امام رضا (ع) در مواجهه با اندیشه و عمل واقفیان

امام رضا (ع) در مواجهه با اندیشه و عمل واقفیان

نویسنده: سید عبدالکریم حسن پور (1)

چکیده
گرچه توقف بر شخصی از اهل بیت (علیه السلام) به عنوان آخرین امام (علیه السلام) و مهدی منتظر (علیه السلام)، مسئله‌ی بی سابقه و جدیدی نبوده اما گروهی از شیعیان که امام کاظم (علیه السلام) را مهدی و قائم منتظر می‌دانستند و بر همین اساس رحلت آن حضرت را منکر گشته و از پذیرش امامت حضرت رضا (علیه السلام) سرباز زدند با نام واقفیه یا واقفه شناخته شدند. این گروه به دلیل اینکه تهدیدی جدی برای تفکر اصیل شیعه به حساب می‌آمد کانون توجه و اهتمام امام رضا (علیه السلام) قرار گرفت و بخش وسیعی از توان و فرصت پیش روی حضرت را مصروف خود ساخت. به همین مناسبت، واکاوی ماهیت و شخصیت‌های جریان مذکور، از زوایای مختلفی مورد توجه پژوهشگران و تحلیلگران مطالعات اسلامی قرار گرفته است. گرچه در معرفی فرقه‌ی مذکور، آثار ارزشمند و قابل توجهی ارائه شده اما تحلیل روابط و مواضع متقابل واقفیه و امام رضا (علیه السلام) کمتر مورد توجه قرار گرفته است. در این مقاله، نگارنده از زاویه‌ی مذکور با روش توصیفی – تحلیلی و با شیوه‌ی گردآوری چیستی و کیستی واقفیه؛ 2. نحوه‌ی مواجهه‌ی امام رضا (علیه السلام) با این جریان.

مقدمه
پیدایش فرقه‌های مختلف در جامعه‌ی شیعی و شکل گیری عقاید آنها، ریشه در عوامل و علل مختلف مذهبی و غیرمذهبی دارد. یکی از عوامل مذهبی که در شکل گیری عقاید بسیاری از فرق اسلامی و به خصوص شیعی تأثیر داشته، عقیده‌ی مهدویت است. این آموزه در چارچوب شیعی خود، به ضمیمه‌ی مسئله‌ی غیبت و رجعت، برای برخی سران و پیروان فرق اسلامی دست مایه‌ای شد تا عقاید خود را بر پایه‌ی آن بنیان گذاری کنند. عصر امام رضا (علیه السلام) را می‌توان اوج فعالیت این جریان‌ها در جامعه‌ی شیعی دانست که گروه‌هایی چون غالیان، زیدیه، اسماعیلیه، فطحیه و واقفیه حضور داشتند. جریان‌های مذکور به استثنای واقفیه در ادوار پیش از امامت حضرت رضا (علیه السلام) پا به عرصه‌ی ظهور گذاشته و فعالیت خود را آغاز کرده بودند. بدیهی است که فعالیت هر یک از امامان (علیه السلام) معاصر با اندیشه‌های مذکور، توانست آنان را به انزوا برده و تفکر اصیل شیعی را در مقابل آسیب‌های احتمالی آنها مصونیتی نسبی بخشید؛ اما جریان واقفیه به دلیل اینکه از جهت‌های گوناگون تهدیدی به مراتب جدی تر برای جامعه‌ی شیعی به حساب می‌آمد کانون توجه و اهتمام آن حضرت قرار گرفت. به همین مناسبت واکاوی ماهیت و شخصیت‌های جریان مذکور، از زوایای مختلفی مورد توجه پژوهشگران و تحلیلگران مطالعات اسلامی قرار گرفته است. تحقیق دو جلدی الواقفیه دراسه تحلیلیه، تألیف ریاض محمد حبیب الناصری؛ بررسی زمینه‌ها و عوامل پیدایش اندیشه‌ی توقف بر امامان شیعه (علیه السلام)، پایان نامه‌ی کارشناسی ارشد سید جلال امام در مؤسسه‌ی امام خمینی (ره)؛ مقاله‌ی «دودستگی در شیعیان امام کاظم (علیه السلام) و پیدایش فرقه‌ی واقفه»، به قلم م. علی بیوکارا، ترجمه‌ی وحید صفری، مجله‌ی علوم حدیث شماره‌ی 30؛ مقاله‌ی «فرقه‌های درون شیعی دوران امامت امام رضا (علیه السلام)»، به قلم نعمت الله صفری فروشانی، مجله‌ی طلوع شماره‌ی 28؛ از جمله کارهای ارزشمندی هستند که در معرفی و بیان خاستگاه فرقه‌ی واقفیه انجام شده است. مقاله‌ی حاضر در قالبی متفاوت از آثار مذکور، واقفیه و امام رضا (علیه السلام) را کنار هم قرار داده و ضمن معرفی جامع این فرقه به عنوان تهدیدی جدی در مقابل تفکر اصیل تشیع، به تبیین نحوه‌ی مواجهه‌ی امام رضا (علیه السلام) با اندیشه و عمل واقفیان می‌پردازد.
چیستی و کیستی واقفیه
واقفیه در معنای عام خود، سابقه‌ای کهن در تاریخ اسلام دارد. این عنوان در کتاب‌های رجال، تاریخ و نیز در شرح حال اشخاص یا در ذکر مذاهب و فرق شیعه بارها تکرار شده است و بر کسانی اطلاق می‌شود که در دوره‌های مختلف، بر امامت امامان (علیه السلام) شیعه توقف کرده بودند. به عنوان مثال «الواقفه علی امیرالمؤمنین (علیه السلام)» و «الواقفه علی موسی (علیه السلام)» و «الواقفه علی ابی عبدالله (علیه السلام)» و «الواقفه علی الحسن بن علی بن محمد (علیه السلام)» تعابیری است که شیخ صدوق (م 381ق) به کار برده است (1359ق: 103-101). در موارد مذکور کاربرد عنوان واقفیه با ذکر نام امامی (علیه السلام) که بر او توقف کرده بودند همراه است. از این رو عنوان واقفه به صورت عام مقید بر همه‌ی توقف کنندگان بر هر یک از ائمه صادق (علیه السلام) است. اما در معنای خاص و کاربرد مطلق آن، به وقف کنندگان بر امام هفتم (علیه السلام) اطلاق می‌شود که آموزه‌های مهدی موعود (علیه السلام) و غیبت و رجعت را، بر آن حضرت تطبیق دادند. نوبختی، ضمن اشاره به وجود واقفیانی که برای هر یک از امامان (علیه السلام) تأکید می‌کند که واقفیه به طور مطلق عنوان خاص کسانی است که بر امامت امام موسی بن جعفر (علیه السلام) توقف کردند. او می‌گوید: «هر یک از ایشان – ائمه (علیه السلام) – که از دنیا می‌رفت واقفیه‌ای داشت که بر امامت او توقف کردند؛ ولی این لقب خاص اصحاب موسی بن جعفر (علیه السلام) است» (1381: 82).
با این حال برخی از بزرگان، اطلاق عنوان واقفیه را ولو به طور مطلق، بر دیگر متوقفان در امامت بعید ندانستند. از آن جمله، علامه حلی (م 726ق) و بحرانی (م 1121ق) است که ناووسیه – توقف کنندگان بر امام صادق (علیه السلام) – را به طور مطلق تحت عنوان واقفیه ذکر کردند (ناصری، 1409ق، ج 1: 20). گفتار کشی درباره‌ی علی بن حسان بن کثیر که از اصحاب امام باقر (علیه السلام) و امام صادق (علیه السلام) بود نیز مؤید دیگری بر این نظریه است: «او واقفی بود و ابوالحسن – موسی بن جعفر (علیه السلام) – را درک نکرد» (1348: روایت 451).
