حکومت امام علی(ع) و موانع پیش رو (1)

حکومت امام علی(ع) و موانع پیش رو (1)

سخن گفتن در اطراف کمالات، فضایل و ویژگی های زندگی مولای متقیان علی(ع) کاری بس سخت و دشوار است. دریای بیکرانی است که فقط می توان جرعه ای از آن را نوشید.(1) زندگی امیرالمؤمنین را می توان به سه دوره تقسیم کرد. دوران اول که آن حضرت به عنوان سرباز فداکار و شخصیتی که مسئولیت ها و رسالت های سنگین جهادی، سیاسی و اجتماعی را در دوران رسالت و حکومت رسول گرامی اسلام، چه در مکه و چه در مدینه بر دوش کشید. بخش دوم زندگی آن حضرت، دوران 25 ساله بعد از رحلت رسول گرامی اسلام یعنی از سال 10 هجری تا اواخر سال 35 هجری و آغاز حکومت مولای متقیان است. دوره سوم، دوره زمامداری و حکومت آن حضرت است که از لحاظ زمانی دورانی بسیار کوتاه و کمتر از پنج سال بود. هریک از این سه دوره، دارای درس ها و سرمشق های فراوانی برای ماست. هر سه دوره در حقیقت همانند و مشترک اند و آن اینکه امیرالمؤمنین همواره با بصیرت و با آگاهی کامل در هر سه مقطع سنگین ترین مسئولیت های اجتماعی را بر دوش گرفت و هرگز از مسیر وظیفه و اخلاص و ایثار و فداکاری فاصله نگرفت. در دوران حکومت پیامبر، کسی که در خطرناک ترین صحنه ها حاضر و برای پذیرش سخت ترین بار مسئولیت همواره مشتاقانه داوطلب و پیشتاز بود، علی ابن ابیطالب(ع)بود. در آن دوران 25 ساله نیز صبر و سکوت امیرالمؤمنین هم برای دشمن و هم برای دوست، اعجاب آور بود. تعبیری که فاطمه اطهر(س)دارد این است:«اشتملت شمله الجنین و قعدت حجره الظنین»(2). همچون جنینی به خود پیچیده ای و چون فرد متهمی به گوشه ای، عزلت گزیده ای؟! این تعبیر فاطمه اطهر نشان می دهد که رفتار امیرالمؤمنین برای نزدیک ترین افراد هم، شگفت آور بود. برای خود فاطمه اطهر صبر و سکوت و کناره گیری آن حضرت همراه با اعجاب و شگفتی بود. برای فاطمه ای که خود دارای آن همه کمالات و دارای مقام عصمت بود، شرایط آن مقطع، به گونه ای غیرقابل تحمل شده بود.
دوران کوتاه پنج ساله پایان زندگی امیرالمؤمنین یعنی دوره حکومت که این بحث عمدتاً اشاره ای به این دوره خواهد بود، برای همه مسئولان و زمامداران و اندیشمندان در طول تاریخ بسیار درس آموز است.

آغاز زمامداری علی (ع)
امیرالمؤمنین حکومت را در اواخر ماه ذی حجه بعد از قتل عثمان خلیفه سوم برعهده گرفت. بعضی از مورخین گفته اند روزی که مردم با مولای متقیان علی(ع)بیعت کردند، هجدهم ماه ذی حجه بود. یعنی همان روزی که سال ها پیش رسول خدا و پیامبر عظیم الشأن اسلام در کنار غدیرخم او را به ولایت و رهبری مسلمانان بعد از خود نصب کرده بود. بعضی از مورخین هم تاریخ آن چند روز را دیرتر ثبت کرده اند و گفته اند، آغاز خلافت در روزهای آخر ماه ذی حجه سال 35 هجری بوده است. به هر حال در روزهای آخر سال 35 هجری قمری زمامداری آن حضرت آغاز شد. چون آغاز سال قمری اول ماه محرم است، بنابراین در آخرین روزهای سال 35 هجری قمری، امیرالمؤمنین خلافت و حکومت را به دست گرفت و تا بیستم رمضان سال 40 هجری که این دوره حدوداً چهار سال و نه ماه بیشتر نیست، ادامه یافت. بنابراین حتی دوران حکومت و زمامداری امیرالمؤمنین به پنج سال هم نرسید و کمتر از آن بود.
