حلقه گمشده

حلقه گمشده

نويسنده: صادق جمالي

فهم قرآن براي همه ممکن است

اينکه بسياري قرآن را به اعتبار کلام الهي بودنش، مساوي با گفتاري غير قابل درک و فهم براي ما زمينيان مي دانند، اگر چه در ظاهر تعظيم و بزرگداشت قرآن است اما در حقيقت مهجور کردن آن است. درست است که درک حقيقت قرآن از توان بشر زمينگير بيرون است اما اين نه به معناي ناممکن بودن فهم و دسترسي آن در لايه هاي معنايي براي هم او است. مساله اصلي امروز ما با قرآن، تعريف شکل ورود ما به دايره معاني و مفاهيم آن است. ظاهر کشکول وار قرآن و اينکه هراز گاه باب جديدي در سوره اي گشوده مي شود و موضوع جديدي و سياقي متفاوت، خلاف تمام کتاب هاي علمي و تاريخي و داستاني و امثال اين ها، نظم ظاهري و موضوعي قرآن را پيچيده تر نمودار مي کند اما اين دليل بي نظمي و ناهماهنگي آيات قرآن نيست که خود نشانه غرضي پر اهميت تر از فروفرستادن قرآن است و چه غرضي فراتر از «هدايت» و «روشنگري» که خود خداوند، «هدي للناس و بينات من الهدي و الفرقان» مي خواند اين مصحف شريف را.
«تحجير» فهم قرآن به معني سنگ چين کردن محدوده اي پيرامون قرآن در برابر عموم مردم و اختصاص درک آن براي عده اي خاص، نقطه مقابل غرض نزول قرآن است.
«نگراني از تفسير به راي» و «باور ناممکن بودن فهم قرآن» دو مانع اصلي مسير حقيقي فهم قرآنند. بسنده کردن به زيبا خواندن و حفظ آيات قرآن و منحصر کردن دريافت معاني آن به گروهي خاص به نام مفسران، اولين پله اين نردبان افتادني است. قرائت، تلاوت، ترتيل و حفظ (به شرط آنکه به درستي و منطبق با آموزه هاي خود قرآن معرفي شوند)، پيش نياز ورود به عالم معاني قرآن هستند؛ اما اينها همه در حکم زمينه اي هستند؛ براي ورود به چشمداشت اصلي خداوند از بندگان (و نه لزوماً مؤمنان) در مواجهه با قرآن يعني «تدبر».
افلا يتدبرون القرآن ولو کان من عند غيرالله لوجدوا فيه اختلافا کثيرا (نساء /82) آيا در قرآن تدبر نمي کنند حال آن که اگر از سوي کسي جز الله بود، در آن اختلاف فراواني مي يافتند. و اين چشمداشت حتي از مشرکان و کفار نيز مي رود چه رسد به مومنان. گويي پشتوانه تحدي خداوند از کفار در آوردن سوره اي، بلکه آيه اي مانند قرآن، نظر افکندن ايشان به هماهنگي صورت قرآن و احساس عجز از هم آوردي با آن است و نکته اساسي همين جاست که درک اين چينش حکيمانه از ظاهر قرآن و دريافت غرض حکيمانه از صورت کلام خداوندي براي همه ابناء بشر شدني است، مگر دل هاي در بند.
افلا يتدبرون القرآن ام علي قلوب اقفالها (محمد (ص) /24)
«تدبر» مصدر باب تفعل است از ريشه «د ب ر». دبر به معناي پشت و پس هر چيزي است و «تدبر» به معناي پشت هم چيدن هدفمند. «تدبر» مطاوعه «تدبير» است به معناي دريافت تدبير، دل سپردن به تدبير و کشف آگاهانه آهنگ چينشي هماهنگ.
بسياري از قرآن پژوهان با نگاهي تسامحي به مفهوم واژه «تدبر»، گونه هاي گوناگوني از فهم غيرتدبري را هم معناي آن برشمرده اند. تقي پور در کتاب «پژوهشي پيرامون تدبر در قرآن»، آن را ترتيل و تلاوت راستين قرآن برشمرده و بهبودي، در کتاب «تدبر در قرآن» آن را تفسير صحيح ظاهر و باطن معنا کرده است، اما با تعمق در ريشه واژه تدبر، مناسب ترين معني براي آن، «فهيم روشمند هم آهنگي حکيمانه قرآن از ظاهر آن» دريافت مي شود.

انواع تدبر

الف. تدبر موضوعي:

تدبر موضوعي، فهم روشمند هماهنگي قرآن است در ظاهر موضوعات آن. تلاشي براي کشف هماهنگي موضوعات قرآن حيکم، با برداشتن اختلافات ظاهري مربوط به آنها. موضوعي که براي فرد متدبر مبهم است به عنوان محور تدبر انتخاب مي شود، آيات مربوط به آن موضوع از سراسر قرآن جمع آوري و نهايتا دسته بندي و مرتب مي شود. اين نوع تدبر مي تواند در دايره موضوعي خاص يا در کشف ارتباط ميان موضوعات مختلف انجام گيرد.

