گونه ‏شناسي طبقات اجتماعي در قرآن

گونه ‏شناسي طبقات اجتماعي در قرآن

پژوهش حاضر با تكيه بر قرآن به دنبال پاسخ به اين پرسش‏ها است كه آيا قرآن براي طبقات اجتماعي در جامعه، مشروعيت قائل است؟ اين طبقات چه ويژگي و چه تاثيري در جامعه دارد؟
اين پژوهش، ضمن تعريف از طبقات اجتماعي و ارائه دسته‏بندي‏هاي مختلف معتقد است كه قرآن نه تنها در صدد آن نيست كه وجود طبقات اجتماعي و برخوردار ان از مزاياي مادي را مشروعيت‏ بخشد، بلكه در صدد بي‏ارزش نشان دادن تنعمات صرف مادي و بيان ثبوت ارزش براي تقرب به خدا و برخورداري از رحمت الهي است.
مقدمه
«طبقه‏» به گروهي از انسان‏ها اطلاق مي‏شود كه داراي منزلت اجتماعي معين و امتيازات مثبت‏يامنفي ومنافع مشترك و مشابهي هستند كه براي دفاع ازاين منافع، واكنش گروهي ياعكس العمل واحدي نشان مي‏دهند و مي‏توان براساس ويژگي‏هاي آنان، اين واكنش را از آنها پيش بيني كرد، مانند طبقه نجبا، شاهزادگان، تجار، روحانيان و كشاورزان .
گاهي اين امتيازات، ويژگي‏ها و منافع مادي است واينان ازحيات اجتماعي واقتصادي بهره كلان وخاصي دارند . دراين صورت مسائل ومشكلات براي طبقه، به سرعت و از طريق روابط حل مي‏شود; براي مثال خدمات بهداشتي، رفاهي و ديگر خدمات، به راحتي در اختيارشان قرار داده مي‏شود، امكانات تحصيلي باكيفيت مطلوب در اختيار خود و فرزندانشان است، و اين در حالي است كه عموم مردم در تنگناي مادي و معيشتي قرار دارند .
در مقابل اين طبقه، طبقه ديگري وجود دارد كه از امتيازي برخوردار نيستند و به زحمت زندگي مي‏كند، بارمشكلات جامعه رابه دوش مي‏كشد، مصايب جنگ و دفاع از نظام سياسي را بر عهده دارند . اينان معمولاابزاري براي اهداف سياسي طبقات بالا محسوب مي‏شوند و چه بسا در اين راه، هستي خود را هم از دست‏بدهند . البته طبقات ديگري هم وجود دارند كه بين اين دو طبقه قرار گرفته‏اند و از منافع متوسطي برخوردار مي‏شوند .
اين مقاله درصدداست‏با نگاهي اجمالي، گونه‏شناسي طبقات در قرآن رامورد بررسي قرار دهد .
از ديدگاه پي‏يرلاروك طبقات اجتماعي[1] عبارتند از «دسته‏هايي با ارزش‏هاي نامتساوي، حال اين ارزش‏ها مادي باشنديامعنوي باشند» .[2]
شهيد مطهري در كتاب جامعه و تاريخ معتقد است طبقات «گروهايي هستند كه باعث تبعيض مي‏شوند . . .» .[3]
عده‏اي طبقه اجتماعي را گروه نسبتاپايداري مي‏دانند كه اعضاي آن در توليد و بهره‏برداري از ثروت اجتماعي پايگاه كم و بيش يكساني دارند . نوع فعاليت اقتصادي، مقدار درآمد، نوع و سطح آموزش رسمي، نوع سكونت‏گاه و درآمد وموقعيت طبقه اجتماعي خانواده‏اي كه شخص درآن متولد شده است، از عوامل مهم تعيين كننده طبقه اجتماعي شمرده مي‏شوند . در ادبيات سياسي چپ، گروه‏هاي بزرگي از افراد راگويند كه از جهت مقامشان در نظام معين توليد اجتماعي و مناسباتشان با وسايل توليد و نيز نقش‏شان در سازمان اجتماعي كار و بنابراين از جهت‏شيوه دريافت و ميزان آن ثروت اجتماعي كه در دست دارند، از يكديگر متمايزند . طبقات، گروه‏هايي از مردم هستند كه از آنان يكي مي‏تواند كار ديگري رابه علت تفاوتي كه ميان مقام آنها در شيوه معين اقتصاد وجود دارد، به خود اختصاص دهد .[4]
طبقه اجتماعي از ديدگاه قرآن
در اين خصوص، سؤالي كه مطرح مي‏شود اين است كه آيا قرآن طبقه را به رسميت مي‏شناسد؟ و در اين صورت، به چه طريقي آنها راتقسيم و طبقه بندي مي‏كند؟
برخي با توجه به آيه 31 تا 35 سوره زخرف، تصور كرده‏اند كه خداوند بعضي را برتر و متنعم قرار داده و گروهي را كار فرما و مسلط و گروه ديگري را فرودست! بنابراين وجود طبقات در جوامع انساني امري جبري و مقتضاي طبيعي جامعه و خواست‏حق تعالي است و از آن گريزي نيست; اما با دقت در آيه و شان نزول آن، روشن مي‏شود كه مضمون آن ظاهرا چنين است كه مشركان بنابر خصلت استكباري و معيار بهره وري از تنعمات مادي، بر رسالت‏حضرت محمد صلي الله عليه و آله – كه اورايتيم عبد الله مي‏گفتند – خرده مي‏گرفتند و مي‏گفتند رسالت كه نحوه‏اي رياست و سيادت است، چرا به محمد صلي الله عليه و آله كه از نظر اجتماعي و مادي از طبقه‏اي پايين است و ثروتي ندارد، واگذار شده و چرا قرآن به مردان «دو قريه بزرگ‏» كه داراي امكانات مادي و ازطبقات مرفه جامعه‏اند نازل نشده است؟ !