در این دوره پنج ساله، امیرالمؤمنین دنیایی از حکمت، سیاست، راه و روش زمامداری، شیوه مناسب رفتار با مردم، نظام حکومتی اسلام را در همین دوران کوتاه علی رغم همه گرفتاری هایی که با آن رو به رو بود، با زبان و بیان و قلم و سیره اش تبیین نمود. اگر هیچ اثری از این دوران برای ما جز نامه معروف مالک اشتر باقی نمانده باشد، همان کافی است که به ما نشان دهد اصول سیاست اسلام برای اداره یک جامعه چگونه است و از دیدگاه امیرالمؤمنین این اصول چگونه باید اجرا و پیاده شوند. دوران پنج ساله حکومت آن حضرت با مشکلات فراوانی توأم بود. بیشتر هم از همین زاویه می خواهیم به این دوران پنج ساله نگاه کنیم. امیرالمؤمنین با مشکلات بسیار زیادی در این دوران مواجه بود. حکومت آن حضرت حکمرانی و زمامداری بر روی یک جاده صاف و هموار نبود. خود وی نیز این مسئله را پیش بینی می کرد و آن را به بیان های گوناگون در لحظه بیعت مردم با آن حضرت بیان فرموده بود که بخشی از آن در نهج البلاغه هم آمده است. گرچه نهج البلاغه مجموعه کاملی از جملات و کلمات و نامه های آن حضرت نیست، ولی مجموعه ای بسیار ارزشمند و اثری گرانبهاست که می تواند برای ترسیم دوران حکومت امیرالمؤمنین ما را از خواندن تاریخ های مفصل، مستغنی بدارد.

عدم آشنایی رعایا با اسلام
وقتی امیرالمؤمنین حکومت را شروع کرد، اولین مشکلی که با آن مواجه شد، توسعه جغرافیایی دنیای اسلام بدون تعمیق فرهنگ اسلام در اذهان و افکار مردم بود. در دوران حکومت سه خلیفه قبلی، به ویژه در دوران خلافت خلیفه دوم، جغرافیای دنیای اسلام توسعه فراوانی یافت؛ هم از طرف شرق و غرب و هم از طرف شمال و جنوب. در حالی که جغرافیای اسلام در هنگام رحلت رسول معظم اسلام تقریباً به شبه جزیره عربستان محدود می شد، در این دوران 25 ساله آنچنان گسترش یافت که تا خراسان بزرگ در شرق و شمال افریقا و بخش اعظم روم شرقی در غرب را شامل می شد. دو تمدن بزرگ یعنی تمدن ایران و تمدن روم را درهم نوردیده بود و اسلام به عنوان تنها تمدن و قدرت بزرگ آن روزگار، نمایان شده بود. بنابراین اسلام از لحاظ سرزمینی و جغرافیایی وسعت زیادی یافته بود و از لحاظ جغرافیایی انسانی نیز تعداد مسلمان ها چندین برابر شده بود و اسلام به ظاهر وارد این سرزمین ها شده بود و والیانی از طرف خلفا بر مردم حکمرانی می کردند. خراج و مالیات از مردم می ستاندند؛ بخشی را مصرف می کردند و بخشی را به مرکز خلافت که مدینه بود، می فرستادند. جنگ هایی در گوشه و کنار هنوز به وقوع می پیوست و سربازان اسلام در برابر دشمنان می جنگیدند. در این سرزمین ها دین اسلام رونق ظاهری پیدا کرده بود، ولی فرهنگ حاکم بر قلوب و رفتار مردم معمولاً همان فرهنگ گذشته بود.
فتح یک سرزمین بزرگ در یک زمان کوتاه، امکان پذیر است. اینکه مردم به کلمه توحید و گفتن «لا اله الا الله و محمد رسول الله» آشنا شوند، کار خیلی پیچیده و مشکلی نیست؛ اما آشنایی مردم با وحی آسمانی و با مفاهیم قرآن مجید و فرهنگ غنی اسلام، کار ساده ای نیست. بسیاری اصحاب پیامبر در همان مکه و مدینه باقی مانده بودند و عده ای گرفتار مسائل روزمره حکومت بودند. بخشی از اصحاب پیامبر نیز در عزلت بودند. دنیای اسلام به شدت گسترش یافته بود، بدون اینکه مردم از فرهنگ غنی و انسان ساز اسلام بهره لازم برده باشند. از طرف دیگر، سه تمدن بزرگ یعنی تمدن اسلام، تمدن ایران و تمدن روم با هم تلاقی کرده و تقریباً این سه تمدن با هم اختلاط پیدا کرده بودند. فرهنگ هایی که مردم درگذشته با آن خو گرفته بودند و با آن تمدن ها زندگی کرده بودند، متفاوت بود. اختلاط این تمدن ها، معضلات و مشکلات فراوانی از لحاظ فرهنگی برای مردم به وجود آورده بود. از طرفی صاحب نظران، مفسران و مبلّغان اسلامی به اندازه کافی در دسترس مردم نبودند؛ همان مشکلی که دنیای اسلام امروز با آن مواجه است. در عصری که ما قرار گرفته ایم، به دلیل گسترش وسایل ارتباطی، همه دنیا به هم متصل شده و همه فرهنگ ها در کنار هم قرار گرفته اند. ده، بیست سال دیگر، چه بخواهیم و چه نخواهیم از طریق وسایل جدید ارتباط جمعی، جوانان ما، دانشجویان ما، تحصیل کرده های ما و مردم ما به شبکه اطلاعاتی دنیا وصل می شوند و لذا کار فرهنگی بسیار سنگینی برای آینده و برای نسل فردای ما بر دوش ما خواهد بود. دیروز اطلاعات و فرهنگ مردم یک روستا یا یک شهرستان از دین اسلام و تحولات جامعه، در حد آنچه از مسجد، محراب و منبر و کتاب و مدرسه برای آنها بازگو می شد یا به وسایل ارتباطی محدودی که در اختیار آنها بود، منحصر می شد. ولی کم کم وسایل ارتباط جمعی گسترش پیدا کرده و روابط مردم با سهولت بیشتری انجام می گیرد. رابطه روستا با بخش و شهر و با مرکزیت استان و کل کشور بیشتر شده و این ارتباط، افکار و اندیشه ها و فرهنگ ها را به همدیگر نزدیک کرده است. این وضع تقریباً نسبت به کشورهای منطقه و جهان نیز مشاهده می شود.
