دوستي و آداب آن (3)

دوستي و آداب آن (3)

مضرّات دوست بد

از رفيق نامناسب و رفاقت با نفست اجتناب نما و در دانايان پاک اعتمادان در آويز که اثرِ هم نشيني عظيم است.
نارِ(1) خندان باغ را خندان کند
صحبت نيکانت از نيکان کند
گر توسنگ صخره مرمر شوي
چون به صاحب دل رسي گوهر شوي
صحبت نيکانت ار نبود نصيب
باري از هم صحبتانِ بد بکيب (2)
ز احمقان بگريز چون عيسي گريخت
صحبت احمق بس خون ها بريخت
مار در يابد دلي را به بُوَد
ز آنکه دريابد دلي را ياربد
حق ذات پاک الله الصّمد(3)
يار بد بدتر بود از مار بد
مار بد جاني ستاند اي سليم (4)
يار بد آرد تو را سوي جحيم (5)

دوستي نکردن با نادانان

توصيه: با مردمان نادان دوستي مکن؛ به ويژه با ناداني که مي پندارد داناست. و بر ناداني خرسند مباش و جز با مردم نيک نام دوستي مکن؛ زيرا از دوستي با نيکان آدمي نيک مي شود.(6)

دوري از بد سيرتان

نکته: و توصيه آدمي با هر که نشيند و خيزد بوي وي گيرد و خوي وي پذيرد.
وايِ آن زنده که با مرده نشست
مرده گشت و زندگي از وي بجَست(7)
چون پيامبران و اوليا از رفاقت اين بدسيرتان، ادمِ مختار را به اختيارِ فرار امر کرده اند، اگر نه بدبخت و بدعهدي، مخالفت فرمان ايشان مکن و با اشرار بدکردار دوستي مکن.(8)

تأثيرنپذيرفتن از معاشر بد

نکته و توصيه: ما به اجبارِ نيازهاي وجودي و طبيعي خود، با ديگران معاشرت و مصاحبت پيدا مي کنيم، و خلاصه به اين عالم بي ثبات احتياج داريم و به ناچار با ناجنسان و بدکاران هم صحبت و با غافلان هم نشين مي شويم. پس بايد بسيار مراقب باشيم تا بدي و بي خبري وغفلت پيشگي آنها در ما اثر نکند، و به زيرکي بايد گليم خويش را از آب بيرون کشيم و تا آنجا که مي توانيم از مصاحبت آنها دوري کنيم تا از فتنه ها به سلامت گذر کنيم و گرفتار آفت هاي اين دنيا نشويم.(9)

شيوه بريدن از دوست ناپسند

حکايت: انوشيروان گفت: اگر از دوستي کار ناشايستي پديدار آيد، از او چگونه بايد بريدن؟ بزرگمهر حکيم گفت: به سه چيز: به ديدارش کم رفتن، و خبرش ناپرسيدن، و چون پيش آيد از او حاجت خواستن.(10)

هم نشيني کردن با مثل خود

نکته :کسي که با اشرار صحبت کند آن از شرّ وي باشد؛ که اگر اندر وي خيري بودي با نيکان صحبت کردي. پس هر کسي بايد که رفاقت با سزاوارِ خود کند. (11)

کبوتر با کبوتر باز با باز

حکايت: آورده اند که محمد بن زکرياي رازي، با گروهي از شاگردان خويش مي آمد، ديوانه اي پيش ايشان آمد، به هيچ کس نگاه نکرد مگر به محمد بن زکريا وخوب به صورت او نگاه کرد و به او خنديد. محمد بن زمريا به خانه بازگشت و دستور داد تا جوشانده اي دارويي براي رفع جنون درست کردند و از آن خورد. شاگردان گفتند: چرا اين دارو را خوردي؟ گفت: براي خنده آن ديوانه؛ زيرا اگر او بخشي از جنون خود را در من نمي ديد به من نمي خنديد؛ زيرا گفته اند: «هر پرنده اي با هم جنس خود پرواز مي کند».(12)