چنان که ذکر شد، در تاریخ فرق و مذاهب اسلامی به خصوص در میان فرقه‌های شیعی، طوایف متعددی با اندیشه‌های واقفی گری وجود داشتند که با وجود اختلاف‌های موجود، دارای یک وجه اعتقادی مشترک بودند که پیشوای آنان آخرین پیشوای بر حق الهی است و بعد از او کسی را به پیشوایی – امامت – نمی‌شناسند. اغلب معتقدند او همان مهدی قائم است که از میان مردم غایب شد و تا روزی که جهان را از عدل و داد آکنده نسازد رحلت نمی‌کند. به هر صورت ضمن آنکه در کتاب‌های رجالی بر بسیاری از توقف کنندگان بر ائمه (علیه السلام)، واقفی اطلاق شده است (ابن شهر آشوب، معالم العلما: 74؛ نجاشی، 1416ق: 165؛ طوسی، بی تا: 47؛ کشی، 1348: روایت 505؛ ابن داوود، 1392 ق: 265) اما عنوان مطلق واقفیه حمل بر واقفیه‌ی موسی بن جعفر (علیه السلام) می‌شود. علت این شهرت را نمی‌توان بی ارتباط با فراوانی جمعیت واقفیه در میان اصحاب آن حضرت و حضور رجال بزرگی از این طایفه مثل بطائنی، قندی، ابن سماعه، ابن مهران و … دانست.
مطالعه‌ی شخصیت‌های واقفه و بررسی عملکرد آنان، انگیزه‌ها و عوامل شکل دهنده‌ی مختلفی را در پشت صحنه این جریان آشکار می‌سازد که بخشی از واقفی گری‌ها ریشه در باورهای دینی و عقاید مذهبی داشته و عمدتا به سبب تأویل‌های نادرست و برداشت‌های غلط از مبانی و اصول امامت و عدم شناخت صحیح ملاک‌های تشخیص امام (علیه السلام) شکل می‌گرفت.
برای فرقه‌هایی چون زیدیه، کیسانیه و اسماعیلیه و … که فعالیت‌های سیاسی گسترده‌ای داشتند، خاستگاه سیاسی و برای واقفیه‌ی امام صادق (علیه السلام) و امام یازدهم (علیه السلام) خاستگاه جاه طلبی قابل تصور است. اما در واقفیه به معنای خاص آن (واقفیه‌ی امام کاظم (علیه السلام)) که محور بحث این مقاله است علاوه بر موارد گفته شده، انگیزه‌های مادی و اقتصادی پررنگ تر به چشم می‌خورد. در ادامه، بر خاستگاه و جایگاه این فرقه در تاریخ تشیع مروری اجمالی می‌شود.
ویژگی‌ها
گسترش و حرکت رو به تثبیت جریان واقفیه، ثمره‌ی ویژگی‌های این جریان است. اولین و مهم ترین ویژگی واقفیه مربوط به رهبران آن است که از جایگاه علمی بالایی برخوردار بودند و بسیاری از آنان در زمره‌ی فقهای بزرگ شیعه به حساب می‌آمدند.
دومین امتیاز جریان واقفیه این است که برخی رهبران آن از میان وکلای مورد وثوق امام کاظم (علیه السلام) در سازمان وکالت بودند که پشتوانه‌ی قابل توجهی برای جایگاه و مقبولیت اجتماعی آنان به حساب می‌آمد (جباری، 1382: 397-374).
ویژگی سوم این است که بسیاری از رؤسای واقفیه دارای جایگاه روایی برجسته‌ای در بخش‌های مختلف فقه، کلام، تفسیر و دیگر معارف اسلامی و شیعی بودند. بر این اساس ترویج و گسترش آسان اندیشه‌ی واقفیه توسط افرادی که با عناوین مختلفی چون فقیه، وکیل، راوی، ثقه در میان مردم دارای مقبولیتی بودند امری دور از انتظار نبود.
خاستگاه
در اثر جو اختناق و فشارهای سیاسی بنی عباس بر ضد امامان (علیه السلام) شیعه، در دوران امامت امام صادق (علیه السلام) و با تدبیر آن حضرت در جهت ساماندهی شیعیان، نهادی به نام سازمان وکالت به وجود آمد که در یک مجموعه‌ی هماهنگ تحت فرمان آن حضرت فعالیت می‌کردند. نهاد وکالت که در حقیقت، شبکه‌ی ارتباطی میان امام (علیه السلام) و شیعیان بود، در دوران امام کاظم (علیه السلام) استمرار و تکامل یافت. این نهاد، با شرایط ویژه در جامعه‌ی شیعی فعالیت می‌کرد که در صورت عدم دسترسی شیعیان به امام (علیه السلام) آنها در شهرهای مختلف، ضمن رسیدگی به مشکلات اعتقادی، سیاسی و مالی شیعیان، وجوه مالی مردم را جمع آوری کرده، دور از دید حکومت، آن اموال را به دست امام (علیه السلام) می‌رساندند (جباری، 1382: 341-279). این مسئله به سبب زندانی شدن مکرر و طولانی امام کاظم (علیه السلام) که آخرین بار نیز به شهادت آن حضرت منجر شد، با مشکلاتی روبرو گشت و مقداری از آن اموال در دست وکیلان باقی ماند (صدوق، 1385ش: 235؛ طوسی، بی تا: 64). گرچه بسط اندیشه‌ی واقفیان متأثر از عوامل مختلفی بود اما خاستگاه اصلی و نقطه‌ی آغاز واقفی گری بعد از رحلت امام کاظم (علیه السلام) بر محور رابطه‌ی وکلای امام (علیه السلام) و اموالی که در اختیار آنان بود شکل گرفت. در این راستا، منابع، نام سه تن از وکلای امام کاظم (علیه السلام) را ذکر کردند. از یونس بن عبدالرحمن نقل شده است: «مات ابوابراهیم (2) و لیس من قوامه أحد إلا و عنده مال کثیر ان ذلک سبب وقفهم و جحدهم موته طمعا فی الأموال، کان عند زیاد بن مروان القندی سبعون ألف دینار و عند علی بن ابی حمزه ثلاثون ألف دینار» (همان، 1378ق، ج 1: 113؛ همان: 43).
جای دیگر نقل شده است: «کان أحد القوام عثمان بن عیسی الرواسی و کان یکون بمصر و کان عنده مال کثیر و ست جوار» (صدوق: همان).
از جمله افراد و وکلایی که نامش به عنوان بنیان گذار واقفه ذکر شد ابوالحسن علی بن ابی حمزه بطائنی است. او از اصحاب امام صادق (علیه السلام) و امام کاظم (علیه السلام) بود و در زمان زندانی شدن امام کاظم (علیه السلام)، به عنوان فرد مورد اعتماد و وکیل آن حضرت فعالیت می‌کرد؛ اما پس از شهادت موسی بن جعفر (علیه السلام) بر امامت آن حضرت توقف نمود و امامت فرزندش علی بن موسی (علیه السلام) را منکر شد (نجاشی، 1416 ق: 249).
زیاد بن مروان انباری قندی، شخصیت دوم جریان واقفیه، جزء یاران امام صادق (علیه السلام) و امام کاظم (علیه السلام) ذکر شده است. وی از جمله افرادی بود که در زمان امام صادق (علیه السلام) با آن حضرت رابطه‌ی زیادی داشت (طوسی، بی تا: 37). وی از امام صادق (علیه السلام) و فرزندش امام کاظم (علیه السلام) روایت‌های زیادی نقل کرده است (خویی، 1413ق، ج 8: 326). همچنین او در زمان امام هفتم (علیه السلام)، وکیل آن حضرت در کوفه تعیین شد؛ اما بعد از آن حضرت، به انحراف عقیده مبتلا و یکی از ارکان واقفه شد.
ضلع سوم بنیان گذاران واقفه در کنار دو نفر پیشین، عثمان بن عیسی است. وی نیز از یاران مورد اعتماد امام کاظم (علیه السلام) و وکیل آن حضرت در مصر بود؛ اما مرتکب خیانت در اموال امام (علیه السلام) شد (حلی، 1417ق: 382). او شهادت امام کاظم (علیه السلام) را منکر شد و درباره‌ی آن حضرت ادعای مهدیت کرد. به همین دلیل، حضرت رضا (علیه السلام) او را لعنت و شیعیان خود را به لعن او امر کرد (همان: 258).
