تهیه کننده: سید امیرحسین کامرانی راد
ثانیههای سرشار از مهربانی
طیبه تقیزاده
بوی بهار، در لابهلای برگها میپیچد. عطر سوسن، هوای صبحگاهی را مست میکند. میخک، رز و محمدی، بوی زندگی و تازگی را میان باغچه میپراکنند.
نسیم خوش بهاری، طبیعتی تازه را نوید میدهد. برگها جان میگیرند و چشماندازی سبز، از پس پنجرههای گشوده، جلوهگری میکند.
سفرههای سخاوت و یکرنگی، پهن میشوند. بوی سبزه در فضای رنگارنگ سفره میپیچد.
عطر سیبهای سرخ، جای دیگری میان این همه، باز میکند.
دلهای یکرنگ و باصفا، آماده میشوند تا به ثانیههای تازه زندگی وارد شوند. تیک تاک ساعت، فضای پرسکوت خانه را پر میکند.
چیزی به ثانیههای آغازین سال نو نمانده است.
یک سال گذشت و واپسین ثانیه، فاصله میان زمانها را دو نیمه کرد.
«یا مقلب القلوب و الابصار. یا مدبر اللیل و النهار. یا محول الحول و الاحوال. حوّل حالنا الی أحسن الحال».
چشمها به روشنی باز میشوند و دلها به یکدیگر نزدیک و قلبها آرامش دوباره مییابند در حلول سال نو و دلگرم به آتیههای مهربانی و صفا میشود. احساس بهار، نیلوفرانه بر اندام طبیعت میپیچد و زمستان کوچ میکند.
*******
سفره دل
مهناز السادات حکیمیان
نوروز، از نفسهای معتدل بهار میتراود و در سفره گلدار هفت سین دمیده میشود؛ سفرهای که در آن ماهی قرمزی، تکرار تازه زندگی را میان تنگ کوچکی از آب گوشزد میکند.
نوروز، هفت سین را از بازار بهار میآورد و با سلیقه میچیند تا عشق را از پس گونههای سرخ «سیب»، هدیه کند، تا شمهای از بهشت را از لابهلای گلبرگهای «سنبل»، به ارمغان آورد. حالا برکت را در طعم پر از شیرینی و گندم «سمنو» میتوان چشید.
میتوان با گیسوان شانه خورده سبزهای جوان که تکهای از طبیعت را به خانه آورده، طراوت را دسته کرد و دانه دانه «سکههای نو» را که در کنار سفره برق میزنند و بوی عید میدهند، در دستهای کودکانه کاشت تا شوق معصوم کودکی، در باغ چشمشان بشکوفد.
پابهپای شگفتیهایی که در این دایره از هم پیشی میگیرند، آنچه در نگاه نافذ انسان آرمیده است، به بلندای رتبه خویش برمیخیزد و کتاب طبیعت را تنها در قاب کوچک پنجره ورق نمیزند و هفت سین سفره دل را به سنبل و سیب و سبزه و… خلاصه نمیکند تا هفت «سلام» آسمانی از معجزه بیان، نص قرآن به سرای سینهاش میهمان شود؛ میهمانی که در سنت ایرانی ـ اسلامی، بالانشین رواق سینههاست:
«سَلامٌ قَوْلاً مِنْ رَبِّ رَحیمٍ»
درودی است که از جانب بیهمتا خداوند، ارسال میشود؛ بیآنکه واسطهای پیامآور این محبت باشد.
«سَلامٌ هِیَ حَتّی مَطْلَعِ الْفَجْرِ»
برکت و سلام در پرده شبهایی است که به بیداری دل، زنده میداریم تا تولد سپیده، افق را چراغانی کند.
«سَلامٌ عَلی نُوحٍ فِی الْعالَمینَ»
«سلام» و «رحمت» خداوند جاری است تابنده بر نوح؛ او که سکان کشتی رسالت را رو به سمت ساحل توحید، به دست گرفت.
«سَلامٌ عَلی إِبْراهیمَ»
و ابراهیم که برای شکستن شرک، مجسمههای سنگی را تبر زد.
«سَلامٌ عَلی مُوسی وَ هارُونَ»
و موسی که از کفر و بهانههای بنیاسرائیل، نبوتش را به ستوه نیامد و هارون که حق برادری را به جای آورد.
«سَلامٌ عَلی آلِ یاسینَ وَ سَلامٌ عَلَی الْمُرْسَلینَ»
«سلام» و «رحمت» خداوند بر «آل یاسین» و جامعه انبیا، رسولان حقیقت که امانتدار الهام الهی بودند تا فطرت پرستش را از حوالی لانه بتها و بیراهه مکاتب و جهل و خرافات دور سازند.
*******
هفت سین سلام
معصومه داوودآبادی
ساقیا! آمدن عید مبارک بادت
وان مواعید که کردی مرود از یادت
بهار میآید؛ با چمدانی پر از شکوفه و لبخند. چشمهایش، آمیزه خورشید و ابر؛ دلش آینهبندان سبزه و باران.
بهار میآید و از رد گامهایش، رودهایی زلال، زمین چرک را به شستوشو میخوانند. نوروز از راه میرسد و خاک، در رستاخیزی شگفت، رستن آغاز میکند. مردمان شهر، دست در دست مهربانی با گل و آینه به شادباش هم میروند.
از قلبها پنجرههایی بیشمار به سمت هم گشوده میشوند و اینگونه، جشنواره انسان و طبیعت افتتاح میشود.
بهار آمده تا به ما بگوید لحظهها چون ابر در گذرند؛ تا به این همه تحول و تغییر، به دیده عبرت بنگریم.
سخن در پرده میگویم چو گل از غنچه بیرون آی
که بیش از پنج روزی نیست حکم میر نوروزی
پروانهها، کاسههای شبنم در دست، بر فراز گلها درآمد و شداند. پرستوها برف از بالها تکانده، امیدوار به سوی لانهها بازمیگردند.
گاه، خورشید میتابد و بر ابرها پادشاهی میکند و گاه، باران میبارد و بر پیکر آسمان و زمین، لباس طراوت و تازگی میپوشاند. هر رفتنی را آمدنی است و هر آمدنی را رفتنی؛ چنانکه زمستان میرود و بهار میآید، شب میرود و روز میآید؛ ما نیز روزی به جهان میآییم و ناگزیر باید به سمت مقصدی ابدی، جادههای زمان را طی کنیم.
نوروز میآید تا گرد غفلت را از رخسارمان بشوید و از خوابهای دراز خرگوشی بیدارمان کند. تا بدانیم که ایستایی و رکود، شیوه مرداب است.
یا مقلب القلوب!
