در كتاب شريف «بحار الانوار» از «أبي مخنف»[1] نقل شده كه: روزي «عمرو بن عثمان» و «عمرو بن العاص» و «عتبة بن ابي سفيان» و «وليد بن عقبة» و «مغيرة بن شعبة» نزد معاوية بن ابي سفيان آمدند و اظهار داشتند: «دستور بده تا حسن بن علي را در حضور تو آورند تا ما با او مناظره كنيم و خلافت تو را اثبات و خلافت پدرش علي را با دلائل قوي غير شرعي و مردود اعلام نماييم و اخباري كه در مذمّت علي بن ابيطالب ميدانيم به او بگوئيم و آن گاه در حضور حسن بن علي و اهل مجلس علي را سبّ كنيم. بدين طريق از عظمت حسن كاسته خواهد شد و اگر بعضي از نادانان او را سزاوار خلافت ميدانند و تو را غاصب حق او ميشمارند از عقيدة خويش رفع يد خواهند كرد.»
معاويه گفت: «از اين تقاضا بگذريد وهرگز به طرف حريم او پا دراز نكنيد. زيرا اگر او را در جلسة عمومي دعوت نمايم و به او اجازه سخن دهم، من و شما را قطعاً مفتضح و رسوا خواهد نمود، و به عكسِ آنچه شما خيال كردهايد، محبت خود را زيادتر در قلوب مردم جايگزين خواهد كرد.»
آنها گفتند: «چطور ممكن است او به تنهائي بر ما پنج نفر كه همگي از خطباء آل اميه ميباشيم غلبه كند و با اينكه ما به حق سخن ميگوييم و او بر باطل و اكنون كه چنين گماني را در حق ما، روا داشتي، حتماً بايد امر به احضار او نمائي تا اينكه ما غلبة خويش را بر او به خليفه و تمام اهل مجلس ثابت كنيم.»
معاويه گفت: «بسيار خوب! من او را احضار ميكنم، لكن مطمئنم كه اين جلسه يقيناً بر ضد ما تمام خواهد شد.»
پس معاويه شخصي را حضور امام حسن مجتبي ـ عليه السلام ـ فرستاد و پيغام داد كه: «امروز بعضي از بزرگان در حضور من شركت نمودهاند. مناسب است، شما هم در جلسة ما شركت فرموده و همگان را به فيض حضور خويش مستفيض فرمائيد.»
حضرت ـ عليه السلام ـ به فوريّت لباس عزت در بر نمود و اين دعا را خواند و از منزل بيرون آمد: «اَلّلهْم إنّي اَعوذُ بِكُ مِن شُرُورِهِم، و اَستَعينُ بِكُ يا اَرحَمَ الرّاحمين.» و چون وارد مجلس گرديد، معاويه از او استقبال كرد و حضرت را در كنار خويش نشانيد و عرض كرد: «اين گروه كه از آل اميّه ميباشند، ميل دارند در موضوعاتي با شما مباحثه نمايند. از جمله ادعاهاي آنان اين است كه ميگويند به تحريك پدر تو، عثمان را مظلومانه كشتند و پس از كشته شدنش، تا سه روز نگذاشتند بدن او را بردارند و به اين هم اكتفا نكردند و نگذاشتند بدن آن مظلوم را قبرستان مسلمانها دفن نمايند و لذا او را در قبرستان يهوديها مدفون ساختند، چنان كه ملاحظه ميفرمائيد. و لكن عظمت من مانع تو نشود كه سخنان آنها را به نحو حقيقت جواب گويي!»
حضرت ـ عليه السلام ـ فرمودند: «اوّلاً من از موضوع جلسه خبر نداشتم و الّا جمعي از آل هاشم را به همراه خويش ميآوردم و ثانياً قبل از بحث بايد به يك شرط پايبند شوند و آن اين است كه اكنون كه اين جمعيت ميخواهند با منِ تنها مناظره نمايند ابتدا من به سخنان آنها كاملاً گوش ميدهم و منتظر ميمانم تا هر چه و از هر باب كه ميخواهند سخن بگويند، لكن چون نوبت سخن به من رسيد كسي از مجلس بيرون نرود و كسي در ميان سخنان من تكلم نكند. آيا اين شرايط را قبول دارند؟»
معاويه از طرف آنها، شروط را قبول نمود و آنها ابتداءً شروع به مباحثه نمودند.
