نهج البلاغه پس از هزار سال (1)

نهج البلاغه پس از هزار سال (1)

نويسنده:محمد علي اسبر
ترجمه :م- علي ميرزايي

مقدمه

شريف رضي، گردآوري نهج البلاغه را در سال(400)هجري به پايان رساند و شک و ترديد در صحّت نسبت دادن اين کتاب به امام از سال(608)هجري آغاز شد.
احتمالاً اوّلين اديبي که درباره نهج البلاغه شک کرده و گمان برده که مؤلّفش خود شريف رضي است، ابن خلّکان-صاحب کتاب وفيّات الأعيان-است و سپس،تذکره نويسان پس از وي نظير صلاح الدّين صفدي و غيره به تقليد از او، اين شک و ترديد را عنوان کرده اند.
امّا ادباي معاصر ما در قبال اين ترديد به چند گروه تقسيم شده اند:گروهي به دفاع از نهج البلاغه برخاسته و اثبات کرده اند که هر آنچه که در نهج البلاغه آمده، متعلّق به امام است…و گروهي، برخي از اين گمانها را باطل شمرده و درستي برخي ديگر را اثبات کرده اند. گروهي نيز ما را از اسباب و علل جديدي براي ترديد در اين زمينه آگاه ساخته اند. دسته اي هم به اين شيوه و منوال قدم نهاده اند که در صحّت نسبت دادن همه مطالبي که در نهج البلاغه آمده، به حضرت علي اظهار شک نموده و آن را بعيد شمرده اند، از ميان اين گروه، استاد احمد حسن زيات است که در کتاب خود با عنوان«تاريخ الادب العربي»اين مطلب را بيان کرده است.
زيات تحت عنوان«نمونه اي از کلام او»مي گويد:«کلام اميرالمؤمنين به دور سه محور حرکت مي کند:خطبه ها و اوامر، نامه ها و رسايل، حکمتها و مواعظ. شريف رضي آنها را به اين منوال در کتابي که آن را نهج البلاغه ناميده، جمع نموده است؛ چرا که اين کتاب-همان طور که رضي به حق گفته -چنين است:«ابواب خود را براي بيننده اش مي گشايد و جويندگان را به خود نزديک مي کند. نياز متعلّم و عالم در ان وجود دارد و خواسته انسان بليغ و زاهد را برآورده مي سازد. در لابه لاي آن، در باب توحيد و عدل کلامي را آشکار مي کند که هر عطشي را سيراب مي گرداند و هر شبهه اي را روشن مي سازد امّا کلام درست آن است که بيشتر مطالب اين کتاب، متحول بوده و مطالبي در آن داخل شده است.
اين حکم بي چون و چرا و مطلق او درباره نهج البلاغه است که آن را بي باکانه همچون امري مسلمّ بيان کرده است. امّا اين ادّعا را با دليلي قاطع که منطبق برشيوه نوين بحث و تحقيق علمي باشد، اثبات نکرده است. زيات در ارائه اين حکم شيوه ابن خلکان را دنبال کرده …و به همين واسطه، وي مقلّدي است که از تارخي نويس پيش از خود تقليدي فوق العاده کرده است…جز اينکه ابن خلّکان و ديگران که به شرح و بسط دلايل ترديدشان درباره نهج البلاغه پرداخته اند، در واقع، درک و فهم ناپخته خودشان را در زمينه فهم امام عليه السالم و عصر ايشان ابراز نموده اند…امّا ما -زيات -که براو واجب است که با قلم روان خود و بصيرت و فهم ناقدانه اش براين شک و ترديد و اشتباه، خطّ بطلاني بکشد، مي بينيم که چيزي به اين مطلب نمي افزايد، جز اينکه ابن خلّکان را بي هيچ دليل موجّهي و مسلک قابل اقناعي، مقتداي خود قرار مي دهد…آيا بررسي و مطالعه آثار ادبي اي که در صحّت آنها شک و ترديد شده، به اين صورت است؟
و شما محقّقاً و متحيراً سؤال خواهيد کرد که چرا اين شک و ترديد هايي که مبتني برپايه ثابت علمي و ادبي و عقلي نيستند و فقط حدس و گمان مي باشند، با دليل و سببي که براي بيان حقيقت است، پايان نمي پذيرد.
مي گويند بيشتر نهج البلاغه ساخته و پرداخته شريف رضي است و اين مطلب را با چندين علت بيان مي کنند که ما آن را در چهار مورد خلاصه کرده ايم:
1)صنعت سجع و تکلّف و آرايه هاي لفظي که عصر علي عليه السلام با آن آشنا نبوده و جز در عصر عباسي شناخته نشده بودند.
2)تعريض و کنايه به صحابه-همچون معاويه،عمرو بن عاص، طلحه و زبير و يارانشان-و اين مطالب از مردي فاضل همچون علي صادر نمي شود.
3)ظرافت در توصيف و افکار عالي و سياستمداري متدّن و به کارگيري الفاظ مصطلح-همچون «أين»و«کيف»و روش عددي در شرح مسائل و تقسيمات فضايل و رذايل -همچون قول ايشان که مي فرمايند:«استغفار بر هفت معناست»و«ايمان برچهار رکن استوار است:[صبر، يقين، عدالت و جهاد]و«صبر چهار شاخته دارد…»(1)و همه اين مطالب شناخته شده نبوده است، مرگ پس از برگردان کتب ايراني و يوناني به عربي.
4ـ ادّعاي داشتن علم غيب، و اين امري است که مقام علي از داشتن نظير آن مبرّاست. ما به بررسي و کنکاش در اين دلايل چهارگانه مي پردازيم و با دلايل روشن و واضح و نافذ، فساد بطلان اين دلايل را مشخّص مي سازيم.

