گفتوگو با دکتر ای. جیمز رایمر
نهضت اصلاحگری در میان ما بیشتر با ظهور پروتستانتیسم و در نتیجه تقسیم مسیحیان به دو شاخۀ بزرگ کاتولیک و پروتستان شناخته میشود؛ اما در جریان نهضت اصلاح نوع دیگری از مسیحیت نیز زاده شد که از آن زمان تاکنون بر حفظ مرزهای فکریاش با دو مذهب کاتولیک و پروتستان اصرار ورزیده است و آن مسیحیت آناباپتیست (Anabaptist) است. یکی از نامهایی که مورخان به آناباپتیسم دادهاند «اصلاحگری رادیکال» (Radical Reformation) است؛ زیرا آناباپتیسم زادۀ این باور بود که لوتر و تسوینگلی از سر مصلحتاندیشیهای غیرموجه از التزام کامل به لوازم اندیشههای اصلاحی خود سر باز میزدند. این اصلاحگران معترض به مشی رهبران اصلاحگری، خود درصدد برآمدند تا، به زعم خود، با وفاداری کامل به اصول و آرمانهای اصلاحگری به مسیحیتی ناب دست یابند. بر این اساس، آناباپتیستها خود را بخشی از اصلاحگری و بلکه اصلاحگران حقیقی میدانند اما اینکه آنان را پروتستان به شمار آورند نمیپذیرند، اگرچه بسیار اتفاق میافتد که دیگران آنان را پروتستان میخوانند. این مشی تفردجویانه، آناباپتیستها را در معرض آزارها و شکنجههایی باورنکردنی قرار داد که در آن پروتستانها به اندازۀ کاتولیکها نقش داشتند.
آناباپتیستها که امروزه بیشتر به نام منونایت (Mennonite) شناخته میشوند گروه بسیار اندکی (کمتر از دو میلیون نفر) از مسیحیان را تشکیل میدهند. در عین حال، اینان با فروتنی و سادگی و با جدیتی مثالزدنی در هر کجای جهان که فریاد نیازی به گوش رسد حضوری مؤثر در حد بضاعت خود مییابند.
بررسی اندیشه و تاریخ منونایتها، علیرغم شمار اندکشان، میتواند برای اندیشمندان حوزۀ دین بسیار نکتهآموز باشد. بهخصوص این بررسی میتواند به شناخت عمیقتری از نهضت اصلاح و نحوۀ تعامل بین شاخههای مختلف مسیحیت در گذشته و حال بینجامد.
آنچه در پی میآید گفتوگویی است که با یکی از برجستهترین متفکران آناباپتیست در عصر حاضر، دکتر ای. جیمز رایمر (A. James Reimer)، صورت گرفته است. این الاهیدان پرتألیف کانادایی، متفکری است که از اوان جوانی تاکنون ذهن خلاق و پرسشگرش لحظهای ایمان مسیحیاش را به حال خود نگذاشته است و او را به سفر در سپهرهای تاریخ و فلسفه و الاهیات در دانشگاههای متعدد در کانادا و آمریکا واداشته است؛ سفری که از منازل شکاکیت دینی و لیبرالیسم الاهیاتی گذشته و در نهایت به نقد مدرنیته و بازگشت به سنت ختم شده است. از این رو، او اگرچه خود را یک الاهیدان منونایت میداند، اما به این باور رسیده است که برای یک الاهیدان مسیحی در مقام اندیشهورزیِ الاهیاتی محصور ماندن در مذهب خود دور از احتیاط است. بر این اساس، او در اندیشۀ الاهیاتی خود نه تنها از مذاهب دیگر مسیحی بهخصوص مذهب کاتولیک اقتباس خلاقانه کرده است، بلکه در مواجههای که اخیراً با اسلام داشته خود را بسیار نیازمند به آموختن از آن یافته است.