عمرو بن عثمان گفت: «سخن من اين است كه عثمان بدون جرم و گناه كشته ميشود و يكي از قاتلين او كه حسن بن علي است تا به امروز زنده ميماند و در كمال آزادي و در مجلسي كه بزرگان از آل اميه نشستهاند حاضر ميشود و كسي متعرض او نميشود. اي اهل مجلس! ما نه تنها خون عثمان را از حسن بن علي مطالبه ميكنيم، بلكه تمام خونهايي كه پدرش علي در جنگ بدر و جنگهاي ديگر از پدران ما بر روي زمين ريخته است را از او مؤاخذه مينمائيم. بدين جهت كشتن او از برايِ ما به حكم شرع و از باب اينكه ما، وليّ دم آنها ميباشيم هيچ اشكالي ندارد و فقط بايد حاكم وقت و سلطان مسلمين، معاويه كه در مجلس شرف حضور دارند اجازه فرمايند تا اينكه حسن بن علي را در عوض آن خونهاي به ناحق ريخته قصاص نمائيم.»
عمرو بن عاص گفت: «خود حسن بن علي ميداند كه پدرش علي، ابابكر را زهر داد و شهيد كرد و پس از آن «ابولؤلؤ» آن مردم عجمي را تحريك كرد تا اينكه شكم خليفة دوم (عمر) را در هم دريد و سپس تحريك به قتل عثمان نمود، به طوري كه پس از سه روز محاصره، عاقبت در حضور زن و فرزندانش، تشنه و گرسنه او را كشتند ولذا اگر امروز خليفة مسلمين، معاويه، اجازه دهند تا ما او را در عوض آن خونها كه پدرش ريخته قصاص كنيم، حكم به عدالت و دادگستري نموده است و تو اي حسن بن علي، عقل و تدبير كافي براي سلطنت و خلافت مسلمين را نداري و نخواهي داشت. چنانچه خود، چون به اين موضوع واقف بودي خلافت را به اهلش كه معاويه باشد واگذار نمودي و اين را هم بدان كه آن شرائطي كه در صلح نامه قيد نمودي كه يكي از آنها سبّ نكردن علي باشد، هرگز ما به آن عمل نخواهيم كرد، چنان چه خود معاويه هم در منبرِ اول خود، اين مطلب را تذكر داد كه من هرگز به مضمون صلح نامة حسن عمل نخواهم كرد و صلح نامه زير پاهاي من است و همانطور كه جناب معاويه در حضور تمام مردم در بالاي منبر، سبّ علي نمود، من هم در اين مجلس علي را سبّ ميكنم.»
آنگاه شروع به سبّ و بدگويي اميرالمؤمنين علي بن ابي طالب ـ عليه السلام ـ كرد و سپس نشست.
عتبة بن ابي سفيان گفت: «اي حسن بن علي! پدرت بدترين خلق خدا بر روي زمين است و لذا اين همه خونها را بر روي زمين ريخت كه سرآمد آنها خون عثمان مظلوم بود و لذا اگر ما، در همين مجلس با اجازه معاويه خون تو را بريزيم، ابداً گناهي نكردهايم، بلكه مثاب و مأجود هم ميباشيم. زيرا قصاص نمودن يكي از دستوراتي است كه خداوند در قرآن مجيد به آن اشاره فرموده است.»
وليد بن عقبة گفت: «با اينكه عثمان خوب دامادي بود از براي شما[2] و كوچكترين پروندة خلافي از براي او نبود، پدرت به جهت حرصي كه به اين دنياي فاني داشت، مردم نادان را تحريك نمود تا اينكه او را كشتند و آنگاه خلافت را در قبضة قدرت خويش در آورد و لكن خداوند برانگيخت مثل معاويه را تا اينكه با قدرت تمام با او نبرد نمايد و خلافت را از او بگيرد و بر سر شما مصيبت از هر طرف حمله ور گردد چنان چه ملاحظه ميكنيد.
مغيرة بن شعبه گفت: «پدرت علي نه فقط ابوبكر و عمر و عثمان را شهيد كرد، بلكه درصدد قتل پيغمبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ هم بود و لكن خداوند متعال او را حفظ كرد و الا قطعاً پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ هم شهيد ميشد. شما ميخواستيد نبوت و سلطنت را در يك خانواده جمع كنيد و لكن خداوند نخواست و لذا سلطنت را از شما گرفت و امروز كه معاويه بر سر سلطنت و خلافت نشسته است، سزاوار است كه امر كند تو و برادرت حسين را در عوض آن خونهايي كه پدرت به ناحق بر روي زمين ريخته است قصاص نمايد.»