اهمیت ویژه‌ی این جریان آنجا روشن می‌شود که به واسطه‌ی ایجاد برخی تحریف‌ها در روایت‌های معتبر، مصادر تشریع اسباب انحراف‌های عقیدتی و تغییر در مبانی امامت را هموار می‌ساخت.
ساختار درونی
واقفیه گروهی از اصحاب امام کاظم (علیه السلام) بودند که بر امامت آن حضرت توقف کرده و از پذیرش امامت علی بن موسی الرضا (علیه السلام) یا هر شخص دیگری سرباز زده و بر این باور بودند که موسی بن جعفر (علیه السلام) آخرین امام (علیه السلام) است و کسی را به امامت تعیین نکرده یا دست کم ما از آن آگاه نیستیم.
واقفیان در خصوص اینکه امام هفتم (علیه السلام) از دنیا رفته یا زنده است؟ و اگر از دنیا رفته چگونه بوده؟ و اگر زنده است چگونه؟ و مسئله‌ی امامت پس از او به چه نحوی است؟ و … سخنان گوناگونی اظهار داشتند؛ ولی همگی بر یک عقیده بودند که موسی بن جعفر (علیه السلام) همان مهدی موعود و قائم اهل بیت (علیه السلام) است که روزی قیام می‌کند و دنیایی را که از ظلم و بیداد آکنده شده است پر از عدل و داد می‌سازد. بر همین اساس امامت شخص دیگری را نمی‌پذیرفتند. براساس گزارش‌ها (نوبختی، 1381: 80؛ اشعری، 1992م: 90)
طرف داران این اندیشه را می‌توان در چهار گروه تقسیم بندی کرد:
باورمندان به رجعت
گروهی معتقد بودند امام (علیه السلام) به شهادت رسیده و از دنیا رفته ولی چون او همان مهدی قائم و منتظر امت است، هنگامی که وقت قیام او فرا برسد رجعت می‌کند و زمین را که از ظلم و جور پر شده است از عدل و داد سرشار می‌سازد. این گروه باور خود را به سخنی منقول از امام صادق (علیه السلام) مستند می‌ساختند که درباره‌ی امام کاظم (علیه السلام) فرموده بود: «او شباهتی به عیسی بن مریم دارد و به دست بنی عباس کشته می‌شود.» اما گروه دیگری از این طیف، شهادت آن حضرت را انکار می‌کردند و عقیده داشتند او فوت کرده و خداوند وی را به آسمان‌ها برده است و به هنگام قیامش او را به زمین فرود می‌آورد (همان).
باورمندان به غیبت
این گروه به استناد نقل روایتی منسوب به امام صادق (علیه السلام) که امام کاظم (علیه السلام) را مهدی قائم امت معرفی کرده و فوت وی را حتی اگر سر بریده‌اش را از فراز کوه به پائین بیندازند قابل باور نمی‌داند، (همان) بر این باور بودند که آن حضرت تنها از دیدگاه غایب شده است و از دنیا نمی‌رود تا اینکه عدل و داد را بر همه‌ی شرق و غرب زمین حکم فرما سازد. اما گروه مذکور نیز در کیفیت و چگونگی غیبت امام کاظم (علیه السلام) یک سخن نبودند (همان).
لا ادریون
این گروه اظهار می‌کردند با توجه به اخبار غیرقابل انکاری که مهدویت و قائمیت موسی بن جعفر (علیه السلام) را تأیید می‌کند و از طرف دیگر اخبار غیرقابل انکاری که درگذشت پدر و نیاکان آن حضرت را تأیید می‌کند که خود مؤیدی بر خبر وفات موسی بن جعفر (علیه السلام) است، نمی‌دانیم آیا وی از دنیا رفته یا زنده است. در نتیجه چون نسبت به وفات و حیات آن حضرت قطعیتی برایمان حاصل نشده است، نمی‌توانیم از امامت او هم فراتر برویم. پس بر این امر توقف می‌کنیم تا در زمان قیام او این امر برای ما آشکار شود (همان).
غیبت پس از رجعت
گروهی دیگر وفات آن حضرت را انکار نمی‌کردند لکن بر این باور بودند که موسی بن جعفر (علیه السلام) پس از وفاتش رجعت کرد – به دنیا بازگشت – و در مکانی پنهان به سر می‌برد (غیبت) و اصحابش با وی دیدار می‌کنند و او به آنان دستورهای لازم را می‌دهد. یادآوری می‌شود که این گروه نیز به روایت‌هایی استناد می‌کردند مبنی بر اینکه او قائم نامیده شده است زیرا پس از وفاتش برمی خیزد (زنده می‌شود) (همان).
عوامل مؤثر بر گسترش واقفیه
گرچه در مجموع مطالب پیش گفته، خاستگاه جریان واقفیه به رابطه‌ی مسائل و انگیزه‌های اقتصادی برخی وکلای امام کاظم (علیه السلام) دانسته شد، اما عوامل رشد و گسترش این اندیشه را می‌توان در بستر عقیدتی جامعه جستجو کرد.
سیره‌ی سیاسی امام کاظم (علیه السلام)
با مطالعه پیرامون احوال و شرایط امام کاظم (علیه السلام) ضمن آنکه سیره‌ی آن حضرت از جهت سیاسی، متفاوت از سیره‌ی ائمه‌ی پیشین (علیه السلام) یافت می‌شود، شواهدی در راستای تقویت نظریه‌ای که امام (علیه السلام) را درصدد فراهم آوردن زمینه‌های تشکیل حکومت می‌دانست به چشم می‌خورد. تقویت سازمان وکالت، جمع آوری اموال فراوان نزد وکلا، گرفتن وجوه شرعی همانند زکات و خراج به صورت وسیع، نهی شدید امام (علیه السلام) از همکاری یاران خود با حکومت، اجازه دادن و تشویق افرادی مانند علی بن یقطین جهت نفوذ در دستگاه حکومتی (مجلسی، 1403ق: 158)، توبیخ شدید افرادی از اصحاب خود مانند صفوان جمال که شترهای خود را برای سفر حج به ‌هارون کرایه داده بود (کشی، 1348: روایت 441)، تعیین حدود و ثغور فدک توسط امام (علیه السلام) به گونه‌ای که گستره‌ی حکومتی آن دوره را در بر می‌گرفت و بالاخره زندانی شدن امام (علیه السلام) در زمان‌هارون (مجلسی، 1403ق، ج 48: 131 و 145)، مجموعه شواهدی هستند که ضمن انسجام شیعیان و تضعیف حکومت عباسیان، این ذهنیت را نیز در باور شیعیان تقویت می‌ساخت که امام (علیه السلام) درصدد تشکیل آن حکومت آرمانی است. به همین مناسبت کسانی که چنین تصوری در ذهنشان ایجاد شده بود نمی‌توانستند باور و قبول کنند که امام (علیه السلام) قبل از آنکه موفق به تشکیل حکومت آرمانی شده باشد از دنیا برود. بر این اساس پذیرش طرح ادعاهایی چون غیبت امام (علیه السلام) در کنار این همه قرینه و گذران بخش پایانی عمر امام (علیه السلام) در زندان‌هارون، نزد شیعیان امری دور از ذهن به نظر نمی‌رسید.
تحلیل‌های نادرست عقیدتی
این گونه شبهه‌ها گاهی در اثر القای اندیشه‌های نوظهور و گاه به سبب برداشت‌های نادرست از برخی مبانی و مصادر عقیدتی پدید می‌آمدند. از مهم ترین این شبهه ‌ها که در جامعه پذیری اندیشه‌ی واقفیه اثر گذار بود می‌توان به موارد زیر اشاره کرد:
روایت‌های قائم و مهدی
یکی از آمال مهم شیعیان، روایت‌های قائم و مهدی است که از دیرباز در میان شیعیان مطرح می‌شد. از این رو در طول تاریخ نیز گاهی فرد یا افرادی با این ادعا برخاسته و تعداد زیادی از شیعیان را به خود جذب می‌کرد. به نظر می‌رسد در طول دوران امامت امام کاظم (علیه السلام) به ویژه در سال‌های آخر عمر آن حضرت در زندان و همچنین پس از وفات آن حضرت، تعدادی از شیعیان افراطی، این روایت‌ها را دست کاری کرده یا به گونه‌ای جعل کردند که فقط قابل انطباق بر امام کاظم (علیه السلام) باشد. مانند این حدیث نقل شده از امام صادق (علیه السلام): «سابعکم قائمکم» (شهرستانی، 1419ق، ج 1: 275)، بدین معنی که هفتمین فرد سلسله‌ی امامت قائم (علیه السلام) است.