دليل اوّل

ما تمام خطبه هاي امام را مورد مطالعه قرار داديم و در آن نه نشاني از صنعت پردازي بود و نه اثري از بي محتوايي و تکلّف که رسم نوشته هاي پر تصنّع و مسجّع است. هر گاه جمله اي از جملات اين کتاب را مورد بررسي و بينش دقيق قرر دايدم، نبض زندگي، شادي و جاودانگي در آن مي تپيد و هر کلمه اي از کلمات آن را که مشاهده کرديم، برآورنده نيازي بود که بدان محتاج بوديم؛ بي آنکه موجب آشفتگي کلام شده و يا نابجا باشد. گويا اين کلمه خلق شده بود تا در همان جايگاه قرار گيرد. و در آن هنگام که نفوس آدميان با خواندن اين کتاب به لذّتي روحاني و عيمق دست يافت که برآمده از لابه لاي اسلوبي قوي و عالي بود که در ضمير ناخودآگاه و ذهن انسان جرياني همچون جريان آبي زلال را داشت که گاه بوي خوش برتو مي دمد و گاه به حرارت سياست تو را مي سوزاند در چنين زماني به ناگاه، خودت را گم مي کني و در بهشت آن نقطه از کلامي که مي خواني، با آرامش خاطر و رضايت، زندگي مي کني.
شايد تساوي جملات اول با جمله سوم در قافيه و حلاوت آهنگ موسيقي، عاملي است که بذر اين شک را در دلهاي ناقدان نهج البلاغه افشانده است و آنان گمان برده اند که عصر علي با چنين شيوه اي ناآشناست؛ در حالي که از نظر چنين اشخاصي پنهان مانده است که عصر علي همان عصري است که زبان عربي در آن دوره برفراز آسمان بلاغت به پرواز در آمده بود و قرآن کريم نيز در دوران علي عليه السلام نازل شد. و علي عليه السلام اولين ستاره بشري است که خود را به پيامبر نزديک کرد و با او انس گرفت و احساسات و عواطفش با قول خداوند متعال که فرمودند:«بخوان به نام پروردگارت که خلق کرد، و انسان را از خون بسته اي آفريد»،در آميخت. قبل از نزول قران کريم
«نثر جاهلي داراي موسيقي و آهنگي همانند شعر بود که گاه جملات موزون مسجّعي که عرب باديه نشين بدون تکلّف آن را به زبان مي آورد، در اين نثر راه مي يافت.»(2)
«راويان، برخي از خطبه هاي اعراب باديه نشين براي ما نقل کرده اند که معمولاً اين خطبه ها قطعه هايي کوتاه از موعظه بود که به شکل مسجّع يا چيزي نزديک به آن بيان مي شد»(3)
ما در اين مقوله مثالي را ارائه مي دهيم از قسمتي از خطبه قس بن ساعده که پيامبر اين خطبه را شنيده و درک کرده است، خطبه اي که قس بن ساعده در بازار عکاظ، در حالي که سوار برشتري بود، بيان کرد:
«اي مردم!بشنويد و آگاه باشيد و چون مطلبي را شنيديد، از آن بهره گيرد. بدانيد که هرکس زندگي کند، مي ميرد و هر که بميرد، از دست مي رود و فاني مي شود. هر آنچه که قرار است، خواهد آمد.خواهد آمد. شب تاريک است و آسمان را برجهايي است و زمين، دربه هايي دارد و دريا را امواجي است و….»(4)و لبيد در توصيف گياهي که «تربه»ناميده مي شود، گفته است:
«اين ترابه نه آتش برمي افزود و نه شايستگي منزل آدمي را دارد و نه پناهگاه کرکسان تواند بود. شاخه هايش باريک و خير و نفعش اندک است، شاخسارانش ناتوانند و قبيح ترين گياهان از لحاظ چراگاه کوتاه ترينشان از جهت شاخه است و بيشتر از بقيه قلع و قمع مي شود.
ابن مسعود از رسول خدا رواست کرده که فرمودند:«از خدا حيا کنيد آن چنان که سزاوار حيا ورزيدن است.»عرض کرديم:اي رسول خدا ما شرم مي کنيم. فرمودند:اين شرم کردن، مقصود نيست؛ بلکه شرم و حيا از خدا آن است که سر و آنچه را که شامل مي شود و شکم و آنچه که در بر مي گيرد را، حفظ کني و مرگ و پوسيدگي در خاک را به يادآري. هر کس آخرت را بخواهد، زينت زندگي دنيا را ترک مي کند.(5)
آيا در اين سخن سجع و صنعت پردازي و زينت هاي ظاهري است؟!
و آيا آنچه در قرآن آمده همانند قول خدا که مي فرمايد:
«والنّجم إذا هوي*ما ضلَّ صاحبکم و ما غوي و ما ينطق عن الهوي*إن هو إلّا وحيٌ يوحي*علَّمه شديد القوي*ذومرّة فآستوي و هو بالأفق الأعلي»(6)
سوگند به ستاره چون فرو افتد، که يار شما گمراه و ره گم کرده نيست و از روي هوا و هوس سخن نمي گويد، و اين قرآن چيزي جز وحيي که به او شده، نيست. اين مطلب را آن فرشته بسيار قدرتمند[جبرئيل]به او آموخته است. آن توانمندي که راست بايستد در حال که در افق اعلي بود
داراي سجع و صنعت پردازي و آرايه هاي لفظي است؟پاسخ را به عهده اساتيد محترم نقد مي گذاريم.

