رفتار پيامبر(ص) با پيروان ديگر اديان (3)

رفتار پيامبر(ص) با پيروان ديگر اديان (3)

نويسنده:مصطفى صادقى

تعامل فرهنگى

پس از برقرارى پيمان هاى يهود، بين آنان و مسلمانان همزيستى مسالمت آميز برقرار بود; ليكن اين روابط سرد بود و يهوديان گاه و بيگاه به مخالفت با پيامبر مى پرداختند. اين مطلب به خوبى از پرسش و پاسخى كه بارها ميان اين دو گروه انجام شد، روشن مى شود. از آن جا كه اهل كتاب، آگاهى هايى از كتاب هاى مقدس و دانش پيامبران داشتند، پرسش هاى آنان شكلى ديگر داشت و به جاى درخواست معجزه، مطالبى را كه در كتاب ها خوانده بودند، از رسول خدا مى پرسيدند. از طرفى چون يهوديان از ظهور پيامبر خبر داشتند، به نظر مى رسد كه پرسش هاى آنان گاه براى اطمينان و گاهى براى بهانه جويى بود.
زمانى گروهى از علماى يهود نزد پيامبر آمد، گفتند: چهار مطلب از تو مى پرسيم كه جز پيامبران نمى دانند. رسول خدا با اين شرط كه اگر پاسخ گرفتند، اسلام آورند، به يكايك سؤالات ايشان پاسخ داد. آنان هم جواب ها را درست دانستند. تأييد آنان نشان مى دهد كه پرسش هاى آنان جنبه آزمايش داشته نه آموزش. آن گاه گفتند اكنون از فرشته اى كه تو را همراهى مى كند خبر ده. فرمود: همراه من جبرئيل است كه در كنار همه انبيا بوده است. گفتند اگر غير از او بر تو فرود مى آمد، تصديقت مى كرديم، ولى ما با جبرئيل مخالفيم و او دشمن ماست. در اين هنگام آيه 97 سوره بقره نازل شد: «اى پيامبر بگو هر كه با جبرئيل دشمن است ]او هيچ گاه از پيش خود دستورى نمى آورد بلكه [نزول او بر قلب تو، به اجازه خداست.» (زهرى، الطبقات الكبرى، ج1، ص138; همچنين نگاه كنيد به: معافرى، سيره ابن هشام، ج1، ص543 و تفاسير، ذيل آيه 93 آل عمران).
مورد ديگرى كه يهود براى سؤال كردن نزد پيامبر آمدند، مربوط به حكم زناكار است. بنا به نقل طبرسى از امام باقر(عليه السلام)، مرد و زنى از اشراف خيبر، مرتكب زناى محصنه شدند و يهوديان كه از اجراى حكم سنگسار درباره آنان كراهت داشتند، از يهود مدينه خواستند تا درباره اين موضوع از پيامبر پرسش كنند، شايد حكم سبك ترى براى آن دو باشد. گروهى از يهود مدينه، حكم اين مسئله را از رسول خدا جويا شدند; حضرت حدّ رجم را تعيين فرمود، ليكن يهوديان اين حكم را نپذيرفتند و پيامبر از آنان خواست عبدالله بن صوريا را حاضر كنند تا حكم حقيقى تورات را از او بپرسند. ابن صوريا حاضر شد و به وجود حكم رجم در اين موضوع در تورات گواهى داد و اعتراض يهوديان را برانگيخت. در اين روايت هم چنين آمده است كه ابن صوريا از پيامبر اكرم سؤال هايى كرد و چون جواب هاى آن حضرت را درست و مطابق پيش گويى تورات يافت، اسلام آورد، ولى جهودان به او ناسزا گفتند. (طبرسى، مجمع البيان، ج2، ص299 و ج1، ص723 ; التفسير الكبير، ج4، ص359).
در گزارش مشابهى كه ابن اسحاق از ابوهريره نقل كرده، سخنى از يهود خيبر به چشم نمى خورد; بلكه از آن استفاده مى شود كه اين واقعه در مدينه و در ابتداى هجرت رخ داده است و پيامبر در بيت الميدراش ـ محلى كه در آن تورات مى آموزند ـ حاضر شد و درباره اين حكم با احبار سخن گفت. نكته جالبى كه در روايت ابن اسحاق اضافه است اين كه ابن صوريا به پيامبر گفت: «اى ابوالقاسم، به خدا سوگند اينان مى دانند كه تو پيامبر هستى، ليكن به تو حسد مىورزند.» (معافرى، سيره ابن هشام، ج1، ص564 و 565 ).
