با محمد (ص) بود عشق پاک جفت (۳)

با محمد (ص) بود عشق پاک جفت (۳)

پیامبر مظهر قدرت خداوند است دست او دست خداست و با اشاره همین دست است که ماه را دو نیم می کند،«اِقتَرَبَتِ السَّاعهُ وَ انشَقَّ القَمَرُ»(۱/۵۴):
تا محال از دست من حالی شود
مرغ پر برکنده را بالی شود
چون یدالله فَوقَ اَیدیهم بُود
دست ما را دست خود فرمود احد
دست من بنمود بر گردون هنر
مُقربا! بر خوان که: انشَقَّ القمر
(همان،دفتر ۲:ب۱۹۲۱)
او حاتم «روح بخشان» است، بی مثل و مانند است و «گشاد اندر گشاد»:
بهر این خاتم شده ست او که به جود
مثل او نه بود و نه خواهند بود
چون که در صنعت برد استاد دست
نه تو گویی: ختم صنعت بر تو است
در گشاد ختم ها تو خاتمی
در جهان روح بخشان حاتمی
هست اشارات محمد المراد
کل گشاد اندر گشاد اندر گشاد
صد هزاران آفرین بر جان او
بر قدوم و دور و فرزندان او
(همان،دفتر ۶:ب۱۷۳)
پیامبر(ص) «آواز خدا» را می شنید هم چون موسی که از درخت «انی انا الله» را:
گفت پیغمبر که آواز خدا
می رسد در گوش من هم چون صدا
نک، صریح آواز حق می آیدم
هم چو صاف از دُرد می پالایدم
هم چنین که موسی از سوی درخت
بانگ حق بشنید کای مسعود بخت
از درخت انی انا الله می شنید
با کلام انوار می آمد پدید
(همان،دفتر ۲:ب۲۸۹۱)
دیگر از جلوه های حضرت رسول (ص)در سخن مولوی نقل احادیث رسیده از آن بزرگوار است، به صورت های گوناگون از تضمین، ترجمه، تلمیح و… حدود ۸۰۰ حدیث که آوردن آن ها به داراز می کشد فقط چند نمونه ذکر می شود:
گفت پیغمبر که هر که سر نهفت
زود گردد با مراد خویش جفت
(همان،دفتر۱:ب۱۷۶)
گفت: ای نور حق و دفع حرج
معنی الصبرُ مفتاحُ الفرج
(همان،دفتر ۶:ب۱۹)
گفت پیغمبر: رکوع است و سجود
بر در حق کوفتن حلقه وجود
حلقه آن در هر آن کو می زند
بهر او دولت سری بیرون کند
(همان،دفتر ۵:ب۲۰۵۰)
آن که کف را دید سرگویان بود
آن که دریا دید او حیران بود
(همان:ب۲۹۱۰)
به چند مورد از تجلیات حضرت ختمی مرتبت در آثار دیگر مولوی نیز اشاره ای می کنیم:
ور دمی مدرسه احمد امی دیدی
رو حلال است بر فضل و هنر خندیدن
آمد شه معراجی شب رفت ز محتاجی
گردون به نثار او با دامن زر آمد…
به هر شبی چو محمد به جانب معراج
براق عشقی ابد را به زیر زین کشدا
چنان که کرد خداوند در شب معراج
به نور مطلق بر مصطفی سلام علیک
حجاب چشم بگشایی که سبحان الذی اسری
جمال خویش بنمای که سبحان الذی اسری
در تیره شب چون مصطفی می رو طلب می کن صفا
کان شه ز معراج شبی بی مثل و بی اشباه شد
حق مر او را برگزید از انس و جان
رحمه للعالمینش خواند از آن
زاغ ایشان گر به صورت زاغ بود
باز همت آمد و ما زاغ شد
(عباس زاده، ۱۳۸۵)
در آن چه به نبوت خاصه تعلق دارد، مولانا مکرر به این معنی که وجود پیغمبر ما جامع مرتبه تمام انبیا و غایت بعثت جمیع آن هاست اشارت دارد:
[پس سری که مغز آن افلاک بود
اندر آخر خواجه لولاک بود] و سبق غایی وجود وی را بر سایر انبیا متضمن خاتمیت او نیز نشان می دهد. در واقع خاتمیت وی در نزد مولانا مبنی بر این معنی است که حقیقت محمدی جامع مراتب کمال است. از این رو سایر انبیا شؤون مختلف نام وی محسوبند چون به فحوای حدیث کُنتُ اول النبیین فی الخلق و آخرهم فیِ البعثِ، غایت بعثت انبیا وجود وی بود. سلسله نبوت هم در وجود وی انتها پذیرفت و در قیاس با سایر انبیا وجود وی حکم صد را در مقابل مراتب اعداد مادون پیدا کرد»(زرین کوب،۱۳۶۴:۶۵۷)، «او کسی است که مقصد و معنای همه دین های پیشین است»(شمیل ،۱۳۸۰:۱۳۵).
