انصاف هنگامى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله هفت ساله بود، روزى از دايه اش (حليمه سعديه ) پرسيد، برادرانم كجا هستند؟ (چون در خانه حليمه بود، فرزندان او را برادر خطاب مى كرد). حليمه جواب داد: فرزندان عزيز، آنان گوسفندانى را كه خداوند به بركت وجود تو به ما مرحمت كرده است ...
مطالب موجود در دسته بندی "حکایت های معصومین"
داستانهای کوتاه از پیامبر اکرم (ص) (28)
احترام پدر و مادر مردى به حضور پيامبر صلى الله عليه و آله رسيد و پرسيد، اى رسول خدا! من سوگند خورده ام كه آستانه در بهشت و پيشانى حورالعين را ببوسم . اكنون چه كنم ؟ پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: پاى مادر و پيشانى پدر را ببوس . (يعنى اگر چنين ...
داستانهای کوتاه از پیامبر اکرم (ص) (29)
آزار همسايه مردى نزد پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله آمد و به آن حضرت از آزار همسايه اش شكايت كرد. رسول خدا صلى الله عليه و آله به او فرمود: صبر كن . دوباره آمد و شكايت كرد. فرمود: صبر كن . سپس بار سوم باز آمد و شكايت كرد. پيامبر صلى الله ...
داستانهای کوتاه از پیامبر اکرم (ص) (30)
درباره ايرانىها امام باقر عليه السّلام فرمود: پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله اين آيه را قرائت كرد: وَ آخَرينَ مِنْهُمْ لَمّا يَلْحَقُوا بِهِمْ وَ هُوَ الْعَزيزُ الْحَكيمُ (62جمعه/3) و [در ميان] ديگرانى از آنان كه هنوز به آنان نپيوستهاند، و اوست پيروزمند فرزانه. (پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله براى تعليم و تزكيه) عده ...
داستانهای کوتاه از پیامبر اکرم (ص) (31)
قرآن و تهيدستان باتقوا هنگامى كه پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله به مدينه هجرت كرد، جمعى از مسلمانان نيز به مدينه هجرت كردند، اين مسلمانان در مدينه، نه خانه داشتند و نه مال و ثروتى كه بتوانند با آن، زندگى خود را تأمين كنند، پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله آنها را در كنار ...
داستانهای کوتاه از پیامبر اکرم (ص) (32)
اى رسول خدا قرآن ديگرى بياور تا قبول كنيم عدهاى از بتپرستان خدمت پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله آمده و گفتند: آنچه در اين قرآن درباره ترك عبادت بتهاى بزرگ ما لات و عزى و منات و هبل و مذمت از آنان وارد شده براى ما قابل قبول و تحمل نيست اگر مىخواهى از ...
داستانهای کوتاه از پیامبر اکرم (ص) (33)
چيزى ديدم كه در تمام عمرم نديده بودم پيشرفت روز افزون اسلام قريش را سخت ناراحت كرده بود روزى نبود كه گزارشى درباره گرايش فردى از قبيله به آنان نرسد و از اين جهت شعله غضب در درون آنها زبانه مىكشيد. فرعون مكه ابوجهل روزى، در محفل قريش چنين گفت: شما اى گروه قريش مىبينيد ...
داستانهای کوتاه از پیامبر اکرم (ص) (34)
زنى پناهنده مجلسى دوم نقل مىكند: كلثوم بنت عقبه پس از صلح حديبيه از مكه گريخت و به مدينه پناهنده شد. رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله او را پناه داد زيرا در قرارداد صلح حديبيه راجع به استرداد پناهندگان زن سخنى به ميان نيامده بود، آيه: يا أيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا إذا جاءَكُمُ الْمُؤْمِناتُ ...
داستانهای کوتاه از پیامبر اکرم (ص) (35)
آيا اگر توبه كنم قبول مىشود در عهد رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله زنى زيورى را سرقت كرد او را گرفتند و به حضور رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله بردند و عرض كردند: اين زن از ما زيورى را سرقت كرد. حضرت دستور داد دست راست او را قطع كنيد. اقوام ...
داستانهای کوتاه از پیامبر اکرم (ص) (36)
نهى از سؤال بيجا انس مالك مىگويد: روزى رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله خطبهاى خواند بسيار عميق و مشروح كه هرگز مانند آن را نشنيده بودم در ضمن خطبه فرمود: » لو تعلمون ما اعلم، لضحكتم قليلاً و لبكيتم كثيراً«. اگر شما آنچه را من آگاهى دارم آگاه بوديد، خنده كم مىكرديد و ...
داستانهای کوتاه از پیامبر اکرم (ص) (37)
شكستى مغرورانه در برابر قرآن در ايامى كه حمزه، اسلام آورده بود سراسر محفل قريش را غم و اندوه فرا گرفته بود و سران بيم آن را داشتند كه دامنه اسلام بيش از اين توسعه يابد. در آن ميان عتبه (از بزرگان قريش) گفت: من به سوى محمّد مىروم و مطالبى را پيشنهاد مىكنم. شايد ...
در طواف و اعتکاف
در روایت است حضرت امام حسن مجتبی (علیه السلام) در مسجد الحرام معتکف بود و معلوم است که در حال اعتکاف از مسجد نباید حتی الامکان بیرون بیایند. یک نفر از شیعیان آمد. گفت: آقا بدهکارم و گرفتار شده ام طرفم نمی خواهد مرا مهلت دهد، به فریادم برس. امام فرمود (حاصل روایت) فعلا مرا ...