سخنان آن پنج نفر تمام شد[3] و چون نوبت سخن به امام مجتبي ـ عليه السلام ـ رسيد، آن چناب در كمال فصاحت و بلاغت و بدون خوف و ترس فرمود: «الحمدْللهِ الّذي هُدي اَوَّلَكُم بِأوَّلِنا وَ آخِرِكُم بآخِرنا و صلي اللهُ علي سَيّدِنا مُحَمَّدٍ و آله وَ سَلَّمُ» سپس رو به معاويه نمود و فرمود: «تمام اين سخنان را من از ناحية شما ميبينم. زيرا اگر تو اجازه نميدادي يا راضي نبودي، كسي جرأت نميكرد تا در حضور تو پدرم علي ـ عليه السلام ـ را دشنام گويد و لذا صلاح چنان ميبينم كه ابتدا، نواقص و مذمّتي كه دربارة تو و پدرت ابوسفيان از پيغمبر اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ به ما رسيده است را عنوان كنم و نيز فضائلي كه دربارة پدرم علي ـ عليه السلام ـ ثابت است تذكر دهم و آنگاه در جواب اصحاب تو شروع سخن خواهم كرد.
اما فضايل پدرم: به اتفاق تمام مسلمين اول مردي بود كه دست بيعت به پيغمبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ داد و تا آخر عمر در زير پرچم دين بود و از پيغمبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ حمايت ميكرد، در حالي كه تو و پدرت كافر بوديد و از مرام بت پرستي و شرك حمايت مينموديد.
ديگر آن كه چون پيغمبر اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ ديد، ديگر امكان ماندن در مكه برايش فراهم نيست، شبانه از مكه به مدينه هجرت كرد و براي اينكه مشركين را مشغول سازد، پدرم علي ـ عليه السلام ـ را در جاي خود خوابانيد و با فداكاريِ پدرم، پيغمبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ به سلامت جان خويش را از دست كفار نجات داد و اگر آن شب پدرم آن جان نثاري را ننموده بود، هرگز جان پيغمبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ حفظ نميشد.
ديگر آن كه در جنگ بدر، پدرم اول كسي بود كه قدم در ميدان نبرد با كفّار نهاد و اول خوني كه از كفّار به روي زمين ريخته شد به شمشير پدرم علي ـ عليه السلام ـ بود و آن روز تو و پدرت در صف كفّار شركت داشتيد و به جنگ پيغمبر اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ و مسلمين آمده بوديد.
ديگر آن كه در روز جنگ احد كه تمام مسلمين فرار كردند، پدرم با اين كه نود زخم كاري بر بدنش وارد آمده بود، در جلوي پيغمبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ ايستاده بود و از آن وجود مبارك با تمام وجود دفاع ميكرد و اگر جان نثاري پدرم نبود هرگز حفظ جان پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ نميشد و آن روز پدرت ابوسفيان «هُبَل» كه بت بزرگ شما بود و او را ميپرستيد بر روي شتر بسته بود و مردم را تحريك به جنگ با پيغمبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ مي نمود و دستور شعار «اُعلُ هُبَل»[4] ميداد.[1] . ابي مخنف گويد: «هنوز در اسلام جلسة مباحثهاي مهمتر و پرآشوبتر از مناظرة امام حسن مجتبي ـ عليه السّلام ـ با اصحاب معاويه اتفاق نيفتاده است.
[2] . عثمان دوبار به دامادي پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ نائل آمد. يك بار با رقيه ازدواج كرد و چون او بر اثر شكنجهها و آزارهاي عثمان عاقبت در روز فتح بدر وفات نمود با دختر ديگر پيامبر به نام ام كلثوم ازدواج كرد. اين دو دختر در واقع از شوهر قبلي خديجه بودند. (مؤلف)
[3] . به دقت از سخنان اصحاب معاويه در مييابيم كه ايشان با نقشة از پيش تعيين شده هدفي جز جرم تراشي براي امير المؤمنين علي ـ عليه السلام ـ نداشتند.
[4] . بر پا باد هُبَل!
@#@
ديگر آنكه در جنگ بني قريظه و بني نضير، پيغمبر اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ ، روز اول پرچم اسلام را بدست «سعد بن معاذ» داد و او را به ميدان جنگ فرستاد و پس از ساعتي بدن او را مجروح از ميدان آوردند و در روز بعد پرچم را به دست (ابوبكر)، عمر و (عثمان) داد و ايشان را به ميدان فرستاد ولي ايشان بدون جنگ برگشتند در حالي كه بدنشان از ترس ميلرزيد و عمر گفت: «يا رسول الله ـ صلّي الله عليه و آله ـ ! مردمي كه غرق در زره پولادين ميباشند و در شجاعت معروف هستند در ميدان جنگ شركت ميكند، لذا نبرد با آنها اصلاً صلاح نيست و قطعاً كسي در نبرد بر ايشان فائق نخواهد آمد.»