ب. تدبر ترتيبي:

شايد اصلي ترين شکل تدبر اين شيوه باشد: فهم روشمند هماهنگي قرآن در ظاهر آيات و سوره هاي آن. آن گونه که پيش تر نيز اشاره شد، قرآن با آن که به فراخور نياز موضوع و غرض، از تاريخ و داستان گذشتگان و اخبار آيندگان و مسائل علمي سخن به ميان مي آورد، با اين همه کتاب داستان و تاريخ و کتاب علمي نيست که با مقدمه اي حول موضوعي آغاز و با دسته بندي زيرشاخه هاي مربوط به آن موضوع محوري جلو رود و نهايتا نتيجه گيري کند. بسيار است که زندگي پيامبري قصه گويي مي شود اما نه از ابتدا تا پايان که هر کجا لازم است گوشه اي از ماجرا مثلا در سوره مبارکه يوسف قصه از خواب يوسف (ع) آغاز و به ديدار دوباره يوسف و يعقوب عليهم سلام انجام مي يابد. نه از ذکر چگونگي تولد يوسف سخن مي آيد و نه از عاقبت ماجراي حکومت بر مصر و وصلت احتمالي با زليخا و امثال اينها. غرض اصلي همان است که ذکر شده. يا در داستان موسي عليه السلام که به کرّات و هر بار گوشه اي از زندگي ايشان آمده، يک جا تولد و رشد او در دربار فرعون، جاي ديگر ازدواج او با دختر شعيب و آغاز رسالت، جايي ديدارش با فردي حکيم (احتمالا حضرت خضر)و…
نکته مهم اين است که هر جا داستاني از انساني چه خير و چه شر در قرآن مي آيد، نه جذب مخاطب و پيش بردن قصه که همواره بيان نکات هدايتي، هدف نهايي است. اتفاقا هر جا اصراري بيهوده بر دانستن چيزي نه چندان ضروري مطرح مي شود، بي پاسخ مي ماند. نمونه آشکار، تعداد اصحاب کهف است که با تعبير «رجما بالغيب» همراه است. نتيجه آن که ما با کتابي مواجهيم که اساساً نظم و ترتيب کتاب هاي موضوعي بشري را ندارد و در اثناي سخن گفتن، باب موضوعات فراواني را مي گشايد. سوره مجادله با داستان زني که از طلاق ظهار همسرش شاکي است آغاز مي شود. اندکي بعد از سخن از حدود الهي و بعد، نجوا مي آورد و مصدر آن را شيطاني مي خواند. سرانجام با بر شمردن حزب الله و حزب الشيطان پايان مي پذيرد. ظاهرا هيچ محوري را نمي توان يافت و در نتيجه اصلي ترين آسيب مواجهه با سوره اتفاق مي افتد: آيات تک تک، موضوع تفکر قرار مي گيرند و به ارتباط آنها با يکديگر کمتر توجه مي شود.
در سوره يوسف (ع)، آنجا که يوسف از هم بند خود که تعبير خوابش رهايي و خدمت به ملک مصر است، مي خواهد که مرا نزد ملک ياد کن، آيه اين گونه ادامه مي يابد: «فانساه الشيطان ذکر ربه…(يوسف /42). شيطان ياد پروردگارش را از خاطرش برد پس سال ها در زندان ماند. در نگاه اول اين گونه برداشت مي شود که يوسف مرتکب گناهي بزرگ شده که مساوي با شرک است اما با نظر به ساير آيات سوره و دقت در معناي «رب» در اين سوره در مي يابيم که واژه «رب» در سراسر سوره يوسف، به معناي پرورش گر (ملک مصر) است نه پروردگار متعال؛ پس ترجمه صحيح اين است که شيطان يادآوري او را نزد پرورش گرش (عزيز مصر) از ياد او (زنداني رها شده) برد و يوسف سال ها در زندان ماند. تفاوت معنا بسيار جدي است و اهميت تدبر در آيات سوره نمايان.
سوره، بزرگ ترين واحد تقسيم بندي قرآن کريم و در لغت به معناي ديوار محکم، دژ و قلعه است. اتحاد آيات يک سوره با هم و جدايي آنها از ديگر آيات مصحف، در ظاهر چينش آيات، نشانگر مرز بندي هدفمند است وگرنه دليلي براي انفصال گروهي از آيات با نقطه شروع «بسم الله الرحمن الرحيم» وجود نداشت. پيدا کردن حلقه متصله سوره و موضوع يا موضوعات و غرض اصلي از انزال آن، همان تدبر در ميان آيات يک سوره است. تفسير گران سنگ الميزان اثر علامه طباطبايي، نمونه عالي تدبر در آيات يک سوره است. ايشان در ابتداي هر سوره غرض واهم موضوعات سوره رابر شمرده اند، سپس آيات سوره را بر اساس وحدت سياق و اشتراک موضوعي دسته بندي و رابطه هر دسته را با دسته هاي گذشته يا غرض سوره آورده اند. اتحاد حاکم بر آيات هر سوره را در سه لايه مي توان جست وجو کرد: لفظ و معنا، موضوع و پيام، غرض. در سوره هاي تک کلامي (مانند توحيد) معناي منسجم، عامل اتحاد است. در سوره هاي تک قولي (مانند شمس) که چند مطلب با پيامي واحد وجود دارد موضوع محوري، عامل اتحاد است. در سوره هاي تک فصلي (مانند مجادله) که در آن موضوعات و پيام هاي گوناگون تحت پوشش غرضي واحد وجود دارد عامل اتحاد، غرض واحد آن سوره است. در سوره هاي چند فصلي (مانند بقره) که در آن موضوعات و پيام هاي گوناگون تحت پوشش، چند غرض وجود دارد، همه اغراض با غرضي جامع به يکديگر مرتبط مي شوند و عامل اتحاد سوره، غرض جامع است.
اين حلقه متصله را در نگاهي فراتر مي شود در نسبت با کليت قرآن جست و جو کرد، يعني تدبر در چينش سوره هاي قرآن. چينش سوره ها و آيات در مصحف شريف بنا به تقدم و تاخر وحي آيات بر پيامبر بزرگوار اسلام نيست. اولين آيات نازل شده بر پيامبر، آيات آغازين سوره علق هستند که در چينش پيش روي ما در آخرين جزء قرآن جاي دارند. سوره مبارکه بقره سوره اي مدني است يعني زمان نزول آياتش در نيمه دوم رسالت پيامبر اسلام (ص) است اما در چينش مصحف در جايگاه دومين سوره قرآن آمده. برخلاف تلقي اندکي که ترتيب سوره قرآن را به خلفا نسبت داده اند، عقلاً اين چينش در زمان خود رسول خدا (ص) اتفاق افتاده و آنچه در نزول دفعي قرآن در شب قدر بر وجود پيامبر گرامي اسلام فروفرستاده مي شده همين چينش را داشته. پيامبر (ص)، خود، سوره حمد را فاتحه الکتاب خوانده اند و جايگاه آن را در آغاز مصحف شريف برشمرده اند. پس با فرض توفيقي بودن ترتيب کنوني قرآن که با اندک تدبري بسيار حکيمانه هم هست، پيدا کردن سير چينش سوره ها و درک نظام حاکم بر آنها بزرگ ترين دايره تدبري در قرآن است. تفسيرالاساس، به قلم سعيد الحوي نمونه اي است که بر اساس تدبر بين سور تدوين يافته.
بنابراين تدبر ترتيبي شامل گونه هاي زير است:
1- تدبر در واژگان آيه (ريشه لغوي و معناي واژگان)
2- تدبر در آيات سوره (ارتباط ميان واژگان هر آيه)
3- تدبر در سوره ها (ارتباط ميان آيات هر سوره)
4- تدبر در کليت قرآن (ارتباط ميان سوره هاي قرآن)
نتيجه آن که تدبر، گوهر گمشده همه فقدان هاي نگرشي ما در تماس با آيات خداوندي است و اگر در روزگاري ديگر، سنت جاهليت عرب را در افسانه و اسطوره خواندن قرآن در هم نشکسته ايم، ريشه در اين باور کج دارد که کتاب هدايت را دست نايافتني ترسيم کرده ايم و خود را محروم که لاخير في قرائه ليس فيها تدبر.