امروز کشورها با یکدیگر و با کل جهان آنچنان نزدیک شده اند که هر روزنامه معروفی که در دنیا منتشر می شود قبل از آنکه از چاپخانه خارج شود، می توان از طریق وسایل ارتباط جمعی و اینترنت صفحات آن را مشاهده کرد و مقالات آن را خواند و از حوادث جهان مطلع شد. یک چنین وسیله ای در دنیای دیروز در اختیار بشر نبود. درواقع عمده تحول، مربوط به دهه اخیر قرن بیستم و آغاز قرن جدید است. این تحولات روز به روز وسیع تر و عمیق تر خواهد شد. هر مقدار دسترسی به فرهنگ ها بیشتر شود، باید قدرت و توان فرهنگی نسل جوان ما نیز به همان اندازه غنی تر گردد. چون دیگر همانند آن شناگری نیست که در یک استخر کوچک شنا می کند، بلکه می خواهد در یک دریای موّاج حرکت کند که حتماً باید شناگر ماهری باشد و ابزار و وسایل لازم را در اختیار داشته باشد. اگر در بخش فرهنگی ما به فکر فردای این نسل و نسل فردا نباشیم، بی تردید با معضلات فراوانی رو به رو خواهیم شد.
بنابراین یک معضل امیرالمؤمنین در آغاز حکومت، وسعت دنیای اسلام بدون آشنایی مردم تازه مسلمان با عمق فرهنگ اسلام بود. همین مسئله باعث شد که معاویه به راحتی بتواند با افکار مردم شام بازی کند. دلیل اینکه معاویه به این راحتی سر مردم شاه کلاه می گذاشت، همین بود که حتی توانست نماز جمعه را در روز چهارشنبه اقامه کند. مردم به فرهنگ اسلام آشنایی نداشتند. با متن کلمات و گفتار و سیره پیامبر و حتی اصحاب و یاران پیامبر کمتر نزدیک بودند. این یکی از معضلات و مشکلاتی بود که پیش روی مولای متقیان علی(ع) بود.

انحرافات 25 ساله
مشکل دومی که امیرالمؤمنین با آن مواجه بود، اقدامات و روش های انحرافی بود که در طول 25 سال گذشته به آنها عمل شده بود. یعنی در طول این مدت، شیوه های اداره حکومت و جامعه، نحوه تقسیم بیت المال، نحوه برخورد با مردم، شکل رابطه ای که بین مردم و حاکمان به وجود آمده بود، نسبت به زمان پیامبر، آنچنان دچار تغییر و انحراف شده بود که امیرالمؤمنین در آغاز حکومتش با دنیایی از انحرافات، بدعت ها و مشکلات مواجه بود. جملاتی که آن حضرت در آغاز بیعت و حتی در آستانه بیعت فرمود، حاکی از همین معضلات بود فرمود: علی را رها کنید و دنبال دیگری بروید«دعونی و التمسوا غیری»(3). چرا امیرالمؤمنین این جملات را فرمود؟ چرا گفت ما با یک فضایی مواجه خواهیم بود که الوان و رنگ های گوناگون و وجوه مختلف خواهد داشت؟ در خطبه 92 نهج البلاغه آمده است: «دعونی و التمسوا غیری فانا مستقبلون امراً له وجوه و الوان لا تقوم له القلوب و لا تثبت علیه العقول و ان الآفاق قد اغامت و المحجه قد تنکرت»(4). فرمود برای چه در مسجد این چنین اجتماع کرده اید؟ این همه فشار آورده اید؟ این همه اصرار دارید که با علی بن ابیطالب بیعت کنید تا علی بن ابیطالب زمامداری شما را برعهده گیرد؟ علی را رها کنید و دنبال دیگری بروید. شاید در نگاه اول اگر کسی به مشکلات آن زمان توجه نکند، این جملات برایش عجیب باشد که مردم بعد از سال ها رهبر واقعی خود را پیدا کرده اند و با اصرار هم به دنبال بیعت با او هستند تا او حکومت و زمامداری را برعهده گیرد و او نمی پذیرد و قبول نمی کند. امیرالمؤمنین که به دنبال عوام فریبی و خوشایند مردم نبود. امیرالمؤمنین که نمی خواست تظاهر به بی اعتنایی به دنیا و حکومت کند تا با اشتیاق بیشتری مردم با او بیعت کنند.امیرالمؤمنین مشکلات و مسائل آینده را به خوبی می دید. فرمود:« فانا مستقبلون امراً له وجوه و الوان» من فردای جامعه شما را می بینم با چهره های متلوّن،‌ نه تنها چهره های مختلف انسان ها، که حتی رنگ به رنگ شدن جامعه، رنگ به رنگ شدن اعتقادات مردم و هر روز به سمتی و به سویی رفتن مردم را به خوبی می بینم.« لا تقوم له القلوب و لا تثبت علیه العقول»آنچنان آینده آشفته ای را علی ترسیم می کند که قلب ها توان ایستادگی و عقل ها توان مقاومت و ثبات را در خود نمی بینند. امیرالمؤمنین فردا را می دید. همان فردایی که شاید بسیاری از مردمی که در مسجد دور آن حضرت را گرفته بودند و تضرع و التماس می کردند که زمامداری امور مسلمین را برعهده گیرد، آن فردا را اصلاً تصور نمی کردند.
