آخرین منجی (۱۳)

آخرین منجی (۱۳)

دعوت سروش آسمانى به مهدى (علیه السلام)
«ألا وفی غد»; ( اِنَّ مَوْعِدَهُمُ الصُّبْحُ) ;( وَلاَتَیْأَسُوا مِنْ رَوْحِ اللّهِ)
«به خود آیید و در فردا، در صبح وعده گاه، به رحمت خدا امیدوار باشید» .
فردا روزنه اى از آسمان باز مى شود و در پهنه آسمان نورى مى درخشد.
صبح مى آید و ندایى از آسمان، در پاسخ ناله هاى انسانِ به بن بست نشسته در حلقوم جنگ درنده خو، بر مى خیزد و جهان را متوجه خود مى کند
این صدا اعلام مى دارد که کلید رهایى انسانِ در بند، مهدى(علیه السلام) است.
راستى آن روز چه روزى است؟ در آن روز چه پیش آمد و حادثه اى رخ مى دهد؟ انسان ها با شنیدن پیام آسمانى چه واکنشى از خود بروز مى دهند؟ و ستمگرانى که راه آدمى را تا آن روز سد کرده و شعله جنگ را در مرکز زمین ـ خاورمیانه ـ بر افروخته بودند، آینده خود را چگونه مى بینند؟
فردا چنان آبستن حوادث مهیب است که زمین و آسمان به هم دوخته مى شود. فرداى موعود،روزى است که تصورش براى ما ناممکن است و قابل شناخت نیست.
«و سیأتی غد بما لا تعرفون»
«فردا مى آید به همراه چیزى که براى شما مجهول است».
چنان که قیامت معروف و آشنا نیست.
( وَ ما أدْراکَ مَا الْحاقَّهُ)
«وچه دانى که آن رخ دهنده چیست؟»
منجى بشر که منادى آسمان او را به زمینیان معرفى مى کند، کسى است که از تبار این جنگِ فراگیر نیست. این جنگ ها در غیبت او شکل گرفته و از گم شدن انسان و جدایى او از هادى خویش برخاسته است.
او از نسل ابراهیمِ خلیل(علیه السلام) و از دیار طائف، مدینه، نجف و نینوا است. وى از نسل محمّد(صلى الله علیه وآله وسلم) و على(علیه السلام) و نُهمین فرزند حسین(علیه السلام) است.
او با انسان هاى جنگ افروز، سنخیت و نسبتى ندارد و اهل تسامح و تساهل نیست، تا به سازش و زد و بند با آنها روى بیاورد. او از ددمنشان و جنگ افروزان، از آنان که اسلام را به انحراف کشاندند و بین قرآن و اهل قرآن، فاصله انداختند و اسلام را غریب و قرآن را مهجور کردند، بر اساس عدل ـ نه بر اساس تعصّب و هوى ـ انتقام خواهد کشید، و کارگزاران را به سبب اعمال ناپسندشان بازخواست خواهد کرد.
«یأخذ الوالى من غیرها عمّالها على مساوىء اعمالها»
«حاکمى است که از غیر خاندان حکومتها است، او عمّال و رؤساى حکومتها را بر اعمال زشت آنها مؤاخذه مى کند».

زمین و حضرت صاحب الزمان (علیه السلام)
با طلوع مهدى(علیه السلام) و خسوف «سفیانى» و برقرارى حکومت واحد جهانى واحد، زمین بر خود مى بالد که چنین خورشیدى را دیده است. زمینى که تا کنون بر نا اهلان بخل مىورزید و به ناکسان سوارى نمى داد و از دوشیدن خود طفره مى رفت، اکنون پاره هاى جگر خود را تسلیم مهدى(علیه السلام) مى کند، و شریان هاى خون ساز خود را سخاوت مندانه به صاحبش مى دهد، و کلید دروازه هاى شهرهایش را به او تسلیم مى کند، و امانت هاى گرفته از پیامبران پیشین را به اهلش برمى گرداند، و آن چه امکانات دارد و از نسل ها به ارث برده و در دل خود پنهان داشته، همه را تقدیم مى دارد.
«وتخرج له الارض افالیذ کبدها و تلقى الیه سلماً مقالیدها».
«و زمین براى او گنجینه هایش را، چون پاره هاى جگرش، بیرون افکند، و کلیدهاى خود را تسلیم او کند».

