زندگينامه امام علي (علیه السلام) (3)

زندگينامه امام علي (علیه السلام) (3)

نويسنده: فرزين نجفي پور

شهادت امام علي:

شهادت در محراب عبادت جنگ نهروان پايان يافت و على(علیه السلام) به كوفه مراجعت فرمود, ولى عدّه اى از خوارج كه در نهروان توبه كرده بودند دوباره زمزمهء مخالفت سر دادند و بناى فتنه و آشوب گذاشتند. على (عليه السلام) براى آنان پيام فرستاد و آنان را به آرامش دعوت كرد و از مخالفت با حكومت برحذر داشت , ولى چون از هدايت ايشان نااميد شد با قدرت آن گروه ماجراجو و طغيانگر راتار و مار كرد و در نتيجه برخى از آنان كشته و زخمى شدند وعده اى هم پا به فرار گذاشتند. يك از فراريان خوارج , عبدالرحمان بن ملجم از قبيلهء مراد بود كه به مكه گريخت .فراريان خوارج مكه را مركز عمليات خود قرار دادند و سه تن از آنان به نامهاى عبدالرحمان بن ملجم مرادى و برك بن عبدالله تميمى (1) و عمرو بن بكر تميمى (2) در يكى از شبهاگردهم آمدند و اوضاع آن روز و خونريزيها و جنگهاى داخلى را بررسى كردند و از نهروان و كشتگان خود ياد كردند و سرانجام به اين نتيجه رسيدند كه باعث اين خونريزى و برادركشى على (عليه السلام) و معاويه و عمروعاص هستند و اگر اين سه نفر از ميان برداشته شوند مسلمانان تكليف خود را خواهند دانست و به ميل خود خليفه اى انتخاب خواهند كرد. پس اين سه نفر با هم پيمان بستند و آن را به سوگند موكد كردند كه هر يك از آنان متعهد كشتن يكى از سه نفر گردد. ابن ملجم متعهد قتل على (عليه السلام) شد و عمرو بن بكر عهده دار كشتن عمروعاص گرديد و برك بن عبدالله نيز قتل معاويه را به عهده گرفت . (3) نقشهء اين توطئه به طور محرمانه در مكه كشيده شد و براى اينكه هر سه نفر در يك وقت هدف خود را عملى سازند, شب نوزدهم ماه مبارك رمضان را تعيين كردند و هر يك براى انجام مأموريت خود به سوى شهر موردنظر خود حركت كرد. عمرو بن بكر براى كشتن عمروعاص به مصر رفت و برك بن عبدالله براى قتل معاويه به سوى شام حركت كرد و ابن ملجم نيز راهى كوفه شد.(4)برك بن عبدالله در شام به مسجد رفت و در شب موعود در صف اول به نماز ايستاد و در حالى كه معاويه سر به سجده داشت با شمشير به او حمله كرد ولى , در اثر اضطراب روحى و دستپاچگى , شمشير او به خطا رفت و به جاى سر بر ران معاويه فرود آمد و معاويه زخم شديدى برداشت . او را فوراً به خانه اش منتقل كردند و بسترى شد. وقتى ضارب را درپيش او حاضر كردند معاويه از او پرسيد: چگونه بر اين كار جرأت كردى ؟ گفت : امير مرا معاف دارد تا مژده اى به او بدهم . معاويه گفت : مژدهء تو چيست ؟ برگ گفت : على را امشب يكى از همدستهاى من كشته است و اگر باور ندارى مرا توقيف كن تا خبر آن به تو برسد, و اگر كشته نشده باشد من تعهد مى كنم كه بروم و او را بكشم و باز نزد تو آيم . معاويه او را تارسيدن خبر قتل على (عليه السلام) نگه داشت و چون خبر مسلم شد او را رها كرد و بنا به نقل ديگر همان وقت او را به قتل رساند.(5) طبيبان چون زخم معاويه را معاينه كردند گفتند: اگر امير اولادى نخواهد مى توان با دوا معالجه كرد و گرنه محل زخم بايد با آتش داغ شود. معاويه از داغ كردن با آتش تسيد و به قطع نسل راضى شد و گفت : يزيد و عبدالله براى من كافى هستند.