وصايا

وصايا

نويسنده: مصطفي جمشيدي

يادم ز وفاي اشجع الناس آيد
و از چشم ترم سوده الماس آيد
آيد به جهان اگر حسين –عليه السلام- دگري
هيهات برادري چو عباس آيد
اين شعر سوزناک، شعري است که حضرت حجت –عجل الله تعالي فرجه- بر آن وفادار است و مرثيه عمويش حضرت ابوالفضل –عليه السلام- که سخت به آن دلبسته است. شايد اين قصه…
ابدال عرب. از ابدال عرب است. به جوان مردي يکّه است. کيست که فخر عرب است و مظلوم جهاني؟! اين ها با هم نمي شود. نمي شود جمع شان کرد و گفت يکي از ابدال عرب! از پهلوانِ پهلوانان عرب… و حالا يکّه و تنها! غريب و مظلوم! کيست؟ نکند از آن زماني که گريخته، جهان، مجموعه شهرها و آبادي ها رسوم خود را از ياد برده اند؟ «مي خواهم ياري اش کنم. من سال هاي سال را باديه نشين صحرا بودم. به دور از اغيار و هم نشين سنگ ها و گياهان. دوستان من بُتّه هاي خارزار هستند و ميش ها که جرعه آبي به زور برايشان فراهم مي کند و غروب گاهان، وقت اُنس من با اين هاست. آن جهان را چه کنم؟ اين جهانِ دور شده را چه؟ اين جا کوفه است. بعد من، کوفه بعد من و من ها و اوها و آنها… پس کجايند…؟»
– به جنگي رفته اند. خود پسرِ رسول خدا را دعوت کردند و خود بي شرمانه به ستيزش برخاستند!
– من خوي عرب که در خونم است را مي شناسم و مهمان نوازي و جوان مردي قومم را شناخته ام. حال چگونه شده است؟
– جهان عوض شده است. ياري اش نکردند. زياده اگر از اين مي خواهي به کنار «قصر خرابه ها» برو، آن جا ديوانه وشي است که سال ها خود را به ديوانگي زده. شايد ببيني اش. او عاقل ترين عاقلان است. شايد از ميان حرف هاي او رازها بشنوي. همان گونه که پيشينيان شنيده بودند.
– اين چنين خواهم کرد…
مرد عرب با يال و کوپالي که درشتي و عظمت از آن مي باريد به راه شد. جاده اي پر ريگ که به تپه اي مي رسيد و از پس آن خرابه اي کوچک و سپس اولين خانه ها… آن طور که گفته بود آن ديوانه وش در پسِ کوچه اي بايد سکني گزيده باشد که آن سوي اش قصري است. چرا اين نام را به آن جا داده اند. هر شهر بر اين خرابه ها درنگي داشته. از ازل سرنوشت. گويي رازها را آن جاها بايد جست!
هوا گرم بود و نسيمي اگر مي وزيد، عطش اولين هديه اش بود. خانه ها در سکوتي خفقان آور خفته بودند. در شارع ها استري مي دويد يا شتري کف به دهان آورده به سويي مي دويد. چند گوسفند، يله در سايه کپرها ريشه خاري را به دندان گرفته بودند و با هر صدا سري مي جنباندند. به سويي که سراب بود و آب نبود و گرما و تيغ درشت آفتاب بود. از آنها که گذشت، جايي کنار «خفته آبي» مردي را ديد که کنار جاده اي به آهستگي راه مي رفت و چيزي شايد چند بيت شعر را زير لب نجوا مي کرد.
– اي عرب! آيا ديوانه وشي که رازها را مي داند و فعلاً در اين شهر خواب زده و ويران، در برآوردن نياز و پرسش من تنها يکه دهر است را مي شناسي!
مرد عصايش را بلند کرد و به او اشاره کرد. بعد با تأني نگاهش کرد:
– اي مرد اعرابي! من هم مثل تو، غريبه ام. لباست مي رساند که از اهل اين شهر نيستي. زمخت چون چهره بياباني ات! مرا هم شترفروشي به اين شهر کشانده و حالا غيب اش زده است. مي گويند به جنگي رفته! شايد درآمدش از فروش شترهاي کج و کور اين ديار که زايايي ندارند بيشتر بوده است که سوداي جمع کردن سپر و زره و خُود به سرش زده… اوف… مي گويد کشته… کشته از پس کشته… از کوفيان نيز!…
– ابدال عرب… از ابدال عرب…!
