بررسى عدالت و حد اعتدال در اخلاق (1)

بررسى عدالت و حد اعتدال در اخلاق (1)

نويسنده:دكتر سيد مهدى صانعى

چكيده

بررسى عدل و اعتدال از نظر لغت و تناسب بين معناى لغوى و اصطلاحى; نقش اراده و تصميم‏گيرى قاطع در تزكيه نفس، آفرينش عالم بر پايه عدالت استوار شده است. لزوم ايجاد ملكه عدالت ، تعريف اخلاق نيكو و ناپسند ، در مقررات اسلامى در همه كارها حد اعتدال مورد نظر است. بيم و اميد و آثار مثبت آن … .

در كتاب‏هاى اخلاق اسلامى از جمله «جامع السعادات‏» ملا محمد مهدى نراقى از واژه‏هاى « حد وسط‏» (1) ، «طريق اعتدال‏» (2) و «ملكه عدالت‏» (3) و مانند اين تعبيرها در بسيارى جاها، سخن به ميان آمده است. در اين مقال برآنيم تا درباره «عدالت‏» و «اعتدال‏» كه در اخلاق اسلامى و در ابواب مختلف آن خودنمايى مى‏كنند، به ترتيب زير و به اندازه‏اى كه در حوصله اين گفتار است، به بحث و بررسى بپردازيم:
عدل از نظر لغت: عدل به معناى استقامت و درستى است; به گونه‏اى كه – اين رفتار ملكه شود و – در نفس استوار شود. و نيز عدل به معناى ضد ستم، ميانه روى و برابرى ميان دو چيز به كار مى‏رود. (4)
و اعتدال در لغت; حد وسط را مى‏گويند; خواه به لحاظ كميت‏باشد يا كيفيت، به چيزى كه نه دراز و نه كوتاه; و بر آبى كه نه سرد و نه داغ باشد، معتدل اطلاق مى‏شود، و هم چنين است هر چيزى كه داراى وجودى هم آهنگ و يك نواخت‏باشد.

تناسب ميان معناى لغوى و اصطلاحى

از چگونگى كاربرد واژه‏هاى عدل، عدالت و اعتدال در اخلاق اين نتيجه دست مى‏دهد كه بين معانى لغوى و اصطلاحى آن‏ها سازوارى كامل برقرار است و فرقى وجود ندارد; مثلا مى‏گويند: «تهور» نسبت‏به شجاعت طرف افراط، «جبن‏» (ترسويى) طرف تفريط، شجاعت‏حد وسط و ضد آن دو است. (5)
به همين گونه است غضب و خشم كه داراى سه درجه است:
افراط، تفريط و اعتدال. جنبه تفريطى آن چنان است كه كسى در برابر ظلم، ستم و حق‏كشى هيچ عكس العمل و دفاعى ابراز ندارد; كه اگر كسى چنين باشد از فضيلت و شرافت‏به دور است و درباره اين گونه افراد گفته‏اند: «آنان به مثابه الاغ‏اند» . (6)
در صورتى نيروى خشم و غضب به جانب «افراط‏» مى‏رود كه از تحت نفوذ و سيطره عقل خارج گردد و افسار گسيخته به تاخت و تاز بپردازد و كارهايى انجام دهد كه در خور شان يك انسان نباشد و به حيوانات همانند گردد. و در چنين صورتى از آن به «حدت‏» تعبير مى‏شود.
از امام ششم عليه السلام روايت‏شده است: « الغضب مفتاح كل شر» (7) ; خشم كليد هر بدى است.
حد اعتدال آن «حلم‏» و بردبارى است; حلم از جنود عقل و موجب آرامش نفس است; بدين معنا كه انسان بدان وسيله در برابر فشار خشم استقامت مى‏ورزد و با حوصله و خويشتن‏دارى، آتش غضب را فرو مى‏نشاند و چاره خردمندانه و صحيح فرا راه خويش قرار مى‏دهد; به عبارت ديگر، حلم ضد واقعى غضب است. (8)
وقتى ما نگاشته‏هاى اخلاق اسلامى را مطالعه مى‏كنيم به وضوح در مى‏يابيم كه هدف اصلى اين گونه كتاب‏ها آن است كه راه مبارزه با پليدى‏ها و زشتى‏ها را نشان دهند تا بيمارى‏هاى روانى درمان شوند و وجود انسان از لوث وجود اين زشتى‏ها پاك گردد.
بسيار واضح است كه زدودن ناشايستگى‏ها و نابايستگى‏ها و قابليت پيدا كردن براى راه يافتن به پيش گاه قرب ربوبى جز با داشتن هدف و اراده محكم و استوار و پايدارى نمودن در برابر اهوا و اميال نفسانى و مادى و نهراسيدن از مشكلات و تحمل سختى‏ها و دشوارى‏ها ميسر نمى‏گردد. و از طرف ديگر، چون تصميم و اراده قاطع در تهذيب اخلاق و پاكيزگى درون تاثير در خور توجهى دارد; لازم مى‏نمايد، نخست گفت و گو در عرصه اين موضوع را قدرى گسترش دهيم:

اراده و تصميم جدى در تزكيه نفس و اخلاق

چنان كه اشاره نموديم انسان با تلاش و كوشش و عزم راسخ مى‏تواند به مقاصدى بس عالى كه در خور شان او است، خواه مادى خواه معنوى، نايل گردد; و نيز توانايى دارد كه در خود ملكه عدالت ايجاد نمايد يكى از ويژگى‏هاى انسان خودآگاهى است; يعنى فعاليت و تحرك او صرفا تابع عوامل و قوانين بيولوژيكى و غريزى‏اش نيست. وى در مسير تكاملى خويش به ميزانى كه آگاهى‏اش رشد كند نيروى انتخاب، استخدام، آفرينندگى و اراده‏اش نيز تقويت مى‏شود; در نتيجه بر نيروهاى طبيعت كه بر او حكومت مى‏كنند و بر هوا و هوس و اميال نابه‏جا، غلبه مى‏نمايد. اين غلبه كه جهت تكامل وجودى او را بيان مى‏كند «انسانيت‏» ناميده مى‏شود; بنابراين، انسان آن كسى است كه آگاهى در او اراده‏اى پديد آورده كه به وى آزادى بخشيده باشد. آزادى يعنى امكان سرپيچى از جبر و مقتضيات موجود و گسستن زنجير عليت كه جهان و جان را مى‏آفريند و به حركت در مى‏آورد. و بالاخره توانايى داشتن بر انجام دادن آن‏چه برايش نيك‏بختى به همراه مى‏آورد و خوددارى كردن از آن چه موجب فساد و تيره‏بختى او است.
در انسان نيرويى يافت مى‏شود كه به مثابه يك علت مستقل عمل مى‏كند و در مسير جبرى عليت دست مى‏برد. و در طبيعت، جامعه، اقتصاد، تاريخ و خويشتن اثر مى‏گذارد به طورى كه مى‏توان گفت اين آفريده‏گاهى آفريننده مى‏شود با برخوردارى از همين نيرو است كه انسان بر تقديرى كه طبيعت مادى از پيش برايش تعيين كرده است، عاصى و سركش مى‏شود و آن را تحت‏سلطه و نفوذ خود درمى‏آورد و خود سازنده سرشت و مسئول سرنوشت‏خويشتن مى‏گردد.
از گفتار فوق چنين نتيجه مى‏گيريم كه انسان موجودى است فوق العاده توانا و از آن‏چنان اراده‏اى بهره مى‏گيرد كه به آن وسيله مى‏تواند به آن چه بخواهد دست‏رسى پيدا كند. قدرت اراده در وى اساس و پايه هر ترقى و تكامل است; هر جا اراده قوى باشد، در آن‏جا نشاط و زندگى عالى و سعادت‏مندانه نيز، وجود دارد و هر جا اراده قوى و عزم راسخ در كار نباشد، انحراف، گمراهى، عقب ماندگى و بالاخره تيره‏روزى و بدبختى حكم‏فرماست. (9)
اراده به منزله آبشارى است كه راه خود را از ميان سنگلاخ‏ها و كوهستان‏هاى بسيار صعب العبور، باز مى‏كند و به جلو مى‏رود.
«هاروى‏» دانش‏مند روان‏شناس مى‏گويد: «كام‏يابى و سعادت خود به خود وجود ندارد، بايد آن را ايجاد كرد. آن موهبتى نيست كه رايگان به چنگ آيد بلكه بايد با سعى و تلاش خود آن را به دست آوريم; بنابراين، تكامل و نيك‏بختى از درون ما سرچشمه مى‏گيرد نه از عالم خارج‏» . (10)
