چرا ازدواج و چرا عشق؟

چرا ازدواج و چرا عشق؟

ازدواج يك بايد و هدف نيست بلكه وسيله و راهي براي رسيدن به آرامش و خوشبختي است.
انسان موجودي اجتماعي و جمع گرا است و خانواده كوچكترين نوع جامعه و مهمترين واحد تشكيل دهنده ي جامعه است. قدمت خانواده را مي توان تقريباً معادل تاريخ پيدايش بشر دانست كه در طول پيدايش و تكامل خود دستخوش تغييرات و افت و خيزهاي بسيار زيادي شده است و رابطه ي ميان زن و مرد كه مهمترين ركن خانواده است تقريباً تمامي اشكال محتمل خود را تجربه كرده است. از روابط آزاد و بدون قيد و شرط گرفته تا ازدواج ميان خويشاوندان محرم، چند همسري (چه از نوع چند زني و چه از نوع چند شوهري)، هم اطاقي شدن، ازدواج همجنس و آنچه كه امروزه به آن ازدواج رسمي و قانون زن و مرد غير محرم گفته مي شود.
تمامي اين تجربيات و نيز مطالعات انجام شده گواه بر اين هستند كه بهترين شكل رابطه زن و مرد، چه براي جامعه و چه براي افراد، ازدواج مرد و زن و تشكيل خانواده است. در جهان معاصر و جوامع نسبتاً پيشرفته كه زن و شوهر هر دو نقش سازنده در خانواده و جامعه خود بازي مي كنند و نه صرفاً براي بقاء بلكه براي زندگي بهتر و حركت در مسير تكامل فردي و جمعي تلاش مي كنند، بهترين شكل خانواده، خانواده هسته اي (Nuclear familly) است كه اركان آن را زن شوهر و فرزندان تشكيل داده و بقيه همگي حكم ميهمان و درجه دوم را بازي مي كنند. اما در بسياري از جوامع بدلايل شرايط خاص، خانواده گسترده ي يا بزرگ (extended familly) كه شامل زن و شوهر، فرزندان و يك يا چند تن از اعضاء ديگر فاميل (معمولاً پدر و مادر يكي از زوجين) با هم زندگي مي كنند، مهمترين شكل خانواده است كه در نوع خود حداقل بهتر از زندگي مجردي و يا زندگي تك سرپرستي است.

فوايد و مزاياي ازدواج
ازدواج درست (كه معمولاً اين چنين نيز است) هم براي جامعه و هم براي افراد فوايد و منافع بسيار زيادي دارد كه مي توان به صورت زير خلاصه نمود:

فوايد اجتماعي
ــ ارتقاء سطح كلي جامعه
ــ زنده و با نشاط تر شدن جامعه
ــ ارتقاء سطح فرهنگي و اقتصادي جامعه
ــ روابط اجتماعي بهتر
ــ افزايش اميد به زندگي (طول عمر افراد)
ــ كاهش جرايم

فوايد مشترك زن و شوهر
ــ بهبود و سلامت روحي رواني و جسمي (در كل و نه در تمامي زمينه ها)
ــ افزايش طول عمر
ــ بهبود وضعيت اقتصادي
ــ احساس رضايت و خرسندي بيشتر از زندگي
ــ افزايش رضايت جنسي

فوايد براي زن
ــ بهره مندي از وضعيت اقتصادي بهتر
ــ كاهش خطر در معرض قرار گرفتن اذيت و آزار اجتماعي
ــ كاهش احتمال بروز بيماري هاي رواني (خصوساً افسردگي) و خودكشي

فوايد براي مرد
ــ افزايش درآمد (بر خلاف تصور عمومي مردان متأهل 20 تا40% بيش از مردان مجرد با شرايط و وضعيت مشابه درآمد دارند.)
ــ كاهش رفتارهاي تهاجمي و مخرب (از جمله اعتياد)
ــ انگيزه بيشتر براي تلاش و پيشرفت
نكته: يكي از معايب ازدواج، افزايش ريسك بيماريهاي قلبي عروقي است و علت اصلي آن بي توجهي به تغذيه سالم و عدم رعايت توصيه هاي بهداشتي در اين زمينه است.