بنا به گفته مفسران و مورخان، آيه هاى 41 به بعد سوره مائده و 23 آل عمران درباره اين پرسش يهود از رسول خدا نازل شد. (طبرسى، مجمع البيان، ج2، ص299 و ج1، ص723 ; التفسير الكبير، ج4، ص394، ج3، ص178; معافرى، سيره ابن هشام، ج1، ص565 و طبرى، جامع البيان، ج4، ص316 و ج3، ص296). از ديگر پرسش هاى يهوديان، سؤال آنان از خلقت آسمان و زمين است. طبرى گزارش كرده است كه اين قوم نزد رسول خدا آمده، از اين موضوع پرسيدند. آن حضرت خلقت هريك از بخش هاى آسمان و زمين را در يك روز از هفته بيان فرمود. آن گاه يهوديان گفتند: «خداوند روز شنبه استراحت كرد» و پيامبر را خشمگين كردند. طبرى اضافه كرده است كه آيه 38 سوره قاف (… ما مَسّنا من لُغوب) در اين باره نازل شد. (طبرى، تاريخ، ج1، ص15 و 34).
بخش ديگرى از تعامل يهوديان مدينه با رسول خدا در حقيقت رفتار مخالفت آميز آنان در قالب تأييد و پشتيبانى تبليغاتى از قريش، ايجاد ترديد و تفرقه ميان مسلمانان، تبليغات وسيع عليه پيامبر و ياران او، تبليغ عليه اعتقادات مسلمانان، تحريف حقايق و پيش گويى هاى تورات، تبليغ عليه ايمان آورندگانِ يهود و… انجام مى شد; ليكن پيامبر هيچگاه به اين رفتارها عكس العملى نشان نداد و بناى برخورد فيزيكى با اين اقليت دينى را نداشت. آنان مردم را از روى آوردن به اسلام منع كرده، براى ايجاد ترديد در عقيده مسلمانان، چنين قرار گذاشتند كه: «اول روز به آنچه بر محمد(صلى الله عليه وآله) نازل شده، به زبان، ايمان مى آوريم و آخر روز به آن كافر مى شويم و مى گوييم ما كتاب هاى خود را بررسى و با دانشمندانمان مشورت كرديم و ديديم محمد(صلى الله عليه وآله)كسى نيست كه ما گمان مى كرديم و دروغ او و نادرستى آيينش بر ما آشكار شد. اين كار باعث خواهد شد تا مسلمانان شك كنند، چون ما را اهل كتاب و عالم تر از خود مى دانند، آن گاه از دين خود به آيين يهود باز خواهند گشت.» به همين مناسبت آيه 72 سوره آل عمران نازل شد. (طبرسى، مجمع البيان، ج1، ص774 و معافرى، سيره ابن هشام، ج1، ص553).
رفتار ديگر آنان در جريان تغيير قبله بود. چون مسلمين تا مدّتى پس از هجرت به مدينه، به سوى بيت المقدس نماز مى خواندند، يهوديان زبان به اعتراض گشوده، گفتند: شما از خود استقلال نداريد كه به سوى قبله ما نماز مى گزاريد(تفسير القمى، ج1، ص63). يا مى گفتند شما با ما مخالفت مى كنيد، امّا به سوى قبله ما نماز مى خوانيد. (سبل الهدى، ج3، ص370). پيامبر از اين موضوع ناراحت و پيوسته منتظر امر الهى بود. طبرسى از قول ديگر مفسّران مى نويسد: پيامبر دوست داشت به طرف كعبه نماز گزارد و به جبرئيل فرمود: دوست دارم خداوند مرا از قبله يهود بگرداند (زهرى، الطبقات الكبرى ، ج1، ص186; طبرسى، مجمع البيان، ج1،ص419. به همين جهت وقتى وحى الهى آمد، به پيامبر خطاب شد: «تو را به سوى قبله اى كه دوست دارى مى گردانيم» (بقره: 144)). تا آن كه جبرئيل نازل شد و رسول خدا را به سوى مسجدالحرام گردانيد. اين رويداد بر يهود گران آمد و اين بار اعتراض خود را به شكلى ديگر بيان كردند و آن گونه كه قرآن پيش بينى كرده بود، گفتند: چرا مسلمانان قبله خويش را تغيير دادند؟ خداوند به پيامبرش آموخت كه در جواب آنان بگويد: مشرق و مغرب از آنِ خداست. (سَيَقُولُ السُّفَهَآءُ مِنَ النَّاسِ مَا وَلَّـهُمْ عَن قِبْلَتِهِمُ الَّتِى كَانُواْ عَلَيْهَا قُل لِّلَّهِ الْمَشْرِقُ وَ الْمَغْرِبُ يَهْدِى مَن يَشَآءُ إِلَى صِرَ ط مُّسْتَقِيم، بقره: 142). حتى آنان از رسول خدا خواستند قبله را دوباره به بيت المقدس برگرداند تا به او ايمان آورند; (معافرى، سيره ابن هشام، ج1، ص550 ). قرآن در پاسخ آنان فرموده است: «براى اهل كتاب هر برهان و نشانه اى كه بياورى، از قبله تو پيروى نخواهند كرد.» (بقره:145). تغيير قبله را بايد اوّلين مرحله جدايى يهود و مسلمانان به شمار آورد.
اينها رويدادهايى بود كه ميان پيامبر و يهود گذشت، ليكن به نزاع و درگيرى منجر نشد. از اين پس برخوردها رو به تنش گذاشت و هر سه قبيله حاضر در يثرب با آن حضرت درگير شدند.