خداوند در پاسخ به اين ايراد مي فرمايد: نه تنها موهبت‏بزرگ رسالت كه امري معنوي وعظيم است‏به دست‏خداست و ربطي به شما ندارد كه براي او تعيين تكليف كنيد، بلكه حتي معيشت و زندگاني مادي و توزيع اين نعمت‏ها نيز به دست اوست .
در قرآن ملاك برتري و ارزش در نزد خدا، همانا بعد معنوي است نه مادي، زيرا قرآن مي‏فرمايد: «ورحمت پروردگارت بهتراست ازاموالي كه اينان جمع كرده‏اند».[5]
پس آيه، نه تنها در صدد مشروعيت‏بخشيدن به وجود طبقات اجتماعي و برخورداران از مزاياي مادي نيست، بلكه متنعم بودن از مزاياي مادي را بي‏ارزش نشان مي‏دهد و تقرب به خدا و برخورداري از رحمت الهي را ارزش مي‏شمارد، يعني ارزش‏هاي مادي وطبقاتي جوامع رامردود و منفي اعلام كرده وارزش‏هاي معنوي و الهي را ارزش مي‏شناسد .
عوامل قشر بندي و چند قطبي شدن جامعه
اسلام قشربندي و چند قطبي يا تك قطبي شدن جامعه را ناشي از عوامل مختلف و متضادي مي‏داند . برخي از اين عوامل مربوط به بعد جسماني و مادي وجود انسان و برخي مربوط به بعد معنوي و روحاني وجود او هستند . نه مي‏توان عوامل عقيدتي و فكري و فرهنگي را فاقد اصالت دانست و نه مي‏توان شرايط اقتصادي وسياسي چون ثروت، فقر و قدرت را كاملا بي‏تاثير دانست; البته اين عوامل هر چند مستقل از يكديگرند، ولي در ارتباط با هم عمل مي‏كنند .
قرآن از يك سو، تقسيم بندي‏هاي شرك – ايمان، فسق – تقوا و كفر – ايمان را مطرح مي‏كند و معتقد است اين عوامل عقيدتي و ارزشي تاثير زياد و پيامدهاي اجتماعي مهمي در جامعه دارند . اين عوامل در عظمت‏يا زوال و شكوه يا شكست اقوام و ملل تاثير به سزايي داشته‏اند . براين اساس، در طول تاريخ همواره دو اردوگاه توحيد و شرك، خدا پرستي و هوا پرستي، و قطب‏هاي قابيل و هابيل، ابراهيم و نمرود، موسي و فرعون، محمد صلي الله عليه و آله و ابولهب درمقابل هم قرارداشته ودرگيربوده‏اند . پس مفاهيمي كه در قرآن به كار رفته، مثل مؤمن، كافر، مشرك، منافق، مجاهد، صديق، شهيد، متقي و صالح، همه بيانگر جهت‏گيري اعتقادي است، ولي از سوي ديگر، قرآن مفاهيم فقر، غنا، استكبار، استضعاف، ملا، مترف، مسرف، رهبان، احبار را مطرح مي‏سازد كه ناظر بروضع اجتماعي و اقتصادي است . از طرفي برخورداري‏هاي متفاوت و متمايز اجتماعي و وجود طبقات ممتاز در كنار طبقات عموم مردم، ستم بزرگ تاريخ بشري محسوب مي‏شود . زيربناي اعتقادي اين وضع ظالمانه، گاه به اين‏صورت است كه «خدايان مختلف كه آفرينش و تدبير طبقات مختلف را در دست دارند هر طبقه را با مزايا و حقوقي خاص پديد آورده‏اند» و گاه به اين صورت كه «خداي واحد، گروهي از بشر را با مزايايي در خلقت و طبيعت آفريده و آنان را از ويژگي‏هاي حقوقي برخوردار ساخته است‏» .[6]
درگونه‏شناسي طبقات اجتماعي از قرآن، عده‏اي جامعه را به فرعون گرايي و غيرفرعون گرايي تقسيم كردند و گروه‏ها و دسته‏هاي فرعون‏گرا را چنين بر شمرده‏اند: 1- ستمكاران مستضعف; 2- پيرامونيان چاپلوس; 3- آوارگان فرومايه; 4- ستمديدگان خاموش; 5- فراريان ازصحنه .[7]