قلبهای زنگار گرفتهمان را به یادت به رودخانه روشنی میسپاریم و در تار و پودش بذر مهر میباشیم.
ای تدبیرکننده روز و شب، ای تغییردهنده حالها! یاریمان کن تا با سلاح عشق و صداقت و ایمان، به بهترین حالها دست یابیم. وقتی غبار تیرگی و کینه را از روح و جانمان تکانده باشیم، در دلهای آفتابیمان هفت سین سلام و سادگی گسترده خواهد بود.
*******
سیزدهمین روز بهار، روز طبیعت
عباس محمدی
همه سرخوش و دلگرم و سرشار از مهربانی، کولهباری مختصر میبندیم تا همقدم شویم روزی مبارک را با بهار؛ بهاری دلکش، بهاری زیبا، بهاری مغرور.
تو هم با دیگران همقدم شو؛ برخیز و بیا «بیا که نوبت صلح است و دوستی و عنایت».
بیا تا جانی تازه کنیم.
در این هوای دلانگیز، جانمان را با جان طبیعت گره بزنیم و سبز و سرزنده شویم؛ که هوا پر از بوی عشق است؛ بوی بودن، بوی زندگی. همه جا بهار میوزد و جان طبیعت، تازهتر از جانهایی است که دیروز متولد شدهاند.
باد بهاری وزید از طرف مرغزار
باز به گردون رسید ناله هر مرغ زار
باید دل به بادها گره بزنیم و جانمان را به دست نسیم بدهیم و خویش را به دست مستی بادها بسپاریم؛ همچون پیراهنی ناآرام که در بادها به دنبال آرامش میدود کوه و در و دشت را.
باید چشمهامان را به رودها بسپاریم تا سرمست شویم و جانمان آکنده شود از یاد یاری مهربان که طبیعت را همزاد طبع ما آفرید و ما را در خاطره طبیعت جا گذاشت، همچون بهار.
باید برخیزیم و خاطرمان را از خاطرههای بهار رنگ کنیم.
خیز و غنیمت شمار جنبش باد ربیع
ناله موزون مرغ، بوی خوش لاله زار
هر گل و برگی که هست یاد خدا میکند
بلبل و قمری چه خواند؟ یاد خداوندگار
وجودمان را باید لبریز کنیم از مهر پایندهای که قرار ما را در جان بیقرار بهار آفریده است تا هر طرف که سر میچرخانیم، از یادش لبریز شویم، برگ، برگ.
برگ درختان سبز در نظر هوشیار
هر ورقش دفتریست معرفت کردگار
*******
هفت سین زندگی
میثم امانی
به شکرانه عبور از گردنههای زمستان، به شکرانه مقاومت و ایستادگی، به شکرانه فرصتی نو که ارزانیمان داشتهاند، «هفت سین» میگشاییم. به پاس عشق که تنها تنور گرمیمان بود، تنها اجاق دلهای سرما زدهمان، هفت سین میگشاییم.
فوارههای میدان اگر روشناند، نماد سرزندگی شهرند.
سبزینهها اگر سبزند، تصویر دلهای سبزند. «باده از ما مست شدنی، ما از او».
هفت سین، علامت هفتخوان زندگی است که سال به سال، باید بپیماییم.
«سفره»، منشور همبستگی ماست در رنجها و شادیها، در راحتیها و سختیها.
«آینه» لبخند میزند؛ «سبزه» لبخند میزند. اگر ما هم لبخند بزنیم؛ چشمها را بر اندوه یکدیگر نخواهیم بست، سینهها را از کینه یکدیگر نخواهیم انباشت.
بهار، درسهای زیادی دارد؛ آسمانش، آزاد بودن را یاد میدهد، نسیمش بخشنده بودن.
عید که میآید، با همه شکوهاش، نجیب بودن را میآموزد و مهربانی را. زانو زدنهای آب، پای سپیدارها تماشایی است. زانو زدنهای گنجشک، پای برکهها تماشایی است و تماشاییتر، کلبه ماست که هم آتش تنورش روشن است و هم چلچراغ دل آدمهایش. عید، تنها میانْ پردهای است از صداقت و صافی ما. صداقت و صافی ما در سیصد و شصت و پنج روزْ بازیگری، به نمایش درمیآید. ما بازیگران نمایشنامه صفا و صمیمیتیم. الماسها به یکرنگی ما غبطه میخورند. عید که میآید، ما گلاب محبتمان را روی دسته همه رهگذران میریزیم. «هفت سین» میگشاییم تا انگشتهای نوازشمان هفت روز هفته گشوده باشد. ما امید را به کوچه و بازار میبریم تا هدیهاش کنیم به انتظار کشیدگان و به حسرتدیدگان.
هیچکس نمیتواند سبقت بگیرد از سلامهای ما و از سایههای خنک سادگیمان.
دستهای ما یخ نمیزند هیچگاه؛ چون در دستهای دیگری است، چون دستهایمان را بر سر هفت سین هر سال، به هم گره میزنیم. عید که میآید، تجدید عهد ما با همه «سین»ها شروع میشود؛
با سین «سلام»، با سین «سخاوت»، با سین «سادگی» و با همه سینهای دیگر.
هفت سین سفره ما هیچ کم ندارد؛ پدرانش همه خوبند، مادرانش همه خوب، پسرانش همه خوب، دخترانش همه خوب.
ما زندگی را در مکتب «هفت سین» عیدمان میآموزیم.
قرآن پدر و دعای مادر، سرمایه همیشه راهمان است.
عید که میآید، هفت سین میگشاییم؛ هفت سین زندگی… .
*******
فصل طرب
امام خمينى(رحمت الله علیه)
دست افشان بسر كوى نگار آمدهام
پاى كوبان ز پى نغمه تار آمدهام
حاصل عمر اگر نيم نگاهى باشد
بهر آن نيم نگه با دل زار آمدهام
باده از دست لطيف تو در اين فصل بهار
جان فزايد كه در اين فصل بهار آمدهام
در ميخانه گشائيد كه از مسلخ عشق
بهواى رخ آن لاله عذار آمدهام
جامه زهد دريدم رهم از دام بلا
باز رستم ز پى ديدن يار آمدهام
بتماشاى صفاى رخت اى كعبه دل
بصفا پشت و سوى شهر نگار آمدهام
*******
هو الجميل
نفس باد صبا مشك فشان خواهد شد
عالم پير دگر باره جوان خواهد شد
بهارى ديگر، با شكوهى شگفت انگيز، بساط سبزينه خود را بر طبيعت بى رنگ گسترد، رنگ گلهاى گوناگون اين سفره گشوده را مزين نمود، نغمه مرغان خوش الحان فضاى دشت و چمن را پر كرد و سردى و سكوت سنگين طبيعت را در هم شكست، همه آمدند، رستند و روييدند.
