شبهات پیرامون عصمت پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) در قرآن (2)

شبهات پیرامون عصمت پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) در قرآن (2)

نويسنده:عنایت صالحی

مبدأ انديشه عصمت

برخي از كساني كه عصمت را جزء تعاليم دين اسلام نمي دانند مي گويند انديشه عصمت توسط عده اي از علماي اهل كتاب يعني يهودي ها كه اظهار اسلام مي كردند وارد حوزه اعتقادات اسلامي شده است يعني در واقع عصمت، بدعتي است كه بعد از رحلت پيامبر اسلام (ص) و توسط عده اي غير مسلمان وارد عقايد اسلام شده است در صورتي كه اين چنين نيست علماي يهود نمي توانند مبدعان اين انديشه باشند زيرا در تورات و عهد قديم قبيح ترين گناهان كه بعضي از آنها به حد گناهان كبيره مي رسد و فضيحترين زشتي ها به پيامبران الهي نسبت داده شده است كه قلم از ذكر آنها خجالت مي كشد و انبياء نزد آنها افراد گناه كار و خطا كار هستند و ممكن نيست انديشه عصمت، اعتقادي باشد كه از افكار و اعتقادات چنين كتابي سرچشمه گرفته باشد.
البته علماي نصاري مسيح را منزه از هرگونه عيب و خطا و گناهي مي دانند اما اين بدان معنا نيست كه آنها اين گونه عصمتي را براي يك انسان قائل باشند زيرا آنها از آن جايي كه مسيح (ع) را خداي متجسد و يكي از اقنوم هاي سه گانه (پدر ، پسر، روح القدس) مي پندارند چنين اوصافي را براي وي بر مي شمرند.مسيحيان ، نويسندگان كتاب مقدس انجيل را نيز در مقام تعليم معصوم مي دانند اما اگر هم بپذيريم كه چنين اعتقادي از ابتدا در بين علماي مسيحيت وجود داشته است، اعتقاد به عصمت انبياء نمي تواند از اعتقادات مسيحيت گرفته شده باشد زيرا دايره و محدوده عصمت در اسلام بسيار گسترده تر از عصمت در مقام تعليم است.
خلاصه اينكه هر كس كمترين مطالعه اي در منابع اوليه اسلامي، قرآن، سنت و سيره پيامبر اسلام داشته باشد در مي يابد كه اعتقاد به عصمت انبياء از جمله اعتقادات اوليه مسلمين بوده است نه بدعتي كه از اديان و اقوام ديگر به اسلام وارد شده باشد و عصمت به معناي مصونيت از خطا و عصيان قطع نظر از كساني كه متصف به آن هستند در قرآن كريم وارد شده است. آنجا كه خداوند در وصف ملائكه دوزخ مي فرمايد : عليها ملائكه غلاظ شداد لا يعصون الله ما امرهم و يفعلون ما يؤمرون(43) و انسان كلمه اي واضح تر و آشكارتر در تعريف حقيقت عصمت نمي يابد. آنجا كه خداوند مي فرمايد لا يعصون الله ما أمرهم و يفعلون ما يؤمرون . و قرآن انسان متدبر را به اين فكر متوجه مي سازد و اين اصل است.
در آياتي ديگر خداوند قرآن را اين گونه وصف مي كند : لايأتيه الباطل من بين يديه و لا من خلفه تنزيل من حكيم حميد.(44)
ان هذا القرآن يهدي للتي هي أقوم و يبشر المؤمنين(45) اين اوصاف نص خداوند است بر اينكه قرآن از هر خطا و ضلالي، مصون و محفوظ است.
عصمت به مفهوم وسيع آن با قطع نظر از موصوف آن را قرآن مطرح كرده است و نظر مسلمين را به آن متوجه كرده است بدون اينكه علماء مسلمان احتياج داشته باشند كه اين فكر و انديشه را از احبار و رهبان بگيرند.

مراحل عصمت :

عصمت در مقام تلقي و ابلاغ وحي :

