گنج پدر

گنج پدر

کشتزارها به زيبايي آراسته شده بودند. علي از ميان آنها مي گذشت، گهگاه، دستي به خوشه ي گندمي مي زد و سپس آن را رها مي نمود. پروانه هاي رنگارنگ و زيبا، دور او مي چرخيدند. علي کوچک بود ولي مهربان و پدري نيز مهربان و زحمتکش داشت. پدرش کارگر ساده اي بود.
علي آرزوهاي بزرگي را در سرداشت. در همسايگي علي، همکلاسي اش فرزاد، بدور از گرفتاريها و سختيهاي علي، زندگي
خوشي را داشت. پدر فرزاد پولدار بود و همه چيز را براي او فراهم مي نمود.
علي با خود مي انديشيد که باباي من پول و پله اي که ندارد ولي باباي فرزاد همه چيز دارد.
شب که داشتند شام مي خوردند، پدر نگاهي به علي انداخت و گفت: چيه پسرم؟ توي خودتي؟
علي آرام نگاهي به پدر کرد و گفت: هيچي بابا، خسته ام. پدر گفت: خيلي خوب، بيا شامت را بخور.
ناگهان علي بي آنکه دلش بخواهد چيزي بگويد، گفت: کدام شام بابا، دو قاشق مرباي هويج که شام نمي شود، شام فرزاد را کاش مي ديدي، او مرغ بريان مي خورد.
پدر کمي توي خودش رفت، نگاهي به پسرش انداخت و گفت: تو درست مي گويي، باباي فرزاد با من از زمين تا آسمان فرق دارد،
او پول دارد، من يک کارگر ساده ام و سپس دستي به سر و گوش فرزندش کشيد و او را بوسيد.
علي به رختخواب رفت. رختخوابي کهنه با اتاقي که توي آن پر از موش و سوسک و جيرجيرک بود.
هوا هنوز تاريک بود، علي چشمانش را باز کرد، پدر را که ديد روي جانمازش نشسته و قرآن مي خواند. او نيز برخاست و پيش از آنکه آفتاب سر بزند نمازش را خواند. با اينکه کوچک بود ولي نماز مي خواند.
کم کم خورشيد، سر از خواب ناز برداشت و آرام آرام و پاورچين پاورچين مي خواست از کرانه ي آسمان خود را به ميانه ي سپهر بکشاند. مادر، صبحانه علي را ديد و او راهي دبستان شد. ميان راه بود که فرزاد را ديد. آنها هر دو همکلاسي بودند و در کلاس چهارم دبستان با هم درس مي خواندند.
علي دانش آموز زرنگ و خوبي بود ولي فرزاد هم تنبل بود و هم بي تربيت و همه را مسخره مي کرد و پشت سر بچه ها، بدگويي مي نمود.
علي از کارهاي فرزاد خوشش نمي آمد و با او رفت و آمدي نداشت. توي کلاس، معلم داشت درس مي داد که سرو کلّه مدير پيدا شد و گفت: فردا جشن است و بچه ها بايد تلاش کنيد که جامعه هاي نو و پاکيزه بپوشيد و به جشن بياييد.
معلم هم همان سخنان مدير را گفت.
قرار بود که از استان، بازرس بيايد تا جشن را ببيند و براي مسئولين استان گزارش نمايد.
زنگ دبستان را زدند. علي به خانه آمد. مادر او را کمي نگران ديد. از پسرش پرسيد چه شده؟
او ماجراي جشن را گفت و از مادر خواست تا يک پيراهن نو برايش تهيه کند.
مادر گفت: نگران نباش، درستش مي کنم.
تيرگي شب، دندان سخت و سياهش را به همه نشان مي داد، هوا کم کم تاريک مي شد، پدر آمده بود، علي نزد او رفت، پدر او را در آغوش که کشيد همه جا را تاريکي فرا گرفت و آن دو نيز به آغوش تاريکي رفتند.
مادر چراغ را روشن کرد. پيراهن برادر بزرگه ي علي را در آورد و به علي داد.