(6) عمروبن بكر نيز در همان شب در مصر به مسجد رفت و در صف اول به نماز ايستاد. از قضا در آن شب عمروعاص راتب شديدى عارض شده بود كه از التهاب و كسالت آن نتوانسته بود به مسجد برود و خارجة بن حنيفه (حذافه ) (7) را براى اداى نماز به مسجد فرستاده بود و عمرو بن بكر او را به جاى عمروعاص كشت و چون جريان را دانست گفت :« اردت عمراً و اراد الله خارجة» (8) يعنى : من كشتن عمرو را خواستم و خدا كشتن خارجه را.اما عبدالرحمان بن ملجم مرادى در روز بيستم ماه شعبان سال 40 هجرى به كوفه آمد. گويند چون على (عليه السلام) از آمدنش با خبر شد فرمود: آيا رسيد؟ همانا جز آن چيزى بر عهدهء من نمانده و اكنون هنگام آن است .ابن ملجم در خانهء اشعث بن قيس فرود آمد و يك ماه در خانهء او ماند و هر روز, با تيز كردن شمشير خود را آماده مى كرد. (9) در آنجا با دخترى به نام قطام , كه او نيز از خوارج بود,مواجه شد و عاشق او گرديد طبق نقل مسعودى , قطام دختر عموى ابن ملجم بود و پدر و برادرش در واقعه ا نهروان كشته شده بودند. قطام از زيباترين دختران كوفه بود و چون ابن ملجم او را ديد همه چيز را فراموش كرد و رسماً از وى خواستگارى نمود.(10) قطام گفت : من با كمال ميل تو را به همسرى خود مى پذيرم مشروط بر اينكه مهريهء مرا مطابق ميل من قرار دهى . عبدالرحمان گفت : بگو بدانم مقصودت چيست ؟ قطام كه عاشق را تسليم ديد, مهر را سنگين كرد و گفت : سه هزار درهم و يك غلام و يك كنيز و قتل على بن ابى طالب .ابن ملجم : تصور نمى كنم مرا بخواهى و آن وقت قتل على را به من پيشنهاد كنى قطام تو سعى كن او را غافلگير كنى . در آن صورت , اگر او را بكشى هر دو انتقام خود را گرفته ايم و روزگار خوشى خواهيم داشت و اگر در اين راه كشته شوى جزاى اخروى و آنچه خداوند براى تو ذخيره كرده است از نعمتهاى اين جهان بهتر و پايدارتر است .ابن ملجم : بدان كه من جز براى اين كار به كوفه نيامده ام .(11) شاعر دربارهء مهريهء قطام گفت است : فلم ار مهراً ساقه ذو سماحة كمهر قطام من فصيح و اعجم ثلاثة الاف و عبد و قينة و قتل على بالحسام المصمم فلامهر اعلى من على و ان علاو لا قتل الا دون قتل ابن ملجم (12) من نديدم مهرى را كه صاحب كرمى , اعم از عرب و عجم , آن را عهده دار شود مثل مهر قطام و آن عبارت تو از سه هزار درهم و يك غلام و يك كنيز و قتل على بن ابى طالب (عليه السلام) به تيغ تيز برنده . و هيچ مهرى گرانتر از على (عليه السلام) نيست هر چند گرانمايه باشد و هيچ جنايتى بدتر از جنايت ابن ملجم نخواهد بود. قطام گفت : من جمعى را از قبيلهء خود با تو هماره مى كنم كه تو را در اين باره يارى دهند و همين كار را هم كرد و مردم ديگرى از خارجيان كوفه به نام وردان بن مجالد از همان قبيله ءتيم الرباب را با وى همراه ساخت . ابن ملجم كه مصمم به قتل على (عليه السلام) بود با يكى از خوارج به نام شبيب بن بجره كه از قبيلهء اشجع بود ملاقات كرد و به او گفت : آيا طالب شرف دنيا و آخرت هستى ؟! پرسيد: منظورت چيست ؟ گفت : به من در قتل على بن ابى طالب كمك كن . شبيب گفت : مادرت به عزايت بنشيند , مگر تو از خدامات و سوابق و فداكاريهاى على در زمان پيامبر (صلی الله علیه واله) اطلاع ندارى ؟ ابن ملجم گفت : واى بر تو, مگر نمى دانى كه او قاتل به حكميت مردم در كلام خدا شد و برادران نمازگزار ما را به قتل رساند؟ بنابراين , به انتقام برادران دينى خود, او را خواهيم كشت . (13) پپشبيب پذيرفت و ابن ملجم شمشيرى تهيه كرد و آن را با زهرى مهلك آب داد و سپس در موعد مقرر به مسجد كوفه آمد.آن دو در آنجا با قطام , كه در روز جمعه سيزدهم ماه رمضان معتكف بود , ملاقات كردند و او به آن دو گفت كه مجاشع بن وردان بن علقمه نيز داوطلب شده است كه با آنان همكارى كند. چون هنگام عمل فرار رسيد قطام سرهاى آنان را با دستمالهاى حرير بست و هر سه شمشيرهاى خود را به دست گرفتند و شب را با كسانى كه در مسجد مى ماندند به سر بردندو در مقابل يكى از درهاى مسجد كه معروف به « باب السده » بود نشستند.(14)