ميل به صعود در مسير تكامل در همه چيز جلوهگر شد، نسيم دلانگيز و روح پرور بهارى با برگ برگ شكوفههاى رسيده از راهى دور و گذشته از كوير زمستانى سخت به نجوا پرداخت و با گفتگويى در رمز و رازى نهانى سر در آغوش يكديگر بردند و به شرح فراقى جانسوز در پى خزانى طولانى پرداختند بلبل از عشق گل سرمست و غزلخوان همچو ديوانهاى پريشان، شاداب و بى قرار، هر لحظه بر گلزارى و هر دم بر گلستانى سرود عشق و شوريدگى آغاز نمود. آرام آرام دست مشّاطه زمان به آرايش طبيعت بى رنگ پرداخت. سردى و رخوت ايام، كه بر همه چيز حاكم بود، در گوشهاى پنهان گشت و گرم و شوق شكوهى شگفت آور چهره عروس طبيعت را دگرگون نمود.
سبز سر بر زانوى شقايق نهاد و لاله، چراغ چمن گرديد و داغ عشقى جاودانى بر چهره بر افروخت . بنفشه در سايه نرگس آرميد و شكوفه بر رخسار محبت نهال دوستى به جلوهگرى پرداخت. همه چيز هر چه در نهانخانه وجود خويش نهفته بود بى دريغ در مقدم مهر انگيز بهار عرضه نمود تا در دو ديوار شهر زندگى را بيارانيد و رنج و اندوه زمستانى را فراموش كنند. شبنم چون دانه الماس بر نگين برگ گل جاى گرفت و گل سرمست و مغرور بر سفره بهار به جلوهگرى پرداخت . هنگامه خود آرايى و دلربايى در جشن با شكوه بهار به اوج خود رسيد و هر چيز و هر كس به طريقى مىكوشد تا در اين فرصت گوى سبقت از ديگران بربايد و بر تخت دلرباى نشسته، تاج «جمال الهى» بر سر بگذارد.
*******
در وصف عيد نوروز
مرحوم اسد الله انصارى (امينى)
باز گيتى از شكوه و فر فروردين جوان شد
باز نوروز آمد و عالم بهشت جاودان شد
پير گردد در خزان و تازه گردد در بهاران
كس نديده غير گيتى گاه پير و گه جوان شد
سرو و كاج اندر كنار جويباران سبز و خرم
راستى گويا به گلشن هر يكى چون پاسبان شد
سبز و خرم بر بساط سبزه گل آرميده
سرو و كاجش سايبان گرديده، نرگس ديدهبان شد
بر نثار مقدم نوروز بر تخت زمرد
نيك بنگر خود شكوفه هر زمان در هم فشان شد
چادر اسپيد بر سر نسترن چون نو عروسان
زرد چهره بيد مشك و سرخ معجر ارغوان شد
هيچ دانى اين همه پيرايه در نوروز چبود
وين همه خوبى كه بينى از چه رواينسان عيان شد
هست از يمن وجود شاه مردان شير يزدان
زانكه نوروز و غدير آن روز با هم توأمان شد
رمز الرحمن على العرش استوى شد آشكارا
چون يد الله روى دست احمد مرسل عيان شد
اى (امينى) حب حيدر گر به دل دارى مخور غم
شيعيان را در قيامت جا به فردوس جنان شد
*******
بهار آمد
مولانا
بهار آمد بهار آمد بهار مشكبار آمد
نگار آمد نگار آمد نگار بردبار آمد
صبوح آمد صبوح آمد صبوح راح و روح آمد
خرامان ساقى مه رو بامر شهريار آمد
حبيب آمد حبيب آمد بدلدارى مشتاقان
طبيب آمد طبيب آمد طبيب هوشيار آمد
ربيع آمد ربيع آمد ربيع بس بديع آمد
شقايقها و ريحانها و لاله خوش عذار آمد
ز سوسن بشنو اى ريحان كه سوسن صد زبان آمد
بدشت آب و گل بنگر كه پر نقش و نگار آمد
سمن با سرو مىگويد كه مستانه همى رقصى
به گوشش سرور مىگويد كه يار بردبار آمد
مه دى رفت و بهمن هم برو كه نوبهار آمد
زمين سر سبز و خرم شد زمان لاله زار آمد
هزاران مرغ شيرين بر نشسته بر سر منبر
ثنا و حمد مىخواند كه فيض بىشمار آمد
سمن را گفت نيلوفر كه پيچاپيچ من بنگر
چمن را گفت اشكوفه كه فضل كردگار آمد
*******
مرغان سحر
سعدى
بامدادى كه تفاوت نكند ليل و نهار
خوش بود دامن صحرا و تماشاى بهار
صوفى، از صومعه گو خيمه بزن بر گلزار
كه نه وقت است كه در خانه بخفتى بيكار
بلبلان، وقت گل آمد كه بنالند از شوق
نه كم از بلبل مستى تو، بنال اى هشيار
آفرينش همه تنبيه خداوند دل است
دل ندارد كه ندارد به خداوند اقرار
اين همه نقش عجب بر در و ديوار وجود
هر كه فكرت نكند نقش بود بر ديوار
كوه و دريا و درختان همه در تسبيحاند
نه همه مستمعى فهم كند اين اسرار
خبرت هست كه مرغان سحر مىگويند
آخر اى خفته، سر از خواب جهالت بردار
هر كه امروز نبيند اثر قدرت او
غالب آن است كه فرداش نبيند ديدار
تا كى آخر چون بنفشه سر غفلت در پيش
حيف باشد كه تو در خوابى و، نرگس بيدار
كه تواند كه دهد ميوه الوان از چوب؟
يا كه داند كه برآرد گل صد برگ از خار؟
وقت آن است كه داماد گل از حجله غيب
به درآيد، كه درختان همه كردند نثار
آدمى زاده اگر در طرب آيد نه عجب
سرو در باغ به رقص آمده و بيد و چنار
باش تا غنچه سيراب دهن باز كند
بامدادان چون سر نافه آهوى تتار
مژدگانى، كه گل از غنچه برون مىآيد
صد هزار اقچه بريزند درختان بهار
باد گيسوى درختان چمن شانه كند
بوى نسرين و قرنفل برود در اقطار
ژاله بر لاله فرود آمده نزديك سحر
راست چون عارض گلبوى عرق كرده يار
باد بوى سمن آورد و گل و سنبل و بيد
در دكان به چه رونق بگشايد عطار؟
خيرى و خطمى و نيلوفر و بستان افروز