پيراهن به تنش زار مي زد و او داشت گريه مي کرد.
مادر پيراهن را از تن پسرش در آورد و با يک چرخ خياطي کهنه که داشت، آن را درست کرد. چند بار سوزن چرخ دست مادر را زخمي نمود ولي او به هرگونه که بود، توانست پيراهن را براي فرزندش آماده کند.
پيراهن تا حدودي اندازه بود ولي رنگ و رويي نداشت، يکي دو جايش هم پارگي ريزي داشت که دوخته شده بود.
علي ناراحت بود، پدر او را در آغوش کشيد و بوسيد و گفت: ما چاره اي جز اين نداريم. تو بايد شکيبا باشي. در زندگي انسان، گاهي دشواري هايي است که بايد مانند پاي گذاشتن بر خار مغيلان از روي آنها بگذري. علي گفت: بابا نمي شد از پدر فرزاد يک کمي پول بگيري و براي من پيراهن نو بخري؟ اگر به او بگويي، او به تو پول مي دهد، پس چرا اين کار را نمي کني؟
پدر گفت: نه پسرم، من نمي خواهم دستم را جلو کسي دراز کنم. کسي که دستش را جلو ديگران دراز مي کند، بايد پس از آن نيز سرش را جلو آنها خم کند ولي من دستم را جلو کسي دراز نمي کنم تا سرم پيش کسي خم نشود.
علي گفت: پس بابا تو هم مانند زرافه ها هستي که هرگز سرشان را پايين نمي آورند. علي اين را از يک ضرب المثل که معلم گفته بود، ياد گرفته بود. پدر از سخنان علي خنده اش گرفت و گفت: آره باباجان، زرافه ها چون دستانشان را جلو کسي دراز نمي کنند، هميشه گردنشان بلند وسرشان بالا است.
علي نماز صبحش را خواند و دوباره توي رختخوابش رفت و از پشت پنجره ي اتاق، آسمان را نگاه کرد که چند ستاره هنوز توي آن سوسو مي زدند. ستاره هايي که در برابر روشنايي خورشيد مانند کرم شب تابي در برابر کوهي از آتش بودند.
علي راهي دبستان شد. از درحياط که بدرون دبستان پا گذاشت، فرزاد را ديد، فرزاد تا او را نگاه کرد زد زير خنده. فرزاد به پيراهن علي مي خنديد و پيراهن نو و پاکيزه ي خود را داشت به همه ي بچه ها نشان مي داد.
علي به گوشه حياط دبستان رفت و سرش را پايين انداخت. او دوست داشت پول فراواني داشته باشد يا دانشمند بزرگي باشد و هزاران شاگرد را درس بدهد.
نگاهي به کفش هايش انداخت، پيراهن و شلوار، همه را کهنه ديد. آهي کشيد و گفت: پولها که براي فرزاد است و ما کجا و دانشمند شدن کجا؟
ناگهان ياد سخن پدرش افتاد که در يک شب سرد زمستاني و در هواي سوزان که از لرز، دندانهايش به هم مي خورد به او گفته بود: پسرم، دانشمند بودن به رخت و جامعه نيست، به آن است که تو خردمند و دانا باشي، اگر چه جامعه اي کهنه بر تنت باشد.
بچه ها را همه به صف کرده بودند تا براي جشن، آنها را به ورزشگاه شهر ببرند.
علي با شرمندگي فراوان و فرزاد با شادماني بسيار در صف، جاي گرفتند.
ناظم دبستان با چوب تري که در دست داشت، به ميان بچه ها آمد. هر کدام از آنها که جامعه نو بر تن نداشتند با نگاهي خشمگين مي نگريست و گاهي هم به برخي از آنها، سخن ناشايستي مي گفت. بچه ها راه افتادند و به ورزشگاه رفتند. دبستانها و آموزشگاه هاي ديگر هم آمده بودند. در آنجا نيز همه بايد به صف
مي ايستادند.
