زمزمه هایی كه گاه به گاه از مكه در میان قبیله ی بنی غفار به گوش می رسید، طبیعت كنجكاو و متجسس ابوذر را به خود متوجه كرده بود. او خیلی میل داشت از ماهیت قضایایی كه در مكه می گذرد آگاه شود، اما از گزارشهای پراكنده و نامنظمی كه احیانا به وسیله ی افراد ...
مطالب موجود در دسته بندی "حکایت های معصومین"
داستانهای پیامبر اکرم (ص) : نوجوان دانا
إرشاد القلوب: حكايت شده است كه نوجوانى كه هنوز به سنّ بلوغ نرسيده بود، به پيامبر صلى اللّه عليه و آله سلام كرد و از خوشحالىِ ديدن ايشان، چهره اش گشاده گشت و لبخند زد. پيامبر صلى اللّه عليه و آله به او فرمود:” اى جوان! مرا دوست دارى؟”. گفت: اى پيامبر خدا! به خدا ...
داستانهای پیامبر اکرم (ص) : دعای پیامبر پس از مجروح شدن در جنگ احد
قاضى عياض در كتاب الشّفاء روايت كرده كه در جنگ احد دندانهاى جلو دهان پيامبر (ص) شكست، و صورتش شكاف برداشت، اصحاب آن بزرگوار، بسيار ناراحت شدند و از آنحضرت خواستند كه دشمن را نفرين كند. پيامبر (ص) به آنها فرمود: انّى لم ابعث لعّانا و لكنّى بعثت داعيا و رحمة. «من ناسزا گو مبعوث ...
داستانهای پیامبر اکرم (ص): شغل اهل بهشت
عبد الله بن عمر مى گويد: مردى خدمت پيامبر (ص) آمد عرض كرد: يا رسول الله! شغل اهل بهشت چيست؟ فرمود: «راستى و راستگويى، هر گاه بنده اى راست گويد، نيكوكار است، و هر كه نيكوكار باشد، در امان است، و هر كه در امان باشد وارد بهشت مى شود». عرض كرد: يا رسول كار ...
حکایاتها و هدایتها نبی رحمت
نويسنده: حميد رضا كفاش عفو و گذشت نبی رحمت با اينكه قريش با رسول اكرم صلى الله عليه و آله و يارانش ، آن همه دشمنى كردند، آنان را شكنجه دادند؛ چه در آغاز دعوت و چه از هجرت رسول اكرم صلى الله عليه و آله و همچنين على رغم آن همه توطئه ، جنگ ...
در همسایگی حقوق مالی را هم رعایت کنید
موسی ابن عیسی انصاری گفت بعد از نماز عصر با امیر المؤمنین (علیه السلام) نشسته بودم. مردی خدمت ایشان رسید. عرض کرد یا علی تقاضائی دارم.
داستاني شگفت
نويسنده:محمد تقي تستري اميرالمومنين عليه السلام به وشاء فرمود: به محلتان برو! زن و مردي را بر در مسجد مي بيني با هم نزاع مي كنند آنان را به نزد من بياور، وشاء مي گويد بر در مسجد رفتم ديدم زن و مردي با هم مخاصمه مي كنند، نزديك رفتم و به آنان گفتم اميرالمومنين ...
حکايتي از اهل بيت (ع)
آخرين پيام روزها يکي پس از ديگري مي آمدند و مي رفتند و خورشيد عالم افروز به علت هميشگي اش هر روز از مشرق سر در مي آورد و درمغرب غروب مي کرد،اما چيزي که او مي ديد فقط تاريکي سياه چال بود.سال هاي سال بود که سهم او از روشنايي روز.فقط نوراندک از روزنه ...
داستانهايي از کودکي امام موسي کاظم (ع)
انتظار ابوبصير مي گويد در سالي که حضرت امام موسي کاظم (ع) متولد شد ، من در خدمت حضرت صادق (ع) به سفر حج رفتم . در بازگشت ، چون به منزل ابواء رسيديم ، حضرت براي ما چاشت طلبيد در حال غذا خوردن بوديم که کسي از جانب حميده ، همسر حضرت خدمت ايشان ...
نمونه از بخشش امام علی (علیه السلام)
امیر المومنین (علیه السلام) برای انجام کاری وارد مکه شد، دید یک عرب بیابانی به پرده های کعبه چسبیده و می گوید: ای خدایی که مکان نداری و هیچ مکانی از او خالی نیست و جایی او را در بر نگرفته، به این عرب چهار هزار درهم روزی ده. روای گفت: امام (علیه السلام) جلو ...
داستانهای کوتاه از پیامبر اکرم (ص) (1)
روزى پيامبر صلى الله عليه و آله با اصحاب خود نشسته بودند. پيامبر جوان نيرومندى را ديد كه اول صبح مشغول كار و تلاش مى باشد. بعضى از حاضران گفتند: اين شايسته تمجيد و ستايش بود، اگر نيروى جوانى خود را در راه خدا به كار مى انداخت ؟
داستانهای کوتاه از پیامبر اکرم (ص) (2)
بخل پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله به طواف كعبه مشغول بود، مردى را ديد كه پرده مكه را گرفته و مى گويد: خدايا به حرمت اين خانه مرا بيامرز. حضرت پرسيد: گناهت چيست ؟ او گفت : من مردى ثروتمند هستم . هر وقت فقيرى به سوى من مى آيد و چيزى از ...