دليل دوّم

هنگامي که قصد بيان دليل دوم را مي کنيم، با زحمتي طاقت فرسا مواجه مي شويم، چرا که لفظ «صحابه»کساني را در بر مي گيرد که برطبق عرف عادت و تقاليد اسلامي حاکم هاله اي از قداست و روحانيت آنها را احاطه کرده باشد..حقيقت اين است که من مي خواهم اين مبحث به دور از سيطره تقليدها و عادات و رسوم موروثي باشد …مي خواهم بحثي را آغاز کنم که به از اين مطالب و آزاد باشد و برقابل اعتمادترين کتب معتبر تاريخ اسلام تکيه کرده است. بعد از اين هم اهميّتي به رضايت خاطر يا خشم بندگان تقليدهاي کورکورانه نمي دهم…لذا چه کساني صحابه هستند؟صحابه، ياران پيامبرند که ايشان را ديده اند و مدّتي طولاني با آن حضرت هم نشين بوده اند. مفرد اين کلمه«صحابي»است و بنابراين توضيح و تفسير، معاويه، عمروبن عاص، طلحه و زبير که امام در خطبه خود به آنان تعريض مي کند، از صحابه رسول هستند.
در اينجا سؤالي واضح براي ما پيش مي آيد که هم از نظر تاريخي و هم از بعد اسلامي و ديني،ارزشي والا دارد.سؤال اين است :آيا اين سخن که آنها از جمله صحابي حضرت رسول بودند، براي تقديس آنها تا ابد و تحريم انتقاد از آنها و توجيه اعمالشان کافي است، هر چند به راه خطا رفته باشند و در خطايشان از راه روشن شرع مقدس اسلام عدول کرده باشند؟…گمان نمي کنم که هيچ مسلماني -خواه در درکات جهل و ناداني افول کرده باشد، خواه به درجات فضل و دانش و معرفت صعود نموده-بتواند در پاسخ به اين سؤال بگويد:بله. چرا که با اين پاسخ، دشمن مقدّس ترين آيات وحي و جانمايه تعاليم رسالت نبوي خواهد شد. شکّي نيست که همنشيني حضرت رسول، شرافت و بزرگواري والا و مجدي عظيم بوده است که موجب تهذيب نفس ايمان آورنده شده و درخشندگي آنها را دارا شود و قلب را با مشعل زنده ايمان منوّر سازد و با تمام عواطف، تمايل و رغبتها و احساسات، به سمت قانون عظيم ازلي، جهتي کامل گيرد…همه اينها عملکرد و نتيجه همصحبتي با حضرت رسول است، در صورتي که آمادگي کامل پذيرش(اين معنويات)در نفس صحابه همراه باشد.
امّا اگر آن صحابي، بعد از وفات حضرت رسول عنان نفسش را رها کند تا او را به مسيرشهوات دنيا وارد نمايد، ما چه بگوييم؟مسيري که آن شخص در جهت از بين بردن وحدت سلامي حرکت کند و صدها هزار مؤمن بي گناه را از بين ببرد به خاطر اين که به منصب فرمانداري جائرانه، طمع بسته است و هيچ موعظه آگاهانه اي از قرآن حکيم تو را از اين کار باز ندارد؟
آيا اين مطلب را بيان نکنيم که همنشيني با پيامبر در چنين صحابه اي با آمادگي وافي همراه نبود است؟(7)يا همچون بيشتر تاريخ نويسان مقلد بگوييم که او از جمله صحابه حضرت رسول بوده است؟معني اين کلام ان است که ما چنين شخصي را در بهشتي از تمجيد و تقديس قرار داده ايم که هيچ نقدي به بلنداي مقام او نمي رسد؛ هر چند که از حکم قرآن خارج شده، سنت رسول را به مسخره گرفته و با رأي جماعت مسلمين مخالفت کرده باشد مورخ صاحب بصيرت پويا و ناقد و نيز حقيقت واضح و آشکار همچنين عقل آزاد انديش حقيقت جو به هيچ يک از اين مطالب اقرار نمي کنند.