آداب جامع دوستي

توصيه: بدان که عقد برادري و دوستي چون بسته شد، همچون عقد نکاح است، که آن را حقوقي است… و اين حقوق از ده جنس است:
حق اول مال است. و درجه بزرگ ترين اين است که حقّ وي را از مال تقديم کند و ايثار کند. درجه دوم آنکه، وي را همچون خويشتن دارد، و مال، ميان خويشتن و وي مشتر داند، و درجه ديگر آن است که وي را چون غلام و خادمِ خويش داند و مازاد مصر خود را براي نيازهاي وي صرف کند بدون آنکه همصحبتش از وي بخواهد و چون به خواستن و گفتن حاجت افکند، اين از درجه دوستي بيرون شد.
حق دوم ياري دادن بود در همه حاجت ها پيش از آن که بخواهد و بگويد، و برآوردن احتياج او به دلي خوش و رويي گشاده. و پيشينيان چنين بوده اند که به درِ سراي دوست رفتندي هر روز، و از اهل خانه بپرسيدندي که «چه کار است، و هيزم و نانتان هست، و غير اين از نمک و روغن؟» و کار ايشان همچون کار خويش مهم داشتندي.
حق سوم بر زبان است، که در حق برادران نيکو گويد، و عيوب ايشان پوشيده دارد، و اگر کسي درغيبت، حديثِ ايشان کند دفاع کند و چنان انگارد که وي اندر پسِ ديواري است، مي شنود؛ و در نبودِ دوستش چنان باشد که از دوستش در نبود خود توقع دارد و چون دوست سخن گويد بشنود، و با وي مخالفت نکند، و سرّ وي هيچ آشکار نکند، و زبان از اهل وفرزند وي کوتاه دارد. اگر کسي در وي سخن ناروا گويد با وي در بد گويي همراهي نکند که در اين صورت، رنج آن به وي رسانيده باشد، و چون در حق وي نيکويي گويند از وي پنهان ندارد که اين از حسد بود؛ و اگر از وي کوتاهي ببيند، گله نکند و عذرش بپذيرد و تقصير خود را به ياد آورد که اندر طاعتِ حق – تعالي – مي کند، تا از آن عَجَب ندارد که کسي در حق وي تقصيري کند، و بداند که اگر خواهد که کسي بيابد که در وي هيچ عيبي نبود واز وي هيچ تقصيري نباشد، هرگز نيابد و آن گاه از صحبتِ خلق بيفتد.
حق چهارم آن که به زبان، مهرباني و دوستي اظهار کند. رسول (ص) مي گويد: «اذا اَحَبَّ اَحدک اخاهُ فليخبِرهُ؛ هر که کسي را دوست دارد بايد که وي را از اين دوست داشتن خبر دهد.» و براي اين گفت تا دوستي او نيز در دل آن کس پيدا آيد و آن گاه از ديگر جانب، دوستي نيز دو چندان شود. پس دوست بايد که احوال دوست به زبان بپرسد، و در شادي و اندوه چنان نمايد که با وي شريک است، و شادي و اندوه
وي چون شادي و اندوه خود داند، و چون وي راآواز دهد به نام نيکوترين خواند، و اگر از وي خطايي رود آن گويد که او دوست تر دارد.
حق پنجم آن که هر چه بدان حاجتمند باشد در علم و دين، وي را بياموزد؛ که برادر را از آتش دوزخ نگاه داشتن مقدم تر از آن که از رنج دينا. و اگر بياموخت و عمل نکرد، بايد که نصيحت کند و پند دهد، و وي را از مجازات خداي – تعالي- بترساند؛ و لکن بايد که اين نصيحت در خلوت کند تا آن از سر مهرباني باشد، که نصيحت کردن در حضور مردمان، خوار کردن باشد. و آنچه گويد به لطف گويد نه به اجبار، که رسول (ص) فرمود:«مؤمن اينه مؤمن باشد»؛ يعني که عيب و نقصان خويش در وي ببيند و بداند. که چون برادر تو به مهرباني، در خلوت، عيب تو با تو بگفت، بايد که به منّت پذيري و خشم نگيري؛ که اين همچنان بود که کسي تو را خبر دهد که «درون جامه تو ماري است يا کژ دمي، خويشتن نگه دار!»از اين خشم نگيري و بپذيري. و همه صفت هاي بد در تو چون مار و کژ دم است، و ليکن زخم آن در گور پديد آيد و زخم وي بر روح بُوَد؛ و آن سخت تر از ماروکژ دم اين جهان باشد ، که زخم وي بر تن بود.
