من سرزمین کربلا

من سرزمین کربلا

 از ابتدای خلقتم که نام تو بر پیشانی ام حک شده بود، چشم انتظار آمدنت بودم و آرزوی دیدارت را داشتم، هر محرم و هر عاشورا با خود می گفتم: شاید این محرم است، شاید این عاشورا است!

و آن روز رسید پنج شنبه دوم محرم الحرام سال ۶۱ هجری که چشمان بی فروغ من به جمال بی مثالت منور گشت . ذوالجناح ایستاد و قدم از قدم برنمی داشت و تو نامم را پرسیدی: من غاضریه ام، من نینوایم: من شاطی الفراتم . . . من کربلایم . . . و تو کربلا را برگزیدی چرا که از بطن مادر تو را ندا داده بودند که نامش کربلاست!

سیدی؛ خود بگو چگونه تاب این مصیبت بیاورم، من هر ظهر عاشورا این داهیه را مرور می کنم و در خود می سوزم . تو آمدی و نور ساطع شده از جبین مبارکت دل تاریک مرا روشن کرد . خیمه ها را که بر پا کردند فهمیدم که دیگر آمده ای که بمانی و این همان سفر بی بازگشت موعود است .

بیعتم را از دوشتان برداشتم، این جماعت مرا می خواهند و غیر از کشتن من منظوری ندارند، آزادید که بروید!

و چه پست مردانی بودند که برای مال دنیا با تو آمدند و در تاریکی دل شب تو عزیز دل زهرا در میان سیه قلبان و سیه دلان تنها گذاشتند . طفل دلم بهانه می گیرد و به دنبال تلنگری می گردد تا اشک خود را بر پهنه خاک سوزان جاری کند . من سکوت هزار و چهار صد ساله ام را با خش خشی رمزمه وار برای تو بازگو می کنم و اشک هایم را برای شانه های مهربان او نگاه می دارم .

اگر روز عاشورا می دانست که چگونه مصیبتی در آن جاری خواهد شد سپیده صبح آن هرگز ظاهر نمی شد و طلب روشنایی نمی کرد و آفتاب آن هیچ روزی را روشن نمی کرد .

. . عباس جان ؛ اینجا کربلاست، اینجا وعده گاه من و خداست ; اینجا همان قطعه سرزمین موعودی است که خدایم شرح حال آن را با جدم رسول الله در میان گذاشت . . . و تو پرده از راز برداشتی!

کاف: کربلا ؛ هاء: هلاکت عتره طاهره ؛ یاء: یزید بن معاویه ؛ عین: عطش آل الله ؛ صاد: صبر آل الله .

مولایم: بدن تفتیده ام تا قیام قیامت چونان جگر عطشناکت در ظهر عاشورا خواهد سوخت . آن زمان که اسب بی سوار علی قاصد عروج علی در میان حلقه کودکان و زنان بود و جای لیلا چه خالی بود! . . . آن لحظه ای که غنچه ناشکفته رباب را در پشت خیام به من سپردی و رباب به آرامی می گریست و تو را کمک می کرد من تاب تحمل از دست داده بودم، لحظه ای بعد که بدن قطعه قطعه شده علمدارت را به من سپردی و گفتی: تو ای خاک علقمه این بدن خونین چاک چاک را به امانت نگه دار تا روزی که مهدی برای گرفتن انتقام تشنگی کودکانم بیاید! . . . دلم می خواست می گفتم: یا حبیبی! چنین مخواه که من تا روزی که مهدی بیاین این گونه بسوزم و نمی دانستم که تو نیز در آغوشم خواهی خفت در حالی که سر از تنت جدا خواهد شد و نمی دانستم که بعد از رفتن عاشقانه تو خیام را خواهند سوزاند و کودکانت را در خارستان مغیلان به اسیری خواهند برد و نمی دانستم که بعد از تو صورت سکینه و رقیه از سیلی ناجوانمردانه پست سیرتان نیلی خواهد شد و گوشواره را با گوش کودکت خواهند برد .

من فقط می دانستم که تو با عزیزانت برای قتال خواهی آمد . به فرات می گفتم آن روزی که حسین بیاید بر هر قدمش بوسه ای خواهم زد و چنان نرم خواهم شد که گویی حسین بر حریر قدم می سازد! و فرات در پاسخم می گفت: در عطش بوسه بر لبان حسین و عباس می سوزم، آن روز که بیاید از خدا خواسته ام تا مرا به وصال برساند و من بوسه بر لبان مبارک حسین و عباس زنم و متبرک شوم .

و چه روزی بود آن روز! از خدا می خواستم تا من نیز در خیل عاشقان و جان نثارانت در می آمدم تا حنجر گل شکافته نشود و بازوان ساقی با ناجوانمردی جدا نشود، تا رقیه بر زمین نخورد، تا سکینه سیلی نخورد، تا تیغ بر فرق علی بوسه نزند و پیکر مبارکش پاره پاره نشود، تا زنجیر اسارت بر دست و پای تبدار سجاد بوسه نزد و زینب از بالای تل زینبیه جدا شدن انگشتت برای انگشتری را نبیند!
عزیز دل زهرا!