در طول تاريخ افراد بسيارى بوده‏اند كه بر اثر تصميم قاطع و اراده راسخ و همت‏بلند به مقاصد بس عالى; مادى يا معنوى كه مورد نظرشان بوده دست پيدا كرده‏اند.
«كران‏» خطيب مشهور ايرلندى در اوايل كار خيلى كند زبان و بد بيان بود، به گونه‏اى كه در مدرسه او را «الكن‏» مى‏گفتند. وى هنگامى كه در دانشكده حقوق به تحصيل اشتغال داشت، به منظور اصلاح گفتار خود بسيار مى‏كوشيد; ولى پيش‏رفت چندانى نمى‏كرد تا اين‏كه واقعه‏اى رخ داد كه اين امر سبب اصلاح بيان و گفتار او گرديد. و آن چنين بود كه، روزى در يكى از مجامع علمى براى بحث و مناظره حاضر شد همين كه نوبت مناظره به او رسيد، از جا برخاست; ولى نتوانست چيزى بگويد. در اين وقت مدعى از جا بلند شد و او را خطيب گنگ‏ها خواند. اين ريشخند به شدت در او اثر گذاشت; لذا برخاست و از خود دفاع كرد.
«كران‏» پس از اين قضيه براى تمرين خطابه ساعت‏هاى متمادى سخنرانى را تمرين مى‏كرد و در برابر آيينه بزرگى حركات و سكنات خود را اصلاح مى‏نمود و به همين روش ادامه داد و در صدد اصلاح گفتار خويشتن بود تا رفته رفته خطيب شيوا، خطابه‏خوان مشهورى گشت. (11)
«حنظله بادغيسى‏» در نيشابور بود و در دوره حكومت «عبدالله بن طاهر» مى‏زيست. «حنظله‏» ديوان شعرى داشته است و بنابه روايت «نظامى عروضى احمد بن عبدالله سجستانى‏» از امراى صفاريان ديوان او را ديد و قطعه‏اى از آن را خواند، مضمون آن قطعه چنان در وى اثر گذاشت و به جسارت وى افزود كه به همت و عزم درآمد و از خر بندگى به امارت رسيد. آن قطعه اين است:
مهترى گر به كام شير درست شو ***خطر كن زكام شير بجوى
يا بزرگى و عز و نعمت و جاه*** يا چو مردانت مرگ روياروى (12)
داستان «فضيل بن عياض‏» را اكثر مردم مى‏دانند كه آيه‏ى شريفه: «الم يان للذين آمنوا ان تخشع قلوبهم لذكر الله..» . (13) چنان در او اثر گذاشت كه راه‏زنى را ترك كرد، توبه نمود، پس از آن مجاور مسجد الحرام و مكه شد و در زمره اولياء و اوتاد در آمد. (14)
آرى بزرگان و برجستگان جوامع انسانى به واسطه داشتن هدف و تصميم قاطع براى رسيدن به اوج فضيلت و كمال، تلاش مى‏كنند تا به مقصد نهايى خود دست‏بيابند. اين جا است كه مى‏توانيم بگوييم: جديت‏براى رسيدن به آن چه مورد نظر است و استقامت در برابر موانع و دشوارى‏ها، در آغاز تلخ و ناگوار است; اما فرجام بسيار نيكويى دارد و ثمره‏اى به بار مى‏آورد كه از عسل شيرين‏تر است.

