ویژه نامه میلاد سه خورشید دشت کربلا

ویژه نامه میلاد سه خورشید دشت کربلا

سه گل روییده اندر باغ احساس

گل سوسن،گل لاله،گل یاس

گل اول که ماه عالمین است

عزیز فاطمه نامش حسین است

گل دوم نگر غرق است در فضل

امید مرتضی نامش ابوالفضل

گل سوم گل میعاد باشد

امام چهارمین سجاد باشد

3noor (1)

عشق به قرآن در دوران کودکی

امام حسین(ع) از دوران کودکی به قرآن عشق فراوانی داشت؛ زیرا آیات فراوانی از قرآن در خانه شان بر رسول خدا(ص) نازل گشت و بدون تردید امام حسین(ع) متأثر از فضای قرآن حاکم برخانواده بود. ایشان از سنین کودکی به قرائت، حفظ و تفسیر قرآن اهمیت زیادی می داد. به چند نمونه از آنها که در تاریخ به ثبت رسیده اشاره می کنیم:

فراگیری سوره توحید

از امام حسین(ع) سؤال شد از رسول خدا چه شنیده ای؟ فرمود: شنیدم که می فرمود: «خداوند کارهای مهم و بزرگ را دوست می دارد و کارهای پست و حقیر را نمی پسندد.» او «قل هوالله احد و نمازهای پنج گانه را به من آموخت» و شنیدم که می فرمود: «هر که خدا را اطاعت کند، خدا او را بالا می برد و هر که نیت خود را برای خدا خالص کند خدا او را نیکو سازد و بیاراید و هرکه به آنچه نزد خداست اطمینان کند خدا او را بی نیاز کند و هر که بر خدا بزرگی کند خدا او را خوار سازد»(۱)
امام زین العابدین می فرماید: « در شب عاشورا پدرم یاران خود را جمع کرد و برای آنها خطبه خواند؛ من نیز خدمت ایشان رفتم تا گفتارشان را بشنوم. پدرم به یاران خود می فرمود خدایی را ستایش می کنم به بهترین ستایش هایش و او را سپاس می گوییم در خوشی و ناخوشی. بارخدایا تو را سپاس می گزارم که ما را به نبوت گرامی داشتی و علم قرآن و فقه دین را به ما کرامت فرمودی و گوشی شنوا و چشمی بینا و دلی آگاه به ما عطا کردی. ما را از زمره سپاسگزاران قرار بده.»

پرسش تأویل برخی از آیات از رسول خدا

اسماعیل بن عبدلله از قول امام حسین(ع) روایت کرده است(۲)هنگامی که آیه «و اولوالارحام بعضهم اولی ببعض فی کتاب الله، و خویشاوندان در کتاب خدا بعضی مقدم بر بعضی دیگرند» نازل شد، تأویل این آیه شریفه را از پیامبر(ص) سؤال کردم. در پاسخ فرمودند: «سوگند به خدا که منظور پیامبر در این آیه جز شما نمی باشید و اولوالارحام شمائید. پس اگر من از دنیا رفتم پدرت علی از هر کس به جانشینی من شایسته تر است و هرگاه پدرت علی درگذشت، برادرت حسن به جانشینی او سزاوارتر است و هرگاه حسن از دنیا رفت، تو به جانشینی او لایق تری. عرض کردم ای رسول خدا چه کسی پس از من به جانشینی من سزاوارتر است؟ فرمود: فرزندت علی، پس فرزندش محمد، پس فرزندش جعفر، پس فرزندش موسی، پس فرزندش علی، پس فرزندش محمد، پس فرزندش علی، پس فرزندش حسن، پس هرگاه حسن از دنیا رفت، غیبت در نهمین فرزند تو رخ می دهد و این ۹ امام از نسل تو هستند خدا به آنها دانش و فهم مرا عطا فرموده و سرشت آنان از سرشت من است.»

شفا گرفتن به برکت سوره حمد

علامه مجلسی می نویسد:
از امیرمؤمنان نقل شده که فرمود: «وقتی امام حسین(ع) بیمار شد مادرش فاطمه(س) او را نزد پیامبر(ص) برد و عرض کرد: یا رسول الله! دعا کن خداوند به پسرت شفا عنایت فرماید. رسول خدا(ص) فرمود: دخترم! خداوند متعال همان کسی است که او را به تو هبه کرد و او قادر است که پسرت را شفا دهد. در همان وقت جبرئیل نازل شد و عرض کرد: یا محمد! به درستی که خداوند متعال سوره ای را بر شما نازل نکرده مگر این که در آن، حرف «فاء» می باشد و هر فائی از آفت است جز سوره حمد که در آن حرف فاء نیامده است. پس ظرف آبی طلب کن و بر آن چهل مرتبه سوره حمد را بخوان پس آن آب را بر حسین بپاش که خداوند در اثر چنین کاری، به حسین شفا خواهد داد. پیامبر(ص) چنین کرد و امام حسین(ع) عافیت یافت.»۳