ناظم دبستان بچه ها را با صدايي بلند خواند:
از جلو نظام و کمي پس از آن گفت: خبر دار.
بچه ها آرام ايستاده بودند. مجري برنامه جشن، پشت بلندگو رفت و شروع کرد به گفتن اينکه امروز چه برنامه هايي اجرا مي شود.
علي توي خودش بود، افسرده و سرش را پايين انداخته بود، بدنش نيز شل شده بود. ناظم دبستان مانند عقابي تيزبين، از دور داشت او را نگاه مي کرد و سپس به سوي او رفت و چون آوار بر سرش فرو ريخت.
چند ضربه به زير بغلها و روي شانه علي زد که دستهايش شل شد و افتاد.
اشک علي درآمده بود ولي او جلو خودش را گرفت.
سخنران پشت بلندگو رفت و از پيشرفت و آباداني کشور سخن گفت. دانش آموزان بي آنکه بدانند او چه مي گويد برايش دست مي زدند.
علي مي خواست، زودتر جشن به پايان برسد و به خانه برگردد. برخي از بچه ها هم شاد بودند و دلشان نمي خواست جشن و پاي کوبي به اين زودي ها به پايان برسد.
پس از ساعتي که ديگر جشني نبود، ناظم به بچه ها گفت که همگي به خانه هايشان بروند.
علي راه افتاد و کنار ديوار ورزشگاه روي زمين نشست و توي خودش رفت. به همه چيز مي انديشيد و براي هر چيزي، دنبال راهي مي گشت. با خود گفت: چه مي شد اگر يک روزي در ويرانه اي گنجي بزرگ به دست آورم تا بتوانم از همه ي اين سختي ها رهايي يابم. او در انديشه هايش فرو رفته بود که پرنده اي از پشت ديوار پر کشيد و انديشه هايش در هم ريخت.
به خانه که رسيد، همه ي اشک هايش را يکجا توي آغوش مادر ريخت. مادر او را دلداري مي داد که نگران نباش. بزرگ که شدي، خودت کار مي کني و هر چه دلت خواست مي تواني بخري.
راستي هنگامي که کسي اندوهگين است به سختي مي توان او را شادمان نمود.
شب که پدر آمد، پسر را خيلي افسرده ديد. مادر ماجراي جشن را برايش گفت و از اينکه بچه ها به پيراهن او خنديده اند.
پدر علي را بوسيد و گفت: پسرم، نگران نباش، همه چيز درست مي شود.
پسر گفت: پدرجان، راست مي گويند، توي ويرانه ها و بيابان ها، گنج پيدا مي شود. سکه هاي طلا آن هم توي کوزه هاي بزرگ. بيا با هم برويم تا يکي از آنها را پيدا کنيم.
پدر گفت: پسرم، اينها افسانه است. گنج راستين توي ويرانه ها نيست، توي آبادي هاست.
پسرم، تو هم يک گنج داري، يک گنج بزرگ که پايان ناپذير است. هنگامي که بزرگ شدي مي تواني آن را بيابي.
علي خوشحال شد و گفت: راست مي گويي بابا؟
پدر گفت: آره باباجان، تو يک گنج بسيار بزرگ و با ارزش داري و تا بزرگ نشوي نمي تواني آن را پيدا کني.
علي در درونش احساس کرد که راستي راستي پدر برايش گنج بزرگي را نگهداري مي کند و پيش خودش گفت پس بايد خيلي با ارزش باشد، چون بابا هرگز دروغ نمي گويد.
آن شب، علي کنار مادرش دراز کشيد. نگاهش را از پنجره به آسمان دوخته بود و به مادر گفت: راستي مادر، چرا ستاره ها مانند هم نيستند؟
مادر گفت: پسرم به آدمها، به درختها، به گلها هم که نگاه کني، مي بيني آنها هم يک جور نيستند. ستاره ها هم يکي پيراست، يکي جوان، يکي مي ميرد و ديگري جايش را مي گيرد.
