده است . او روح الامین است و به پاکی و زلالی قلب محمد . چه نورانی است این غار که نور رسالت محمد این جاست محمد چگونه شکر این لحظه به جای آورد . این لحظه که سرش را کسی نمی داند جز او . او درک می کند رسول کیست و معنایش چیست؟ او می داند که فرستاده چه کسی است و چه باید بخواند و در آن روشنایی غار با قلبی مطمئن می خواند آن چه را که جبرئیل گفت: بخوان . او نور رسالت را درک می کند، آیات آسمانی را در قلب خود جای می دهد و با سینه ای مالامال از عشق خالق به صحنه ی روزگار برمی گردد . او اکنون رسول خدایش است، سخنانش را خدای شنیده است و او نیز پیام خدای را می شنود . نه ماه و نه خورشید، هیچ یک به عظمت و شکوه رسالت خداوندی نیست .

روح الامین به محمد چه گفته است که این چنین پای برسنگ و کلوخ کوه می کوبد و پایین می آید؟ چه گفته است بخواند که ضربان قلبش را کوه نیز می شنود . رنگ رخسار نشان از سرخی عشق دارد و نور نبوت در سیمایش آشکار است و خبر از حب حبیبی دارد . او اکنون ناجی مردان جهل است، ناجی دنیای عظیم که در برابر نگاه او خردترین خرده هاست . و این کوه، شاهد رسالت اوست و بارها صدای مناجات محمد را شنیده است و اکنون نیز صدای روح الامین را در تاریکی تنهای غار می شنود، آری کوه شاهد شهادتین محمد است و اینک راه را برمحمد می گشاید، تا از فراز و نشیب سخت آن پایین رود . او محمد را یاری می کند که یاور خلق خداست . محمد پیکر خشن کوه را به آنی پشت سرمی گذارد، قدم هایش استوارتر شده است و عزمش راسخت تر . نفس در سینه اش هم چون خون است، در قلب و سیمای روحانی اش هنوز محو جمال و جلال جبرئیل است . حال، محمد پیغام به کدامین سوی می بری که پیغامت را بفهمند؟ اما این محمد نیست که در کوچه های جهل مکه راه می رود، این دیگر رسول خداست و رسول خدا بهتر از همه می داند مصلحت را . او به سمت خانه ی خدیجه می رود . این راه، راه خانه ی خدیجه است و این آهنگ موزون دق الباب است که خدیجه آن را می شناسد و آری اکنون چه کسی جز زن محبوب بهشتی شایسته است که در به روی رسول خدا بگشاید . خدیجه در می گشاید و رنگ رخسار محمد را می بیند که نوری بهشتی دارد، نوری آسمانی . صدایش گرم تر است و محکم تر سخن می گوید و محمد پیام خدایش اطاعت می کند و رسالتش را باز می گوید برای خدیجه آن چه را که دیده است می گوید، اعجاز خداوندی را توصیف می کند و صفات الهی او را برمی شمارد . خدیجه دست بر سینه می گذارد، ضربان قلبش تندتر شده است . شهادتین را می گوید و مسلمان می شود . همسر نیکو سرشت پیامبر، اولین بانویی است که ایمان می آورد و تسلیم امر خداوند می شود . و حال کسی از مردان که نیکوتر است، در سیرت، پیش قدم می شود برای مسلمان شدن . اسلام می آورد علی، آن لحظه که رسول خداوند را با چشم خود می بیند نه چشم سر که چشم بصیرت . او درک می کندجملات محکم پیامبر خدا را و شهادتین می گوید و مسلمان می شود . نه تردید دارد و نه ترس، که او در انتظار چنین لحظه ای بوده است، از آن دورانی که در آغوش گرم پیامبر بود و صدای قلب او را می شنید که با اطمینان می تپد . او نیز به دنبال خالقی بوده و حال او را یافته است و محمد، رسول اوست . علی انوار رسالت را در سیمای محمد می بیند و بی شک مسلمان می شود . قریش عرب، پیغام محمد را شنیده اند و دور هم گردآمده، محمد را وسوسه می کنند و وعده ها می دهند، ولی نه ماه و نه خورشید، هیچ یک به عظمت و شکوه رسالت خداوندی نیست . و حال، خانه ی محمد در مکه، تنها خانه ای است که با اسلام نورانی شده است و تنها این سه نفر که در کنارهم می ایستند و خدای جهانیان را می ستایند، به رکوع و سجود می روند و مدح او را می گویند و شکر گزاری می کنند . این سه نور بهشتی جهانی را روشن می کنند و فخر عقبی هستند بردنیا . محمد ختم رسل است و فرستاده امین پروردگار برای ابلاغ آخرین دین آسمانی . محمد با ندای وحی، پای در راهی گذارد که راه نجات بشریت است و پس از او رسولی نیست . چهارده امام، هادی امت رسول هستند که اولین ایشان علی و آخرین ایشان مهدی زنده و از نظر پنهان است .