اگر مردم تحت تأثیر تبلیغات افراد و فراز و نشیب شرایط قرار بگیرند و دنبال منافع خود و قبیله و طایفه خود باشند و از اهداف اسلامی و ملی فاصله بگیرند، حاکمیت دچار بالاترین مشکل و تزلزل خواهد شد. نه تنها در سال چهلم هجری و در دوران خلافت امیرالمؤمنین(ع)، که همین امروز بعد از گذشت 1400 سال نیز همین معضل، پیش پای حکومت دینی است. فرمود، آنچنان رنگ ها عوض شود، آنچنان چهره ها دگرگون شود، آنچنان شرایطی در جامعه پدیدار آید که نه توان شکیبایی و ایستادگی و نه توان تحلیل دقیق آن را داشته باشید. حتی نتوانید دقیقاً مسائل را تحلیل کنید و حق را از باطل تمیز دهید. « و لا تثبت علیه العقول» حتی عقل ها هم دچار لرزش و لغزش شود و نتواند قضاوت دقیقی کند. فرمود: می بینم ابرهای سیاه و ظلمانی و تاریک، جامعه فردای شما را فرامی گیرد و راه صحیح و راست و درست مورد انکار شما قرار می گیرد. لذا فرمود «دعونی و التمسوا غیری».
امیرالمؤمنین می خواهد بگوید که اگر امروز می خواهید با علی بن ابیطالب بیعت کنید، باید خودتان را برای فردای سخت آماده کنید و اگر نمی توانید آماده شوید، پس علی را رها کنید. بعد فرمود: «واعلموا انی إن اجبتکم رکبت بکم ما اعلم و لا اصغ الی قول القائل و عتب العاتب»(5)، اگر من خلافت را بپذیرم و اگر با من بیعت کنید، پس از بیعت بدانید که علی به وظیفه خود عمل خواهد نمود، بر مبنای آنچه خداوند، قرآن و سنت رسول خدا و پیامبراسلام مشخص نموده و بر مبنای آنچه حق است و علی آنها را می فهمد و درک می کند. در این نکته کسی شک نداشت که اعلم مردم علی است و او از همه داناتر و آگاه تر به اسلام و احکام اسلام است. بیان رسول خدا را از یاد نبرده بودند که فرموده بود: «اعلمکم علی»، «اقضاکم علی»(6)عالم ترین شما علی است و آنکه در قضاوت دقیق تر از همه قضاوت می کند، علی است.« علی مع الحق و الحق مع علی»(7)؛ «علی مع القرآن و القرآن مع علی»(8) علی با حق است و حق با علی است. علی با قرآن است و قرآن با علی است. این جملات پیامبر را مردم از یاد نبرده و فراموش نکرده بودند. فرمود اگر من حکومت را در اختیار گرفتم و این مسئولیت بر دوش من آمد، آن وقت طبق فهم و درکم از احکام قرآن و اسلام عمل خواهم کرد. اینکه دیگری چه می گوید، آن یکی چه راهی را می پسندد و نقد و انتقاد می کند، برای امیرالمؤمنین اهمیتی ندارد. او راه حق را برمی گزیند و در آن مسیر حرکت می کند.
فرمود: «و إن ترکتمونی» اگر علی را رها کنید، «فانا کاحدکم» اگر امروز شما با من بیعت نکردید، من هم همانند یکی از شما مردم هستم. اگر علی بن ابیطالب مسئولیت زمامداری و اداره جامعه بر دوشش نباشد، «فانا کاحدکم» من هم فردی از آحاد جامعه شما هستم. اگر به سمت علی بن ابیطالب نیامدید، همان دوران 25 ساله ادامه پیدا می کند و طول آن دوران سی ساله می شود.