عشق به آیات قرآن

اگرچه شنیدن تمام آیات قرآن برای امام حسین(ع) لذت بخش بود، اما گاهی شنیدن برخی آیات، آن هم از زبان پدرشان، آن قدر لذت بخش بود که وصف آن را فقط خود ابی عبدالله علیه السلام می دانست و بس.
امام صادق(ع) می فرماید: پدرم برایم نقل فرمودکه علی بن ابیطالب(ع) در حالی که امام حسن و امام حسین در محضر مبارک او بودند، سوره مبارکه «اناانزلناه فی لیله القدر(۴) »را قرائت کرد. امام حسین(ع) عرض کرد: پدرجان! گویا شنیدن این سوره از دهان مبارک شما، شیرینی ویژه ای دارد!؟ امام علی در پاسخ فرمود:
«ای فرزند رسول خدا و ای فرزندم! من از این سوره خاطره ای دارم که تو از آن خبر نداری؛ چون این سوره نازل شد، جدت پیامبر خدا مرا به حضور طلبید و آن را برای من قرائت کرد، پس دست بر شانه من زد و فرمود: ای برادر و وصی من و ای سرپرست امت من پس از من، و ای ستیزگر با دشمنان من تا روزی که برانگیخته شوند! این سوره پس از من برای توست و پس در شأن فرزندان تو. همانا برادرم جبرئیل رویدادهای امتم را برایم بازگو کرد و او آنها را همانند حوادث نبوت برای تو بازگو می کند. این سوره در قلب تو و اوصیای تو تا هنگام طلوع فجر قائم آل محمد(ع) نوری درخشان دارد.۵
علامه مجلسی از انس نقل می کند: نزد امام حسین بودم که یکی از کنیزان آن حضرت در حالی که شاخه گلی در دستش بود، وارد شد و آن را به امام تقدیم کرد. امام فرمود: تو در راه خدا آزاد هستی. عرض کردم: او را در برابر یک شاخه گل بی ارزش و کم بها آزاد می کنی؟حضرت فرمود: خداوند ما را چنین تربیت کرده که می فرماید: «و اذا حییتم بتحیه فحیوا باحسن منها او ردوها» (۶) و آزادگی او بهتر است از آنچه که او آورده بود.

عشق به تلاوت قرآن کریم

همان گونه که گفتیم امام حسین(ع) از دوران کودکی به این کتاب آسمانی علاقه شدیدی داشت و همواره در تمام زندگی اش از قرآن سخن می گفت و لحظه ای از آن جدا نبود؛ حتی در آن روزهایی که برای دفاع از قرآن و اسلام آماده جنگ با دشمنان اسلام بود.
امام(ع) چه در مدینه و چه در مکه و در راه عزیمت از مکه به کربلا و در کربلا، در مقاطع مختلف، از قرآن سخن به میان می آورد و با ابراز عشق به آن، میزان علاقه خود را به حاضران و آیندگان نشان می داد که به چند مورد از آنها اشاره می کنیم:

قرائت قرآن در بیابان سوزان

ابن عساکر از شخصی که با امام حسین(ع) گفت وگو داشته نقل کرده است: در منزل ثعلبیه چشمم به چادرهایی افتاد که در بیابان برپا شده بود. پرسیدم این چادرها از آن کیست؟ گفتند: امام حسین(ع) پس به نزد او آمدم؛ او مشغول تلاوت قرآن بود و اشک از چشمانش بر گونه ها و محاسنش سرازیر بود. عرض کردم فدایت ای فرزند رسول خدا! برای چه به این جا آمدی؟ در این بیابان که هیچ کس در آن یافت نمی شود، چه می کنی؟ فرمود: «این نامه های اهل کوفه است که به من نوشته اند و نمی بینم مگر آن که همان ها قاتل من هستند. پس هیچ حرمتی برای خدا نبوده، مگر آن که دریده باشند و خداوند در برابر این همه بی حرمتی از آنها کسی را بر آنان مسلط خواهد کرد که خوار و ذلیلشان کند(۷)

مهلت خواستن امام در عصر عاشورا

تمام مورخان اسلامی ذکر کرده اند که در عصر عاشورا، عمربن سعد با دریافت پیام و دستور جدید از عبیدالله بن زیاد، به محل استقرار امام و یاران باوفایش نزدیک شد، چون امام از هدف او آگاه شد، به برادر خود قمربنی هاشم فرمود: اگر می توانی آنها را متقاعد کن که جنگ را تا فردا به تأخیر بیاندازند و امشب را مهلت دهند تا ما با خدای خود راز و نیاز کنیم و به درگاهش نماز بگذاریم. خدای متعال می داند که من به خاطر او، نماز و تلاوت کتاب او را دوست دارم(۸)
و با این بیان، حضرت یک شب را مهلت گرفت و بار دیگر اوج عشق و علاقه خود را به قرآن نشان داد.