«من پیامبر بودم اما هنوز آدم میان آب و گل بود .»

hazrat mohamad mabas (19)به نام پروردگارت … پروردگاری که تو را خلق کرد … و خلق کرد انسان را …

بخوان به نام رهایی؛ به نام بلوغ!

بخوان محمد(ص) که تو دلتنگ آدمیان بودی و آرزومند سعادتشان و بعثت تو نقطه عطف خلقت است و تجلی کمال انسان.

دهلیزهای سیاه جهل، از امشب در آفتاب عالم تاب محمدی راهی به سپیده دمان باز خواهد کرد. و تو اکنون که صدای وحی را شنیده ای؛ بی شبهه و سر به اوج؛ صدایی را که شبیه هیچ صدایی نیست؛ بخوان دلیل خلقت کائنات!

اکنون که نشانه های هدایت مندرس شده اند و زمین، سرگردان آخرالزمان خویش است؛ اکنون که آدمیان، این توده های سر درگم، در تلاقی جهل و فساد و عصیان معلق مانده اند؛ اکنون که آیین ابراهیم و موسی و عیسی:، تحریف شده، تکثیر می شوند؛ اکنون که دین در دخمه های دودآلود، خاکستر می شود و موبدان می تازند؛ بخوان به نام پروردگارت که انسان را از خونی بسته آفرید.

بخوان تا مکارم اخلاق به تازگی نفست کمال یابد.

بخوان تا بهترین آیین را برای چشمان تب دار و بی نور بشریت به ارمغان بیاوری.

بخوان تا تاریخ متحول شود و تاریکی که در تن انسانیت زوزه می کشد، از میان رخت بربندد.

اینک امین وحی، بار آسمان بر دوش، استوار می آید تا کودک بشریت را در آغوش مهر و عطوفت دین قرار دهد و زندگی های مسخ شده مردمان را با فطرت آشنایی دهد.

اینک لحظه ای است که انسان دیگر بار امیدوار می شود به رهایی، رستن، شکفتن و پیوستن.

اینک بعثت، فانوس روشنی است که کوچه های تاریک انسانیت را روشن و انسان ها را به سر منزل مقصود هدایت کرد.

خواندن محمد(ص) سرآغاز فلاحی است که انسان را از نو خلق کرده و انسانیت، نفسی تازه می کند.

زمین جان می گیرد و مرز میان مُلک و ملکوت کوتاه می شود.

اینک بشر از شجره قرآن، میوه های آسمانی می چیند و از این نردبان تا دیدار خدایش بالا می رود.

اینک تباهی ممتد که در جان ها رسوب کرده بود، به نقطه انجماد خواهد رسید.

آفرینش به فطرت نخستین خویش باز خواهد گشت که بعثت، فطرت برانگیز و جانبخش و خودآموز است.

مبعث، نوید تزکیه آدمی از زشتی هاست و جاری کننده چشمه ایمان و عدالت در کویر خشک زمین.

نعمت خدا بر بشریت است و منت پروردگار بر انسان ها! ….

هزار هزار گلبرگ صلوات تقدیم چشمان مهربانت یا محمد(ص)، که با آه یتیمی دردمند، به نمناکی باران می نشیند.

هزار هزار گل ناز صلوات تقدیم لب و دندان مبارکت که با سنگ کینه جاهلان مشرک، خونین شد اما به نفرین باز نشد.

هزار هزار گل محمدی با عطر صلوات تقدیم تو ای نگار مکتب نرفته که خواندی إقرأ و ربّک الأکرم را و این سان بشریت را بر بلندترین قله های انسانیت جای دادی تا ملائک دریابند معنای

إنّی أعلم مالاتعلمون را …

اللهمّ صلی علی محمد و آل محمد و عجّل فرجهم

hazrat mohamad mabas (21) و سرانجام؛ سرمازدگان تاریخ را آتشی افروخت.و در راه ماندگان سرگردان را مشعلی و سرانجام؛ سرمازدگان تاریخ را آتشی برافراشت.

که او تو را در این جهان امانت داری امین و روز جزا گواهی راستین است که به سان پیک نعمت مبعوثش کردی و چونان پرتو مهرت، به حق رسالتش بخشیدی.

بارخدایا! بنیادی را که او پی نهاد، بر تمامی آنچه دیگران ساخته اند و می سازند برتری بخش. و اینک، ستاره ای دیگر دمیده، نوری روشنگر درخشیده، سپیده ای نمایان شده و کژی به اعتدال گراییده است.

خداوند محمد را ـ که درود خدا بر او و بر خاندان پاکش باد ـ به روزگاری برانگیخت که هیچ یک از تازیان، کتابی نمی خواند. باور آیین پیامبران فراموش شده بود! آنک او مردم را به پیش راند، تا در جایگاه سزاوارشان برنشاند و به اوج آزادگی و رهایی شان رساند.

