مشخصات سليمان (ع) و نمونه‎هائی از عظمت او

مشخصات سليمان (ع) و نمونه‎هائی از عظمت او

يكي از پيامبران بزرگي كه هم داراي مقام نبوّت بود و هم داراي حكومت بي‎نظير و بسيار وسيع، حضرت سليمان بن داوود ـ عليه السلام ـ است كه نام مباركش هفده بار در قرآن آمده است. او با يازده واسطه به حضرت يعقوب ـ عليه السلام ـ مي‎رسد و از پيامبران بزرگ بني اسرائيل مي‎باشد.
سليمان ـ عليه السلام ـ حكومت وسيعي به دست آورد كه در آن جنّ و انس و پرندگان و چرندگان و باد، همه تحت فرمان او بودند، و بر سراسر زمين فرمانروايي مي‎نمود.
خداوند در تمجيد او مي‎فرمايد:
«وَ وَهَبْنا لِداوود سُلَيمانَ نِعْمَ الْعَبْدُ إِنَّهُ أَوَّابٌ؛ ما سليمان را به داوود ـ عليه السلام ـ بخشيديم، چه بندة خوبي! زيرا همواره با خدا ارتباط داشت و به سوي خدا بازگشت مي‎كرد و به ياد او بود.»[1] امام صادق ـ عليه السلام ـ فرمود: «چهار نفر بر سراسر زمين فرمانروايي كردند كه دو نفر از مؤمنان بودند و دو نفر از كافران. مؤمنان عبارت بودند از سليمان و ذو القرنين ـ عليهما السلام ـ ، و كافران عبارت بودند از بخت النصر و نمرود.[2] قرآن در آيه 12 و13 سورة سبأ، گوشه‎اي از عظمت و امكانات وسيع سليمان را بازگو كرده و چنين مي‎فرمايد:
«و براي سليمان ـ عليه السلام ـ باد را مسخّر كرديم كه صبحگاهان مسير يك ماه را مي‎پيمود، و عصرگاهان مسير يك ماه را، و چشمة مس (مذاب) را براي او روان ساختيم، و گروهي از جنّ پيش روي او به اذن پروردگارش كار مي‎كردند، و هر كدام از آنها كه از فرمان ما سرپيچي مي‎كرد، او را عذاب آتش سوزان مي‎چشانديم. آنها هر چه سليمان ـ عليه السلام ـ مي‎خواست برايش درست مي‎كردند، معبدها، تمثالها، ظروف بزرگ غذا همانند حوضها، و ديگهاي ثابت (كه از بزرگي قابل حمل و نقل نبود، و به آنان گفتيم: ) اي آل داوود! شكر (اين همه نعمت را) بجا آوريد، ولي عدة كمي از بندگان من شكر گزارند.[3] آري خداوند مواهب عظيمي به اين پيامبر بزرگ داد، مركبي بسيار سريع و تندرو كه با آن مي‎توانست در مدتي كوتاه، سراسر كشور پهناورش را سير كند، موادّ معدني فراوان براي انواع صنايع و نيروي فعال كافي براي شكل دادن به اين مواد معدني به او عطا كرد. او با بهره گيري از اين وسايل، معابد بزرگي ساخت. و مردم را به عبادت خداي يكتا ترغيب نمود، و براي پذيرايي از لشكريان و مستضعفان، امكانات وسيعي در اختيارش قرار گرفت و در برابر اين همه مواهب، خداوند به او دستور شكرگزاري داد.
حضرت سليمان در سيزده سالگي حكومت را به دست گرفت و چهل سال حكومت كرد و در سن 53 سالگي از دنيا رفت.[4] عظمت مقام ظاهري و باطني حضرت سليمان ـ عليه السلام ـ بسيار وسيع و بي‎نظير بود. در اين جا در ميان صدها نمونه، به سه نمونة زير توجه كنيد:
1. دعاي مورچه
در زمان حضرت سليمان، بر اثر نيامدن باران، قحطي شديد به وجود آمد. ناچار مردم به حضور حضرت سليمان آمدند و از قحطي شكايت كردند و درخواست نمودند تا حضرت سليمان ـ عليه السلام ـ براي طلب باران، نماز «استسقاء» بخواند.