فرمود: «و لعلّی اسمعکم و اطوعکم لمن ولیتّموه امرکم» اگر فرد دیگری را به عنوان رهبر و ولی انتخاب کردید، شاید امیرالمؤمنین مثل شما و یا حتی مطیع تر از شما در برابر او باشد و تسلیم حکومت خواهد بود. در پایان هم فرمود: «و انا لکم وزیراً خیرلکم منی امیراً»(9)اگر علی به عنوان وزیر و مشاور در اداره جامعه شما باشد، بهتر از این است که رهبری و امامت را بر دوش و برعهده گیرد.

ضرورت آگاهی مردم از زوایای مشکلات
چرا امیرالمؤمنین این همه اصرار دارد که مردم با آگاهی بیعت کنند و اگر آمادگی ندارند، راه دیگری برگزینند؟ به دلیل اینکه امیرالمؤمنین می داند در این 25 سال چه گذشته است و بعد از شروع حکومت جدید چه مشکلاتی پیش رو خواهند بود. مردم با اشتیاق در مسجد اجتماع کردند و با اصرار از علی خواستند که رهبری را بپذیرد. آنقدر اصرار و آنقدر اشتیاق و ازدحام جمعیت که فرمود:« حتی لقد وطی الحسنان و شقّ عطفای»(10)آنچنان فشار جمعیتی بود که نزدیک بود حسن و حسین زیر دست و پای این جمعیت له شوند و پیراهن و ردای علی از دو طرف شکافته شد. حالا این حسنان را جور دیگر هم معنی کرده اند که به معنی، انگشت پا و یا به معنی قسمت آرنج دست باشد، ولی ظاهراً مقصود همان حسن و حسین است. به هریک از معانی که باشد، مقصود و هدف روشن است. امیرالمؤمنین می خواهد بگوید علی رغم این همه جمعیت و این همه اصرار و التماس برای پذیرش حکومت، متأسفانه بعدها همین مردم چه بی وفایی ها که نکردند.
با توجه به همه این شرایط پس چرا امیرالمؤمنین حکومت را می پذیرد؟ امیرالمؤمنین که جزو آنهایی نیست که بخواهد از حکومت برای خود، اندوخته ای داشته باشد. او که کسی نیست که بخواهد از حکومت برای نزدیکان و اقوام خود بهره ای برگیرد. کسی نیست که بخواهد در کنار حکومت رفاه و تنعّم دنیوی داشته باشد، او صرفاً به دنبال وظیفه است. وظایفش را هم به صراحت بیان کرده است: اجرای عدالت، احیای سنت پیامبر، اجرای بی چون و چرای احکام خداوند، هدایت مردم و امثال اینها، اینها اهدافی است که امیرالمؤمنین دنبال تحقق آنهاست.
حضرت فرمود اگر حضور مردم نبود و احساسم بر اینکه برای دستیابی به اهدافم یاوری دارم، هرگز خلافت را نمی پذیرفتم. «لولا حضور الحاضر، و قیام الحجه بوجود الناصر و ما اخذ الله علی العلماء ان الا یقاروا علی کظه ظالم و لا سغب مظلوم، لالقیت حبلها علی غاربها»(11). فرمود: اگر این حضور مردم در صحنه، این اصرار مردم، این بیعت مردم، این عهد مردم که گفتند علی، ما کنار تو می مانیم و پشتیبان و یاور تو هستیم، نبود و اگر آن پیمان الهی بر اندیشمندان و دانشمندان و نخبگان جامعه نبود که در برابر شکم بارگی سمتگران و گرسنگی مظلومین ساکت ننشینند، علی این مهار خلافت را بر پشت مرکبش می افکند و رها می کرد. فرمود اگر اجرای عدالت نباشد، دنیای شما برای علی به اندازه آب بینی یک بز ارزش ندارد(12). اگر اجرای احکام خداوند نباشد، حکومت چه ارزشی دارد؟
در بیان دیگری فرمود دنیای شما به اندازه آن برگی که در دهان ملخی است که آن برگ را خرد کرده و بخشی از آن را بلعیده، آن نیم برگی که در دهان ملخ باقی مانده، کل دنیای شما، ارزشش نزد امیرالمؤمنین به اندازه آن برگ جویده نیست.(13) آنچه برای امیرالمؤمنین ارزش دارد، اجرای احکام خداوند، هدایت جامعه، اجرای عدالت، مبارزه با ظلم و فساد و مبارزه با بدعت هاست. راهی که امیرالمؤمنین انتخاب کرده، همین است، والا ریاست و حکومت برای امیرالمؤمنین هیچ ارزشی ندارد.
امیرالمؤمنین که خط و مسیر حکومت خود را در آن خطبه بیان کرده بود، حتی قبل از بیعت مردم توضیح داده بود که با چه مشکلات عظیمی رو به رو خواهد شد. مخصوصاً با آن وضعی که در آن 25 سال، افراد جامعه مخصوصاً مرفهین و افراد ذی نفوذ به آن عادت کرده بودند، به خوبی می دانست با چه معضلاتی رو به رو خواهد شد. پس چرا حکومت را پذیرفت؟ آیا امیدی به حمایت مردم برای اصلاح امور جامعه داشت، یا اینکه در برابر اصرار مردم چاره دیگری نمی دید و یا خود را موظف به انجام تکلیف می دید و نه دستیابی به نتیجه. هرچه باشد، به هر حال، راه دیگری برای امیرالمؤمنین باقی نمانده بود و لذا مسئولیت زمامداری را پذیرفت.
