اواخر تابستان بود و گرما بيداد مي كرد، خشكسالي و گراني ، اهل مدينه را به ستوه آورده بود، فصل چيدن خرما بود. مردم تازه مي خواستند نفس راحتي بكشند كه رسول اكرم به موجب خبرهاي وحشتناكي مشعر به اينكه مسلمين از جانب شمال شرقي از طرف روميها مورد تهديد هستند فرمان بسيج عمومي داد. ...
مطالب موجود در دسته بندی "حکایت های معصومین"
مرد ناشناس
زن بيچاره ، مشك آب را به دوش كشيده بود و نفس نفس زنان به سوي خانه اش مي رفت . مردي ناشناس به او برخورد و مشك را از او گرفت و خودش به دوش كشيد. كودكان خردسال زن ، چشم به در دوخته منتظر آمدن مادر بودند. در خانه باز شد. كودكان معصوم ...
حيله براميرمؤمنان
هنگامي كه رسول خدا صلي الله عليه و آله از مكه به مدينه هجرت نمود، اميرالمومنين عليه السلام را در مكه وكيل و نايب خود گرداند، تا آن حضرت امانت ها و سپرده هايي را كه مردم نزد پيامبر داشتند به صاحبانشان رد نموده ، آنگاه به مدينه رود. در آن روزهايي كه علي عليه ...
علي(ع) و زهد
علي عليه السلام بعد از خاتمه جنگ جمل وارد شهر بصره شد. در خلال ايامي كه در بصره بود، روزي به عيادت يكي از يارانش ، به نام علاء بن زياد حارثي رفت . اين مرد، خانه مجلل و وسيعي داشت . علي همين كه آن خانه را با آن عظمت و وسعت ديد، به ...
مولا و غلام مشتبه
در زمان خلافت اميرالمومنين عليه السلام مردي كوهستاني با غلام خود به حج مي رفتند، در بين راه غلام مرتكب تقصيري شده مولايش او را كتك زد. غلام بر آشفته ، به مولاي خود گفت : تو مولاي من نيستي بلكه من مولا و تو غلام من مي باشي . و پيوسته يكديگر را تهديد ...
اقرار از روي تهديد
زني آبستن را كه به زنا متهم بود نزد عمر آوردند، عمر از او پرسش كرد، زن به زناي خود اعتراف نمود، عمر دستور داد او را سنگسار كنند، در حالي كه زن را مي بردند. اميرالمومنين عليه السلام به آنان برخورد نموده به ماموران فرمود: به اين زن چكار داريد؟ گفتند: عمر فرمان قتلش ...
استدلال به قرآن
هنگامي كه هيثم از بعض غزوات به خانه خود بازگشت ، پس از شش ماه تمام زنش فرزندي به دنيا آورد. هيثم فرزند را از خود ندانسته وي را نزد عمر برد و قصه را برايش بيان داشت . عمر دستور داد زن را سنگسار كنند. اتفاقا پيش از آن كه او را سنگسار ...
علي عليه السلام ستمگر نيست
هنگامي كه اميرالمومنين عليه السلام از طرف رسول خدا صلي الله عليه و آله در يمن بود، روزي چند نفر بر آن حضرت وارد شده ، نزاع خود را چنين مطرح كردند : اسب يكي از آنان گريخته و به مردي لگد زده و او را كشته است . صاحب اسب گواه آورد كه اسب ...
داستان قدامه
قدامه بن مظعون ، شراب نوشيد، عمر تصميم گرفت بر او حد جاري كند، قدامه به عمر گفت : حد بر من روا نيست . زيرا خداوند در قرآن مجيد مي فرمايد : ليس علي الذين آمنوا و عملوا الصالحات جناح فيما طعموا بر آنان كه ايمان آورده اند و كردار شايسته انجام داده اند، ...
سفری بدون بازگشت
اميرالمومنين عليه السلام وارد مسجد گرديد، ناگهان جواني گريه كنان در حالي كه گروهي او را تسلي مي دادند، جلوي آن حضرت آمد. امام عليه السلام به جوان فرمود: چرا گريه مي كني ؟ جوان : يا اميرالمومنين ! سبب گريه ام حكمي است كه شريح قاضي درباره ام نموده ، كه نمي دانم بر ...
تبانی
در زمان خلافت عمر دو نفر امانتي را نزد زني به وديعت گذاشتند و به وي سفارش نمودند كه تنها با حضور هر دوي آنان وديعه را تحويل دهد. پس از مدتي يكي از آن دو به نزد زن رفته مدعي شد كه دوستش مرده است و وديعه را مطالبه نمود. زن در ابتداء از ...
انکار زن و فرزند
او كه جواني نورس بود سراسيمه و شوريده حال در كوچه هاي مدينه گردش مي كرد، و پيوسته از سوز دل به درگاه خدا مي ناليد: اي عادل ترين عادلان !ميان من و مادرم حكم كن . عمر به وي رسيد و گفت : اي جوان ! چرا به مادرت نفرين مي كني ؟! جوان ...