سليمان ـ عليه السلام ـ به آنها گفت: فردا پس از نماز صبح، با هم براي انجام نماز استسقاء به سوي بيابان حركت مي‎كنيم.
فرداي آن روز مردم جمع شدند و پس از نماز صبح، به طرف بيابان حركت كردند. ناگهان سليمان ـ عليه السلام ـ در مسير راه مورچه‎اي را ديد كه پاهايش را روي زمين نهاده و دستهايش را به سوي آسمان بلند نموده و مي‎گويد: «خدايا ما نوعي از مخلوقات تو هستيم و از رزق تو، بي‎نياز نيستيم. ما را به خاطر گناهان انسانها به هلاكت نرسان.»
سليمان ـ عليه السلام ـ رو به جمعيت كرد و فرمود: «به خانه‎هايتان باز گرديد، خداوند شما را به خاطر غير شما (مورچگان) سيراب كرد!»
در آن سال آن قدر باران آمد كه سابقه نداشت.[5] آري گناه موجب بلا از جمله قحطي خواهد شد.
2. گريز از مرگ!!
در زمان حكومت حضرت سليمان ـ عليه السلام ـ ، مردي ساده انديش، در حالي كه سخت ترسيده و وحشت كرده بود و چهره‎اش زرد و لبهايش كبود شده بود به سراي سليمان ـ عليه السلام ـ پناهنده شد و با عجز و لابه گفت: «اي سليمان به من پناه بده».
سليمان به او گفت: «چه شده؟»
او عرض كرد: «عزرائيل با خشم به من نگاه كرد، وحشت كردم، از شما تقاضاي عاجزانه دارم كه به باد فرمان بدهي كه مرا به هندوستان ببرد تا از بند عزرائيل رهايي يابم.
سليمان به تقاضاي او توجه كرد.[6] باد را فرمود تا او را شتاب بُرد سوي خاك هندستان بر آب
روز بعد، سليمان ـ عليه السلام ـ ، عزرائيل را ديد و گفت: «چرا به اين بينوا، با ديدة خشم آلود، نگاه كردي كه از وطن، آواره و بي‎خانمان شد».
عزرائيل گفت: «خداوند فرموده بود كه من جان او را در هندوستان قبض كنم و چون او را در اين جا ديدم، از اين رو در فكر فرو رفتم و حيران شدم؛ با تعجّب گفتم اگر او داراي صد پر هم باشد و به طرف هندوستان پرواز كند، به آن جا نمي‎رسد:
چون به امر حق به هندستان شدم ديدمش آن جا و جانش بِستُدم[7] به هندوستان رفتم و ديدم او آن جا است، و در نتيجه جانش را گرفتم.»
3. پاسخ جنّ بزرگ، به سؤالات سليمان
حضرت سليمان ـ عليه السلام ـ از پيامبراني بود كه خداوند او را بر جنّ و انس و… مسلّط نموده بود. روزي چند نفر از اصحاب خود را همراه يكي از جنّهاي بزرگ و گردنكش فرستاد، تا چند ساعتي به ميان مردم بروند و گردش كنند و سپس بازگردند و به اصحاب فرمود: در اين سير و سياحت هر چه را از آن جنّ شنيديد به خاطر بسپاريد و وقتي نزد من آمديد براي من بيان كنيد.
آنها همراه آن جنّ سركش حركت كردند تا به بازار رسيدند و امور زير را از آن جنّ ديدند:
1. ديدند آن جنّ به آسمان نگاه كرد و سپس به مردم نگريست و سرش را تكان داد.
2. از آن جا عبور نمودند تا به خانه‎اي رسيدند، شخصي از دنيا رفته و بستگان او گريه مي‎كنند. آن جنّ وقتي كه آن منظره را ديد خنديد.