در چادرهای حسینی چه گذشت

در شب عاشورا در میان خیمه های یاران امام، جنب و جوش فوق العاده ای به چشم می خورد. برخی سلاح خود را برای جنگ آماده می ساختند؛ عده ای مشغول عبادت و مناجات و راز و نیاز با پروردگار بودند و بعضی هم با قرآن انس گرفته بودند.
از ضحاک بن عبدالله مشرقی نقل شده است که در شب عاشورا، هرچند لحظه یک بار، گروهی سوارکار از لشکریان عمرسعد به عنوان مأموریت و نظارت به پشت خیمه های حسین بن علی(ع) می آمدند و به وضع این خیمه نشینان سر می کشیدند. یکی از آنها صدای امام را که این آیه شریفه را می خواند، شناخت: «آنان که کفر ورزیدند، گمان برند مهلتی که به آنان می دهیم به نفع آنهاست؛ بلکه به آنان مهلت می دهیم تا بر گناهان خود بیفزایند و برای آنان عذابی است ذلت بار»۹
خداوند مؤمنان را بر این وضعی که هستند واگذار نخواهد کرد تا بد را از نیک و ناپاک را از پاک جدا سازد.۱۰

تشویق معلم قرآن

امام به خاطر علاقه شدیدی که به قرآن داشت، به معلمان قرآن بسیار ابراز علاقه می کرد و در موردی، یک معلم قرآن را آن قدر تشویق کرد که مورد اعتراض دیگران قرار گرفت.
ابن شهر آشوب روایت می کند که عبدالرحمن سلمی به یکی از فرزندان امام حسین(ع) سوره حمد را آموزش داد. وقتی فرزند امام آن را نزد پدر خواند، امام حسین(ع) به آن آموزگار هزار دینار و لباس عطا کرد و دهان او را پر از جواهرات کرد!. به حضرت اعتراض کردند که آموزش یک سوره این همه عطا و تشویق لازم نداشت. امام در پاسخ فرمود: «این عطا و بخشش چگونه می تواند با تعلیمی که او می دهد برابری کند؟!۱۱

قرآن در سیره امام حسین(ع)

زندگی امام بزرگ ترین و بهترین نشانه تجلی آیات قرآن کریم است؛ چرا که قرآن همراه آنها و آنان همراه با قرآن بودند و هرگز جدایی بین قرآن و عترت، قابل تصور نیست. این حقیقت زمانی که به نشانه های آن توجه کنیم، جایگاه خود را می یابد:

امام حسین(ع) در کنار سفره بینوایان

عیاشی در تفسیر خود از مسعده روایت کرده که روزی امام(ع) از کنار فقرا می گذشت. آنان که سفره خود را پهن کرده و تکه های نان خشک را در آن قرار داده بودند، از امام خواستند تا با آنان هم غذا شود. حضرت به درخواست آنها پاسخ مثبت داد و در کنار آنها نشست و با آنان هم غذا شد و این آیه را تلاوت کرد: «ان الله لا یحب المتکبرین»(۱۲) پس فرمود: من دعوت شما را پذیرفتم شما نیز به دعوت من پاسخ گویید. عرض کردند: ای فرزند رسول خدا! چنین می کنیم. پس همراه امام(ع) به سوی منزل روانه شدند. حضرت به کنیز خود فرمود: هر چه در منزل گذاشته ای برای ما بیاورید.۱۳

گذشت به خاطر شنیدن آیه عفو

نقل شده که روزی یکی از بردگان حضرت، جنایتی که موجب تنبیه بود انجام داد.حضرت دستور داد تا او را تأدیب کنند. او گفت: ای آقای من! «والکاظمین الغیظ»(۱۴) امام فرمود: رهایش کنید. بار دیگر گفت: ای مولای من! «والعافین عن الناس»(۱۵) حضرت فرمود: از تو گذشتم. برای بار سوم گفت: ای مولای من! «والله یحب المحسنین»(۱۶)حضرت فرمود: تو در راه خدا آزاد هستی. و از این پس حقوق تو دو برابر آن چه که پیش از این به تو می دادم خواهد بود.(۱۷)

پی نوشت ها:

۱. فرهنگ جامع سخنان امام حسین(ع) ص۳۱
۲. کفایه الاثر ص۱۷۵
۳. بحارالانوار ج۹۲ ص۲۶۱
۴. قدر / ۱
۵. فرهنگ جامع امام حسین(ع) ص۶۳۷
۶. نساء/۸۶
۷. قصه کربلا ص ۲۴۳
۸. ارشاد مفید ص۲۱۴
۹. آل عمران/ ۱۷۸
۱۰. همان/ ۱۷۹
۱۱. بحارالانوار ج۴۴ ص۱۸۹
۱۲. نساء/۸۹
۱۳. بحارالانوار ج۴۴ ص۱۹۵
۱۴. آل عمران/۱۷
۱۵. همان/۱۸
۱۶. همان/۱۹
۱۷. بحارالانوار ج۴۴ ص۱۹۵

3noor (2)