پيمان شكنى و تبعيد

اولين برخورد سياسى پيامبر با يهود يثرب كه در پى نقض عهد از سوى آنان رخ داد، رويارويى با قبيله بنى قينقاع است. از اين واقعه هر چند تحت عنوان غزوه ياد مى شود، ولى به واقع، به درگيرى و خونريزى نينجاميد و بعد از چند روز محاصره، قرار شد كه اين گروه از يهود از مدينه بيرون روند و اموالشان به پيامبر تعلق گيرد. آنچه در اين جا اهميت دارد، بررسى علل اين برخورد است. درباره سبب و انگيزه محاصره بنى قينقاع، مورخان به چند مطلب اشاره كرده اند:
يكى از علل اين حادثه، بر هم زدن پيمانى است كه پيش تر به آن اشاره رفت. پيامبر مقرر كرده بود كه يهوديان قبايل سه گانه مدينه با دشمنان اسلام همكارى نكنند; اما وقتى از نبردِ بدر بازگشت، يهود شورش كرده، عهد خود را شكستند. پيامبر در بازار بنى قينقاع حاضر شد و در جمع آنان فرمود: «شما مى دانيد من پيامبر خدا هستم … پس قبل از آن كه حادثه اى مانند بدر براى شما پيش آيد، اسلام آوريد و مراقب باشيد. يهوديان گفتند: اى محمد(صلى الله عليه وآله)به آنچه با قوم خود در بدر انجام دادى، مغرور نشو كه آنان مرد جنگ نبودند و اگر ما به جنگ تو آييم، خواهى ديد جنگ جويانى مانند ما نيست.» (طبرى، تاريخ، ج2، ص172 و طبرسى، اعلام الورى، ج1، ص175).
عامل ديگر، كشته شدن مردى يهودى و سپس مسلمان در بازار بنى قينقاع است. زمانى كه زنى از مسلمانان براى خريد به اين بازار رفت، مورد اهانت يهوديان قرار گرفت و مرد مسلمانى كه آن جا بود، فرد خطاكار يهودى را كشت. يهوديان هم بر سر او ريخته، او را كشتند. مسلمانان خشمگين شده، آماده جنگ با بنى قينقاع شدند. (معافرى، سيره ابن هشام، ج2، ص48 و واقدى، المغازى، ج1، ص176).
برخى از سيره نويسان كهن سبب شروع اين حادثه را نزول آيه 58 سوره انفال دانسته اند. اينان گويند: چون پس از بدر يهود حسادت كرد و به شورش دست زد و پيمان خود را شكست، خداوند به پيامبرش وحى فرمود كه: «اگر از خيانت گروهى بيم داشتى، به آنان لغو پيمان را اعلام كن كه خداوند خيانتكاران را دوست نمى دارد: وَإِمَّا تَخَافَنَّ مِن قَوْم خِيَانَةً فَانبِذْ إِلَيْهِمْ عَلَى سَوَآء إِنَّ اللَّهَ لاَ يُحِبُّ الْخَآئِنِينَ». اين جا بود كه رسول خدا فرمود من از بنى قينقاع بيم دارم و به سوى آنان رهسپار شد. (واقدى، المغازى، ج1، ص177; زهرى، الطبقات الكبرى، ج2، ص22 و بلاذرى، انساب الأشراف، ج1، ص371).
