چگونه شخصیت هائی به ملاقات حضرت راه یافتند؟!

چگونه شخصیت هائی به ملاقات حضرت راه یافتند؟!

کسانى‏که به خدمت حضرت رسیدند و جمال نورانى و زیباى امام مهدی(ع) را مشاهده نمودند، از گروهاى مختلف و در زمان هاى متفاوت بودند که به این نعمت عظمى نائل گردیدند و ما به طور اجمال به آنها اشاره خواهیم داشت:

کسانى که در زمان طفولیت و مدت مصاحبت ایشان با پدر بزرگوارشان امام عسکرى(ع) به خدمت حضرت رسیدند و ایشان را ملاقات نمودند.
عدّه‏اى از این افراد کسانى بودند که در داخل خانه امام عسکرى(ع) راه داشتند از قبیل حلیمه خاتون عمّه امام عسکرى(ع) و نسیم و ابونصر که خادم منزل امام عسکرى بودند که هر دوى اینها از وجود حضرت مهدى کرامتى را نقل مى‏کنند و نیز عقید که غلام امام عسکرى و نیز تربیت شده حضرت بوده که در لحظات آخر عمر حضرت دستور مى‏دهد به آوردن آب مصطکى…

گروه دیگرى از بزرگان اصحاب و راویان بودند که اینها نیز در زمان حیات امام عسکرى(ع) به ملاقات حضرت مهدى(ع)شرفیاب شدند، که به دو مورد اشاره مى‏شود:
الف: شیخ صدوق از معاویة بن حکیم و محمد بن ایوّب و محمد بن عثمان که هر سه از مفاخر روات بودند نقل مى‏کند: ما 40 نفر بودیم و خدمت امام عسکرى(ع) رسیدیم و فرزندش را به ما نشان داد و فرمود: این امام شما بعد از من است و جانشین من بر شما است، از او پیروى کنید و الا هلاک خواهید شد و بعد از امروز دیگر او را نمى‏بینید.
ب: و نیز شیخ صدوق از احمدبن اسحاق قمى که از بزرگان علما و روات است، به سند خود نقل نموده: روزى به خدمت امام عسکرى(ع) شرفیاب شدم و قصد داشتم از امام بعدى سئوال کنم ولى قبل از اینکه سوال خود را مطرح کنم امام عسکرى(ع) فرمود:
اى احمد هرگز زمین خالى از حجت خدا نمى‏شود و به‏وسیله آن خیرات و برکات نازل مى‏گردد و بلاها دفع مى‏گردد، عرض کردم امام بعد از شما کیست؟ به داخل منزل رفت و چون بیرون آمد پسرى 3 ساله بسیار جذّاب در دست حضرت بود امام فرمود: چون خیلى پیش ما عزیز هستى این فرزند که همنام جدش مى‏باشد به تو نشان دادم و این زمین را پراز عدل و داد خواهد کرد، عرض کردم علامت امامت ایشان چیست؟ ناگاه دیدم که آن طفل لب به سخن گشود و با کلام فصیح فرمود:
أنَا بَقیةُ اللَّهِ فی‏ الأرضِ أَنا الْمُنْتَقِمُ وَأَنا الْمَهدی‏ وَأَنا الْقائِمُ بِإذنِ اللَّهِ وَأَنا الْخاتَمُ وَانا الَّذی‏ أمَلاءُ الْأرض قِسْطاً وَعَدلًا بَعدَ ما مُلِئَتْ ظُلماً وَجَوراً.

کسانى‏که در غیبت صغرى به خدمت حضرت شرفیاب شدند.
غیبت صغرى حدوداً 69 سال به‏طول انجامید. ابتداى آن سال 260 هجرى بود، بعد از رحلت امام عسکرى(ع) و انتهاى آن سال 329 هجرى بود که نائب چهارم حضرت آقاى سمرى بود که از دنیا رفت.
البته در هنگام فوت امام عسکرى(ع) و مخصوصاً موقع نماز خواندن بر پیکر پاک امام، و ظاهر شدن فرزندش مهدى(ع)و نماز خواندن بر پدر بزرگوارش طبیعى است که‏ عدّه کثیرى شاهد این منظره تاریخى بوده‏اند.
و اما پس از ورود در سرداب و شروع غیبت صغرى حضرت 4 نائب خاص داشت که عبارت بودند: به ترتیب از عثمان بن سعید و فرزندش محمد بن عثمان و حسین بن روح و ابو الحسن على بن محمد صیمرى و بعضى نیز سَمَرى نوشته‏اند.
که اینها واسطه بین مردم و حضرت مهدى بودند و اگر مسئله اى پیش مى‏آمد، شیعیان از طریق نامه به‏وسیله همین افراد از محضر امام(ع) استفاده مى‏کردند.

