بررسي و نقد داستان خواستگاري علي (ع) از دختر ابوجهل (1)

بررسي و نقد داستان خواستگاري علي (ع) از دختر ابوجهل (1)

نويسنده: آيت الله سيّد علي حسيني ميلاني

بررسي و نقد داستان خواستگاري علي (ع) از دختر ابوجهل (1)

پيش گفتار
سنّت نبوى و اخبار زندگانى رسول اكرم صلّى اللّه عليه وآله و اصحاب آن حضرت و رويدادهاى صدر اسلام كه در كتاب هاى حديثى، تاريخى و سيره و سرگذشت نگارى منعكس شده، به جهت اهميّت و تأثير به سزايى كه در حوزه ي عقيدتى و علمى دارند نيازمند پژوهش، پيرايش و بررسى عميق و دقيق هستند كه البتّه بايد دور از غرض ورزى ها، تعصّب ها، هواخواهى ها و گرايش هاى گوناگون باشد، و اين نخستين گامى است كه اقدام به آن در راه خدمت به ميراث اسلامى ما و احيا و نشر آن، لازم و ضرورى است.
اينك دوران تعصّبات كور سپرى شده، چشم ها گشوده شده، انديشه ها روشن گرديده و امكانات اطّلاع رسانى فراوان شده است، و در همه ي زمينه ها كتاب هاى بسيارى نيز چاپ و منتشر مى شوند؛ از اين رو، نبايد در اين اقدامِ ضرورى، سستى و كوتاهى كنيم، و يا سنگينى بار پرداختن به اين امر مهم را به دوش ديگران بيندازيم. به عنوان نمونه، ما نبايد به درستىِ همه ي مطالبى كه در كتاب هاى مختلف – به خصوص در كتاب هاى پيشينيان – آمده است، اذعان كنيم، مگر آن كه براى نقد و بررسى آن ها به اندازه ي لازم تلاش نماييم.
محدّثان، تمام آن چه را كه روايت كرده اند و شنيده اند در كتاب هاى خود نياورده اند؛ بلكه در مصنّفات، صحاح، سنن، مسانيد و معاجم خود مطالبى را كه با كوشش به ثبوت آن ها پى برده اند، پس از تنقيح و تصحيح به رشته ي تحرير درآورده اند. ولى اين امر ما را از نقد و بررسى احاديث آن ها بى نياز نمى سازد و آگاهى از تحقيقات آنان عذر قابل قبولى براى عدم نقد و بررسى مجدد نيست؛ مخصوصاً زمانى كه پيرو و مقلّد انديشه ها و نظرات آن ها نباشيم…
داستان خواستگارى امير مؤمنان على عليه السلام از دختر ابوجهل، در زمان حيات رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله و در حالى كه زهراى طاهره سلام اللّه عليها همسر آن حضرت بود، از آشكارترين شواهد و كامل ترين مصاديق بر صحّت گفته هاى ماست.
ما در بررسى اين موضوع به روايت هايى كه به پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه وآله، امير مؤمنان على عليه السلام و حضرت زهرا سلام اللّه عليها مربوط مى شود – در كليه منابع روايى كه در اختيار داشتيم – مراجعه كرديم. سندها و عبارات مختلف متن آن ها را بررسى نموديم و در شرح حال راويان آن، در پرتو گفتار علماى بزرگ رجال شناس انديشيديم.
سپس مدلول اين حديث را بر اساس قواعدى كه در كتاب هاى علوم حديثى مقرّر شده، و با استناد به آن چه كه محقّقان و شارحان اخبار و روايات گفته اند، به دقّت نگريستم. نتيجه اين بود كه اين حديث را روايتى جعلى، داستانى و ساختگى، و حكايتى ساخته و پرداخته يافتيم؛ و در پس ِ اين دسيسه، ديدم كه در درجه ي نخست جسارت كردن و طعنه زدن به پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله، سپس به على مرتضى عليه السلام و صدّيقه كبرى سلام اللّه عليها مورد نظر بوده است.
اين حديث، حديثى است كه همه ي محدّثان اهل سنّت بر روايت آن در كتاب هايشان اتّفاق كرده اند؛ ولى بنا بر تحقيقات انجام شده، لازم است كه از سنّت نبوى بيرون رانده شود!
آن چه بيان شد، نتيجه ي تحقيق و پژوهشى است كه در مورد اين حديث انجام شده است، و البتّه طبق بررسى ها، تا كنون درباره اين موضوع به گونه اى كه در اين مجموعه مقالات بحث و بررسى كرده ايم، تحقيقى انجام نشده است.