اما اکنون؛ زمان آن فرا رسيده که از تاريخ درباره زندگي چنين صحابه اي که امام پس از وفات رسول آنان را مورد تعريض قرار مي دهد سؤال کنيم که آيا زندگي آنها براساس وحي و رسالت بوده يا زندگي اي بوده است دنيوي و آزمندانه با خودخواهي هاي سلطه جويانه و سياست هاي خدعه آميزي که با مکر و فريب و سرکشي و شهوت همراه بوده است؟پاسخ تاريخ نوري درخشان است که پرده از روي لحظه لحظه مسير زندگي آن ها برمي دارد، تا جايي که تقريباً هيچ عمل کوچک يا بزرگي از جانب آنان را رها نمي کند، مگر آن که آن به حساب آورد.
تاريخ به ما پاسخ مي دهد که :طلحه و زبير با علي بيعت کردند و بعد از اتمام آن، نزد او آمده و گفتند:اي اميرالمؤمنين!آيا مي داني که ما برچه اساسي با تو بيعت کرديم؟
علي عليه السلام فرمود:بله، بنابرفرمانبرداري و بنا برهمان دليلي که با ابوبکر، عمر و عثمان بيعت کرديد. آن ها گفتند:با تو بيعت کرديم تا در امر خلافت شريک تو باشيم. علي عليه السلام فرمود:نه اما شما در استقامت و ياري به هنگام ناتواني شريک هستيد(8)بنابراين چون براي اين دو شخص آشکار شد که علي عليه السلام از ولايت و حکومت چيزي ، به آن ها واگذار نمي کند، بيعت را شکستند(9)و در حالي که شروع به فريب مردم مي کردند خارج شدند؛ تا بدان جا که آنان را به سمت قتلگاه جنگ جمل سوق دادند؛ جنگي که در آن خون دهها هزار مسلمان ريخته شد.
اما عمرو عاص که معاويه نامه اي براي او فرستاد و خواست تا ياري اش کند. با دو پسرش عبدالله و محمد مشورت کرد. عبدالله او را به ماندن در مزنلش توصيه کرد؛ اما محمد به او گفت:حق با جماعت شاميان است. عمرو گفت:تو اي عبدالله!مرا با آن چه کار خير در دينم است، امر کردي و اما تو اي محمد!مرا به آن چه که خير دنياي من است، فرمان دادي. سپس عمر، با اختيار به معاويه پيوست و در قبال کمک و ياري او، ولايت مصر را خواستار شد. معاويه نيز وعده آن را به او داد….خدعه حکميت و عدول ي از راه روشن عدالت، موجب ايجاد فرقه جديدي در اسلام شد که مذهب و آراء خاص خود را داشتند. آن ها همان خوارج بودند که در واقع خاري در چشم حکومت اسلامي بوده و در بسياري از مواقع، عاملي بزرگ در ضعيف ساختن اين حکومت به شمار مي آمدند…
آيا ديديد که چگونه طلحه و زبير پس از آن که با امام مسلمين بيعت کردند برامام خروج کردند و اين امر را تا مرگ دهها هزار مسلمان کشاندند، چرا که علي از اين که ولايت و حکومتي که به آن ها اختصاص ده تا سيطره خود را در آن جا بسط داده و طعمهايشان را اشباع کنند، سرباز زده بود.
و آيا ديديد که چگونه عمروبن عاص دنيا را برآخرت برگزيد و چگونه بين مسلمانان تفرقه ايجاد کرد و موجب ايجاد راه ها و مذاهب جدا از هم شد، و چگونه موجب از بين رفتن هزاران مسلمان مؤمن گرديد فقط به اين دليل که معاويه وعده داده بود که وي را والي مصر کند؟