3. از آن جا عبور نمودند و افرادي را ديدند كه سير را با پيمانه مي‎فروشند، ولي فلفل را با وزن (و سنجش دقيق ترازو) مي‎فروشند. آن جنّ با ديدن آن منظره خنديد.
4. از آن جا عبور نمودند و به گروهي رسيدند. ديدند آنها ذكر خدا مي‎گويند و به ياد خدا به سر مي‎برند، ولي گروه ديگري در كنار آنها هستند و به امور بيهوده و باطل سرگرم مي‎باشند. آن جنّ سرش را تكان داد و لبخند زد.
ياران سليمان ـ عليه السلام ـ ، از اين سير و عبور بازگشتند و جريان را (در چهار مورد فوق به سليمان ـ عليه السلام ـ گزارش دادند.
سليمان ـ عليه السلام ـ آن جنّ را احضار كرد و از او از چهار موضوع مذكور پرسيد:
1. وقتي كه به بازار رسيدي، چرا سرت را به آسمان بلند نمودي. و سپس به زمين و مردم نگاه كردي و سرت را تكان دادي؟
جنّ گفت: فرشتگان را بالاي سر مردم ديدم كه اعمال آنها را با شتاب مي‎نوشتند. تعجّب كردم كه آنها اين گونه با شتاب مي‎نويسند ولي انسانها آن گونه با شتاب سرگرم (امور مادي خود) هستند.
2. وقتي كه به خانه‎اي وارد شدي، شخصي مرده بود و حاضران گريه مي‎كردند، چرا خنديدي؟
جنّ گفت: خنده‎ام از اين رو بود كه آن شخص مرده، به بهشت رفت، ولي حاضران (به جاي خوشحالي) گريه مي‎كردند.
3. چرا وقتي كه ديدي سير را با پيمانه، و فلفل را با وزن مي‎فروشند خنديدي؟
جنّ گفت: ازاين رو كه ديدم سير را با آن همه ارزش، كه كيمياي درمان است با پيمانه مي‎فروشند، ولي فلفل را كه ماية بيماري است با وزن دقيق به فروش مي‎رسانند! از اين رو از روي تعجّب خنديدم.
4. چرا در مورد آن دو گروه كه يكي در ياد خدا و ديگري سرگرم لهو و امور بيهوده بودند، سر تكان دادي و خنديدي؟
جنّ گفت: زيرا تعجب كردم كه دو گروه، هر دو انسانند، ولي گروه اول بيدار در ياد خدايند، اما گروه دوم غافل و سرگرم در بيهودگي هستند.[8] قضاوت سليمان، و جانشيني او از داوود ـ عليه السلام ـ
حضرت داوود ـ عليه السلام ـ (از پيامبران خدا بود و سالها در ميان قوم خود، به هدايت مردم پرداخت. در اواخر عمر) از طرف خدا به او وحي شد: «از خاندان خود، وصي و جانشين براي خود تعيين كن».
حضرت داوود ـ عليه السلام ـ چندين فرزند (از همسران مختلف) داشت. يكي از پسرانش نوجواني بود كه مادر او نزد حضرت داوود ـ عليه السلام ـ به سر مي‎برد، و داوود ـ عليه السلام ـ مادر او را (كه يكي از همسرانش بود) دوست داشت.
حضرت داوود ـ عليه السلام ـ پس از دريافت وحي مذكور، نزد آن همسرش آمد و به او گفت: «خداوند به من وحي كرده تا از خاندانم، يكي از آنها را براي خود وصي و جانشين قرار ‎دهم.»
همسر داوود: خوب است كه آن وصي، پسر من باشد.
داوود: من نيز، قصدم همين بود، ولي در علم حتمي خدا گذشته كه وصي من «سليمان» (پسر ديگرم) است.
از سوي خدا وحي ديگري به داوود ـ عليه السلام ـ شد كه قبل از رسيدن فرمان من شتاب نكن.
از اين وحي، چندان نگذشت كه دو مرد كه با هم مرافعه و نزاع داشتند به حضور حضرت داوود ـ عليه السلام ـ براي قضاوت آمدند. آنها به داوود ـ عليه السلام ـ گفتند: يكي از ما دامدار است، و ديگري باغدار مي‎باشد.