حديث خواستگارى و مصادر آن
همان گونه كه پيش تر اشاره كرديم، نخستين نكته اى كه درباره ي اين حديث، جلب توجّه مى كند، اين است كه نه تنها محدّثان بزرگ اهل سنّت، همچون مُسلم نيشابورى و بُخارى، بلكه تمام نويسندگان صحاح شش گانه بر اين روايت اتّفاق كرده اند. همچنين نويسندگان مسندها و سنن از متقدّمين و متأخّرين نيز – به جز معدودى از آن ها – آن را روايت كرده اند.
ما در آغاز، رواياتى را بيان مى كنيم كه در معتبرترين و مهم ترين كتاب هاى آن ها آمده است، كتاب هايى كه روايات آن ها به درستى و صحّت معروف شده اند. سپس آن چه را كه حاكم در المستدرك على الصحيحين آورده، و آن گاه مطالبى را كه ديگران روايت كرده اند، مورد بررسى قرار مى دهيم.

روايت بُخارى
بُخارى اين موضوع را به شكل هاى متفاوت در چند جاى صحيح روايت كرده است كه اينك متن روايات او را از نظر مى گذرانيم.
1- در كتاب الخمس چنين آمده است:
سعيد بن محمّد جرمى از يعقوب بن ابراهيم روايت كرده كه گويد: پدرم از وليد بن كثير و او از محمّد بن عمرو بن حلحلة دؤلى روايت كرد كه ابن شهاب زُهْرى گويد: هنگامى كه على بن الحسين بعد از كشته شدن حسين بن على رحمة اللّه عليه از نزد يزيد بن معاويه به مدينه آمد، مِسْوَر بن مخرمه به ديدار او رفت و گفت: آيا درخواستى از من دارى كه آن را انجام دهم؟
على بن الحسين مى گويد: به او گفتم: نه.
مِسْوَر گفت: آيا شمشير رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله (1) را به من مى دهى؟ من مى ترسم كه اين قوم به سبب آن، بر تو مسلّط شوند. به خدا سوگند! اگر آن را به من بدهى تا زنده ام به دست آن ها نخواهد رسيد.
مِسْوَر در ادامه مى گويد: على بن ابى طالب، دختر ابوجهل را در زمان فاطمه خواستگارى كرد. من در آن زمان به سنّ بلوغ رسيده بودم، پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله در اين باره بر بالاى منبر براى مردم خطبه خواند و فرمود: «فاطمه از من است و من مى ترسم كه او در دينش به فتنه بيفتد».
سپس پيامبر صلّى اللّه عليه وآله از دامادش – كه از طايفه بنى عبد شمس بود – ياد كرد و او را به خاطر خوش رفتاريش، ستود و گفت:
«او به هنگام گفت و گو با من راست مى گفت و به وعده اى كه مى داد، وفا مى كرد. من حلالى را حرام و حرامى را حلال نمى كنم، ولى به خدا سوگند! دختر رسول خدا و دختر دشمن خدا هيچ گاه با هم جمع نمى شوند» (2).
2- در كتاب النكاح آمده است:
قُتَيْبَه از ليث از ابن ابى مُلَيكه، از مِسْوَر بن مخرمه روايت مى كند كه گويد: از پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله شنيدم كه بر فراز منبر مى فرمود:
«خانواده هُشام بن مغيره (ابوجهل) از من اجازه خواستند كه دخترشان را به ازدواج على بن ابى طالب درآورند! من اجازه نمى دهم، اجازه نمى دهم، هرگز اجازه نمى دهم!! مگر اين كه پسر ابو طالب بخواهد دختر مرا طلاق دهد و با دختر آن ها ازدواج كند، چرا كه او پاره ي تن من است، كسى كه او را پريشان سازد، مرا پريشان كرده و كسى كه او را بيازارد مرا آزرده است» (3).