تلقي به معناي دريافت كردن مي باشد. منظور از عصمت در مقام تلقي وحي اين است كه پيامبر وحي را همان طور كه در لوح و خزانه علم الهي است بدون كم و زياد دريافت مي كند و در اين ميان نه شياطين مي توانند در آن تصرف نمايند نه فرشتگاني كه واسطه رساندن پيام خداوند مي باشند مرتكب خطا مي گردند ونه ابزار ادراكي پيامبر در فهم و دريافت كامل آن به اشتباه مي رود.
ابلاغ هم به معناي رساندن است. و مراد از عصمت در مقام ابلاغ وحي اين است كه پيامبر همان مطالبي را كه دريافت كرده است بدون كم و زياد كردن به مردم برساند يعني نه پيامبر دچار خطا و يا تحريف عمدي آن شود و نه شياطين در موقع تبليغ پيامبر، دخالت كرده و مثلاً با صدايي شبيه صداي پيامبر مطالبي را به آيات الهي بيفزايند.
هر چند مسأله عصمت انبياء در مقام تلقي و ابلاغ وحي تقريباً مورد پذيرش همه طوايف مسلمين قرار گرفته است به نحوي كه ادعاي اجماع در مسأله لا اقل در عدم كذب پيامبر در مقام تبليغ شده است در عين حال خالي از اختلاف نيست. چنانكه قاضي ابوبكر باقلاني، سهو و نسياندر مقام تبليغ را جايز دانسته است. حتي از كراميه نقل شده كه كذب پيامبر در مقام تبليغ وحي را نيز بي اشكال پنداشته اند. همچنين كساني كه افسانه غرانيق و مانند آن را نقل كرده ومحتواي آن را مي پذيرند، خواسته يا ناخواسته، احتمال تصرف شياطين در محتواي وحي را محال نمي شمارند.
براي اثبات عصمت و مصونيت وحي الهي در مقام تلقي و تبليغ نمي توان به ادله شرعي تمسك كرده و با محتوا و مضمون وحي الهي ، عصمت آنها را در اين مقام اثبات نمود زيرا ممكن است احتمال سهو و نسيان و حتي احتمال تصرفات عمدي آن در مضمون هاي پيام خداوند داده مي شود.
اقامه دليل شرعي براي اثبات عصمت در تلقي و تبليغ باعث دور مي شود و دور هم باطل است به عبارت ديگر صحت و درستي محتواي وحي آسماني كه توسط انبياء‌ابلاغ شده فرع بر عصمت انبياء از هر گونه سهوو خطا و تصرف عمدي مي باشد و از طرف ديگر عصمت انبياء هم فرع بر همين محتواي وحي شده است و اين دور است آن هم دور مصرح كه از روشن ترين اقسام دور است.
بنابراين براي اثبات مصونيت وحي در تمامي مراحل آن فقط بايد به دليل عقلي تمسك كرد. اما بعد از اينكه عصمت انبياء در مقام تبليغ و مصونيت كامل وحي الهي از خطا و اشتباه به اثبات رسيد مي توان براي اثبات عصمت پيامبران در ساير مقامات و يا براي اثبات عصمت افرادي ديگر به محتواي وحي استناد نمود.
اگر آيات قرآن را برهاني بدانيم ممكن است براي اثبات عصمت انبياء در مقام تلقي و تبليغ هم به آيات قرآن استناد كرد و هيچ دوري هم پيش نمي آيد. اگر ما بتوانيم عصمت انبياء‌در مقام تلقي و ابلاغ را از مجموع چند آيه كه يك سوره را تشكيل مي دهند و يك گفتار كامل است استفاده نماييم در اين صورت مي توان از آن به عنوان دليل عصمت استفاده نمود. استناد به يك سوره در واقع استناد به دليل اعجاز است و اينكه قرآن كريم براي اثبات صحت و الهي بودن خويش به آوردن يك سوره تحدي كرده است به اين معنا است كه يك سوره از قرآن، دليل اعجاز قرآن و آسماني بودن آن به شمار مي رود.
اگر ما به محتوا و مضمون همين سوره اي كه دليل نبوت پيامبر است (آيات 1 تا 4 نجم و آيات 38 تا آخر حاقه) استناد كنيم دوري پيش نمي آيد زيرا در صورتي كه ثبوت عصمت متوقف بر صحت آيه و صحت آيه متوقف بر ثبوت عصمت باشد دور پيش مي آيد. و در اين استدلال ثبوت عصمت متوقف بر محتوا و مضمون يك سوره شده است كه اعتبار و حجيت آن سوره متوقف بر عصمت نيست بلكه متوقف بر اعجاز است و وقتي به اعجاز سخني باور داشتيم ترديدي در الهي و وحي بودن آن ايجاد نخواهد شد و بدون نياز به پيش فرضي درباره آورنده آن سخن با استفاده از محتواي آن، عصمت انبياء‌را ثابت ميكنيم.
ممكن است درستي اقامه دليل عقلي در اين مقام به اين گونه مورد اعتراض قرار گيرد كه نياز اصلي انسانها به وحي در اموري است كه انديشه آدمي از دستيابي به آنها ناتوان است از اين رو عقل نمي تواند دليلي بر عصمت و مصونيت واسطه هاي نزول وحي، اقامه نمايد زيرا تشخيص صحت و سقم محتواي وحي از توان عقل آدمي بيرون است. در پاسخ مي توان گفت هر چند عق آدمي از ارزيابي پيام انبياء‌ناتوان است اما عقل مي تواند از طريق ديگر به صحت و مصونيت آن پي برده و دليل عقلي و خلل ناپذير برآن اقامه كند.
دلايل عقلي كه مي توان اقامه نمود عبارتند از :
معجزه و عصمت
بعثت و عصمت
هدايت تكويني و عصمت

معجزه و عصمت :

اعطاي معجزه به انبياء عقلاً دلالت ميكند بر اينكه در آنچه انبياء‌به خداوند نسبت مي دهند دروغ راه ندارد.ز يرا اعطاي معجزه به يك فرد، نشانه تأييد و تصديق او در گفتارش مي باشد. حال اگر قرار باشد كه انبياء چيزي را به دروغ به خداوند نسبت دهند، تأييد چنين پيامبري با معجزه در حقيقت تصديق نمودن شخص دروغگو است و تصديق نمودن شخص دروغگو قبيح و ناپسند است و چنين كاري از خداوند حكيم صادر نمي شود.
كساني كه به اين دليل استناد كرده اند تنها در صدد بوده اند كه كذب و دروغ در مقام ابلاغ وحي را با آن نفي كنند اما علامه طباطبايي (ره) خطا در تلقي وحي و نيز سهو و اشتباه در ابلاغ را هم مشمول آن دانسته اند به گفته علامه، تصديق نمودن آورنده معجزه همچنان كه دلالت بر نفي كذب او دارد نشان مي دهد كه پيامبر وحي را درست دريافت نموده و در مقام ابلاغ نيز اشتباهي صورت نگرفته است. زيرا همچنان كه تصديق كذب قبيح است تصديق باطل و خلاف حق نيز ناپسند است يعني اگر در محتواي وحي تغييري صورت گيرد هر چند از روي خطا و اشتباه و فراموشي، تصديق نمودن دعوتي كه متضمن اين انحرافات است، مخالف با حكمت خداوند مي باشد.
ممكن است گفته شود كه از ناحيه عقل نمي توان دليلي بر قبح تصديق خبري كه مشتمل بر دروغ باشد ارائه كرد زيرا معمولاً عقلاي عالم براي رساندن پيامهاي خود از افرادي استفاده مي كنند كه احتمال خطاي آنها و سهل انگاري آنها وجود دارد اما در عين حال اين باعث نمي شود كه از واسطه قرار دادن چنين افرادي پرهيز كنند. جوابي كه مي توان داد اين است كه عقلاي عالم در امورمهم حداكثر تلاش خود را به كار گيرند تا بهترين افراد را براي رساندن پيام هاي خود انتخاب نمايند و اگر در اين كار موفقيتي به دست نمي آورند به خاطر ناتواني و جهل آنهاست اما خداوندي كه عليم و حكيم و قادر و قدرتمند است نه نسبت به احوال بندگان جاهل است و نه از حفظ پيام خود ناتوان است و در اهداف خود هم مسامحه وسهل انگاري نمي كند.
كساني مي توانند به اين دليل براي اثبات عصمت انبياء استناد كنند كه حسن و قبح عقلي را پذيرفته باشند و قبول داشته باشند كه با قطع نظر از شرع چيزهايي وجود دارد كه عقل انسانها مستقلاً زشتي يا زيبايي آنها را درك مي كند.به عنوان نمونه عقل اين حكم را كه تصديق شخص دروغگو ناپسند است را درك مي كند و احتياجي به بيان خداوند ندارد.
اما كساني كه منكر حسن و قبح عقلي هستند مثل اشاعره و معتقدند هر كاري را كه خداوند انجام دهد همان پسنديده و خوب است و دادن معجزه به فردي كه چيزي را به دروغ به خدا نسبت مي دهد مانعي ندارد. از اين رو طبق اين مبنا نمي توان با دليل اعجاز، عصمت انبياء‌را در اين مقام اثبات نمود.