نکته
کاري است شدني

تدبر، فهم قرآن است و براي هر کسي شدني و فراتر از آن ضروري اما تفسير، استنباط از قرآن است و نيازمند اجتهاد و اگر اجتهاد نباشد، مقدمه اي مي شود براي تفسير به راي. پس آنچه در حيطه توان گروهي خاص با دانشي خاص است، تفسير است نه تدبر و اساسا در تدبر واهمه اي از خطر تفسير به راي نيست. اين تفاوت اما به معناي آساني تدبر نيست که هم تدبر و هم تفسير، هر دو بايد روشمند و بر پايه آشنايي با علوم خاصي باشند مانند تاريخ اسلام و زبان عربي که به استناد قرآن، اولين لايه تشخيص هماهنگ بودن صورت قرآن همين زبان عربي است. انا انزلناه قرانا عربيا لعلکم تعقلون (يوسف /2). ما اين را فرو فرستاديم خواندني اي عربي، باشد که عقل کنيد و انديشه ورزيد.

پي نوشت ها :

براي آشنايي دقيق تر با شيوه تدبر در قرآن کريم، رجوع کنيد به جزوه استاد الهي زاده، کانون قرآن و عترت (ع) دانشگاه تهران.

منبع:نشريه آيه ويژه نامه دين و فرهنگ آبان 89

مطالب مشابه