عدالت

حضرت على عليه السلام فرموده است: «العدل اساس و به قوام العالم‏» (15) ; عدل اساس (هر كار) است و قوام عالم به آن بستگى دارد. بدين معنا كه اگر توازن و هم‏آهنگى ميان ذرات اين عالم وجود نداشته باشد نظام جهان و هستى از هم گسيخته مى‏شود و عالم بدين گونه كه هست‏برجاى نمى‏ماند; به ديگر سخن، اگر يك اراده و يك نظام دهنده و يك هم‏آهنگ كننده بر اين جهان سيطره نداشته باشد تا بين اجزاى اين عالم پيوند و اعتدال برقرار نمايد و تحقق يك هدف مورد نظر نباشد، اين عالم به پرت‏گاه نابودى و از هم‏پاشيدگى سقوط مى‏كند. اگر در مدار سيارات، سير آمد و رفت‏هاى سازوار، معين و هدف‏مند مشخص نشده باشد، كرات آسمانى، دچار پريشانى و از هم‏گسستگى مى‏گردند و در اوضاع عالم خلل و بى‏نظمى به وجود مى‏آيد كه نتيجه‏اش ويرانى و محروم شدن ساكنان آن از نعمت‏هاى الهى است.
پس اين جهان به وسيله نظم و ترتيب و اعتدال خاص بين اجزاى هر چيز و محاسبه دقيق (16) باقى و سرپا است.
كوتاه سخن آن كه: همان خداوندى كه آفريدگار همه پديده‏ها است، به وجود آورنده برنامه‏ها و دستورهاى دينى و شريعت نيز هست; لذا تشريع و تكوين هم‏سانى و هم‏آهنگى دارند; پس به همان سان كه آفرينش داراى تعادل و سازوارى است و اساس لقت‏بر حول اين محور قرار گرفته، كمال مادى و معنوى، آسايش و نيك‏بختى جوامع و فرد فرد انسان‏ها هم بر تعادل و عدالت استوار گشته و همه كردارها و رفتارها طبق مقررات اسلامى بر محور عدالت دور مى‏زند و به مردم اكيدا سفارش شده كه در كارها روش ميانه‏اى در پيش گيرند. از افراط و تفريط بپرهيزند و بر اين كار مداومت ورزند تا ملكه عدالت در خود به وجود آورند.