بارقه آشنایی

علی به طرف مسجد به راه افتاد. درب شبستان مسجد که رسید برادرش عقیل را دید که طبق معمول در سجاده اش نشسته بود.
عقیل در نسب شناسی مهارت خاصی داشت، و افراد برای حل مسائل خود به او مراجعه می کردند. علی(ع) منتظر ماند تا مردم رفتند، آنگاه نزد برادر رفت.
ـ سلام برادر. می خواهم همسری انتخاب کنم تا برایم فرزند شجاعی بیاورد. اگر بتوانی قبیله ای را به من معرفی کنی تا از میان آن همسری برگزینم. عقیل گفت: برادرجان تو که خود دانای عربی چرا از من می پرسی؟ علی(ع) فرمود: آمده ام با تو مشورت کنم.
عقیل اندکی تأمل کرد سپس گفت: قبیله کلاب مردان شجاعی دارد همه آنها از دلاوران روزگارند. بین آنها زنی را می شناسم به نام فاطمه دختر حزام بن خالد، زن خوبی است.
علی کسی را برای خواستگاری فاطمه فرستاد مراسم خواستگاری و ازدواج برگزار شد. فاطمه به خانه علی آمد. در این زمان حسن و حسین مریض بودند. وی به خوبی از آنها پرستاری کرد و سعی نمود جای خالی مادر را برای فرزندان علی پر کند.

خانه علی روشن می شود
دیری نپائید که دیگربار خانه علی با تولد نوزادی روشن شد. همان طور که علی می خواست فرزندش آثار دلاوری و شجاعت در وجود او نمایان بود.کودک علی بسیار خوش اندام و زیبا بود. بعدها به خاطر این زیبایی وخوش اندامی به او لقب ماه بنی هاشم دادند. علی کودک را به دست گرفت در گوش راستش اذان و در گوش چپش اقامه گفت. آداب ولادت را به جای آورد. نگاه معناداری به کودکش کرد؛ اشک چشمان او را فرا گرفت.
حسن و حسین هم به نوبت برادر خود را دیدند آنها هم خوشحال بودند که خداوند برادری نصیب آنها نموده است. حالا وقت آن رسیده که نامی برای فرزند معین کنند. علی کودکش را عباس نامید یعنی شیری که در میدان نبرد همه از او فرار می کنند.

کودکی ابوالفضل
از خردسالی قوی و نیرومند بود و همیشه کمک کار پدر بود. در آبیاری نخلستان ها و حفر قنوات و آبادانی مزارع، نهایت کوشش را داشت و به بینوایان و ایتام کمک می کرد و به بیوه زنان رسیدگی می کرد. در بسیاری از جنگ ها با پدر شرکت می نمود. رابطه او با برادرانش حسن و حسین بسیار صمیمی و دوستانه بود. او بارها از پدرش شنیده بود که به او می گفت: روزی باید به یاری برادرت حسین بشتابی بیشتر با او باش و او را کمک کن.

ادب ابوالفضل
او همیشه حسن و حسین را از خود بالاتر و برتر می دانست. به آنها به دیده احترام نگاه می کرد. آنها را با احترام خاصی صدا می زد. زیرا آنها را از فرزندان فاطمه زهرا(س) و فرزندان پیامبر(ص) می دانست و خود را کوچک تر از آن می دانست که خود را برادر آنها بنامد. به خواهرش زینب بسیار احترام می کرد.

من شرم دارم….
روزی عباس مشغول بازی بود علی فرزندش را صدا زد به او گفت: فرزندم بگو یک. عباس گفت: خدا یکی است. حضرت فرمود: بگو دو. عباس از این که این جمله را بگوید خودداری کرد. وقتی علی علت را پرسید عباس که کودکی ۵ ساله بود گفت: پدرجان من شرم دارم با زبانی که خدا را به یگانگی خوانده ام دو بگویم. علی (ع) از هوش و ذکاوت فرزندش غرق در شادی شد و پیشانی فرزندش را بوسید.

جوان نقابدار
لشکر معاویه آب را بر سپاه امیرالمؤمنین در کارزار صفین قطع کرده بود. علی(ع) قصد داشت سربازان را برای بازکردن راه آب، تهییج و تحریک کند. دراین میان جوان رشیدی از لشکر علی در حالی که نقابی بر چهره داشت، بیرون آمد. آثار شجاعت و دلیری در رفتار او نمایان بود. چند قدم جلو رفت تا در مقابل سپاه دشمن قرار گرفت با صدای بلند خطاب به سپاه دشمن فریاد زد: شجاع ترین شما کیست؟ چه کسی جرأت دارد جلو بیاید تا تکلیف کار روشن شود؟
در میان سپاه معاویه شخص شجاعی بود به نام ابوشعثاء. او از جنگجویان روزگار خود بود. معاویه او را صدا زد و به او گفت: به میدان برو و این جوان را از پای درآور، تا عبرتی برای دیگران باشد. ابوشعثاء گفت: در شأن من نیست که با چنین جوانی روبرو شوم من فرمانده ای هستم که توان مقابله با هزار نفر را دارم. ولی فرزندانی دارم که یکی از آنها را می فرستم تا کار این جوان را تمام کند. فرزند او به میدان رفت تا با جوان سپاه علی بجنگد. بعد از مدتی درگیری فرزند ابوشعثاء کشته می شود. ابوشعثاء فرزند دیگرش را روانه می کند او هم بعد از دقایقی هلاک می گردد. جوان نقابدار هفت فرزند ابوشعثاء را می کشد. آثار خشم و غضب در چهره ابوشعثاء آشکار می شود. شمشیرش را برداشته به میدان می رود جنگ سختی درمی گیرد. اما بعد از دقایقی هم دیدند که جسد ابوشعثاء غرق در خون بر روی زمین افتاده و جوان نقابدار فریاد می زند: آیا کسی هست به جنگ من بیاید؟
همه متعجب شده اند و انگشت به دهان گرفته اند. مگر این جوان کیست که چنین رشادتی از خود نشان داد؟ لحظاتی بعد وقتی کسی یارای مقابله با جوان را نداشت او به خیمه سپاه برگشت همه خود را به او رسانیدند تا او را بشناسند اما او به طرف علی امیرالمؤمنین حرکت کرد. آیا او با علی(ع) نسبتی دارد؟ وقتی نقاب از چهره برگرفت دیدند او، عباس فرزند علی(ع) است. آری او فرزند فاتح خیبر است که توانست چنین مردانه بجنگد. علی فرزند خود را در آغوش کشید و صورتش را غرق بوسه کرد.