* * *

رسولی که اسوه شریفی از بردباری و حیا و راستی و امانت است، بزرگترین هدیه آسمانی را برای جماعتی می آورد تا او را بر تمامِ مخلوقات برتری بخشد.

خداوند، قلبش را و روحش را، خاشعترین و مطیع ترین دلها می یابد و به دیدگان او نوری دیگرگون می دهد. و درهای آسمان را به رویش می گشاید:

یا محمد بخوان!

چه چیز بخوانم؟!

«اقراء باسم ربک الذی خلق»

و لوای حمد به دست محمد می دهند و مژده رسالت به اهل خاک.

فردوس بر زمین جاری می شود و وقتی در آن دقایق ناب، شیطان سراسیمه می گریزد، صدای پایِ محمد، تا رسیدنِ به خدا، هنوز شنیده می شود.

محمد که از شور آن لحظه های ناب، در وجودش می لرزد، جامه ای می طلبد، آرام می آرامد. و ندایی او را می خواند:

«یا ایها المدثر»

ای جامه بر خود پیچیده

«قم فانذر»

برخیز و بترسان مردم را

«و ربکّ فکبّر»

و پروردگارت را تکبیر و حمد بگو.

و بدین سان، در آن عصر جهل، در آن سالهای خزان زده، انسان که مانند زورقی رها شده در دریا، بی هیچ پناهی، زندگی را می گذراند، لحظه های خوبِ خلسه را می شناسد و از پشت پنجره ها تمام جهان را در صفحه ای از کتاب خدا «قرآن» تلاوت می کند.

و در هجوم خزان که برگهای نهال زندگی زرد شده بود، و دنیا مردمش را با نفرت می نگریست،

عدالت در گوشه ای زنگار بسته بود و حق، مخفی مانده بود، پرچم سبزِ وحی بر فراز حرا به اهتزاز در آمد و او که «بار سنگین رسالت را به گونه ای در خود به دوش کشید و در انجام فرمان یزدان، برپا بود و در راه خشنودی بیشتر او پویا، بی آنکه گامهای استوارش به سستی گراید، یا در اراده آهنینش اندک تردیدی راه یابد»، تمام دنیا را رهایی بخشید و از آن پس،

حتی نیلوفران به اقتدای او، تا وصل نور، دویدند.

hazrat mohamad mabas (17)تیرگی گسترده، چشم ها تار!

سرها بی ذوق و دل ها بیمار! نه کسی به آسمان می نگرد؛ نه آسمان سر شوق کسی دارد.

شبح های زشت؛ شبح هایی از جنس چوب و سنگ و استخوان.

شبیه مردگانی که عده ای زنده مثل ارواح خبیثه به دورش حلقه زده اند.

انگار نه انگار که خانه، خانه خداست، تنها خانه خداوند در زمین؛ هر کژ اندیشی، با تکه استخوانی به گردن، درونش پا می گذارد!

زمانی بس تیره بود؛ تیره مثل جهالت، تیره مثل سنگدلی، تیره مثل خشم. نه حرمتی برای پیران بود، نه کودکان، نه عصمت دخترکان به چشم می آمد و نه شرافت زنان.

بوی تعفن متکبران، سراسر حجاز را آلوده بود.

گویی خداوند، نگران شرافت بندگان خویش است؛ نگران آن همه کژی و ناراستی و جهل.

تلنگری می بایست این قوم را تا به خود آیند و به گوهر وجودی خود دست یابند. اینک نوبت رسالت بهترین مخلوق خداوند، برگزیده خلقت و گلچین شده گلستان انبیا است که باید این

رسالت را بپذیرد!

… و بهترین و امین ترینِ مردمان برای هدایت نااهل ترین مردمان، انتخاب می شود. حتّی نامش، جانمایه رحمت است؛ جانمایه ادب و احترام؛ محمّد صلی الله علیه و آله !

… آن گاه، محمّد صلی الله علیه و آله باید به تزکیه بپردازد؛ چه جایی نزدیک تر به خدا از غار «حرا»؛ خلوتگاهی که می شود با معشوق اولی خویش به خلوت و گفتگو نشست!

گویی این بار دیگر معشوق، زبان به گفتگو گشوده است: اِقرأ؛ بخوان!

بخوان به نام خداوند!

بخوان به نام آن که خلوت نشین دل پر آشوب توست! بخوان به نام او که تو را حبیب خویش خوانده است و محبوب تمامی کاینات!

… بخوان به نام خداوند:…

… و این خواندن سرآغاز «قولوا لا اله الا اللّه تُفْلِحوا» شد که کژاندیشان، برای رهایی از جهل باید به «تفلحوا» بیش از پیش بیاندیشند! بار دیگر ارتباط آسمان و زمین برقرار شد و وجدان

عرب و عجم از چوب و سنگ پرستی، به خداپرستی گرایید.