از گزارش هاى تاريخى استفاده مى شود كه حادثه اهانت به زن مسلمان و هم چنين آيه انفال، دليل اصلى لشكركشى به سوى بنى قينقاع نبوده، بلكه آنچه بعد از جنگ بدر پيش آمد و به عنوان پيمان شكنى از سوى بنى قينقاع مطرح شد، زمينه اصلى تنش ميان مسلمانان و يهود را فراهم كرد; آن گاه حادثه بازار بر شدت ماجرا افزود و بر حسب آيه انفال، پيامبر به محاصره آنان دست زد. مورخان آورده اند كه وقتى رسول خدا بر مشركان پيروز شد و به مدينه بازگشت، يهود شورش كرده، عهد خود با پيامبر را شكستند.
درباره اين كه پيمان شكنى پس از جنگ بدر چه پيشينه و علتى داشته است، به چند مطلب مى توان اشاره كرد: يكى حوادثى است كه قبل از جنگ بنى قينقاع روى داد و روابط مسلمانان با يهود را وارد مرحله تازه اى كرد. تغيير قبله كه به نظر مشهور مورخان، يكى دو ماه پيش از بدر اتفاق افتاد، از اين جمله است. اگر كشته شدن ابوعفك و عصماء ـ دو شاعر مخالف كه به نقلى يهودى بودند(زهرى، الطبقات الكبرى ، ج2، ص21 و قاسم بن سلام، الأموال، ص262 ; بلاذرى، انساب الأشراف، ج1، ص479).ـ در سال دوم باشد، دليل ديگرى بر اين مطلب خواهد بود. به علاوه، گفته مى شود كه كفار قريش پيش از جنگ بدر به عبدالله بن اُبى و بت پرستان اوس و خزرج نامه اى نوشتند و آنان را تهديد كردند كه اگر پيامبر را بيرون نكنند يا نكشند، به همراه تمامى عرب ها به سراغ ايشان خواهند رفت و جنگ جويانشان را كشته و زنانشان را اسير خواهند كرد. قريش در اين نامه از زيادىِ دشمنان رسول خدا ياد كرده، آنان را بر ضد آن حضرت تحريك كردند. عبدالله بن اُبى و بت پرستان مدينه در فكر مقابله با پيامبر بودند كه آن حضرت ايشان را از حركت بازداشت. پس از جنگ بدر، قريش به يهود مدينه نامه نوشت و اين بار آنان را به جنگ با مسلمانان فراخواند و تهديد كرد. (صنعانى، المصنف، ج5 ، ص358).
در هر حال، قبيله بنى قينقاع دشمنىِ با مسلمانان را آشكار كرده، با تكيه بر وعده هاى عبدالله بن اُبى منافق، اعلام جنگ كرد و با تجمع در قلعه ها به انتظار يارى او نشست; ولى پيش از آن كه عبدالله به كمك آنان برود رسول خدا ايشان را محاصره كرد و سرانجام آنان تن به شكست داده، تسليم شدند و به جرم پيمان شكنى از شهر رانده شدند. (واقدى، المغازى، ج1، ص369 به بعد).
اين برخورد پيامبر با آنان بر اساس قراردادى بود كه در ابتداى هجرت امضاء كرده و بناى عدم تعرض به يكديگر را گذاشته بودند; ليكن خود يهوديان با ايجاد بحران در مدينه، موجبات برخورد مسلمانان را فراهم كردند. بى شك اگر آنان به طور مسالمت آميز در كنار مسلمانان به زندگى ادامه مى دادند دليلى نداشت كه به آنان تعرض شود.