3- در كتاب المناقب – به هنگام ذكر دامادهاى پيامبر، از جمله ابوالعاص بن ربيع – اين گونه آمده است:
ابويمان از شعيب، از زُهْرى نقل مى كند كه گويد: على بن الحسين براى من از مِسْوَر بن مخرمه روايت كرد كه او گفت: على، از دختر ابوجهل خواستگارى كرد.
وقتى فاطمه اين خبر را شنيد، به نزد رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله آمد و گفت: خاندان تو چنين مى پندارند كه تو به خاطر دخترانت خشمگين نمى شوى، اينك على، دختر ابوجهل را به عقد خود درآورده است (!!) (4).
مِسْوَر گويد: رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله از جا برخاست. من شنيدم در حالى كه شهادتين مى گفت، فرمود:
«امّا بعد، من دخترم را به ازدواج ابو العاص بن ربيع درآوردم، او به هنگام گفت و گو با من، مرا تصديق مى نمود. به راستى فاطمه، پاره ي تن من است. من دوست ندارم به او بدى برسد. به خدا سوگند! نبايد دختر رسول خدا و دختر دشمن خدا در نزد يک مرد جمع شوند».
پس از آن، على خواستگارى او را رها كرد.
محمّد بن عمرو حلحله بعد از نقل اين روايت مى افزايد: ابن شهاب از على از مِسْوَر نقل مى كند كه گويد: از پيامبر صلّى اللّه عليه وآله شنيدم كه درباره دامادش – از خاندان عبد شمس – سخن مى گفت كه او را به سبب خوش رفتاريش ستايش كرد و از او به نيكى ياد نمود و فرمود: «او با من سخن مى گفت، مرا تصديق مى كرد و به من وعده مى داد و به آن وفا مى كرد» (5).
4- در باب «شقاق و جدايى» از كتاب طلاق آمده است:
ابوالوليد از ليث از ابن ابى مُلَيكه از مِسْوَر بن مخرمه زُهْرى نقل مى كند كه از پيامبر صلّى اللّه عليه وآله شنيدم كه مى فرمود:
«خانواده مغيره (ابوجهل) از من اجازه خواستند كه على، دخترشان را به ازدواج خود درآورد و من اجازه نمى دهم» (6).

روايت مُسلم
مُسلم نيشابورى نيز در مورد اين داستان رواياتى نقل كرده است. وى در صحيح خود در بخش فضايل فاطمه سلام اللّه عليها چنين مى گويد:
1- احمد بن عبداللّه بن يونس و قتيبة بن سعيد از ليث بن سعد روايت كرده اند كه ابن يونس مى گفت: عبداللّه بن عبيداللّه بن ابى مُلَيكه قرشى تيمى به نقل از مِسْوَر بن مخرمه مى گفت كه از رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله شنيده است كه حضرتش بر فراز منبر مى فرمود:
«بدانيد! خانواده هُشام بن مغيره از من اجازه خواستند كه دخترشان را شوهر دهند. . . ».
2- احمد بن حنبل به من نقل كرد كه يعقوب بن ابراهيم به نقل از پدرش از وليد بن كثير از محمّد بن عمرو بن حلحله دؤلى روايت كرده كه ابن شهاب از على بن الحسين نقل كرده كه هنگامى كه آن ها وارد مدينه شدند… .
3- عبداللّه بن عبدالرحمان دارمى از ابواليمان نقل كرد كه شعيب از زُهْرى به نقل از على بن الحسين روايت كرده كه مِسْوَر بن مخرمه به او خبر داد كه على بن ابى طالب از… خواستگارى كرد…
4- ابو معن رقاشى براى من نقل كرد كه وهب – يعنى ابن جرير – به نقل از پدرش گفت: از نعمان – يعنى ابن راشد – شنيدم كه نظير همين روايت را با همين اسناد از زُهْرى نقل كرد (7).