از ایشان علاوه بر دهها مقاله، کتابهای ذیل نیز منتشر شده است:
1. The Emanuel Hirsch and Paul Tillich Debate: A Study in the Political Ramifications of Theology (1989).
2. The Influence of the Frankfurt School on Contemporary Theology: Critical Theory and the Future of Religion: Dubrovnik Papers in Honour of Rudolf J. Siebert (1992).
3. Emanuel Hirsch und Paul Tillich. Theologie und Politik in einer Zeit der Krise, Translated by Doris Lax (1995).
4. Mennonites and Classical Theology: Dogmatics Foundations for Christian Ethics (2001).
5. The Dogmatic Imagination: The Dynamics of Christian Belief (2003).
6. Paul Tillich: Theologian of Nature, Culture and Politics (2004).
7. Das Gebet als Grundakt des Glaubens (2004).
8. On Spirituality: Essays from the 2007 Shi’i Muslim Mennonite Christian Dialogue (2010).
9. Christians and War: A Brief History of the Church’s Teachings and Practices (forthcoming).
در آغاز لطفاً از خودتان بگویید، از زندگی، تحصیلات، و کار خود.
من در سال 1942 در شهر موریس (Morris) در استان مانیتوبای (Manitoba) کانادا به دنیا آمدم و بزرگترین فرزند خانواده بودم. خانوادهام بسیار مذهبی بود و من نیز بالطبع عمیقاً مذهبی بودم. به یاد دارم که معمولاً از اینکه نمیتوانستم وظایف دینیام را تمام و کمال انجام دهم در مقابل خدا احساس گناه میکردم. در یک کلام، متدینی بسیار دقیق و جدی بودم. شاید به همین جهت بود که بعدها الاهیدان شدم. در آن زمان هنوز منونایتها (Mennonites) بیشتر کشاورز بودند (البته الان چنین نیست و آنان همه نوع شغلی دارند)؛ اما پدر من یک فروشنده بود.
یادم هست که در کودکی یکی از سرگرمیهای مورد علاقهام این بود که تیرکمان درست کنم و با آن پرندگان را شکار کنم. پدرم هم دو اسلحه شکاری داشت و بهنوعی یک شکارچی بود. ولی بعدها از شکار حیوانات دست کشیدم چون به این نتیجه رسیدم که کشتن حیوانات درست نیست.
پس از اتمام دبیرستان در سال 1960 به کالج منونایت در مانیتوبا رفتم و مدت سه سال در آنجا به تحصیل موسیقی و الاهیات پرداختم و اولین مدرک کارشناسیام را گرفتم. بعد از کالج چهار سال از تحصیل دور بودم. دو سال اول از این چهار سال را خبرنگار و عکاس یک روزنامه محلی بودم و دو سال بعد را در یک مدرسه کتاب مقدس (Bible School) تدریس میکردم و همچنین در یک اردوگاه منونایت که مخصوص بچهها بود مربی بودم. در آنجا تلاش میکردم با شیوههای جذاب و خلاقانه مفاهیم و تعالیم دینی را به کودکان بیاموزم.
پس از این چهار سال به دانشگاه مانیتوبا رفتم و دوباره به تحصیل در مقطع کارشناسی ولی این بار در زمینه تاریخ و فلسفه پرداختم. به طور کلی من به سه زمینه تاریخ، فلسفه، و الاهیات علاقهمند بودهام. در این دوره من تا حدودی نسبت به سنت دینی خودم شکاک و بدبین شدم و در واقع به انگارههای مدرنیته درباره جهان و فرد و آزادی گرایش یافتم. سپس به دانشگاه واترلو رفتم. در آنجا بود که از مؤسسه راکفلر بورسی برای تحصیل به مدت یک سال در مدرسۀ الاهیات یونیون (Union Theological Seminary) در آمریکا کسب کردم. این دانشگاه دژ مستحکم الاهیات لیبرال پروتستان در آمریکای شمالی محسوب میشد و بزرگانی همچون دیتریش بنهوفر (Dietrich Bonhoeffer)، پل تیلیخ (Paul Tillich)، و راینهولت نیبور (Reinhold Niebuhr) در آنجا تحصیل و تدریس کرده بودند. در این مدرسه بود که من تحت تأثیر این متألهان به الاهیات لیبرال رو آوردم.