در کنار برادر
عباس همیشه سعی می کرد در کنار برادرش حسین باشد و او را یاری کند. وقتی امام حسین (ع) را برای بیعت فرا خواندند حضرت عباس از جمله کسانی بود که آماده نبرد شد و تا دارالاماره مدینه برادرش را همراهی کرد و وقتی امام از مدینه به مکه حرکت نمودند به همراه امام حرکت کرد و برادرش را تنها نگذاشت. عباس، حسین را امام خویش می دانست و به همین جهت در یاری او کوتاهی نمی کرد.

اعلام وفاداری
شب عاشورای حسینی، حضرت اباعبدالله الحسین(ع) در سخنرانی مفصلی تمای یاران خویش را آزاد گذاشتند و فرمودند: هر کدام می توانید از فرصت تاریکی شب استفاده کنید و جان خود را برهانید. آنها با من کار دارند اگر مرا بگیرند کاری با شما ندارند. وقتی سخنان امام حسین(ع) تمام شد حضرت عباس بلند شد و با سخنانی وفاداری خود را به برادر و امام خویش اعلام کرد. فرمود: ما هیچ گاه تو را تنها نمی گذاریم و تا آخر با دشمنان تو می جنگیم.

عبادت و بندگی ابوالفضل
فرزند از رفتارهای پدر و مادر تأثیر می پذیرد. عباس فرزند امیرالمؤمنین است هم او که عبادت های شبانه اش معروف است. عباس اهل عبادت بود، اهل تقوی و بندگی. آن چنان در این عرصه پیشتاز بود که در سن ۳۴ سالگی هنگام شهادت ، اثر سجده در پیشانی مبارکش به خوبی نمایان بود.

زیارت حضرت ابوالفضل
در زیارت ایشان می خوانیم: سلام بر تو ای بنده صالح مطیع خدا و پیامبر و امیرالمؤمنین و حسن و حسین علیهم السلام. سلام و رحمت و مغفرت و برکات و رضایت خدا بر تو باد.

مقام حضرت عباس
حضرت سجاد(ع) می فرمایند: خداوند عمویم عباس را رحمت کند برادرش را بر خود ترجیح داد و خود را فدای برادر کرد. همانا عمویم عباس نزد خداوند مقامی دارد که در روز قیامت تمام شهدا به آن غبطه می خورند.

سخن امام صادق(ع)
امام صادق(ع) درباره ایشان فرمودند: عموی ما عباس دارای بصیرت عمیق در دین و ایمان محکم و استوار بود. با اباعبدالله الحسین(ع) جهاد کرد تا آنکه شهید شد.

3noor (3)

اسیر آزاد

سپاهیان اسلام فاتحانه برمی گشتند. این پیروزی مهم ترین فتحی بود که تا به حال نصیب مسلمانان شده بود. آنها موفق شده بودند سپاه ایران را شکست دهند و این کشور را به قلمرو مسلمانان ملحق کنند. با فرار پادشاه ایرانی یزدگرد سوم تمام حکومت ایران به دست مسلمانان افتاد، سپاهیان یزدگرد کشته یا دستگیر شدند و زنان و بچه های آنان به اسارت گرفته شدند.
کاروان اسیران ایرانی همراه سپاهیان اسلام کم کم به مقر خلافت مسلمین نزدیک می شود. با ورود سپاهیان، مسلمانان به استقبال فاتحان می آیند. صدای تکبیر بلند می شود همه خوشحال از این پیروزی به هم تبریک می گویند. اما در میان جمعیت چشم همه متوجه اسرای ایرانی است. آنها با پوشش های ایرانی خود از دیگران متمایز بودند. در بین آنان زنانی بودند که لباس های فاخر و قیمتی بر تن داشتند همه می دانستند آنها اسیر هستند اما براستی آنها چه کسانی بودند؟
زنان اسیر را به حضور خلیفه دوم آوردند. خلیفه دستور داد هر مسلمانی هر زنی را که می خواهد برای کنیزی بخرد. ساعتی گذشت. کنیزهایی خریداری شدند و با صاحبانشان رفتند. اما سه دختر از دختران یزدگرد سوم باقی مانده بودند که به خاطر بالابودن قیمت آنها کسی نمی توانست آنها را بخرد. علاوه بر این آنها به کنیزی هر کسی راضی نمی شدند. شهربانو یکی از سه دختر یزدگرد سوم بود. با حالتی از حیا در مجلس حضور داشت و روی خود را پوشانده بود. خلیفه اصرار داشت این دختران هم به فروش برسند اما نه کسی توانایی خرید داشت و نه آنها به هر کسی راضی می شدند.
ساعتی نگذشت که امیرالمؤمنین علی(ع) وارد مجلس خلیفه شد. فرزندش حسین همراه او بود. رو به خلیفه کرد و فرمود: به نظر من شما این سه نفر را آزاد بگذارید تا خود، آقای خود را انتخاب کنند. خلیفه رأی امیرالمومنین را پسندید و آنها را آزاد گذاشت. دو خواهر شهربانو هرکدام کسی را در میان جمعیت انتخاب کردند. چون شهربانو چنین دید در لابلای جمعیت به طرف حسین(ع) فرزند امیرالمؤمنین آمد و او را انتخاب کرد. امیرالمؤمنین خوشحال شد به حسین رو کرد و فرمود: این بانو بهترین اهل زمین را برای تو به دنیا می آورد.