بار دیگر نوح کشتیبان علیه السلام ، قوم خویش را از توفان بلا رهانیده، به ساحل نجات خواهد رسانید.

بار دیگر موسای کلیم علیه السلام ، قوم خود را از قید ذلت فرعونی رهانیده، به دیار آرامش و صلاح خواهد رسانید.

بار دیگر ابراهیم خلیل علیه السلام ، قوم خویش را از چنگال آتش نمرودی رهانیده، به زمزم رستگاری خواهد رسانید!

بار دیگر سلیمان محتشم علیه السلام ، قوم خویش را از ذلت در یوزگی رهانیده، به عزّت سرافرازی خواهد رسانید.

بار دیگر عیسای مسیح، قوم خود را از امراض خودپرستی رهانیده، به عشق خداپرستی خواهد رسانید.

بار دیگر آسمان و زمین دست در دست همدیگر برای رهایی انسان از ذلّت، لبیک گویان، نوای محمد صلی الله علیه و آله را همراه شدند: «قولوا لا اله الا اللّه تفلحوا!»

خجسته روز آزادگی انسان از قید جهل، روز بعثت رسول گرامی اسلام مبارک باد!

hazrat mohamad mabas (15)خواندی؛ نه آن سان که کائنات می خوانند.

او را خواندی با صدایی که طنین هر آوایش، تن زمان را می لرزاند.

او را خواندی؛ جبرییل وار حرا را به سجده درآوردی و پیشانی بلندت را بر سطرهای عشق ساییدی او را خواندی؛ نه آن سان که ملائک او را می خوانند.

تو زمین و آسمان را ـ به کلامی ـ به همه رساندی و تمام ابرهای مقدس را به ثانیه های بی باران بخشیدی.

تو از بلندای رستاخیز وجودت، شور و عشق و روشنایی را فریاد زدی و هم صدا با واژه هایی روحانی، غزلواره جبرییل را تکرار کردی.

ای زلال محض! ای زمینی آ سمان تبار!

تو آبروی گل های محمدی، تو زیبنده ترین واژه هایی.

نامت، اصالت چندین هزار ساله تاریخ است و نت نگاهت، شور شیواترین سازها.

جاری نگاهت حرای عاشقی است و امتداد انگشتانت، آفتابِ هستی بخش. تو مرد ثانیه هایی؛ بی کران و بی پایان، تو مطلع ناب ترین شعرهای عالمی. واژه ها شاعر بودنت را کم می

آورند. تو حُسن ختام عرشیانی.

تو حُسن مطلع آسمانیانی.

حرای نگاهت، جاری لحظه های مقدس است.

نامت محمد است و کنیه ات ابوالقاسم. تو را آفتاب نامیدند؛ به حق که آفتابی. تو را آسمان نامیدند؛ به حق که آسمانی. نعلین تو را زمین بوسه گاه است و پیشانی ات، آسمان را

سجده گاه. بر بام کدامین آسمان ایستاده ای؟

تو از ملکوت کلام، ناب ترین واژه ها را در گوش ما زمزمه کردی و سکوت خسته ثانیه های نبودنت را شکستی.

ای برترین نام!

امروز، روز رقص حراست.

امروز همه آسمانیان به شکرانه برگزیدنت کِل می زنند و تمام خاکیان، آسمانی شدنت را پای می کوبند. تو هلهله شادباش زمینی؛ تو بیکرانگی معنا، تو ابدیت واژه های شعری. حرا،

واژه واژه اشک شد و غزلباران اذان جبرییل را به تماشا نشست. حرا از خویش برآمد و به آسمان شد.

زمین شکافت و خاک های ترک خورده اش، سجدگاهت شد، ای از تبار نور و روشنی! حرا، قندیل روزهای بی خدا را شکست و در نور بارانی نجیب، ثانیه های مقدس را سجده کرد.

زمان ایستاد و تو به تلاوت آیه های نور نشستی و خواندی به اذن پروردگارت؛ همان پروردگاری که تو را به زخمه زیباترین آواها نواخت و معراج را برایت تفسیر کرد.

امروز روز تکوین آیه های رسالت است. روز تجلّی رحمت الهی.

باران نور، دستان خسته تاریخ را روشن کرد و طلیعه ایمان بر بلندای انسانیت درخشید.

برترین تجلّی خدا در کسوت آفتاب، معراج را زمزمه کرد و برگزیده شد برای خواندن اولین آیات نور:

«إِقْرَاءَ بِاسْمِ رَبِّکَ الَّذِیَ خَلَقَ…»

hazrat mohamad mabas (22)پیامبر، پی در پی از سرچشمه وحی نوشید و آفتاب، در ثانیه های معلق و معطر و باران خورده، شکفته تر از پیش گل می کرد و سر شاخه های احساس، سرشار از شکوفه های شبنم نور می شدند و پیامبر، به فراگیرترین حادثه تاریخ مبعوث می شد.