این 4 نفر بسیار جلیل القدر و بزرگوار بودند، اما عثمان بن سعید وکیل امام هادى و امام عسکرى(ع) نیز بوده است.
احمد بن اسحاق مى‏گوید: از امام هادى(ع) پرسیدم اگر نتوانم به خدمت شما برسم سخن چه کسى را بپذیرم فرمود: این ابو عمرو (عثمان بن سعید عمرى) مورد اطمینان و امین است. هر چه بگوید، از من مى‏گوید و سپس احمد مى‏گوید: همین سئوال را از امام عسکرى(ع) پرسیدم، حضرت همان جواب پدرشان را تکرار کردند و ایشان به دستور امام متکفل کفن و دفن امام عسکرى شدند و پس از امام عسکرى به فرمان حضرت مهدى(ع) به وکالت و نیابت ادامه دادند و پیش از فوت خود فرزندش(محمد) را به امر امام جانشین خود و نائب حضرت معرفى کرد.
و اما محمد بن عثمان از بزرگان شیعه، در تقوى و عدالت و بزرگوارى مورد قبول شیعیان بود، به‏طورى که هیچ کس در عدالت و امانت او تردید نداشت. از ناحیه حضرت‏ توقیعى به‏عنوان تسلیت فوت پدرش صادر شد و امام عسکرى نسبت به او و پدرش اعلان اعتماد کرد.
محمدبن عثمان براى خود قبرى ترتیب داده بود که هر روز داخل آن مى‏شد و یک جزء قرآن قرائت مى‏کرد و از مرگ خود خبرداد و شیعیان از نایب بعد استفسار کردند، فرمود: امام(ع) امر کرده که حسین بن روح را براى سفارت و نیابت معرفى کنم.
عبداللَّه بن جعفر حمیرى مى‏گوید: از محمدبن عثمان پرسیدم: صاحب الأمر را دیده‏اى؟ فرمود: آخرین ملاقاتم با او کنار بیت اللَّه الحرام بود که مى‏گفت: اللَّهمُ أَنْجِزْ لِی‏ ما وَعْدتَنی‏.
و نیز فرمود: صاحب الأمر هر سال در حج حاضر مى‏شود او مردم را مى‏بیند و مى‏شناسد و مردم او را مى‏بینند ولى نمى‏شناسند.
و اما حسین بن روح نزد موافق و مخالف عظمت و بزرگى ویژه‏اى داشت و به عقل و بینش و تقوى و فضیلت مشهور بود و عموم فرقه هاى مذهبى به او توجه داشتند و در زمان نائب دوم محمدبن عثمان متصدى پاره‏اى از امور بود و محمدبن عثمان در موقع مرگ از طرف صاحب الأمر، ایشان را به‏عنوان سفارت و نیابت معرفى کرد.
شخصیت هایی که خدمت حضرت شرف حضور یافته اند، افراد شناخته شده و مورد اعتماد عام و خاص و بعضاً وکیل امام هادى و عسکرى(ع) بودند و براى هر یک از اینها از طرف ولى اللَّه اعظم نصّ خاص و توقیعى صادر گردید و گذشته از همه اینها شیعه، گفتار هیچ‏یک را نپذیرفت مگر بعد از ظهور و بروز کرامات به دست هر یک از آنان از طرف امام عصر(ع). مثلًا جمعى از بزرگان و مشایخ قم در بغداد به خدمت ابو الحسن سمرى رسیدند و ایشان فرمودند: خداوند به شما در مصیبت على بن بابویه قمى اجر عنایت فرماید، او در این ساعت از دنیا رفت، آنها ساعت و روز و ماه را یاداشت کردند، 17 یا 18 روز بعد خبر رسید که در همان ساعت على بن بابویه قمى در گذشته است.