عده‏اي ديگر، جامعه را به افرادي كه موافق و مخالف با انبيا هستند، تقسيم بندي كردند . گروه‏هاي مخالف با انبيا را گروه‏هاي ذيل دانسته‏اند: 1- جباران (قدرت‏هاي حاكم) ; 2- ملا (اشراف) ; 3- مترفين; 4- عالمان فاسد; 5- مستضعفان .[8]
از طرفي قرآن در يك جا با لحني عام از وجود معارضان «دعوت انبيا» ياد مي‏كند و در جاي ديگرسه نام راكه مشخص كننده سه طبقه است در كنار يكديگر مي‏آورد: فرعون، هامان، قارون . فرعون سمبل طبقه فرمانروايان، هامان سمبل رجال و سران و قارون سمبل اشراف و ثروت اندوزان . در جاي ديگر از اين سه طبقه به اضافه طبقه ديگر كه همان رجال مذهبي و روحانيانند، تك تك نام مي‏برد . اين چهار عنوان، مبين چهار طبقه در جبهه بندي‏هاي ستيزه گرانه ضد انبيا در قرآن به شمار مي‏آيند كه عبارتند از: طاغوت، ملا، مترفين، احبار و رهبان .
در اين مقاله، براساس تعريف پي‏يرلاروك از طبقه، طبقات اجتماعي از ديدگاه قرآن را طبقه بندي مي‏كنيم .
گونه‏شناسي طبقات اجتماعي از بعد مادي
1 . ثروتمندان (مترفين)
از ديدگاه قرآن ثروتمندان و قدرتمندان اقتصادي عبارتند از: مترفين، قارون و اشراف و ثروت اندوزان كه سنبل آنهامترفين هستند .
«مترف‏» ازترف وترفه گرفته شده به معناي ايستادگي در نعمت و عادت كردن به نعمت; مترف كسي است كه داراي نعمت وثروت زيادي است و دربهره وري از ثروت همان‏گونه كه خودش مي‏خواهد رفتار مي‏كند; به عبارت ديگر، مترف به كسي مي‏گويند كه فزوني نعمت و زندگي مرفه و امكانات گسترده مادي و دنيوي او را مغرور و غافل ساخته و به طغيانگري وا داشته است . [9]
بنابراين مترفين يعني متنعمان و ثروتمندان از خدا بي‏خبر و آلوده به فسق و فجور .
اين دسته را قرآن كريم به شكل طبقه‏اي متشكل و توانا مطرح مي‏كند .


[1] . socialclass
[2] . ر . ك: پي ير لاروك، طبقات اجتماعي، ترجمه ايرج علي آبادي .
[3] . مرتضي مطهري، جامعه و تاريخ، مجموعه آثار (قم: انتشارات صدرا، 1376) ص ؟
[4] . فرهنگ علوم سياسي (تهران: سازمان مدارك علمي، 1375 .)
[5] . و . . . ورحمت ربك خير مما يجمعون . «زخرف (43) آيه 32» .
[6] . مرتضي مطهري، پيشين .
[7] . ر . ك: سيدمحمدباقرصدر، سنت‏هاي اجتماعي و فلسفه تاريخ در مكتب قرآن، ترجمه حسين منوچهري (تهران: رجاء، 1369 .)
[8] . ر . ك: عبدالله نصري، مباني رسالت انبياء در قرآن (تهران: سروش، 1376 .)
[9] . ر . ك: سيدعلي‏اكبر قريشي، قاموس قرآن (قم: دارالكتب الاسلاميه، 1363 .)
@#@ ملاك طبقه‏اي آنان، مال (ثروت) و اولاد و فرزندان، يعني ابزار به دست آوردن ثروت و عوامل ايجاد و حفاظت از ثروت و وسيله تفاخر است .
از ويژگي‏هاي گروه ثروتمندان (مترفين) مي‏توانيم به موارد زير اشاره كنيم:
1- فخر مي‏ورزند: «نحن اكثر اموالا و اولادا;[1] ما داراي بيشترين مال و اولاد هستيم‏» .