در خانه حسین
شهربانو به زودی فهمید که به خانه فرزند پیامبر پای نهاده است. از این رو آداب اسلامی را فرا گرفت و آداب غلط پادشاهان را به فراموشی سپرد و مسلمان شد. او که خود بانوئی فهمیده و درستکار بود در اثر مجاورت و همنشینی با اهل بیت پیامبر به جائی رسید که هر روز بر دانش و حکمت و علم او افزوده می شد و رابطه او با امام حسین(ع) محکم و محکم تر می شد. در خانه حسین(ع) او را به نام های عربی «غزاله» و «سلامه» و «خوله» می خواندند. او در این خانه از چنان احترام و عزتی برخوردار بود که گوئی به خانه خود پا گذاشته است و رنج دوری وطن را احساس نمی کرد. او با فرزند پیامبر بسیار انس گرفته بود و از فضای نورانی اهل بیت لذت می برد.

ولادت کودک
شهربانو بارها از خدا خواسته بود که فرزندی به ایشان عنایت فرماید. او می خواست ازحسین (ع) صاحب فرزندی باشد تا مایه افتخار و مباهات او و مزید دلگرمی و رونق و صفا در کانون زندگی او گردد. این خواسته شهربانو دیری نپائید و در پنجم شعبان سال ۳۸ هجری فرزند او به دنیا آمد. حسین(ع) از آن جهت که به پدر خود علی امیرمؤمنان بسیار علاقمند بود نام کودک را «علی» نهاد.

علم آموزی
هنوز به ده سالگی نرسیده بود که با برادران و عموزاگان خود به مسجد می رفت و به استماع قرآن و حدیث می پرداخت او از عموی خود امام حسن، جابربن عبدالله انصاری و ابن عباس احادیث پیامبر را می شنید و به سرعت آنها را حفظ می کرد در مدت زمان کمی به جزئیات اخبار و احادیث مسلط شد.

احترام به مادر
با مادرش غذا نمی خورد. از او درباره این رفتارش سؤال کردند. فرمود: می ترسم لقمه ای را بردارم و مادرم زودتر متوجه آن شده باشد و به همین جهت از من برنجد.

هنگام نماز
امام صادق(ع) از پدرش امام باقر(ع) نقل می کند وقتی امام سجاد(ع) به نماز می ایستاد مثل تکه ای چوب خشک بود که هیچ قسمتی از بدنش حرکت نمی کرد مگر این که باد آنرا به حرکت درآورد.
وقتی به نماز می ایستاد رنگش تغییر می کرد؛ وقتی به سجده می رفت سر بر نمی داشت تا این که خیس عرق می شد. هنگام نماز از خوف خدا اعضایش می لرزید آن چنان نماز می خواند که گویا نماز آخرش است وقتی به آیه «مالک یوم الدین» می رسید آن قدر تکرار می کرد که نزدیک بود جان دهد.
او را به جهت عبادت زیاد «زین العابدین» یعنی زینت عبادت کنندگان می گفتند.

هزار رکعت
امام باقر(ع) می فرمایند: پدرم در شبانه روز هزار رکعت نماز می خواند. با این وجود گاهی نوشته ای از اعمال و عبادات امیرالمؤمنین را برمی داشت و به آن نگاه می کرد سپس با آهی می فرمود: «چه کسی می تواند مانند علی(ع) این گونه عبادت کند؟»

صدای قرآن امام
امام قرآن را بسیار قرائت می کردند. وقتی قرآن قرائت می کردند گاه بدنشان می لرزید. قرآن را با صوت زیبا و حزین تلاوت می کردند به طوری که صدای قرآن ایشان معروف شده بود. کسانی که از کنار خانه ایشان عبور می کردند کنار خانه می ایستادند و قرائت قرآنشان را گوش می کردند.