هدايت تكويني و عصمت :

دليل ديگري كه علامه طباطبايي (ره) هم به آن اشاره كرده اند اين است كه دريافت، حفظ و ابلاغ وحي سه ركن هدايت تكويني است و خطا در تكوين صورت نمي گيرد.
در هدايت تشريعي فقط راهنمايي و نشان دادن راه صورت مي گيرد و اوامر و نواهي الهي كه در قرآن و سنت بيان شده است از نمونه هاي بارز هدايت تشريعي هستند كه راه سعادت و چاه شقاوت را به بشر نشان مي دهند و فرد با حسن اختيار و سوء اختيار خودش هر كدام را خواست انتخاب مي كند و خداوند هم فرموده است انا هديناه السبيل اما شاكراً و اما كفورا(46) و ركن مهم هدايت تشريعي را اختيارانسان تشكيل مي دهد.
هدايت تكويني را مي توان به رساندن به مقصد معنا كرد. در هدايت تكويني سخن از اختيار وانتخاب آزادانه نيست. انسان و ساير موجودات بي اختيار به سوي مقصدي كه او فراهم كرده است در حر كتند تمام موجودات عالم با هدايت تكويني الهي به سوي كمال خويش رهسپارند. انسان نيز در برخورداري از هدايت تكويني عمومي از ساير موجودات مستثني نيست و فقط از يك امتياز اساسي برخوردار است و آن دارا بودن قوه عقل و تفكر است و چون در زمانهاي گذشته بشر نتوانسته است قانوني كامل و فراگير كه سعادت او را تأمين كند ارائه دهد معلوم مي شود كه هدايت تكويني انسان بر عهده عقل او گذاشته نشده است و انسان به چيز ديگري نيازمند است كه آن وحي است و چون وحي اختصاص به افراد معيني دارد و همه افراد از آن برخوردار نيستند هدايت تكويني ساير افراد بوسيله عصمت پيامبران تضمين مي شود.
علامه طباطبايي در اين رابطه مي فرمايد : و چون پيامبراني كه با وحي و نبوت مجهز بودند در هر زمان كه ظاهر شدند بيش از يك فرد يا چند فرد نبودند خداي متعال هدايت بقيه مردم را با مأموريت دعوت و تبليغ كه به پيامبران خودداده تتميم و تكميل نمود و از اين جاست كه پيامبر خدا بايد به صفت عصمت متصف باشد زيرا چنانكه گذشت تلقي وحي و حفظ و تبليغ آن سه ركن هدايت تكويني مي باشند و خطادر تكوين معنا ندارد.
مي توانيم مطلب را به صورت ديگر بيان كنيم كه اگر راه سعادت به انسان ارائه نشود نقض غرض شده و آفرينش آدمي، لغو و بيهوده خواهد بود از اين رو مي توان گفت كه «اراده تكويني» خداوند به «هدايت تشريعي» انسان تعلق گرفته است .به اقتضاي حكمت خداوند مي بايست راه سعادت انسان به او نشان داده شود از اين رو انبياء و پيام آوران راه سعادت، بايد وحي و پيام الهي را درست و كامل دريافت كرده به همان صورت به امتهاي خود برسانند و شايد مراد علامه طباطبايي نيز همين بوده است آنجا كه مي فرمايد : مدلول وحي كه يك سلسله دستوراتي است كه اختلافات بشري را طبق اقتضاي عصر رفع كرده و سعادت جامعه انساني را تأمين مي نمايد، بايد به گوش همين جامعه؛ با كفالت دستگاه آفرينش برسد.بديهي است كه در اين ميانه، خطائي واقع نخواهد شد.

بعثت و عصمت :