در سال 1974 کارشناسی ارشدم را از دانشگاه تورنتو در تاریخ الاهیات قرن نوزدهم با تمرکز بر هگل، فویرباخ و مارکس گرفتم. مطالعاتم در این مقطع مرا از لیبرالیسم به سوسیالیسم و نقد سوسیالیستی دین متمایل کرد. بهویژه به فویرباخ که حلقه واسط بین مارکس و هگل بود علاقه خاصی داشتم.
مدرک دکتریام را از دانشگاه سنت مایکل در تورنتو گرفتم که یک دانشگاه کاتولیک است و رابطه نزدیکی با واتیکان دارد. راهنمایم گریگوری بام(Gregory Baum) بود که یک کاتولیک چپگرای رادیکال و بسیار حساس نسبت به عدالت اجتماعی بود. او همچنین در زمینۀ تقریب بین مذاهب مسیحی فعال بود. من در اینجا تحت تأثیر اندیشه کاتولیک قرار گرفتم، بهخصوص تثلیث در الاهیات من مرکزیت یافت. پایاننامه دکتریام را به ریشهیابی اختلافات دیدگاههای سیاسی دو الاهیدان بزرگ آلمانی، ایمانوئل هرش (Emanuel Hirsch) و پل تیلیخ، اختصاص دادم که بعدها چاپ شد.
در اواسط دهه هشتاد بود که تحولی بزرگ را در اندیشهام تجربه کردم که نتیجۀ ملاقات با جرج گرنت (George Grant) و آشناییام با آثار او بود. گرنت منتقد سرسخت مدرنیته به دلیل طرفداری این مکتب از آزادی مطلق انسان و عدم مسئولیت او در مقابل یک موجود متعالی، بود و به سنت ارج مینهاد. تأثیر انتقادهای او از مدرنیته مرا به سوی یک محافظهکاری مثبت سوق داد. منظورم این است که رویکردی انتقادی نسبت به مدرنیته اتخاذ کردم، به گذشته آناباپتیست خود برگشتم و نهایتاً به الاهیات محافظهکار کلاسیک روی آوردم. بهخصوص آموزۀ تثلیث (the Trinity) در الاهیاتم جایگاه ویژهای یافت.
پس از اخذ دکتری به تدریس در دانشگاه الاهیات تورنتو، وابسته به دانشگاه تورنتو، و کالج کانراد گربل، وابسته به دانشگاه واترلو، پرداختم و در سال 2007 بازنشسته شدم. در ضمن مرکز الاهیات منونایت در دانشگاه الاهیات تورنتو را در سال 1991 بنیان گذاشتم و چندسالی هم خود ادارۀ آن را به عهده داشتم.
شما در حیات فکری خود به دفعات تغییر مسیر دادهاید. آیا این در بین عالمان مسیحی عادی است؟
* عالمان مسیحی از این جهت با هم متفاوتاند. جانهاوارد یودر (John Howard Yoder) کهاز الاهیدانان برجسته منونایت است هرگز تغییری در اندیشهاش رخ نداد؛ اما کارل بارث (Karl Barth) به دفعات الاهیاتش متحول شد. من تغییر نگرش را عیب نمیدانم و از اینکه بگویم اندیشهام عوض شده است شرم ندارم. من پویا میاندیشم؛ اما از اصول بنیادی ایمان مسیحی دست نمیکشم.