آرى اینها افراد ناشناخته‏اى نبودند و نیز افراد عادى و معمولى نبودند. آنها از حیث عدالت و تقوى و ایمان و بلکه گاهى مشاهده کرامات از آنها مورد اعتماد صددرصد همگان بودند و اینها با این خصوصیات مدّعى ملاقات با امام عصر(ع) بودند.
در غیبت صغرى علاوه بر نواب اربعه، عده کثیرى به ملاقات حضرت راه یافتند که مرحوم طبرسى در کفایة الموحدین 108 نفر از آنها را یادآور شده و به کیفیت تشرف آنها اشاره نموده و در انتهاى این حکایات مى‏نویسد: این جمّ غفیر که عدد ایشان زیادتر از حدّ تواتر است، با این همه دلایل و معجزات با آنکه همه آن اشخاص از صلحاء و پاکان زمان خود بودند، از اعظم برهان و دلیل است. در مقام حجّت از براى کسانی که طالب حقند. و چهلمین نفرى را که نام مى‏برد، حکایت تشرّف ابن مهزیار اهوازى است که حکایت ایشان به‏طور اختصار از این قرار است:
مى‏گوید: 20 سفر به حج رفتم و تمام کوشش من، زیارت مولایم صاحب الأمر بود (چون حضرت در موسم حج شرکت مى‏کند و در مواقف حضور دارند) اما به هدف خود نرسیدم، شبى در بستر خود خوابیده بودم که دیدم شخصى مى‏گوید: امسال به حج برو (ظاهراً از این جمله استفاده کرد که امسال به مقصود خود خواهى رسید) روز شمارى مى‏کردم تا ایّام حج فرا رسید و به مدینه رفتم هر چه تفحّص کردم از فرزند امام حسن عسکرى(ع) اثرى نیافتم به مکه رفتم شبى قبل از تاریک شدن کامل هوا در طواف جوان خوش سیمائى را دیدم که نور عبادت در پیشانیش آشکار است و دو حلّه سفید پوشیده به‏ او نزدیک شدم و سلام کردم و او جواب داد، از من پرسید: اهل کجائى؟ عرض کردم:
اهواز، پرسید از ابن خضیب چه خبر دارى؟ گفتم: فوت کرده، سه مرتبه فرمود: رحمت خداوند بر او باد چه شب‏هایى که بر مى‏خاست و رو به درگاه الهى مى‏آورد سپس پرسید از ابن مهزیار چه خبر دارى؟ گفتم: خودم هستم فرمود: امانتى که از ابامحمدحسن عسکرى(ع) باقى مانده کجاست؟ انگشترى که به ارث به او رسیده بود به آن بزرگوار داد، ایشان گرفت و بوسید و گریه مى‏کرد و روى نگین آن که نوشته بود یا اللَّه یا محمد یا على نگاه مى‏کرد، فرمود: به چه قصدى به حج آمدى؟ عرض کردم به امید دیدار امام عصر(ع) مى‏آیم، فرمود: من مأمورم که تو را به امام(ع) برسانم چون پاسى از شب که گذشت به کوه صفا بیا تا حرکت کنیم، رفتم و در موقع آن جوان آمد و به دنبال او حرکت کردم مقدارى از پستى و بلندى‏ها را پشت سر گذارده فرمود: سحر است وقت نماز شب، ایستادیم به نماز باز حرکت کردیم تا طلوع فجر فرمود: پیاده شو و نماز صبح را اوّل وقت بخوانیم سپس حرکت کردیم به یک وادى رسیدیم که نور از دور ساطع بود و بوى مشک به مشام مى‏رسید در وسط آن خیمه اى بود که نور از آن به آسمان برمى‏خاست آن جوان به من فرمود: پیاده شو و مرکبت را رها کن که اینجا وادى امن است مقدارى جلو رفتیم فرمود: اینجا بایست تا برایت اذن دخول بگیرم رفت و برگشت، فرمود: داخل‏ شو! تا وارد خیمه شدم، نور جمال حضرت من را خیره کرد و خالى در رخسار ایشان بود و بسیار موقّر و با هیبت بودند، خود را روى قدم‏هاى حضرت انداختم و سلام دادم و ایشان جواب دادند.
عرض کردم پدر و مادرم فداى تو باد بعد از رحلت پدر بزرگوارتان امام عسکرى(ع) شهر به شهر در تفحص و جستجوى تو بودم که خداوند این نعمت را به من ارزانى داشت. حضرت براى من و نزدیکان من دعا فرمودند، مبلغى که بیش از 50 هزار درهم بود به حضرت دادم ولى ایشان تبسم نمودند و فرمودند این مال را در برگشتن که سفرى طولانى خواهى داشت براى خود صرف کن… این یک نمونه از ملاقات‏هاى فراوانى است که در زمان غیبت صغرى اتفاق افتاده است.