لزوم ايجاد ملكه عدالت

والاترين فضايل و ارزنده‏ترين كمالات اين است كه انسان خود را به زيور «ملكه عدالت‏» آراسته گرداند; زيرا عدالت‏خواستار جميع صفات كمال و نيكو است. بلكه مى‏توان گفت كه عين آن‏ها است چنان كه جور و ستم كه ضد عدالت است‏خاست‏گاه همه پليدى‏ها، بلكه عين آن‏ها است. به سخن ديگر، عدالت صفت راسخى است كه به كمك آن انسان به ايجاد هم‏آهنگى و هم‏آوا كردن همه كردارها و ويژگى‏هايش و به نظم درآوردن آن‏ها، توانايى پيدا مى‏كند. و هم‏چنين بر نگه‏داشتن آن‏ها در اندازه‏هاى ميانه و برداشتن ناسازگارى و ناهم‏گونى بين نيروها و ويژگى‏هاى آدمى، توفيق پيدا مى‏كند و بر ايجاد يك رنگى و يگانگى بين تمام خصوصيات وجودى‏اش قادر مى‏گردد.
بدين خاطر است كه «افلاطون‏» مى‏گويد: هنگامى كه براى انسان ملكه عدالت پديد آيد روشن و نورانى مى‏گردد و از اين راه نفس با همه هستى‏اش نورانيت و درخشندگى به خود مى‏گيرد و چشم حقيقت‏بينش گشوده مى‏شود و به آن چه در خور او است توجه پيدا مى‏كند.
پس از آن به اين شايستگى دست پيدا مى‏كند كه به پيش‏گاه قرب ربوبى بار يابد و چون به اين مقام برسد مراحل و مدارج كمال را طى مى‏كند. (17)
از ويژگى‏هاى عدالت و خاصيت آن اين است كه به كمك آن ميان چيزهاى ناسازگار و آشتى‏ناپذير، هم‏زيستى و سازش ايجاد و غبار جدايى و كشمكش و ستيزه زدوده و پاك مى‏شود. همه چيز را از حد افراط و تفريط به حد متعادل و ميانه در مى‏آورد كه امرى است واحد و در آن تعدى و دوگانگى نيست‏به خلاف دو طرف عدالت كه امور متضاد، متخالف و متكاثراند و مى‏توان گفت كه از لحاظ كثرت به گونه‏اى هستند كه براى آن‏ها پايانى تصور نمى‏شود و چنان كه واضح است وحدت و هم‏چنين هر چيزى كه به وحدت نزديك‏تر باشد نسبت‏ به كثرت و پراكندگى داراى شرافت و برترى و از بطلان و فساد، دورتر است.
و آن چه از تاثير اشعاز نغز و دل‏ربا و نغمه‏هاى موزون مشاهده مى‏شود، به خاطر تناسب و نوع اتحادى است كه بين اجزاى آن‏ها به وجود آمده است. و نيز جذب قلب‏هايى كه در چهره‏هاى زيبا و فريبا از نظر تناسب اعضا و هم‏آهنگى اندام، احساس مى‏كنيم همه و همه به بركت عدالت تجلى يافته‏اند.
بدون شك گرامى‏ترين و ارزنده‏ترين موجودات، خداى واحد و يگانه است كه واحد حقيقى است و دامن جمال و جلالش از گرد كثرت منزه و ساحت كبريايى‏اش از نقص و تركيب مبرا است. پس هر آن چه آدمى را از كثرت دور كند فاصله‏اش با وحدت كم‏تر و به واحد حقيقى (خداوند) نزديك‏تر مى‏شود. و در نتيجه، از الهامات و اشراقات و توفيقات ربانى بيش‏تر برخوردار مى‏گردد.
پس نهايت كمال و غايت ‏سعادت براى هر شخصى اين است كه ملكه و صفت راسخ عدالت را در خود ايجاد كند و جز اين نيست كه بايد در همه خصوصيات و كردارهاى پنهان و آشكارش، از افراط و تفريط خود را وارهاند. خواه از كارهايى باشد كه به خود شخص مربوط شود، يا به ديگرى تعلق داشته باشد. و نيك‏بختى در دنيا و عقبى حاصل نمى‏شود، مگر به پايدارى در حفظ رفتار ميانه و متعادل بر حول همين معنا. پس هر كسى كه خواهان رستگارى باشد، لازم است‏بكوشد تا همه كمالات را در خود پديد آورد و در همه رفتارهايش نظر به حد وسط و ميانه روى داشته باشد و آن را شعار خود سازد. شرط اساسى در پيمودن راه تكامل اين است كه سعى نمايد در مرحله علم و عمل توازن برقرار كند و حد اعتدال را در پيش گيرد و به اندازه وسع و توان خويش بين آن دو جمع كند و به كمك پشتكار، اين خوى را در نهاد ناپيداى خويش استوار سازد كه اگر به يك طرف گرايش داشته باشد و از طرف ديگر غفلت‏بورزد، در زمره كسانى است كه بر خلاف مقررات اسلامى عمل كرده است.