وقتی که به خدنگ حرمله بن کاهل در گودال قتلگاه رؤیای علی بن ابیطالب به حقیقت پیوست، من پستی هایم را پست تر و بلندی هایم را بلندتر کردم و سنگهای سر راهش را گفتم تیزتر شوید تا او نیاید و لعنت خدا و ملائک بر او باد که آمد .

تو اگر می خواستی نفرینت تمامی لشکر کفر را به هلاکت می رسانید . مگر ابن جریره نگفت: و تو او را نفرین کردی که، به نفرین تو دچار گشت! . . . اما نه . . . تو که نه خدا نخواست چرا که خدا می خواست تو را کشته ببیند!

آنان که سینه هایشان جولانگاه هوی و هوس بود و فضای دلهایشان آلوده به پستی و دئانت روی در روی تو قرار گرفتند . آنان که خفاشان به شب پیوسته بودند، آنان که کلاغ های شوم در وجودشان لانه کرده بودند بعد از تو خیام را غارت کردند و به آتش کشیدند، تو همان سمبل تپیده در خون بودی و هنوز جان داشتی که رقیه را سیلی زدند و تازیانه صورت سکینه و پشت و بازوان زینب را بوسه گاه خود قرار داده بود، سرت از بالای نیزه ها به تماشا ایستاده بود و زینب از تو روی می گرفت تاصورت کبودش که یاد آور صورت کبود مادر بود و سر شکسته اش را که یاد آور پهلوی شکسته مادر بود را نبینی و تو سیلی خوردن و تازیانه خوردنش را دیده بودی!

و کوردلان دیو صفت او را تازیانه می زدند و سکینه زیر لب جمله تو را تکرار می کرد که ان قتیل العبره لایذکرنی مؤمن الابکی و گریه می کرد .

آنان که با تو ماندند اسیران زمین و به شب نشستگان شب کور نبودند، آنان که با تو ماندند نگاه مشتری تو را دیده بودند و تمامی غزلها را که آینه دار مهربانی تو بود از حفظ بودند، آنان که با تو ماندند با تو هفت شهر عشق را طی کرده بودند و لحظه هایشان از عشق آسمانی تو لبریز و سرشار بود .

تو رفتی و نبض تمام بلبلان ایستاد ; تو رفتی و نیلوفران همه جامه بر کندند و شقایق ها سیه پوش گشتند و دشت ها داغ همیشه عطش بر جگر نواختند; خون سرخ تو لاله ها را شرمگین و خجلت زده کرد .
حسین جان:

نام تو نسیم: نام تو شبنم; نام تو سوگند; نام تو نور ; نام تو شور; نام تو سوگ ; نام تو عطش ; نام تو آب ; نام تو عشق ; نام تو . . . اشک در تلفظ نامت ضرورتی است .

نام تو نامی است تا برای ابد گریستن، نامی است که پیغمبران بدان سوگند خورده اند و شاعران گمنام تنها به جرم بردن نام تو مرده اند، نام تو نامی است برای از خود بیخود شدن، نامی است برای عاشق شدن، نام تو نامی است برای شفاعت، برای شرح هزار نام بزرگ خدا!

تو عاشقانه تسلیم امر پروردگارت شدی و جام وصال را نوشیدی، تو جام وصال و عشق لایزال خداوندی را نوشیدی و رفتی ; اندوه تا آسمان رفت و جهان به سموم نفس ناپاکان ویران گشت ; تو که بهر من از تبار خدایی، تو که روحت در جنبش فرات جاری است و شرم نگاه تو به خود آویزه بسته!

تو با من و در منی و عشقت درون دل من تنها نشسته و خاک من تا ابد گرم و سوزان خواهد بود و در هر واپسین غروب روز عاشورا در تنهایی غربت سر به ضریحت می گذارم و به غربت و مظلومیت تو می گریم! من پیکرهای مطهرتان را به امانت نگه می دارم تا روزی که مهدی بیاید و وعده تو به تحقق بپیوندد . تا روزی که مهدی برای گرفتن انتقام تشنگی کودکانت برای گرفتن انتقام خون به نا حق ریخته تو و یارانت برای گرفتن انتقام صورتهای سیلی خورده و تازیانه خورده زنان کاروانت بیاید و من آن روز سر در پای مهدی می نهم و عقده چندین هزار ساله ام را می گشایم .

حال لب فرو می بندم و سکوت اختیار می کنم تا مهدی بیاید و آن زمان من می دانم و مهدی فاطمه که چه ها برای عرض شکایت دارم . اما هر ظهر عاشورا با یاد گرمای طاقت فرسای ظهر عاشورای ۶۱ هجری و عطش جگر سوز تو و یارانت ندا سر می دهم که

السلام علیک یا ابا عبدالله

مقاله مشابه : نامه ای برای کربلا

مطالب مشابه