مطالب موجود در دسته بندی "حکایت های معصومین"

داستانهای کوتاه از پیامبر اکرم (ص) (27)

داستانهای کوتاه از پیامبر اکرم (ص) (27)

انصاف هنگامى که رسول خدا صلى الله علیه و آله هفت ساله بود، روزى از دایه اش (حلیمه سعدیه ) پرسید، برادرانم کجا هستند؟ (چون در خانه حلیمه بود، فرزندان او را برادر خطاب مى کرد). حلیمه جواب داد: فرزندان عزیز، آنان گوسفندانى را که خداوند به برکت وجود تو به ما مرحمت کرده است ...

ادامه مطلب
داستانهای کوتاه از پیامبر اکرم (ص) (28)

داستانهای کوتاه از پیامبر اکرم (ص) (28)

احترام پدر و مادر مردى به حضور پیامبر صلى الله علیه و آله رسید و پرسید، اى رسول خدا! من سوگند خورده ام که آستانه در بهشت و پیشانى حورالعین را ببوسم . اکنون چه کنم ؟ پیامبر صلى الله علیه و آله فرمود: پاى مادر و پیشانى پدر را ببوس . (یعنى اگر چنین ...

ادامه مطلب
داستانهای کوتاه از پیامبر اکرم (ص) (29)

داستانهای کوتاه از پیامبر اکرم (ص) (29)

آزار همسایه مردى نزد پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله آمد و به آن حضرت از آزار همسایه اش شکایت کرد. رسول خدا صلى الله علیه و آله به او فرمود: صبر کن . دوباره آمد و شکایت کرد. فرمود: صبر کن . سپس بار سوم باز آمد و شکایت کرد. پیامبر صلى الله ...

ادامه مطلب
داستانهای کوتاه از پیامبر اکرم (ص) (30)

داستانهای کوتاه از پیامبر اکرم (ص) (30)

درباره ایرانى‌ها امام باقر علیه السّلام فرمود: پیامبر صلّى اللَّه علیه و آله این آیه را قرائت کرد: وَ آخَرینَ مِنْهُمْ لَمّا یَلْحَقُوا بِهِمْ وَ هُوَ الْعَزیزُ الْحَکیمُ (62جمعه/3) و [در میان] دیگرانى از آنان که هنوز به آنان نپیوسته‌اند، و اوست پیروزمند فرزانه. (پیامبر صلّى اللَّه علیه و آله براى تعلیم و تزکیه) عده ...

ادامه مطلب
داستانهای کوتاه از پیامبر اکرم (ص) (31)

داستانهای کوتاه از پیامبر اکرم (ص) (31)

قرآن و تهیدستان باتقوا هنگامى که پیامبر صلّى اللَّه علیه و آله به مدینه هجرت کرد، جمعى از مسلمانان نیز به مدینه هجرت کردند، این مسلمانان در مدینه، نه خانه داشتند و نه مال و ثروتى که بتوانند با آن، زندگى خود را تأمین کنند، پیامبر صلّى اللَّه علیه و آله آنها را در کنار ...

ادامه مطلب
داستانهای کوتاه از پیامبر اکرم (ص) (32)

داستانهای کوتاه از پیامبر اکرم (ص) (32)

اى رسول خدا قرآن دیگرى بیاور تا قبول کنیم عده‌اى از بت‌پرستان خدمت پیامبر صلّى اللَّه علیه و آله آمده و گفتند: آنچه در این قرآن درباره ترک عبادت بتهاى بزرگ ما لات و عزى و منات و هبل و مذمت از آنان وارد شده براى ما قابل قبول و تحمل نیست اگر مى‌خواهى از ...

ادامه مطلب
داستانهای کوتاه از پیامبر اکرم (ص) (33)

داستانهای کوتاه از پیامبر اکرم (ص) (33)

چیزى دیدم که در تمام عمرم ندیده بودم پیشرفت روز افزون اسلام قریش را سخت ناراحت کرده بود روزى نبود که گزارشى درباره گرایش فردى از قبیله به آنان نرسد و از این جهت شعله غضب در درون آنها زبانه مى‌کشید. فرعون مکه ابوجهل روزى، در محفل قریش چنین گفت: شما اى گروه قریش مى‌بینید ...

ادامه مطلب
داستانهای کوتاه از پیامبر اکرم (ص) (34)

داستانهای کوتاه از پیامبر اکرم (ص) (34)

زنى پناهنده مجلسى دوم نقل مى‌کند: کلثوم بنت عقبه پس از صلح حدیبیه از مکه گریخت و به مدینه پناهنده شد. رسول خدا صلّى اللَّه علیه و آله او را پناه داد زیرا در قرارداد صلح حدیبیه راجع به استرداد پناهندگان زن سخنى به میان نیامده بود، آیه: یا أیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا إذا جاءَکُمُ الْمُؤْمِناتُ ...

ادامه مطلب
داستانهای کوتاه از پیامبر اکرم (ص) (35)

داستانهای کوتاه از پیامبر اکرم (ص) (35)

آیا اگر توبه کنم قبول مى‌شود در عهد رسول خدا صلّى اللَّه علیه و آله زنى زیورى را سرقت کرد او را گرفتند و به حضور رسول خدا صلّى اللَّه علیه و آله بردند و عرض کردند: این زن از ما زیورى را سرقت کرد. حضرت دستور داد دست راست او را قطع کنید. اقوام ...

ادامه مطلب
داستانهای کوتاه از پیامبر اکرم (ص) (36)

داستانهای کوتاه از پیامبر اکرم (ص) (36)

نهى از سؤال بیجا انس مالک مى‌گوید: روزى رسول خدا صلّى اللَّه علیه و آله خطبه‌اى خواند بسیار عمیق و مشروح که هرگز مانند آن را نشنیده بودم در ضمن خطبه فرمود: » لو تعلمون ما اعلم، لضحکتم قلیلاً و لبکیتم کثیراً«. اگر شما آنچه را من آگاهى دارم آگاه بودید، خنده کم مى‌کردید و ...

ادامه مطلب
داستانهای کوتاه از پیامبر اکرم (ص) (37)

داستانهای کوتاه از پیامبر اکرم (ص) (37)

شکستى مغرورانه در برابر قرآن در ایامى که حمزه، اسلام آورده بود سراسر محفل قریش را غم و اندوه فرا گرفته بود و سران بیم آن را داشتند که دامنه اسلام بیش از این توسعه یابد. در آن میان عتبه (از بزرگان قریش) گفت: من به سوى محمّد مى‌روم و مطالبى را پیشنهاد مى‌کنم. شاید ...

ادامه مطلب
در طواف و اعتکاف

در طواف و اعتکاف

در روایت است حضرت امام حسن مجتبی (علیه السلام) در مسجد الحرام معتکف بود و معلوم است که در حال اعتکاف از مسجد نباید حتی الامکان بیرون بیایند. یک نفر از شیعیان آمد. گفت: آقا بدهکارم و گرفتار شده ام طرفم نمی خواهد مرا مهلت دهد، به فریادم برس. امام فرمود (حاصل روایت) فعلا مرا ...

ادامه مطلب