2- مخالف حق و عدل هستند:
ما ارسلنا في‏قرية من نذير الا قال مترفوها انا بما ارسلتم به كافرون; در هيچ جامعه‏اي با نظام حاكمش، نذيري نفرستاديم مگر اين كه قدرتمندان اقتصادي آن جامعه مخالفت‏خود را ابراز داشتند و گفتند ما با آنچه كه شما برايش فرستاده شده‏ايد (با حق و عدل) مخالفيم . [2]
3- اعتقادي به معاد و حيات پس از مرگ ندارند:
انهم كانوا قبل ذلك مترفين و كانوا يصرون علي الحنث العظيم . . . ; آنها قبلا مترف بودند و بر گناه بزرگ (شرك) اصرار مي‏كردند و (از روي استهزا) مي‏گفتند: آيا هنگامي كه مرديم و استخوان ما خاك شد باز هم زنده خواهيم شد؟[3]
4- ارتكاب فسق و فجور .
5- تقليد كوركورانه از آيين گذشتگان خود:
ما قبل از تو هيچ انذارگري را به سوي جامعه نفرستاديم، مگر آن‏كه مترفين آن گفتند: ما پدرانمان را پيرو آييني يافتيم و خودمان نيزپيروهمان آيين هستيم.[4]
تاثيرات مترفين برجامعه به قرار زير است:
مترفين باعث تبعيض نژادي و برتري در جامعه مي‏شوند، چرا كه خود را برتر و عالي‏تر مي‏دانند:
قال انما اوتيته علي علم عندي; قارون گفت: به خاطر علمي كه خود دارم به اين ثروت رسيدم . [5]
قرآن در جاي ديگر از زبان اينها مي فرمايد:
قارون‏ها گفتند كه ما داراي بيشترين مال و اولاد هستيم و هرگز دچار عذاب نخواهيم شد . [6]
با امعان نظر در آيات فوق، مي‏توان گفت كه طبقه مترف از علل اصلي انحراف جوامع هستند، زيرا هر كفران و عصيان، هر گناه و فساد و هر ظلمي كه در اين جوامع جان مي‏گيرد و گسترش مي‏يابد، از ناحيه اينان وبه رهبري اين قشراست .[7]
اين قشر براي تثبيت موقعيت مالي و اجتماعي و سلطه خود بر «ناس‏» حتي با عقايد مردم بازي مي‏كنند و براي آنان «عقيده‏» مي‏آفرينند تا تشنگي فطرت خدا جويانه آنان را با اعتقادي انحرافي سيراب كنند; براي آنهابت و خدا مي‏تراشند و معتقدات خرافي مردم را در جهت‏حفظ منافع خود و تخدير افكار مردم جهت مي‏دهند .
نتيجه آن‏كه طبقه مترف چون به شكمبارگي و شهوتراني خوگرفته و فطرت ثانوي آنها شده است، همان ارزاق كم را با حيله‏هاي گوناگون به خود اختصاص مي‏دهند و با ترفندهاي اقتصادي و ايجاد بازار سياه و تورم و احتكار و بالا بردن كاذب قيمت‏ها موقعيت اقتصادي خود را تثبيت و فقرا را فقيرتر مي‏كنند; از اين رو طبقه مترف، جامعه را به سوي فساد و تباهي سوق مي‏دهد .
2 . گروه‏هاي درون حاكميت‏ سياسي (ملا)
«ملا» به گفته راغب، گروهي را مي‏گويند كه بر فكر خاص اتفاق نظر دارند و منظر و ديدارشان چشم‏ها را پر مي‏كند و شخصيت ظاهري‏شان مردم را به خود متوجه مي‏سازد . قرآن كريم از اين طبقه سي بار ياد كرده است . ملا در واقع همان اشراف هستند كه وضع ظاهري‏شان نظر افراد محروم رابه خود جلب مي‏كند . اينان سياست‏مداراني خودكامه‏اند كه در تضعيف روحيه مستضعفان نقش فعالي دارند .
به طوركلي، گروه ملا افرادي هستند كه در راس قدرت قرار دارند و پيوسته هم راي و پشتيبان يكديگرند و به عبارت ديگر، گروه برگزيدگان سياسي هستند كه رتق وفتق امور را در دست دارند .
ويژگي‏هاي ملا
1- قرآن كريم اين طبقه را افرادي سرمايه دارو اسير زينت‏هاي دنيا معرفي مي‏كند:
پروردگارا، به فرعون و ملا زينت و مال در زندگي دنيا دادي تا (به وسيله آن) مردم را از مسير تو گمراه كنند . [8]
2- افرادي خودخواه وبرتري جوهستندكه دربه بندكشيدن توده‏هاي محروم نقش به سزايي دارند . قرآن در اين‏باره مي‏فرمايد:
اشراف متكبر قوم او گفتند: اي شعيب، سوگند ياد مي‏كنيم كه تو را (ازشهر) بيرون خواهيم كرد . [9]
3- به هنگام تزلزل قدرت باهم بسيج مي‏شوند:
قال للملا حوله ان هذا لساحر عليم، يريد ان يخرجكم من ارضكم;[10] فرعون به برگزيدگان سياسي دوروبرش گفت كه اين مرد (موسي) جادوگري بس داناست كه مي‏خواهدشمارا از جامعه تان وسرزمينتان بيرون كند، چه فرمان مي‏دهيد .