انسانها فطرتاً طالب سعادت و كمال خويش هستند و سعي ميكنند تا بهترين راههاي رسيدن به كمال نهايي را پيدا كنند از طرف ديگر ابزاري كه براي درك و شناخت در اختيار انسانها قرار داده شده يعني حس و عقل، براي رسيدن به سعادت و كمال نهايي كافي نيستند.
دراين ميان ضعف و خطا پذيري شناخت حسي آشكر است و شناخت عقلاني نيز به تنهايي كافي نيست زيرا عقل اگرچه بسياري از اسباب سعادت را مي شناسد اما از درك همه آنها عاجز است از اين رو طبق حكمت خداوند بايد راه ديگري در اختيار انسان قرار گيرد تا غرض خداوند از آفرينش نقض نشود و انسان به سعادت برسد و آن راه وحي و نبوت است تا به همراه آن هدف خلقت محقق شود.
قرآن كريم در مورد هدف بعثت انبياء مي فرمايد : رسلاً مبشرين و منذرين لئلا يكون للناس علي الله حجه بعد الرسل و كان الله عزيزا حكيما.(47)
پيامبراني كه بشارت دهنده و انذار دهنده بودند تا براي مردم پس از فرستادن پيامبران در مقابل خدا حجتي نباشد و خدا توانا و حكيم است.
اين آيه در واقع ارشاد به همين دليل عقلي است زيرا اگر خداوند از طريق وحي، راه سعادت و كمال آدمي را به او نشان نمي داد حجت خداوند بر مردم تمام نبودو انسانها مي توانستند عذر و بهانه بياورند كه خداوند ابزار كافي براي شناخت راه و وصول به آن را در اختيار آنها قرار نداده است. اما خداوند با ارسال رسل و پيامبران و نازل كردن وحي، حجت را بر انسانها تمام نموده است و جاي هيچ عذري را باقي نگذاشته است.
حالا با اين دليل عقلي كه ضرورت وحي و نبوت را اثبات مي كند مي توان ضرورت عصمت ومصونيت وحي الهي را از هر گونه سهو و خطا و عصمت ملائكه پيام آور الهي را ثابت كرد و در غير اين صورت هدف از بعثت انبياء‌تأمين نخواهد شد.
امام رضا (ع) در پاسخ كسي كه از او پرسيد : چرا شناخت پيامبران و اميان به آنان بر مردم لازم است؟ از نارسايي قواي ادراكي انسان براي شناخت مصالح و مفاسد خود به عنوان دليل مشترك لزوم نبوت و عصمت تمسك نموده اند. حضرت در اين روايت فرمودند : چون در آفرينش مردم و قوا و نيروهاي آنان ، چيزي كه آنها را به مصالح خود برساند وجود نداشت و آفريدگار بالاتر از آن بود كه با چشم ديده شود و همه مردم با او ارتباط برقرار كنند چاره ايجز اين نبود كه فرستاده معصومي بين او و مردم واسطه گردد تا اوامر، نواهي و آداب الهي را با مردم باز گويد و آنها را از چگونگي بدست آوردن مناقع و دور كردن مضرات آگاه نمايد(48)
با توجه به سه صفت علم، قدرت و حكمت به خوبي مصونيت وحي الهي از هر گونه تصرف عمدي يا سهوي ثابت مي شود. اگرخداوند نداند كه از چه راهي و توسط چه كساني پيام خويش و راه سعادت رابه انسانها برساند از آنجا كه خداوند به هر چيز آگاهي دارد «انه بكل شيء عليم»(49) اين مسأله با علم بي پايان خداوند سازگار نيست.
و اگرخداوند نتواند راه نجات و پيام سعادت خويش را از دستبرد انحرافات و تصرفات شيطاني و انساني محفوظ دارد لازمه اش نقص و ضعف در قدرت الهي است و حال آنكه او بر شيطاني و انساني محفوظ دارد لازمه اش نقص و ضعف در قدرت الهي است و حال آنكه او بر هر چيزي قدرت دارد. انه علي كل شيء قدير.(50)
اين با حكمت خداوند منافات دارد كه در عين علم و قدرت بر حفظ و نگهداري از وحي «نخواهد» آن را محفوظ نگه دارد يعني اراده ي نسبت به مصونيت آن از خطا و اشتباه و دستبردهاي شيطاني و غير آن نداشته باشد. زيرا هدف خداوند از انزال وحي، ارائه راه صواب و حق به انسانها بوده است و اگر نخواهد اين پيام را با مصونيت كامل به آنها برساند نقض غرض خواهد بود و نقض غرض هم از خداوند امري محال است. بنابراين هم عصمت فرشته وحي و هم عصمت پيامبر در تلقي و ابلاغ وحي ثابت مي شود.