آيا عشق يك توهم و خيال است؟
اگرچه برخي بر اين باور بوده و هستند (نظيرGoodle ، و 1959 ميلادي) كه عشق ساخته و بافته فكر و متعلق به جهان غرب است، اما در مطالعات وسيع انجام شده و در سراسر دنيا (Jankowiak وFischer 1992 ميلادي) از قبايل بدوي Zulu در آفريقاي جنوبي گرفته تا اسكيموها (بيش از 150جامعه و ملل مختلف) عشق معني و مفهومي تقريباً خارجي و همگاني داشته و عشق نه يک خيال بلکه يک واقعيت خارجي و عيني است كه حتي امروزه مي توان آن را از طريق مطالعات بيوشيميايي و تصوير برداري مغز شناسايي و مورد بررسي و ارزيابي قرار داد (به مطالب بعدي مراجعه كنيد). البته همچنانكه خواهيد ديد، درصدي از افراد بدلايلي هيچگاه عشق را تجربه نكرده و يا تجربه نخواهد كرد (همانطور كه برخي حس مادري يا پدري و يا پرواز را تجربه نكرده اند).

چرا انسان نيازمند عشق است؟
عشق يكي از عوامل يا نيروهايي است كه مي تواند بر قوي ترين نيروي فطري انسان يعني ميل به زنده ماندن غلبه كند، حال ببينيم چرا چنين نيرو و گرايشي وجود دارد و آيا اصولاً جايگاهي در بدن ما دارد و اگر وجود دارد چرا؟ براساس نظريه هرم سلسله مراتب نيازهاي انساني مازلو (1843ميلادي)، انگيزه هاي رفتار آدمي نيازهاي او در زمينه هاي مختلف است (نظير خوردن غذا براي رفع گرسنگي و نيز لذت بردن) كه با برآورده شدن نيازهاي اوليه، قدم در مراحل بالاتري گذاشته تا اينكه بالاخره به بالاترين حد شكوفايي و كمال خود برسد كه به آن خودشكوفايي يا self -actualization گفته مي شود. يكي از اين نيازها، احساس تعلق داشتن به گروه و جمع و ارتباط با ديگران و ديگري، عشق است. به عبارت ديگر براساس اين نظريه انسان به كمال واقعي نخواهد رسيد مگر اينكه عاشق نيز باشد.
براساس نظر دكتر فروم (erich fromm، 1980ــ1900 ميلادي) در كتاب معروفش به نام « هنر عاشقي »(The art of lovingو 1954 ميلادي) عشق تنها پاسخ رضايت بخش و معقول به مسئله خلقت و هستي انسان است. به نظر او بزرگترين مسئله انسان برخواسته از آگاهي او از وجود و هستي خود است. به عبارت ديگر ما تنها موجودي هستيم كه به مفهوم زندگي و حيات و مرگ خود آگاه هستيم و در اينجا است که يک مسئله مهم خود را نشان مي دهد: وجودي مستقل و جدا از کل و احساس تنهايي مرتبط با هستي (existential loneliness).
به اعتقاد دكتر فروم براي غلبه و به عبارت دقيق بر، رفع اين حس تنهايي، در نهاد آدمي (مغز) انگيزه اي اوليه و قوي، همسان غريزه هاي اوليه همچون گرسنگي، تشنگي و… ولي با ويژگي خاص خود شکل گرفته است و آن انگيزه يا گرايش، چهار راه و روش را براي رسيدن به اتحاد و وحدت وجود و غلبه بر احساس تنهايي خود برگزيده است: خلسگي (از خود بيخود شدن)؛ همبستگي (تعلق به گروه)؛ فعاليت ها خلاقانه و بالاخره عشق.

از خود بيخود شدن (Orgiasic states):
در اين روش فرد با شركت در آيين و مراسم خاص و در برخي از جوامع همراه با استفاده از مواد و داروهاي روان گردان (نظير ماري جوانا در اقوام سرخپوست، يا اكستاسي و ديگر مواد ران گردان در برخي از كنسرت هاي موسيقي و يا مهماني هاي آنچناني در برخي از كشورهاي غربي) خود را فراموش كرده و به يك حالت خلسگي و نئشگي رفته و خود را جزئي از جمع مي پندارند و بدين ترتيب بر اين حس تنهايي خود فائق مي آيد. اشكال چنين روش و راه حلي موقتي بودن آن، احساس گناه (در صورت تضاد با باورها) و عوارض و مشكلات جنسي خاص خود است.