4- از كافران و مشركاني بودند كه همواره در برابر انبيا موضعگيري خصمانه داشتند: «اشراف كافر قومش گفتند ما تو را جز بشري مثل خودمان نمي‏بينيم‏».[11]
5- در صدد كشتن انبيا بر مي‏آمدند، چنان‏كه قصد كشتن موسي را داشتند: «(آن مرد) گفت: اي موسي، اشراف براي كشتن توبه مشورت پرداختند» . [12]
6- به انبيا بي‏اعتقاد بودند حتي به روز بازپسين هم باور نداشتند:
اشراف قومش كساني بودند كه كفر ورزيدند و روز بازپسين را تكذيب كردند و ما به آنها در حيات دنيا ناز و نعمت داديم . [13]
از تاثيرات ملا بر جامعه موارد زير قابل اشاره است:
اولا، مردم را تحقير مي‏كردند تا از آنها اطاعت كنند و مؤمنان را به تمسخر مي‏گرفتند: «وكلمامرعليه ملا من قومه سخروا منه‏» [14]
ثانيا، مردم را آزار و اذيت مي‏دادند: «هر كس با آنها مخالفت مي‏كرد، فريادش را در گلو خفه مي‏كردند» . [15]
ثالثا، آنها در تثبيت نظام فرعون نقش اساسي داشتند و مردمي را كه نظام را قبول نمي‏كردند، تهديد به تبعيد و محروميت از تمام موقعيت‏ها و مزاياي اجتماعي مي‏كردند:
گروهي از كافران امتش مردم را تهديد كرده و گفتند: اي مردم، اگر پيروي شعيب كنيد، البته در زيان و ذلت‏خواهيد افتاد . [16]
رابعا، اينهاوحدت جامعه را از بين مي‏بردند و عليه نذيران و پيامبران تبليغ مي‏كردند و استكبار مي‏ورزيدند:
هرگاه رسولي (نذير) به جامعه مي‏آيد استكبار مي‏ورزيد و عده‏اي از آنها را تكذيب مي‏كنيد و عده‏اي را مي‏كشيد» . [17]
خامسا، حافظ منافع خود هستند:
گروه اشراف از پيروان فرعون به او گفتند آيا موسي و ايمان آورندگان را وا مي‏گذاري كه نظم سرزمين ما را به هم زنند و تو و معبودهايت را كنار گذارند. [18]
نتيجه آن‏كه اساسا اشراف و ملا افرادي هستند كه پول و امكانات مادي را ملاك ارزش‏ها و برتري خود بر ديگران به شمار مي‏آوردند و در مقابل انبيا و مردم مخالفت مي‏كردند .
3 . جباران وفرمانروايان طاغوت
واژه «طاغوت‏» هشت‏بار در قرآن كريم آمده است و مراد از آن خدايان دروغين و مردمان متجاوز و طاغي است . اينها افرادي هستند كه در مقابل دعوت انبيا مخالفت ورزيدند و از هيچ توطئه‏اي در برابر پيامبران فرو گذار نكردند . راغب گويد: طاغوت عبارت است از هر متجاوز و هر معبودي جز خداي متعال . [19]
پس فرمانروايان طاغي كساني هستند كه در راس نظام قرار دارند و از امكانات صريح و بي‏چون و چرايي برخوردارند . اينها خود را معبود ديگران قلمداد مي‏كنند و قانون‏گذار آنها مي‏دانند و مبدا و مرجع و تعيين كننده ارزش‏ها و در نهايت‏حاكم و فرمانده آنهاهستند .
