چگونه ممكن است مردمي كه بعد از رحلت رسول خدا(ص) حتی به مدت سه روز او را دفن نمي كردند و یا بعضي عقيده داشتند كه پيامبر نمي ميرد و بعضي ها عقيده داشتند كه اگر كسي بگويد: پيامبر فوت شده كافر است، چنین مردمی دستور او را در مورد جانشيني علي (ع) ناديده بگيرند، اما دستور ابوبكر را در مورد جانشيني عمر ترتیب اثر بدهند؟

چگونه ممكن است مردمي كه بعد از رحلت رسول خدا(ص) حتی به مدت سه روز او را دفن نمي كردند و یا بعضي عقيده داشتند كه پيامبر نمي ميرد و بعضي ها عقيده داشتند كه اگر كسي بگويد: پيامبر فوت شده كافر است، چنین مردمی دستور او را در مورد جانشيني علي (ع) ناديده بگيرند، اما دستور ابوبكر را در مورد جانشيني عمر ترتیب اثر بدهند؟

اگر كسي تاريخ اسلام و به خصوص دوران نخستين از هجرت را بررسي نمايد، متوجه خواهد شد كه مؤمنان به پيامبر اسلام، بسيار اندك بودند. بر اثر پيروزي اسلام د رجنگ ها و به خصوص پيروزي بر قوم يهود و پس از تغيير «قبله» از «بيت المقدس» به سمت «كعبه» كه مورد احترام اعراب مشرك نيز بود و از همه مهمتر، نبود يك دولت مركزي قوي كه بتواند طوائف مختلف عرب را گرد خود جمع كند; اين مجموعه عوامل به اضافه نفوذ معنوي شخص رسول خدا (ص) سبب شده بود تا در ميان طوائف عرب يك نوع وحدت و يكپارچگي پديد آيد، كه محور اين وحدت شخص رسول خدا (ص) بود، با رحلت رسول اكرم (ص) آن يگانه الگوي وحدت، انسجام و يكپارچگي اعراب نيز از بين رفت، لذا هر گروهي به فكر منافع حزبي و قبيلگي خود افتاد. که نمود عيني آن را مي توانيم در «سقيفه بني ساعده» ملاحظه نمائيم كه بلافاصله پس از رحلت رسول خدا (ص) ابتدا «انصار» كه متشكل از دو گروه رقيب سر سخت در دوره قبل از اسلام بودند، در «سقيفه بني ساعده» اجتماع كردند و مي خواستند «سعد بن عباده» رئيس گروه «خزرج» را به اميري مسلمانان برگزينند، اما عدم تمايل گروه رقيب (اوس) سبب ناكامي آنها گرديد. و بعدها هم هر يك ديگري را متهم مي كرد كه سبب ناكامي آنها شده است.
خبر تشكيل جلسه «انصار» براي انتخاب «خليفه» به «عمر» رسيد و او هم «ابوبكر» و «ابو عبيده جراح» را با خود به «سقيفه» برد «ابوبكر» از پيامبر نقل كرد كه: «خليفه بايد از قريش باشد» و با اين استدلال رقيبان سياسي خود يعني «انصار» را از صحنه و گردونه قدرت خارج ساختند و «مهاجرين» كه عمدتاً از طايفه قريش بودند قدرت را به دست گرفتند[1].
در دوره خلافت «ابوبكر» جريان «ارتداد» و «مرتدين» مطرح شد كه به موجب آن، قبايل عمده عرب از اسلام برگشتند و تلاش عمده ابوبكر معطوف جنگ با «مرتدين» شد.
از ميان قبيله ها، تنها قريش كه در مكه به سر مي برد، و «ثقيف» كه در «طائف» سكونت داشت، بر اسلام باقي ماندند، چون خبر رحلت پيامبر اكرم (ص) به مكه رسيد، «عتاب بن اُسيد» حاكم شهر، از ترس، خود را پنهان كرده، شهر، دچار اضطراب شد و بيم آن مي رفت كه مردم مكه هم از دين بيرون روند[2].
بنابراين ملاحظه بفرمائيد كه اسلام با همچو مردمي روبرو بوده است كه به طور عمده از دين برگشته بودند، اين كه در سؤال مطرح شده است: «مردم مي گفتند او نمي ميرد» گوينده اين سخن مردم نبودند، بنابر نظر شيعه و سني يك شخص و او هم «عمر» بوده است كه هيچ اعتنائي به سنت رسول اكرم (ص) نداشته است و بدترين بدعت ها را در اسلام پديد آورده است. او همان كسي است كه به پيامبر اجازه نداد تا به هنگام مرگ، وصيتنامه اي بنويسد كه امت پس از او سرگردان نباشند كاري كه عمر كرد نشان داد كه او قصد اطاعت از پيامبر را ندارد و او همان كسي است كه وقتي انصار در «سقيفه بني ساعده» اجتماع كرده بودند، بلافاصله «ابوبكر» و «ابو عبيده جراح» را به آنجا برد و قدرت را تصاحب كردند. او با خشونتي كه خصيصه ذاتي او بود اصحاب بزرگ پيامبر را از خود ترسانده بود، و آنها جرأت نمي كردند، با او مخالفت نمايند.