بی تابی زنی در دامنه کوه، اشتیاق همسری در سراشیبی اشک و شوق و لبخند، می رفت تا به اقیانوس بی حد و مرز پیامبر بپیوندد.

پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم ، سر بلند از آفتاب، برون آمد و از صخره های سرسخت، با گام هایی ملایم و موزون تر از باران به راه افتاد، تا در کنار تشنگی خدیجه، عشق را سیراب

از زمزمه گوارای آسمانی خویش کند؛ که «عشق، جریانی است خنک در سحرگاهی خشک برای کامی تشنه، جریانی خیس که چشمان خسته گرفتار شب را می شوید.

که عشق فرصتی است تا جامه خودی از تن به در آید و در زلال آئینه، تصویر بی خودی نقش بندد».

پیامبر روشنی، پیوسته و پی در پی، خویش را چون سایه ای همراه و همدم خویش می دید. آن چه را که با زبان زمزمه می کرد، از دل می شنید.

پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم ایستاد و تکیه بر عصای موج دار موسایی اش زد و با تبسمی به خواب رفت و چون به خویش آمد، محو در نگاه دریایی خدیجه، غوطه در شوریدگی

سرشار خویش می زد و از عشق می سرود.

و پیامبر چون خوب نگریست، با بی تابی تاول خورده اشک هایش هم نوا و هم آهنگ شد. دلی شوریده داشت و سری شوریده تر. که او پیام آور لحظه های زلالی و روشنی بود؛ برای

لحظه های روشنی جو، برای لحظه های به خواب غفلت رفته.

محمّد صلی الله علیه و آله وسلم آمد، تا بلال و ابوذر و مقداد و عمار و یاسر، سر از پای نشناسند و سرمست از شمیم زلال «لا اله الا اللّه و محمّدٌ رسول اللّه » شوند.

محمّد صلی الله علیه و آله وسلم پیامبر شد، تا ریشه های یقین را در ذهن خشک و خاک آلوده انسان جاری کند و معرفت و بینش و ایمان را به بار نشاند و شاخه های نیایش و شکوه

و تماشا را شکوفه پوش کند.

هر شب که پر شکوفه شده روی آسمان     در چشم من شکوفه وش آید خیال یار

محمّد صلی الله علیه و آله وسلم پیامبر شد، تا قلب های عاشق را به تکاپو وا دارد و چشم های مشتاق را به تماشای روشنی رهنمون شود.

محمّد صلی الله علیه و آله وسلم پیامبر شد، تا جاهلیت جنون زده انسان را در بن بست نیستی مدفون کند و کوچه های دلتنگ را منتهی به گل و آبشار و نور کند. محمّد صلی الله علیه

و آله وسلم پیامبر شد، تا خورشید، بر فراز مکه چرخ زند و چرخ، تا خواب مقدس خدیجه تعبیر شود

و محمّد صلی الله علیه و آله وسلم پیامبر شد، تا تمام ستارگان، خود را به حبل المتین دامنش بیاویزند و در پناه روشنایی او سوسو زنند.

hazrat mohamad mabas (11)جهان، ملتهب انفجار و مهیّای انقلاب است.

چشم زمین، از دیدن زشت ترین چهره آدم، نابینا و گوش آسمان، از شنیدن کریه ترین آوازهای جهالت، ناشنوا و زمان، بدترین ثانیه هایش را از پستوی لحظات بیرون کشیده است.

صبر، طاقت از کف داده و تاب تحمّل بار سنگین ذلّت را ندارد.

شب از دیدن سیاه ترین چهره بشر، وحشت زده از خواب بر می خیزد و روز، در سیاهی اوهام شب پرستان بت پرست، در خود مچاله شده است.

غم و اندوه، مقیم آستانه دل های دردمند است و حسرت، خیمه سیاهش را بر سینه های چاک چاک گسترده و آه، پرنده خلد آشیانی است که در آسمان بی کسی پرواز می کند و

بیچارگی بشر را آواز می دهد.

ناله بی پناهان و ضجّه بردگان، با همهمه زوزه مستانه شهوت پرستان قریش درهم آمیخته است. بشر به اوج توحش رسیده و با زنده به گور کردن دختران، ترس جاهلانه اش را در

پشت توجیه احمقانه اش، مخفی می کند.

… و خداوند جهان را به سپیده دم آزادی نوید می دهد. پلاس پوسیده جهالت و ندامت را از تن اندیشه و عمل بشریّت بیرون می کشد و جهان را مهمان زیباترین سفره کرامتش می سازد و محمّد صلی الله علیه و آله وسلم را با سبدی به وسعت آفرینش، پر از میوه های رحمت، به خانه های ستم سوخته بشر، می فرستد.