نقشهايى كه در و خيره بماند ابصار
ارغوان ريخته بر دكه خضراء چمن
همچنان است كه بر تخته ديبا دينار
اين هنوز اول آذار جهان افروز است
باش تا خيمه زند دولت نيسان و ايار
شاخها دختر دوشيزه بالغاند هنوز
باش تا حامله گردند به الوان ثمار
عقل حيران شود از خوشه زرين عنب
فهم عاجز شود از حقه ياقوت انار
بندهاى رطب از نخل فرو آويزند
نخلبندان قضا و قدر شيرن كار
تا نه تاريك بود سايه انبوه درخت
زير هر برگ چراغى بنهند از گلنار
سيب را هر طرفى داده طبيعت رنگى
هم بدان گونه كه گلگونه كند روى، نگار
شكل امرود تو گويى كه ز شيرنى و لطف
كوزه چند نبات است معلق بر بار
خشو انجير چو حلوا گر صانع، كه همى
حب خشخاش كند در عسل شهد به كار
آب در پاى ترنج و به و بادام، روان
همچو در پاى درختان بهشتى انهار
گو نظر باز كن و، خلقت نارنج ببين
اى كه باور نكنى فى الشجر الاخضر نار
پاك و بى عيب خدايى كه به تقدير عزيز
ماه و خورشيد مسخر كند و ليل و نهار
پادشاهى نه به دستور كند يا گنجور
نقشبندى نه به شنگرف كند يا زنگار
چشمه از سنگ برون آرد و، باران از ميغ
انگبين از مگس نحل و در از دريابار
نيك بسيار بگفتيم درين باب سخن
و اندكى بيش نگفتيم هنوز از بسيار
تا قيامت سخن اندر كرم و رحمت او
همه گويند و، يكى گفته نيايد ز هزار
آن كه باشد كه نبندد كمر طاعت او؟
جاى آن است كه كافر بگشايد زنار
نعمتت، بار خدايا، ز عدد بيرون است
شكر انعام تو هرگز نكند شكر گزار
اين همه پرده كه بر كرده ما مىپوشى
گر به تقصير بگيرى نگذارى ديار
نااميد از در لطف تو كجا شايد رفت؟
تاب قهر تو نداريم خدايا، زنهار!
فعلهايى كه زما ديدى و نپسنديدى
به خداوندى خود پرده بپوش اى ستار
حيف ازين عمر گرانمايه كه در لغو برفت
يارب از هرچه خطا رفت هزار استغفار
درد پنهان به تو گويم كه خداوند منى
يا نگويم، كه تو خود مطلعى بر اسرار
سعديا، راست روان گوى سعادت بردند
راستى كن كه به منزل نرسد كج رفتار
*******
صحبت گل
دكتر ابوالقاسم رادفر
زمستان را سر آمد روزگاران
نواها زنده شد در شاخساران
گلان را رنگ و نم بخشد هواها
كه مىآيد ز طرف جويباران
چراغ لاله اندر دشت و صحرا
شود روشنتر از باد بهاران
دلم افسردهتر در صحبت گل
گريزد اين غزال از مرغزاران
دمى آسوده با درد و غم خويش
دمى نالان چو جوى كوهساران
ز بيم اين كه ذوقش كم نگردد
نگويم حال دل با رازداران
گزيده اشعار اقبال لاهورى ص 59
*******
آب
سهراب سپهرى
آب را گل نكنيم:
در فرودست انگار، كفترى مىخورد آب.
يا كه در بيشه دور، سيرهاى پر مىشويد.
يا در آبادى، كوزهاى پر مىگردد.
آب را گل نكنيم:
شايد اين آب روان، مىرود پاى سپيدارى، تا فرو شويد اندوه دلى.
دست درويشى شايد، نان خشكيده فرو برده در آب.
چه گوارا اين آب!
چه زلال اين رود!
مردم بالادست، چه صفايى دارند!
چشمههاشان جوشان، گاوهاشان شيرافشان باد!
من نديدم دهشان،
بى گمان پاى چپرهاشان جا پاى خداست.
ماهتاب آن جا، مىكند روشن پهناى كلام.
بىگمان در ده بالا دست، چينهها كوتاه است.
مردمش مىدانند، كه شقايق چه گلى است.
بى گمان آن جا آبى، آبى است.
غنچهاى مىشكفد، اهل ده با خبرند.
چه دهى بايد باشد!
كوچه باغش پر موسيقى باد!
مردمان سر رود، آب را مىفهمند.
گل نكردنش، ما نيز
آب را گل نكنيم.
*******
باران
باز باران،
با ترانه،
با گهرهاى فراوان
مىخورد بر بام خانه
من به پشت شيشه تنها
ايستاده
در گذرها
رودها راه اوفتاده
شاد و خرّم
يك دو سه گنجشك پرگو
باز هر دم
مىپرند اين سو و آن سو
مىخورد بر شيشه و در
مشت و سيلى
آسمان امروز ديگر
نيست نيلى
يادم آرد روز باران
گردش يك روز ديرين
خوب و شيرين
توى جنگهاى گيلان:
كودكى ده ساله بودم
شاد و خرّم،
نرم و نازك
چست و چابك
از پرنده،
از چرنده،
از خزنده
بود جنگل گرم و زنده
آسمان آبى چو دريا
يك دو ابر اين جا و آن جا
چون دل من،
روز روشن
بوى جنگل تازه و تر
همچون مى مستى دهنده
بر درختان مىزدى پر
هر كجا زيبا پرنده
بركهها آرام و آبى
برگ و گل هرجا نمايان
چتر نيلوفر درخشان
آفتابى
سنگها از آب جسته،
از خزه پوشيده تن را
بس وزغ آن جا نشسته
دمبدم در شور و غوغا
رودخانه،
با دو صد زيبا ترانه
زير پاهاى درختان
چرخ مىزد، چرخ مىزد همچو مستان
چشمهها چون شيشههاى آفتابى
نرم و خوش در جوش و لرزه
توى آنها سنگريزه
سرخ و سبز و زرد و آبى
با دو پاى كودكانه
مىدويدم همچون آهو،
مىپريدم از سر جو
دور مىگشتم ز خانه
مىپراندم سنگريزه
تا دهد بر آب لرزه
بهر چاه و بهر چاله
مىشكستم كرده خاله
مىكشانيدم به پايين
شاخههاى بيد مشكى
دست من مىگشت رنگين
از تمشك سرخ و مشكى
مىشنيدم از پرنده
داستانهاى نهانى
از لب باد وزنده
رازهاى زندگانى
هر چه مىديدم در آن جا
بود دلكش، بود زيبا
شاد بودم،
مىسرودم:
«روز! اى روز دلارا!