«ابو جعفر اسكافي» نقل كرده كه عمر مي گفت: «اگر بخواهم مي توانم تمام اين مردم را كافر كنم، گفتند: چگونه؟ گفت: سهميه آنها را از بيت المال قطع مي كنم»[3].
ابو جعفر نقيب هم مي گويد: «اگر عمر قبله مردم را از «كعبه» به «بيت المقدس» تغيير مي داد و حتي يكي از نمازهاي پنجنگانه را حذف مي كرد، كسي به او اعتراض نمي كرد، چرا كه همت مردم، طلبِ دنيا و مال بود و وقتي آن را به دست مي آوردند، ساكت مي شدند[4]».
همچنانكه اشاره نموديم اين كار به خاطر عظمت و جذبه معنوي عمر نبوده است، بلكه به جهت خشونت و زور تازيانه او بوده كه، مؤمنان و متدينان نمي توانستند ابراز عقيده نمايد و افراد ضعيف دنيا طلب هم همراه او بودند و براي شان اهميت نداشت كه در دين محمد (ص) بدعتي صورت گيرد يا نه.
خود اميرالمؤمنين علي (ع) دوران پس از رحلت رسول خدا (ص) را به خوبي ترسيم نموده و ما را به خوبي متوجه كه روحيّات، عقائد و باورهاي آن مردم چگونه در فاصله كوتاهي تغيير نموده به طوري كه امروزه پذيرفتن آن بسيار سنگين است.
پس از قتل عثمان موقعي كه مردم هجوم بردند، تا با حضرت بيعت كنند، فرمود: «مرا واگذاريد، دست از من برداريد، ديگري را بطلبيد… و اگر مرا رها كنيد، همچون يكي از شما خواهم بود، شايد من شنواتر و فرمانبردارتر از شما باشم، نسبت به كسي كه او را براي حكومت انتخاب مي كنيد[5]».
چرا امام علي (ع) مي فرمايد: «مرا واگذاريد و ديگري را طلب كنيد»؟ امام به خوبي مي داند در طول 25 سال حكومت سه خليفه انواع بدعتها در دين محمد (ص) گذاشته شده است كه بايد از بين بروند، شخصيت هائي به ناحق، بر مسند قدرت نشسته بودند، مانند: معاويه و باند اموي كه مي بايست بركنار مي گرديدند. خلق و خوي مردم عوض شده بود «فتوحات» بدون حساب و كتاب نظام اشرافي گري را جايگزين روحيه «ايثار» و «قناعت» نموده بود، رفاه زدگي اشراف و طبقات متوسط، آنها را از اسلام محمد (ص) دور ساخته بود، بر اين اساس بود كه امام (ع) مي دانست اگر مردم با او بيعت كنند او بر آنها سخت خواهد گرفت تا سنت رسول اكرم (ص) را احياء كند و آنها كه به رفاه طلبي عادت كرده بودند تحمل شنيدن و عمل كردن به سخنان امام را نداشتند حوادث بعدي نيز پيش بيني امام (ع) را تأييد كرد.
همچنين امام (ع) پس از بيعت مردم با او فرمود: «آگاه باشيد، گرفتاري و بلا (اختلاف و جاهليت) به شما باز گشته، همان گرفتاري كه در روز بعثت داشتيد[6]».
بنابراين جاي تعجب و شگفتي ندارد كه چنين مردمي به وصيت رسول خدا عمل ننمايند، مردمي كه اصل دين و اساس نبوت او را انكار كردند، و هنگامي كه خواست نامه و وصيتنامه بنويسد كه پس از او گمراه نشوند، نسبت «هذيان گوئي» به او دادند، چه انتظاري از اين مردم مي رفت؟! و چرا آن شخص اجازه نداد پيامبر ـ صلي الله عليه وآله ـ وصيتنامه خود را بنويسد، اگر قرار بود كه او و همفكرانش به سفارش پيامبر در روز غدير عمل نمايند كه مانع از نوشتن وصيتنامه نمي شدند.

معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. پژوهشي عميق پيرامون زندگي علي ـ عليه السلام ـ ، جعفر سبحاني.
2. تاريخ تحليلي اسلام، دکتر سيد جعفر شهيدي.

پي نوشت ها:
[1]ـ ر،ك: ابن ابي الحديد، شرح نهج البلاغه، ج2، ص37 و 38، و مفيد، اختصاص، ص 6؛ بحارالانوار، ج 108، ص 308 .
[2]ـ شهيدي، سيد جعفر، تاريخ تحليلي اسلام، ص 111؛ ابراهيم حسن، تاريخ الاسلام السياسي، ج 1، ص 351 .
[3]ـ المعيار و الموازنة، ص87 ؛ بنا به نقل: جعفريان، رسول، تاريخ سياسي اسلام، چاپ مؤسسه در راه حق، ص 408.
[4]ـ ابن ابي الحديد، شرح نهج البلاغه، ج12 ، ص90.
[5]ـ نهج البلاغه، خطبه 91.
[6]ـ همان، خطبه 16.

مطالب مشابه