اولویت هاى سیره مهدى (علیه السلام)
این انسانى که آسمان با نداى خود او را معرفى مى کند، و زمین با همه امکاناتش پذیراى او است و همه جنگ افروزان در هراس از او هستند، پس از ظهور و فراهم شدن زمینه، اولویت هاى برنامه جهانى اش چیست؟ مهم ترین رؤوس فعالیتش کدام است؟ مهدى(علیه السلام)که هدایت گر انسان هاى گم شده است، انسان هایى که هم راه را گم کرده اند و هم مقصد را، به چه شاخص هایى توجه دارد؟

اولویت اول:
حضرت على(علیه السلام) بعد از آن که از تحولِ ایجاد شده در انسان ها با هم سو کردن خواهش ها با موازین، و عرضه آرا و اندیشه ها بر قرآن توسط آخرین حجّت خدا، سخن گفت، در ادامه به دو تحول دیگر اشاره مى کند و مى فرماید: حضرت مهدى(علیه السلام) نه تنها عدالت را در همه ابعاد حیات آدمى اجرا مى کند، بلکه به آدم ها شیوه عدل را مى آموزد. او به آن ها نشان مى دهد که عدالت حقیقى و واقعیت عدالت چیست. و هدفى راکه همه انبیاء در پى آن بودند و براى آن مبعوث شده بودند، همان رسالتى که مى خواست انسانها خود به پاخیزند وقسط را به پا دارند.
( لِیَقُومَ النّاسُ بِالْقِسْطِ)
«تا مردم به قسط قیام کنند»
در حکومتِ وارث همه انبیا محقّق مى شود، و آدم ها سیره عادلانه را مى آموزند، و آن را به کار مى گیرند. اقامه عدل، متوقف بر شناخت جایگاه امور است، تا هر چیز به جاى خود به کار رود و عدالت برقرار شود، زیرا انسان خواهانِ عدالت اگر جایگاه امور را نداند، دچار ظلم خواهد شد و انسان در حکومت حضرت مهدى(علیه السلام) به این معرفت و شناخت مى رسد. او انسان ها را به این سطح از فکر و فرهنگ مى رساند که در ارتباط با خدا، خود، خانواده و دیگران و حتّى حیوانات و جمادات، خود قسط را بپا دارند، نه این که حکومت آنها را به زور، وادار به رعایت عدالت کند.
«فیریکم کیف عدل السیره»
«او به شما نشان خواهد داد که دادگرى چگونه است».

اولویّت دوّم:
رسول خدا(صلى الله علیه وآله وسلم) بیست و سه سال جهاد و مقاومت و تلاش و کوشش کرد تا نزول قرآن به پایان رسید و به صورت کتاب تدوین شد، و سنّت او که همگى وحى بود، شکل گرفت و دین کامل شد، و براى تداوم و استمرار حیات دین آن را به اوصیا و امامان سپرد. ولى هنوز رسول خدا(صلى الله علیه وآله وسلم) در دل خاک آرام نگرفته بود و در جنّت خُلد سکنى نگزیده بود که بذر انحراف از سنّت و تحریف کتاب در سقیفه کاشته شد، و توسط عصیان گران آبیارى شد و در پى آن هلاکت نسل ها درو شد.
«زرعوا الفجور، وسقوه الغرور، وحصدوا الثبور»
«منافقان گناه مى کارند و کِشته خویش به آب غرور آب مى دهند و هلاکت مى دروند».
کتاب خدا بى رونق ترین وکاسدترین کالا بود، اگر آن را چنانکه باید مى خواندند و در جایگاه خود قرار مى دادند و باز کالایى پر سودتر از قرآن نبود، اگر معنایش تحریف مى شد و در جایگاه نامناسب قرار مى گرفت. حقیقت کتاب متروک شد، و سنت رسول خدا(صلى الله علیه وآله وسلم)فراموش گشت، و تنها اسم کتاب و خط و جلدش ماند.
کیست که بر مهجور ماندن کتابى که آمد تا به جامعه حیات جدیدى بدهد، حسرت نخورد و بر حیات نداشتن آن در جامعه غصه نخورد؟ کیست که بر این دردها و حسرت ها مرهمى باشد؟ چه کسى جز حجّت خدا مى تواند احیاگر میراث از دست رفته باشد؟
میراثى که گرد و خاک سمّ ستوران ستم، چهره آن را پوشانده و آن را میرانده و در قبرستان مدفون کرده است. قرآن که آمده بود تا حیات بدهد، آن را همراه مردگان تشییع کرده، در قبرستان جا گذاشتند!
دومین اولویتِ برنامه حجّت خدا، احیاى کتاب مهجور خدا و سنت فراموش شده رسول(صلى الله علیه وآله وسلم)است. و این رویکرد تازه به دین و نمایاندن چهره واقعى کتاب و سنّت است که سبب متهم شدن مهدى(علیه السلام) به آوردن دین جدید مى شود، و عالمان دین اولین گروهى هستند که با او مخالفت مى کنند، زیرا علم و دانش آن ها از دین، علم به پیکره بى جانى بوده است که بر هر رأیى حمل و در هر قبرى دفن مى شود.