امام (عليه السلام) در شب شهادت
امام (عليه السلام) در ماه رمضان آن سال پيوسته از شهادت خود خبر مى داد. حتى در يكى از روزهاى ميانى ماه , هنگامى كه بر فراز منبر بود, دست به محاسن شريفش كشيد و فرمود: « شقيترين مردم اين موها را با خون سرم رنگين خواهد كرد». همچنين فرمود: ماه رمضان فرا رسيد و آن سرور ماههاست در اين ماه در وضع حكومت دگرگونى پديد مى آيد. آگاه باشيد كه شما در اين سال در يك صف (بدون امير) حج خواهيد كرد و نشانه اش اين است كه من در ميان شما نيستم .(15) اصحاب آن حضرت مى گفتند: او با اين سخن خبر از مرگ خود مى دهد وى آن را درك نمى كنيم .(16) به همين جهت ,آن حضرت در روزهاى آخر عمر خود, هر شب به منزل يكى از فرزندان خود مى رفت . شبى را نزد فزندش حسن (عليه السلام) و شبى در نزد فرزندش حسين (عليه السلام) و شبى در نزد دامادش عبدالله بن جعفر شوهر حضرت زينب (عليه السلام) افطار مى كرد و بيش ازسه لقمه غذا تناول نمى فرمود. يكى از فرزندانش سبب كم خوردن وى را پرسيد. امام (عليه السلام) فرمود: « امر خدا مى آيد و من مى خواهم شكمم تهى باشد. يك شب يا دو شب بيشترنمانده است » پس در همان شب ضربت خورد.(17) در شب شهادت افطار را ميهمان دخترش ام كلثوم بود. در هنگامى افطار سه لقمه غذا خورد و سپس به عبادت پرداخت و از اول شب تا صبح در اضطراب و تشويش بود. گاهى به آسمان نگاه مى كرد و حركات ستارگان را در نظر مى گرفت و هر چه طلوع فجر نزديكتر مى شد تشويش و ناراحتى آن حضرت بيشتر مى شد و مى فرمود: «به خدا قسم , نه من دروغ مى گويم و نه آن كسى كه به من خبر داده دروغ گفته است ; اين است شبى كه مرا وعدهء شهادت داده اند».(18) اين وعده را پيامبر اكرم (صلی الله علیه واله) به وى داده بود. على (عليه السلام) خود نقل مى كند كه پيامبر (صلی الله علیه واله) در پايان خطبه اى كه در فضيلت و احترام ماه رمضان بيان فرمود گريه كرد عرض كردم : چراگريه مى كنى ؟ فرمود: براى سرنوشتى كه در اين ماه براى تو پيش مى آيد: «كانى بك و انت تصلى لربك و قد انبعث اشقى الاولين و الاخرين شقيق عاقر ناقة ثمود فضربك ضربة على فرقك فخضب منها لحيتك »(19)يعنى : گويا مى بينم كه تو مشغول نماز هستى و شقيترين مردم جهان , همتاى كشندهء ناقهء ثمود , قيام مى كند و ضربتى بر فرق تو فرود مى آورد و محاسنت را با خون رنگين مى سازد. بالاخره آن شب هولناك به پايان رسيد و على (عليه السلام) در تاريكى سحر اداى نماز صبح به سوى مسجد حركت كرد. مرغابيانى كه در خانه بودند در پى او رفتند و به جامه اش آويختند.بعضى خواستند آنها را از او دور سازند. فرمود: « دعوهن فانهن صوائح تنبعها نوائح » يعنى : آنها را به حال خود بگذاريد كه فرياد كنندگانى هستند كه نوحه گرانى در پى دارند.(20)امام حسن (عليه السلام) گفت : اين چه فال بدى است كه مى زنى ؟ فرمود: اى پسر, فال بد نمى زنم , ليكن دل من گواهى مى دهد كه كشته خواهم شد.(21)ام كلثوم از گفتار امام (عليه السلام) پريشان شد و عرض كرد: دستور بفرماييد كه جعده به مسجد برود و با مردم نماز بگزارد.