همگان را به خوان یکتاپرستی فرا می خواند، کامشان را با شهد آزادی، شیرین و نامشان را با خلعت آزادگی، رنگین می کند. در دل هاشان بذر ایمان می پاشد تا از اعمالشان، خوشه

تقوا، درو کنند.

درهای خدعه و نیرنگ شکسته و بازار مکاره ناجوانمردی، بسته می شود، و پیامبر رحمت صلی الله علیه و آله وسلم در یک دست، خورشید رسالت و در دست دیگر ماه هدایت را به

جهانیان هدیه می کند.

چه زیباست، چادر سبز رسالت بر آسمان آبی هدایت!

چه دیدنی است پرواز کبوتران مشرف بر قله جوانمردی!

چه تماشایی است در سپیده دم آزادی، خرامیدن غزال آزادگی در مرغزار انسانیت!

hazrat mohamad mabas (10)شب بود و شب پیشگان لات و هبل پَرست، غرق در تمنّای دست ساز و دست پرورده خویش بودند و محو بی حاصلی جهالت تراشیده خویش.

شب بود و شب شیوع خفاش ها.

شب بود و شب تشویش گستر حاکمان زر و زور و تزویر. و چه نا به هنگام، دیوارهای عطشناک شهر، با لبخندهای آرام بخش تو بوی شکفتن گرفتند و هوای شکوفه های شگفت انگیز

بهار را از لابه لای نسیم عبای تو استنشاق نمودند! و چه نا به هنگام بود که گرمی نفس محبّت گسترت، سرتاسر سیاهی سال خورده و چروکیده حجاز را زیرور کرد و معصومیت کلام

آفتابی تو در سرتاسر عالم شکفت!

شب بود و و کوخ ها در هق هق پنهان خویش فرو می ریختند و کاخ ها سر به فلک می کشیدند.

شب بود و جغد وحشت، در تمام کوچه های حجاز، آواز مرگ می خواند و در شوره زار خشک و خاموش و سترون حجاز، مرداب مرامان، در اندیشه بلعیدن آفتاب بودند.

و آسمان، زمین و زمان، سر به دامن ستم رسوای خویش نهاده بودند که چه نا به هنگام، آفتاب جمال محمّد صلی الله علیه و آله وسلم ، از مشرق ملکوت و شکوه طلوع کرد و روشنی،

از دوردست ترین احتمال تاریخ به راه افتاد، تا کوچه های جهل و خاموشی، با نور آشنا شوند و با ترنم دمساز.

باد صبح است که مشاطه جغد چمن است     یادم عیسی پیوند نسیم سمن است

محمّد صلی الله علیه و آله وسلم آمد؛ از پشت سکوت خمیده نخلستان ها

محمّد صلی الله علیه و آله وسلم آمد، تا خانه سرد و سیاه و ساکت قلب ها، همدم روشنایی سر زده و گسترده اذان بارانی اش شوند.

محمّد صلی الله علیه و آله وسلم آمد، تا چراغ خیره سری خاموش شود و آتشکده بت پرستی و خرافه پرستی، به خاموشی همیشگی و جاوید خویش بپیوندد.

محمّد صلی الله علیه و آله وسلم مبعوث شد، تا روشنی را به نمایش بگذارد. آمد، تا آخرین پرده بردگی را به پرندگی پیوند زند.

محمّد صلی الله علیه و آله وسلم آمد؛ با گام هایی موزون تر و سرشار از ترنّم نور و آرام تر از احساس و شکفتن گل ها در نسیم.

و این صدای خدا بود که می خواست تا محمّد صلی الله علیه و آله وسلم بخواند، هر آن چه را که انسان فراموش کرده است.

و این صدای خدا بود که می خواست تا محمّد صلی الله علیه و آله وسلم آسمان را تلاوت کند و لرزه بر جان های خاکیان اندازد.

و این صدای پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم بود که در امتداد روشنی بی حد و مرز، آیه آیه باران را به دریچه های تنگ و زنگ خورده انسان بارید و بارید، تا عشق، شکوفه دهد و

محبت، فراگیرترین واژه هستی شود.

hazrat mohamad mabas (9)بشکاف آسمان! اینک تمام رحمت حق را در یک زمان با هم فرو بریز.

با ابرهای مشتعل عشق، بارانِ آگاهی بباران بر فراز پیکر مردی که خود، عصاره آسمان است و آگاهی.

خود عصاره عشق است.

هان ای حرا، ای غار پُرشکوه، ای مثلث نورانی! ای نقطه تلاقی خورشید و کهکشان، آن گاه که جبرییل، خورشید گونه، آسمان را شکافت و ابرها را کنار زد تا به کهکشانی در خاک

بپیوندد؛ کهکشانی که دیرگاهی است خفته بود و منتظر؛ منتظرِ شکفتن، منتظر نورانی بودن و روشن کردن. سرزمینی را که در ظلمانیِ شبانِ بی پایان به اسارت نشسته بود.