شبهه‌ی غسل امام (علیه السلام)
یکی از ابزار تبلیغاتی بانیان و مروجان واقفیه، روایتی است که غیر امام را از غسل دادن امام (علیه السلام) نهی کرده است: – «ان الامام لا یغسله الا الامام» – (کلینی، 1389 ق، ج 1: 225-224).
ارکان واقفیه این روایت را در راستای اهداف خود تغییر داده و اثبات امام (علیه السلام) بعدی را به غسل امام (علیه السلام) قبلی منوط ساختند. آنان اظهار می‌کردند چون هنگام رحلت موسی بن جعفر (علیه السلام) در بغداد، علی بن موسی (علیه السلام) در مدینه حضور داشت و امکان غسل دادن امام کاظم (علیه السلام) برایش فراهم نبوده است او نمی‌تواند امام (علیه السلام) باشد. شیخ صدوق، برخی از این اخبار را در کتاب عیون اخبار الرضا به نقل از امام رضا (علیه السلام) آورده و درباره‌ی بطلان عقیده و استدلال واقفیه می‌گوید:
این اخبار را در کتاب به منظور رد عقیده‌ی واقفیه‌ی موسی بن جعفر (علیه السلام) آوردم که می‌پندارند او زنده است و امامت امام رضا (علیه السلام) و امامان (علیه السلام) پس از او را انکار می‌کنند. صحت وفات موسی بن جعفر (علیه السلام) برای ابطال عقیده‌ی ایشان کافی است. آنها درباره‌ی این روایت‌ها سخنانی دارند و می‌گویند امام صادق (علیه السلام) فرموده امام (علیه السلام) را جز امام (علیه السلام) غسل نمی‌دهد و اگر علی بن موسی الرضا (علیه السلام)، امام (علیه السلام) بود باید او بدن موسی بن جعفر (علیه السلام) را غسل می‌داد. البته در اینکه شخص دیگری بدن موسی بن جعفر (علیه السلام) را غسل داد دلیل و حجتی برای آنها وجود ندارد، زیرا امام صادق (علیه السلام) نهی کرده است که بدن امام (علیه السلام) را کسی جز امام (علیه السلام) بعدی غسل دهد و اگر شخص دیگری در غسل امام متوفی دخالت کرد امامت امام بعدی باطل نمی‌شود و آن حضرت نفرموده امام نیست مگر کسی که جنازه‌ی امام قبلی را غسل داده باشد، پس استدلال آنها به این اخبار باطل است. علاوه بر این، در برخی اخبار نقل شده که علی بن موسی (علیه السلام) بدن پدرش موسی بن جعفر (علیه السلام) را به گونه‌ای که بر حاضران پوشیده ماند، غسل داد (1378 ق، ج 1: 105).
به بیانی دیگر سران واقفه نهی تشریعی این حدیث را به نهی تکوینی و دارای اثر وضعی (بطلان امامت امام رضا (علیه السلام)) تفسیر کردند. احتمال دیگر این است که روایت نقل شده از امام صادق (علیه السلام)، صرفا در خصوص وفات اسماعیل پسر آن حضرت بود و برای نشان دادن اینکه او در مرتبه‌ی امامت نبوده، شخصا مبادرت به غسل او نکرده بلکه امر به غسل او نمود (همان، 1359ق: ج 1: 71).
توجیه و احتمال دیگر این است که روایت‌های مذکور می‌تواند ناظر به شرایط عادی و طبیعی باشد نه در حالت ضروری و اضطرار (مفید، 1993 م: 249)، مانند موقعیت سخت و دشواری که عباسیان بر امام کاظم (علیه السلام) تحمیل کردند و امکان حضور حضرت رضا (علیه السلام) بر بالین پدرش و غسل بدن وی وجود نداشت.
شبهه نداشتن فرزند برای امام رضا (علیه السلام)
شیعه بر این باور است که ضرورتاً امامت با نص الهی از امامی (علیه السلام) به امام (علیه السلام) بعد که یکی از فرزندان – به جز حسنین (علیه السلام) – وی است انتقال می‌یابد. امام رضا (علیه السلام) نیز تا سال 195 ق صاحب فرزندی نشده بود، این امر بهانه‌ای در دست واقفیان شده بود، آنان که در امامت حضرت رضا (علیه السلام) شک داشتند، به آن حضرت اعتراض می‌کردند که چگونه دعوی امامت می‌کند در حالی که جانشینی ندارد. یکی از سران واقفیه به نام حسین بن قیاما واسطی در نامه‌ای خطاب به امام رضا (علیه السلام) نوشت: «چگونه تو امام هستی در حالی که فرزندی نداری؟» (کلینی، 1389 ق، ج 1: 320).
عوامل مادی
چنان که ذکر شد رهبران واقفیه با طرح ادعای خود درباره‌ی زنده بودن امام هفتم (علیه السلام) و توقف بر امامت وی، اموال بسیاری به چنگ آوردند و برای اینکه اهداف و انگیزه‌های اصلی آنان – یعنی تصرف اموال – برای مردم آشکار نشود به کمک همین اموال به ترویج عقاید بدعت آمیز خود دست زدند و کوشیدند تا از این طریق عده‌ای از شیعیان و بزرگان اصحاب امام (علیه السلام) را با خود هم داستان کنند. یونس بن عبدالرحمن در این باره می‌گوید:
چون ابوالحسن – امام کاظم (علیه السلام) – وفات یافت کسی از وکیلان او نبود مگر که اموال بسیاری نزدش موجود بود و همین امر سبب توقف آنها و انکار وفات ابوالحسن (علیه السلام) شد. 80 هزار دینار نزد زیاد بن مروان قندی و 30 هزار دینار نزد علی بن ابی حمزه بطائنی موجود بود… وقتی که این را مشاهده کردم و حق برایم آشکار شد و امامت ابوالحسن – امام رضا (علیه السلام) – را دانستم، زبان سه سخن گشوده و مردم را به امامت وی دعوت کردم. اما آن دو – زیاد بن مروان قندی و علی بن ابی حمزه بطائنی – برایم پیغام فرستادند و گفتند چه چیز تو را به این کار وا داشته؟ اگر ثروت می‌خواهی ما تو را بی نیاز می‌کنیم و 10 هزار دینار برایم ضمانت کردند و خواستند از کارم دست بردارم اما من امتناع کردم و گفتم: ما از صادقین (علیه السلام) روایت می‌کنیم که گفته اند: هر گاه بدعت‌ها آشکار شدند عالم باید دانش خود را آشکار سازد و اگر نکند نور ایمان از او گرفته خواهد شد و من از جهاد در راه امر خدا در هر حالی فروگذار نمی‌کنم، از این پس آن دو با من دشمنی کردند و کینه ام را به دل گرفتند (صدوق، 1385: 235).
با وجود همه‌ی این شرایط، تطمیع سران واقفیه در گروهی از شیعیان مؤثر واقع شد: «آنها مردم را به سوی خود جلب کردند و از اموالی که در آنها خیانت کرده بودند به آنان دادند مانند حمزه بن بزیع، ابن مکاری، کرام خثعمی و امثال اینها» (کشی، 1348: روایت 768).