حضرت فرمود: از قضاى الهى نمى توان گريخت . آن گاه كمربند خود را محكم بست و در حالى كه اين دو بيت را زمزمه مى كرد عازم مسجد شد.اشدد حيازيمك للموت فان الموت لاقيكاو لا تجزع من الموت اذا حل بواديكا(22) كمر خود را براى مرگ محكم ببند , زيرا مرگ تو را ملاقات خواهد كرد. و از مرگ , آن گاه كه به سوى تو درآيد, جزع و فرياد مكنامام (عليه السلام) وارد مسجد شد و به نماز ايستاد و تكبير افتتاح گفت و پس از قرائت به سجد رفت . در اين هنگام ابن ملجم در حالى كه فرياد مى زد: « لله الحكم لا لك يا على » با شمشير زهر آلود ضربتى بر سر مبارك على (عليه السلام) وارد آورد. از قضا اين ضربت بر محلى اصابت كرد كه سابقاً شمشير عمرو بن عبدود بر آن وارد شده بود (23) و فرق مبارك آن حضرت را تاپيشانى شكافت .مرحوم شيخ طوسى در «امالى »حديث ديگرى از امام على بن موسى الرضا (عليه السلام) از پدران گراميش از امام سجاد (عليه السلام) نقل مى كند:ابن ملجم در حالى كه على (عليه السلام) در سجده بود, ضربتى بر فرق مبارك آن حضرت وارد ساخت (24مفسرمعروف شيعه ابوالفتوح رازى در تفسير خود نقل مى كدن : على (عليه السلام) در نخستين ركعت از نمازى كه ابن ملجم او را ضربت زد, يازده آيه از سورهء انبياء را تلاوت كرد.(25) دانشمند معروف اهل تسنن سبط ابن جوزى مى نويسد: هنگامى كه امام در محراب قرار گرفت چند نفر به او حمله كردند و ابن ملجم ضربتى بر آن حضرت فرود آورد (26) و بلافاصله با همراهانش گريختند.خون از سر على (عليه السلام) در محراب جارى شد و محاسن شريفش را رنگين كرد. در اين حال آن حضرت فرمود: «فزت و رب الكعبة»: به خدا كعبه سوگند كه رستگار شدم . سپس اين آيه را تلاوت فرمود: «منه خلقناكم و فيها نعيدكم و منا نخرجكم تارة اخرى »(27). على (عليه السلام) وقتى ضربت خورد فرياد زد: او را بگيريد. مردم از پى ابن ملجم شتافتند و كسى به او نزديك نمى شد مگر آنكه او را با شمشير خود مى زد. پس قثم بن عباس پيش تاخت و او را بغل گرفت و به زمين كوبيد.چون او را به نزد على (عليه السلام)آوردند , به او گفت : پسر ملجم ؟ گفت : آرى وقتى حضرت ضارب را شناخت به فرزندش حسن فرمود: مواظب دشمنت باش , شكمش را سير و بندش را محكم كن . پس اگر مردم او را به من ملحق كن تا در نزد پروردگارم با او احتجاج كنم و اگر زده ماندم يا او را مى بخشم يا قصاص مى كنم .(28) حسنين (عليه السلام) به اتفاق بنى هاشم , على (عليه السلام) را در گليم گذاشتند و به خانه بردندبار ديگر ابن ملجم را به نزد آن حضرت آوردند. اميرالمؤمنين (عليه السلام) به او نگريست و فرمود: اگر من مردم او را بكشيد, چنان كه مرا كشته , و اگر سالم ماندم خواهم ديد كه رأى من دربارهء او چيست . فرزند مرادى گفت : من اين شمشير را به هزار درهم خريده ام و به هزار درهم ديگر زهرداده ام . پس اگر مرا خيانت كند حق تعالى او را هلاك گرداند(29)در اين موقع ام كلثوم به او گفت : اى دشمن خدا, امير المؤمنين را كشتى ؟ آن ملعون گفت : اميرالمؤمنین را نكشته ام , بلكه پدر تو را كشته ام .ام كلثوم گفت : اميدوارم كه آن حضرت از اين جراحت شفا يابد.ابن ملجم باز با وقاحت گفت : مى بينم كه برايش گريان خواهى بود. والله كه من او را ضربتى زده ام كه اگر آن را در مياان اهل زمين قسمت كنند همه را هلاك كند.(30) قدرى شير براى آن حضرت آوردند. كمى از آن شير را نوشيد و فرمود به زندانى خود نيز از اين شير بدهيد و او را اذيت نكنيد.