تشریح جنگ سفیانى
صفات کلى جنگِ پایان تاریخ را حضرت بیان کرد، اکنون به مصداق خاصى از این جنگ اشاره دارد. روایات زیادى رسیده است که شخصى با نام «سفیانى» و از نسل ابو سفیان با اسلام جنگ مى کند. حضرت به نقطه شروع فتنه سفیانى و صفات او و سنگینى جنگ و اثرات مخرّب آن اشاره دارد.
شروع جنگ از شام است و فرمانده آن با فریادى دلخراش، شروع جنگ را اعلام مى دارد. اما شام کجا است؟ چرا فتنه از شام سر بر مى آورد؟ و چرا صیحه زننده و شروع کننده از نسل ابو سفیان است؟
شام جایى است که بذر فتنه کاشته شده در سقیفه را، در خود پرورش مى دهد. شام مرکز شومى است که انحراف و تحریف در آن جا جوانه مى زند. محیط امنى که دور از چشمان امت شکل یافته پیامبر(علیه السلام)، ساختار امّت تربیت شده را درهم مى ریزد و جاهلیت ثانى را سامان مى دهد. این است که شام آن طور که آغاز فجور را تدارک مى بیند، آخرین فتنه گریها را نیز علیه اسلام شکل مى دهد.
آن طور که مصلح آخر الزمان از نسل محمّد(صلى الله علیه وآله وسلم) وعلى و حسین(علیهما السلام)است، مفسد آخر الزمان از نسل ابو سفیان و معاویه و یزید است، و این است که مهدى(علیه السلام)در مکه و مدینه، مکان بعثت پیامبر(علیه السلام) و نشر رسالت، ظهور مى کند، و سفیانى در شام.
جنگ هابیل و قابیل در آغاز تاریخ بود، و در پایان آن، جنگ فرزندان آن دو است. حق و باطل همیشه برادرند، اما نه این که کمک کار همدیگر باشند، بلکه مانند دو برادر که به دقت صفات یکدیگر را مى شناسند، نسبت به هم معرفت دارند. حق مى داند کى باطل است، و باطل حق را آشکارا مى بیند. این است که همیشه حق و باطل در جلوه دو برادر و دو نسل از یک تبار نمایان مى شوند.
سفیانى که آدم هاى گم شده شامى را مانند حیوانات صدا مى زند و گله گله آدم هاى مسخ شده، به دور او جمع مى شوند، به سوى کوفه مى رود، جایى که در آغاز اسلام، ریشه درخت اسلام ـ على(علیه السلام) ـ را در محراب نماز قطع مى کند تا شاخ و برگ درخت ولایت گسترده نشود و عالم را فرا نگیرد، و شام را بر دشمنان، شب نکند، ولى خون على(علیه السلام)ریشه ها را محکم کرد و ساقه ها در کربلا رویید و شاخه ها به کوفه رسید، و ثمره ها در شام به بازار آمد.
در پایان تاریخ، بار دیگر کوفه تاراج مى شود، و سفیانى مانند شتر خشم ناک چهره درهم مى کشد. او زمین را از سرهاى آدم ها فرش مى کند، و دهانش را براى بلعیدن همه سرمایه ها باز مى کند، زیرا از نسل معاویه است که به نفرین پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم) گرفتار شده، هرگز سیر نمى شد. او همه را در زیر لگدهاى سنگین شده از ستم، نفس گیر مى کند و حوزه چپاولش را گسترش مى دهد و هیبت مخوف خود را زیاد مى کند. و این سطوت و هیبت، غضب و خشونت، شره و شهوت او، انسان ها را مانند سرمه چشم له مى کند و به راحتى بادپاى چکمه هیولاى او، آن ها را پراکنده و فرارى مى سازد که:
«لا یبقى منکم الاّ قلیل، کالکحل فى العین»
«از شما جز اندکى مانند سرمه بر چشم، باقى نمى ماند»
این ظلم و این حوادث هولناک هم چنان ادامه دارد تا وقتى آدم ها بر سر عقل بیایند و عقول خفته خود را بیدار کنند، و براى رهایى از این شب سیاه چاره اى بیندیشند، و از اعماق وجود خویش خواستار تحول این بنیادِ بنیان برانداز شوند.
«فلا تزالون کذلک حتى تؤوب الى العرب عوازب احلامها».
«همواره بر این حال خواهید بود تا عرب عقل خویش باز یابد»