شما یک الاهیدان منونایت هستید. این در جامعه منونایت دقیقاً یعنی چه؟ در جامعۀ شیعی ما عالم دینیبودن یعنی در مرکز مراجعه و توجه متدینانبودن و مرجعیت دینیداشتن. آیا در جامعه منونایت نیز چنین است؟
* سؤال بسیار خوبی است. منونایتها نسبت به کسانی که دارای تحصیلات عالیه در الاهیات هستند بدگماناند. یکی از دلایل این بدگمانی این است که منونایتها در اوان شکلگیری مذهبشان بسیار مورد آزار و شکنجۀ هم کاتولیکها و هم پروتستانها قرار گرفتهاند و عالمان این دو مذهب نیز در این آزارها و شکنجهها شرکت داشتهاند. اساساً این عالمان در آن زمان دست در دست قدرتمندان و حاکمان داشتهاند. از این رو ما الاهیدانان زیادی نداشتهایم؛ البته روحانی و معلم کتاب مقدس چرا، اما الاهیدان بسیار کم داشتهایم. به همین جهت من باید بسیار تلاش میکردم تا همگنان منونایت خود را متقاعد کنم که ما نیز باید الاهیات خود را در سطح دانشگاهی تدریس و تحصیل کنیم. البته تلاش من به ثمر نشست و موجب تأسیس مرکز الاهیات منونایت در مدرسه الاهیات تورنتو و حتی تأسیس مقطع دکتری در الاهیات منونایت شد.
شاید این مدخل خوبی برای ورود به تاریخ آیین منونایت باشد. لطفاً برای ما بگویید چگونه مسلک منونایت ظهور کرد؟
* منونایتها بخشی از نهضت آناباپتیسم بودند که نه یک جنبش واحد بلکه گروهی از جنبشها بود. آناباپتیسم در واقع حرکتی انقلابی در اوایل قرن شانزدهم در اروپا بود که طبقات پایین، عمدتاً کشاورزان و کارگران ماهر، به پا کردند. منونایتها آناباپتیستهایی بودند که منو سایمون (Menno Simon) رهبری آنان را بر عهده داشت. پیشگامان این حرکت از قبیلبالتازار هوبمایر (Balthasar Hubmaeir)، توماس مونتسر
(Thomas Muntzer)، و منو سایمون که خود از اصلاحگران بودند معتقد بودند که لوتر و تسوینگلی به اندازۀ کافی به لوازم اندیشههای اصلاحی خود وفادار نیستند و در اِعمال این اندیشهها سرعت عمل کافی ندارند. به عبارت دیگر اینان از رهبران نهضت اصلاح رادیکالتر بودند. آموزهای که در ابتدا، اینان را از دیگر اصلاحگران و همچنین کاتولیکها متمایز ساخت، آموزه «غسل تعمید بزرگسالان» (Adult Baptism) بود. یعنی اینان برخلاف اکثریت مسیحیان معتقد شدند که غسل تعمید نه در کودکی بلکه در بزرگسالی باید صورت گیرد.
به این ترتیب اختلاف بر سر این مسئله که غسل تعمید باید در کودکی صورت گیرد یا در بزرگسالی منشأ یک انشعاب مهم در تاریخ مسیحیت شده است. گویا این انشعاب چندان صلحآمیز هم نبوده است؛ زیرا منونایتها بسیار مورد آزار و شکنجۀ کاتولیکها و پروتستانها قرار گرفتند. قاعدتاً برای خوانندگان مسلمان ما این سؤال پیش میآید که چرا این بحث برای مسیحیان تا به این پایه مهم بوده است؟
* اساساً غسل تعمید نوزادان (Infant Baptism) در زمان امپراتوری کنستانتین در قرن چهارم شروع شد. تأسیس این سنت به وحدت کلیسا و حکومت مرتبط میشد که آغازکنندۀ آن خود کنستانتین بود. در این زمان غسل تعمید، که تا آن زمان آیینی صرفاً دینی و نماد پذیرش آیین مسیحیت و عضویت در جامعه مسیحی بود، معنی و محتوایی سیاسی یافت و به نماد عضویت در امپراتوری رم تبدیل شد.