غزوه بنى نضير

با شكست مسلمانان در جنگ احد، يهوديان در پيامبرى محمد(صلى الله عليه وآله) شك كرده، پيمان خود با آن حضرت را ناديده گرفتند; پس كعب بن اشرف همراه با چهل تن از يهود به مكه رفتند و با قريش پيمان همكارى امضا كردند. پس از برگشت آنان از مكه، پيامبر كعب و همراهانش را به خاطر عهدشكنى كشت و با بنى نضير درگير شد. (بغوى، معالم التنزيل، ج2، ص19 ; طبرسى، مجمع البيان، ج5 ، ص386 و ج3، ص92 ; مناقب، ج1، ص248 و التفسير الكبير، ج10، ص501 ; هم چنين به ذيل آيه دوازده سوره آل عمران در تفاسير مراجعه شود). بنابراين روايت، كه در موضوع بنى نضير صحيح تر از ديگر گزارش ها به نظر مى رسد، قتل كعب و جنگ بنى نضير هم زمان بعد از نبرد اُحد، يعنى در سال چهارم رخ داد.
آنچه در اين جا بايد بررسى شود، علت رويارويى پيامبر با اين گروه يهودى و يكى از بزرگان آن (كعب بن اشرف) است. گزارش هاى مربوط به علل برخورد با بنى نضير، انسجام ندارد، چنانكه داستان رفتن پيامبر به ميان بنى نضير و نقشه آنان براى انداختن سنگ روى آن حضرت داراى ابهام است. سؤال اين است كه اگر ـ آن گونه كه مورخان مى گويند ـ بنى نضير با بنى عامر پيمان داشتند، چرا پيامبر براى پرداخت خون بها از هم پيمانان مقتول كمك مى خواهد؟ بله اگر ايشان براى كمك يا وام نزد يكى از گروه هاى هم پيمان خود مى رفت قابل پذيرش بود. لذا برخى گفته اند كه بنى نضير با رسول خدا پيمان داشتند كه در پرداخت خون بها او را يارى دهند. (سيره حلبى، ج2، ص559 و بغوى، معالم التنزيل، ج2، ص19). اين مطلب با اين كه در منابع دست اول و در پيمان هاى مربوط به يهود نيامده، سخن قابل توجهى است.
پرسش ديگر اين است كه چه پيشينه و كينه اى باعث شد كه يهوديان به فكر كشتن پيامبر بيفتند؟ البته شكى نيست كه يهود دشمن جدى و سرسخت مسلمانان و شخص پيامبر بودند، ولى به هر حال بنى نضير با آن حضرت پيمان داشتند و اين كه بدون مقدمه نقشه قتل پيامبر را بكشند، بسيار بعيد است. مؤيد اين مطلب، داستان حىّ بن اخطب و تحريك بنى قريظه براى جنگ احزاب است. وقتى حىّ، نزد كعب بن اسد ـ بزرگ قرظيان و طرف قرارداد با پيامبر ـ رفت و با اصرار فراوان از او خواست به كمك احزاب بشتابد، كعب با پرخاش به حى گفت: «من با محمد(صلى الله عليه