دسته بندی های موجود در بخش"حکایت ها"

مطالب موجود در بخش "حکایت ها"

داستانهایی از امام علی علیه السلام : یک پیاده و هشت سوار

داستانهایی از امام علی علیه السلام : یک پیاده و هشت سوار

پس از آن كه پيامبر اسلام صلّى اللّه عليه و آله از توطئه سران قريش نجات يافت و به مدينه منوّره هجرت نمود، امام علىّ بن أ بى طالب عليه السلام نيز به همراه چهار زن به نام هاى فاطمه (1) و تعدادى ديگر از مردان و زنان مسلمان عازم مدينه شدند. به مشركين و ...

ادامه مطلب
داستانهای پیامبر اکرم (ص) : مردی که اندرز خواست

داستانهای پیامبر اکرم (ص) : مردی که اندرز خواست

مردی از بادیه به مدینه آمد و به حضور رسول اكرم رسید. از آن حضرت پندی و نصیحتی تقاضا كرد. رسول اكرم به او فرمود: «خشم مگیر» و بیش از این چیزی نفرمود. آن مرد به قبیله ی خویش برگشت. اتفاقا وقتی كه به میان قبیله ی خود رسید، اطلاع یافت كه در نبودن او ...

ادامه مطلب
داستانهای پیامبر اکرم (ص) : اعرابی

داستانهای پیامبر اکرم (ص) : اعرابی

عربی بیابانی و وحشی وارد مدینه شد و یكسره به مسجد آمد تا مگر از رسول خدا سیم و زری بگیرد. هنگامی وارد شد كه رسول اكرم در میان انبوه اصحاب و یاران خود بود. حاجت خویش را اظهار كرد و عطائی خواست. رسول اكرم چیزی به او داد، ولی او قانع نشد و آن ...

ادامه مطلب
داستانهای پیامبر اکرم (ص) : بستن زانوی شتر

داستانهای پیامبر اکرم (ص) : بستن زانوی شتر

قافله چندین ساعت راه رفته بود. آثار خستگی در سواران و در مركبها پدید گشته بود. همینكه به منزلی رسیدند كه آنجا آبی بود، قافله فرود آمد. رسول اكرم نیز كه همراه قافله بود شتر خویش را خوابانید و پیاده شد. قبل از همه چیز، همه در فكر بودند كه خود را به آب برسانند ...

ادامه مطلب
داستانهای پیامبر اکرم (ص) : دو حلقه جمعیت

داستانهای پیامبر اکرم (ص) : دو حلقه جمعیت

رسول اكرم صلّی اللّه علیه و آله وارد مسجد (مسجد مدینه [1]) شد، چشمش به دو اجتماع افتاد كه از دو دسته تشكیل شده بود و هر دسته ای حلقه ای تشكیل داده سرگرم كاری بودند.یك دسته مشغول عبادت و ذكرو دسته ی دیگر به تعلیم و تعلم و یاد دادن و یاد گرفتن سرگرم ...

ادامه مطلب
داستانهای پیامبر اکرم (ص) : غذای دسته جمعی

داستانهای پیامبر اکرم (ص) : غذای دسته جمعی

همینكه رسول اكرم و اصحاب و یاران از مركبها فرود آمدند و بارها را بر زمین نهادند، تصمیم جمعیت بر این شد كه برای غذا گوسفندی را ذبح و آماده كنند. یكی از اصحاب گفت: سر بریدن گوسفند با من. دیگری: كندن پوست آن با من. سومی: پختن گوشت آن با من. چهارمی: . . ...

ادامه مطلب
داستانهای پیامبراکرم (ص) : وامانده از قافله

داستانهای پیامبراکرم (ص) : وامانده از قافله

در تاریكی شب، از دور صدای جوانی به گوش می رسید كه استغاثه می كرد و كمك می طلبید و مادر جان مادر جان می گفت. شتر ضعیف و لاغرش از قافله عقب مانده بود و سرانجام از كمال خستگی خوابیده بود. هر كار كرد شتر را حركت دهد نتوانست. ناچار بالا سر شتر ایستاده ...

ادامه مطلب
داستانهای پیامبر اکرم (ص) : شکایت همسایه

داستانهای پیامبر اکرم (ص) : شکایت همسایه

شخصی آمد حضور رسول اكرم و از همسایه اش شكایت كرد كه مرا اذیت می كند و از من سلب آسایش كرده. رسول اكرم فرمود: «تحمل كن و سر و صدا علیه همسایه ات راه نینداز، بلكه روش خود را تغییر دهد». بعد از چندی دومرتبه آمد و شكایت كرد. این دفعه نیز رسول اكرم ...

ادامه مطلب
داستانهای پیامبر اکرم (ص) : در خانه ام سلمه

داستانهای پیامبر اکرم (ص) : در خانه ام سلمه

آن شب را رسول اكرم در خانه یام سلمه بود. نیمه های شب بود كه ام سلمه بیدار شد و متوجه گشت كه رسول اكرم در بستر نیست. نگران شد كه چه پیش آمده؟ حسادت زنانه، او را وادار كرد تا تحقیق كند. از جا حركت كرد و به جستجو پرداخت. دید كه رسول اكرم ...

ادامه مطلب
داستانهای پیامبر اکرم (ص) : وزنه برداران

داستانهای پیامبر اکرم (ص) : وزنه برداران

جوانان مسلمان سرگرم زورآزمایی و مسابقه ی وزنه برداری بودند. سنگ بزرگی آنجا بود كه مقیاس قوّت و مردانگی جوانان به شمار می رفت و هركس آن را به قدر توانایی خود حركت می داد. در این هنگام رسول اكرم رسید و پرسید: «چه می كنید؟» – داریم زورآزمایی می كنیم. می خواهیم ببینیم كدام ...

ادامه مطلب