و اما معاويه محور دايره اين اعمال است. او کسي بود که فرستاده اي را به نزد طلحه و زبير فرستاد تا آن ها را براي مبارزه با علي تشويق و ترغيب کند و به آن دو وعده داد که در امر خلافت با آن ها بيعت خواهد کرد. او کسي بود که به عمروبن عاص نامه نوشت و مصر را طعمه اي براي جذل او قرار داد او کسي بود که با راه اندازي جنگ هاي خونين در مقابل خليفه شرعي مسلمين -علي عليه السلام-و همچنين براي تحميل بيعت با فرزندش يزيد-که شهره بي بند و باري و فساد اخلاقي و دوستدار و همنشين شراب بود-وحدت مسلمين را از بين برد، و او کسي است که به خاطر شهوت و اميال خود،ده ها هزار مسلمان را فقط در جنگ صفين به قربانگاه برده وقرباني نمود. درحالي که لباسي متظاهرانه برتن کرده بود و ظاهراً به خونخواهي خليفه سوم-عثمان بن عفان-برخاسته بود. او آگاه بود که علي، بي گناه ترين و مبراترين مردم از خون عثمان است. و چون امر فرمانروايي براي او پابرجا شد، نه تنها هيچ يک از قاتلان عثمان را محاکمه نکرد،(10)بلکه آنها را آزاد و رها کرد تا در مقابل ديدگان او به خوشي روزگار گذراندند. بنابراين، معاويه هيچ همّ و غمي جز استيلاء برعصاي سلطنت نداشت. او حکومت را مي خواست، هر چند در راه رسيدن به آن، نفس اسلام به خاموشي گرايد. او حکومت را براي خود و فرزندانش که پس از وي آمدند، مي خواست و براي او فرقي نداشت که جامعه اسلامي به آرامش رسد يا در خشم فرو رود؛مسلمانان متحد گردند يا متفرق، کشته شوند يا با هم صلح کنند.
اينان همان صحابه اي هستند که امام به آن ها تعريض مي کند. اينان همان صحابه اي هستند که اذهانشان پربود با آن آيات جاودانه اي که به واسطه آن ها پيامبر به هنگام بازگشت از حجة الوداع در غدير خم برسر علي عليه السلام تاج [ولايت]نهاد، پرکه:
«بدانيد و آگاه باشيد!هر کس که من مولاي اويم، علي، مولاي اوست. خداوندا، دوستدار آن کس باش که او را دوست مي دارد و دشمن بدار آن کس را که او را دشمن مي دارد و محبوب بدار آن کس را که او محبوب مي دارد و دشمن بدار آن کس را که با وي دشمني مي ورزد و ياري رسان هر کس را که او را ياري رساند و خوار بدار هر کس را که او را خوار دارد، و حقيقت را با و به هر کجا که حرکت مي کند، حرکت ده!»(11)
و رسول خدا سخن نمي گفت مگر از جانب پروردگارش:
«و از روي هوا و هوس سخن نمي گويد. اين کلام و قرآن چيزي جز وحي نيست که به او الهام شده است.»
بله، اين آيات را همان صحابه از دهان رسول خدا شنيده و درک کرده بودند…و شايد از من سؤال کنيد که چگونه شمشير برچهره علي کشيدند و پس از آن به اتفاق با او جنگيدند؟و من پاسخ مي دهم که حلاوت دنيا و زيبايي هاي آن برهر نبضي در بدن هايشان و برهر انديشه اي در نفوسشان سيطره يافته بود و آن ها را از راه راست بطور کامل خارج ساخته بود.
بنابراين، در حلي که شرايط اين چنين است، چه خرده اي برامام وارد آمده است در آن هنگام که به آنان تعريض و کنايه مي زند؛ به خصوص که پيامبر فرموده بودند:
«اي گروه مسلمان!من با هر کس که اهل بيت راه مسالمت جويد، صلح مي کنم و با هر کس که با آن بجنگد، در جنگ هستم. دوستدار کسي هستم که آنان را ولي و سرپرست گيرد. آنان را دوست ندارد مگر آن کس که خوشبخت بوده و تولدي پاک داشته است، و با آنان دشمن نيست مگر آن کس که بدبخت بوده و تولدي ناپاک داشته است.»(12)
ام سلمه از رسول خدا روايت مي کند که فرمودند:
«علي همراه با قرآن است و قرآن همراه با علي. اين دو از يکديگر جدا نمي شوند تا زماني که با من در حوض وارد شوند.»
مي بينيم که پيامبر قبل از علي عليه السلام، به تعريض ايشان پرداخته است و درباره اين مطلب سخن به مقدار کافي گفته شد.