هنگامى كه امیرالمومنین (عليه السلام) ضربت خورد پزشكان كوفه به بالين وى گرد آمدند. در بين آنان از همه ماهرتر اثير بن عمرو بود كه جراحات را معالجه مى كرد. وقتى او زخم را ديد دستور داد شش گوسفندى را كه هنوز گرم است براى او بياورند. سپس رگى از آن بيرون آورد و در محل ضربت قرار داد و آن گاه كه آن را بيرون آورد گفت : يا على وصيتهاى خود را بكن , زيرا اين ضربت به مغز رسيده و معالجه موثر نيست . در اين هنگام امام (عليه السلام) كاغذ و دواتى خواست و وصيت خود را خطاب به دو فرزندش حسن و حسين (عليه السلام) نوشت .اين وصيت , گرچه خطاب به حسنين (عليه السلام) است ولى در حقيقت براى تمام بشر تا پايان عالم است . اين وصيت را عده اى از محدثان و مورخانى كه قبل از مرحوم سيد رضى و بعد ازاو مى زيسته اند با ذكر سند نقل كرده اند (31) البته اصل وصيت بيشتر از آن است كه مرحوم سيد رضى در نهج البلاغه آورده است . اينك قسمتى از آن را مى آوريم : او صيكما بتقوى الله و ان لا تبغيا الدنيا و ان بغتكما و لا تاسفا على شىء منها زوى عنكما و قولا بالحق و اعملا للاجر و كونا للظالم خصماً و للمظلوم عوناً. شما را به تقوا و ترس از خدا سفارش مى كنم و اينكه در پى دنيا نباشيد, گرچه دنيا به سراغ شما آيد و بر آنچه از دنيا از دست مى دهيد تأسف مخوريد سخن حق را بگوييد و براى اجر و پاداش (الهى) كار كنيم و دشمن ظالم و ياور مظلوم باشيد. اوصيكما و جميع ولدى و اهلى و من بلغه كتاب بتقوى الله و نظم امركم و صلاح ذات بينكم , فانى سمعت جدكم (صلی الله علیه واله) يقول : «صلاح ذات البين الفضل من عامة الصلاة و الصيام ». من , شما و تمام فرزندان و خاندانم و كسانى را كه اين وصيتنامه ام به آنان مى رسد به تقوى و ترس از خداوند و نظم امور خود و اصلاح ذات البين سفارش مى كنم , زيرا كه من از جدشما (صلی الله علیه واله) شنيدم كه مى فرمود: اصلاح ميان مردم از يك سال نماز و روزه برتر است .الله الله فى الايتام فلا تغبوا افواههم و لا يضيعوا بحضرتكم . و الله الله ى جيرانكم فانهم وصية نبيكم . ما زال يوصى بهم حتى ظننا انه سيورتهم .خدا را خدا را در مورد يتيمان ; نكند كه گاهى سير و گاهى گرسته بمانند; نكند كه در حضور شما, در اثر عدم رسيدگى از بين بروند.خدا را خدا را كه در مورد همسايگان خود خوشرفتارى كنيد, چرا كه آنان مورد توصيه و سفارش پيامبر شما هستند. وى همواره نسبت به همسايگان سفارش مى فرمود تا آنجا كه ماگمان برديم به زودى سهميه ات از ارث برايشان قرار خواهد داد. والله الله فى القرآن لا يسبقكم بالعمل به غيركم . والله الله فى الصلاة فانها عمود دينكم . والله الله فى بيت ربكم لا تخلوه ما بقيتم فانه ان ترك لم تناظروا. خداى را خدا را در توجه به قرآن ; نكند كه ديگران در عمل به آن از شما پيشى گيرند. خدا را خدا را در مورد نماز, كه ستون دين شماست . خدا را خدا را در مورد خانهء پروردگارتان ; تا آن هنگام كه زنده هستيد آن را خلى نگذاريد, كه اگر خالى گذارده شود مهلت داده نمى شويد و بلاى الهى شما را فرا مى گيرد.