علي آرام آرام داشت خوابش مي برد. توي خواب، همه اش دنبال گنج پدر بود که چيست؟ کجاست؟
او خواب مي ديد که در ويرانه اي، کوزه ي پر از سکه هاي طلا، يافته ماري بزرگ در کنار آن خوابيده است.
فردا شب، سالروز ولادت امام زمان (عج) بود و توي مسجد، جشني برپا بود.
پدر به علي گفت: مي خواهم تو را به يک جشن ببرم.
علي با ناراحتي گفت: پدر، من از هرچه جشن است، بدم مي آيد.
پدر گفت: چرا، پسرم؟
علي گفت: آخه پدرجان، توي جشن، بايد پيراهن نو بپوشي، اگر هم نپوشي به تو مي خندند، من که پيراهن نو ندارم.
پدر لبخندي زد و گفت: نه، پسرم، اين جشن مانند جشنهاي ديگر نيست. آنجا تو را با هر پيراهني راه مي دهند چه کهنه باشد و چه نو.
فردا شب علي با همان رخت هاي کهنه اش همراه با پدرش به جشن نيمه شعبان رفت. توي مسجد، خيلي ها را ديد که پيراهن کهنه به تن دارند، کسي به کسي کاري ندارد. نه ناظم دبستان بود و نه همکلاسي هايي مانند فرزاد.
تازه خيلي ها هم از علي خوششان آمده بود و به او شيريني و بيسکوئيت مي دادند.
توي مسجد، آواز و پايکوبي نبود، آنجا ديگر، دختران جوان نبودند که براي دلخوشي ديگران، ميان مردم پاي کوبي کنند. علي ديد اين جشن يک جهان پاکي و زيبايي دارد. همه ي اندوه ديروز از دلش بيرون رفت و شادي در جانش، چون خون در رگهايش روان شد.
او دلش نمي خواست از اين همه زيبايي و سادگي بيرون رود. در درونش خيلي احساس سبکي مي کرد. پدر نيم نگاهي به او انداخت و لبخند زد.
آرامشي در درون علي پيدا شده بود که تا آن روز هرگز بخود نديده بود.
آنها پس از جشن راهي خانه شدند.
مادر که پسرش را ديد او را در آغوش کشيد. شايد هيچ کس نتواند هنگامي که فرزند در آغوش مادر جا مي گيرد آن را به صفحه
کاغذ بکشاند و نگارش نمايد.زيرا اين کار دل است و تنها خداي رازدار مي داند که ميان دل يک مادر با فرزند چه مي گذرد.
مادر پسر را در آغوش داشت و روي موهايش دست مي کشيد. علي ديگر گله اي نداشت. او مي ديد که ناگهان روزنه اميدي در تاريکي دلش هويدا شده و در انديشه و نگاهش به زندگي نگرشي نو پديد آمده است.
او در کنار مادرش دراز کشيد و مادر داشت پسرش را نوازش مي داد تا آرام آرام به خواب رود.
صداي مهربان مادر که به آرامي در گوش علي پيچيده شده بود، او را از خواب ناز بيدار کرد. تازه سپيده دميده بود گنجشک ها جيک جيک کنان سر و صدا راه انداخته بودند.
علي آماده شد که به دبستان برود.
راه افتاد و به سوي دبستان رهسپار گشت. روي ديوار خانه ي همسايه، چند کبوتر، بي خيال از فردايي که نيامده بود به آرامي نشسته بودند، يکي از آنها پرهايش را گشود و به خود تکاني داد.
نگاه علي روي بال کبوتر افتاد و لبخندي بر لبانش نشست.
وارد دبستان که شد، دلش مي خواست که يک دوست خوب پيدا کند. دوستي که پر از پاکي و مهرباني باشد.
پدرش هميشه به او مي گفت: پسرم، دوست خوب، يکي از بهترين دارايي هاي اين جهان است که هرکس آن را داشته باشد، در هنگام سختي ها بدردش مي خورد.