نحوه‌ی مواجهه‌ی امام رضا (علیه السلام) با واقفیان
گزارش‌هایی همچون گفتگوی امام (علیه السلام) با جعفر بن محمد نوفلی در مسیر مدینه به مرو و اینکه امام (علیه السلام) در زمان حضورش در مرو، حسن بن علی وشاء را به آنجا خوانده و مرگ علی بن ابی حمزه بطائنی (از سران واقفیه) و چگونگی احوالاتش در قبر را به اطلاع وی رسانده است (ابن شهر آشوب، بی تا، ج 4: 337)، حکایت از آن دارد که در اندیشه‌ی اعتقادی امام رضا (علیه السلام)، مبارزه و مقابله با اندیشه‌ی واقفیان مسئله‌ی اول بوده است. از این رو بسته به نوع عمل واقفیان، می‌توان نحوه و سطح مواجهه‌ی امام (علیه السلام) با آنان را در قالب‌های زیر بیان و تقسیم کرد:
مناظره
یکی از شیوه‌های مبارزه‌ی امام رضا (علیه السلام) با جریان واقفیه، برگزاری مناظره‌های علمی بود که در حضور افراد دیگر انجام می‌گرفت. آغازگر این مناظره‌ها عمدتا واقفیان بودند که شبهه‌های خود را در زمینه‌های مختلف مطرح می‌کردند و پاسخ می‌شنیدند. این شبهه‌ها علاوه بر موارد پیش گفته همچون شبهه‌ی عقیم بودن امام (علیه السلام)، وجوب غسل امام (علیه السلام) قبلی به وسیله‌ی امام (علیه السلام) بعدی و شبهه‌های مربوط به مهدویت امام (علیه السلام) در عرصه‌های دیگری همچون اعتراض به امام (علیه السلام) به جهت نداشتن تقیه و نیز شبهه‌ی وفات نکردن امام کاظم (علیه السلام) یا حداقل تشکیک در وفات آن حضرت خود را نشان می‌داد (ناصری، 1409ق، ج 1: 155 – 154).
به نقل از این حازم گروهی از واقفه از جمله علی بن ابی حمزه بطائنی، محمد بن اسحاق بن عمار، حسین بن مهران و حسن بن ابی سعید مکاری نزد امام رضا (علیه السلام) حضور یافتند. علی بن حمزه از آن حضرت درباره‌ی پدرش و جانشینی او سؤال کردند. امام (علیه السلام) فرمود: «پدرم از دنیا رفت و جانشین او هستم.» حسین بن مهران گفت: «اگر چنین است چرا آشکارا بیان نمی‌کنید؟» امام (علیه السلام) فرمود:
آیا منظورت این است که نزد‌هارون بروم و بگویم من امام هستم و شما کاره‌ای نیستی؟ بدان که سیره‌ی رسول خدا (صلی الله علیه و آله) در آغاز رسالتش این گونه نبود، بلکه ابتدا رسالت خود را تنها با اهل و افراد مورد اطمینان خود در میان گذارد. من هم اگر با شما از امامت خود سخن می‌گویم به سبب این است که شما امامت امامان (علیه السلام) پیش از من را قبول دارید که همه پدران من هستند و نیز به خاطر این است که در حق من نگویید که علی بن موسی درباره‌ی پدرش تقیه کرده و می‌گوید او زنده نیست. زیرا من نزد شما درباره‌ی خودم تقیه نمی‌کنم و می‌گویم من امام هستم، پس چگونه درباره‌ی پدرم تقیه کنم؟ (صدوق، 1378ق، ج 2: 213).
امام رضا (علیه السلام) در مواجهه با اندیشه‌ی واقفیان که می‌گویند موسی بن جعفر (علیه السلام) رحلت نکرده است، فرمود: «سبحان الله! مات رسول الله و لم یمت موسی بن جعفر؟ بلی والله لقد مات و قسمت أمواله؛
سبحان الله! رسول الله از دنیا رفت و موسی بن جعفر (علیه السلام) از دنیا نرفت؟ بلی به خدا قسم هر آینه وفات یافت و اموالش هم تقسیم شد» (همان، ج 1: 106).
در مورد مسئله‌ی مهدویت نیز امام رضا (علیه السلام) در ادامه‌ی احادیث وارده از پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) و ائمه (علیه السلام)، قائم را چهارمین فرزند خود خواند (همان، 1359 ق: ج 1: 372). بدین ترتیب نه تنها مسئله‌ی مهدویت خود که سؤال برخی از افراد بود (همان: 370) را رد کرد بلکه مهدویت پدرش را نیز رد کرد.
همچنین فراوانی احادیث امام رضا (علیه السلام) در مورد مسئله‌ی امامت و اهمیت آن، علاوه بر اینکه پرده از بحران موجود در آن زمان در مورد این امر برمی دارد، نشان از فعالیت عمیق واقفیه در این راستا دارد که امام (علیه السلام) در موقعیت‌های مختلف، آن را بیان و بر آن تأکید می‌ورزد. از محمد بن عیسی یقطینی روایت شده: «زمانی مردم در مورد امامت امام رضا (علیه السلام) دچار اختلاف شده بودند، مسائلی را که از آن حضرت سؤال شد و ایشان پاسخ داده بود را گرد آوردم، به 15 هزار مسئله رسید» (طوسی، بی تا: 73).
این گزارش حکایت از وسعت شبهه افکنی و شدت بحران واقفیه دارد که امام (علیه السلام) این گونه با آن درگیر بوده و نیز نشان دهنده‌ی اهمیت مسئله است که باعث شده که امام (علیه السلام) وقت بسیاری برای آن صرف کند.
لازم به ذکر است که در نتیجه‌ی این مذاکره‌ها و گفتگوها، افرادی به حق و حقیقت رهنمون شده و در صراط مستقیم قرار گرفتند. برای نمونه، حسین بن بشار می‌گوید که پس از رحلت امام کاظم (علیه السلام)، در حالی که اعتقاد به فوت امام کاظم (علیه السلام) و امامت امام رضا (علیه السلام) نداشته، نزد امام رضا (علیه السلام) رفته و پس از گفتگو با
ایشان به فوت امام کاظم (علیه السلام) و امامت امام رضا (علیه السلام) معتقد شده و بدین ترتیب شبهه‌ی حیات امام کاظم (علیه السلام) برای او رفع شده است (کشی، 1348: روایت 847).
شاگردپروری و مقابله‌ی فرهنگی
گاهی نیز اصحاب برجسته و پرورش یافتگان مکتب اهل بیت (علیه السلام) به مناظره با صاحبان این اندیشه می‌نشستند. یونس بن عبدالرحمن و علی بن میثم در نشستی با برخی از واقفیان مناظره می‌کردند که بحث و جدل شدت یافت و علی بن میثم به آنان گفت: «شما در چشم من، پست تر از ممطوره (سگ باران خورده) هستید» (نوبختی، 1381: 96؛ شهرستانی، 1419ق: 145؛ رازی، 1392ق: 290). بعدها این نام رواج یافته و به عنوان یک نام طعن آمیز برای واقفیان به کار برده می‌شد.
یکی از شیوه‌های بسیار وسیع و اثرگذار واقفه که به شدت در استحکام پایه‌های آنان تأثیر شایانی داشت، نگارش کتاب‌هایی با عناوین الغیبه بود که از نخستین روزهای به وجود آمدن واقفه آغاز شد. ظاهراً علی بن حسن طاهری، دانشمند واقفی که از شاگردان امام کاظم (علیه السلام) بود، اولین کسی است که براساس تفکر کتابی درباره‌ی غیبت نوشت (نجاشی، 1416ق: 170؛ ابن ندیم، 1417ق: 217-216). در مقابل این شیوه نیز برخی از اصحاب برجسته‌ی امام (علیه السلام) دست به قلم می‌شدند. علی بن مهزیار اهوازی یکی دیگر از پیروان و وکلای امام رضا (علیه السلام)، کتابی با عنوان کتاب القائم نوشت که به نظر می‌رسد هدف از تألیف این کتاب، پاسخگویی به جدل‌های واقفیان در مورد هویت قائم بوده است. (3)
مکاتبه
روش دیگر امام (علیه السلام) در مبارزه با واقفه برای نفی و ابطال ادعای مهدویت آنان نسبت به امام کاظم (علیه السلام)، مکاتبه‌هایی است که به عنوان سند مکتوب میان امام (علیه السلام) و بعضی از واقفیان مبادله می‌شد. نخستین نامه از جانب امام رضا (علیه السلام) به سران سه گانه‌ی واقفه (علی بن ابی حمزه، زیاد قندی و عثمان بن عیسی) درباره‌ی مطالبه‌ی اموالی از امام کاظم (علیه السلام) که در نزد آنان بود ارسال شده است. در نامه‌ی امام (علیه السلام) آمده است:
آنچه از اموال و کنیزان در زمان پدرم، نزد شما جمع آوری شده است، اکنون پس از رحلت او به من تحویل دهید، زیرا من جانشین و وارث او هستم و ما میراث پدرم را تقسیم کردیم. برای شما نیز عذری نیست که آن اموال را بیش از این نزد خود نگه دارید (صدوق، 1385: 236).