چند روزی از بیعت مردم نگذشته بود که طلحه و زبیر آمدند و در محضر امیرالمؤمنین لب به اعتراض گشودند و سهم بیشتر از حق خودشان خواستند. حضرت فرمود مشکلی نیست، در مسجد اعلام کنید و به مردم بگویید، اگر مردم رضایت دادند که از حق آنها به شما بدهم، من حرفی ندارم. گفتند این چه پیشنهادی است که شما مطرح می کنید. ما بیاییم مسجد و به مردم بگوییم که حقشان را به ما بدهند؟ معلوم است که کسی به ما جواب مثبت نمی دهد. امیرالمؤمنین فرمود این حق مال مردم است. شما که حاضر نیستید از خود مردم که صاحب حق هستند، درخواست کنید؛ آن وقت از علی بن ابیطالب می خواهید حق مردم را به ناروا و غیرعادلانه در اختیار شما قرار دهد!
وقتی پسر طلحه خدمت امیرالمؤمنین آمد و گفت کاری کنید که پدرم طلحه و همچنین زبیر از شما راضی باشند، فرمود چه چیزی آنها را راضی می کند؟ محمد بن طلحه گفت که یا علی! حکومت کوفه و بصره آنها را راضی می کند. به یکی حکومت کوفه بده و به دیگری هم حکومت بصره. حضرت فرمود اینها در کنار گوش من در مدینه هستند، از آنها در امان نیستم، آن وقت چگونه اینها را به کوفه و بصره بفرستم؟ می بینید که از همان آغاز، مشکلات یکی پس از دیگری شروع شد.
ولید خدمت امیرالمؤمنین آمد و گفت بیعت می کنم به شرط اینکه اموالی که در حکومت عثمان به دست آورده ام، از من باز نستانید. در ابتدا که بحث دیگری را مطرح کرد. گفت اصلاً شما اقوام ما را کشتید، پدران ما را کشتید. حضرت فرمود: « الحق وترکم»(14) آنچه اقوام شما را از بین برد و با شما جنگید، حق بود نه علی. شما باطل بودید، در برابر حق جنگیدید، حق پیروز شد و باطل از بین رفت، ربطی به علی بن ابیطالب ندارد. بعد از اینکه از این گونه بحث ها عبور کردند، این بحث را مطرح کرد که اموالی را که در زمان عثمان گرفته ایم، از ما پس نگیرید.
اینها مواردی بود که امیرالمؤمنین قبل از بیعت آنها را پیش بینی می کرد. اینها مسائلی بود که روزهای اولیه بعد از بیعت، امیرالمؤمنین با آنها مواجه شد. بنابراین دومین مشکل امیرالمؤمنین برای حکومت و اداره جامعه، بدعت هایی بود که در دوران 25 سال به آنها عمل شده بود و از بین بردن آنها با صدها مشکل کوچک و بزرگ مواجه بود.

کمبود کادر مدیریت
مشکل سوم امیرالمؤمنین، کمبود افراد لایق برای اداره جامعه بود. اگر حکومتی می خواهد موفق باشد، بی تردید یک پایه موفقیت آن، مدیران کارآ، لایق و متعهد و وجود نخبگان شایسته در جامعه است. چگونه می توان جامعه ای را به تنهایی مدیریت کرد؛ یک فرد که به تنهایی نمی تواند یک کشور بزرگ را مدیریت کند. امیرالمؤمنین به عنوان امام به حق، معصوم و تربیت شده خاص مکتب پیامبر، در دوران حکومت او یک نفر باید حاکم بصره باشد، یک نفر باید حاکم کوفه باشد، یکی در یمن، یکی در بحرین، یکی در فارس، یکی در کرمان یکی در ری، یکی در قزوین، یکی در آذربایجان، یکی در مرو، یکی باید در مصر و شامات و در سایر مناطق باید افرادی حاکم باشند و آن مناطق را مدیریت کنند. آیا امیرالمؤمنین به تعداد کافی مدیر لایق در اختیار داشت؟ بعضی از اصحاب امیرالمؤمنین آدم های پاک و شایسته ای بودند، افراد متقی، پرهیزکار و مورد اعتماد بودند، اما در مدیریت ضعیف بودند. نمونه اش کمیل است؛ کمیل بن زیاد نخعی که همین دعای معروف کمیل در شب های جمعه، نقل او از امیرالمؤمنین است. کمیل از زهّاد و صحابی بنام امیرالمؤمنین بود که در دوران امام حسن(ع)و امام حسین(ع)هم همان مسیر را ادامه داد و بعدها هم در زمان حجاج به شهادت رسید. اما، علی بن ابیطالب(ع)، کمیل زاهد پاکدامن مخلص فداکار را به عنوان والی منطقه ای در عراق منصوب کرد. والی قسمتی در عراق شد که در مسیر رفت و آمدهای کاروان ها قرار گرفته بود و عراق را به شامات متصل می کرد. بعد از مدتی امیرالمؤمنین او را عزل کرد و برگرداند؛ و در خود نهج البلاغه، ‌نامه ای است که حضرت، کمیل را مورد خطاب قرار می دهد و تصریح می کند که تو مدیریت کافی برای اداره نداشتی و نتوانستی از سرحدات دفاع کنی و به وظیفه عمل کنی.(15) نام آن منطقه «هیت» بود که کمیل آنجا را رها کرده و برای انجام کاری به شهر دیگری رفته بود و غارتگران آمده و شهر را غارت کرده بودند. امیرالمؤمنین نامه عتاب آمیزی به کمیل می نویسد. این نامه، نامه 61 نهج البلاغه است. بنابراین کمیل مخلص پاکدامن مؤمن، که جزو زهّاد معروف بود، امیرالمؤمنین او را والی منطقه ای می کند و بعد هم عزلش می کند و برمی گرداند و تصریح می کند این عزل به دلیل عدم مدیریت کافی در اداره امور بوده است.