وآله)پيمان دارم و تاكنون جز صدق و وفا از او نديده ام، او به ما ضررى نرسانده و براى ما همسايه خوبى بوده است.» (معافرى، سيره ابن هشام، ج2، ص220 و واقدى، المغازى، ج1، ص455). البته پافشارى حى كار خود را كرد و كعب را مجبور به پيمان شكنى نمود، اما در واقعه بنى نضير حتى اين مقدار پيشينه براى نقض عهد ديده نمى شود. در اين جاست كه درستى گزارش گروهى از تاريخ نويسان مبنى بر كشته شدن كعب در روز قبل از حادثه بنى نضير تقويت مى شود. بنابراين، به نظر مى رسد كه موضوع، كمك خواستن پيامبر از بنى نضير آن گونه كه شهرت يافته، نباشد.
بغوى، از مفسران كهن، روايات را به گونه اى آورده كه از آن نظمى منطقى برداشت مى شود. بنا به نقل او كعب بن اشرف به خاطر پيمان بستن با ابوسفيان ـ پس از جنگ اُحد ـ و پيمان شكنى با پيامبر، به دستور آن حضرت كشته شد. آن گاه داستان حضور ايشان در ميان بنى نضير و نقشه انداختن سنگ را آورده، سپس گفته است كه پيامبر براى بيرون راندن بنى نضير به سوى آنان رفت و آنان كه از مرگ كعب ناراحت و عزادار بودند، از رفتن خوددارى كرده، اعلان جنگ دادند. پس از آن هم نقشه ديگرى ريخته، در پوشش گفت وگو با رسول خدا، قصد ترور آن حضرت را داشتند. پس از اين بود كه پيامبر براى محاصره آنان به اقدام كرد. (بغوى، معالم التنزيل، ج4، ص313 ـ 315).
در مجموع، مطلبى كه از همه گزارش ها برداشت مى شود، پيمان شكنى بنى نضير است. براساس قراردادى كه آنان با پيامبر داشتند، نبايد بر ضد او يا يكى از مسلمانان اقدامى انجام مى دادند يا با دشمنان اسلام همكارى مى كردند. رفتن كعب و چهل تن از بنى نضير به مكه و پيمان بستن با مشركان براى مبارزه با مسلمانان و نقشه قتل پيامبر چه به دست عمرو بن جحاش (چنان كه مشهور مورخان گفته اند) (معافرى، سيره ابن هشام، ج1، ص563 و زهرى، الطبقات الكبرى، ج2، ص44). و چه در قالب گفتوگو با پيامبر (صنعانى، المصنف، ج5، ص360). بالاترين مرز پيمان شكنى است. از اينها گذشته، بنى نضير به پيامبر اعلان جنگ دادند و منافقان مدينه با استقبال از اين پيشامد، وعده همكارى به آنان دادند، لذا پيامبر بنى نضير را محاصره كرد تا ديگران از يارى ايشان بازمانند. اين كار از هر دولت يا جمعيتى كه مورد خيانت واقع شود، پسنديده و معقول است.