دادهات خورشيد رخشان
اين چنين رخسار زيبا
ورنه بودى زشت و بى جان!»
«اين درختان
با همه سبزى و خوبى،
گو، چه مىبودند جز پاهاى چوبى
گر نبودى مهر رخشان؟»
روز! اى روز دلارا!
گر دلارايى است از خورشيد باشد
اى درخت سبز و زيبا!
هر چه زيبايى است از خورشيد باشد»
اندك اندك، رفته رفته، ابرها گشتند چيره
آسمان گرديد تيره
بسته شد رخساره خورشيد رخشان،
ريخت باران، ريخت باران
جنگل از باد گريزان
چرخها مىزد چو دريا
دانههاى گرد باران
پهن مىگشتند هر جا
برق چون شمير بران
پاره مىكرد ابرها را
تندر ديوانه غرّان
مشت مىزد ببرها را
روى بركه مرغ آبى
از ميانه، از كناره،
با شتابى،
چرخ مىزد بىشماره
گيسوى سيمين مه را
شانه مىزد دست باران
بادها با فوت خوانا
مىنمودندش پريشان
سبزه در زير درختان
رفته رفته گشت دريا
توى اين درياى جوشان
جنگل وارونه پيدا
بس دلارا بود جنگل!
به! چه زيبا بود جنگل!
بس ترانه، بس فسانه،
بس فسانه، بس ترانه
بس گوارا بود باران!
به! چه زيبا بود باران!
مىشنيدم اندر اين گوهر فشانى
رازهاى جاودانى، پندهاى آسمانى:
«بشنو از من، كودك من،
پيش چشم مرد فردا
زندگانى، خواه تيره، خواه روشن،
هست زيبا! هست زيبا! هست زيبا!»
گلچين گيلانى
*******
نوروز
حجت الاسلام جواد محدثی
زمان مي گذرد، ولي خوبيها و صداقتها باقي است. تقويم و سال، عوض مي شود، امّا سنتّهاي الهي تغيير ناپذير است.
ما بر كنار جويبار زمان نشستهايم وشاهدگذاران عمرها و فرصتهاييم و عوض شدن تقويم هر سال، شاهد اين گذشتِ عمرها و فرصتها ست.
گذشتِ شب و روز وسپري شدن هفته ها و ماهها، براي ما يك «پرونده» و «كارنامه» تشكيل مي دهد. به اين كارنامه مروري كنيم، تا چهرة خود را در «آيينة اعمال»، خويش بنگريم. آينده، در گروِ گذشته و حال ماست. آتية ما، مرهون تصميمها و ارادهها و برنامه ريزيها و بيداريها و محاسبهها و مراقبتهايمان است. و… ما، مسؤول عمر و زمان و فرصت و استعدادهاي خويشيم.
دفتر عمر ما وتقويم سال، گشوده است، تا در برگ برگ اين كتاب، با ايمان و عمل خويش، چه بنگاريم؟
آيا گذشتة ما به اميدِ آينده، و آيندة ما به حسرتِ گذشته خواهد گذشت؟
درسهاي«تحويل سال» را فراموش نكنيم.
نوروز انقلاب، فروردين جانهاست و بهار ايمانها و طراوت انديشههاوشكوفايي شكوفههاي بيداري و آگاهي و اراده و تصميم و ايثار.
نوروز انقلاب است و هفتسين ما، عبارت است از:
«سلام» و «سير» و «سلوك» و «سَحَر» و «سجّاده» و «ستاره» و «ساحل».
در نوروز انقلاب، بكوشيم كه چهرة جانمان شادابتر گردد و رويش خير و فلاح بر ساقة وجودمان امروز ما را بهتر از ديروز كند و هر زمان نوروز گردد و…
در نوروز انقلاب، انقلابي در روزهايمان پديد آيد.
طبيعت، نو ميشود. ما چرا «نو» نشويم؟
بايد در وجود خويش هم عيدي پديد آورد و به خانه تكاني دل پرداخت.
بايد در كنار«تحويل سال»، شاهد «تحوّل حال» بود و با عوض شدنِ تقويم، اخلاق را هم عوض كرد.
حيف نيست كه «سال» عوض شود، ولي ما عوض نشويم؟
در آغاز بهار و طراوت فروردين، چهرة طبيعت متحوّل و خرّم مي شود و درختان و صحرا لباس سبز رويش و حيات مي پوشند. بجاست ما نيز با طهارت جان و طراوت روح و تحوّل اخلاق، در دل و فكر خويش«بهار معنوي» بيافرينيم.
نوروز انقلاب، رويش جوانة ايثار و طراوت عشق و ايمان و شكوفة بصيرت و بينايي است. بهار از راه ميرسد و نويد «فتح» و «فلاح» مي دهد.