بنابراین از یک طرف امیرالمؤمنین، افراد مخلص، پاکدامن و زاهدی در اختیار داشت که مدیریت قوی نداشتند و از طرف دیگر افرادی بودند دارای مدیریت قوی ولی با ایمان ضعیف که گاهی امیرالمؤمنین ناچار می شد از آنها هم استفاده کند؛ گرچه به دلیل ضعف در تقوا و ایمان گاهی دولت اسلامی دچار مشکل و حتی حضرت، ناچار به عزل آنها می شد. زیاد بن ابیه یکی از آنهاست. زیاد از طرف امیرالمؤمنین والی ایالت فارس می شود. قبلاً سهل بن حنیف‌،‌ والی فارس و کرمان بود، ولی نتوانست آنجا را به خوبی اداره کند و لذا امیرالمؤمنین سهل را عزل کرد و زیاد بن ابیه را به آنجا فرستاد. زیاد بن ابیه یک آدم سیاسی باهوش، خوش بیان و از لحاظ مدیریت، نیرومند بود، اما اطمینانی که به کمیل بود، به زیاد نبود. اطمینانی که به سهل بود،‌ به زیاد نبود. اما امیرالمؤمنین زیاد را به عنوان والی فارس فرستاد تا این منطقه آشوب زده را آرام کند. در عین حال امیرالمؤمنین مرتب برای وی نامه می نوشت. یک نمونه از این نامه ها در نهج البلاغه هم آمده است(16). به زیاد بن ابیه نامه می نویسد که معاویه می خواهد تو را بفریبد و تو را به عنوان برادر خود بخواند، مواظب باش تحت تأثیر شیطنت معاویه قرار نگیری. در پیام دیگری سفارش می کند که اگر به من گزارش شود تخلفی کردی، اگر به من ثابت شود در بیت المال تعدی شده، این چنین می کنم، آنچنان می کنم. پیداست امیرالمؤمنین نگران زیاد است، اما در عین حال کسی هم بهتر از او در اختیار امیرالمؤمنین نیست. اگر یک ابن عباس دیگر داشت، قطعاً به جای زیاد او را در منطقه فارس می گذاشت.
امیرالمؤمنین با مشکلات فراوانی مواجه بود. حتی ابوموسی اشعری را در آغاز کار، والی کوفه قرار داد(17). البته قبلاً هم والی کوفه بود و امیرالمؤمنین در آغاز خلافت می خواست او را برگرداند و فرد دیگری را بگمارد، ولی اصحاب اصرار کردند و گفتند ابوموسی تازه به کوفه رفته و مصلحت نیست برگردانده شود. بعد از اینکه قیام و شورش شروع شد، مالک اشتر به مدینه آمد و عثمان را وادار کرد تا ابوموسی را والی کوفه کند. در اوایل خلافت علی(ع) هم، همین مالک اشتر اصرار می کرد که ابوموسی در کوفه بماند. البته خودش همه بعد از ماجرای جنگ جمل رفت و ابوموسی را از کوفه بیرون کرد. چون در جنگ جمل ابوموسی تخلف کرد و لذا امیرالمؤمنین او را عزل کرد و مالک او را از کوفه اخراج کرد.