از دیگر مکاتبه‌ها می‌توان به نامه‌ی امام (علیه السلام) به حسین بن مهران اشاره کرد. حسین بن مهران همان شخصی است که به دلیل تقیه نکردن، امام رضا (علیه السلام) را مورد انتقاد قرار داد و بر این اساس امامت آن حضرت را منکر شد (همان، 1378 ق، ج 2: 215-214). امام رضا (علیه السلام) برای نجات وی، نامه‌ای مفصل و اخطارآمیز برای همراهانش فرستاد (کشی، 1348: روایت 599) تا اینکه آنان را بر اخطارهایش شاهد بگیرد، زیرا عادت حسین این بود که هر گاه مسئله‌ی ناخوشایندی به وسیله‌ی نامه از او خواسته می‌شد، دریافت چنین نامه‌ای را انکار می‌کرد. گرچه این نوع مکاتبه‌ها در مورد حسین بن مهران بی تأثیر بود لکن در مورد بزنطی مؤثر واقع شد (طوسی، بی تا: 47). در این باره از احمد بن ابی نصر بزنطی چنین نقل شده است:
من بر موسی بن جعفر (علیه السلام) توقف نموده و امامت امام رضا (علیه السلام) را قبول نداشتم تا اینکه نامه‌ای به ایشان نوشتم و مسائلی را پرسیدم. در این میان، یکی از مسائل مهم را فراموش کردم؛ اما هنگامی که جواب ایشان را دریافت نمودم، ملاحظه کردم که جواب همه‌ی مسائل و از جمله آن مسئله‌ای را که فراموش کرده بودم، از جانب امام (علیه السلام) به دستم رسید. من از این جریان به خود آمده و از ادعای مهدویت درباره‌ی موسی بن جعفر (علیه السلام) بازگشتم و امامت علی بن موسی (علیه السلام) را پذیرفتم. پس از آن از امام (علیه السلام) تقاضای ملاقات نمودم و ایشان در آخر همان روز مرا پذیرفت (راوندی، 1409ق، ج 2: 662)
جلوگیری از جعل و تحریف روایت‌ها
چنان که ذکر شد بخش وسیعی از ذخایر روایی تشیع در اختیار واقفیان بود. از این رو به اقتضای منافع خود، روایت‌ها را جعل و تحریف می‌کردند. برای پاک سازی احادیث و جلوگیری از تحریف روایت‌ها، امام (علیه السلام)، راویان و ناقلان احادیث تحریف شده را دروغ گو خوانده و صورت صحیح روایت را بیان می‌فرمود. از جمله موارد گفته شده به دو مورد اشاره می‌شود:
– ابن قیاما صیرفی از امام رضا (علیه السلام) در مورد پدر بزرگوارش پرسید. امام (علیه السلام) در پاسخ او فرمود: «از دنیا رفت، همان طور که پدرانش از دنیا رفتند.» ابن قیاما گفت: «پس با این حدیثی که یعقوب بن شعیب از ابوبصیر نقل کرده، چه کنم؟ که امام صادق (علیه السلام) فرموده اگر کسی خبر مرگ این فرزندم را به شما داد و گفت که او وفات یافت، کفن شد، به خاکش سپردند و دستانش را به نشانه‌ی پایان کار تدفین بر هم زد، باور نکنید.» امام (علیه السلام) فرمود: «ابوبصیر دروغ گفت، امام صادق (علیه السلام) این گونه به او نفرموده بود، بلکه فرموده بود: اگر کسی خبر فوت صاحب هذا الامر (قائم) را برای شما آورد، باور نکنید» (کشی، 1348: روایت 902).
– در گزارشی آمده است که علی بن ابی حمزه بطائنی برای انکار امامت امام رضا (علیه السلام) به آن حضرت گفت: «روایت داریم که امام (علیه السلام) تا جانشینش را نبیند، از دنیا نمی‌رود.» امام رضا (علیه السلام) روایت را بدان گونه که ابن ابی حمزه نقل کرده بود، رد نمود و کلمه‌ی «الا القائم» را به روایت افزود، یعنی امام (علیه السلام) تا جانشینش را نبیند، از دنیا نمی‌رود مگر قائم. علی بن ابی حمزه گفت: «بله، به خدا چنین چیزی در روایت هست.» پس امام (علیه السلام) به او فرمود: «وای بر تو! چگونه جرئت کردی، به روایت تحریف شده برایم استدلال کنی؟»
سپس امام (علیه السلام) به علی بن ابی حمزه چنین هشدار داد که‌ای پیرمرد! از خدا بترس و از کسانی که مانع دین خدا هستند، نباش (همان، روایت 883).
طرد اجتماعی
راهکار و موضع دیگر امام (علیه السلام) علیه واقفه، جداسازی صف آنان از صف شیعیان خود بود: «ینهی شیعته عن مجالستهم و مخالطتهم؛ شیعه را از همنشینی و آمیختن با آنان نهی می‌کرد» (صدر، بی تا: 440). در این نوع مبارزه، امام (علیه السلام) برای جلوگیری از ایجاد جنگ‌های روانی در میان شیعیان و به انزوا کشاندن گروه واقفه، شیعیان را از مجالست و همراهی با واقفه منع می‌ساخت. نقل شده است که وقتی حضرت از همنشینی یکی از یاران خود به نام محمد بن عاصم با واقفیان خبردار شد، وی را به شدت نهی کرد:
یا محمد بن عاصم، بلغنی أنک تجالس الواقفه قلت نعم جعلت فداک أجالسهم و أنا مخالف لهم، قال لاتجالسهم فإن الله عزوجل یقول وَ قَد نَزَّلَ عَلَیکُم فِی الکِتاب أن إِذا إسَمعتُمم آیاتِ اللَّه یُکفَرُ بِها فَلا تَقعُدُوا مَعَهُم حَتَّی یَخُوضُوا فِی حَدیثٍ غَیرِهِ إِنَّکُم إِذا مِثلُهُم، یعنی بالآیات الأوصیاء الذین کفروا بها الواقفه (کشی، 1348: روایت 864).
در روایتی دیگر، امام (علیه السلام) با عبارت «انصب لهم من العداوه یا یحیی ما استطعت» به صحابی خود به نام یحیی بن مبارک دستور می‌دهد تا می‌تواند با واقفیه دشمنی کند (همان: روایت 880).
از رهگذر این سیاست، خط اصیل تشیع و جامعه‌ی امامیه در نقطه‌ی مقابل واقفیه قرار گرفت و دامنه‌ی تأثیرگذاری آنان بسیار محدود شد: «فإن الإمامیه کانوا فی غایه الاجتناب و التباعد عنهم حتی أنهم کانوا یسمونهم الممطوره أی الکلاب التی أصابها المطر؛ همانا امامیه به شدت از آنان (واقفه) دوری می‌جستند تا جایی که آنها را ممطوره به معنای سگ‌های باران خورده نامیدند» (عاملی، 1409ق: ج 2: 69).