قرآن و عصمت انبياء در مقام تلقي و ابلاغ

قرآن كريم با بيانات متعددي، عصمت انبياء را در مقام تلقي و ابلاغ بيان كرده است. حال يا آنكه عصمت آنها را در اين مقام صريحاً بيان نموده يا پيرامون هدف از ارسال پيامبران و يا وظيفه مردم در برابر انبياء مطالبي بيان مي كند كه جز با عصمت آنها سازگار نيست.
از جمله آياتي كه براي عصمت در مقام تلقي و ابلاغ وحي به آن استدلال شده است آيه ذيل است كه خداوند مي فرمايد : كان الناس امه واحده فبعث اله النبيين مبشرين و منذرين و أنزل معهم الكتاب بالحق ليحكم بين الناس فيما اختلفوا فيه. (51)
مردم امتي يگانه بودند. پس خداوند پيامبران را نويد آور و بيم دهنده بر انگيخت و با آنان كتاب خود را به حق فرو فرستاد تا ميان مردم در آنچه با هم اختلاف داشتند داوري كند.
از اين آيه به ضميمه برخي آيات ديگر به خوبي بر مي آيد كه : اولاً هدف از ارسال رسل و انزال كتب، برداشتن و از بين بردن اختلاف در بين مردم و بيان راه صحيح و صواب است.
ثانياً : خداوند براي رسيدن به هدف و غايت خود، هرگز با مشكلي روبرو نيست زيرا لا يضل ربي و لا ينسي(52) و از طرف ديگر ان الله بالغ امره(53) هيچ چيز نمي تواند مانع و سد راه او در وصول به هدف خود باشند.
ثالثاً : اگر پيامبران در دريافت وحي و رساندن پيام الهي به مردم معصوم نباشند و احتمال خطا و اشتباه درباره آنها داده شود، نه تنها رفع اختاف نشده و از كج انديشي هاي عقيدتي و انحرافات عملي جلوگيري نمي شود بلكه خود، عاملي در ايجاد اختلافات فكري و عملي خواهند شد. بنابراين اگر خداوند بخواهد به هدف خويش از بعثت انبياء برسد و هدف فرستادن پيامبران و كتب آسماني تحقق پيدا كند بايد پيام آوران الهي از هرگونه خطا و لغزشي در مقام تلقي و ابلاغ وحي مصون باشند در غير اين صورت نقض غرض مي شنود و بر خداوند حكيم هم نقض غرض محال است.
در آيات ديگري خداوند مي فرمايد : ما ضل صاحبكم و ما غوي – و ما ينطق عن الهوي – ان هو الا وحي يوحي(54) همراه شما نه سرگشته است و نه گمراه شده است و از سر هواي نفس سخن نمي گويد نيست آن جز وحيي كه به او فرستاده مي شود.
اين آيات به روشني عصمت پيامبر (ص) را در مقام تلقي و ابلاغ وحي بيان مي كند.ز يرا به اعتقاد برخي صاحب نظران منظور از نطق در آيه خصوص گفتار نيست بلكه سيره پيامبر را كه كردار، گفتار و حتي سكوت (تقرير) ايشان است، شامل مي شود. علامه طباطبايي در الميزان مي فرمايد «هر چند نطق در آيه شريفه مطلق است و لازمه آن اين است كه هيچ يك از سخنان حضرت ناشي از «هوي» نباشد، ليكن به قريبنه مقام، منظور سخنان حضرت در زمينه دعوت و تبليغ و ياهنگام تلاوت آيات قرآني مي باشد چون خطاب آيه به مشركان است و آنها سخنان پيامبر را در اين دو مقام كذب و افترا بر خدا مي ناميدند»(55)
حتي اگر كسي در اين حد و به اين عموميت دلالت آيه را نپذيرد از پذيرفتن قدر متيقن آيه كه عصمت پيامبر در مقام تلقي و ابلاغ وحي است، گريزي ندارد.
قرآن كريم در رابطه با غايت ارسال رسل مي فرمايد : و ما ارسلنا من رسول الا ليطاع باذن الله(56) و ما هيچ پيامبري را نفرستاديم مگر آنكه به اذن الهي از او اطاعت كنند.
در اين آيه غايت بعثت پيامبران و هدف از انتخاب انسانهاي والا براي رسالت، فرمانبرداري مردم از آنها ، بيان شده است و اين اطاعت هم مطلق و بدون قيد و شرط بيان شده است.
اگر پيامبران در مقام تلقي و ابلاغ وحي، معصوم نباشند و احتمال تصرف در پيام الهي در مورد آنها داده شود لازمه اطاعت كردن بي قيد و شرط مردم از آنان اين است كه اراده خداوند به باطل تعلق گرفته باشد زيرا پيامي كه در آن تغييري صورت گرفته و كم يا زياد شده است باطل خواهد بود و حال آنكه خداوند جز حق اراده اي ندارد و همچنين اگر پيامبري در بيان احكام الهي مرتكب خطا و نسيان شود وچيزي را بيان كند كه اراده خداوند به آن تعلق نگرفته است تناقض در اراده الهي پيش مي آيد يعني خداوند هم آن فعل رااراده كرده بر اساس آيه شريفه و هم آن فعل را اراده نكرده است بر اساس آنكه خداوند اراده باطل نمي كند.
قرآن كريم در آياتي ديگر مي فرمايد : عالم الغيب فلا يظهر علي غيبه احداً – الا من ارتضي من رسول فانه يسلك من بين يديه و من خلفه رصدا – ليعلم ان قد ابلغوا رسالات ربهم و احاط بما لديهم و أحصي كل شيء عدداً(57)
داناي نهان است و كسي را بر غيب خود، آگاه نمي كند. جز پيامبري را كه از او خشنود باشد كه در اين صورت براي او از پيش رو و از پشت سرش نگهباناني برخواهد گماشت تا معلوم بدارد كه پيامهاي پروردگار خود را رسانيده اند و خدا به آنچه نزد ايشان است احاطه دارد و هر چيزي را به عدد شماره كرده است.
با تدبر و دقت در مضمون آيات ياد شده به خوبي روشن مي شود كه پيام الهي از سرچشمه غيب تا ابلاغ نهايي آن به مردم تحت حفاظت مأموران وملائكه الهي است. ملائكه همان گونه كه آن را از خداوند دريافت كرده اند بدون هيچ گونه تصرفي در آن بر قلب پيامبر (ص) نازل مي كنند و اين مراقبت ونگهباني ادامه دارد تا زماني كه پيامبر (ص) پيام خداوند را به مردم ابلاغ كند.
معلوم است كه وقوع هر گونه نقصان و يا زيادي در پيام الهي از روي عمد يا سهو به معناي عدم ابلاغ آن خواهد بود زيرا ابلاغ در صورتي محقق خواد شد كه همان دستور بدون هيچ دخل و تصرفي به مردم برسد.
آنچه از ظاهر آيات شريفه فهميده مي شود عصمت در مقام تبليغ است اما لازمه تبليغ صحيح و ابلاغ پيام خداوند به مردم اين است كه در مقامتلقي هم صحيح دريافت شده باشد زيرا اگر تلقي صحيح نباشد ابلاغ هم بدون خطا صورت نمي گيرد.

شبهات عصمت در مقام تلقي و ابلاغ وحي :