اما پیشگامان مذهب منونایت کلیسا را گروهی از انسانها میدانستند که آگاهانه و آزادانه گرد هم میآیند؛ در نتیجه این افراد باید خود طریق ایمان مسیحی را اختیار و پیوستن به جامعۀ مسیحی را انتخاب کرده باشند. بر این اساس، غسل تعمید فقط با اراده و اختیار خود فرد معنی دارد و چنین اراده و اختیاری هم فقط در بزرگسالی حاصل میشود. به همین جهت بود که این گروه آناباپتیست (ana= دوباره، baptist= تعمیددهنده) نامیده شد.
از سوی دیگر مذهب کاتولیک تعمید را سری از اسرار (Sacraments) هفتگانه میدانست که فیض الاهی را به گونهای اسرارآمیز به آنان که این اعمال را انجام میدهند منتقل میکنند و از این رهگذر بخشش الاهی و نجات (Salvation) را به عاملان ارزانی میدارند. اما آناباپتیستها اعتقادی به این تحلیل از ماهیت غسل تعمید نداشتند؛ همچنانکه از اساس به اسرار کاتولیکی اعتقادی نداشتند. البته پروتستانها هم در این باب همچون کاتولیکها میاندیشند، یعنی به غسل تعمید کودکان اعتقاد دارند.
پس میتوان گفت که اختلاف بر سر غسل تعمید در واقع در مرکز شبکهای از مناقشات مهم الاهیاتی قرار دارد. از طرفی به بحث ارادهگرایی(Voluntarism) در ایمان، از طرف دیگر به رابطۀ حکومت و کلیسا یا دین و سیاست، و از طرف سوم به مبحث مهم اسرار و اساساً به نوع رابطۀ انسان و خدا که باور به این اسرار بر آن مبتنی است مربوط میشود؟
* دقیقاً درست است.
پس اجازه دهید تا حدودی به این مناقشات بپردازیم. بگذارید از بحث اسرار هفتگانه کاتولیکی شروع کنیم. منونایتها درباره این اسرار چگونه میاندیشند؟ بهخصوص به عشای ربانی چگونه مینگرند؟
* منونایتها، چنانکه گفتم، به هیچ یک از اسرار بهعنوان سرّ اعتقادی ندارند؛ اما عشای ربانی و غسل تعمید در الاهیات منونایت از جایگاه ویژهای برخوردارند. منونایتها برخلاف کاتولیکها بر این باور نیستند که این آیینها به نحوی مجاری نزول فیض الاهی بر متدینان هستند. به همین دلیل آنها را اسرار نمینامند، بلکه آنها را یادبودها (Memorials) ، علامات(Signs) یا فرمانها (Ordinals) میخوانند. این یعنی تلقی اینان از آنچه در ضمن انجام این آیینها رخ میدهد اساساً با تلقی کاتولیکی متفاوت است؛ مثلاً منونایتها باور ندارند که در مراسم عشای ربانی عیسی خود حضوری فیزیکی در نان و شراب دارد و نان و شرابی که در این مراسم تناول میشود به جسم و خون مسیح تبدیل میگردد. برای منونایتها این مراسم صرفاً گرامیداشت و یادآوری خاطره آن چیزی است که عیسی برای آنان انجام داده است و نیز یادآوری نحوۀ حضور عیسی در جامعۀ آنان از طریق روحالقدس است. از این گذشته کاتولیکها هر یکشنبه این آیین را به جا میآورند، حال آنکه منونایتها حداکثر فقط چهار بار در طول سال آن را برپامیدارند. گمان میکنم این اختلاف نظری و عملی بین شما و کاتولیکها درباره مبحث اسرار به حدی اساسی و مهم است که میتوان آن را یک نقطۀ مهم واگرایی بین الاهیات منونایت و الاهیات کاتولیک دانست. به