اخلاق نيكو و ناپسند

آن‏چه شرح آن گذشت و پيش از اين مد نظر بود و مطرح گرديد مربوط به عدالت‏بود و گفتيم در هر كار حد اعتدال نيكو است و انسان در هر مورد بايد جنبه ميانه‏روى را در نظر داشته باشد. اكنون مى‏خواهيم بگوييم: اخلاق پسنديده يعنى اين كه ضرورت دارد هر انسانى در تمام شؤون زندگى مادى و معنوى، رفتار و شيوه وسط و اعتدال را در زندگى پيشه خود قرار دهد و از افراط و تفريط بپرهيزد.
توضيح آن كه آن‏چه درباره حقيقت اخلاق نيكو و اخلاق نكوهيده گفته‏اند، بيش‏تر درباره آثار و نتايجش بوده، آن هم نه درباره تمام ثمرات و نتايج، بلكه هر كسى به آن چه به ذهنش رسيده اشاره نموده و به تعريف جامعى كه همه جوانب و ويژگى‏ها را در بر گيرد نپرداخته است; مثلا گفته‏اند: خلق نيكو، گشاده رويى و بخشش و خوددارى از آزار است.
«واسطى‏» گفته است: اخلاق پسنديده آن است كه شخص به خاطر معرفت‏بالايى كه به خداوند دارد با كسى دشمنى نورزد و ديگرى با او دشمنى ننمايد.
ديگرى گفته است: كسى داراى خلق نيكو است كه به مردم نزديك اما در بين ايشان، ناشناخته است; يعنى از خودنمايى و تظاهر به دور باشد.
«ابوعثمان‏» مى‏گويد: خلق پسنديده رضايت داشتن از خداوند است. و…
به اين ترتيب اين گونه تعريف‏ها به زبان‏هاى گوناگون درباره حسن خلق فراوان است. و نمى‏توان گفت كه آن‏ها بيان كننده اخلاق نيكو هستند بلكه نشانى از نتايج و ثمرات آن محسوب مى‏شوند آن هم نه تمام ثمراتش. (18)
بدون شك شناساندن و تعريف حقيقت اخلاق از راه ارزيابى و نقل اقوال پيرامون آثار و ثمراتش بهتر است; لذا در اين باره اندكى موضوع را مى‏شكافيم. خلق و خلق با هم ارتباط دارند و گاهى با هم به كار مى‏روند; مثلا مى‏گويند: فلان شخص داراى خلق و خلق نيكو است; يعنى ظاهر و باطنش آراسته و پسنديده است. اين معنا به اين بعد از وجودش نظر دارد كه آدمى از جسد كه به چشم ديده مى‏شود و از روح كه به چشم بصيرت درك مى‏گردد، تركيب يافته كه هر يك از آن دو، صورت و سيمايى دارد كه يا زشت است و يا زيبا.
واضح است كه روان و حقيقت آدمى كه با عقل و درايت درك مى‏شود و زوال و نابودى در آن راه ندارد، قدر و ارج‏مندى‏اش از كالبدى كه محسوس است و با چشم ديده مى‏شود، برتر است; به همين خاطر خداوند آن را به خويشتن نسبت داده و فرموده است: «همانا بشرى را از گل مى‏آفرينم، آن گاه كه او را هم‏آهنگ نمودم و از روح خود در او دميدم سجده‏اش كنيد» . (19) اين بدان معنا است كه كالبد به گل و روح به خداوند متعال منسوب است و به همان اندازه كه روح بر جسم فضيلت دارد، خلق پسنديده نيز بر خلق زيبا، ترجيح و برترى دارد.
خلق را مى‏توانيم چنين تعريف كنيم: خلق عبارت است از حالت پايدار و مداوم نفس كه اعمال به آسانى و بدون هيچ دشوارى و بى‏تامل از آن صادر مى‏شود با اين فرض اگر چنان چه حالت نفسانى وى به گونه‏اى باشد كه كارهاى مورد پسند عقل و شرع از انسان سرزند، آن حالت‏خلق نيكو ناميده مى‏شود. و اگر چنان باشد كه رفتار و كردار زشت و ناپسند به‏جا آورد مى‏گويند، داراى خلق بد و… نكوهيده است.
هنگامى كه گفته مى‏شود: فلان كس اندامى زيبا و چشم نواز دارد، اين در صورتى معناى كاملى دارد كه تمام اعضايش متناسب و موزون باشد; مثلا حسن ظاهر به اين نيست كه فقط دو چشم او زيبا باشد يا دو چشم و لبانش دل پسند باشد; بلكه بايد همه اندامش متعادل و هم‏آهنگ باشد تا از مجموع آن‏ها فرخندگى و زيبايى ايجاد گردد; به همين ترتيب است زيبايى باطنى كه بايد در تمام قواى درونى و نفسانى يك نوع هم‏سانى و سازوارى پديد آيد تا همگى به سوى يك هدف عالى در تكاپو و تلاش باشند و در راه خير و صلاح فرد، جامعه، دنيا و عقبا چرخه‏اى را به وجود بياورند كه در نتيجه آن انسان در راه سعادت و كمال گام بردارد و به غايت آفرينش خود كه همانا باريافتن به پيش‏گاه قدس ربوبى است نايل گردد و به مقامى برسد كه جز حقيقت مطلق همه چيز را بى‏ارزش و بى‏اعتبار بيابد. (20) در چنين حالتى است كه انسان جز نيكى و صفا و محبت چيز ديگرى را مد نظر ندارد. و در تمام كنش‏ها و واكنش‏ها راه اعتدال و ميانه روى را در پيش مى‏گيرد; مثلا خشم و غضب را در جاهايى بروز مى‏دهد كه عقل و شرع بر آن صحه گذاشته باشد. همان كه سيد رسل صلى الله عليه و آله وسلم فرمود: «خير الامور اوسطها» (21) . پايه همه بايد و نبايدهاى صادر شده از سوى دين بر حول محور حد وسط و اعتدال دور مى‏زند: حضرت على عليه السلام فرموده است: «… اليمين و الشمال مضلة و الطريق الوسطى هى الجادة‏» (22) ; راه راست و چپ به گمراهى مى‏انجامد و فقط راه راست، ميانه است.