حق ششم عفو کردن لغزش و تقصير. و بزرگان گفته اند: اگر برادري تقصيري در حق تو کند، هفتاد گونه عذر وي از خويش بخواه، اگر نفس تو نپذيرد، با خويشتن بگوي: شگفتا بدخوي و بدگوهر کسي که تويي، که برادر تو هفتاد عذر بخواست و نپذيرفتي! و اگر تقصير دوست از آن گونه بود که بر وي معصيت خداي رود، وي را به لطف نصيحت کن تا دست باز دارد. اگر ندارد و اصرار کند خود ناديده انگار؛ و اگر بر اصرار مداومت کند، نصيحت کن.
يکي را گفتند: برادر تو از راه دين بيرون شدو اندر معصيتي افتاد، چرا از وي نمي بُري؟ گفت: وي را به برادر، امروز حاجت است که چنين افتاده است، چگونه دست از وي بدارم؟ بلکه دست وي بگيرم تا وي را به لطف از دوزخ برهانم.
حق هفتم آنکه دوست خود را به دعا ياد داري- هم در زندگاني و هم پس از مرگ، و همچنين فرزندان وي را و اهل وي را. و چنان که خود را دعا کني، وي را نيز دعا کن، که به حقيقت آن دعا خود را کرده باشي.
حق هشتم وفاي دوستان نگاه داشتن است. و از جمله معاني وفاداري يکي آن بود که پس از مرگ از اهل و فرزند و دوستان وي غافل نباشي.
وديگر وفا آن بود که هر که به دوست وي تعلق دارد – از فرزند و شاگرد و بنده – برهمه لطف کند، واثر آن در دل وي بيش بود از مهرباني کردن برخود وي.
حق نهم آن که تکلف (13) از ميان برگيرد و با دوست همچنان بُوَد که تنها باشد؛ اگر از يکديگر شرم دارند، آن دوستي ناقص بود.
و گفته اند: زندگاني با اهل دنيا به ادب کن، و با اهل آخرت به علم، و با اهل معرفت چنان که خواهي.(14)
حق دهم آن که خويشتن را از همه دوستان کمتر شناسد، و از ايشان هيچ چيز توقع ندارد، هيچ مراعات توقع ندارد، و به همه حق ها قيام کند. بزرگان گفته اند: هر که خواهد که خود را برتر از دوستان داند، گناه کار شود و ايشان نيز گناه کار شوند در حق وي و اگر خود را مثل ايشان داند، هم وي رنجور شود و هم ايشان؛ و اگر خود را کمتر از ايشان داند به راحت و سلامت باشد، هم وي و هم ايشان.(15)
توصيه دوستان را از عيب شان آگاه کن. دوست را به يک خطا و جفا مواخذه مکن، دوست را وقتي دولت داري ياد دار. نادان را آب دان و بر او تکيه مکن که غرق شوي. با هيچ بدي همداستان مباش. راز خود را از دشمن و دوست پنهان دار، راز داران را به وقت خشم آزماي.
مردم را به معاملت بيازماي، پس دوستي کن، دوست هم حال و هم جنس خود جوي.(16)

پی نوشت ها :

1ـ نار: انار.
2ـ بکيب: کناره گيري کن.
3ـ به ذات پاک خداوند بي نياز سوگند.
4ـ سليم: مرد ساده دل.
5ـ جحيم: آتش فروزان جهنم. حسن دل، ص45.
6ـ پند پدر( بازنويسي قابوس نامه )، ص35.
7ـ مثنوي، دفتر اوّل، بيت 1536
8ـ حسن دل، صص102و103
9ـ انسان کامل (بازنويسي الانسان الکامل)، ص107
10ـ خردنامه، ص53
11ـ کشف المحجوب، ص131.
12ـ پند پدر(بازنويسي قابوس نامه)، ص36
13ـ تکلف: خود را به زحمت انداختن.
14ـ کيمياي سعادت، ج1، صص401-413.
15ـ همان.
16ـ مجموعه رسائل خواجه عبدالله انصاري ، ج2، ص506.
منبع:گنجينه ش 81

مطالب مشابه