خداوند به داوود ـ عليه السلام ـ وحي كرد: پسران خود را نزد خود جمع كن و به آنها بگو هر كس در مورد نزاع اين دو نفر باغدار و دامدار، قضاوت صحيح كند او وصي تو بعد از تو است.[1]. سورة ص، 30.
[2]. سفينة البحار، ج 1، ص 60 (واژة بخت).
[3]. سورة سبأ، 12 و 13.
[4]. محاسن البرقي، ص 193؛ بحار، ج 14، ص 73. مطابق بعضي از روايات،‌حضرت سليمان 712 سال عمر كرد (اكمال الدين صدوق، ص 289؛ بحار، ج 14، ص 140).
[5]. روضة الكافي، ص 246.
[6]. سليمان در توجّه به مستضعفان به گونه‎اي بود كه وقتي صبح مي‎شد از اشراف و رجال ثروتمند روي بر مي‎گرداند و نزد مستمندان و تهيدستان مي‎آمد و با آنها مي‎نشست و مي‎فرمود: «مِسكينٌ مَعَ المَساكين؛ مستمندي همراه مستمندان است.» (بحار، ج 14، ص 83).
[7]. ديوان مثنوي، دفتر 1، ص 28 (به خط ميرخاني).
[8]. اقتباس از بحار، ج 14، ص 79.
@#@
حضرت داوود ـ عليه السلام ـ پسران خود را نزد خود جمع كرد و ماجرا را به آنها گفت، آن گاه باغدار و دامدار، جريان دعواي خود را چنين بيان كردند.
باغدار: گوسفندهاي اين مردِ دامدار به ميان باغ من آمده‎اند و به درختان من صدمه زده‎اند.
دامدار: من اطلاع نداشتم، آنها حيوانند و خودشان به محل باغ او رفته‎اند.
در ميان پسران داوود ـ عليه السلام ـ هيچ كدام سخني نگفت جز سليمان ـ عليه السلام ـ كه به باغدار (صاحب باغ درخت انگور) فرمود:
«اي باغدار! گوسفندان اين مرد، چه وقت به باغ آمده‎اند؟»
باغدار: شبانه آمده‎اند.
سليمان: (خطاب به دامدار) اي صاحب گوسفندان! من حكم مي‎كنم كه بچه‎ها و پشم امسالِ گوسفندهاي تو، به باغدار تعلق دارد. (زيرا دامدار در شب، لازم است كه گوسفندان خود را حفظ و كنترل كند).
داوود ـ عليه السلام ـ به سليمان گفت: چرا حكم نكردي كه صاحب گوسفند، گوسفندان خود را به باغدار بدهد، با اين كه علماي بني اسرائيل پس از قيمت گذاري و سنجش دريافته‎اند كه قيمت گوسفندهاي دامدار براي قيمت انگور (آن سال) باغ است.
سليمان: قضاوت من از اين رو است كه درختهاي انگور از ريشه قطع و نابود نشده‎اند، و تنها بار و ميوة آنها خورده شده است و سال آينده بار مي‎دهند.
خداوند به داوود ـ عليه السلام ـ وحي كرد قضاوت صحيح در اين حادثه، همان قضاوت سليمان ـ عليه السلام ـ است. اي داوود! تو چيزي را خواستي و ما چيز ديگري را (تو خواستي كه آن پسرت كه مادرش را دوست داري جانشين تو گردد، ولي ما خواستيم سليمان ـ عليه السلام ـ وصي تو شود).
حضرت داوود ـ عليه السلام ـ نزد همسر مورد علاقه‎اش آمد و گفت: «ما چيزي را خواستيم و خدا چيز ديگر را خواست. جز آن چه را كه خدا مي‎خواهد واقع نمي‎شود. ما در برابر فرمان الهي تسليم و خشنود هستيم.»