از درم ها نام شاهان بر کنند
نام احمد تا ابد بر می زنند
نام احمد نام جمله انبیاست
چون که صد آمد نود هم پیش ماست
(مولوی،دفتر ۱:ب۱۱۰۵)
پیامبر (ص) ثمره درخت آفرینش، فخر جهان هستی و هدف نهایی آن است.
ظاهراً آن شاخ اصل میوه است
باطناً بهر ثمر شد شاخ هست
گر نبودی میل و امید ثمر
کی نشاند باغبان بیخ شجر؟
پس به معنی آن شجر از میوه زاد
گر به صورت از شجر بودش ولاد
مصطفی زین گفت کادم و انبیا
خلف من باشند در زیر لوا
بهر این فرموده است آن ذوفنون
رمز نحن الآخرونَ السابقون
گر به صورت من ز آدم زاده ام
من به معنی جَدّ جد افتاده ام
پس زمن زایید در معنی پدر
پس ز میوه زاد در معنی شجر
(همان،دفتر۴:ب۵۲۴و)
بخت جوان یار ما دادن جان کار ما
قافله سالار ما، فخر جهان مصطفی است
(مولوی، ج۱:ب۴۹۱۵)
او شمعی است که از نور وحی شعشعی برخوردار است و در شب جهالت و بی خبری قیام کرده تا پناه شیران راه حق شود (پور خالقی چترودی،۱۳۷۰:۱۳۶)
هین! مشو پنهان ز ننگ مدعی
که تو داری شمع وحی شعشعی
هین! قم اللیل که شمعی ای همام
شمع اندر شب بود اندر قیام
بی فروغت روز روشن هم شب است
بی پناهت شیر اسیر ارنب است
(مولوی،دفتر ۴:ب۱۴۵۶)
کج طبعانی نیز بوده اند که رسول خدا را به گونه های مختلف آزار داده اند از استهزا کردن تا به جانش قصد کردن و به گمان سست خود می خواسته اند مانع ترویج دین اسلام شوند هم چون بعضی سیاست ها و نوعلمان هزاره سوم غافل ازاین که:
هر که بر شمع خدا آرد پف او
شمع کی میرد؟ بسوزد پوز او
(همان،دفتر ۱:ب۲۰۸۹)
مولوی به این موارد نیز اشاره ها دارد:
مولوی به داستان هایی که در طی زمان برگرد شخصیت آن حضرت شکل گرفته نیز اشارات فراوان دارد از آن جمله داستان دل انگیز نالیدن استون حنانه است، که گر چه از معجزات آن وجود مبارک است البته از سویی گویای شور و عشق کاینات است به این «سرور کاینات و مفخر موجودات و رحمت عالمیان» (سعدی،۱۳۷۸:۱۵).