نقش نگین انگشتری
روایت شده که نقش نگین انگشتری حضرت اباعبدالله الحسین آیه شریفه «ان الله بالغ امره» بود. حضرت سجاد هم نقش نگین شان همین آیه شریفه بود.

اهتمام به نماز کودکان
امام همیشه کودکان را به نماز تشویق می کردند. ولی به آنها سخت نمی گرفتند. مثلاً در آن زمان سنت این بود که نماز مغرب و عشا را جداگانه و با فاصله زمانی معینی می خواندند ولی امام سجاد به کودکان می فرمودند هر دو نماز را در اول وقت با هم بخوانید و این بهتر از این است که خواب بمانید و به نماز عشا نرسید.

برخورد با داماد
وقتی داماد امام یا شوهرخواهر امام نزد ایشان می آمد، امام عبای خود را زیر پای او پهن می کرد و او را آنجا می نشاند و می فرمود: «آفرین به کسی که مخارج ما را به دوش گرفت و ناموس ما را حفظ می کند» و این گونه داماد خویش را احترام می کردند

در طلب روزی
صبح زود از خانه بیرون می رفت. می گفتند کجا می روید؟ می فرمودند: «می روم برای اهل خانه ام صدقه بدهم.» می گفتند صدقه؟ چه صدقه ای؟ فرمود: «هر کس برای طلب روزی حرکت کند، این خود یک نوع صدقه است»

روزه و افطار
بسیار روزه می گرفت. صبح، دستور می داد گوسفندی را ذبح کنند، قطعه قطعه نمایند آنگاه بپزند. بعد از ظهر در حالی که روزه بود به طرف دیگ غذا می رفت دستور می داد آبگوشت را ظرف ظرف کنند و برای همسایه ها و دیگران ببرند وقتی این کار را تمام می کرد نان و خرمایی برمی داشت و خود با نان و خرما افطار می کرد. روزه ماه شعبان را به ماه رمضان وصل می کرد و می فرمود: «این کار توبه ای است به سوی خدا»

کار کم ولی مداوم
معاویه بن عمار می گوید: امام سجاد(ع) می فرمود: «دوست دارم بر یک کار مداومت کنم هرچند آن کار کم باشد.»

امام مهربان
امام سجاد(ع) با شخصی همسفر بودند. برای استراحت در محلی توقف کردند. سفره را باز نمودند تا غذا بخورند. لحظاتی بعد آهوئی را دیدند که در گوشه ای ایستاده و به آنها خیره شده است. امام آهو را صدا زد و فرمود: «بیا اینجا، نترس، بیا و غذا بخور.» آهو آرام آرام آمد نزدیک شد و امام مقداری سبزی برداشت و در مقابل آهو گذاشت. همین طور که آهو مشغول خوردن بود دوست امام سنگی برداشت و به طرف آهو پرتاب کرد. این حرکت او باعث شد که آهو فرار کند. اما سجاد(ع) از این رفتار همسفر خود بسیار ناراحت شدند و فرمودند: دیگر با تو سخن نخواهم گفت!

ناامیدی بدترین گناه است
«زهری» از دانشمندان و قاضیان برجسته زمان امام سجاد(ع) بود. او که زمانی شاگرد امام بود بعدها از طرف حکومت وقت به منصب قضاوت رسید. روزی گناهکاری را نزد او آوردند. زهری او را تعزیر و تنبیه نمود اما آن مجرم در اثر تنبیه از دنیا رفت. این حادثه تأثیر بدی بر روحیه زهری گذاشت. سخت ناراحت شد به طوری که منصب قضاوت را رها کرد و سر به بیابان نهاد و مدتی در بیابان بود و قصد نداشت دیگر به شهر و آبادی برگردد.
یک بار امام سجاد(ع) به صورت اتفاقی او را دید. امام که از جریان او مطلع بود رو به او کرد و فرمود: «ناامیدی بدترین گناه است. ناامیدی تو از درگاه خداوند بدتر است از آن کار که کردی. بیابان نشینی را رها کن، به خانه ات برگرد و دیه و خون بهای فرد مقتول را هم به خانواده اش بپرداز» این سخن امام تأثیر شگرفی در ذهن او بجای گذاشت و همان طور که امام فرموده بود انجام داد.

صحیفه سجادیه دعاهای امام سجاد
شرایط سیاسی زمان امام سجاد(ع) به گونه ای بود که برای ایشان امکان فعالیت سیاسی وجود نداشت چرا که شدیداً تحت فشار و مراقبت حکومت بودند. لذا حضرت از این فرصت استفاده کردند و بیشتر اوقات در کنج خلوت خویش مشغول مناجات و عبادت بودند و از این رهگذر، شاگردان زیادی هم چون ابوحمزه ثمالی تربیت کردند و دعاهای فراوانی را به آنان آموختند. دعاهای امام سجاد(ع) مجموعه ای از معارف و اخلاق و توحید اسلامی است که در قالب دعا عرضه شده است.
امام سعی می کردند در ضمن دعا از هدایت سیاسی مردم و برملاکردن نقش دشمنان اهل بیت هم غافل نباشند؛ مثلاً در جایی در دعای مکارم الاخلاق می فرمایند: «خدایا بر محمد و خاندانش درود فرست و مرا بر آنکه بر من ستم کند دستی(نیروئی) و بر آن که با من ستیزه جوید زبانی(برهانی) و بر کسی که با من دشمنی و عناد ورزد پیروزی عطا کن و در برابر آن کس که نسبت به من به حیله گری و بداندیشی بپردازد راه و تدبیر، و در برابر آن که بر من فشار و آزار رساند، نیرو ده و در برابر عیب جویانت که بر من عیب جویی و دشنام کنند قدرت تکذیب و در برابر خطر تهدید دشمنان به من امنیت عنایت فرما.»
مجموعه دعاهای امام سجاد در صحیفه سجادیه گردآوری شده است.