– آيا غزلي زمزمه مي کني؟ از معلقات سبعه که لابد هذيان شب و روزت بوده است. در بيابان ها…؟!
مرد عرب فرياد کشيد: اين گونه نيست! باديه نشيني هواي دلم را مرمّت مي کرده است، دلم جوان است و پيچيده به عطري که از افق ها مي آيد. به شهر و آوازه هاي آن بي اعتنايم. گوشه عزلت داشته ام که دلم به آلايشي،زرق و برقي روي نگرداند و بي تاب اين و آن نشود! هيهات که رؤيايي عجيب آرامشم را به هم ريخته است. سرگشته و حيرانم!
– چه رؤيايي ديده اي؟
– خواب ديدم که فخر عرب، جوان مرد جوان مردان که چهره پوشيده داشت از تباهي روزگار در شکايت بود. اجداد من همگي شکارچي شير بوده اند. نسل در پي نسل… سوداي شکار شير در سرم بود که نعمت بيابان ها را شناختم. پدرانم سفر خود را آغاز کردند. مثل سفرِ بازي يا عقابي در دلِ آسمان. کوچيدند. رفتند. آن گاه به دارايي خرد خود قناعت کردم. دوشيدن شيري، پرورش گوسفندي، آذوقه دادن به مرغ و ماکياني… رؤيايي عجيب کرده ام را تکانيد. چنان تکيده شدم که ساز و کار جهانم به هم آمد! چرا عرب که به شعر و پهلوانان خود مفتخر است به ننگي فرو شود که آه از نهاد ابدال آن بلند شود. اين چه شيوه اي است که خرّميان زر و زور و دنيا به آن آغشته گشته اند. اين کجاي مروت و رسم فتوتي است که عرب آوازه دار و داعي آن است ها؟
مرد عصايش را به زمين کوبيد و بر روي خاک ها نشست.
– رفته اند… رفته اند… به پس کوه. هفت آتش، هفت کوه دريا، هفت کوه خشم و دوزخ… به جنگي رفته اند که ايلغاري در پس آن نبوده است. نه فخري نه شعري، پوش در پوش. مثل خُپ کردن گربه اي در خوف يک شبح. درمانده روح و روانشان! در خلنگزارها و بيابان ها…
شتري رميده و هراسان به سويشان دويد. هر دو به طرفش و حيوان سراسيمه راه برگشت را در پيش گرفت. مرد عابر گفت: دلم برايت مي سوزد! آن چنان که براي خودم. اين راه را بگير و برو، عجوزه زني در آن سوي آن کشتزار چادري دارد. خودِ خادمه چوب دار شهر بوده است. رازها در پوش اوست. شايد دواي درد و اَلَم تو پيش او باشد!
مرد خاک ها را از خود تکانيد و عزم رفتن کرد. با خود انديشيد «اگر غريبه بود آن زن را از کجا مي شناخت؟ اگر غريبه بود از پيشه ام چه خبرها داشت. از مزاج و بيابان و حکمت روزگار و وصف جنگي که شده است. خدايا راهنمايي ام کن!»
به بقاياي شهر که در پيش رو بود نگاه کرد. شهري خفته در کابوس ها و تاريخ خود. ديوارها کوتاه و گلي و نخل هايي که نه سبز بودند و نه خشک! عمارت دارالخلافه در محاصره خانه هايي بود، از خوف خطري. «به کجا بروم؟»
– کاش اين خواب مرا آسوده مي گذاشت و آن چهره بر من نظري نمي کرد. با همان گياهان و سنگ و خارها سخنم را مي گفتم و غروب را به آشتي مي خواندم! با ماه که برمي آيد برمي آمدم و با خورشيد و حرارات مي خواندم. مي سوختم و همدم سنگ هاي تشنه. جاليزهاي خاک را جست و جو مي کردم، در پي صفا، آسايشي…! شهر محاصره در يل هاي عرب حالا به خفتکده اي حقير بدل شده است که مردهايش را رها کرده است، کجايند؟ خدايا به کجاي اين جهان، به ستاره کدام شبي خود را بياويزم که آسودگي رهاوردم باشد؟
– اي مرد اعرابي! ابدال عرب چند تايند. زُهير و ابوعمر و خالد و در رأس آنان ابوفاضل که از خاندان بني هاشم است. رخسارش چو ماه چهارده سپهر، قامتش هم چون سَروي تناور و نگاهش چون جويباري از نور! کجا بايد بيابي اش؟
وسط خارزارها و بيابان ها، کرب و بلا. سرزميني که بلا را به حسين – عليه السلام – و يارانش فرو باريد. تيغ هاي رَمان و شتران افسارگسيخته و خيمه هاي در آتش…
تَف! تفِ مرگبار و زهرآگين که تيغ پس از تيغ مي روياند و آتش از پي آتش! آن جنگي نابرابر که قوشان و وحوش از ديدنش به وحشت و فعان برآمدند!
