هنگامي كه امام حسن و امام حسين ـ عليهم السّلام ـ و همراهان از دفن جنازه پدرشان به سوي كوفه باز ميگشتند، كنار ويرانهاي پيرمرد بينوا و نابينايي را ديدند كه بسيار پريشان بود و خشتي زير سر نهاده بود و گريه ميكرد، از او پرسيدند: تو كيستي و چرا نالان و پريشان هستي؟ او ...
دسته بندی های موجود در بخش"حکایت ها"
مطالب موجود در بخش "حکایت ها"
خداوند دعاي او را مستجاب كرد
از امير المؤمنين ـ عليه السّلام ـ نقل شده؛ هنگامي كه حضرت يونس ـ عليه السّلام ـ در شكم ماهي بزرگ قرار گرفت، ماهي در درون دريا حركت ميكرد، به درياي قُلْزَم رفت و پس از آنجا به درياي مصر رفت، سپس از آنجا به درياي طبرستان «درياي خزر» رفت سپس وارد دجله بصره شد، ...
مرا از شيعيان علي قرار بده
شب بود، جمعي از اصحاب در محضر، رسول خدا ـ صلّي الله عليه و آله ـ نشسته بودند و از بيانات آن بزرگوار، بهرهمند ميشدند، آن بزرگوار در آن شب اين جريان را بيان كرد و فرمودند: آن شب كه مرا به سوي آسمانها به معراج بردند «يعني در شب 17 يا 21 ماه رمضان ...
حسرت جاویدان
«لعنت بر تو ای زبان نفرین شده من! ای کاش لال شده بودم و هرگز آن حرف نابجا را در پیشگاه امام صادق بر زبان نمی آوردم اما آیا همه گناه ها بر گردن زبان من است؟ نه. بی شک زبان وسیله ای برای بیان افکار، عواطف و احساسات انسان است. نعمت بزرگی است که ...
نجات از درماندگي
سيد احمد بن سيد هاشم بن سيد حسن موسوي رشتي تاجر گفت: در سال 1280 هـ به قصد زيارت بيت الله الحرام از دار المرز رشت رفتم به تبريز و در خانة حاجي صفر علي تاجر تبريزي معروف منزل كردم چون قافله نبود، متحر ماندم تا آن كه حاجي جبار جلودار سدهي اصفهاني بار برداشت ...
خدايا آتش دنيا و آخرت را بر اين مرد حرام كن
شيخ بهائي وارد شهري شد، در بازار كنار دكان آهنگري عبور ميكرد كه ديد آهنگر آهن سرخ شده «گداخته» را با دست خود برداشته و كج و راست ميكند، تعجب كنان پرسيد: اي استاد چه رياضتي كشيدي كه اين مقام را به دست آوردي كه آتش در دست تو مؤثر نيست. آهنگر فهميد شيخ غريب ...
خدايا رازي بين تو و من بود…
سعيد بن مسيب گفت سالي قحطي روي داد و مردم براي درخواست باران از خداوند، اجتماع كرده و عرض نيازي مينمودند. در ميان آنها چشمم به غلامي افتاد كه بالاي تلّ بلندي رفت از مردم جدا شد، نيروي مرموزي مرا بطرف او كشانيد، خواستم از كيفيت راز و نياز غلام باخبر شوم جلو رفته ديدم، ...
راز انگشتر فيروزه
خادم امام علي النقي ـ عليه السّلام ـ نقل ميكند رخصت طلبيدم از آن حضرت كه به زيارت جدّش امام رضا ـ عليه السّلام ـ بروم، فرمود با خود انگشتري داشته باش كه نگينش عقيق زرد باشد و نقش نگين (ماشاءاللّه لا قوّه الّا باللّه استغفراللّه) باشد و بر روي ديگر نگين محمد و علي ...
مرده زنده ميكنيم
به امر خداوند حضرت عيسي ابن مريم دو نفر رسول به شهر انطاكيه فرستاد كه پادشاه و مردم آن شهر را به خداي يگانه دعوت كنند، آنان وارد شهر شدند، در اوّل راه با پيرمردي نجار روبرو شدند، شرح حالات و قصههاي خويش را به وي گفتند. او گفت: حجت و معجزه هم داريد. گفتند: ...
سرت را از سجده بردار
مفضل بن عمر ميگويد: همراه دوستان براي ملاقات با امام صادق ـ عليه السّلام ـ رهسپار شديم، به در خانه آن حضرت رسيديم ولي خواستيم اجازه ورود بگيرم، پشت در شنيدم كه آن حضرت سخن ميگويد، ولي آن سخن عربي نبود و خيال كرديم كه به لغت سرياني است، سپس آن حضرت گريه كرد، و ...
دستهاي پر از گناه به سوي تو گشودم
ميثم تمار گفت: شبي از شبها مولاي من امير المؤمنين ـ عليه السّلام ـ مرا با خود از كوفه بيرون برد و به سوي صحرا ميرفتيم، تا آنكه چون به مسجد جعفي رسيد، رو به قبله نمود و چهار ركعت نماز گذارد، و چون سلام داد و تسبيح گفت، دستهاي خود را براي دعا گشود ...
از خداوند 3 حاجت درخواست نمود
روزي حضرت رسول ـ صلّي الله عليه و آله ـ در مسافرت به شخصي برخوردند و ميهمان او شدند. آن شخص پذيرائي شاياني از حضرت نمود، هنگام حركت آن جناب فرمود: چنانچه خواستهاي از ما داشته باشي از خداوند درخواست ميكنم تو را به آرزويت نائل نمايد. عرض كرد: از خداوند بخواهيد به من شتري ...