ويژگي‏هاي گروه فرمانروايان طاغوتي از اين قرار است:
1- اينها با پيامبران به نزاع و جدال مي‏پردازند:
آيا نمي‏نگري به آن‏كس كه خدابه اوحكومت داده بودباابراهيم درباره پروردگارش به نزاع برخاست . [20]
2- دعوي ربوبيت مي‏كنند: «فرعون گفت: اي اشراف، من براي شماخدايي جزخودسراغ ندارم‏» . [21]
3- از ديگر خصوصيات اين گروه، برتري جويي، تفرقه جويي، به استضعاف كشاندن مردم، آدمكشي، استثمارزنان و فساددرزمين است:
همانا فرعون در زمين برتري جست و اهل آن را به گروه‏هاي مختلف تقسيم كرد . گروهي از آنها را ضعيف مي‏كرد، پسران آنها را سر مي‏بريد و زنان آنها را زنده نگاه مي‏داشت . او از مفسدان بود . [22]
تاثيرات فرمانروايان طاغوتي بر جامعه به شرح زير است:
اولا، زورگو و مستبد هستند:
اي برگزيدگان من، براي شمامعبودي جزخودم نمي‏شناسم، پس اي هامان، برايم آتشي بر گل بيفروز و قصري ازآجربرايم بسازتامعبودموسي راببينم .» [23]
ثانيا، بر مردم ظلم روامي داشتند: «. . . پسران آنها را سرمي‏بريد و زنان آنها را زنده نگاه مي‏داشت‏» . [24]
ثالثا، فساد و طغيان در جامعه مي‏كرد: «اذهب الي فرعون انه طغي‏» . [25]
4 . گروه مستضعفان
يكي از واژه‏هايي كه در قرآن معمولا همراه با واژه ضد خود به چشم مي‏خورد، كلمه «استضعاف‏» است . «استضعاف‏» از ماده «ضعف‏» و داراي معاني مختلفي است، از جمله:
1- به ضعف كشانده شدن، محروم شدن ياموردتحميل محروميت قرارگرفتن;
2- ضعيف پنداشته شدن وبه حساب نيامدن;
3- ضعيف بودن (ضعف بدني، مالي و .) . . .
اين كلمه با توجه به معناي اول و دوم، مفهوم مستضعف يا مستكبر را تداعي مي‏كند، زيرا تا مستكبر (ضدمستضعف) نباشد، استضعاف صورت نمي‏پذيرد . در معناي سوم كه از استضعاف، ضعف بدني و نارسايي فكري و عقلي شخص مستضعف اراده شده، لازم نيست تا پاي مستكبري به عنوان عامل استضعاف به ميان آيد . استضعاف از ماده ضعف از باب استفعال است كه بيشتر در دو معناي اول و دوم به كار مي‏رود، زيرا باب استفعال در اين‏جابه معناي «خواستاربودن‏» و «طلب‏كردن‏» است . طبرسي در مجمع البيان ذيل آيه 97 سوره نساء مي‏نويسد: «الاستضعاف طلب ضعف الشي‏ء; استضعاف به معني طلب ضعف شي‏ء است‏» .


[1] . سباء (34) آيه 35 .
[2] . همان، آيه 34 .
[3] . واقعه (56) آيه 45- 47 .
[4] . زخرف (43) آيه 23 .
[5] . قصص (28) آيه 78 .
[6] . سباء (34) آيه 35 .
[7] . محمدجعفرنجفي علمي، پيشين، ص 240
[8] . يونس (10) آيه 88 .
[9] . اعراف (7) آيه 88
[10] . شعراء (26) آيه 34 .
[11] . هود (11) آيه 27 .
[12] . قصص (28) آيه 20 .
[13] . مؤمنون (23) آيه 33
[14] . هود (11) آيه 38 .
[15] . يونس (10) آيه 83 .
[16] . اعراف (7) آيه 90 .
[17] . بقره (2) آيه 87 .
[18] . اعراف (7) آيه 127 .
[19] . سيد علي اكبر قريشي، پيشين، ج‏4، ص 224- 225 .
[20] . بقره (2) آيه 258 .
[21] . قصص (28) آيه 38 .
[22] . همان، آيه 4 .
[23] . همان، آيه 38 .
[24] . همان، آيه 4 .
[25] . طه (20) آيه 24 و 43; نازعات (79) آيه 17 .
@#@
استضعاف پديده‏اي است كه حاصل تضعيف، به ضعف كشاندن وياضعيف پنداشته شدن مستضعفان ازسوي مستكبران است وكمترمستضعفي درجوامع بشري به چشم مي‏خوردكه در استضعاف او پاي مستكبراني با عناويني چون شاه، طاغوت، طاغوتچه، قدرتمندان و ابسته، زراندوزان كفركيش، سرمايه داران و دنياپرستان زالوصفت در ميان نباشد .
اگر بخواهيم دسته بندي دقيقي از مستضعفان ارائه دهيم، مي‏توان آنها را به دو دسته تقسيم كرد:
1- گروهي ازمستضعفان بودند كه در برابر انبيا ايستادگي مي‏كردند و به مبارزه با آنها مي‏پرداختند . اينان به جهت ضعف و ناتواني خود در جبهه استكبار قرار داشتند و به دلايلي چون ضعف فكري قادر به شناخت جبهه حق از باطل نبودند و همچنين به علت ترس و وحشتي كه از مستكبران داشتند از ايمان آوردن به انبيا خودداري مي‏كردند . شهيد صدر معتقد است اينها «اعوان ظلمه‏» هستند و در واقع حاميان و هواداران فرعون محسوب مي‏شوند و پشتوانه بقا و استمرار فرعون‏گرايي و قالب‏ها و چارچوب‏هاي آن را تشكيل مي‏دهند . [1]
2- كساني كه به دعوت انبياپاسخ مثبت دادند و هر چه بر دعوت انبيا افزوده مي‏شد، مستضعفان بيشتري به آنها روي مي‏آوردند و با اظهار پشيماني از گذشته خويش به مبارزه با مستكبران – كه موجبات اسارت آنها را در قبل فراهم آورده بودند – مي‏پرداختند .