– اي پيرزن! اينها را از کجا مي داني؟
– اي اعرابي! اگر چشم هايم نابيناست. چشم هاي دلم نابيناست. بُجوي اش تا بيابي اش.
– ابدال عرب!
«اي خارها… مرا در بربگيريد. شن هاي سوزان کجاييد؟ او را ديده بودم. پورعلي. آن زماني که همسرم زبيده در دستانم آخرين ريق رحمت را سرکشيد و جان به جان آفرين تسليم کرد، در آن زمان به ديدارم آمد. در کنار خيمه سپرسازي ايستاده بود و شمشيري کهن را سازوکار مي بخشيد. به من نگاه کرد. آري چهره اش هنوز در مقابل ديدگانم است! او پسر علي است. خليفه مسلمين. يار حسين و حسن –عليهم السلام- و اصحابش. پهلوان عرب که جوان مردان از رکابش جوع و گرسنگي خود را برطرف مي کردند و از مشگِ بلند اعتبارش نام و سيرابي مي جستند. آري. اينک همان چهره در مقابلم است:
– برخيز و ناله ها را کم کن! بر مصيبت خداوند صبر پيشه ساز و از معبودان زميني به خداي بلند مرتبه پناه ببر! تنها او معبود ابدي توست! اگر بيابان بيابان گرسنگي در مقابلت باشد بهتر از خميدن در زير بار جهل و بي ايماني و خاري!»
مرد عرب به خود آمد: « اين حرف ها را آيا او زده بود؟» نه! در نگاهي که کوتاه بين او و آتشي که در درونش مي سوخت اين کلام ها فرصت درخشش نداشتند.
دست هاي بلند و نگاه پرمهر او بود که به وجودش آرامش مي بخشيد.
– مي گويند گياهي که بر کوه سياه مي رويد و هر چهل سال يک بار تخم خود را بر دشت ها مي پاشاند و از دل آن سياهي ها که جز شوره زارها نمي روياند به آسمان سر مي کشد، عامل مرگ او بوده است. ما باديه نشين ها از خاک آن چه مي جوييم، همان قوت لايموت مان است. حاجات بسيار و شوره زارهاي تلخ! او گياه را دَم کرد و جوشانده آن را سرکشيد. بوي آن خرزهره چنان بود که او را در سوداي نفعي از آن مفتون خود ساخت! مي داني اي جوان مرد! تا به خودمان بياييم کار آن يکّه من، کار آن شريک من که همدم و هماره همراهم بود به سرآمد!
مرد از کنار پيرزن بلند شد. راه ها را نمي دانست چگونه طي کرده است. چرا اين شهر در سکوت خود حرف مي زند و نمي زند. هذيان مي گويد و نمي گويد. خواب است و بيدار است! خيانت مي کند و نمي کند؟ چرا چون خوي شغالان است و به رفتار آدميان. يا چون غوکي که خود را از چشم خاک و باد و ستاره مخفي داشته است! چرا اين چنين مي کنند با ابدال عرب!
چند دروازه بزرگ را با دست هاي نيرومندش به هم کوفت. اما صدايي نيامد. با چوب دستي و سنگ امتحان کرد، فايده اي نبخشيد. سکوت و فرياد و تلواسه استغاثه و خشم بود که مي رفت و مي رفت…
ساعاتي گذشت. صداي اسب ها، نويد چالاکي چند سوار، چکاچک شمشيري… و حضور گزمگان!