مردی در انتظار لحظه حادثه، لحظه ای برای گسیختن زنجیرها از روح آن همه انسان که برده وار، در زیر بارِ سنگ های تراشیده به دست خویش، لِه می شدند.

مردی در انتظار لحظه موعود، آن گاه که آسمان، تبر ابراهیم را بار دیگر به دست فرزند ابراهیم دهد تا لرزه ای بر پیکر بتخانه ها افکنده شود.

مردی در انتظار که دست دختران خردسال عرب را بگیرد و از گورهای تازه آب خورده بیرون کشد؛ پس آن گاه، دیگر هیچ مادری دختر نوزادش را از ترسِ گورهای از پیش کنده شده، پنهان

نخواهد کرد.

اینک ای بزرگ مرد! برخیز که لحظه حادثه فرا رسیده است: «اِقْرَأْ» یا محمّد صلی الله علیه و آله وسلم !

بخوان به نام پروردگارت که تو را آفریده است.

پروردگاری که دختران خردسال را برای زنده به گور شدن خلق نکرده است و نیز سنگ ها را برای پرستیده شدن.

پروردگارت که ظلمات جهل را از تو و از قوم تو خواهد زدود و بی شک، همین است رسالت عظیم تو.

پس اقراء یا محمّد صلی الله علیه و آله وسلم ! این است همان لحظه ای که غار حرا، عمری ناله های شبانه تو را در انتظارش شنیده بود. پس خلوت خود را بشکن و از کوه فرود آی که

اینک گاهِ توست.

برخیز و فرود آی که جهانی اینک تو را فریاد می زند. برخیز و فرود آی که کعبه ای که یادگاه خداوند یگانه تو و نیای توست، اینک از بت های سنگی به ستوه آمده است؛ بت هایی که در

جامه خدای یگانه، سال هاست که نقش گرفته اند و اگر تبر ابراهیمی دوباره، در کار نباشد، همچنان هر روز در این نقش، ماندگارتر خواهند شد؛ پس تبر بردار و به یقین «بسم اللّه »

بگو و پا بر گرداب این توفان هرزه بگذار. در توفان این سرزمین که موج جهل، هر لحظه ویران می کند و فرازمندتر بر می آید.

پس ایمان می آورم به تو، و به خدای یگانه ای که به فریاد می خوانی اش.

ایمان می آورم که تویی برگزیده خداوند عشق و آسمان و آن که آفرید، پس می خوانم: «إقراْ بِسْمِ رَبِّکَ الَّذی خَلَق»

hazrat mohamad mabas (8)از فراسوی شهر تاریک مردگان متحرک

از پس خانه های رخوت گرفته تباهی

آن جا که فطرت، در سکوت ابدی دست و پا می زد و کمی آن سوتر از لانه بومان کور چشم، که بر شانه سنگی بت های ناتوانی آشیانه کرده بودند، در سینه کوهی از جنس نور، قلب

روشنایی می تپید. دستان خواهشش همیشه سبز بود و چشمان بیدارش به یاد خالق، پر آب و چهل بهار سپید را در کوله بار عمر به دوش می کشید و حلاوت بندگی را بر دل.

و ناگهان ندایی به گوش جانش رسید: بخوان به نام خالق یکتا!

فرشته مهربانی، از جانب آن رب رحیم، رسول آفتابش خواند و چنین گفت. بشکن مُهر سکوتت را

فرو ریز کاخ های تباهی را در سرزمین های سرشار از سیاهی! بیدار کن عدالت به خواب رفته را! فریاد زن پرواز را در گوش گنگ منیت انسان های خاک گرفته!

تصویر کن، گلبانگ بندگی را بر سر مناره های نور!

بنوشان جرعه های نور را به کام های خشکیده ای که تنها خاک را مزمزه کردند

برهانشان از کمند نحس شیطان و بر سریر بندگی بنشانشان!

طلوع سپیده را با نور برایشان هجی کن و سیاهی را تا ابد به سیاهچال نیستی بیانداز!

گرمای حضورت را فاتح زمهریر دل های غافلشان ساز تا بدانند رحمه للعالمینی!

مطلع الفجر عشق، در دستان گرم تو روئیده، سر انگشتان خشکیده از عصیانشان را سبزی حیات بخش و جوانه نیایش را با دستانشان آشنا کن!

امین روحشان باش و امانت دار جانشان، تا از گزند گناه که تنها همنشینش آه است، ایمن شوند.

تو به رسالت دل برانگیخته شدی تا نقش ازلی خداوند مهربانی را بر صحیفه سینه انسانیت به تصویر کشی؛ آن سان که نوح، ابراهیم، موسی، عیسی و… بودند.