1- يكي از داستانهايي كه با عصمت پيامبر اكرم (ص) در مقام تلقي و ابلاغ وحي منافات دارد افسانه غرانيق است و آيه اي است كه به اين داستان مربوط مي شود.
خداوند در آيه اي از قرآن مي فرمايد : و ما ارسلنا من قبلك من رسول ولا نبي الا اذا تمني القي الشيطان في أمنيته فينسخ الله ما يلقي الشيطان ثم يحكم الله آياته و الله عليم حكيم(58)
و بيش از تو هيچ رسول و پيامبري را نفرستاديم جز اين كه هر گاه آرزو مي كرد، شيطان القائاتي در آن مي انداخت اما خدا آنچه را شيطان القا ميكرد محو مي گردانيد سپس آيات خود را استوار مي ساخت و خدا داناي حكيم است.
منكران عصمت داستان سرا پا كذب غرانيق را به نفع بت پرستان، اين گونه بيان كرده اند كه پيامبر (ص) چون ديد قريش از او روي گرداندند اين امر بر او گران آمد و در دل آرزو مي كرد كه اي كاش از جانب خداوند، چيزي نازل مي شد كه سبب نزديكي او با مردم مي شد؛ زيرا او علاقه زيادي داشت كه مردم ايمان بياورند.
در پي اين امر، روزي در يكي از محافل پر جمعيت قريش نشسته بود كه آيات سوره نجم نازل شد.پيامبر شروع كرد به خواندن والنجم اذا هوي … افرايتم اللات و العزي و مناه الثالثه الأخري(59) كه در اين هنگام شيطان اين كلمه ها را بر زبان او جاري كرد : تلك الفرانيق العلي، منها الشفاعه لترتجي. آنها پرندگان زيباي بلند مقامي هستند و از آنها اميد شفاعت مي رود. مشركات با شنيدن اين دو جمله غرق شادي شدند و گفتند محمد تا كنون نام خدايانم ا را هرگز به نيكي نبرده بود، در همين حال رسول خدا سجده كرد و آنها نيز به پيروي از پيامبر در پايان سوره سجده كردند جز وليد بن مغيره و سعيد بن عاص كه بر اثر كهوت نتوانستند سجده كنند. لذا مشتي از خاك برداشته به پيشاني رساندند و بر آن سجده كردند. مشركان قريش همگي خوشحال شدند و متفرق گشتند ولي چيز نگذشت كه جبرئيل نازل شد و گفت كه اين دو جمله را من براي تو نياورده بودم ! اين از القائات شيطان بود!! آن گاه آيه نازل شد كه « و ما أرسلنا من قبلك من رسول »(60) يعني تنها تو نيستي كه مورد آسيب شيطان واقع شدي، بلكه هيچ پيامبري قبل از تو نبود مگر آن كه به چنين رخداد تلقي مبتلا شد(61) امنيه در لغت به معناي آرزو است و تمني به معناي آرزو كردن.
ولي در اينجا به معني يك طرح مثبت و سازنده براي پيشبرد اهداف انبياء است. هيچ پيامبري مبعوث نشد مگر اينكه يك آرزوي قلبي داشت و آن اين بودكه دين خداوند بر تمام جهان حكمفرما شود و دستورات الهي اجرا شود اما شيطان با انواع حيله ها و نيرنگ ها مردم را فريب داده و افراد مي دعوت پيامبران را قبول مي كردند.
هنگامي كه پيامبران آرزو و طرح مثبتي داشتند شيطان به آن حمله ورمي شد اما قبل از آنكه تأثيري در اراده و عمل انبياء بگذارد خداود القائات شيطاني را از بين مي برد و آيات خود را تحكيم مي نمود.
«فاء» در فينسخ الله اشاره به ترتيب بدون فاصله است يعني خداوند بلافاصله القائات شيطان را از بين مي برد. در آيات ديگر قرآن، خداوند با صراحت مي گويد : و لو أن ثبتناك لقد كدت تركن اليهم شيئاً قليلاً. (62)
اگر ما تو را ثابت قدم نمي ساختيم (و در پناه مقام عصمت مصون از انحراف نبودي) نزديك بود كمي به آنها تمايل پيدا كني.
كفار و مشركان سعي داشتند با وسوسه هاي خود پيامبر (ص) را از وحي الهي منحرف كنند اما خداوند هرگز به آنها اجازه نداد كه با وسوسه هاي خود، چنين موفقيتي رابه دست آورند. و ان كادوا ليفتنونك عن الذي اوحينا اليك لتفتري علينا غيره و اذا لا تخذوك خليلاً.(63)
ولو لا فصل الله عليك و رحمته لهمت طائفه منهم أن يضلوك و ما يضلون الا أنفسهم و ما يضرونك من شيء.(64)
اگر فضل و رحمت الهي بر تو نبود گروهي از آنان تصميم داشتند تو را گمراه سازند اما آنها جز خودشان را گمراه نمي سازند، و هيچگونه زياني به تو نمي رسانند.
اينها نشان مي دهد كه خداوندبا تأييدات و امدادهاي خويش هرگز اجازه نمي دهد وسوسه هاي شياطين جن و انس در پيامبر اسلام (ص) نفوذ كند و او را از هر گونه انحراف مصون نگه داشته است.
اينها در صورتي است كه «امنيه» را به معني آرزو يا طرح و نقشه بدانيم. ولي اگر امنيه را به معناي تلاوت بگيريم همان طور كه صاحبان شبهه گفته اند و بسياري از مفسران نيز اين معنارا احتمال داده اند از جمله فخر رازي در تفسير خود گفتهاست «تمني» در لغت به دو معني آمده است :
اولاً آرزوي قلبي است
ثانياً تلاوت و قرائت است.(65)
در اين صورتكه معناي «تمني» تلاوت و قرائت باشد مفهوم آيه چنين مي شود كه وقتي پيامبران الهي در برابر كفار و مشركان، آيات الهي را مي خواندند شياطين حرفهاي خود را در لابلاي سخنان پيامبران وارد مي كردند براي اينكه مردم را فريب دهند.
همان طور كه در مورد پيامبر اسلام (ص) نيز چنين اري را انجام مي دادد همان طور كه در قرآن مي خوانيم: و قال الذين كفروا لا تسمعوا لهذا القرآن و الغوا فيه لعلكم تغلبون(66)
كافران گفتند گوش به اين قرآن ندهيد و به هنگام تلاوت قرآن سخنان بيهوده بگوييد تا پيروز شويد خلاصه آنكه در آيه مورد بحث چيزي كه مخالف عصمت پيامبر اكرم (ص) در مقام تلقي و ابلاغ وحي باشد وجود ندارد بلكه آيه عصمت پيامبر اكرم (ص) را تأييد مي كند زيرا خداوند انبياء خود را به هنگام دريافت وحي يا تصميمات ديگر از القائات شيطاني حفظ مي کند.

اما روايات مربوط به افسانه غرانيق :