و الله الله فى الجهاد باموالكم وانفسكم و السنتكم فى سبيل الله . و عليكم بالتواصل و التباذل و اياكم و التدابر و التقاطع . لا تتركوا الامر بالمعروف فى النهى عن المنكر فيولى عليكم شراركم ثم تدعون فلا يستجباب لكم .خدا را خدا را در مورد جهاد با اموال و جانها و زبانهاى خويش در اره خدا. و بر شما لازم است كه پيوندهاى دوستى و محبت را محكم كنيد و بذل و بخشش را فراموش نكنيد و از پشت كردن به هم و قطع رابطه بر حذر باشيد. امر به معروف و نهى از منكر را ترك مكنيد كه اشرار بر شما مسلط مى شوند و سپس هر چه دعا كنيد مستجاب نمى گردد.سپس فرمود: اى نوادگان عبدالمطلب , نكند كه شما بعد از شهادت من دست خود را از آستين بيرون آوريد و در خون مسلمانان فرو بريد و بگوييد امير مؤمنان كشته شد و اين بهانه اى براى خونريزى شود…. الا لا تقتلن بى الاقاتلى . انظروا اذا انا مت من ضربته هذه فاضربوه ضربة بضربة, و لا تمثلوا بالرجل , فانى سمعت رسول الله (صلی الله علیه واله) يقول : « اياكم و المثلة و لو بالكلب العقور».(32)آگاه باشيد كه به قصاص خون من تنها قاتلم را بايد بكشيد. بنگريد كه هرگاه من از اين ضربت جهان را بدرود گفتم او را تنها يك ضربت بزنيد تا ضربتى در برابر ضربتى باشد. و زنهاركه او را مثله نكنيد ( گوش و بينى و اعضاى او را نبريد),كه من از رسول خدا شنيدم كه مى فرمود: « از مثله كردن بپرهيزيد, گرچه نسبت به سگ گزنده باشد». فرزندان امام (عليه السلام) خامش نشسته بودند و در حالى كه غم و اندوه گلوى آنان را مى فشرد به سخنان دلپذير و جانپرور آن حضرت گوش فرا مى دادند. اما در پايان اين وصيت از هوش رفت وچون مجدداً چشمان خود را باز كرد فرمود: اى حسن , با تو سخنى چند دارم . امشب شب آخر عمر من است . چون درگشتم با دست خود مرا غسل بده و كفن كن و خود شخصاً مباشر اعمال كفن و دفن من باش و بر جنازهء من نماز بخوان و در تاريكى شب جنازهء مرا دور از شهر كوفه مخفيانه به خاك بسپار تا كسى از آن با خبر نشود. على (عليه السلام) دو روز زنده بود و در شب جمعهء نخستين روز از دههء آخر ماه رمضان ( شب بيست و يكم سال 40هجرى ) در سن 63سالگى بدرود حيات گفت : پسر گراميش امام حسن (عليه السلام) او را با دست خود غسل داد و بر او نماز خواند در نماز هفت تكبير گفت و سپس فرمود: « اما آنهالا تكبر على احد بعده » يعنى : بدانيد كه پس از على (عليه السلام) بر جنازه هيچكس هفت تكبير گفته نمى شود على (عليه السلام) در كوفه در جايى بنام «غرى» (نجف اشرف فعلى » فن شد. دوران خلافتش چهار سال و ده ماه بود (33)

پي نوشت ها :

1و2- دينورى در الاخبار الطوال (ص 213 نام برك بن عبدالله را نزال بن عامر و نام عمرو بن بكر را عبدالله بن مالك صيداورى نوشته است و مسعودى در مروج الذهب (ج 2 ص 423 برك به عبدالله راحجاج بن عبدالله صريمى ملقب به برك و عمرو بن بكر را زادويه نوشته است .