پي نوشت ها :

1ـ ر.ک:باب حکمت ها از نهج البلاغه.
2ـ الادب الجاهلي، پطرس بستاني
3ـ اللغة العربية و آدابها، انيس مقدّسي
4ـ البيان و التبيين، جزء اوّل، از جاحظ
5ـ المثل السائر في ادب الکاتب و الشّاعر، صفحه74،چاپ مصر، صاحب اين کتاب مي گويد:بي ترديد، قرآن کريم، مسجّع است پس تأمل کن…
6ـ سوره نجم:7-1. و نيز ر.ک. سوره الرّحمن و جز آن .
7ـ در صحيح مسلم، جزء هشتم، صفحه(157)،انتشارات مکتبة محمد علي صبيح و فرزندان واقع در ميدان الازهر الشريف. از ابن عباس نقل شده که رسول خدا فرمودند:«آگاه باشيد، اولين کسي از خلايق که در روز قيامت محترم شمرده مي شود، ابراهيم است. آگاه باشيد که او مردمي از امت مرا خواهد آورد و آن ها را به واسطه اصحاب شمال بودن مؤاخذه و عقوبت مي کند و من مي گويم:پروردگارا! اينان از اصحاب من هستند. گفته مي شود:تو نمي داني که بعد از تو چه کردند. و من چنان که بنده صالح گويد:خواهم گفت مادامي که در بين آن ها بودم، شاهد و ناظر برآن ها بودم و چون وفات يافتم، تو ناظر آنان بودي و تو به هر چيزي گواه و شاهدي. اگر آنان را عذاب کني، پس آن ها بندگان تو هستند و اگر آن ها را بيامرزي، پس تو خداون عزيز و حکيمي.»پيامبر فرمودند:«پس به من گفته شود:از زماني که آن ها را ترک گفتي، پيوسته برگشته و مرتد بودند.»و در حديثي از وکيع و معاذ است که :«گفته شود:به راستي که نمي داني پس از تو چه بدعت ها آوردند.»
و اين در صحيح بخاري، جزء چهارم ،ص(169)،باب کلام خدا متعال:واتخذ الله ابراهيم خليلاً…، يا در صفحه (204)،در اواخر باب:واذکر في الکتاب مريم، نيز ذکر شده است.
8ـ قصار202
9ـ ر.کالامامة و السياسة، از ابن قتيبه،صص42-41تاص73.
10ـ رک: گفتار عايشه دختر عثمان با معاويه، در الامامة و السياسة، آنگاه که پس از خليفه شدنش، وارد مدينه شد. و نيز ر.ک:ابالفداء و هر يک از اين کتاب هاي تاريخي که تمايل داريد.
11ـ اين حديث را سي تن از صحابه روايت کرده اند. مراجعه کنيد به احمد بن ماجه، ابن عساکر، طبراني، حاکم ، ترمذي و نسائي.
12ـ اين حديث را ابوبکر صديق روايت کرده است و به «حديث خيمه»معروف است؛ چرا که در هنگام بيان آن، علي و فاطمه و فرزندانشان در خيمه بودند. و واجب است که تمام احاديثي که رجال سني و شيعي برصحت آن ها اتفاق نظر دارند و ما در اين جا مي آوريم، آموخته شود.

منبع: سالنامه النهج شماره 12- 11

مطالب مشابه