روايت تِرمذى
تِرمذى نيز يكى از راويان اين داستان است. او در صحيح خود در كتاب مناقب در بخش فضايل فاطمه عليها السلام در اين زمينه دو روايت نقل كرده و گفته است:
1- قُتَيْبَه از ليث از ابن ابى مُلَيكه از مِسْوَر بن مخرمه نقل كرده است: از پيامبر صلّى اللّه عليه وآله شنيدم كه بر فراز منبر مى فرمود:
«خانواده هُشام بن مغيره از من اجازه خواستند كه دخترشان را به ازدواج… درآورند…».
ابوعيسى مى گويد: اين حديث، حديثى صحيح و حسن است.
البتّه اين روايت را عمرو بن دينار نيز از ابن ابى مُلَيكه از مِسْوَر بن مخرمه روايت كرده است.
2- احمد بن مَنيع از اسماعيل بن عُلَيَّه از ايّوب از ابن ابى مُلَيكه از عبداللّه بن زبير روايت كرده كه گويد: على، در مورد دختر ابوجهل سخن گفت… .
ابوعيسى مى گويد: اين، حديثى صحيح و حسن است.
ايّوب نيز به نقل از ابن ابى مُلَيكه از زبير همين گونه نقل كرده است. افراد ديگرى نيز از ابن ابى مُلَيكه و مِسْوَر بن مخرمه روايت كرده اند، و احتمال دارد كه ابن ابى مُلَيكه از هر دو نفر روايت كرده باشد (8).

روايت ابن ماجه
يكى ديگر از ناقلان اين داستان، ابن ماجه است. او در سنن خود در كتاب نكاح باب «غيرت» مى نويسد:
1- عيسى بن حَمّاد مصرى مى گويد: ليث بن سعد از عبداللّه بن ابى مُلَيكه از مِسْوَر بن مخرمه نقل مى كند: از رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله شنيدم كه بر فراز منبر مى فرمود:
«خانواده هُشام بن مغيره از من اجازه خواستند تا دخترشان را به ازدواج على درآورند…».
2- محمّد بن يحيى مى گويد: ابو يمان از شعيب از زُهْرى نقل مى كند كه على بن الحسين به او گفته بود: مِسْوَر بن مخرمه به او خبر داده است كه على بن ابى طالب از… خواستگارى كرد… پس از آن، على از خواستگارى دست كشيد (9).

روايت ابوداوود
ابوداوود نيز با سه سند اين داستان را بازگو كرده و در كتاب نكاح مى گويد:
1- احمد بن محمّد بن حنبل از يعقوب بن ابراهيم بن سعد از پدرش از وليد بن كثير از محمّد بن عمرو بن حلحله دؤلى روايت كرده است كه ابن شهاب براى او نقل كرد كه على بن الحسين گفته است: «هنگامى كه وارد مدينه شديم…».
2- همين روايت را محمّد بن يحيى بن فارس از عبدالرزّاق از معمر از زُهْرى از عروه، از ايّوب از ابن ابى مُلَيكه نقل كرده است.
وى در ادامه مى گويد: سپس على درباره ي اين ازدواج سكوت كرد.
3- احمد بن يونس و قتيبة بن سعيد مَعَنى (10) روايت كرده اند كه احمد گفت: ليث از عبداللّه بن عبيداللّه بن ابى مُلَيكه قرشى تيمى نقل كرده كه مِسْوَر بن مخرمه گفته است: از رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله بر فراز منبر شنيدم كه مى فرمود:
«خانواده هُشام بن مغيره از من اجازه خواستند تا دخترشان را به ازدواج على بن ابى طالب درآورند. من اجازه نمى دهم، هرگز اجازه نمى دهم، مگر اين كه پسر ابوطالب بخواهد دختر مرا طلاق دهد و با دختر آن ها ازدواج كند; چرا كه دختر من، پاره ي تن من است. هر كه او را پريشان كند، مرا پريشان كرده و هر كه او را بيازارد، مرا آزرده است» (11).