آن گاه امام صادق ـ عليه السلام ـ پس از بيان اين ماجرا فرمود: «ماجراي امامان و اوصياء ـ عليهم السلام ـ نيز بر همين گونه است؛ آنها حق ندارند از امر خدا تجاوز نمايند و مقام امامت را از صاحبش گرفته و به ديگري بدهند.»[1] به اين ترتيب سليمان ـ عليه السلام ـ در ميان فرزندان داوود ـ عليه السلام ـ به عنوان وصي و جانشين آن حضرت شناخته شد. با توجه به اين كه قبل از اين ماجرا، اگر داوود ـ عليه السلام ـ سليمان را انتخاب مي‎كرد، بين فرزندانش نزاع مي‎شد، ولي وحي خداوند به ترتيب فوق، هر گونه نزاع را از بين برد.[2] عصاي سليمان كه نشانة برتري او گرديد
شيخ صدوق نقل مي‎كند: حضرت داوود ـ عليه السلام ـ طبق وحي الهي خواست حضرت سليمان ـ عليه السلام ـ را خليفه و جانشين خود قرار دهد.[3] هنگامي كه اين موضوع را به بزرگان بني اسرائيل خبر داد، از اين خبر ناراحت شده و فرياد اعتراض برآورده به داوود گفتند: «آيا جواني را خليفة خود قرار مي‎دهي با اين كه بزرگتر از او در ميان ما وجود دارد؟»
حضرت داوود ـ عليه السلام ـ سران طوايف دوازده گانة بني اسرائيل را احضار كرد و به آنها فرمود: «اعتراض شما به من رسيد، شما عصاهاي خود را بياوريد و نام خود را روي آن عصا بنويسيد، سليمان ـ عليه السلام ـ نيز عصايش را مي‎آورد و نامش را روي آن عصا مي‎نويسد. همه اين عصاها را درون اطاقي بگذاريد و درِ آن را ببنديد و قفل كنيد و شما سران و رؤساي طوايف (اَسباط) يك شب از اين اطاق نگهباني نماييد تا كسي وارد آن نشود. فردا صبح درِ اطاق را باز كنيد، عصاي هر كسي كه سبز شده و ميوه داده باشد، صاحب آن عصا رهبر مردم بعد از من است.»
سران قوم (اسباط) اين پيشنهاد را پذيرفتند و عصاهاي خود را آورده و در ميان اطاقي مخصوص قرار دادند و در آن را بستند و يك شب در آن جا نگهباني دادند. صبح فرداي آن شب، به امامت داوود ـ عليه السلام ـ نماز خوانده شد. بعد از نماز درِ آن اطاق را باز كردند و ديدند تنها عصاي سليمان ـ عليه السلام ـ سبز شده و ميوه داده است. آن را به داوود ـ عليه السلام ـ تسليم نمودند. داوود آن را به همه نشان داد و همه اين نشانه را پذيرفتند. داوود ـ عليه السلام ـ خطاب به پسرانش گفت: «اي پسرانم! چه عملي خنك‎تر از هر چيز است؟»‌ گفتند: عفو خدا و عفو انسانها از همديگر. فرمود: «اي پسرانم! چه چيز شيرينتر است؟» گفتند: محبّت، كه روح خدا در ميان بندگان مي‎باشد. داوود ـ عليه السلام ـ خشنود شد و در ميان بني اسرائيل عبور نموده و جانشيني سليمان ـ عليه السلام ـ و رهبري او بعد از خودش را به مردم اعلام كرد.[4] تواضع حضرت سليمان ـ عليه السلام ـ در برابر خدا
