يک وعده، يک بهشت

يک وعده، يک بهشت

صداي زنگوله هاي آويخته شده بر گردن شترهاي کاروان، سکوت بيابان را در هم مي شکست. مسافران قافله خسته و آفتاب سوخته و در عين حال صبورانه به پيش مي رفتند. « ابوبصير» در حالي که بر شتر راهوار خود سوار بود و با هر حرکت شتر به چپ و راست تکان مي خورد، غرق در افکار خود بود. از وقتي از مدينه حرکت کرده بودند، لحظه اي از اين افکار غافل نشده بود. و هر چقدر به کوفه نزديک تر مي شد هيجان و اضطرابش نيز بيشتر مي شد. به شيوه ي مردان عرب دستاري بر سر بسته و طرف آزاد آن را از زير گردن رد کرده و پشت سرش انداخته بود و عباي گشادي بافته شده از موي بز هيکل درشت و استخواني اش را مي پوشاند. در حالي که افسار شتر را در دست هايش داشت و تکان تکان مي خورد با خود مي انديشيد: خداوندا ! به من آرامش بده. اين شک و ترديد و هيجاني که به جانم افتاده است دارد مثل خوره روحم را متلاشي مي کند. مي ترسم.
کسي از درون به او نهيب زد: ابو بصير! شرم بر تو باد. آيا به حرف فرزند رسول خدا ايمان نداري؟
– البته که دارم. اما اين « مالک » پاک دين باخته شده است. نور خدا از قلبش رفته. عياشي و هرزه گرايي روحش را پژمرده کرده است. مي ترسم حرف فرزند رسول خدا در او کارگر نشود.
آهي کشيد و ناخودآگاه سرش را به نشانه ي تأسف تکان داد. مالک همسايه اش بود. به عشرت طلبي مشغول شده بود و به شکايت ها و ابراز ناراحتي هاي ديگران و از جمله ابوبصير اعتنايي نمي کرد. ابوبصير چند بار به نزدش رفته بود و با نصيحت و اندرز سعي کرده بود تا او را متوجه اشتباهش بکند. اما مالک به هيچ وجه زير بار نمي رفت و دست از کارش بر نمي داشت. يک بار که ابوبصير زياد به او اصرار کرده بود، مالک مدتي به او خيره مانده و بعد با تمسخر گفته بود :« ببين ابو بصير! شيطان مرا از راه به در برده است. اميدي به بهبودي و نجات من نيست!»
بعد مکثي کرده و سپس آهسته افزوده بود: « شنيده ام قصد رفتن به مدينه را داري و مي خواهي به ملاقات جعفر بن محمد بروي. خب! تو که او را از بهترين سادات اهل بيت مي داني و در زهد و تقوي او را سرآمد همگان برمي شماري، چرا حال مرا به او نمي گويي؟ شايد خدا مرا به وسيله ي تو و واسطه ي آن بندگي برگزيده اش از اين گرفتاري برهاند. هان؟
مالک اين حرف ها را با لحني گفته بود که معلوم نمي شد از روي تمسخر مي گويد يا از روي جديت. اما هر چه بود اين حرف ها به دل ابو بصير کارگر افتاده بود و او در اولين فرصتي که به ديدار امام صادق(ع) رفته بود، شرح حال همسايه ي از راه به در شده ي خود را به گوش او رسانده و از او در حل اين مشکل ياري خواسته بود.
يک نفر از جلوي کاروان فرياد زد: « کوفه! به کوفه رسيديم!»
مردان کوفه، گروه گروه به ديدار ابوبصير مي آمدند تا از او درباره ي مدينه و اوضاع و شرايط آنجا بشنوند. ابوبصير در ميان مراجعه کنندگان چشم انتظار آمدن مالک بود. تا اينکه بالاخره او نيز آمد.
در ميان جمعي که به ديدار ابوبصير آمده بودند و بلند بلند صحبت مي کردند و مي خنديدند، مالک در گوشه ي اتاق خاموش و بي اعتنا نشسته بود. گاهي دستش را زير پيراهنش مي برد و شکم و سينه اش را مي خاراند يا خميازه اي مي کشيد. ابوبصير از گوشه ي چشم او را نگاه مي کرد و در انتظار به سر مي برد. بالاخره بعد از ساعتي همه برخاستند تا بروند. مالک نيز برخاست تا برود. اما ابوبصير فوراً خود را به او رساند و در حالي که دستش را گرفته بود، زير گوشش زمزمه کرد: « تو بمان! پيغامي دارم!»
مالک با چشمان کسل و بي حالتش نگاهي به او انداخت و دماغش را خاراند. بالاخره همه رفتند و خانه خالي شد. مالک با بي حالي پرسيد: « گفتي برايم پيغامي داري. چه پيغامي؟»
ابوبصير او را روي زمين نشاند و خود رو به رويش نشست و گفت: « يادت نيست که از من خواسته بودي ماجراي تو را براي جعفر محمد تعريف کنم؟»