روايت حاكم نيشابورى
حاكم نيشابورى نيز در نقل اين داستان نقش دارد، او از سه طريق اين روايت را نقل مى كند و مى گويد:
1- احمد بن جعفر قطيعى از عبداللّه بن احمد بن حنبل از پدرش از يحيى بن زكريا بن ابى زائده از پدرش از شَعْبى و او از سويد بن غفله نقل مى كند: على، دختر ابوجهل را از عمويش حارث بن هُشام خواستگارى كرد، آن گاه درباره ي اين موضوع با پيامبر صلّى اللّه عليه وآله مشورت كرد.
پيامبر صلّى اللّه عليه وآله به او فرمود: «آيا از حَسَب و شرافت خانوادگى او مى پرسى؟».
على عرض كرد: از حَسَب و شرافت خانوادگى او آگاهم، ولى آيا اجازه اين كار را به من مى دهى؟
پيامبر صلّى اللّه عليه وآله فرمود: «نه، فاطمه پاره اى از گوشت من است و گمان مى كنم كه او از اين امر ناراحت مى شود و بى تابى خواهد كرد».
على عرضه داشت: من كارى كه او را ناراحت كند، انجام نخواهم داد.
حاكم پس از نقل اين روايت مى گويد: اين حديث صحيح است به شرط اين كه شيخين نيز آن را نقل كرده باشند، در حالى كه آن ها به اين صورت نياورده اند.
2- ابوالعبّاس محمّد بن احمد محبوبى از سعيد بن مسعود از يزيد بن هارون; و احمد بن جعفر قطيعى از عبداللّه بن احمد بن حنبل از پدرش از يزيد بن هارون از اسماعيل بن ابى خالد از ابى حنظله – از مردى از اهالى مكّه (12) – نقل كرده اند:
على، از دختر ابوجهل خواستگارى كرد. خانواده ي او به على گفتند: او را بر سر دختر رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله به ازدواج تو در نمى آوريم.
اين خبر به رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله رسيد. حضرتش فرمود:
«فاطمه پاره اى از گوشت من است، هر كس او را بيازارد مرا آزرده است».
3- بكر بن محمّد صيرفى از موسى بن سهل بن كثير از اسماعيل بن عُلَيَّه از ايّوب سَختيانى از ابن ابى مُلَيكه از عبداللّه بن زبير نقل مى كند:
على، از دختر ابوجهل سخن مى گفت.
اين خبر به رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله رسيد و حضرتش فرمود:
«فاطمه پاره ي تن من است. هر كس او را بيازارد، مرا آزرده است و هر كس او را ناراحت كند، مرا ناراحت كرده است».
حاكم در ذيل اين روايت مى نويسد: اين حديث، مطابق شرط شيخين صحيح است، ولى آن را نقل نكرده اند (13).

روايت ابن ابى شِيبه
ابوبكر بن ابى شِيبه نيز با يك سند، اين داستان را در المصنّف خود آورده است. وى چنين روايت مى كند:
محمّد بن بُشر از زكريّا از عامر نقل مى كند كه گويد: على، دختر ابوجهل را از عمويش حارث بن مغيره خواستگارى كرد، آن گاه در اين مورد از رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله اجازه خواست.
پيامبر صلّى اللّه عليه وآله فرمود: «آيا از حَسَب و شرافت خانوادگى او مى پرسى؟».
على عرضه داشت: از حَسَب و شرافت خانوادگى او آگاهم، ولى آيا اجازه اين كار را به من مى دهى؟
فرمود: «نه! فاطمه پاره ي تن من است و دوست ندارم كه اظهار ناراحتى كند».
على گفت: من هم كارى نمى كنم كه او ناراحت شود (14).