سخنان عمر، پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ را برآشفت. پس حضرت فرمود: «الاُعطَينَّ الرّآيَةَ غَدّاً رَجُلاً يحبُّ اللهَ وَ رَسُولَهُ و يُحِبُّه اللهُ و رُسولُهُ كَرّارٍ غَيرَ فَرّارٍ، لا يَرْجِعُ حَتّي يَفتَحَ اللهُ علي يَدَيهِ.»[1]
چون مردم اين گونه سخنان و فضائل را از پيغمبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ شنيدند، به اميد اينكه شايد اين خصال و فضائل دربارة آنها باشد، شب را به بيداري به سر بردند و صبح به گرد خيمة پيغمبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ صف كشيدند تا اينكه ببينند چه كسي مشمول چنين فضائل و مناقبي خواهد گرديد؛ تا اينكه چون آفتاب به نور خود دشت و صحرا را روشن نمود، ناگاه ديدند خورشيد جمال حضرت خاتم النّبييّن ـ صلّي الله عليه و آله ـ هم از افق خيمه طلوع كرد و به مردمي كه در گرد خيمه صف بسته بودند توجهي نمود و فرمود: «چطور علي ـ عليه السلام ـ ، پسر عم خود را در بين شما نميبينم؟»
عرض كردند: «او به چشم درد سختي مبتلا گرديده است.»
فرمود: «برويد و دست او را بگرفته و به حضور من آوريد.»
چون او را حضور پيغمبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ آوردند، آب دهان به چشمان علي ـ عليه السلام ـ كشيد و بالفور چشمهاي پدرم علي ـ عليه السلام ـ شفا يافت و پيغمبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ او را روانه ميدان كرد و طولي نكشيد كه لشگر كفار را شكست داد و منحدم نمود كه از جملة فراريها خود تو، اي معاويه، بودي و چون حضور پيغمبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ مشرف شد و مژدة فتح را داد، حضرت رسول ـ صلّي الله عليه و آله ـ لبخندي زده و فرمودند: «اسلامي كه پشتيبان او تو باشي همه وقت عزيز است.»
چه غم ديوار امّت را كه دارد چون تو پشتيبان چه باك از بيم موج آنرا كه باشد نوح كشتيبان
ديگر آنكه در جنگ تبوك، چون پيغمبر اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ مسبوق شد، از آنجا كه جمعي از منافقين از شركت در جنگ تخلف ورزيدند، به منظور اينكه چون مدينه خلوت شود، نسبت به حرم پيغمبر اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ اهانت نمايند و دست به خرابكاري بزنند، لذا پدرم علي ـ عليه السلام ـ از طرف پيغمبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ در مدينه جانشين حضرت شد. منافقين براي اينكه شايد بتوانند علي ـ عليه السلام ـ را از مدينه بيروت كنند تا مقصود خويش را عملي نمايند به او گفتند: «نميدانيم كه پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ چه مدتي از تو به دل گرفته است كه ديگر حاضر نيست، شما را با خود همراه سازد. ليكن چون پدرم اين موضوع را حضوراً به پيامبر اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ تذكر داد، آن جناب فرمودند: «يا علي! أنتَ وصيّي و خليفتي في أهلي»[2] سپس رو به مردم مدينه كرد و فرمود: «أيُّها النّاس! مَنْ اَطاعَ عَلِيّاً فَقَد أطاعَني وَ مَن اَحَبَّ عَلِيّاً فَقَد اَحَبَّني».[3]
ديگر آنكه تو خود در مرض الموت پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ در بالين آن حضرت حاضر بودي كه آن جناب شروع كرد به گريه كردن و اشك ريختن. چون پدرم سبب گرية او را پرسيد، فرمود: «من ميدانم كه دلها از بغض و عداوت تو پر است و انتظار آن را ميبرند كه من از دنيا بروم و با تو شروع به دشمني و ابراز مخالفت نمايند.»
پدرم عرض كرد: «يا رسول الله! شما متأثّر نباشيد. من هر چه در راه دين بر سرم آيد، براي حفظ كيان اسلام ـ صبر خواهم كرد.»