مسئولیت انسان در فتنه ها
اکنون که بشر این ظلم فراگیر را شاهد است و چون سرمه چشم از بین مى رود، آن گروه معدود باقى مانده چه مسئولیتى در برابر وضع پیش آمده دارند؟ آیا تکلیفى و دستورى متوجه آن ها نخواهد بود؟ آیا مى توانند ضعف خود را بهانه اى براى تقویت ظلم قرار دهند و وضع موجود را تثبیت نمایند؟ و اساساً چگونه باید حرکت مى کردند، تا در این جهنم سوزان گرفتار نمى آمدند؟ چه عاملى مى تواند تضمین کند که این وقایع به وقوع نپیوندد، و سبزى صلح به قرمزى جنگ نینجامد؟
این ها سؤالاتى است که آدمى در هنگام به دام افتادن در آتش فتنه و جنگ از خود دارد.
پایان خطبه پاسخى به این سؤالات است که براى گم نشدن و در راه بودن، باید به علامت هاى راه توجه کرد، و لحظه اى از آن چشم برنداشت، و دائم ملازم سنن قائمه و آثار بیّنه بود، و به عهد و پیمانى که رسول خدا(صلى الله علیه وآله وسلم) براى تداوم حیات آدمى در غدیر گرفته بود، ملتزم بود.
عهدشکنى، کنار زدن جلوداران راه وکهنه کردن آثار روشن، عواملى است که آدمى را از سیر باز مى دارد، و به سرگردانى گرفتار مى نماید، چون بنى اسرائیل که به سرگردانى دچار شدند. آنها شب را تا صبح حرکت مى کردند، ولى صبح خود را در همان جاى اول مى دیدند.
( یَتیهُونَ فِی الاَْرْضِ…)
«در بیابان سرگردان خواهند بود».
این سرگردانى چیزى جز نتیجه عهدشکنى و عصیان بر امام خود و طغیان بر حضرت موسى(علیه السلام) نبوده است که سنت هاى ثابت حاکم بر تاریخ، هر ناکث عهدشکنى را خواهد شکست، و هر قاسط متجاوزى را نابود خواهد کرد، و هر مارق خارج از راه را در بن بست هلاکت خواهد نشاند.
این است که ناکثان عصر حضرت على(علیه السلام)هلاک مى شوند، و باقى نمى مانند، و قاسطان تا ابد ملعون و طرد مى شوند، و مارقین در چنگال خون آشام ترین جلادان گرفتار مى آیند.
«فالزموا السنن القائمه و الآثار البینه و العهد القریب الذى علیه باقى النبوه».
«آیینهاى پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم) را به کار دارید و آثار آشکار او را پیش چشم داشته باشید و آن عهدى که هنوز زمانى بر آن نگذشته و متمم نبوّت است ] یعنى امامت [ رعایت کنید» .
از این جا است که دشمن انسانیت، و مغرور به عصبیّت، کسى که در برابر ارزش هاى والاى انسانى سجده نکرد، و بر عقل آدمى ( تَبارَکَ اللهُ اَحْسَنُ الْخالِقیِنَ) نگفت، و مصمم شد راه را بر انسان سالک ببندد، و او را از دیدن آیات روشن و عَلَم هاى هدایت محروم کند، ] یعنى شیطان [ براى انسان دام ها تنید وجلوه ها کرد و زینت ها نمود تا او را به دنبال خود، از نور رحمت حق محروم کند، و براى همیشه رجیم و مطرود گرداند، و سلوک او را به سوى حقّ متوقّف کند.
«و اعلموا انّ الشیطان انما یسنى لکم طرقه لتتبعوا عقبه».
«بدانید که شیطان راههاى خود را پیش پاى شما مى گشاید، که از پى او روید» .