حالا در بالاي تپه اي بود که خاک ها و خاک ها، خاربتّه ها و سياهي ها، درختچه هاي سوخته و تل هاي شن و رمل هم در چشم انداز آن بود. با ستاره ها مي توانست راه را بيابد… و پيري سال خورده، مردي که از ديرباز همدمش بود اينک در کنارش بود.
شب سيطره خود را به همه جاي بيابان کشانده بود. پير از مرد اعرابي پرسيد: چند روز راه است؟ سال ها بر من گذشته، و بر تو… حساب کار از دستم رفته است. آن وقت ها پدرانت شيرهاي مرده را بر دوش شترها مي گذاشتند و شب هايي ميزبانشان بودم. حالا با پاي زخمي ام و اين روزگار، اين رنج ها، همه چيز از يادم رفته است!!
مرد اعرابي ريگي را به زير پاي تپه انداخت:
– دو شب راه را با سمت آن ستاره مي روم چند سالي است که نديده امت! بعد از مرگ زبيده به احدي رو نشان ندادم. تنها او بود که سکوت و تنهايي ام را مي پسنديد. همان بيابان ها بهترين همدمم! همان اشباحي که از هر آدميزاده اي به آنها محتاج ترم. آنها بهتر از…
صدا در گلويش خفه شد. بغضي آرام راه صدا را بست. به سختي نفس کشيد: کاري به کار جهاني نداشتم. تا آن خواب…
پيرمرد بلند شد و ايستاد تا شب را در شکوه خودش دوباره بيابد. بعد به آسماني خيره شد که ماهش رفته رفته کامل مي شد و ساعاتي ديگر به زوال خود مي شتافت.
– از وقتي ديگر تو را نديدم و نه آن پدران که آوازه شان به هر کوي و برزني بود از زندگي نااميد شدم. شتران را فروختم و بندگانم را آزاد ساختم. در ديه ها مي چرخيدم و به چاه کني مي پرداختم. ذي القعده اي اين جا، محرم الحرامي آن جا و بقيه سال را در همين گوشه خاک!
مرد اعرابي خسته شد: مرا کوفتند. از جنگي گفتند که حسين بن علي قربانيِ هجوم ددان شده بود. آن يل يلان، شهيدِ گل گونِ آن کشتار بود. پسر رسول خدا که قرباني شهوت و آز مردمان گشت! حالا وظيفه ام چيست؟ نه قوتي دارم، نه روح و بُنيه اي؟
مدتي سکوت بين ايشان حايل شد. سکوت هم که مثل شب آرام بود. دلهره داشت.
مرد اعرابي از سکوت آن پير در تعجب شد. مي دانست که طبيعت بيابان، آن خلوت هاي سهمگين، چنين آرام و پرتأني اش ساخته است. لابد خود او هم تيره اي، نوعي، آدمي ديگر از اين نو آدميان بود. در سال هايي دورتر، اگر مجال زنده ماندني از جانب حق در کار باشد!
پير آرام آرام زبان گشود:
– سال هاي پيش آخرين بقاياي نصراني هاي راهب در آن قلعه متروکي که آن جا مي بيني از اين ديار کوچيدند. صد البته بسياري از آنها کشته شدند. بر اثر حوادثي چند، بعضي هايشان اسلام آوردند. خردمندترين آنان چنين بودند. در احوال يکي از آنها که در لسان پدران ما آمده است، حکايتي عجيب باقي است. شايد باور نکني. احوال چنين جنگي را به خاصان خود گوشزد کرده بودند. به آنان از قومي گفته بودند که چنين اند و چنان، و روزي بر چهره پسر پيامبر آخرين، تيغ خواهند کشيد! از همه نعمات حق چشم پوشيده ام که چنين روزي در مقابلم اتفاق نيفتد. زمان آن را نمي دانستم. خسته بودم. حالا هم هستم! پدرانم مي گفتند درياها صدف ها را در دلِ عميق خود نگه مي دارند، گوش ماهي پوک بر ساحل مي پوسد و دُرّ گرانبها در اعماق خروارها آب به ضخامت خود مي افزايد. آن نصاري بر خردمندي خود پاي فشردند. نازنين ترهايشان به اسلام گرويدند. مابقي کوچيدند و رفتند… تو از ابدال عرب مي گويي! من از خروارها خروار خاطره که حالا سنگيني پلک هايم را افزون تر کرده است و سفيدي محاسنم را پُررنگ تر! رنج آنها و رنج دانايي ام خميده ام ساخته… اگر رستگاري غنيمت من باشد که بر اين روزگار و تباهي اش اين اميد نيست. فُسوسا!