ديگر آن كه پيغمبر اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ دربارة پدرم علي ـ عليه السلام ـ و اولاد او فرمودند: «اَِّنما مَثَلَ اَهلَ بيتي فيكُم كَسَفينةِ نوحٍ؛ مَن دَخَلَ فيها نَجي و مَن تَخَلَّفَ عَنها غَرِقَ»[4]
اما آن چه دربارة مذمت تو و پدرت ابوسفيان رسيده است آنكه: در جنگ احزاب، پيغمبر اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ روزي در ساية خيمة خود نشسته بودند. ديدند پدرت ابوسفيان سوار بر شتري است و تو شتر را گرفته و ميكشي و برادرت «عُتبة» كه در مجلس حاضر است، شترها را از عقب، هدايت ميكند و ميراند. چون پيغمبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ اين منظره مشاهده كردند، فرمودند: «اللّهُمّ الْعَن الرّاكِبَ و السائِقَ و القائِدَ» يعني: خداوندا، ابوسفيان را كه سوار است و معاويه كه شتر را به دنبال خود ميكشد و عتبه كه شتر را ميراند، هر سه نفرشان را لعنت كن. و اتفاقاً اكثر حضار مجلس ما، آنجا حاضر بودند و اين سخن را از پيغمبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ دربارة شما شنيدند. بنابراين خانوادهاي كه مورد لعن پيغمبر اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ بودهاند با خانوادهاي كه مورد مدح و ستايش آن حضرت بودهاند، بلكه به منزلة جان پيغمبر بودهاند مبارزه و مناظره نميكنند.
ديگر آنكه چون در فتح مكة معظّمه، عباس عموي پيغمبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ ، پدرت ابوسفيان را در رديف خود سوار كرد و مخفيانه ـ براي حفظ جانش ـ او را در حضور پيامبر اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ آورد، پدرت به او گفت: «آيا بايد اسلام اختيار كنم؟» عباس گفت: «چارهاي نداري جز آنكه اسلام اختيار كني و الّا كشته خواهي شد.» پدرت گفت: «اگر مسلمان شوم با هُبَل چه كنم كه مدت هفتاد سال او را پرستيدهام؟» عباس فرمود: «بر او تَغوَُّط[5] كن.» پس او از روي ترس و به زبان اظهار اسلاميّت نمود. بنابراين تو فرزند كسي هستي كه به اقرار خودش هفتاد سال بت پرستيده و من فرزند كسي هستم كه حتي به اندازة يك چشم برهم زدن، كافر به خدا نبوده است.
ديگر آنكه چون پيغمبر اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ «خالد بن وليد» را فرستاد تا از طايفة «بني خزيمة» زكات بگيرد و او به واسطة دشمني كه با آنها داشت، بسياري از مردان و زنان و كودكان ايشان را بكشت. چون اين خبر به پيغمبر اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ رسيد بسيار ناراحت گشت لذا نمايندة خود را در عقب تو فرستاد و تو در آن هنگام مشغول خوردن غذا بودي و گفتي: «به آن جناب بگوئيد معاويه فعلاً بر سر سفرة غذاست. السّاعه غذا ميخورد و شرفياب ميشود.» فرستاده چون اين خبر را به پيامبر اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ رسانيد، پيغمبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ برآشفت و فرمود: «زود به معاويه بگوييد بيايد چرا كه امر لازمي با او دارم.» باز فرستادة پيغمبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ نزد تو آمد ولي تو همچنان مشغول خوردن غذا بودي و باز اجابت دعوت پيغمبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ را ننمودي. چون اين عمل سه مرتبه بين تو و پيغمبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ تكرار شد و حضور آن جناب نيامدي، پيغمبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ دربارة تو نفرين كرده و فرمود: «اللّهمّ لا تَشْبَعُ بَطْنَهُ» يعني: خداوندا! هرگز شكم او را سير مگردان.» و تو خود بارها در حضور اغلب اين مردم كه در مجلس حاضرند گفتهاي: «من به نفرين پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ مبتلا شدهام و لذا هر چه غذا ميخورم سير نميشوم؛ حتي گاهي چانهام به درد ميآيد ولي با ميل به غذا دارم.»[6] پس كسي كه مشمول نفرين پيغمبر اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ است با نور ديدة او «حسن» كه فرزند دلبند زهرا ـ سلام الله عليها ـ است طرف نميشود.»
معاويه با قيافهاي ناراحت و عصباني گفت: «خدا شاهد است من راضي نبودم شما را در اين مجلس بطلبم و لذا تقاضا دارم بيش از اين متعرّض من نشويد وهتك احترام مرا در نزد مردم و اهل مجلس ننماييد.»
