آخرين چاره

آخرين چاره

حتما خاطرتان هست كه در قسمت اول به همراه آن ابر مرد بوديم تا آنكه او خواست خدا را ببيند… اكنون ادامه داستان:

چون ابراهيم به خواست خود فرمان خداي بزرگ را بجا آورد، تکه‌هاي پرندگان گرد هم آمدند و هر يک از اندامها بجاي خود قرار گرفت و به توان شگفت آور الهي جان در آنان دميده شد و به سوي ابراهيم پرواز کردند.

ابراهيم نيز چون چنين ديد دريافت که تواناي بي‌همتايي که آسمانها و زمين را در دستان اراده خود دارد، در راستي و ايمان خود هزاران بار بيشتر استوار گرديد و گامهايش را در راه پيرايش جامعه از کژيها بلندتر برداشت.

در آغاز، هيچکس را سزاوارتر از نزديکان خويش براي هدايت بسوي يکتا پرستي نديد، بنابراين نزد پدر بزرگ خويش، آزر آمد، آزر همان است که همگان گمان مي برند باب ابراهيم است و البته که بمنزله پدر بود براي ابراهيم .

آزر از بت تراشان و بت پرستان و بت فروشان بود و چون هدايت مي گشت فساد و تباهي کمرنگ‌تر مي شد و مردمان نيز به دنبال او راه صلاح و سداد و فلاح را پيش مي گرفتند .

خداي بزرگ در اين باره مي فرمايد: و ياد کن در اين کتاب ابراهيم را زيرا که او پيامبري بسيار راستگو بود، هنگامي که رو به سوي پدر خويش نمود و گفت اي پدر: براي چه پرستش مي کني بتاني را که نه مي شنوند و نه مي بينند و نه دردي از تو درمان مي کنند، اي پدر به من دانشي ارزاني گشته که تو دارنده آن نيستي پس مرا پيروي کن تا تو را بسوي راه راستي رهنمون باشم، اي پدر؛ اهريمن را پرستش مکن چرا که او بر خداي بخشايشگر عصايانگر است، مي ترسم عذاب خداي بخشايشگر تو را دريابد و تو دوست و همراه شيطان شوي  (مريم 42- 46).

آزر در مقابل پند نيکو و احترام و ادب ابراهيم که براي دعوت او بسوي رستگاري و نيکو سرنوشتي است، راه اهريمن پيش گرفت و با عتاب و همراه با کلماتي درشت و شداد بجاي سپاس از درگاه خداي بي نياز اظهار داشت: اي ابراهيم آيا تو از خدايان من رويگرداني؟ اگر بازنيستي تو را سنگسار خواهم نمود از من دور شو تا تو را ديگر نبينم. (سوره مريم 47)

ابراهيم تهديدهاي نماينده بت پرستان آزر را با روي گشاده شنيد اما در دل اندوهگين شد و چون از هدايت او نوميد گشت او را بدرود گفت و کنج عزلت گزيد.

و ياد کن در اين کتاب ابراهيم را زيرا که او پيامبري بسيار راستگو بود، هنگامي که رو به سوي پدر خويش نمود و گفت اي پدر: براي چه پرستش مي کني بتاني را که نه مي شنوند و نه مي بينند و نه دردي از تو درمان مي کنند

در کتاب کريم آمده است: ابراهيم گفت بدرود اي پدر، بزودي از خداي بزرگ براي تو درخواست آمرزش خواهم نمود چرا که او بر من مهربان است و از شما و آنچه مي خوانيد جز خدا دوري مي گزينم و به کنج عزلت مي نشينم و پروردگار خويش را  مي خوانم، شايد خواندن پروردگارم سبب شود که بدبخت نباشم . (سوره مريم 48 و 49)

سر کشي نااهلان، ابراهيم را از دعوت به خدا پرستي مايوس و نوميد نکرد و ناسپاسي آزر نيز اراده آهنين و سهمگين او را دوچندان کرد، خو را هيچ نباخت و با برهاني قوي که از ويژگيهاي حضرتش بود در مقابل اردوگاه ناسپاسان قد علم کرد .

پيوسته از آنان مي پرسيد: اي شمايان چه چيز را مي پرستيد و کدامين خداي را بنده‌ايد؟ اين تنديسها چه چيزند که شما در آستانشان گرفتار آمده ايد؟

ناسپاسان در پاسخ به ابراهيم گفتند: ما بتهامان را مي‌پرستيم و همواره در آستانشان به فروتني نشسته و دعا مي‌کنيم، همان بتاني که پدرانمان مي‌پرستيدند و ما نيز از پدرانمان پيروي مي‌کنيم.

ابراهيم به آنان گفت: پدرانتان نيز چون شما در گمراهي آشکاري بوده‌اند.

آنان به ابراهيم گفتند: آيا تو راه راستي را به ما نشان مي‌دهي  و يا آنکه از بازيگران هستي؟

ابراهيم به آنان گفت بلکه پروردگار شما پروردگار آسمان‌ها و زمين است، آن آفريدگاري که آنها را آفريد و من نيز بر آفريدن او از گواهانم(انبياء52 تا 56) . بي‌خردان که دلهايشان مرده بود و گوشهايشان نمي‌شنيد و ديدگانشان نيز حقايق مسلم را نمي‌ديد و گويا مهر ناداني بر دل آنان رقم خورده بود، برهانهاي بلند ابراهيم در آنان کارگر نمي‌افتاد.

ابراهيم چاره‌اي نديد جز آنکه بساط بتان را به يکباره برچيند، پس قسم ياد کرد که چنين کند و در کمينگاه نشست و گفت: بخدا قسم تا هنگام بازگشت شما بتانتان را سياست مي کنم. (انبياء 59)

کلدانيان جشن ساليانه‌اي داشتند که مي بايست غذاي مفصلي را آماده نموده و در معبد جلوي بتها مي نهادند و خود به خارج شهر مي رفتند و مي گفتند در زمان غيبت ما بتها به اين غذاها برکت مي دهند.

ابراهيم که قسم ياد کرده بود چاره بتها کند، فرصت را مغتنم شمرد و تمارض نمود تا خود را از حضور در آن جشن سالانه معاف دارد و   کلدانيان همه رهسپار بيرون شهر شدند، شهر خاموش و تنها بود و ابراهيم در کمين بتها؛ به سوي معبد رفت و منظره غمگين و جاهلانه کلدانيان را به نظاره نشست، بتهاي خرد و کلان، الهه‌هاي ريز و درشت که در جلوي آنها غذاهاي فراوان نهاده بودند!

ريش خندي زد و گفت چرا نمي خوريد؟ سکوت بر همه معبد طنين افکنده بود، دوباره پرسيد چرا سخن نمي گوييد؟ از ناداني بابليان فراوان برآشفت و چند بت را با دست و پا بر زمين زد، آتش غضبش همچنان شعله ور بود، تبري به دست گرفت و چاره بتان کرد، همه را به تکه هاي سنگ و چوب  مبدل ساخت، فقط يک بت را مجال داد و آن هم بت بزرگ بود  .

ابراهيم مقصدي عالي را در سر مي پروراند…

مطالب مشابه