تنها راه

از رويدادهايى كه هنگام محاصره بنى نضير اتفاق افتاد و تا اندازه اى جنجال آفريد، بريدن و آتش زدن درختان خرما بود. ابن اسحاق و واقدى گويند كه پيامبر اكرم به اين كار دستور داد. (معافرى، سيره ابن هشام، ج2، ص191 و واقدى، المغازى، ج1، ص373). اگر آيه پنجم سوره حشر اين موضوع را تأييد نكرده بود،[9] و اين چيزى بود كه آنان انتظار داشتند. دورى پيامبر و مسلمانان از مركز و سرگرم شدن به محاصره اى كه ضررى براى محاصره شوندگان به همراه ندارد، خطرات مهمى را مى توانست در پى داشته باشد. احتمال حمله دشمنان خارجى يا آشوب داخلى از سوى منافقان، احتمالى معقول بود; زيرا اسلام هنوز چندان قدرت نگرفته بود و مسلمين جاى پاى خود را در مدينه محكم نكرده بودند.
با توجه به آنچه گفته شد، به نظر مى رسد كه تصميم براى بريدن يا آتش زدن[10]درختان خرما، كه در نظر يهود بسيار اهميت داشت، به منظور يكسره كردن كار بنى نضير بوده است. علت انتخاب نخل ها اين بود كه اين درختان براى يهود بنى نضير اهميت حياتى داشت; به خصوص كه امرار معاش آنان از راه كشاورزى و پرورش نخل بود. حباب بن منذر گفته است: يهود نخل را از كودكان خود بيشتر دوست دارد. (واقدى، المغازى، ج2، ص644). جزع و فزع مردان و زنان بنى نضير و تسليم شدنشان در پى قطع درختان، گواه بر اهميت اين موضوع نزد آنان است. گويا آنان هيچ گاه گمان نمى كردند كه مسلمانان از اين راه آنان را به زانو درآورند و اين تنها چيزى بود كه حى بن اخطب پيش بينى نكرده بود. اين احتمال هم وجود دارد كه كندن درختان به منظور بيرون كشاندن يهوديان از قلعه ها براى نبرد بوده باشد.
گرچه در اسلام از چنين اقداماتى نهى شده، ليكن براى ريشه كن نمودن مظاهر فساد، بريدن چند درخت، از جان انسان ها بيشتر اهميت ندارد. همان گونه كه روش اوليه اسلام، دعوت به صلح و دورى از جنگ است و هيچ گاه رسول گرامى اسلام يا اميرمؤمنان آغازگر جنگ نبودند، ولى آن جا كه مصالح مهم ترى در ميان بود و دعوت به صلح و آرامش سودى نمى بخشيد، ناچار به نبرد مى شدند. در روايتى از امام صادق(عليه السلام)آمده است كه پيامبر به فرماندهان خود سفارش مى فرمود كه درختى را قطع نكنند، مگر آن كه ضرورت اقتضا كند. (الكلينى، الكافى، ج5 ، ص30). و اين هم از موارد ضرورت بود; ضمن آن كه تعداد نخل هاى بريده شده زياد نبود، چنان كه برخى آنها را شش عدد گفته اند. (تاريخ الخميس، ج1، ص461 ; المجلسى، بحار الانوار، ج20، ص165). ابن شهر آشوب هم مى نويسد: «رسول خدا دستور بريدن چند نخل را داد … با اعتراض يهود اين كار متوقف شد و قرار شد آنان كوچ كنند.» (مناقب، ج1، ص248).
مورخان موضوع تسليم شدن بنى نضير را بلافاصله پس از داستان بريدن نخل ها ذكر كرده اند. واقدى سخنان ابن اخطب را به دنبال قطع درختان چنين گزارش كرده است: «حى به رسول خدا پيام داد كه چرا درختان را قطع مى كنى؟ به آنچه خواسته اى تن مى دهيم و از شهر تو بيرون مى رويم.» پيامبر فرمود: اكنون فقط مى توانيد يك بار شتر همراه خود ببريد (نه همه اموال خود را). سرانجام بنى نضير به شرايط رسول خدا تن داد و حاضر شد كه با برجاى گذاشتن اموال خود، از مدينه بيرون رود. (واقدى، المغازى، ج1، ص373).

پی نوشت :

[7]. در اين آيه، خداى متعال قطع درختان را اجازه داده است: مَا قَطَعْتُم مِّن لِّينَة أَوْ تَرَكْتُمُوهَا قَآئِمَةً عَلَى أُصُولِهَا فَبِإِذْنِ اللَّهِ وَ لِيُخْزِىَ الْفَـسِقِينَ.
[8]. كلينى روايت كرده است وقتى پيامبر گروهى را عازم نبرد مى كرد به آنان سفارش مى فرمود «مُثله نكنيد، نخلى را آتش نزنيد يا در آب غرق نكنيد، درخت بارآورى را نبُريد و زراعتى را به آتش نكشيد…».
[9]. مورخان مدت محاصره را از شش تا 25 روز نوشته اند. تمام اين نظريات در كتاب سبل الهدى، ج4، ص181، جمع شده است.
[10]. در قرآن تنها از قطع درختان سخن به ميان آمده و آتش زدن فقط در كلام مورخان آمده است. بنابراين نمى توان آن را با اطمينان پذيرفت.

مطالب مشابه