استن حنانه از هجر رسول
ناله می زد هم چو ارباب عقول
گفت پیغمبر چه خواهی ای ستون
گفت جانم از فراقت گشت خون
مسندت من بودم از من تاختی
بر سر منبر تو مسند خاستی
گفت می خواهی تو را نخلی کنند
شرقی و غربی ز تو میوه چنند
یا در آن عالم حقت سروی کند
تا تر و تازه بمانی تا ابد
گفت آن خواهم که دایم شد بقاش
بشنو ای غافل کم از چوبی مباش
(مولوی،دفتر ۱:ب۲۱۲۴)
مولوی در این سخن خود پرده از چهره منافق بر می دارد ،آیا دل انسان کمتر از یک قطعه چوب خشک است و نمی تواند پذیرای عشق و محبت باشد. کسی که این عشق را رد کند کجا می تواند در صف اولیای خدا قرار گیرد:
فلسفی کو منکر حنانه است
از حواس اولیا بیگانه است
(همان:ب۳۲۸۰)
برای مولانا حضرت محمد (ص) یک سرو گردن بلندتر از دیگر پیامبران است او «مغیث هر دو کون»است:
اندر آن وادی گروهی از عرب
خشک شد از قحط باران شان قِرَب
در میان آن بیابان مانده
کاروانی مرگ خود برخوانده
ناگهانی آن مُغیث هر دو کون
مصطفی پیدا شده از ره بهر عون
(همان،دفتر ۳:ب۳۱۳۲)
مولوی از ارتباطات اجتماعی، خانوادگی و خصوصی رسول خدا(ص) نیز در مثنوی شواهدی آورده است که با این نشانه ها گویی خواسته است که انسان ها را به این روابط آشنا کند. در داستان اعرابی و زنش بعد از چالش های لفظی زن و اعرابی نهایت اعرابی تسلیم می شود و مولوی سخن را به این جا می رساند که:
زین للناس حق آراسته است
زآن چه حق آراست چون دانند جست
چون پی یسکن الیه اش آفرید
کی تواند آدم از حوا برید؟
آن که عالم مست گفتش آمدی
کلمینی یا حمیرا می زدی
بعد یک مسأله مهم اجتماعی، خانوادگی را مبتنی بر روایتی از رسول خدا(ص) بیان می کند:
گفت پیغمبر که: زن بر عاقلان
غالب آید سخت و بر صاحب دلان
باز بر زن جاهلان چیره شوند
ز ان که ایشان تند و بس خیره روند
کم بُودشان رقت و لطف و وداد
ز آن که حیوانی است غالب بر نهاد
(همان،دفتر ۱:ب۲۴۳۶و)
نورش بر هر آن چه بتابد آن را بارور می سازد، حتی دستار او در تنور نمی سوزد
از انس فرزند مالک آمده ست
که به مهمانی او شخصی شده ست
بعد از صرف غذا انس دستمال سفره را زرد فام می بیند تصمیم می گیرد آن را در تنور اندازد و بسوزاند:
او حکایت کرد کز بعد طعام
دید انس دستار خوان را زرد فام
در تنور پر ز آتش در فکند
آن زمان دستار خوان را هوشمند
بعد یک ساعت برآورد از تنور
پاک و اسپید و از آن اَوساخ دور
دستار را در تنور انداخت و بعد از ساعتی بی آن که بسوزد سفید و پاک بیرون می آورد از او می پرسند این چیست:
گفت ز آن که مصطفی دست و دهان
بس بمالید اندر این دستار خوان
(همان،دفتر ۳:ب ۳۱۱۲)
وجود احمد(ص) کیمیاست، مس وجود اشخاص را به طلا مبدل می سازد:
که نمی ماند به ما، گر چه زماست
ما همه مسّیم و احمد کیمیاست
اوست که قفل های هنوز ناگشوده را با دست اِنّا فتَحنا می گشاید:
ختم هایی کانبیا بگذاشتند
آن به دین احمدی برداشتند
قفل های ناگشاده مانده بود
از کف «انا فتحنا» برگشود
(همان، دفتر ۶:ب۱۶۷)
او پیامبری است که در ذات خداوندی مستغرق بود و چنان که مولانا می گوید: روزنی است که از درون آن می توان خالق را دید. از این جاست که مولانا به دفعات چه مستقیماً و چه به تلمیح آیه «ما رمیت اذ رمیت» را در شعر خود می آورد تا تأکید کند که پیامبر واسطه ای بود که خداوند کار خود را به دست او انجام می داد:
ما رمیت اذ رمیت، احمد بدست
دیدن او دیدن خالق شدست
خدمت او خدمت حق کردن است
روز دیدن، دیدن این روزن است
(همان:ب۳۲۰۷)
محمد، جامی بود که شراب وحی از طریق او برای مردم جهان ریخته می شد:
بیار ساقی، بادت فدا سرو دستار
زهر کجا که دهد دست جام جان دست آر
چه باده بود که موسی به ساحران در ریخت
که دست و پای بدادند مست و بی خودوار؟
صحابیان که برهنه به پیش تیغ شدند
خراب و مست بدند از محمدمختار
غلط محمد ساقی نبود جامی بود
پر از شراب و خدا بود ساقی ابرار
(مولوی،ج۳:ب۱۲۰۱۹)
مولانا، محمد را همان عقل اول می داند با این همه نفس اول و عقل اول در مقایسه او چه باشند؟
ای شهسوار امر قل ای پیش عقلت نفس کل
چون کودکی کز کودکی وز جهل خاید آستین
(همان:ب۱۸۸۲۷)
محمد (ص) «اسرافیل وقت» است بلکه خود «قیامت» است محیی و زنده کننده «یا اَیُّها الَّذینَ امَنُوا استَجیبُوا للهِ و لِلرسُولِ اِذا دَعاکُم لِما یُحییکُم …»(۲۴/۸) مولوی در مصراع آخر منکر را به پاسخ نشسته است:
خیز در دم تو به صورت سهمناک
تا هزاران مرده برروید زخاک
چون تو اسرافیل وقتی، راستخیز
رستخیزی ساز پیش از رستخیز
هر که گوید: کو قیامت؟ ای صنم
خویش بنما که: قیامت نک منم
در نگر ای سائل محنت زده
زین قیامت صد جهان قایم شده
ور نباشد اهل این ذکر و قنوت
پس جواب الاحمق ای سلطان! سکوت
(مولوی،دفتر ۴:ب۱۴۷۹)
منابع و مآخذ:
قرآن مجید، ترجمه ناصر مکارم شیرازی، انتشارات آستان قدس رضوی،[بی تا].