پس حضرت در مورد معاويه به همين مقدار اكتفا كرد و آن گاه فرمود: «اما مذمت اصحاب تو اي معاويه!» و رو به جانب عمرو بن عثمان كرد و فرمود: «عجب است از تو كه در بلاهت[7] و حماقت معروف جهاني و در بلاهت، نزد مردم ضرب المثل ميباشي معذلك براي مباحثه با من حاضر شدهاي! تو روزي كه مُحِبّ ما بودي، محبت تو نفعي از براي ما نداشت و امروز كه دشمن ما گشتهاي، از تو ضرري به ما متوجه نيست و مَثَل تو مَثَل پشهاي است كه بر روي درخت خرما نشسته بود و چون ميخواست برخيزد، به درخت خرما گفت: «خود را محكم نگاه دار كه از باد شه پرهاي من در وقت پرواز از ريشه كنده نشوي!» درخت خرما به او گفت: «من اصلاً ملتفت و آگاه نشدم كه تو چه موقع بر روي من نشستي تا اين كه امروز كه ميخواهي بروي متوجه شوم. پس تو اي عمرو بن عثمان! با من دوست يا دشمن باشي اثري ندارد و اما اينكه ميگوئي پدرم علي ـ عليه السلام ـ در روز جنگ بدر هفده نفر از شما را كشت؛ هفده كه چيزي نيست، پدرم در يك روز هفتصد نفر يهودي را از دم شمشير گذرانيد و اگر پدر من خون پدران كافر شما و يهوديها را نميريخت و پرچم اسلام به اهتزاز در نميآمد، شما امروز نميتوانستيد در زير آن پرچم ميدان داري نمائيد و بتوانيد با سپر آن كس كه پرچم اسلام بر سبب زحمات طاقت فرساي او افراشته شده مباحثه كنيد و او را در مجلس شوم خود اهانت نماييد.[1] . همانا فردا پرچم را به دست كسي خواهم داد كه خدا و رسول را دوست دارد و خدا و رسول نيز او را دوست دارند پيوسته حمله كند و عقب ننشيند و باز نگردد تا اينكه خداوند پيروزي را نصيب او نمايد.
[2] . اي علي! تو وصي و جانشين پس از من هستي.
[3] . اي مردم! هر كه علي را اطاعت كند مرا اطاعت كرده و هر كه علي را دوست بدارد مرا دوست داشته است.
[4] . همانا اهل بيت من، در ميان شما، بسان كشتي نوح است هر كه در آن در آيد نجات يابد و متخلف غرق خواهد شد.
[5] . تَغَوُّط: مدفوع كردن.
[6] . پس از نفرين پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ پرخوري معاويه در لغت عرب ضرب المثل شد. شاعري در مورد پرخوري دوستش چنين گفته است:
و صاحبٌ لي بَطْنُه كالهاويه كأنَّ في أمعائِهِ المعاوية
[7] . بلاهت: كودني.
@#@
و اما اين را هم بدان خلافت را شما از ما گرفتيد و اين موضوع در عالم بي سابقه نيست بله در اغلب ازمنه، خلفا، جور و كفر شما، حقّ مردان دين را غصب كردند و آنها را خانه نشين نموده و آخر الأمر آنها را مظلومانه كشتند و يا به زندان بلا انداختند. مگر خود شما از پيغمبر اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ نشنيديد كه فرمود: «روزي در خواب ديدم، بوزينههاي زيادي از منبر من بالا رفته و مشغول جست و خيزند پس در كمال تأثر از خواب بيدار شدم. جبرئيل نازل شد و عرض كرد: «خداوند ميفرمايد: در حدود هزار ماه منبر تو را آل اميه غصب خواهند كرد و چون عدد آنها به سي نفر برسد بر مردم استيلا پيدا كنند و اموال مردم را به غصب تصرف نمايند. پيغمبر اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ از اين موضوع بسيار متأثر گرديد. سپس خداوند براي تسليت خاطر او سورة قدر را فرستاد كه: «دل غمين مكن. اگر هزار ماه سلطنت را آل اميه بربايند در عوض، يك شب را از براي تو به نام شب قدر قرار داديم كه از براي تو و امت تو از هزار ماهي كه بني اميه سلطنت و خلافت را از اهل بيت تو غصب ميكنند بهتر است.»
بنابراين، مسئله غصب خلافت را (اكنون در دست شماست) خداوند به رسولش خبر داده بود و پيغمبرش را تسليت و دلداري به سورة قدر داد و ما هم در صبر و تسليت به آن جناب اقتدا ميكنيم.»
آنگاه حضرت متوجه عمرو بن عاص شد و فرمود: «تو پسر آن كسي هستي كه پيغمبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ اسلام را سرزنش ميكرد و ميگفت: «چون محمد از دنيا برود درب خانهاش بسته ميشود. چون او اولاد ذكور ندارد.» پس خداوند در مذمت پدرت عاص، اين آيه را فرستاد: «إِنَّ شانِئَكَ هُوَ الْأَبْتَرُ»[1] يعني به تحقيق عاص بن وائل كه تو را سرزنش ميكند به نداشتن اولاد ذكور، خودش ابتر و دنبال بريده و بِلاعقب است. زيرا نسل تو يا رسول الله ـ صلّي الله عليه و آله ـ به واسطه دخترت زهرا ـ سلام الله عليها ـ تا قيامت پابرجاست و اين عاص بن وائل است كه بينشان و ابتر خواهد شد.