محدود سازی منابع مالی
ترویج و توسعه‌ی یک جریان، با منابع مالی و پشتوانه‌های اقتصادی خود رابطه‌ی مستقیم و غیرقابل انکاری دارد که جریان واقفیه نیز تابع این قانون کلی بود. شیعیان و مریدان امام کاظم (علیه السلام) که در مناطق مختلفی چون مصر، بغداد، کوفه و … ساکن بودند تحت شرایط امنیتی، سیاسی یا بعد مسافت از امکان دسترسی مستقیم به امام (علیه السلام) محروم بودند، به همین مناسبت وجوه شرعیه، هدایا و نذرهای خود را به وکلای آن حضرت پرداخت می‌کردند تا در فرصت مناسب به امام (علیه السلام) تحویل دهند. وکلای مذکور که از رهگذر دریافت موارد فوق اموال فراوانی در اختیار داشتند، پس از رحلت امام کاظم (علیه السلام) ضمن اینکه همچنان در سایه‌ی وکالت از طرف امام (علیه السلام)، جایگاه اجتماعی خود را داشتند در زمره‌ی بانیان و مروجان اندیشه‌ی واقفیه قرار گرفتند. یکی از شیوه‌های رایج واقفیان، تطمیع افراد و رشوه دادن به شیعیان امام رضا (علیه السلام) بود. از جمله نقل شده که واقفیان به صفوان بن یحیی وکیل امام رضا (علیه السلام) پیشنهاد کردند تا در قبال رها کردن امام (علیه السلام)، مقدار زیادی پول دریافت کند ولی او این پیشنهاد را رد کرد (نجاشی، 1416ق: 139). بدیهی است که اموال و وجوه مذکور سرمایه و پشتوانه‌ی قابل اتکایی برای ترویج اندیشه‌ها و ابراز قابل اعتمادی برای دستیابی به اهداف آنان به حساب می‌آمد.
امام رضا (علیه السلام) برای مقابله با ترویج اندیشه‌ی آنان و جلوگیری از فریب شیعیان، سیاست تحریم اقتصادی علیه آنان را تدبیر فرمود. یونس بن یعقوب درباره‌ی پرداخت زکات به آنها از امام (علیه السلام) سؤال کرد:
قلت لأبی الحسن الرضا (علیه السلام) أعطی هؤلاء الذین یزعمون أن أباک حی من الزکاه شیئا قال لا تعطهم فإنهم کفار مشرکون زنادقه؛ به امام رضا (علیه السلام) عرض کردم به آنهایی که بر این باور هستند که پدرت زنده است زکات بدهم؟ فرمود به آنها ندهید همانا آنها کفار مشرک زندیق هستند (کشی، 1348: روایت 862).
با منع شیعیان از پرداخت زکات به این گروه، آنان با محدودیت و کاهش جدی منابع مالی مواجه شدند و زمینه‌ی تنگناهای اقتصادی و کاهش فعالیت‌های هزینه طلب آنان فراهم شد. به عبارتی دیگر با منعی که امام (علیه السلام) از پرداخت زکات و دیگر وجوه به واقفیان ایجاد کرده بود آنان دیگر قادر نبودند در پوشش وکالت امام (علیه السلام)، منابع مالی و پشتوانه‌ی اصلی خود را تأمین کنند، به دنبال آن، از تطمیع افراد مؤثر جامعه و پرداخت هزینه‌های دیگر برای ترویج اندیشه‌ی خود بازمانده و دامنه‌ی فعالیت و اثرگذاری آنان محدود می‌شد.
معرفی ماهیت واقفیان و بیان عاقبت آنان
چنان که مکرر در طول مقاله اشاره شد سران واقفه به واسطه‌ی وکالت و وثاقتی که از طرف امام کاظم (علیه السلام) داشتند، در باور جامعه از مقبولیت اجتماعی و علمی مناسبی برخوردار بودند. به همین مناسبت زمینه‌ی پذیرش سخنان آنان پیرامون مباحث اعتقادی از جمله ادعای مهدویت امام کاظم (علیه السلام) فراهم بود.
معرفی چهره‌ی واقعی و پرده برداری از ماهیت آنان، بهترین ابزاری بود که امام رضا (علیه السلام) می‌توانست اعتبار و سابقه‌ی مثبت برخی از آنان را که در شعار بزرگان اصحاب ائمه (علیه السلام) بودند مخدوش ساخته و زیر سؤال ببرد تا از این رهگذر از گمراه شدن و گرفتاری شیعیان در دام آنان پیشگیری کند.
علی بن عبدالله زبیری در نامه‌ای از امام رضا (علیه السلام) درباره‌ی واقفیه سؤال پرسید و امام (علیه السلام) پاسخ فرمود: «الواقف عاند عن الحق و مقیم علی سیئه ان مات بها کانت جهنم مأواه و بئس المصیر؛ واقفی، ستیزه گر و معاند حق و پایدار بر گناه است و اگر واقفی با این عقیده بمیرد، جایگاهش جهنم می‌باشد و جهنم بد جایگاهی است» (کشی، 1348: روایت 860).
از نظر امام رضا (علیه السلام) واقفیان، دروغ گو و حتی کافر هستند: «لعنهم الله ما أشد کذبهم…؛ خدا آنها را لعنت کند چقدر دروغ گویی آنان، شدید است» (همان: روایت 868). «کذبوا و هم کفار بما أنزل الله عزوجل علی محمد (صلی الله علیه و آله)…؛ آنان دروغ گفته اند و به آنچه که خداوند بر پیامبر (صلی الله علیه و آله) نازل کرده، کافر شده اند» (همان: روایت 867).
علاوه بر بیان کلی پیشین امام (علیه السلام) درباره‌ی واقفه، در مواردی با تصریح به نام افراد معین، بر دروغ گو خواندن افراد واقفی تأکید می‌فرمود از جمله درباره‌ی ابن ابی حمزه فرمود: «آیا وی همان فردی نیست که روایت می‌کرد، سر مهدی عباسی به عیسی بن موسی همدم سفیانی، هدیه شد و گفت که آیا ابراهیم (امام کاظم (علیه السلام)) تا هشت ماه دیگر برمی گردد، آیا دروغ وی بر آنان آشکار نشده است؟» (طوسی، بی تا: 69).
این روایت، در حقیقت بیانگر هشدار و هدایتگری امام (علیه السلام) به کسانی است که از روی سادگی و سردرگمی در دام واقفه گرفتار شده بودند.
– امام رضا (علیه السلام)، زندگی واقفیان را در سرگردانی و حیرت و مرگشان را چون زندیق‌ها دانست و بالاخره امام (علیه السلام)، واقفیان را کافر، مشرک و زندیق خواند (کشی، 1348: روایت‌های 761، 762، 861، 876 و 878).
– در مورد عاقبت و سرانجام واقفیان، نقل شده که امام رضا (علیه السلام) فرموده است وقتی درون قبر از علی بن ابی حمزه در مورد امامانش سؤال شده است، وی تا امام کاظم (علیه السلام) شمرده و نتوانسته ادامه دهد و ملائکه ضربه‌ای بر سر او زده اند که از آن ضربه، قبرش تا روز قیامت، آتش گرفته است (ابن شهر آشوب؛ بی تا: 337؛ کشی، 1348: روایت‌های 833، 755).
لعن و نفرین
روایت‌های فراوانی از امام (علیه السلام) رسیده است که در آنها، واقفه مورد لعن آن حضرت قرار گرفتند. شدت لعن امام (علیه السلام) با عبارت‌هایی چون «لعنهم الله ما اشد کذبهم» (کشی، 1348: روایت 868) حکایت از دلخوری شدید آن حضرت از آنان است.
به نقل از محمد بن سنان آمده است که نزد امام رضا (علیه السلام) بودم، سخن از علی بن حمزه به میان آمد، امام (علیه السلام) ضمن اینکه او را لعن کرد فرمود: «او می‌خواست در زمین و آسمان خداوند عبادت نشود، اما خداوند نور خود را تمام نمود، هر چند ملعون مشرک ناپسند دارد… ابن ابی حمزه و امثال او کسانی هستند که می‌خواهند نور خدا را خاموش کنند (طوسی، بی تا: 46).