همبستگي يا تعلق به گروه (comformity):
در اين حالت فرد با پيوستن و پيروي و تقليد از عادات، سنن، باورها و ارزشهاي يك گروه از حس تنهايي رها مي شود. اما مشكل اين روش اين است كه فرد بايستي خود واقعي اش را كنار بگذارد و به عبارتي چيز ديگري از آنچه که خود واقعي اش هست، وانمود نمايد و لذا اگرچه چنين روشي مي تواند هميشگي باشد و از تولد تا مرگ بكار گرفته شود ولي هنوز رضايت بخش نيست.

فعاليت هاي خلاقانه (creative activities):
راه يا روش سوم براي دست يابي به يكپارچگي و وحدت با خارج خود، درگير كارهاي خلاقانه شدن (بجز مسئوليت و وظيفه) است. در چنين حالتي فرد در واقع غرق در كار خود مي شود و نوعي احساس وحدت وجود (در واقع فراموشي تنهايي خود) و تا حدي حس خالق بودن پيدا مي كند. اشكال چنين روشي اين است كه فرد براي حفظ چنين حسي بايستي بطور دائم مشغول و درگير كارهاي رضايت بخش و خلاقانه باشد و لازمه چنين چيزي جدايي از ديگران (معمولاً)، اختلال در مسئوليت ها، محدوديت ها و عادتي شدن است.

عشق (love):
در اين حالت فرد با دنياي خارج خود (معشوق) ارتباطي واقعي، احساسي و عميق برقرار مي كند و به يك وحدت وجود معني داري مي رسد. همچنانكه بعداً مطالعه خواهيم كرد بدن از طريق بكارگيري سيستم پاداش (لذت بردن) و نيز تغييرات بيولوژيك بسيار مثبت اين روش را همه جانبه تقويت مي كند (به مطالب بعدي مراجعه كنيد).
نكته: اگرچه هر يك از راههاي چهارگانه (خلسگي، همبستگي، خلاقيت و عشق) تا حدودي پاسخگوي تنهايي انسان هستند ولي هيچيك از آنها به تنهايي و خودي خود و يا با هم، پايدار و كامل نبوده و در ضمن پاسخي براي فناپذير بودن انسان (جنبه ديگري از خودآگاهي از هستي و حيات) نمي دهد و بنظر مي رسد اين روش ها فقط زماني كامل و كارآمد خواهند بود كه همراه با اعتقاد به خالق هستي و حياتي ديگر باشند.

شواهد بيولوژيك عشق
در مقابل نظريه هاي مختلف روانشناسي، جامعه شناسي (و حتي فلسفي) در زمينه عشق، يافته هاي بيولوژيك بيش از هر چيز ديگر ماهيت واقعي بودن عشق را گواهي مي دهند. مطالعات تصويربرداري مغزي به روش هاي خاص (از جمله FMRI) نشان داده اند كه نه تنها مراكز جنسي و رمانتيك در مغز كاملاً متفاوت و متمايز هستند بلكه در هر يك از مراحل و اجزاء عشق، قسمتهاي مختلفي از مغز فعال مي شوند. براي مثال در مراحل اوليه عشق (شيفتگي يا شيدايي) نواحي از نيمكره ي راست مغز در مجاور مراكز نيازهاي اوليه بدن (تشنگي و گرسنگي) فعال شده و نقش ايفاء مي كنند و در مرحله ي پيوند عاطفي و صميميت، نواحي و سيستم هاي ديگري از مغز نقش ايفاء مي كنند.
برخلاف مراكز كنترل اعمال حياتي بدن در مغز كه فرد كنترل چنداني بر روي آنها ندارد و اختلال در آنها مي تواند موجب مرگ شود، مراكز مرتبط با عشق تا حدود زيادي قابل كنترل بوده و وجود اين سيستم نه براي بقا آدمي بلكه براي چرايي زندگي ضروري است. به نظر مي رسد اين مراكز و ساختار مغزي در طول 2/5 ميليون سال و براي پاسخ به اين پرسش بزرگ هستي، يعني تنهايي مرتبط با هستي (existential loneliness) شكل گرفته و متکامل شده است.
منبع مقاله :
ساداتيان، اصغر؛ آذر، ماهيار؛ (1389) آمادگي و شرايط لازم براي ازدواج، تهران: ما و شما، چاپ اول.

مطالب مشابه