عبارتی میتوان گفت که الاهیات کاتولیک الاهیاتی است اسرارگروانه (Sacramentalist) و الاهیات منونایت الاهیاتی است غیر یا ضد اسرارگروانه (Non- or Anti-Sacramentalist). چون موضع هر کدام از دو مذهب در این مسئله، در واقع نوع نگاه آن مذهب را نسبت به ارتباط انسان با خدا و بالعکس مشخص میکند. همینجاست که انسانشناسی هر کدام از این دو گونه مسیحیت، بهخصوص تا آنجا که به آموزۀ گناه اولیه مربوط میشود، رخ مینماید. البته ما بعداً به این بحث خواهیم پرداخت. اما آنچه میخواهم در این رابطه در اینجا مطرح کنم رویکرد ضدروحانیت (Anticlericalism) در اندیشه دینی منونایت است. گویا حساسیت آناباپتیستی علیه اسرار کاتولیکی به کارکردی ارتباط پیدا میکند که روحانیت بهعنوان اجراکننده انحصاری این اسرار در مسیحیت کاتولیک به عهده میگیرد.
* درست است. اما باید اینجا یادآور شوم که من، برخلاف برخی همکارانم که معتقدند منونایتها در باورهایشان با پروتستانها و کاتولیکها تفاوت فاحش دارند، بر این باور هستم که آنان در باورهای اساسی خود با دو گروه دیگر مشترک هستند؛ زیرا علیرغم اختلافاتی که به آنها اشاره شد، منونایتها همچون پروتستانها و کاتولیکها در نگاهشان به خدا، مسیح، روحالقدس، قربانیشدن مسیح برای کفاره گناهان و دیگر عقاید بنیادین، از اعتقادنامههای رسولان و نیقیه که در مسیحیت مقبولیت عام دارند تبعیت میکنند.
اما درباره ضدیت آناباپتیستها با روحانیت، ابتدا باید به این نکته توجه دهم که این ضدیت هرگز به این معنی نیست که آناباپتیستها به رهبری دینی معتقد نیستند. بر عکس اینان به رهبری دینی بسیار اهمیت میدهند؛ مثلاً منو سایمون که مذهب منونایت به اسم او نامیده شده است یک اسقف بود. یا خود من را وقتی شانزده سالم بود یک اسقف غسل تعمید داد. پس ما در تاریخ خود روحانیان و اسقفهایی داشتهایم. بنابراین، این ضدیت با روحانیت باید به یک معنای خیلی خاص فهم شود که در سؤال شما به آن اشاره شد؛ یعنی آنان مخالف نقشی بودند که نظام فکری اسرارگروانه کاتولیک به روحانیت میدهد. این نظام، سلسله مراتبی از روحانیان را تصویر میکند که به ترتیب از بالا به پایین تشکیل میشود از پاپ، کاردینالها، سراسقفها، اسقفها، و همینطور تا برسد به عوام و فیض خدا باید از این سلسله بگذرد تا به انسانها برسد. به این ترتیب، این سلسله مراتب روحانی واسطۀ انحصاری بین خدا و مردم بود. ولی آناباپتیستها به روحانی بودن همۀ متدینان (Priesthood of All Believers) معتقد بودند. لوتر گفته بود که در مقابل خدا، روحانی یا رهبر یک کلیسا با اعضای آن دارای یک رتبه و ارزش هستند و هیچ کدام دسترسی ویژهای به فیض خدا ندارند. هر فرد مسیحی یک روحانی است و نقشی برای ایفا کردن در کلیسا دارد. فقط خداست که میتواند گناهان را ببخشد و فیضش را به کسی عطا کند. و نیز هر فرد در کلیسا نسبت به دیگری یک روحانی است، یعنی اعضای کلیسا یکدیگر را میبخشند و واسطۀ فیض خدا نسبت به یکدیگر هستند.