روايت احمد بن حنبل
احمد بن حنبل، امام حنبلى ها بيش از ديگران به اين داستان پرداخته و آن را در دو كتاب مسند و فضائل الصحابه آورده است. متن روايات او اين گونه است:
1- عبداللّه از پدرش از وهب بن جرير از پدر او نقل مى كند كه از نعمان شنيدم كه از زُهْرى از على بن الحسين از مِسْوَر بن مخرمه نقل مى كرد كه مى گفت: على از… خواستگارى كرد… .
2- عبداللّه از پدرش از ابو يمان از شعيب از زُهْرى از على بن الحسين نقل كرده كه مِسْوَر بن مخرمه به او خبر داده بود كه على بن ابى طالب از… خواستگارى كرد… .
3- عبداللّه از پدرش از يعقوب – پسر ابراهيم – از پدرش از وليد بن كثير از محمّد بن عمرو از ابن حلحله دؤلى (15) از ابن شهاب نقل مى كند كه على بن الحسين به او گفت: زمانى كه آن ها بعد از كشته شدن حسين بن على از نزد يزيد بن معاويه به مدينه آمدند، مِسْوَر بن مخرمه به ديدن او آمد و گفت على بن ابى طالب از… خواستگارى كرد… .
4- عبداللّه از پدرش از هاشم بن قاسم از ليث – پسر سعد – نقل مى كند كه عبداللّه بن عبيداللّه بن ابى مُلَيكه از مِسْوَر بن مخرمه نقل كرده است:
رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله بر فراز منبر بود، شنيدم كه حضرتش مى فرمود:
«خانواده هُشام بن مغيره از من اجازه خواستند تا دخترشان را به ازدواج على بن ابى طالب درآورند…» (16).
5- عبداللّه از پدرش از اسماعيل بن ابراهيم از ايّوب از عبداللّه بن ابى مُلَيكه از عبداللّه بن زبير نقل مى كند:
على از دختر ابوجهل يادى كرد.
اين مطلب به رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله رسيد و حضرتش فرمود:
«فاطمه پاره تن من است، آن چه او را بيازارد، مرا آزرده است و آن چه او را ناراحت كند، مرا ناراحت كرده است» (17).
همچنين در فصل «فضايل فاطمه دختر رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله» از كتاب مناقب الصحابه چند گونه روايت آمده است:
6- عبداللّه از پدرش از يحيى بن زكريّا از پدرش از شَعْبى نقل مى كند:
على عليه السلام از… خواستگارى كرد… .
7- عبداللّه از پدرش از يزيد از اسماعيل از ابى حنظله روايت مى كند:
مردى از مردم مكّه به او خبر داد كه على از… خواستگارى كرد… .
8- عبداللّه از پدرش از سُفيان از عمرو از محمّد بن على نقل مى كند:
على خواست با دختر ابوجهل ازدواج كند. وقتى اين خبر به پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله رسيد، حضرتش بر فراز منبر چنين فرمود:
«على مى خواهد با عوراء، دختر ابوجهل ازدواج كند. او حق ندارد دخترِ دشمن خدا و دخترِ رسول خدا را در يك جا جمع كند; فاطمه پاره ي گوشت من است».
9- عبداللّه از پدرش از اسماعيل بن ابراهيم از ايّوب از عبداللّه بن ابى مُلَيكه از عبداللّه بن زبير نقل مى كند:
على در مورد دختر ابوجهل سخن مى گفت، اين مطلب به رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله رسيد، حضرتش فرمود:
«إنّما فاطمة بضعة منّي، يؤذيني ما آذاها، وينصبني ما أنصبها»
«فاطمه پاره ي تن من است، آن چه او را بيازارد مرا آزرده است و آن چه او را ناراحت كند، مرا ناراحت كرده است».
10- عبداللّه از پدرش از هاشم بن قاسم از ليث از عبداللّه بن عبيداللّه بن ابى مُلَيكه از مِسْوَر بن مخرمه نقل مى كند:
از رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله بر فراز منبر شنيدم كه مى فرمود:
«خانواده هُشام بن مغيره از من اجازه خواستند تا دخترشان را به ازدواج على بن ابى طالب درآورند…».
11- عبداللّه از پدرش از ابو يمان از شعيب از زُهْرى نقل مى كند:
على بن الحسين به من خبر داد كه مِسْوَر بن مخرمه به او گفته بود كه على بن ابى طالب از دختر ابوجهل خواستگارى كرد، در حالى كه فاطمه همسر او بود…
وى در ادامه گفت: سپس على از اين خواستگارى دست كشيد.
12- عبداللّه از پدرش از عبدالرزاق از معمر از زُهْرى از عروه از ايّوب از ابن ابى مُلَيكه نقل مى كند:
على بن ابى طالب از دختر ابوجهل خواستگارى كرد و وعده ي ازدواج گذاشته شد… سپس على از اين ازدواج دست كشيد و آن را رها كرد.
13- عبداللّه از پدرش از وهب بن جرير روايت مى كند كه: پدرم گفت: از نعمان شنيدم كه از زُهْرى از على بن الحسين از مِسْوَر بن مخرمه نقل مى كرد كه على از… خواستگارى كرد… (18).