او با اينکه فرزاد، همکلاسي و همسايه اشان بود ولي نمي توانست با وي دوستي نمايد.
زنگ دبستان زده شد. علي از ميان بچه هاي کلاس نگاهش به بهروز افتاد. نگاهي پر از پاکي و مهرباني، مانند کبوتري سپيد و آرام او را ديد که گوشه اي ايستاده است، ديشب نيز، او را توي مسجد هم ديده بود.
جلو رفت، به او سلام کرد، دستش را جلو آورد، دست يکديگر را فشردند و اين آغاز دوستي پايدار، ميان آن دو بود.
اينک علي، همدمي نيکو را براي خويش پيدا کرده بود. شبها، او و بهروز با هم به مسجد مي رفتند و روزها نيز در دبستان با هم گفتگو مي کردند.
سالها، مانند باران بهاري مي گذشت. علي به دوران جواني رسيده بود، دبيرستان را هم گذرانده بود. در کشور انقلاب شد و رژيم شاهنشاهي از ميان رفت کوچه و خيابانهاي شهر، حال و هواي ديگري داشت. ديوارهاي شهر با عکس شهيدان و آيه هاي قرآن، زينت داده شده بود و به زيبايي مي درخشيد. هنوز مردم در حال و هواي انقلاب بودند که جنگ ميان ايران و رژيم بعثي حاکم بر عراق در گرفت.
علي به دانشگاه رفته بود و بهروز راهي جبهه شده بود.
جنگ که در سال1359 هجري خورشيدي آغاز شده بود، به درازا کشيد. در همين سالها بود که پدر علي پس از يک بيماري کوتاه مرد. او پيش از مرگش وصيت نامه نوشت و از علي خواست تا آن را پس از مردنش براي همه بخواند. پدر به علي گفت که درباره آن گنجي که در سالهاي کودکي ات گفته بودم نيز نوشتم. علي اينک مانند سالهاي کودکي اش نبود که بدنبال گنج در ويرانه ها باشد ولي دلش مي خواست بداند که گنج پدر چيست و پدر آن را اين همه سال کجا پنهان نموده است.
پدر مرد. پس از پايان سوگواري، علي، وصيت نامه ي پدر را گشود تا آن را بخواند.
همه ي خانواده گوش مي دادند تا ببينند علي چه مي گويد.
پدر سفارش هايي کرده بود و سپس براي علي نوشته بود که: پسرم، تو خودت بزرگترين گنج پدر هستي. گنج راستين من تو هستي.نگاه کن به خودت که هم درس خوانده اي و هم درست بار آمدي و جوان نيکو و خوبي شده اي.
پسرم، گنج راستين، پول و سکه هاي طلاي توي کوزه و در کنج ويرانه ها نيست، بلکه گنج راستين، خود آدمي است که بدرستي تربيت يابد و بداند که چگونه از روزگار بهره ببرد. پسرم، تو با سختي ها ساختي و سخت ساخته شدي و اينک اين آبديدگي تو، مي تواند پولاد آبديده را هم خم نمايد.
پسرم؛ تو بزرگترين گنج پدر هستي.
علي نامه را بوسيد و آن را به سينه فشرد. دانه هاي اشکش آرام آرام از چشمانش سرازير گشت و بر کوير گونه هايش روان شد.
خورشيد چون فرمانروايي دلير،گام بر مي داشت و دل آسمان را با گام هايش مي پيمود و زمين را با نگاهش گرم مي کرد.
علي هنوز به سخنان پدر مي انديشيد. براستي که او گنج پدر بود.
شب که شد، علي خواست بخوابد. به پدر، مادر، به بهروز، به همه مي انديشيد. توي حياط خانه دراز کشيده بود و داشت ستاره ها را مي شمرد. دلش مي خواست ستاره ها پيشش بيايند وبا او سخن بگويند. همين گونه که مي انديشيد، احساس کرد که ستاره ها مانند دانه هاي برف، آرام آرام به سويش سرازير شده اند.