به علاوه، این جایگاه ویژۀ دینیْ روحانیان را از امتیازات ویژه اجتماعی و اقتصادی و حتی سیاسی نیز بهرهمند کرده بود. بسیاری از آنان ثروت زیادی انباشته بودند. برخی از روحانیان قرون وسطا از حاکمان بودند، یعنی جایگاه دینی را با قدرت سیاسی در هم آمیخته بودند. و این رفتار همه آنان را به فساد کشانده بود.
خلاصه اینکه ضدیت آناباپتیستها با روحانیت، به معنای نفی رهبری در کلیسا نبود. آناباپتیستها کتاب مقدس را بسیار جدی میگرفتند، در انتهای کتاب مقدس فهرستی از اموری آمده است که روحانیان باید انجام دهند؛ پس آنان نمیتوانستند رهبری دینی را نفی کنند. آنان معتقد بودند که روحانیان باید زندگی فقیرانهای داشته باشند و برای مردم الگوهای خوبی باشد. آنان ضد سلسله مراتب روحانیای بودند که دچار فساد شده بود.
اما بحث رهبری دینی جنبۀ دیگری نیز دارد که مربوط میشود به میزان دسترسی رهبران دینی به معارف دین نسبت به مردم عادی؛ یعنی آیا شما، همچون بسیاری از متدینان مسیحی و غیرمسیحی، باور دارید که آنان که علم دین را تحصیل کردهاند فهمشان از دین و متون مقدس دقیقتر و قابلاعتمادتر است یا خیر؟
* این مطلب در طول زمان تحولاتی به خود دیده است. چنانکه پیشتر گفتم، در قرن شانزدهم افراد تحصیلکرده اعم از کاتولیکها، لوتریها، و کالونیها تقریباً همیشه جانب قدرتمندان و حاکمان را میگرفتند که این حاکمان نیز آناباپتیستها را تعقیب میکردند و میکشتند. از همین روست که به طور طبیعی یک بدگمانی نسبت به افراد دارای تحصیلات بالا در آناباپتیستها شکل گرفت، اگرچه در بین خود آنان هم افرادی با چنین سطحی از تحصیلات وجود داشتند؛ مثلاً بالتازار هوبمایر در الاهیات دکتری داشت و کتابهای زیادی نوشته بود و یا منو سایمون تربیت و تحصیلات روحانی داشت. بنابراین، برخیاز رهبران آناباپتیسم افرادی تحصیلکرده بودند؛ اما بسیاری از این رهبران تحصیلکرده به شهادت رسیدند. این بدگمانیْ آناباپتیستها را به این باور رساند که هر جماعتی از مؤمنان میتوانند به صورت گروهی متن مقدس را بخوانند و معانی آن را دریابند. به این ترتیب، حجیت فهم جماعت جایگزین حجیت فهم عالم دین شد.
در عین حال در طول زمان عالمان دین در جامعۀ ما به نحو فزایندهای اهمیت و احترام یافتند. در نتیجه ما عالمانی داشتیم که بسیار مهم و مؤثر بودند. بهخصوص در قرن بیستمکه ما سامان بیشتری یافتیم وکنفرانسهایی برپا شدند که در آنها عالمان مجال بروز و ظهور یافتند و بسیار ارج و احترام دیدند. بهعنوان مثال جانهاوارد یودر که آثار الاهیاتی بسیاری بهخصوص در صلح و صلحگروی از خود بر جا گذاشت، متفکری بسیار دانشمند و مورد احترام در بین منونایتها و البته غیرمنونایتها بود. همچنین ما مدارس علمیهای داریم که در آنها عالمان روحانیان ما را تربیت میکنند. امروزه بسیاری از روحانیان ما تحصیلکرده هستند و لیسانس و حتی دکترای الاهیات دارند.
منبع:www.urd.ac.ir
ادامه دارد