از ويژگي‏هاي اين گروه از مستضعفان مي‏توانيم به موارد زير اشاره كنيم:
1- اينها مورد ظلم و ستم طاغوت بودند .
2- قدرت تصميم‏گيري نداشتند; به عبارت ديگر، مستضعف دست‏خالي است و نه چيزي به نفع اوست و نه عليه او: «مستضعفان به مستكبران مي‏گويند: اگرشمانبوديدمامؤمن مي‏شديم‏» . [2]
دسته دوم از مستضعفان سرانجام رهبران زمين خواهند شد و پيروزي با آنهاست: «نريد ان نمن علي الذين استضعفوا في الارض و نجعلهم ائمه و نجعلهم الوارثين‏» . [3]
همچنين باعث از بين رفتن باطل و ظلم و بر قراري عدالت در جامعه خواهند شد: «حق، باطل را به هم مي‏افكنيم و حق و باطل را زير و زبر مي‏كند»[4] و «كران تاكران سرزمين پربركت موعودرابه وراثت‏به مردمي كه استضعاف مي‏شدند داديم‏» . [5]
گونه‏شناسي طبقات اجتماعي از بعد معنوي و ارزشي
1 . احبار و رهبانان
اينها گروه‏هايي هستند كه به نام‏هايي همچون «عالمان فاسد» و «گروه فراريان از صحنه‏» خوانده شده‏اند . سمبل اين گروه‏ها را مي‏توان «احبار» و «رهبان‏» نام برد .
«حبر» به معناي عالم است . كلمه «احبار» در سوره مائده (آيات 44 و 63) در مورد علماي يهود به كار رفته است، ولي در سوره توبه (آيات 31 و 34) شامل علماي يهود و نصارا مي‏شود . قاموس قرآن و مجمع البيان احبار را مطلق عالم ذكر كرده‏اند .
اما «رهبان‏» جمع راهب است و آن كسي است كه از خدا مي‏ترسد، ولي در عرف به راهبان و صومعه نشينان مسيحي اطلاق مي‏شود . علامه در الميزان مي‏فرمايد: رهبان كسي است كه در اثر خوف خدا از مردم بريده و مشغول عبادت خدا مي‏شود . راغب مي‏گويد: رهبان آن كسي است كه در تعبد افراط مي كند آن‏هم ازفرط خوف; اما در اسلام رهبانيت نيست، بلكه رهبانيت اسلام جهاد و نماز است . رهبان گروه‏هايي مقدس نما هستند و از صحنه زندگي مي‏گريزند و متن جامعه را ترك مي‏گويند تا به هبانيت‏بپردازند . اين رهبانيت در طول تاريخ در تمام جوامع ستم آلود وجود داشته و در دو چهره پديدار شده است:
نخست، رهبانيت‏به اصطلاح كوشاكه مي‏خواهدازصحنه بگريزدتاآلوده لجن و فساد جامعه نشود . اين رهبانيت ومقدس نمايي فعال را قرآن بدين گونه معرفي مي‏كند:
و رهبانية ابتدعوها ماكتبناها عليهم;[6] و رهبانيتي كه خود آن رابدعت گذاردند و ما آن را مقرر نداشته بوديم .
دوم، رهبانيت انفعالي كه در قالب كساني جلوه گراست كه خود رابه تقدس مي‏رنند و لباس زهد و پارسايي را مي‏پوشند، ولي در اعماق جان خويش نه زاهدند و نه مقدس و تنها براي عوام فريبي است . اينها مردم را از فرعون و ستم او غافل مي‏ساختند . قرآن اين دسته را چنين معرفي مي‏كند:
به يقين كه بسياري از دين مداران و راهبان اموال مردم را به ناروا مي‏خورند و مردم را از راه خدا باز مي‏دارند . [7]
از ويژگي‏هاي احبار و رهبان مي‏توان به موارد زير اشاره كرد:
1- مردم را به خلاف فرمان‏هاي الهي دعوت مي‏كردند: «احبار و رهبان خود رابه غير از خدا رب قرار دادند» . [8]
2- براي حفظ مقام و موقعيت‏خود از دو شيوه استفاده مي‏كردند: 1) تحريف حقايق; 2) كتمان حقايق:
پس واي بركساني كه كتاب آسماني رابه دست‏خود مي‏نويسند، مي‏گويند اين كتاب (تحريف شده) از جانب خداست . [9]
همچنين قرآن در مورد كتمان حقايق مي‏فرمايد: «گروهي ازآنهاحق رادرحالي كه مي‏شناسند كتمان مي‏كنند» . [10]
2 . ربانيون و نذيران
واژه «ربانيون‏» سه بار در قرآن آمده است (مائده، آيه 44 و 63 و آل عمران، آيه 79) مفرد اين واژه، «رباني‏» به معناي تربيت كننده است:
ولكن كونوا ربانيين بماكنتم تعلمون الكتاب وبماكنتم تدرسون; و ليكن مردمي الهي باشيد، آن گونه كه كتاب خدا را مي‏آموختيد و درس مي‏خوانديد .