در گزارشی از محمد بن جعفر نوفلی که ذکر آن گذشت آمده است:
قلت جعلت فداک إن أناسا یزعمون أن أباک حی فقال کذبوا لعنهم الله و لو کان حیا ما قسم میراثه و لانکح نساؤه و لکنه و الله ذاق الموت کما ذاقه علی بن أبی طالب؛ عرضه داشتم فدایت شوم گروهی بر این باور هستند که پدرت زنده است. امام (علیه السلام) فرمود خداوند آنها را لعنت کند. اگر پدرم زنده می‌بود میراثش تقسیم نمی‌شد و همرانش نکاح نمی‌شد، اما به خدا قسم او طعم مرگ را چشید همان گونه که علی بن ابی طالب چشید (صدوق: 1378ق: ج 1: 233).
سخن آخر اینکه موضع گیری امام (علیه السلام) و شاگردان آن حضرت به گونه‌ای بود که تعداد زیادی از افراد واقفه چون عبدالرحمن بن حجاج، رفاعه بن موسی اسدی، یونس بن یعقوب، جمیل بن دراج، حماد بن عیسی جهنمی، احمد بن محمد بزنطی و حسین بن علی الوشاء (طوسی، بی تا: 47) را توانستند قانع کنند و به موقعیت تثبیت شده‌ای برای خود دست یابند. به خصوص پس از جریان ولایتعهدی امام رضا (علیه السلام) توسط مأمون، محبوبیت امام (علیه السلام) به اوج رسید. چه بسا اگر روال به همین ترتیب پیش می‌رفت واقفیان زودتر از آنچه رخ داد جامعه‌ی شیعی رخت برمی بستند. گرچه وفات ناگهانی امام (علیه السلام) در سال 203 ق و جانشینی فرزند خردسالش امام جواد (علیه السلام) جان دوباره‌ای در کالبد واقفه دمید و آنها توانستند تعدادی از شیعیان را جذب خود کنند (نوبختی، 1381: 95).
جمع بندی و نتیجه گیری
از آنچه بیان شد چنین به دست آمد که عده‌ای از وکلای امام کاظم (علیه السلام) که در جامعه‌ی اسلامی نیز با عناوینی چون وکیل، فقیه، راوی و ثقه شناخته شده و دارای جایگاه مقبولی بودند، پس از رحلت آن حضرت با انگیزه‌های مال اندوزی، منکر وفات امام (علیه السلام) شده و از پذیرش امامت حضرت رضا (علیه السلام) سرباز زدند. افراد مذکور با ارائه‌ی تفاسیر غلط از بعضی روایت‌ها، در میان شیعیان این شبهه را ایجاد کردند که امام کاظم (علیه السلام) از دنیا نرفته است بلکه او همان امام قائم (علیه السلام) است.
تفکر واقفی که بانیان آن از چنان ویژگی‌ها و جایگاهی برخوردار بودند، در باور امام رضا (علیه السلام) پرخطرترین اندیشه در مقابل تشیع اصیل و آموزه‌ی امامت به حساب می‌آمد. به همین مناسبت امام رضا (علیه السلام) برای نجات فریب خوردگان ساده اندیشی که در دام واقفه گرفتار شده بودند و پیشگیری از گرفتار شدن دیگر شیعیان، مقابله با این اندیشه‌ی انحرافی و جلوگیری از توسعه‌ی آن را کانون توجه و محور فعالیت‌های خویش قرار داده بود. ایشان در تمامی اقدام‌های علمی و عملی خود ضمن تأکید بر رحلت پدر بزرگوارش و بیان دقیق اصول امامت و مهدویت، شدیدترین مواضع را در مقابل سران واقفیه و مروجان اندیشه‌ی آنان اتخاذ می‌کرد.

پی‌نوشت‌ها:

1. دانش آموخته سه سطح حوزه علمیه قم – دانشجوی دکتری تاریخ تشیع اثنی عشری دانشگاه ادیان و مذاهب – عضو پژوهشگاه علوم و فرهنگ اسلامی.
2. کنیه‌ی دیگر امام هفتم (علیه السلام) است.
3. ر.ک به مقاله‌ی «دودستگی در شیعیان امام کاظم (علیه السلام)» به قلم م. علی بیوکارا. ترجمه‌ی وحید صغری، مجله‌ی علوم حدیث شماره‌ی 30.
منابع تحقیق :
ابن داوود حلی، حسن بن علی، (1392 ق). کتاب الرجال. تصحیح سید محمد صادق آل بحرالعلوم، نجف: الحیدریه.
ابن شهر آشوب، محمد بن علی، (بی تا). معالم العلماء. بی جا.
ابن شهر آشوب، محمد بن علی (بی تا). المناقب. قم: علامه.
ابن ندیم، (1417ق). الفهرست. تعلیق شیخ ابراهیم رمضان، بیروت: دارالمعرفه.
اربلی، علی بن عیسی، (1381ق). کشف الغمه فی معرفه‌ی الائمه. تبریز: مکتبه بنی‌هاشمی.
اشعری قمی، سعد بن عبدالله، (1992م). المقالات و الفرق، چاپ اول، مصر: دارالارشاد.
امام، سید جلال، «بررسی زمینه‌ها و عوامل پیدایش اندیشه توقف بر امامان شیعه (علیه السلام)». پایان نامه کارشناسی ارشد، موسسه امام خمینی (ره).
جاسم، حسین، (1377). تاریخ سیاسی غیبت امام دوازدهم (علیه السلام). تهران: امیرکبیر.
جباری، محمدرضا، (1382). سازمان وکالت در عصر ائمه (علیه السلام). قم: موسسه امام خمینی (ره).
حر عاملی، محمد بن حسن، (1409ق). وسائل الشیعه. بیروت: داراحیاء التراث العربی.
حلی، حسن بن یوسف بن مطهر، (1417ق). خلاصه‌ی الاقوال. قم: فقاهه.
خویی، سید ابوالقاسم، (1413ق). معجم رجال الحدیث. قم: الثقافه الاسلامیه.
رازی، ابوحاتم، (1392ق). کتاب الزینه. تصحیح عبدالله سلوم سامرایی، بغداد: دارالحریه.
راوندی، قطب الدین، (1409ق). الخرائج و الجرائح. قم: الامام المهدی.
شهرستانی، محمد بن عبدالکریم، (1419ق). الملل و النحل. بیروت. دارصعب.
صدر، سید حسن، (بی تا). نهایه‌ی الدرایه. قم: مشعر.
صدوق، (1385). علل الشرایع. تحقیق سید محمد صادق بحرالعلوم. نجف: الحیدریه.
صدوق، (1378ق). عیون اخبار الرضا. بی جا: جهان.
صدوق، (1359ق). کمال الدین و تمام النعمه. چاپ دوم، قم: دارالکتب الاسلامیه.
طوسی، محمد بن حسن، (بی تا). کتاب الغیبه. تهران: نینوای حدیث.
کحاله، عمر رضا، (بی تا)، معجم المولفین. بیروت: دار احیاء التراث العربی.
کشی، محمد بن عمر، (1348). اختیار معرفه الرجال. مشهد: انتشارات دانشگاه مشهد.
کلینی، محمد بن یعقوب، (1389ق). الکافی. چاپ دوم، تهران: دارالکتب الاسلامیه.
مجلسی، محمدباقر، (1403ق). بحارالانوار. چاپ سوم، بیروت: دار احیاء التراث العربی.
مفید، (1993م). الارشاد. تحقیق موسسه آل البیت (علیه السلام)، چاپ دوم، بیروت: دارالمفید.
ناصری، ریاض محمد حبیب، (1409ق). الواقفیه دراسه تحلیلیه، چاپ اول، قم: مهر.
نجاشی، ابوالعباس احمد بن علی، (1416ق). رجال نجاشی. تحقیق سید موسی شبیری زنجانی، چاپ پنجم، قم: جامعه مدرسین.
نوبختی، حسن بن موسی، (1381). فرق الشیعه. مترجم محمد جواد مشکور، تهران: علمی و فرهنگی.
منبع مقاله :
فرهنگنامه رضوی، سال اول، شماره‌ی چهارم، شماره مسلسل 4، زمستان 1392.

مطالب مشابه

دیدگاهتان را ثبت کنید