روايت هاى مختلف از حديث خواستگارى

روايت هيثمى
هيثمى يكى از علماى متأخّر اهل سنّت، در كتاب مجمع الزوائد روايت مى كند كه ابن عبّاس مى گويد: على بن ابى طالب از دختر ابوجهل خواستگارى كرد.
رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله فرمود: «اگر قصد ازدواج با او را دارى پس دختر ما را به ما برگردان».
حديث خالد حذّاء در اين جا پايان مى يابد; اما در اين حديث اضافاتى هست كه مى گويد:
پيامبر صلّى اللّه عليه وآله فرمود: «به خدا سوگند! دختر رسول خدا و دختر دشمن خدا در زوجيّت يك فرد جمع نمى شوند».
اين روايت را طبرانى در هر سه معجم خود آورده و در معجم كبير خود آن را به اختصار نقل كرده است. بزّار نيز اين روايت را به اختصار نقل كرده است.
هيثمى در ذيل اين روايت مى گويد:
يكى از راويان آن، عبيداللّه بن تمام است كه او در نقل حديث ضعيف است (19).

روايت ابن حجر عسقلانى
ابن حجر عسقلانى در كتاب المطالب العاليه به نقل اين داستان مى پردازد و مى گويد كه على بن الحسين گفت: على بن ابى طالب مى خواست از دختر ابوجهل خواستگارى كند.
عدّه اى گفتند: فكر نمى كنى كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله از اين كار ناراحت شود؟
عدّه اى ديگر گفتند: او هم زنى مانند زن هاى ديگر است.
گروه ديگرى گفتند: البتّه پيامبر صلّى اللّه عليه وآله از اين كار ناراحت خواهد شد، كه على بن ابى طالب دخترِ دشمنِ خدا را بر سر دختر رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله به ازدواج خود درمى آورد.
در مورد اين مطالب به رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله خبر دادند. حضرتش پس از حمد و ثناى خدا فرمود:
«اينك چگونه برخى مى پندارند كه من به خاطر فاطمه ناراحت نمى شوم، در حالى كه فاطمه پاره ي تن من است. كسى حق ندارد كه دختر دشمنِ خدا را بر سر دختر رسول خدا به ازدواج خود درآورد».
عسقلانى بعد از نقل اين روايت مى گويد: اين حديث مرسل است. اصل حديث – كه در صحيح آمده – به روايت مِسْوَر است كه او براى على بن الحسين نقل كرده است (20).
آرى، على بن الحسين عليهما السلام آن را براى زُهْرى نقل كرده است (!!!).