از مواردي كه فخر رازي براي جعلي و ساختگي بودن اين حديث مي آورد اين است كه در صحيح بخاري از پيغمبر اكرم (ص) نقل شده كه حضرت موقعي كه سوره نجم را تلاوت نمود مسلمانان و مشركان و جن و انس سجده كردند و در آن سخني از حديث غرانيق نيست، همچنين اين حديث از طرق متعددي نقل شده است و اثري در آن از حديث غرانيق نيامده است. (67)
عموم بزرگان مفسران شيعه نيز اين روايت را از خرافات و جعل شده ها شمرده و به دشمنان اسام نسبت داده اند.
براي توضيح و روشن شدن مطلب نكاتي را بيان مي كنيم :
اولاً مبارزه طولاني مدت و صلح ناپذير پيغمبر اسلام (ص) بابت و بت پرستي از آغاز رسالت تا پايان عمر بر كسي از دوست و دشمن مخفي نيست و مهمترين مطلبي كه حضرت در مقابل آن كوتاه نمي آمد مبارزه با بت و بت پرستي بود با اين حال چطور ممكن است ه حضرت بت هاي مشركان را با چنين الفاظي ستايش كند و آنها را به نيكي ياد كند. قرآن مي گويد تنها گناهي كه هرگز بخشيده نخواهد شد شرك و بت پرستي است و اين خود قرينه روشني است بر ساختگي بودن حديث غرانيق كه در آن از بت ها و بت پرستي ستايش و تعريف شده است.
ثانياً كساني كه افسانه غرانيق را ساخته اند به اين نكته توجه و دقت نكرده اندكه بررسي ساده آيات سوره نجم اين افسانه را باطل مي كند و نشان مي دهد كه بين جمله «تلك الغرانيق العلي و أن شفاعتهن لترتجي» و آيات قبل و بعد از آن هيچ گونه هماهنگي و به هم پيوستگي وجود ندارد و در آيات آغازين سوره نجم آمده است «و ما ينطق عن الهوي ان هو الا وحي يوحي»(68) يعني پيامبر (ص) از روي هواي نفس سخن نمي گويد و هر چه مي گويد وحي الهي است.
و بيان مي ند كه پيامبر از راه حق منحرف نمي شود و مقصد خود را گم نمي كند. ما ضل صاحبكم و ما غوي.(69)
چه گمراهي از اين آشكارتر كه در ميان آيات توحيدي سخن از شرك و ستايش بت ها به ميان آيد و چه سخني از روي هوي و هوس از اين بدتر كه به كلام خداوند سخن شيطاني تلك الغرانيق العلي افزوده شود.
در آيات بعدي خداوند مي فرمايد : ان هي الاً اسماء سميتموها انتم و آبائكم ما انزل الله بها من سلطان إن يتبعون الا الظن و ما تهوي الأنفس.(70)
در اين آيه بتها و بت پرستان را سرزنش مي كند و مي گويد كه اين بتها يعني لات و عزي و مناه فقط نامهايي است كه شما مشركين و پدرانتان بر آنها گذاشته ايد و هرگز خداوند دليل و حجتي بر آنها نازل نكرده و پيروان اين بت ها از گمان هاي بي اساس و هواي نفس خود پيروي مي كنند.
كدام عقل سليم باور مي كند كه پيامبر (ص)‌در مقام تلقي و ابلاغ وحي در جملات قبل، بت ها را ستايش كند و درجمله بعد شديداً بت ها را سرزنش كند اين تناقض گويي را چگونه مي توان توجيه كرد؟
در اينجا بايد اعتراف كرد كه پيوستگي آيات قرآني با يكديگر آن قدر محكم است كه جملاتي كه از سوي دشمنان بر آن افزوده شود را به خوبي نشان مي دهد و اعلام مي كند كه اين جمله اي است زائد و بي فايده كه حديث غرانيق هم به اين سرنوشت در لابلاي سوره نجم دچار شده است.
ثالثاً سوره نجم و داستان غرانيق مربوط به سال پنجم بعثت مي باشد در حالي كه آيه تمني كه اين داستان به عنوان شأن نزول آن مطرح مي شود در سوره حج واقع شده كه به اعتراف بسياري از مفسران از سوره هاي مدني است و در مدينه نازل شده است.
رابعاً : آيه تمني كه شأن نزول آن را در داستان غرانيق بيان كرده اند، هيچ گونه ارتباطي با اين داستان ندارد. بلكه مقصود آيه اين است كه هيچ پيامبري مبعوث نشد مگر اينكه آرزوي او اجرا شدن احكام الهي در روي زمين بود. اما شيطان با انواع حيله ها مردم را فريب داده و آنها را از راه راست و پيروي انبياء به بيراهه مي كشاند به همين علت افراد كمي از انبياء پيروي مي كردند و با توجه به اين مسأله، خداوند نبي و پيامبر خودش (ص) را دلداري و آرامش ميدهد كه تنها، تو نيستي كه مورد سرزنش و انكار قوم خود قرار گرفته اي بلكه پيامبران قبل از تو هم با اين مشكل روبرو بوده اند.
2- يكي ديگر از آياتي كه منكران عصمت پيامبر اكرم (ص) در مقام ابلاغ وحي به آن تمسك كرده اند آيه زير است : يا ايها النبي لم تحرم ما احل الله لك تبتغي مرضات ازواجك والله غفور رحيم. (71)
اي پيامبر چرا براي خشنودي همسرانت، آنچه را خدا براي تو حلال گردانيده، حرام مي كني؟ و خدا آمرزنده مهربان است.
با توجه به اين آيه نمي توان گفت كه پيامبر در مقام تبليغ، معصوم از هر گونه اشتباه و خطايي بوده است زيرا خداوند خبر از دخالت پيامبر (ص) در احكام الهي مي دهد به اين صورت كه حضرت برخي ازا حكامي را كه خداوند حلال نموده است، حرام مي كند آن هم از روي عمد نه از روي سه و اشتباه.
براي دفع اين شبهه بايد شأن نزول آيه را بيان كرده و بعد از آن ارتباط آن را با عصمت بيان كنيم. در اينجا براي اختصار در شأن نزولي را كه عمدتاً ذكر كرده اند مي آوريم.
الف) پيامبر اكرم (ص) بعضي مواقع نزد يكي از همسرانش به نام زينب(72) دختر جحش مي رفت. وي از فرط علاقه به پيامبر و اينكه پيامبر زمانب يشتري را پيش او بماند حضرت را لحظاتي در خانه نگه مي داشت و از عسلي كه تهيه كرده بود براي حضرت مي آورد تا پيامبر (ص) ميلي نمايد. اين جريان بر دو تن از همسران ديگر پيامبر به نام عايشه و حفصه ناراحت كننده بود. از اين رو نقشه اي كشيدند تا پيامبر را از اين كار منع كنند. لذا با فشار و تهديد، همه همسران پيامبر (ص) را راضي نمودند تا هر وقت پيامبر (ص) نزد آنان آمد، بيني خود را گرفته و اين طور نشان دهند كه بوي دهان پيامبر (ص) آزارشان مي دهد تا با سوء استفاده از اهميتي كه پيامبر (ص) به معطر و خوشبو نمودن خويش مي دادند، از رفت و آمد ايشان به اتاق زينب بكاهند.
از آن موقع به بعد هر زمان پيامبر (ص) به نزد هر كدام از همسرانش مي رفت با ين سوال روبرو شد كه چرا «مغافير» خورده اند. مغافير صمغي بود كه از يكي ازدرختان حجاز به نام «عرقط» تراوش مي كرد و بوي نامناسبي داشت.
پيامبر علت اين بوي نامناسب را از عسلي دانستند كه نزد زينب ميل نموده بودند. با اين احتمال كه زنبورهايي كه عسل مورد نظر از آنها به دست آمده و تهيه شده است از گياهان بدبويي همچون مغافير تغذيه كرده اند. به همين علت، ميل كردن عسل نزد زينب را بر خويش حرام كردند. (73)
ب) پيامبر اكرم (ص) كنيزي داشتندبه نام «ماريه قبطيه» كه گاه نزد او مي رفت، ولي عايشه و حفصه از روي حسادت، اين رفت و آمد را نمي پسنديدندو هنگامي كه پيامبر (ص) را با ماريه مي ديدند، ناراحت مي شدند. يك روز كه نوبت عايشه بود پيامبر (ص) در خانه حفصه با ماريه قبطيه خلوت كردند. حفصه از اين جريان آگاه شد و پيامبر به او فرمود كه اين جريان را از عايشه مخفي نگه دارد و حضرت براي آرامش او سوگند ياد نمود كه نزد ماريه نرود و نزديكي با او را بر خويش حرام نمود. (74)
اين دو جريان را مفسران و مورخان اهل سنت و شيعه در ذيل آيه مورد بحث با عبارات گوناگون آورده اند.
شأن نزول آيه شريفه هر چه باشد. قراين در آيات مورد نظر دلالت مي كنند كه منظور از تحريم حلال توسط پيامبر (ص) ، دخالت در امر تشريع نبوده است.
تحريم كه خداوند آن حلال نموده است به دو صورت ممكن است :
نخست : چيزي در عين اين كه حكم و قانون الهي در مورد عملي خاص، حليّت واباحه است اما شخصي به حرمت آن اعتقادداشته باشد و حكم خداوند را در آن زمينه نپذيرد و بر خلاف حكم خداوند رأي بدهد كه اين كار جايز نيست و باعث مي شود كه فردحكم و قانون خداوند را ن پذيرد و كافر گردد.
ثانياً : شخصي ، عملي را كه حلال و مباح است با سبب شرعي مثل قسم خوردن بر خود حرام كند و براي هميشه يا در شرايط خاصي، از آن عمل دوري كند بدون اينكه به حرمت واقعي آن اعتقاد داشته باشد و چنين عملي هرگز دخالت در شريعت و قانون خداوند به حساب نمي آيد.
پيامبر اكرم (ص) بر ا ساس آنچه از شأن نزول آيه فهميده مي شود يك امر مباحي را مثل خوردن عسل يا نزديكي با همسر خودرا با قسم بر خود حرام نمود و اين عمل نه تنها حرام نيست بلكه ترك اولي نيز به حساب نمي آيد.
اما اينكه چرا خداوند پيامبرش (ص) را مورد عتاب قرار داده است كه : چرا كاري را كه خداوند حلال نموده است، حرام مي نمايي ؟
اين سخن خداوند به عنوان عتاب و سرزنش نيست، بلكه نوعي دلسوزي و شفقت است و خداوند مي فرمايد : پيامبر ! تو چقدر دلسوز و مهرباني و چه اندازه بر همسرانت شفقت و دلسوزي مي ورزي و سعي مي كني رضايت خاطر آنها را هر چند با تحمل سختي و مشقت بر خود فراهم سازي. (75)
در حقيقت آيه مدح پيامبر است و مذمت و سرزنش افرادي كه اين مشكلات را براي پيامبر فراهم مي كنند.
در آيات بعد خداوند براي رعايت حال پيامبر به او فرمان مي دهد كه قسم خويش را بشكند تا نياز نباشد براي آسايش همسرانش خود را در سختي قرار دهد. از روايات استفاده مي شود كه پيامبر (ص) بعد از نزول آيه : «قد فرض الله لكم تحله ايمانكم»(76) برده اي را به عنوان كفاره قسم آزاد نمود و آنچه را بوسيله قسم بر خود حرام كرده بود، حلال نمود.(77)