اين هويت پدرت عاص بود. اما اكنون از هويت مادرت سخن ميگويم: مادر تو از، زنان معروفه در زنا بوده و لذا چون تو را زائيد، پنج نفر بر سر تو مرافعه داشتند و هر يك ميگفت اين طفل از آن من است و چون حال تو را از مادرت پرسيدند، گفت: من نميدانم اين طفل از چه كسي است؛ فقط ميدانم كه ابوسفيان، وليد بن مغيره، عثمان بن عارث، نضر بن حارث و عاص بن وائل، همگي در اين طفل شريك ميباشند.» آخر الأمر عاص بر آنها غالب آمد و تو را به خود نسبت داد. پس تو قطعاً ولدالزّنا هستي و لذا سزاوار نيست مثل توئي با مثل من كه پدري چون علي ـ عليه السلام ـ و مادري مثل فاطمه دارم طرف صحبت شود آري. اكنون ادعاي اسلام ميكني ولي سابقاً دشمن پيغمبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ بودي. تو همان كسي هستي كه هفتاد بيت شعر در هجو پيغمبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ گفتي و چون آن جناب از اين موضوع با خبر گشت دست به درگاه الهي بلند كرد و فرمود: «اللهم العَن عمرو بن عاصِ بِكُلِّ بَيتِ شِعرِ لَعنَةً» پس تو مشمول هفتاد لعن پيغمبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ بودهاي و كسي كه به كلّ مورد لعن پيغمبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ باشد، تعجبي ندارد كه با پسر پيغمبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ حسن و با داماد پيغمبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ ، علي ـ عليه السلام ـ دشمني نمايد.»
آنگاه رو به جانب وليد بن عقبه كرد و فرمود: «از تو تعجبي نيست كه سبّ به علي ـ عليه السلام ـ كني زيرا او به تو هشتاد تازيانه حدّ شراب زده و در جنگ بدر به سختترين وضعي، پدرت را كشت و تو آن كسي هستي كه خداوند، در كلام مجيدش به فسق تو خبر داده است. زيرا همة اهل مجلس ميدانند كه اين آيه در مذمت تو وارد شده است: «إِنْ جاءَكُمْ فاسِقٌ بِنَبَإٍ فَتَبَيَّنُوا أَنْ تُصِيبُوا قَوْماً بِجَهالَةٍ فَتُصْبِحُوا عَلى ما فَعَلْتُمْ نادِمِينَ.»[2] و نيز دربارة ايمان پدر من و فسق تو اين آية شريفه نازل شده است: «أَ فَمَنْ كانَ مُؤْمِناً كَمَنْ كانَ فاسِقاً لا يَسْتَوُونَ»[3].
وليد! تو در اين مجلس اظهار شجاعت ميكني، لكن تو مردي ترسو و بُزدل هستي. اگر تو مرد شجاعي ميبودي در فلان روز كه وارد خانة خود شدي و ديدي فلان كس با عيال تو مشغول زنا است؛ ميبايست او را ميكشتي. چرا كه هيچ گونه مسؤوليتي شرعاً و عرفاً نداشتي. پس چرا از ترس جان خود آن موضوع ننگ آور را نديده انگاشتي تا آنكه او بار ديگر به سراغ عيال تو بيايد و هتك حرمت ناموس تو كند؟!»