علامه در الميزان معتقد است: «ربانيون‏» علمايي هستند كه تربيت مردم را به دست دارند . اينها كساني هستند كه در جنگ با كافران از خدا ياري مي‏جويند (وانصرنا علي القوم الكافرين)[11] و نبرد مي‏كنند . چه بسا انبيايي كه به همراه آنها دانشمنداني بودند كه به كارزار و نبرد پرداختند (كاين من نبي قاتل معه ربيون كثير). [12]
«نذير» مفرد «نذيران‏» به معناي انذاركننده است كه در قرآن مجيد فقط درباره پيامبران آمده است، مانند «فستعلمون كيف نذير;[13] به زودي خواهيد دانست تهديدهاي من چگونه است‏» . از آن‏جا كه در فرآيند انحطاط يك جامعه، گروه‏ها وطبقاتي بامنافع و ارزش‏ها و بينش‏هاي متفاوت وجود دارند، اين‏گروه‏ها اولا، انديشه‏شان با انديشه نذيران فرق دارد; ثانيا، داراي ارزش‏ها و بينش‏هاي متفاوتي هستند كه بين اين دو گروه (نذير و طبقات) درگيري حادث مي‏شود . پس نذيركسي است كه در شرايط نابهنجار اجتماعي ظهور كرده و مردم را به موقعيت‏شان آگاه مي‏كند و ضمن آگاه كردن آنان، از انحراف‏هاي فكري و عملي هم برحذرشان مي‏دارد .
از ويژگي‏هاي نذيران و ربانيون مي‏توان به نكات زير اشاره كرد:
1- اينان نگهبان كتاب خداهستند . در واقع قانون راحفظ مي‏كنند وبه مردم يادمي‏دهندومحتواي قرآن رابه مردم هشدار مي‏دهند: «بمااستحفظوامن كتاب الله‏» . [14]
2- براي بشارت وانذار برانگيخته شدند . [15]
در واقع راهنماي مردم هستند .
انبيا و رهبران ديني اولا، حجت رابر مردم تمام مي‏كنند:
ما اهلكنا من قرية الا لها منذرون;[16] هيچ جامعه‏اي را با نظامش نابود نكرديم مگر نذيراني ظهور كردند .
ثانيا، تاثير اينها در جامعه يك تاثير مثبت است .
نتيجه اين‏كه تاثير نذيران و ربانيون در جامعه آن‏جا معلوم و آشكار مي‏شود كه ارزش‏ها و بينش‏هاي گروه‏ها و طبقات اجتماعي را با ارزش‏هاي نذيران بسنجيم و تاثير آنها را در جامعه مشاهده كنيم كه تاثير ربانيون و نذيران، تاثير مثبت و خوبي است .
خلاصه اين كه زماني كه اسلام ظهور كرد، در آن واحد به دو دگرگوني و دو حركت دست زد: نداي توحيد را سرداده و از سويي، در صدد رفع تبعيض‏ها و نابرابري‏هاي اجتماعي در پرتو جهاد و مبارزه برآمد . در واقع اسلام در دستي، دعوت و برنامه تعليم و تربيت داشت و انسان‏ها را در جهت‏خداپرستي فرا مي‏خواند و در دستي ديگر، تيغي براي قطع روابط نامتعادل انساني و درهم ريختن نظم اجتماعي موجود، تا عدالت را در جامعه برقرار كند و تشكيل امت واحده بدهد; از اين رو گروه‏هايي كه به انحاي مختلف درمقابل حق وحقيقت موضع‏گيري كردند، مورد مذمت و سرزنش قرآن قرار گرفتند .


[1] . شهيد محمدباقر صدر، پيشين، ص 268 .
[2] . سبا (34) آيه 31 .
[3] . قصص (28) آيه 5 .
[4] . انبياء (21) آيه 18 .
[5] . قصص (28) آيه 5 .
[6] . حديد (57) آيه 27 .
[7] . توبه (9) آيه 34 .
[8] . همان، آيه 31 .
[9] . بقره (2) آيه 79 .
[10] . همان، آيه 146 .
[11] . آل عمران (3) آيه 147
[12] . همان، آيه 146 .
[13] . ملك (67) آيه 17 .
[14] . مائده (5) آيه 44 .
[15] . بقره (2) آيه 213 .
[16] . شعراء (26) آيه 208 .
علي اخترشهر – مجله علوم سياسي، ش 15

مطالب مشابه