منبع : راسخون
پي نوشت ها :

43 . تحريم / 6.
44 . فصلت / 42 .
45 . اسراء / 9 .
46 . انسان / 3.
47 . نساء / 165 .
48 . بحار الانوار ج 11 ص 40 .
49 . شوري / 12 .
50 . فصلت / 39 .
51 . بقره / 213.
52 . طه / 52 .
53 . طلاق / 3.
54 . نجم / 2-3-4 .
55 . الميزان ج 19 ص 27 .
56 . نساء / 64.
57 . جن / 26- 27 – 28.
58 . حج / 52 .
59 . نجم / 1-20 .
60 . حج / 52 .
61 . تفسير كبير / ج 23 ص 237 .
62 . اسراء / 74 .
63 . همان / 73 .
64 . نساء / 113 .
65 . تفسير كبير ج 8 ص 238 .
66 . فصلت / 26 .
67 . تفسير كبير ج 8 ص 237 .
68 . نجم / 4-3 .
69 . همان / 2 .
70 . همان / 23 .
71 . تحريم / 1.
72 . در بعضي نقل ها به جاي »زينب» نام «سوده» آمده است.روح المعاني ج 28 ص 472.
73 . تفسير كبير ج 10 ، ص 568 تفسير نمونه ج 24 صص 285 – 284 مجمع البيان ج 10-9 ص 471 روح المعاني ج 28 ص 472..
74 . روح المعاني ج 28 ص 473 .
75 . تفسير نمونه ج 24 ص 286 – تفسير كبير ج 10 ص 569 روح المعاني ج 28 ص 473.
76 . تحريم / 2 .
77 . تفسير نمونه ج 24 ص 288.

ادامه دارد…

مطالب مشابه