با اين كه حضرت سليمان داراي آن همه مقامات عالي و حكومت سراسري جهان بود، هرگز مغرور نشد و زندگي بسيار ساده‎اي داشت. به فرمودة امام صادق ـ عليه السلام ـ غذاي از گوشت و نانِ نرمِ گرفته شده از آرد سفيد را در اختيار مهمانانش مي‎گذاشت، و اهل و عيالش نان خشك و زِبر مي‎خوردند و خودش نان جوين سبوس نگرفته مي‎خورد.[5] روزي حضرت سليمان ـ عليه السلام ـ از بيت المقدس بيرون آمد، در حالي كه سيصد هزار تخت در جانب راست او بود كه انسانها عهده‎دار آن بودند. و سيصد هزار تخت در جانب چپ او وجود داشت كه جنّ‎ها بر آنها گمارده شده بودند. به پرندگان فرمان داد بر روي لشكرش سايه بيافكنند، به باد فرمان داد تا آنها را به مدائن برساند، باد مأموريت خود را انجام داد، سپس از آن جا به منطقة اصطخر بازگشت و شب را در آن جا به سر برد. فرداي آن شب به جزيرة «بركاوان» (واقع در فارس) رفت. سپس به باد فرمان داد آنها را به سرزمين گود فرود آورد. باد چنين كرد. آنها در سرزميني فرود آمدند كه نزديك بود پاهايشان به آبهاي زير زمين برسد. بعضي از حاضران به ديگران گفتند: «آيا حكومت و سلطنتي بزرگتر از اين ديده‎ايد؟» بعضي جواب دادند: «نه، هرگز چنين شكوه و عظمتي، نديده‎ايم و نشنيده‎ايم.» فرشته‎اي از آسمان فرياد زد: «پاداش يك تسبيح بزرگتر است از آن چه شما مشاهده كرديد.»[6] بر همين اساس روزي حضرت سليمان ـ عليه السلام ـ با اسكورت و شكوه پادشاهي عبور مي‎كرد در حالي كه پرندگان بر سرش سايه افكنده بودند و جنّ و انس در اطرافش با كمال ادب و احترام عبور مي‎نمودند. در مسير راه ديد عابدي در گوشه‎اي مشغول عبادت خدا است. آن عابد هنگامي كه موكب پر شكوه سليمان را ديد، به پيش آمد و گفت: «اي پسر داوود! به راستي خداوند سلطنت و امكانات عظيمي در اختيارات نهاده است!»
حضرت سليمان كه هرگز به جاه و مقام دل نبسته و مقامات ظاهري او را مغرور ننموده بود، به عابد چنين فرمود:
«لِتَسْبِيحَةٌ فِي صَحِيفَةِ مُؤْمِنٍ خَيرٌ مِمّا اُعْطِي لِاِبْنِ داوْدَ، فَاِنَّ ما اُعْطِي ابْنُ داوُدَ يذْهَبُ وَ التَّسبيحُ تَبْقِي؛ ثواب يك تسبيح خالص در نامة عمل مؤمن، از همة آن چه خداوند به سليمان داده بيشتر است، زيرا ثواب آن تسبيح، در نامة عمل باقي مي‎ماند ولي سلطنت سليمان ـ عليه السلام ـ از بين مي‎رود.»[7] آري سليمان ـ عليه السلام ـ با آن همه امكانات و عظمت، اين گونه متواضع بود.[8] رژه نيروهاي رزمي از مقابل سليمان ـ عليه السلام ـ
روزي حضرت سليمان ـ عليه السلام ـ عصر هنگام از اسبهاي تيزرو و چابك خود كه آنها را براي ميدان جهاد آماده كرده بود، ديدن مي‎كرد. مأموران با آن اسبها در پيش روي سليمان ـ عليه السلام ـ رژه مي‎رفتند.
سليمان ـ عليه السلام ـ با علاقه و اشتياق مخصوص، آن اسب‎ها را روانة ميدان نمود. آنها به گونه‎اي تند و تيز از مقابل سليمان عبور كردند كه سليمان ـ عليه السلام ـ با تمام وجود به آنها نگريست، ‌تا اين كه آنها از نظرش دور و پنهان شدند.
سليمان ـ عليه السلام ـ كه به جهاد با دشمن و دفاع از حريم حق، علاقه فراوان داشت، گفت: «من اين اسبها را به خاطر پروردگارم دوست دارم و مي‎خواهم از آنها در راه جهاد استفاده كنم.»