عيد نوروز در اشعار امام راحل
باد نوروز وزيده است به كوه و صحرا
جامه عيد بپوشند، چه شاه و چه گدا
بلبل باغ جنان را نبود راه به دوست
نازم آن مطرب مجلس كه بود قبله نما
صوفى و عارف از اين باديه دور افتادند
جام مى گير ز مطرب، كه روى سوى صفا
همه در عيد به صحرا و گلستان بروند
من سرمست زميخانه كنم رو به خدا
عيد نوروز مبارك به غنى و درويش
يار دلدار! زبتخانه درى رابگشا
گرمرا ره به در پير خرابات دهى
به سروجان به سويش راه نوردم نه به پا
سالها در صف ارباب عمائم بودم
تا به دلدار رسيدم، نكنم باز خطا [1]
حضرت امام(رحمت الله علیه) ضمن مبارك شمردن عيد نوروز بر فقير و غنى و پوشيدن جامه نو در اين ايام، و رفتن به كوه وصحرا و باغ و بستان را ستوده و در وصف بهار قصيده ذيل را سروده است:
بهار شد در ميخانه باز بايد كرد
به سوى قبله عاشق نماز بايد كرد
نسيم قدس به عشاق باغ مژده دهد
كه دل ز هردو جهان بى نياز بايد كرد
كنون كه دست به دامان سرو مى نرسد
به بيد عاشق مجنون، نياز بايد كرد
غمى كه در دلم از عشق گلعذاران است
دوا به جام مى چاره ساز بايد كرد
كنون كه دست به دامان بوستان نرسد
نظر به سرو قدى سرفراز بايد كرد [2]
باز حضرت امام(رحمت الله علیه) درباره اين عيد سعيد گفته است:
اين عيد سعيد عيد حزب الله است
دشمن زشكست خويشتن آگاه است
چون پرچم جمهورى اسلامى ما
جاويد به اسم اعظم الله است. [3]
و در رباعى ذيل «عيد» را چنين توصيف كرده است:
اين عيد سعيد عيد اسعد باشد
ملت به پناه لطف احمد باشد
برپرچم جمهورى اسلامى ما
تمثال مبارك محمد(صلی الله علیه و آله و سلم) باشد. [4]
و در قصيده طولانى «بهاريه» كه چند بيت آن آورده مى شود سروده است:
آمد بهار و بوستان شد اشك فردوس برين
گلها شكفته در چمن، چون روى يار نازنين
گسترده بادجان فزا، فرش زمرد بى شمر
افشانده ابرپرعطا بيرون حد، در ثمين
از ارغوان و ياسمن طرف چمن شد پرنيان
وز اقحوان و نسترن سطح دمن ديباى چين
از لادن و ميمون رسد، هر لحظه بوى جان فزا
وز سورى و نعمان وزد، هردم شميم عنبرين
از سنبل ونرگس جهان، باشد به مانند جنان
وز سوسن ونسرين زمين،چون روضه خلدبرين
از فر لاله بوستان گشته به ازباغ ارم
وز فيض ژاله گلستان، رشك نگارستان چين
از قمرى و كبك و هزار آيد نواى ارغنون
و ز سيره و كوكو وسار، آواز چنگ راستين
تا باد نوروزى وزد، هرساله اندر بوستان
تا ز ابر آذارى دمد ريحان و گل اندر زمين
بر دشمنان دولتت هر فصل باشد چون خزان
بر دوستانت هر مهى بادا چو ماه فرودين. [5]
*******
عید یعنی تو؛ بهار یعنی تو
مریم سقلاطونی
زیر آسمان هر امامزاده آفتابی میشوی
زیر سایه هر گلدسته خلوت میکنی
زیر باران هر ندبه، سبک میشوی
پای طلوع هر زمزمه عاشورایی مینشینی
رو به هر دریچه اشراقی پلک میزنی
با هر ستاره سرشار، مأنوسی
با هر صبح متولد میشوی
و در میان هر دستهای که هستی
و بینِ هر طایفه و قوم
ما با تو
پر چینها را تکاندیم
پنجرهها را ورق زدیم
ماه را به تماشا نشستیم
صبح را جرعه جرعه نوشیدیم
آدینهها را آینه گرفتیم
نور را سر کشیدیم
روزها را برگ برگ شمردیم
فصلها را دویدیم تا صبح
دویدیم تا درخت
دیدیم تا آب
دویدیم تا پرنده
دویدیم تا خورشید
تا به تو برسیم ای صبح فروردین!
که ناگهان زیبا هستی
زیبا اتفاق میافتی
زیبا از دریچههای باز، میدمی
زیبا در وحدت اشیاء جاری میشوی
زیبا از راه میرسی
زیبا متولد میشوی
نقارهها نواختند
دُهلها آواز شدند
گلدستهها، دسته دسته به شکوفه رسیدند
دستهای تهی، سرشار از اطلسیها شدند
پرندهها در آسودگی زیستن تازه، نغمه سر دادند
که آب، مهربانی است
که درخت، روشنی است
که گنجشک، رمز خوشبختی است
که گل، عزیزترین هدیه خداست
که تو زیباتر از گلی
زیباتر از زیبا
یا مقلب القلوب و الابصار!
گنجشکهای یخزده وا شدند
آفتاب از پیشانی کوه سرازیر شد
مهربانی در شریان رود جاری شد
زمین طعم بابونه گرفت
طعم درخت
طعم پرنده
طعم آواز
دقیقهها به شیوه باران چرخ زدند
لحظهها به شیوه نیلوفر شناور شدند
هستی به شیوه نسیم و نور لبخند زد
حوّل حالنا الی احسن الحال
دلها تلالو سیبند
نگاه در همیشه نورانی ادراک میلغزد
نسبتی است خوشبختی زمین را با طلوع لبخند تو
نسبتی است طنین باران را با طراوت آغاز تو
ای صبح فروردینِ مقدس!
بهار، دور از دسترس هیچ پنجرهای نباشد!
سفرههامان خالی از مهربانی و نور نشود!
کوچههامان از درخت فاصله نگیرد!
آدینههامان، غبار غفلت نگیرد!
پلههامان، هوای بیتو را نفس نکشد!
بیحضور مهربان تو، دقیقههامان صبح نشود!
فروردینترین اتفاق!
کی صبح خوشبختی، از خشت خشت جانمان بالا میرود؟
کی نقارهها سال مبارک تو را شاد باش میگویند؟
کی پیام شادی تو از دریچههای سال نو نواخته میشود؟
کی سفرههای هفتسینمان با دعای تو جشن میگیرند؟
عیدی که رنگ و بوی آمدنت را نداشته باشد عید نیست.
بهاری که از لطف نگاه تو خالی باشد بهار نیست.
روزی که طعم حضور تو را نداشته باشد نوروز نیست.
*******
فصل بلوغ
علی خیری
از گرد راه میرسی؛ از فراسوی فصلی سرد و بارانی؛ ابرهای تیره را از صفحه آسمان میتکانی، پلک میزنی و گلهای رنگ رنگ از نگاه خاک میروید.
لبخند میزنی و درختان به سبزی قیام میکنند؛ عشوه میکنی و زمستان، بهار میشود.
این جار بهار، ساکنین خاک را به زندگی میخواند.
بهار، فصل اعتدال و راستی است؛ فصل قد کشیدن گلهای ایمان در باغچه دل است.
بهار، قلمرو رویش خوبیهاست و فصل جاری شدن و رسیدن؛ فصلی که غنچههای لب فرو بسته، دهان میگشایند و گل میکنند.
بهار که میآید، کوچههای به بنبست رسیده از سرما، به رقص بر میخیزند و رهگذران را به شوق میآورند.
بهار که میآید، یخهای مکرر زمستانی آب میشود و چشمه چشمه، طراوت بر سنگفرش خیابانها راه میپوید.
بهار که میآید، دستهای سخاوت زمین گل میکند و آسمان، گرمی حیات را مهربانتر از همیشه، در رگ و روح بیجان خاک میپاشد.
بهار که میآید، صدای گامهای ظهور، بهتر از هر زمان، گوش را مینوازد.
بهار که میآید، پنجرههای بسته رو به آسمان گشوده میشوند و دستهای قنوتشان را به پرواز در میآورند.
بهار که میآید، زمین، لباس سپید برفیاش را از تن میکند تا لباس سبز بلوغ بر تن کند.
آری! بهار فصل بلوغ و تماشاست؛ فصلی که یاسها عطر دوستی میپراکنند و گلهای سرخ، خدا را شهادت میدهند.