ماه به آخرين نقطه نورافشاني خود رسيده بود. اعرابي آه کشيد.
– سجن و زندان و کوبيدن گزمگان اثري نداشت. باروي علي ابن ابيطالب –عليه اسلام- در کوفه جلوي چشم هايم مي چرخد! جواني رشيد. آن که خال بر گونه اش چون مرواريدي سياه است و ابروانش چون حريري سياه بر بالاي دو گوي فروزان رُخش درخشش دارد جلوي چشمم است. گرسنگان به خانه علي، به دروازه هاي آن آويزان شده بودند. ماه، ماه صيام بود. جواني رعنا به در خانه آمد و مَشکي شير به کاسه هاي افطارشان گرفت. هر گرسنه سيراب مي شد و کاسه اش لبريز شير شتر مي گشت. جواني بلند بالا ظرف خرما را در مقابلشان مي گرفت. آه، همان نگاه ها، همان تک نگاه کار مرا ساخته است. اي پير!… و حالا تک صدايي که از ابدال عرب نشان داشت. از پهلواني به آن اعتبار… و مگر من چه کرده ام و اين چه سرنوشتي بود که بر من رفت؟!
باز سکوت بود و صداي حشره هاي خفته در پاي بتّه ها که از دوردست مي آمد. از دور گاه زوزه شغالي بلند مي شد و خفه مي گشت. صداي ماغ کشيدن حيواني اگر بود و در آن دوردست تر، زاغه پيرمرد در حال خواب بود.
– آن بي بديل عرب را به کمک تو نيازي نبود. آن هم در کرب و بلاي خونين! مسلّم اين است پسرم. آن صدا، تنها صداي حامي بلندمرتبه اي بود که مي توانست و مي تواند آموزگار تو بشود. آموزگار بقاي مظلوم آن نگاه ها و آن مرام!
حکمت هر شهيد مانايي آن است. او با تو مي ماند و با هر تنِ شيفته و نگاه معصوم و قلب رشيد! او نمرده است. جاري با هر آهي است که هر سنگريزه اي مي کشد هر تنفسي که گياهي دارد و پرتلألو است با درخشش هر ماهي که با ماهاست. در نگاه نازک و پرمعنايش. اين حکمت آن صدا بوده است پسرم!
بادها زايا و پرنفس مي آيند، مي روند. هر ماه نو مي شود و بيابان ها با خفّت و کوتاهي خود تازه مي شوند و علي رغم خفگي. خود هزاران زندگي را بر خود مي زايانند. از زاد و ولد هر چرنده و خزنده و پرنده اي ناشناخته که به بو و سلوک گياهان خُرد آن عادت داشته است. در دل آن کوير که ظاهر مرگ را دارد و باطن زنده اي را در پس خود نهان داشته مردي نفس مي کشد، چرا که با شهيدان است و با جاري نگاه و صداي مظلوم اش!
– آن پير خود يکي از نصاري بود. با من حيا کرده بود. اي ميش! و بزها و چرنده هايم! در دل اين شب تار که ديگر ماه ندارد. سفر ديگر، در سالي که کوفه دست خوش هزاران بلا بود و هر گوشه از شبه جزيره در گرداب فتنه اي مي سوخت به ديدنش رفتم. وصيت نامه اي نوشت و به من سپرد. «اين آخرين شب حيات من است. چرا بايد رازهايم را با شماها بگويم. تو که همدم موران و ملخ ها و مارهايي؟!» حالا من براي شما همدم هايم اين را مي گويم. من که از ديو و دَد ملول شده ام و پناه مي جويم. پناه…! آن پير خودش بود. به من گفته بود و کفن و دفن مُسلمي اين چنين به حکمت سفري مقدّر گشته بود.
«در اين حکمتي بوده. عزلت گيرترين آدم، کوري عصاکش کوري دگر…» حالا بزهايم، گوسفندانم، اي تک شترم… برويد بخوابيد… زبيده صدايش مي آيد و گريه، شايد نجواهايش. و ماه، ماه که ديگر نيست!…
منبع:فصلنامه آدينه شماره 2

مطالب مشابه