۱ـ الهی قمشه ای، حسین:۱۳۶۶،گزیده ی فیه ما فیه،انتشارات آموزش انقلاب اسلامی
۲ـ انصاری،خواجه عبدالله ، ۱۳۶۱رباعیات، محمود مدبری، انتشارات زوار
۳ـ پور خالقی چترودی، مه دخت:۱۳۷۱فرهنگ قصه های پیامبران،انتشارات استان قد رضوی
۴ـ ترمزی، ابوعیسی محمدبن عیسی:۱۳۸۳،شمائل النبی،ترجمه محمود مهدوی دامغانی ،نشر نی
۵ـ خیر آبادی،عباس:۱۳۸۴،ظرف آب زندگی ،انتشارات پاژ
۶ـ راشد محصل، محمد رضا:۱۳۸۰،پرتوهایی از قرآن ،انتشارات آستان قدس رضوی
۷ـ زرین کوب،عبدالحسین :۱۳۶۷،بحر در کوزه،انتشارات علمی
۸ـ زرین کوب،عبدالحسین ۱۳۶۴سر نی ،انتشارات علمی
۹ـ سعدی،مصلح الدین:۱۳۷۸گلستان تصحیح غلامحسین یوسفی انتشارات خوارزمی
۱۰ـ شیمل،آن ماری:۱۲۸۰شکوه شمس ،ترجمه حسن لاهوتی
۱۱ـ عباس زاده،محسن:۱۳۸۵قرآن ادب و هنر،بنیاد پژوهش های قرآن حوزه و دانشگاه
۱۲ـ مظاهری،حسین:۱۳۶۶،چهارده معصوم انتشارت کانون پرورش فکری
۱۳ـ مولوی،جلال الدین محمد:۱۳۷۰،مثنوی،تصحیح محمد استعلامی،انتشارات زوار،دفتر ۵
۱۴،ـ مولوی،جلال الدین محمد:۱۳۷۰،مثنوی،تصحیح محمد استعلامی،انتشارات زوار،دفتر ۴
۱۵ـ مولوی،جلال الدین محمد :۱۳۶۲،مثنوی،تصحیح محمد استعلامی انتشارات زوار،دفتر ۲
۱۶ـ مولوی، جلال الدین محمد،۱۳۷۰مثنوی، تصحیح محمد استعلامی انتشارات زواردفتر ۶
۱۷ـ مولوی،جلال الدین محمد: دیوان شمس، تصحیح بدیع الزمان فروزانفر،انتشارات امیر کبیر
۱۸ـ مولوی،جلال الدین محمد:۱۳۶۳مثنوی، تصحیح محمد استعلامی،انتشارات زوار،دفتر ۳
۱۹__،______۱۳۶۳مثنوی ،تصحیح محمد استعلامی ،انتشارات زوار دفتر ۱
۲۰ـ وزیر نژاد ابوالفضل: ۱۳۸۲در سایه سار احادیث، انتشارات سخن گستر.
۲۱ـ همدانی (قاضی ابرقوه) رفیع الدین اسحق بن محمد :۱۳۶۱سیرت رسول الله تصحیح اصغر مهدوی،انتشارات خوارزمی.
منبع:پایگاه نور- ش ۱۴

مطالب مشابه