پى‏نوشت‏ها:

1، 2، و 3) ر.ك: محمد مهدى نراقى، جامع السعادات، ج 1، ص 76، 206، 286 و 287، مطبعة النجف، سال 1383 ه ق.
4) ر.ك: ابن منظور، لسان العرب، ماده «عدل‏» نشر ادب الحوزه; و طريحى محمد بن على، مجمع البحرين و مطلع النيرين، ماده «عدل‏» سنگى «… العدل ما قام فى النفوس انه مستقيم وهو ضد الجور… والاعتدال توسط حال بين حالتين فى كم او كيف…» .
5) ر.ك: جامع السعادات، ج 1، ص 73- 74 و 206.
6) محمد بن شاه مرتضى فيض كاشانى، المحجة البيضاء فى تهذيب الاحياء، ج 5، ص 296، دفتر تبليغات اسلامى قم.
7) همان، ج 5، ص 294.
8) جامع السعادات، ج 1، ص 286.
9) ر.ك: دكتر على شريعتى، انسان، ص 19، 20، ط اول، سال 1361 ش.
10) ر.ك: عبدالمجيد رشيدپور، چرا رنج مى‏بريم، ص 90، انتشارات مؤسسه دار العلم، قم.
11) سموئيل اسمايلز، اعتماد به نفس، ترجمه على دشتى، سال 1303 ش.
12) رضازاده شفق، تاريخ ادبيات ايران، ص 115، سال 1352 ش.
13) حديد، آيه‏ى 16.
14) ر.ك: ملا فتح الله كاشانى، منهج الصادقين، سوره الحديد، ذيل آيه‏ى 16.
15) محمد باقر مجلسى، بحار الانوار، ج 78، ص 83.
16) ملك، آيه‏ى 3: «الذى خلق سبع سماوات طباقا ماترى فى خلق الرحمن من تفاوت‏» ; او كسى است كه هفت آسمان را مطابق (يك‏ديگر) آفريد، هيچ خلل و عدم تناسبى در آفرينش خداى رحمان نمى‏يابى.
17) نراقى، محمد مهدى، جامع السعادات، ص 59 و 77.
18) ر.ك: فيض كاشانى، المحجة البيضاء فى تهذيب الاحياء، ج 5، ص 94.
19) انى خالق بشرا من طين فاذا سويته و نفخت فيه من روحى فقعوا له ساجدين‏» ص، آيه‏ى 71.
20) كل شى‏ء هالك الا وجهه‏» ; همه چيز جز ذات او نابود شونده است. (قصص، آيه‏ى 89).
21) متقى هندى، كنز العمال، ج 10، ص 132، ط مؤسسة الرسالة، سال 1409 ه ق و المحجة البيضاء، ج 5، ص 102.
22) سيد رضى، نهج البلاغه، ترجمه و شرح فيض الاسلام، خطبه 16.

منبع: www.naraqi.com

مطالب مشابه