بنابراین یکی از مشکلات امیرالمؤمنین مسئله اداره جامعه توسط مدیران متوسط و گاهی ضعیف یا غیرمخلص بود. چون مدیر بدون عیب و نقص کم بود و بسیاری از آنها آن گونه که دلخواه امیرالمؤمنین باشد، نبودند. مردم هم منتظر مدیران کارآمد بودند. امیرالمؤمنین افراد مخلص مانند مالک، حذیفه یمانی، سلیمان بن صرد، حبیب بن مظاهر، مالک بن تیهان، خزیمة بن ثابت، قیس بن سعد، محمد بن ابی بکر، ابن عباس و امثال اینها را داشت، ولی نسبت به نیاز، تعدادشان بسیار کم بود. بار اصلی مدیریت جامعه به دوش یاران شایسته و بنام امیرالمؤمنین بود. زمانی که جنگ بود، مسئولیت فرماندهی نظامی را برعهده می گرفتند، وقتی هم که جنگ تمام می شد، مجدداً‌ امیرالمؤمنین آنها را به عنوان مسئول سیاسی به منطقه مورد نظر برمی گرداند. مالک جزو آنها بود. مالک در منطقه ای در عراق حاکم بود. وقتی جنگ شروع شد، امیرالمؤمنین او را به جنگ فراخواند و بعد از اتمام جنگ او را به محل خدمت برگرداند. ابن عباس نیز جزو اینها بود. ابن عباس هم در میدان جنگ، فرمانده بود و در شرایط غیرجنگ، حاکم و سیاستمدار بود. وقتی جنگ نبود، ابن عباس حاکم بصره بود. وقتی جنگ صفین شروع شد، امیرالمؤمنین ابن عباس را برای جنگ صفین از بصره فراخواند و در سپاه آن حضرت به عنوان فرمانده نظامی مسئول شد.(18)امیرالمؤمنین افراد شایسته فراوانی در کنار خودش داشت، اما نه به اندازه کافی. این افراد شایسته، در مقایسه با وسعت دنیای اسلام، اندک بودند.
امیرالمؤمنین در این زمینه با مشکلات فراوانی مواجه بود. اگر امیرالمؤمنین صد نفر مانند مالک اشتر داشت، وضع به گونه دیگری بود. اما خودش فرمود کجا مثل مالک پیدا می شود؟ «و هل مرجوّ کمالک؟» «و هل موجود کمالک؟»(19)وقتی مالک اشتر در قلزم مسموم شد و خبر شهادت مالک را برای امیرالمؤمنین آوردند، گفت شهادت مالک از مصائب تاریخ است، از مصائب دهر است. بعد فرمود مگر مثل مالک پیدا می شود؟(20) گفت می دانید مالک چه بود؟ مالک کوه بود. آن هم کوه راسخ، «لو کان من جبل لکان فنداً و لو کان من حجر لکان صلدا»(21)، مالک صخره بود. مالک سنگ سخت بود. مالک نفوذناپذیر بود. بعد فرمود «هل قامت النساء عن مثل مالک»(22)دیگر مادر دهر می تواند فرزندی مثل مالک اشتر بیاورد؟ فرمود مالک برای من، همانند من برای پیغمبر بود(23). من چطور برای پیغمبر بودم، مالک هم همان طور برای من بود. این مالک بود با دنیایی از شایستگی ها. سیاستمداری و مدیریتش، نفوذناپذیری اش، هوش و متانتش، اخلاق، شهامت و ابّهتش او را شخصیتی کم نظیر ساخته بود و لذا امثال مالک بسیار کم بودند. افراد صالحی در میان اصحاب امام بودند، اما اشکالاتی هم داشتند. یکی از معضلات مولای متقیان علی(ع)همین مسئله بود. به غیر از مشکلاتی که در این فرصت مطرح کردم، امیرالمؤمنین با مشکلات دیگری هم مواجه بود.

پی نوشت ها :

1. سخنرانی در شب نوزدهم ماه مبارک رمضان، در حضور هزاران نفر از مردم مسلمان تهران، مدرسه عالی شهید مطهری، 25 آذر 1379.
2.بحارالانوار، ج43، ص 148.
3.نهج البلاغه، خطبه 92.
4.همان.
5.همان.
6.الغدیر، ج3، ص 98؛ ینابیع المودة، ص 75؛ الأحقاق، ج4، ص 321.
7.مناقب ابن شهرآشوب،‌ ج3، ص 62.
8.کشف الغمة، ج1، ص 199.
9.نهج البلاغه، خطبه 92.
10.همان، خطبه 3.
11.همان، خطبه 3.
12.همان.
13.همان، خطبه 224.
14.تاریخ یعقوبی، ج2، ص 178.
15.نهج البلاغه، نامه 61.
16.همان، نامه 44.
17.همان، نامه 63.
18.وقعة صفین، ص 410.
19.منتهی الآمال، ج1، ص 226.
20.اعیان الشیعة، ج9، ص 39.
21.امالی مفید، ص 81؛ الکامل فی التاریخ، ج2، ص 410.
22.منتهی الآمال، ج1، ص 226.
23.«فلقد کان لی کما کنت لرسوله الله(ص)»، تاریخ طبری، ج4، ص 401.
منبع :روحانی، حسن (1388)، اندیشه های سیاسی اسلام (جلد اول: مبانی نظری) تهران: کمیل، چاپ سوم.

مطالب مشابه