چه دلانگیز است مژده بهار، آن گاه که هوای سرد، ناجوانمردانه بر شاخ و برگ باغ، تازیانه میکوبد و از هر سو، بادهای سر در گمی، هیجان مرگ در جان درختان میافکند.
گاه از این آرزو که کاش چار فصل زمین بهار باشد، پشیمان میشوم و میدانم بیپاییز و زمستان، بهار، رنگ و نمایی ندارد.
میدانم اگر آن سفر کرده، از کوچ هزاران ساله برگردد و فصل پنجم رویش را بر خاک بگستراند، بهار حقیقی با همه طراوت و زیباییاش به جهان لبخند خواهد زد.
*******
نوروز، پیامبر زیباییها
حمیده رضایی
و نوروز، از لابلای خمودگی ماهها برف و آه سر بر میآورد و خورشید، بر ستیغ کوه استوار میایستد تا رویشِ گلها و گیاهان را شاهد شود؛ رویش بهار و بنفشه، رویش پونه و پروانه و رویش بابونههای بیقرار.
… و نوروز، صدای پای آبشاران را زمزمه میکند و با ردّ پایی از شکوفههای تازه رُسته، زمین را گام مینهد، دامنی از نیلوفر میافشاند و پای کوبان، بر نسیم میایستد، با نسیم میچرخد، دست میافشاند و کِل میکشد.
تمام پنجرههای یخزده، رو به روشنایی گشوده میشوند و از پسِ فصلها انتظار، بهار، قنداقه جوانهها را در آغوش میگیرد و با آوای خوش کبوتران، بار دیگر تقویمها به ابتدای اوراق خویش رجوع میکنند، به ابتدایِ ابتدایِ فصلها، به «نوروز».
و نوروز، این باستانیترین شادمانی، همچنان میآید و در مسیر آمدنش، هزار و یک رنگِ جادویی را بر صفحه نقاشی طبیعت میپاشد.
و عید یعنی شادمانی، یعنی دگردیسی، یعنی امید برای نو زیستن، یعنی زمانی که پروانههای نورس، بال بر پیلههایشان میکوبند، یعنی زمانی که شاخه تُرد نیلوفران، در باد میرقصد، یعنی وقتی که اطلسیها چشم به این همه شگفتی میگشایند، یعنی زمانی که هزار دست، گرمای دستان یکدیگر را میفشارند، لبخند میزنند و خالی از دغدغههای روزمره، به این همه زیبایی چشم میدوزند.
*******
رستاخیز دل نزدیک است!
نزهت بادی
در این یخبندان بیکسیها که آدمی هر کجا پای مینهد، رودخانه یخ بسته زندگیاش، زیر پایش ترک میخورد و میشکند، کسی باید باشد تا دستش را بگیرد و او را از لغزیدن و سقوط نجات دهد!
در این فصل انجماد دلها، که همه احساسات به خواب رفتهاند و عواطف انسانی یخ زدهاند، گرمای محبتی باید باشد تا قندیلهای قلبهایِ یخ بسته آب شود!
در این زمستان سرد بیخبریها، که همه دلها زیر بهمن هولناک غفلت از یکدیگر، نفسهای آخر را میکشند، خورشیدی باید باشد تا بر آسمان مهآلود قلبهای ابری بتابد و آدم برفیهای تنها مانده در حیاط خالی زندگی را آب نماید!
از آن زمان که پرستوهای محبت، از سرزمین دل انسانها پر کشیدند و به راههای دور کوچ کردند، دیگر گلهای مهربانی در دل کسی جوانه نمیزند و هیچ نغمه بهاری به گوش نمیرسد؛ هر چه جای پای عشق است، با برفهای بیاعتنایی پوشانده شده است!
آدمها به تکرار خودشان خو کردهاند و بخار گرم نفسهایشان را نشانه حیات خویش باور نمودند! پنجرههای دلشان را به روی هوای آزاد بستهاند؛ از ترس آنکه نکند احساسشان سرما بخورد.
پای از خانه تنهایی خویش بیرون نمیگذارند، مبادا که بر روی جادههای لغزنده زندگی سُر بخورند و زمین بیفتند! گلولههای برفی بیاحساس را به هم پرتاب میکنند، اما در این بازی سرد، هیچ کس به گرمای قلبش که هدف گلولههای برفی بیرحم قرار میگیرد، نمیاندیشد!
آیا به راستی از این همه رخوت و سردی که وجودمان را فرا گرفته، خسته نشدیم؟!
بگذاریم پنجرهها باز شود؛ شاید باد، بوی بهار را به خانه دلهایمان بیاورد! نگران ورود سرما نباشیم. به آتش عشق شعلهور در سینههایی که دوستمان دارند، پناه میبریم! از آن نترسیم که وقت پا روی برفهای انباشته بر باغچه مهربانیمان، ممکن است دستهایمان زخمی شود؛ به جوانههای عشقی که از وجودمان سر بر میآورد، دل خوش کنیم!
خوب است گاهگاهی، احساسات کهنه زندگیمان را دور بریزیم! از خانه تکانی دلهایمان نهراسیم!
با عواطف تازه و زیباتری، جایشان را پر میکنیم!
بگذاریم بهار ـ این رستاخیز پس از مرگ زمستانی دل ـ به سرزمین زندگی ما هم بیاید!
خواب زمستانی هر چقدر شیرین باشد، زیباتر از چشم گشودن به روزی نو و حیاتی تازه، نخواهد بود!
*******
به زیبایی بیاندیش
سید علیاصغر موسوی
به زیبایی بیاندیش! به لحظههای سبز و آبی و سپید!
به آسمان بیاندیش، که در آغوش پرندین خویش، لالایی بودن را به گوش زمین میخواند! به کهکشانی بیاندیش، که گهواره زمین را با آرامشی تمام میگرداند! به لحظههای سبز چمن! به ترنّم باران! به تبسّم گلهای سوسن!
به آواز سرخ قناری! به پرواز سبز پرستو! به غوغای شادی لک لک! به آرامش رنگ طاووس. به زیبایی بیاندیش!
به جاریترین رودها، به پرواز ماهی از آبشار! به خال خیالانگیز پلنگان! به رقص تپشناک آهو! به بازیِ پروانگان روی گلها، به زیبایی بیاندیش! به آرامش شادیانگیز ساحل، به گیسوی ابریشم آبشاران؛ به زیبایی، به زیبایی، به زیبایی بیاندیش!
چنان گم شد، در ازدحام دودها، آسمان! که پرواز کبوتر را به کلاغها نسبت دادند و لاجورد آسمان را با پرده سیاه شب به اشتباه نشستند! چنان گم شد، نگاههای آهوانه! که شاعران، غزلهای عاشقانه را افسانه خواندند!