روايت متّقى هندى
متّقى هندى نيز اين داستان را به دو سند در كنز العمّال نقل كرده است:
1- شَعْبى گويد: على به نزد رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله آمد و درباره ي دختر ابوجهل و خواستگارى او از عمويش حارث بن هُشام پرسيد.
پيامبر گرامى صلّى اللّه عليه وآله فرمود: در چه مورد از او مى پرسى؟ آيا از حَسَب و شرافت خانوادگى او مى پرسى؟
گفت: نه، ولى مى خواهم با او ازدواج نمايم، آيا اين كار را دوست ندارى؟
پيامبر صلّى اللّه عليه وآله فرمود: «فاطمه پاره ي تن من است. من دوست ندارم كه او غمگين يا خشمگين گردد».
على گفت: هرگز كارى نمى كنم كه باعث ناراحتى تو شود.
اين روايت از طريق عبدالرزّاق بن همام صنعانى نقل شده است.
2- ابن ابى مُلَيكه گويد: على بن ابى طالب از دختر ابوجهل خواستگارى كرد، تا آن جا كه قرار ازدواج هم گذاشته شد.
وقتى اين خبر به فاطمه رسيد به پدرش گفت: مردم خيال مى كنند كه تو به خاطر دخترانت ناراحت و خشمگين نمى شوى. اينك ابوالحسن از دختر ابوجهل خواستگارى كرده و قرار ازدواج نيز گذاشته شده است.
پيامبر گرامى صلّى اللّه عليه وآله خطبه اى آغاز كرد و حمد و ثناى خدا را – آن چنان كه شايسته است – به جاى آورد. آن گاه از ابوالعاص بن ربيع ياد كرد و او را به جهت خوش رفتاريش ستود و گفت:
«فاطمه پاره ي تن من است. من مى ترسم كه او را به فتنه بيندازند. به خدا سوگند! دخترِ رسول خدا و دختر دشمن خدا تحت اختيار يك فرد قرار نمى گيرند».
پس از آن، على درباره ي اين ازدواج سكوت نمود و آن را رها كرد (21).
اين روايت نيز از طريق عبدالرزّاق بن همام صنعانى نقل شده است.

پي‌نوشت‌ها:

1- على رغم اين كه در منابع اهل سنّت درود و صلوات پس از نام مبارك پيامبر خدا صلى اللّه عليه وآله به صورت ناقص (ابتر) آمده است، ما طبق فرمايش حضرتش، درود و صلوات را به صورت كامل آورده ايم.
2- صحيح بُخارى: 1132/3 شماره 2943.
3- صحيح بُخارى: 2004/5 شماره 4932.
4- يادآورى مى كنيم كه ما در مقابل ترجمه ي عبارات مندرج در منابع اهل سنّت كه به تأمّل و دقّت نظر نياز دارند، علامت (!!) را نهاده ايم.
5- صحيح بُخارى: 1364/3 و 1365 شماره 3523.
6- همان: 2022/3 شماره 4974.
7- صحيح مُسلم: 53/5 – 55.
8- سنن تِرمذى: 464/5 و 465 شماره هاى 3893 و 3895.
9- سنن ابن ماجه: 412/3 و 413 شماره هاى 1998 و 1999.
10- در مصدر همين گونه آمده، ولى درست آن، ثقفى است.
11- سنن ابى داوود: 91/2 و 92 شماره هاى 2069 و 2071.
12- در اين مورد با نكته ي لطيفى آشنا خواهيد شد.
13- المستدرك على الصحيحين: 173/3 شماره هاى 7449 – 4751.
14- المصنف: 527/7 شماره 6.
15- احمد بن حنبل در اين جا محمّد بن عمرو را غير از ابن حلحله دؤلى دانسته است.
16- مسند احمد: 427/5 – 430 شماره 18433.
17- مسند احمد: 571/4 شماره 15691.
18- فضايل الصحابه: 754/2 – 759.
19- مجمع الزوائد: 327/9 شماره 15201.
20- مطالب العاليه بزوائد المسانيد الثمانيه: 67/4 شماره 3981.
21- كنز العمال: 291/3 و 292 شماره هاى 37734 و 37736.
منبع مقاله :
حسيني ميلاني، سيّد علي؛ (1390)، خواستگاري ساختگي، قم: الحقايق، چاپ چهارم.

مطالب مشابه