وقتي اسبها از نظر سليمان ـ عليه السلام ـ دور و پنهان شدند، سليمان ـ عليه السلام ـ به مأموران گفت: «آنها را برگردانيد تا آنها را بار ديگر مشاهده كنم.» مأموران اسبها را باز گرداندند. سليمان دست بر گردن و ساقهاي آنها كشيد و به اين ترتيب آنها را نوازش نمود. و سوارانش را تشويق كرد، و درس آمادگي در برابر دشمن را به همه آموخت.[9] مكافات يك ترك اَوْلي
حضرت سليمان ـ عليه السلام ـ همسران متعددي براي خود انتخاب كرد و هدفش اين بود كه از آن همسران داراي فرزندان متعدّدي شود تا در ادارة مملكت و جهاد با دشمن، به او كمك كنند. بر همين اساس گفت: «من با آنها همبستر مي‎شوم و به زودي فرزندان متعددي نصيبم شده و همة آنها ياران من و رزمندگان در جبهه جهاد خواهند شد.»
او در اين گفتار، تنها به همسران و خودش اتّكا كرد، خدا را از ياد برد و «اِن شاء الله؛ اگر خدا بخواهد» نگفت و به اين ترتيب بر اثر يك لحظه غفلت، لغزش پيدا كرد و ترك اولي نمود. از اين رو وقتي كه در هنگامش به سراغ همسرانش رفت، تنها داراي يك فرزند از آنها شد، آن هم ناقص الخلقه بود. جسد مردة آن فرزند را آوردند و روي تخت او افكندند.
سليمان ـ عليه السلام ـ دريافت كه در اين آزمايش الهي، لغزيده است، توبه و انابه كرد و از درگاه خدا تقاضاي بخشش نمود، و گفت: «خدايا مرا ببخش، و به من حكومت بي‎نظير عنايت كن.[1]. اصول كافي، ج 1، ص 278.
[2]. وسائل الشيعه، ج 19، ص 209.
[3]. با توجه به اين كه سليمان ـ عليه السلام ـ در اين هنگام نوجواني گوسفند چران بود (نور الثقلين، ج 4، ص 75).
[4]. اصول كافي، ج 1، ص 383؛ بحار، ج 14، ص 68.
[5]. بحار، ج 14، ص 70.
[6]. همان، ص 72؛ «ثَوابُ تَسْبِيحَة واحدَةٍ فِي اللهِ اَعْظَمُ مِمّا رَأيْتُمْ» (تفسير نور الثقلين، ج 4، ص 459).
[7]. المحجة البيضاء، ج 5، ص 355.
[8]. پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ به اصحابش فرمود: «شنيده‎ايد كه خداوند از مُلك و حكومت چه اندازه به سليمان ـ عليه السلام ـ داد؟ با اين همه مواهب، جز بر خشوع او نيفزود، به گونه‎اي كه حتّي از شدّت خضوع و ادب چشم به آسمان نمي‎انداخت.» (تفسير روح البيان، ج 8، ص 39).
[9]. اقتباس از آيات 30 تا 33 سورة ص.
@#@» خداوند حكومت بسيار با اقتداري به او داد. باد را تحت فرمان او نمود، تا به فرمان او به نرمي حركت كند و هر جا او بخواهد برود. شياطين و سركشان را نيز تحت تسخير او در آورد، و او را داراي مقامات ارجمندي نمود.[1] گفتگوي سليمان ـ عليه السلام ـ با مورچه
خداوند همة نعمتها را به حضرت سليمان ـ عليه السلام ـ عطا كرده بود، تا آن جا كه به سخن حيوانات آگاهي داشت و مي‎توانست با آنها گفتگو كند.
روزي آن حضرت با لشكر عظيمش كه از جنّ و انس و پرندگان تشكيل مي‎شد با نظم و صف آرايي خاص، و شكوه بي‎نظير حركت مي‎كردند تا به وادي مورچگان رسيدند. سليمان ـ عليه السلام ـ نيز كنار تختش بود. و باد آن را با كمال نرمش و آرامش در فضا حركت مي‎داد.