تو مبعوث شدی تا مزرعه ایمان انسانیت را آباد و پر ثمر کنی و حصار تقوا را گرداگردش برپا بداری.

hazrat mohamad mabas (1)«از خشک سال حادثه در مصطفی گریز     کانک به فتح باب، ضمان کرد مصطفا»

تو مبعوث شدی و خیال پیامبران، برای همیشه آسوده شد.

و آن گاه که همه هستی، در تماشای «بهانه پیدایش» خود، به جشن و پای کوبی پرداختند، دستانت پر بود از همه آنچه که رسولانِ پیش از تو آورده بودند و همه آنچه خداوند، تنها به تو

عطا فرموده بود، تا همه را یک جا، تقدیم بشریت کنی و بلوغ انسانیت را به نظاره بنشینی.

تو، سرچشمه رویش هایی و چون در برهوت دنیا تراویدی، جهان، تَر شد و به زیباترین شکل خود درآمد.

چقدر خداوند، خاطر بندگانش را می خواست که چون تویی را به میانشان فرستاد، تا با صَلای مهربانی و رحمت، مرغ دل آدمیان را صید کنی و تسلیم آستان پرشکوه پروردگارشان

سازی.

«چه خوش صید دلم کردی بنازم چشم مستت را     که کس آهوی وحشی را از این خوش تر نمی گیرد»

نه که الفاظ، ناتوان از ترسیم چهره توست، که هستی، عاجز از آینه داری توست و گیتی، تجلی کامل چهره تو را به قیامت وعده کرده است:

«عرصه گیتی مجال همت او نیست     روز قیامت نگر مجال محمد»

دلتنگ آدمیان بودی و آرزومند سعادتشان. قلبت، به عشق هدایت آنان می تپید. خدایت، این گونه ات دید که تو را برگزیده و به سوی بندگانش روانه ات ساخت.

در کنار مردمان ایستادی تا پنجره ای رو به ملکوت باشی و دست بندگان را در دست فرشتگان بگذاری و انسان ها را تا خدا بار دهی.

کدام انسان، با برکت تر از تو که از یک سو، صورت پرستان و نااهلان، از «چراگاه حلم» تو روزی می خوردند و از سوی دیگر، دوستانِ اهل معنی، از منبع علم تو ارتزاق می کردند؟!

«مرتع حلمش چراخواران صورت را ربیع     منبع علمش جزاخواهان معنی را جزا»

بعثت تو، بشارت بهار است و نوید نور و سرور.

بعثت تو، کلید رهایی از قفس خودخواهی هاست و مژده پرواز در اوج انسانیت.

تو با بعثتت، بارانی شدی بر دل های کویری و نسیمی شدی بهاری و گره گشا، تا گره از کار فروبسته بشر بگشایی.

کاش ما نیز به سهم خویش، به تو اقتدا می کردیم و نسیمی بودیم بهاری و گره گشا!

«چو غنچه گرچه فروبستگی است کار جهان     تو همچو باد بهاری گره گشا می باش»

برای سعادت انسان، دنبال بهانه می گردی

تو آمدی و عطر خوش مهرورزی و مدارا را در میان مردمان پراکندی.

آمدی و رنگ و بوی خدا را به آدمیان نمایاندی و شامه خاکیان را با شمیم عصمت، آشنا کردی.

اگر بعثت تو نبود، زمین با آسمان بیگانه بود و زمینیان، بی بهره از دیدار ملکوتیان.

از تبرک بعثت توست که بشر می تواند از شجره قرآن، مائده های آسمانی بچیند، و از این نردبان، تا دیدار خدایش، بالا برود. سلام بر تو، ای بزرگ ترین امید بشریت، که گسترده ترین

دایره شفاعت، از آنِ توست. دنبال بهانه می گردی تا مُهر سعادت، بر پیشانی آدمیان بزنی و از تباهی و گمراهی نجاتشان دهی.

عزیز! ما را از شب جهل، به سپیده دانایی مهمان کن و دستان ما را بگیر و شیوه «چگونه زیستن» و «چگونه مردن» را به ما بیاموز!

آفتاب وجودت را بر ما بتابان تا تاریخ های خودخواهی ما را ذوب کند و جوانه های خداخواهی را بر وجود ما بتاباند.

ویژه مبعث حضرت رسول صلی الله علیه و اله و سلام (سال های قبل)

مقالات مربوط به زندگی گهربار حضرت محمد (ص) را میتوانید اینجا مطالعه کنید(لطفا کلیک کنید)

اعمال شب و روز مبعث

روز مبعث

راز حرا (عید مبعث )

مبعث پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله

تجلی نور

بعثت از دیدگاه امام خمینی (ره)

ارمغان بعثت برای بشریت

آخرین فرستاده خدا (بعثت حضرت رسول صلی الله علیه و آله)

بعثت، از افسانه تا واقعیت

مطالب مشابه