چنان گم شد در ازدحام دودها، احساس! که تمام تصاویر را تب شب فرا گرفت و ردّ پای برف، در سیاهی آسفالتها ناپدید شد!
چنان گم شد، سپیدی کوهها در سیاهی ابرها؛ که حتی عکسهای سپید و سیاه، در تاریک خانههای غفلت سوختند.
… اینک فراتر از این کوچههای دودی و در آن سوی افقهای مه آلود، سرسبزی درختان بادام، دوامِ ما را آرزومند است و کاجستانها را به استقامتی تمام سبز، فرا میخواند.
در این یک لحظه از مرگِ هزاران لحظه سبز، من و تو، ـ این دو چشم بیدار ـ آیا زندگی را در مسیر سالم خود، آرزومندیم؟!
«طبیعت»، پلکی از خوش رنگیِ آیینه ماست! همان آیینهای که انعکاسِ «زندگی»هاست!
به زیبایی بیاندیش! به لحظههای سبز و آبی و سپید و فردایی که سرسبز از بهار است؛ سرسبز از پرستو؛ از قناری، از رودهای جاری.
*******
عاشورای طبیعت
محمد کامرانی اقدام
تو را میشناسم؛ بیشتر و پیشتر از آنکه کیومرث و جمشید و گشتاسب را؛ اهورا و اهریمن را و سرطان و حمل را.
تو را میشناسم؛ نه در تالار کافههای همایونی و نه در سلسلههای عز و فخر و نه در بخت و تخت و نه با جشنهای مهرگانیِ شهریاران را ساسانی و پادشاهان اشکانی و گاه شمار اوستایی.
تو را میشناسم و دوستت دارم که فرخنده هستی و پیامآور سبزی.
نوروز، ای سروش مهربانی!
روشنیات را در جانهایمان بریز، که دوستت دارم و مهر میورزم گستردگی پیغامت را.
در تو آرام میشوم؛ آنسان که کشتی نوح بر «جود». و آنسان که خسرو پیغمبران، آرام آرام با مرکب آسمان پیمای خویش، در پیشگاه خدایی که مهرش سترگ است و نامش بزرگ، به آرامش رسید. تو را میشناسم؛ با نیایش و نیاز و ستایش پروردگار.
تو را میشناسم و دوستت دارم.
تو را میشناسم و دوستت دارم که تو عاشورای طبیعتی و طبیعت، عاشوراست که در ذرّه ذره تو، دم از طلوعی سبز میزند.
*******
ای خالق هر چه طراوات!
الهام موگویی
تو میآیی؛ با ارمغانی از صمیمیت و کولهباری از ایمان به زندگیِ دوباره هستی.
بهار، ای آغاز رفاقت شکوفه و آفتاب!
نم نم بارانت، غزل زندگی را در گوش طبیعت نجوا میکند.
بهار، ای روح سبز زندگی! رسیدی؛ با دامنی از گل و بغل بغل طراوت.
چه زیباست رستاخیز دوباره زمین با تو!
چه دیدنی است هلهله شادمانی باغ با تو!
چه به یاد ماندنی است فصل شکفتن و به بار نشستن با تو!
و چه باشکوه است!
بزم شکوفهها بر سر شاخساران با تو!
ای که از پشت رخوت زمستان قد کشیدی! رسیدنت به خیز!
باید خانه دلها را خانه تکانی کرد و دل پژمرده را جانی دوباره بخشید، آئینه قلبها را جلا داد و زنگار غفلت را از جان زدود.
بهار! دستهای پر سخاوت تو، آغاز دوباره هستی و پایان خاطرات کهنه طبیعت است. کاش بر سر سفرههای هفتسین، سرشار از هفتسین سر زندگی، سعادت، سخاوت، سربلندی، سبز زیستن، سرفرازی و ساده زیستن شویم!
با آهنگِ دلنشینِ «یا مقلب القلوب» دلهایمان را صفا میدهیم و دل به تو میسپاریم که بهترینِ حال را نصیب ما گردانی.
ای خالق هر چه طراوت!
این دل تَنگ و این تُنگ بلورین احساس را به تو میسپاریم تا بهاری دیگر و آغازی دیگر.
*******
نوروز میآید
محمد کامرانی اقدم
وقتی که پنجه پیکرتراش طبیعت، بهانهای نو برای دوباره زیستن میتراشد و تصویرهایی از زیبایی و فریبایی را در دل دشتهای فراخ، فراز قلههای عظیم، در عمق تاریکیِ گسترده جنگلها و دریاها میآفریند و احساس زیبای رهایی را به باد میبخشد، نوروز میآید و زمین را محو زیبایی و نکویی میکند و زندگی را در بیکرانِ ذرات به جریان میاندازد.
وقتی که زمین، سرگرم زمزمه زلال رودهاست و درخت برای رسیدن به پرنده از جای بر میخیزد، وقتی که پروانهها در روشنایی مرطوب، برخاسته از خاک گرم بال میزنند و سنگینی رنگهای بر بال خویش را به پونهها و بنفشهها میسپارند، نوروز از راه میرسد؛ تا گنجشکها بر روی شاخههای تو در توی درختان، موسیقی را جان تازهای بخشد، و فرازهایی از جشنواره صدا را به نمایش بگذارند.
آن هنگام که جوانهها، فقط با اجازه آفتاب سر به بالا میگیرند و ورق ورق برگهای دفتر زندگی را در آغاز سال شکوفایی زمزمه میکنند، نوروز میرسد و رودها، زلالی را همراهی میکنند.
نوروز میرسد تا ابرها خانهتکانی کنند و مرغان دریایی، تا افقهای دور دستِ فانوسهای دریایی به پرواز درآیند و همهمه آبی پرواز را با تلاطم روشن دریا به هم آمیزند.
نوروز میآید تا ماهیها در سکوت خیسِ تُنگهای بلورین به رقص درآیند و در کنار هفتسین، تبسّم و مهربانی، عطوفت و بخشندگی در میان سفرههای گسترده دلها جاری میشود.
پىنوشتها:
[1]. ديوان شعر امام خمينى(ره)، ص 39، چاپ ششم، دفتر نشر آثار حضرت امام(ره)، سال 1374 شمسى.[2]. همان، ص 80.
[3]. همان، ص 196.
[4]. همان، ص 206.
[5]. همان، ص 261 و 262.
منابع:
1.ماهنامه فرهنگ كوثر
2.فصلنامه معرفت
3.ماهنامه گلبرگ
4.ماهنامه اشارات
5.ماهنامه گنجینه
6.کلیات سعدی
7.دیوان اشعار امام خمینی(رحمت الله علیه)