کسانى‏که در غیبت کبرى به ملاقات حضرت نائل گردیدند
شمار کسانى که در غیبت کبرى با حضرت ملاقات نمودند ونعمت تشرف براى آنان حاصل شده بسیار است. براى اطلاع و آگاهى مى‏توان به کتب بحار الأنوار و نجم الثاقب و جنة المأوى و دارالسلام وکشف الاستار و عبقرى الحسان و دیگر کتاب‏هایى که در این موضوع نوشته شده مراجعه کرد. محدّث نورى قدس سره در باب هفتم کتاب نجم الثاقب صد حکایت نقل مى‏کند و این عالم جلیل القدر در آغاز آن مى‏نویسد: من هر چه شنیدم نقل نکردم بلکه در صدق و دیانت ناقلان دقّت نمودم و آنچه نقل نمودم از کسانى است که داراى وثاقت و صداقت مى‏باشند و بسیارى از آنها صاحبان مقامات عالیه وکرامات باهره‏اند مثلًا در حکایت حاج على بغدادى مى‏نویسد اگر نبود در این کتاب شریف مگر این حکایت متقنه صحیحه که در آن فواید بسیار است و در این نزدیکى‏ها واقع شده هر آینه کافى بود در شرافت و نفاست آن و سپس توضیح مى دهد که حکایت حاج على بغدادى را ابتداء از عالم فقیه و با تقوى جناب آقاى سید محمد کاظمینى که در حرم شریف کاظمین امام جماعت و ملاذ و ملجاء طلاب و غرباء و زوار بود شنیدم و خواستار ملاقات خود حاج على بغدادى شدم با مشکلاتى که در سر راه بود بالاخره موفّق شدم گرچه حاج على از نقل آن حکایت اباء مى‏کرد، ولى با اصرار، بالاخره بیان کرد، حاجى نورى مى‏نویسد: از سیماى او آثار صدق و صلاح به‏نحوى نمایان بود که تمام حاضرین با تمام مداقّه که در امور دینیه و دنیویه داشتند قطع پیدا کردند به صدق واقعه.

تشرفات در عصر حاضر
در عصر حاضر نیز تشرفاتى براى افراد روى داده که فقیه عالى‏مقدار حضرت آقاى صافى گلپایگانى در کتاب اصالت مهدویت به چند نمونه از آنها اشاره نموده و نیز تشرّف متعلقه فاضل ارجمند جناب آقاى متقى همدانى که مورد اعتماد علما و مجتهدین بود.
اگر کسى آستین همّت بالا بزند و بخواهد این حکایات متقنه و مورد قبول را جمع آورى کند که در تمام اعصار وامصار به‏طور معمول، کم یا بیش اتفاق افتاده هر آینه مشتمل بر چندین جلد کتاب قطور خواهد شد و اگر احیاناً در تک‏تک آنها بتوان‏ تشکیک کرد (با اینکه عقلا در مقابل کلام شخص عادل و موثق متعبد مى گردند و آنرا مى‏پذیرند) اما در کل این حکایات به علم ویقین خواهیم رسید که وجود مقدس حضرت بقیة اللَّه اعظم همانگونه که در روایات آمده در پشت پرده غیبت موجود است و به و ظائف خود مشغول و توجه به اطراف و اکناف عالم دارند که در موقع لزوم در آنجا حاضر و یا در جائى که مصلحت مى‏بینند، جمال نورانى خود را به بعضى، نشان مى‏دهند.

پی نوشت:

برگرفته از دوازده گفتار درباره حضرت مهدى(ع)، ص، 77.

مطالب مشابه