تربیت نیروی انسانی در ضمن آزادکردن بنده
یکی از کارهای بزرگ امام سجاد این بود که بندگان را می خریدند و تحت تعلیم و تربیت اسلامی قرار می دادند و حدیث و قرآن به آنان می آموختند سپس آنان را آزاد می کردند. با این که به خدمت بندگان هیچ نیازی نداشتند آنان را می خریدند و آزاد می کردند. در آخر ماه رمضان بسیار بنده آزاد می کردند و هیچ بنده ای را بیش از یک سال نگه نمی داشتند.
بسیاری از بردگان وقتی این خبر را می شنیدند خود مشتاقانه مایل بودند طوق بندگی امام سجاد(ع) را به گردن بیاویزند. بسیاری از بندگان که تحت تربیت امام قرار گرفته بودند بعد از آزاد شدن هم ارتباط خود را با امام قطع نمی کردند و در زمره شیعیان و خواص حضرت درآمده بودند. بندگانی که حضرت سجاد(ع) آزاد کرده بودند به حدی بود که در شهر مدینه گروهی تحت عنوان آزادشدگان حضرت سجاد(ع) وجود داشتند.

کرامتی در مسجدالحرام
مشغول طواف بود. زیر لب ذکر خدا داشت. آرام آرام قدم برمی داشت. به اطراف خود توجهی نداشت. او وجودش غرق خدا بود و متوجه عبدالملک نشد که پشت سر او مشغول طواف بود. اما عبدالملک در یک لحظه متوجه او شد. به اطرافیانش خطاب کرد: او کیست که این قدر گستاخانه جلوی ما راه می رود و اصلاً به ما توجهی ندارد؟
اطرافیان گفتند: او علی بن الحسین است. عبدالملک گفت: او را نزد ما بیاورید. بعد از طواف به حضرت پیغام دادند که عبدالملک تو را فرا خوانده حضرت اجابت فرمود. وقتی به نزد او رسید، عبدالملک با یک تکبر خاصی به حضرت گفت: چرا به ما توجهی نداری؟ چرا نزد ما نمی آئی؟ من که قاتل پدر تو نیستم!
حضرت در جواب فرمود: «قاتل پدرم دنیای او را فنا کرد ولی پدرم آخرت او را تباه ساخت؛ اینک اگر تو هم می خواهی مثل قاتل پدرم باش! عبدالملک گفت: منظورم این است که نزد ما بیائی تا از امکانات دنیوی ما برخوردار شوی. در این لحظه، حضرت روی زمین نشستند و لباس خود را پهن کردند و فرمودند: «خدایا! قدر و منزلت اولیای خود را به اینان نشان بده» در یک لحظه همه دیدند که دامن لباس حضرت پر از گهرهای درخشنده شد که چشم ها را به خود خیره می کرد. سپس فرمود: خدایا این ها را بگیر. آنگاه حضرت بلند شدند و از آنان جدا شدند.

دو حدیث از امام سجاد
امام سجاد(ع) می فرمایند: «دعا بلای نازل و هم چنین بلائی را که هنوز نازل نشده دفع می کند.
هم چنین می فرمایند« صدقه پنهانی خشم خداوند را فروکش و خاموش می کند.»

پناه مستمندان
امام سجاد(ع) شب ها همیشه کیسه ای از طلا و نقره به دوش می گرفت و خانه به خانه در می زد؛ هر که بیرون می آمد به او بخشش می کرد و چون علی بن الحسین از دنیا رفت، دیگر آن کمک ها به مستمندان نرسید و فهمیدند حضرت سجاد بوده که این کار را می کرده است.

مطالب مشابه

2 دیدگاه

  1. عسکری
    ۱۳۹۴-۰۲-۳۰ در ۲۰:۵۶ - پاسخ

    عجب شعری اجرتان با عزیزان زهرا سلام ا…
    سه گل روییده اندر باغ احساس

    گل سوسن،گل لاله،گل یاس

    گل اول که ماه عالمین است

    عزیز فاطمه نامش حسین است

    گل دوم نگر غرق است در فضل

    امید مرتضی نامش ابوالفضل

    گل سوم گل میعاد باشد

    امام چهارمین سجاد باشد

  2. خادم الصادقیون
    ۱۳۹۵-۰۲-۱۸ در ۰۹:۱۳ - پاسخ

    عرض سلام و ادب ؛ این ویژه نامه برای سال ۱۳۹۵ به روز رسانی شد ..