در اين هنگام مورچه‎اي خطاب به مورچگان گفت: «اي مورچگان! به لانه‎هاي خود برويد تا سليمان و لشكرش شما را پايمال نكنند، در حالي كه نمي‎فهمند.»[2] سليمان ـ عليه السلام ـ صداي آن مورچه را شنيد، از سخن او خنديد و به ياد نعمتهاي الهي افتاد، كه خداوند آن چنان به او مقام ارجمند داده كه حتي صداي مورچه‎اي را مي‎شنود و از مفهوم آن آگاهي دارد. از اين رو بي‎درنگ به ياد آن افتاد كه بايد خدا را شكر نمايد، براي تكميل تشكّرش از خدا، سه تقاضا كرد و گفت: «خدايا! شكر نعمتهايي را كه بر من و پدر و مادرم عطا نموده‎اي به من الهام فرما، و توفيقم ده كه كارهاي شايسته انجام دهم تا موجب خشنودي تو گردد، و مرا در زمرة بندگان شايسته‎ات قرار بده.»[3] در مورد اين واقعه از حضرت رضا ـ عليه السلام ـ نقل شده است كه فرمودند: در حالي كه سليمان ـ عليه السلام ـ بر روي تختش در فضا حركت مي‎كرد، باد صداي آن مورچه را به گوش سليمان ـ عليه السلام ـ رسانيد. سليمان ـ عليه السلام ـ در همان جا توقّف كرد و به مأمورانش فرمود: «آن مورچه را نزد من بياوريد». مأموران بي‎درنگ آن مورچه را به حضور سليمان ـ عليه السلام ـ بردند. سليمان به آن مورچه فرمود: «آيا نمي‎داني كه من پيامبر خدا هستم و به هيچ كس ظلم نمي‎كنم؟»
مورچه عرض كرد: آري اين را مي‎دانم.
سليمان ـ عليه السلام ـ فرمود: پس چرا مورچگان را از ظلم من هشدار دادي؟
مورچه عرض كرد: «ترسيدم مورچگان حشمت و شكوه تو را بنگرند و مرعوب و شيفتة زرق و برق دنيا شوند و در نتيجه از خداوند دور گردند، خواستم آنها به لانه‎هايشان بروند و شكوه تو را مشاهده نكنند…
سپس مورچه به سليمان ـ عليه السلام ـ عرض كرد: آيا مي‎داني چرا خداوند در ميان آن همه نيروهاي عظيم مخلوقاتش، باد را تحت تسخير تو قرار داد؟ سليمان گفت: راز اين موضوع را نمي‎دانم.
مورچه گفت: مقصود خداوند اين است كه اگر همة مخلوقاتش را مانند باد در تحت تسخير تو قرار مي‎داد، زوال و فناي همة آنها مانند زوال و فناي باد است (بنابراين اكنون كه بنياد جهان بر باد است، به آن مغرور مشو). سليمان از اين نصيحت پر معناي مورچه خنديد. (كه اين خنده، خندة عبرت بود)[4] خواجوي كرماني به همين مناسبت مي‎گويد:
پيش صاحب نظران ملك سليمان باد است بلكه آن است سليمان كه ز ملك آزاد است
اين كه گويند كه بر آب نهاده است جهان مشنو اي خواجه كه بنياد جهان بر باد است
خيمة انس مزن بر در اين كهنه رباط كه اساسش همه بي‎موقع و بي‎بنياد است
دل بر اين پيره زن عشوه‎گر دهر مبند كين عروسي است كه در عقد بسي داماد است[1]. اقتباس از آيات 34 تا 40 سورة ص، با استفاده از تفاسير از جمله تفسير مجمع البيان، ج 8، ص 475.
[2]. سورة نمل، آية 18؛ يعني عدالت لشكر سليمان ـ عليه السلام ـ را قبول دارم، ولي ممكن است از روي جهل و ناآگاهي، ما را پايمال كنند.
[3]. نمل، 19.
[4]. عيون اخبار الرضا، طبق نقل تفسير نور الثقلين، ج 4، ص 82 و 83.

مطالب مشابه