آنگاه حضرت نظر به جانب «عتبة بن ابي سفيان»، نموده و فرمود: «اي عتبه! تو در چنين مجلسي كه برادرت معاويه هم حضور دارد به دروغ ميگوئي پدر من علي ـ عليه السلام ـ عثمان را كشت و حال آن كه خود معاويه و اغلب اهل مجلس كشندگان عثمان را ميشناسند، زيرا اغلب مسلمانان چون از خلافت او ناراضي بودند، اقدام بر قتل او كردند و چون آب را از او منع كردند، پدرم به توسط من چند مشك آب از براي او فرستاد تا تشنه كشته نشود و همانهايي كه او را كشتند، نگذاشتند او را در قبرستان مسلمين به خاك بسپارند و بعلاوه اي عتبه! تو چه قدر به احكام خدا و قرآن جاهل ميباشي كه ميگوئي در عوض آن كه علي ـ عليه السلام ـ ، عثمان را كشت، ما بايد خون حسن بن علي را بريزيم! آيا در قرآن شريف از طرف پيغمبر اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ اشاره به چنين حكمي شده كه هر گاه، پدر كسي را بكشد، فرزند او را در عوض قصاص كنند! و بنابر قول تو بايد تمام فرزندان علي ـ عليه السلام ـ در مقابل خون عثمان كشته شوند. زيرا من خصوصيتي ندارم كه به تنهائي به جاي پدرم قصاص شوم ولي آيا تا به حال كسي شنيده است كه در عوض يك نفر، چند نفر قصاص شوند؟! پس بهتر آن است كه تو لب فروبندي و بيش از اين اهل مجلس را به جهل و ناداني خود متوجه نسازي. آنگاه رو به جانب مغيرة بن شعبه نمود و فرمود: «تو آن كسي هستي كه زناي محصنه[4] مرتكب گشتي و عثمان در اثر نسبتي كه با تو داشت، حدّ زنا را بر تو جاري نكرد و هر روزي كه حكومت اسلامي به دست اهلش افتاد، بايد تو را فوراً به قتل رساند، زيرا خون تو به حكم شارع مقدس اسلام، مباح و هدر است. اي مغيرة! تو در اثر خبث سريرهاي كه داشتي، با اينكه فضائل مادرم زهرا ـ سلام الله عليها ـ را مكرر از پيغمبر اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ شنيده بودي، با اين وجود روزي كه معاندين به خانة مادرم ريختند تا پدرم را به قهر براي بيعت با ابي بكر ببرند و مادرم برخاست تا از شوهرش كه پيغمبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ سفارش او را كرده بود دفاع نمايد، تو جلوي مادرم را سد كردي و به قدري تازيه به بدن مادرم زدي كه بدن آن مظلومه از ضرب تازيانة تو خون آلوده گشت. پس كسي كه با پارة تن پيغمبر ـ ـ صلّي الله عليه و آله ـ چنين معامهاي نمايد، آيا جاي آن هست كه با فرزند او دشمني نكند و در ايذاء او كوتاهي نمايد؟!»
چون حضرت از پاسخ همگان فراغت يافت و به هر يك به نحو وافي پاسخ داد، رو به جانب معاويه كرد و فرمود: «به خدا قسم آية شريفة «الْخَبِيثاتُ لِلْخَبِيثِينَ وَ الْخَبِيثُونَ لِلْخَبِيثاتِ.» دربارة تو و اصحاب تو ميباشد و آية شريفة «وَ الطَّيِّباتُ لِلطَّيِّبِينَ وَ الطَّيِّبُونَ لِلطَّيِّباتِ أُولئِكَ مُبَرَّؤُنَ مِمَّا يَقُولُونَ لَهُمْ مَغْفِرَةٌ وَ رِزْقٌ كَرِيمٌ»[5] دربارة پدرم علي ـ عليه السلام ـ و شيعيان او نازل گرديده است.
چون سخنان آن حضرت خاتمه يافت از مجلس برخاست و به طرف منزل حركت كرد در حالي كه نگاههاي تحسين آميز اهل مجلس، حضرتش را بدرقه ميكرد.
معاويه كه رنگ باخته بود با نگراني و اضطراب رو به اصحابش كرده و گفت:
«به خدا سوگند! از سخنان حسن بن علي ـ عليه السلام ـ عالم به نظرم تاريك شده و من يقين داشتم كه شما از عهدة مبارزه و مباحثه با او بر نميآييد. زيرا آنان علم و فصاحت و شجاعت را از يكديگر به ارث بردهاند و هرگز محكوم نميشوند.[1] . سورة كوثر، آية 3.
[2] . هرگاه فاسقي براي شما خبري آورد بلافاصله قبول نكنيد بلكه ابتدا در مورد درستي يا نادرستي آن مطلب تحقيق كنيد تامبادا به قومي، از روي ناداني گمان نادرست بريد و سرانجام بر اين عمل خود پشيمان شويد. (سورة حجرات، آيه 6)
[3] . آيا مؤمن (علي ـ عليه السلام ـ ) و فاسق (وليد بن عقبه) يكسانند؟ نه هرگز يكسان نيستند. (سوره سجده، آية 18)
[4] . زناي محصنه عبارت است از زناي مرد همسر دار يا زن شوهر دار با اجنبي.
[5] . زنان پاك طينت از آن مردان پاك و مردان پاك سرشت از آن زنان پاك سرشتاند. ايشان از سخنان ناروائي كه در حقشان گفته ميشود به دورند براي ايشان است مغفرت و رزقي كريم.
امام مجتبي(ع) با اصحاب معاويه