مالک چيزي در سکوت چند بار پلک زد و دماغش را بالا کشيد. اما چيزي نگفت: ابوبصير با خوشحالي گفت: « وقتي امام شرح حال تو را شنيد. به من فرمود: وقتي به کوفه مي رسي، مالک نزد تو آيد. به او بگو جعفر بهشت را براي تو ضامن مي شوم.»
ابوبصير ديد که رنگ از چهره ي مالک پريد. صاف نشست و يکباره تمام حواسش به او معطوف شد و نگاهش برق خاصي زد. ابوبصير با نگاهي او را مي نگريست و منتظر عکس العمل او بود تا ببيند چه مي گويد. بالاخره مالک به حرف آمد و پرسيد: « جعفر بن محمد چنين گفته است؟»
– آري سوگند مي خورم که او اين حرف ها را زد و به من گفت که پيغامش را به تو برسانم.
مالک با چشمان وق زده اش به ابوبصير نگريست و يک دفعه از جا برخاست. ابوبصير هم از جا پريد و به مالک که با شتاب نعلين خود را مي پوشيد. گفت: « چه شد به کجا مي روي ؟»
مالک برگشت و دوباره نگاه عميقي به ابوبصير انداخت و بعد بدون آنکه چيزي بگويد با عجله خانه را ترک کرد. ابوبصير آهي کشيد و با خود گفت: « فکر نمي کنم که چيزي از حرفم فهميده باشد.»
چند روز بعد، ابوبصير به ديدار مالک رفت. وقتي وارد خانه شد، از تعجب بر جا خشکش زد. خانه لخت و خالي شده بود و از اسباب و اثاثيه و پرده ها و وسايل زندگي در آن هيچ خبري نبود. خانه در سکوت و غمي معنادار فرو رفته بود و مالک در گوشه از حياط برهنه و آشفته نشسته و در حالي که دست هايش را به دور زانويش حلقه زده بود و به نقطه اي نامعلوم مي نگريست، مثل گهواره خودش را به چپ و راست تکان ميداد . ابوبصير که از مشاهده ي وضعيت خانه و مالک در حيرت فرو رفته و چشمانش از فرط تعجب گشاده شده بود، فوراً خود را به کنار مالک رساند و با ناباوري پرسيد: « مالک! چه شده است؟ با خانه ات چه کردي؟ چرا وضعيت اينگونه است؟»
مالک گويا از دنياي ديگر به ابوبصير مي نگرد، نگاهي به او انداخت و زير لب گفت:« هر چه داشتم در راه خدا دادم. »
ابوبصير با تعجب گفت: « همه چيز را؟» حتي براي خود پيراهني نگذاشتي ؟»
مالک سرش را به علامت تصديق تکان داد. ابوبصير در حالي که ناباورانه به اطرافش مي نگريست. گفت: « اما چرا؟ چرا اين کار را کردي؟»
ولي وقتي به چشمان مالک نگريست، پشتش لرزيد و زمزمه کرد: « تو را چه مي شود مالک ؟»
مالک لبخند کوچکي زد و چيزي نگفت.
ابوبصير دستمال نمدار را روي لب هاي خشکيده ي، مالک گذاشت و با دلسوزي به مرد محتضر نگريست. مالک رو به قبله دراز کشيده بود و هرازگاه تکاني مي خورد و چيزي نامفهوم زير لب مي گفت. ابوبصير به چهره ي استخواني و هيکل نحيف مالک که در عرض مدت کوتاهي تحليل رفته بود، مي نگريست و لبش را از روي تاسف مي گزيد. اين مرد هيچ شباهتي به آن مرد فربه خوشگذران نداشت. بدن مالک تکان تندي خورد و چانه اش شروع به لرزيدن کرد. ابوبصير با نگراني روي او خم شد و گفت: « مالک! برادرم! چه شده؟!»
لحظاتي بعد مالک در حالي که عرق روي پيشاني اش نشسته بود. به آرامي چشمان ناخوش خود را گشود.در نگاهش حالت خاصي از خوشحالي موج مي زد. ابوبصير با مهرباني گفت: « مالک! بهتري؟ احساس مي کنم حالت بهتر شده است. »
مالک به ابوبصير نگريست. آرامش و شادي عجيبي در چهره اش پيدا بود. لب هاي خود را به زحمت از هم گشود و چيزي زمزمه کرد. ابوبصير سرش را نزديک تر برد و گفت: « چه گفتي؟ نشنيدم.»
مالک تمام نيرويي را که در بدن داشت، جمع کرد و به آهستگي گفت: « ابوبصير! امامت به وعده ي خود وفا کرد.»
ابوبصير سر بلند کرد و به چشمان مرد که لبريز از ايمان و آرامش و مهرباني بود، نگريست. مالک لبخند شيريني زد و بعد پلک چشمانش روي هم افتاد و از دنيا رفت. ابوبصير در حالي که به چهره آرام مالک مي نگريست، قطره ي اشکي را که گوشه ي چشمش جمع شده بود پاک کرد و زير لب زمزمه کرد: « امام! جانم فدايت!»
منبع : شاهد نوجوان شماره 60

مطالب مشابه