وجود مکاتب متعدد در عصر غیبت

انحراف در عصر غیبت
حیات آدمى در گرو حرکت او است، و حرکت او با شناخت وضع موجود و شناخت وضع مطلوب و آنچه که باید باشد، شکل مى گیرد. او خود را در جایگاهى مى بیند و از آن جا به مقصدى نظر دارد که مشهد او را مى سازد. این حرکت از مبدأ تا مقصد به راه و جاده اى نیازمند است، تا آدمى با سیر خود در این راه به مقصد واصل شود. این راه نیز نیازمند راهنما و علامات و آیاتى است، تا سالک را رهنمود باشد.
راه کدام است؟ راهنما کیست؟ و علامات راه چیست؟
این چیزى است که على(علیه السلام) در جاى جاى نهج البلاغه به آن تصریح دارد. گویا تنها هدف على(علیه السلام) این است که به نسل خود و نسل هاى آینده نشان دهد که آدمى تا نتواند جایگاه خود را بشناسد، که کجاست؟ از کجا آمده؟ و به کجا رهسپار است؟ حرکتى نخواهد داشت. او تا به ارزش خود آگاه نشود و به راهنمایى اقتدا نکند و به علائم و آیه ها توجه نکند، حیات و حرکتى نخواهد داشت، و اگر حرکتى داشته باشد، به دور خود چرخیدن است که مساوى با درجا زدن است.
این راه که سالک را به مقصد مى رساند، صراطى است که از سالک استقامت مى خواهد. این صراط به تعبیر على(علیه السلام) طریق وسطى و راه میانه اى است که کوشش سالک را مى طلبد و به تعبیر قرآن همان عبودیت است و بس:
( وَاَنِ اعْبُدُونى هذا صِراطٌ مُسْتَقیمٌ)
«و این که مرا بپرستید; این است راه راست!»
( وَ اَنَّ هذا صِراطى مُسْتَقیماً فَاتَّبِعُوهُ)
«و ] بدانید [ این است راه راست من; پس، از آن پیروى کنید»
همین صراط است که باید از آن تبعیت کرد و تنها بر آن پاى بند بود و این عبودیت چیزى جز طاعت و سخت کوشى و سبقت واهمیت نیست. تو باید فقط مطیع حق باشى و از همه ایسم ها و هوس ها آزاد باشى و در این راه سبقت را پیش گیرى، و سبقت تو همیشه متوجّه مهمترین و با اهمیّت ترین باشد.
اگر به این صراط اعتقاد نداشتى، یا از آن دور افتادى، و یا به آن پشت کردى، حرکتى در راست و چپ جاده خواهى داشت که گم شدن تو را در پى دارد و هر اندازه از جاده فاصله بگیرى، به فرو رفتن در بیغوله ها و هلاکت خویش نزدیک ترى:
«الیمین و الشمال مضله، و الطریق الوسطى هی الجاده»
«انحراف به راست و چپ، گمراهى و ضلالت است . راه مستقیم و راه میانه، صراط مستقیم وجاده رهایى و حقّ است» .
در خطبه (۱۵۰) على(علیه السلام) به گروهى اشاره مى کند که آگاهانه یمین و شمال را برگزیدند، تا در راه هاى غىّ و گمراهى سیر و سلوک نمایند و راه هاى منتهى به صراط و جاده وسطى، یعنى راه هاى رشد و رستگارى را رها کنند.
«وأخذوا یمیناً وشمالاً ظعناً فی مسالک الغیّ، وترکاً لمذاهب الرشد».
«گاه به راست رفتند و گاه به چپ، ولى راهشان راه ضلالت بود و دورى از طریق هدایت» .
این حرکت در گمراهى سیطره پیدا مى کند و عصر غیبت را پوشش مى دهد، تا وقتى که انسان ها از پى آمد این حرکت ها به ستوه آیند و شتابان در پى برگشت به صراط و جاده گم شده خویش برآیند. آدمى با تجربه ها و تکرارهاى ممتد، خود را در بن بست این راه ها مى یابد، و رهایى و استمرار راهش را طلب مى کند، که امر خدا و نوید او به حاکمیت صالحان حتمى است و صبح وعده او سپیده خواهد زد. ولى در این طلب و درخواست نباید شتاب و عجله کرد.