3- مقاتل الطالبيين , ص 29 الامامة و السياسة, ج 1 ص 137
4- تاريخ طبرى , ج 6 ص 83 كامل ابن اثير, ج 3 ص 195 روضة الواعظين , ج 1 ص 161
5- شرح نهج البلاغهء ابن ابى الحديد, ج 6 ص 114
6- مقاتل الطالبيين , ص 30 شرح نهج البلاغهء ابن ابى الحديد, ج 6 ص 113
7- تاريخ يعقوبى , ج 2 ص 212
8- همان , ج 2 ص 312
9- همان , ج 2 ص 312
10- مروج الذهب , ج 2 ص 423
11- الاخبار الطوال , ص 213 مروج الذهب , ج 2 ص 423
12- الاخبار الطوال , ص 214 كشف الغمة, ج 1 ص 582 مقاتل الطالبيين , ص 37 مسعودى در مروج الذهب (ج 2 ص 424 دو بيت اخير را به ابن ملجم نسبت داده است .
13- كشف الغمة, ج 1 ص 571
14- مروج الذهب , ج 2 ص 424 تاريخ طبرى , ج 6 ص 83 شرح نهج البلاغهء ابن ابى الحديد, ج 6 ص
115 كامل ابن اثير, ج 3 ص 195 مقاتل الطالبيين , ص 32 البداية و النهاية, ج 7 ص 325الاستيعاب , ج 2 ص 282 روضة الواعظين , ج 1 ص 161
15و 16- ارشاد مفيد, ص 151چاپ اسلاميه ) ; روضة الواعظين , ج 1 ص 163
17- ارشاد, ص 151 روضة الواعظين , ج 1 ص 164 كشف الغمة, ج 1 ص 581
18- روضة الواعظين , ج 1 ص 164
19- عيون اخبار الرضا, ج 1 ص 297 (چاپ قم ).
20- تاريخ يعقوبى , ج 2 ص 212 ارشاد, ص 652 روضة الواعظين , ج 1 ص 165 مروج الذهب , ج 2 ص 425
21- كشف الغمة, ج 1 ص 584
22- مروج الذهب , ج 2 ص 429 مقاتل الطالبين , ص 31
23- كشف الغمة, ج 1 ص 584
24- بحار الانورا, نقل از امالى , ج 9 ص 650طبع قديم ).
25-تفسير ابو الفتوح رازى , ج 4 ص 425
26- تذكرة الخواص , ص 177(چاپ نجف ).
27- سورهء طه , آيهء 55 شما را از خاك آفريديم و در آن بازتان مى گردانيم و بار ديگر از آن بيرونتان مى آوريم .
28- تاريخ يعقوبى , ج 2 ص 212
29- كشف الغمة ,ج 1 ص 586 تاريخ طبرى , ج 6 ص 185
30- مقاتل الطالبين , ص 36 الاخبار الطوال , ص 214 طبقات ابن سعد, ج 2 ص 24 كامل ابن اثير, ج 3 ص 169 تاريخ طبرى , ج 6 ص 85 عقد الفريد, ج 4 ص 359 كشف الغمة, ج 1 ص 586 31- ابو حاتم سجستانى , المعمرون و الوصايا, ص 149; تاريخ طبرى , ج 6 ص 85 تحف العقول , ص 197 من لا يحضره الفقيه , ج 4 ص 141 كافى , ج 7 ص 51 در مروج الذهب , (ج 2 ص 425قسمتى از آن نقل شده است ; مقاتل الطالبيين , ص 38
32- نهج البلاغه , نامه شماره 47
33- مناقب آل ابى طالب , ج 3 ص 313تذكرة الخواس , ص 122 تاريخ يعقوبى , ج 2 ص 213,

مطالب مشابه