او دلش براي بهروز تنگ شده بود. يادش افتاد يک روز توي مسجد، آنها با هم گفتگو مي کردند. بهروز به او گفت: من دوست دارم در جواني بميرم و پاک باشم و پس از آن مانند يک ستاره توي
آسمان بالاي سر تو هر شب بدرخشم و تو مي تواني تا سپيده دم با من سخن بگويي.
چند روز گذشت، علي به جبهه هاي جنگ رفت. توي جبهه سراغ بهروز را گرفت. او دوست داشت هرچه زودتر اين بهترين دوست دوران کودکي اش را ببيند. از آخرين باري که او را ديده بود، چند ماهي مي گذشت.
آن روز، هنگامي که بهروز را در آغوش گرفته بود و مي خواست از او خداحافظي کند، بهروز بوي غريبي مي داد. بوي آسماني ها، بوي فرشته ها، بوي گل هاي سرخ محمدي، بوي خلوت امامزاده ها و بوي گلاب خوشبوي ضريح امام رضا(ع).
از يکي از بچه هاي جبهه سراغ او را گرفت. سنگري را نشان دادند. بسوي آن سنگر رفت. چند نامه هم که براي بهروز آورده بود توي دستانش گذاشته بود.
کنار سنگر ايستاد. چند تا از دوستانش را ديد با شادي آنها را نگاه کرد و با صداي بلند گفت: بهروز، من آمدم.
همه مي دانستند که آن دو يکديگر را بسيار دوست دارند.
محمد، کنارش آمد. علي او را در آغوش کشيد و سراغ بهروز را از وي گرفت، ولي محمد خيلي سرد بود، نگاهش پر از اندوه بود. علي گفت چه شده، محمد اشکش چکيد.
بهروز، بهروز چه شده؟
محمد گفت: بهروز، پرپر شد. مانند گلهاي سرخ محمدي، چون او نيز يک گل بود و هر گلي سرانجام روزي پرپر خواهد شد.
علي سرش را روي شانه هاي محمد گذاشت و شروع به گريه کردن نمود.
باد سردي آرام مي وزيد.صداي گريه هاي علي توي بيابان مي پيچيد. ماه آرام آرام داشت روشنايي اش را توي دشت مي پاشيد.
علي به ماه شب چهارده، نگاه مي کرد. لکه هاي روي ماه، در نگاهش مانند چهره آدمها شد. گاهي آنها را مردي مي ديد که مهربان او را نگاه مي کند و گاهي بدنبال گمشده اش مي گشت.
چشمانش را بست، کمي در خود فرو رفت، نمي توانست اندوهش را پنهان کند. دوباره چشمانش را باز کرد و نگاه به ماه شب چهاردهم کرد. يک دم بهروز را به جاي ماه ديد. از جا برخاست و از ته دل فرياد زد؛ بهروز، بهروز…
صدايش در دشت پيچيد. بهروز اکنون نه يک ستاره، بلکه ماه شب چهارده بود که مي درخشيد و جاودانه شده بود.
علي نگاهش هنوز به ماه بود. صدايش را بلند کرد و با هُق هُق، گريه کنان گفت: بهروز جان، تو قرار نبود که مرا تنها بگذاري، آخر اين رسم دوستي نيست، من تنهاي تنها هستم. با چه کسي درددل کنم؟
بهروز شاد و خندان از آسمانها او را مي نگريست.
گويا به او مي گفت: علي جان، تو تنها نيستي، من هميشه با تو هستم و تو نيز گنج بزرگي هستي که بايد از خودت نگهداري کني.
ماه، چون عروسي آراسته به زيبايي مي خراميد. علي با چشماني اشک آلود، آنهمه زيبايي ماه شب چهارده را بياد بهروز نگاه مي کرد و گهگاهي نيز با او سخن مي گفت.
منبع: کاظمی راد، حمید؛ (1389) نیلوفر آبی (ده داستان)، قم، حبیب، چاپ نخست.

مطالب مشابه

دیدگاهتان را ثبت کنید