چه بسا این بى قرارى و عجله و شتاب تو را به نا امیدى بکشاند و مأیوسانه در راه هاى منتهى به بن بست هلاک کند، یا عجله تو را به انکار بکشاند، این است که حضرت(علیه السلام)گوشزد مى کند آن چه براى سالک مهم است، عبودیت و اطاعت خدایى است که حکمت و رحمت او عوالم را پر کرده است. سالک باید به امر حق گردن نهد، زیرا هرچه برایش پیش آید، خیر او است. و باید به تکلیف عمل کند که دنیا با حکمت حق برپا است و شتاب، تو را بر حقّ مقدّم مى دارد، و از حق دور شمردن وعده حق و کُند شمردن طلوع فجر رهایى، تو را از حق مؤخر مى دارد.
«فلا تستعجلوا ما هو کائن مرصد، و لا تستبطئوا ما یجىء به الغد»
«پس آنچه را که آمدنى است و انتظارش مى رود، به شتاب مطلبید و هرچه را که فردا خواهد آورد، آمدنش را دیر مشمارید»
به دنبال این نهى حضرت مى فرماید: بسا کسى که چیزى را به شتاب مى طلبد و چون به آن رسد، آرزو کند که اى کاش هرگز نرسیده بود. زیرا تو آگاه به همه جوانب نیستى، تو تنها در بى قرارى، مهدى(علیه السلام) را مى خواستى، ولى خود را براى حضور او آماده نکرده بودى، یا گمان مى کردى که با ظهور او به تو همه چیز خواهند داد و از تو هیچ مسئولیتى طلب نخواهند کرد.
مفضل، صحابى امام صادق(علیه السلام)وقتى با آن حضرت(علیه السلام) در طواف کعبه به فکر فرو مى رود و به بنى عباس نظر مى کند که غرق در تنعم و سرمست از ثروت هستند، به امام مى گوید: اگر شما به قدرت مى رسیدید، ما این چنین در رفاه مى زیستیم. حضرت جواب مى دهد:
«اگر چنین بود و حکومت به ما مى رسید، چیزى جز تدبیر در شب و سعى و حرکت در روز و خوردن غذاى خشک، و پوشیدن لباس خشن نبود، مانند امیرالمؤمنین(علیه السلام). اگر چنین نباشد، آتش در انتظار ما است»
حضرت در توضیح این که نباید از همراهى با حکمت حق فاصله گرفت و دور شد و احساس کرد که وعده خداوند به حکومت صالحان، امرى نیست که به این زودى حاصل شود، که ما کجا وعصر ظهور کجا؟ مى فرماید:
«وما اقرب الیوم من تباشیر غد»
«چقدر امروز به سپیده فردا نزدیک است!»
حضرت در شگفتند که چقدر فردا به امروز نزدیک است؟ و چقدر زمان سریع سپرى مى شود؟ و پایان تاریخ با آغاز آن به هم پیچیده مى شود.
( اَلَیْسَ الصُّبْحُ بِقَریب)
«مگر صبح نزدیک نیست؟»
واین آیه نیز سؤالى است براى اقرار به همین واقعیت که وعده خداوند به صبح نجات انسانها بسیار نزدیک است.
حتى واقعه قیامت، که بعد از حکومت جهانى مهدى(علیه السلام) است نزدیک شمرده شده است.
( اِقْتَرَبَتِ السّاعَهُ…)
«زمان و لحظه قیامت نزدیک شد».
و شروع حیات انسان در عالم دیگر، چندان از حیات او در این دنیا فاصله ندارد. خداوند مى فرماید:
( اِقْتَرَبَ لِلْنّاسِ حِسابُهُمْ وَهُمْ فی غَفْلَه مُعْرِضُونَ)
«براى مردم ] وقت [ حسابشان نزدیک شده است، و آنان در بى خبرى رویگردانند» .
آن گاه حضرت از فردا و بشارت هاى آن خبر مى دهد. این فرداى نزدیک به امروز، زمانى است که همه آن چه خداوند در طول تاریخ به زبان رسولان به مردم وعده داده، تحقق مى یابد، و هر وعده اى در این روز ظهور مى یابد.
«هذا ابان ورود کلّ موعود»
«این فردا، زمان تحقق هر وعده اى است».
فرداى نزدیک زمان طلوع طلیعه اى است که شما او را نمى شناسید، و کسى به حوادثى که در این روز بروز خواهد کرد، شناخت ندارد.
«و دنوّ من طلعه ما لا تعرفون»
«و نزدیک است که حوادثى را که نمى دانید چیست، دیدار نمایید».
ادامه دارد ……

مطالب مشابه